Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
Photo
یعنی اگه این آقا چیزی به ثروتش اضافه نمی‌شد، حرفش درست بود؟ مثلا اگه من که آه در بساط ندارم این حرف رو می‌زدم، به حرف درستی تبدیل می‌شد؟ مسلما خیر. اینکه ممکنه منتفع بشه ازین حرف، جداست ازینکه درست است یا نیست. ایشون این حرف رو برای صرفا کارکنان خودش نزده، داره به همه نصیحت می‌کنه، برای هر استخدام‌کننده‌ای که کار می‌کنند. چیزی که دکتر مزیدی متوجه نیست اینه که خیلی تفاوت وجود داره بین «برای من هفته‌ای ۷۲ ساعت کار کنید» و «اگه کمتر از هفته‌ای ۷۲ ساعت کار کنید زندگی‌تون هدر رفته»، و متوجه نیست که دومی خیلی مخرب‌تر از اولیه. چون برده‌دار وقتی مُرد یا از جامعه حذف شد، طمع شخصیش هم با خودش میره. اما ایده اینکه اگه کمتر از ۷۲ ساعت کار کنیم زندگی‌مون هدر رفته اگه به شکل فرهنگ دربیاد، آدم‌ها رو حتی اگه برده‌داری وجود نداشته باشه گرفتار خواهد کرد (و این منفعت سیاسی رو برای سیستم حاکم داره که هروقت هر نارضایتی اجتماعی وجود داشت با «به اندازه کافی کار نکردید و گرنه الان وضع بهتر بود» پاسخ بدن. تصور کنید با حربه ۷۲ ساعت چقدر از توقعات مشروع و معقول رو میشه سرکوب کرد).
یکی از خدمات ادیان ابراهیمی به بشر (که تازه به دوران رسیده‌های آتئیست انقدر فهم ندارند که قدردانش باشند)، محدود کردن تایم کار بود. این ادیان با صرف وقت برای سه عنصر خانواده، عبادت، و احسان، کار رو به عقب هل دادند. اغراق نیست اگه گفته بشه اینکه از کارت بزنی تا به زن و بچه‌ت برسی، یه سنت ابراهیمیه. در اسلام که حتی به یک وظیفه شرعی تبدیل شد. در مورد عبادت هم، در کنار وقفه‌هایی که در طول سال با اعیاد و روزهای حرام ایجاد کرد و همچنین وقفه‌های هفتگی، قسمتی از زمان روزانه رو هم اشغال کرد. عبادت که درآمدزا نبود و جزء تفریحات هم به حساب نمی‌اومد (هرچند بعدها به شکل تفریح معنوی دراومد)، شاید عملا یک نوع وقت‌کشی روحانی بود، ولی این قدرت رو داشت که سهم کار رو بیشتر هل بده به عقب. در کنار این دو، «مومن» به فعالیت‌های عام‌المنفعه مشغول می‌شد که بازم اغراق نیست گفته بشه خیریه‌های فعلی دنیا میراث همین سنت ابراهیمی هستند (که البته سهم مسیحیت بیشتره، چون با قدرتی که در تشکیل اجتماعات کوچک داشت، احسان گروهی رو تقویت کرد). این مشغولیت به مومن این اجازه رو میداد که در قسمتی از زمانش، فعالیت کنه ولی در استخدام هیچ‌کس نباشه، و با این حال جامعه منتفع شه.

این مهمه که توجه بشه این مجموعه مذهبی، سهم کار رو صرفا برای فرار از کارفرما کاهش نداد. همه شنیدیم که میگن اگه به شغلی علاقه داشته باشی میتونی ساعت‌ها بی‌وقفه کار کنی و خسته نشی! در چارچوبی که ادیان ابراهیمی تثبیت کردند، حتی اگه کارفرمایی نداری و حتی اگه عاشق شغلت هستی، باز هم نباید همه وقتت رو بگیره! چون اساس این ایده بر دو اصل استوار بود: اول اینکه تو به دنیا نیومدی که کار کنی! دوم اینکه اگه قرار باشه همش کار کنی، نمیتونی ارتقاء پیدا کنی!.. هر دو مبنای ایمانی دارند البته (تو به دنیا اومدی که به مقام جانشینی خدا برسی، فلان بهمان) ولی حتی در فضای سکولار هم میشه بکار گرفتشون.

این میراث ابراهیمی رو مردم شرق آسیا ندارند و ازین جهته که زندگی رو به شکل دیگه‌ای می‌بینند. نه اینکه دنبال برده‌داری باشند‌. این آقای میلیاردر هروقت لازم شد و تا هرجا که ممکن شد از ربات‌ها استفاده خواهد کرد، که نه از ۹ صبح تا ۹ شب، بلکه ۲۴ ساعت بی‌وقفه کار کنند.
4
نتیجه احترام به تعصبات دینی میشه این
یه تلسکوپ سی‌متری قراره روی قله یکی از کوه‌های هاوایی بسازند که بزرگترین در دنیا خواهد شد و اطلاعاتی بدست میاره که تا قبل ازین مشابهش هم بدست نیومده. اما مردم محلی مخالفند! چرا؟ چون این کوه مقدسه! شکایت هم کردند، اما دادگاه عالی به نفعشون رأی نداد، لذا اجازه ساخت صادر شد، اما حالا بدون اینکه پشتوانه قانونی داشته باشند جاده رو بستن و نمیذارن محققین حتی به همون ده دوازده تا تلسکوپ موجود در اون بالا دسترسی داشته باشند! ساخت اون بزرگه که بماند.
چرا باید به عقاید این‌ها احترام گذاشت وقتی مانع توسعه علم هستند که میتونه نفعش به میلیاردها نفر برسه؟ تازه اون هم عقایدی که خیلی هم صادقانه نیست‌.. چون دردشون اینه که چرا بمون پول اجاره نمیدید! منطقه بومیه و اقتصادش تعریفی نداره، و طبعا دنبال پول مفت هستند. جیب‌شون که پر شه شاید یه کلاه شرعی هم برای کوه مقدس پیدا کردن.
بیشتر این دانشمندان لیبرال هستند البته. یعنی شخصا ازون‌هایی هستند که معتقدند باید به همه عقاید احترام گذاشت. پنجاه ساله به مذهب این بومی‌ها احترام گذاشتن و حالا دارن نتیجه رو می‌بینند. خودکرده را تدبیر نیست.
5
Anarchonomy
نتیجه احترام به تعصبات دینی میشه این یه تلسکوپ سی‌متری قراره روی قله یکی از کوه‌های هاوایی بسازند که بزرگترین در دنیا خواهد شد و اطلاعاتی بدست میاره که تا قبل ازین مشابهش هم بدست نیومده. اما مردم محلی مخالفند! چرا؟ چون این کوه مقدسه! شکایت هم کردند، اما دادگاه…
فحش‌ها همه به سمت ادیان ابراهیمیه، ولی لاقل این ادیان سند کوه و جنگل و دریا رو به نام مومنین نمی‌زدند. مزیت دینی که رو به خدای آسمانی داره، نسبت به ادیان طبیعت‌گرا و زمینی، اینه که در قید تملک زمین نیست (غیر از محدوده مسجد و کلیسا و کنیسه، حداکثر).
دین‌های عینی هم نادیدنی زیاد داشتند. مثل همین کوه، که محل دفن مردگانشونه، چون معتقدند سفر مرده‌ها عدل از همون نقطه شروع میشه! میتونی بش ثابت کنی که غیر ازینه؟ یا نگاه کنید به موهومات غیرعینی مذهب وایکینگ‌ها.

یهودیان با درست کردن داستان ابراهیم، برای همیشه پرونده قربانی کردن انسان در برابر خدایان زمینی رو بستند. هرچند قربانی کردن حیوان قبلا هم وجود داشت، اما اینکه منحصر بشه به حیوان، مدیون ادیان ابراهیمی بود. فقط خدای آسمان میدونه این تحول جان چند مرد، چند کودک و چند دختر باکره رو نجات داد. نه تنها جان انسان، خدای زمینی حتی منابع مادی رو هم هدر میداد. این خدای ابراهیمی بود که گفت برای من نذر کنید، اما بین خودتون توزیع کنید! این کانسپت تا اونجا پیش رفت که در قرآن خدا به انسان میگه به من قرض بده! چطور؟ با کمک به یک انسان دیگه!

بله توسعه ذهن، منجر به توسعه محتویات میشه، و محتویات توسعه یافته میتونه دردسرهای پیچیده‌تری درست کنه. بچه‌ای که نصف مغزش درست رشد نکرده ممکنه همش بخنده. معنیش این نیست که باید به حالش غبطه خورد.
در کانال من ۲۵۰ هزاربار اسم ترامپ اومده اما یک‌بار هم نه خواب ایشون و نه خواب هیچ سیاستمداری و نه هیچ سلبریتی‌ای رو ندیدم.
بنابراین مجبورم به خواب دیگران استناد کنم. اگه رنگ پرکلاغی رو با افسانه‌های نوردیک تفسیر کنیم که برای کلاغ جایگاه قدسی قائل بودند، باید گفت خدایان، ترامپ رو برای یک دوره چهارساله دیگه برگزیدند 😁😅

خواستم بگم اگه باز پیروز شد یه هدیه پیش من دارید، ولی چیزی به ذهنم نمیرسه صادقانه، که بتونم انجامش بدم. اگه چیز خاصی مدنظرتونه بم بگید.

(نه، نود نمیدم. نه شهردارم، نه استاندار).


https://t.iss.one/Siiiiinshiiiiin/37551
در کالیفرنیا بدون داشتن مدرک میشه در آزمون وکالت شرکت کرد. یه نفر همین کارو کرده و قبول شده و یه وبلاگ هم راه انداخته تا بقیه رو راهنمایی کنه، اسمش هم گذاشته لایک لینکلن! چون میگن آبراهام لینکلن فقط با خوندن متن قانون تونست وکیل بشه.
تو کالیفرنیا مدارس خصوصی که حقوق درس میدن زیادن، ولی خیلی از فارغ‌التحصیلان این‌ها نمی‌تونن تو آزمون قبول بشن. این یعنی مدرک این‌ها موید کیفیت خاصی نیست. آزمون بدون مدرک، این فرصت رو به اون‌هایی که پول ندارن تو این مدارس درس بخونند میده تا وکیل بشن.

من میگم چرا فقط رشته حقوق؟ بیایید ازین روش در پزشکی هم استفاده کنیم. اینجوری فقط اونایی پزشک میشن که «بلدند»، نه اونایی که سهمیه داشتند یا پول زیاد!.. البته اجراش تو ایران یکم دشواره.. ممکنه حمام خون راه بندازن.

https://likelincoln.org/
تو هر کارخونه‌ای معمولا کارگرانی وجود داشتند که کارهایی انجام می‌دادند که بقیه کارگران یا بلد نبودند یا نمی‌تونستند انجام بدن. کاری که مهارت خاصی می‌طلبید و سال‌ها تجربه لازم داشت. این افراد دستمزدی بیشتر از بقیه کارگران هم می‌گرفتند طبعا. این نمودار تغییر در میزان اون اختلاف دستمزد رو در ۱۳۰ کشور دنیا نشون میده، در فاصله شصت سال. همونطور که واضحه هرچی اومده جلوتر به صفر میل می‌کنه. یعنی دیگه درآمدشون چندان بیشتر از بقیه نیست. چرا؟ چون اتوماسیون و مدرن‌سازی دستگاه‌ها باعث شده دیگه نیازی به مهارت خاص این افراد وجود نداشته باشه. همزمان نسبت دستمزد کارگران ساده به معیار هم افزایش پیدا نکرده. یعنی کارگران ساده تمایلی نداشتند برن مهارت اینارو یاد بگیرن. بعبارتی نیروی کار در بخش تولید داره دو قطبی میشه. یک قطب کارگران ساده کم‌مهارت و کم‌دستمزد، و یک قطب کارمندان/مهندسان پشت‌میزنشین درآمدبالا. و این یعنی سرمایه‌گذاری روی یادگیری بعضی مهارت‌های تولیدی، دیگه صرفه اقتصادی نداره.
اون توصیه پدربزرگ‌ها که «برو یه فن یادبگیر» داره موضوعیتش رو از دست میده. همون «بشین درس بخون» صحیح‌تره.
Anarchonomy
Photo
ولی درس خوندن هم خرج داره (و همه‌جا هم کالیفرنیا نیست که بشه بدون مدرک دانشگاهی وکیل شد). در کشورهای آفریقایی که جمعیت جوانان در حالت انفجاره، هرروز تعداد بیشتری از دانش‌آموزان وارد دانشگاه میشن (این دوقطبی در نیروی کار همین الان در اونجا هم وجود داره. شکاف درآمدی بین کسی که درس خونده و کسی که نخونده خیلی زیاده)، اما مشکل اینه که بیشترشون از پس شهریه‌ها برنمیان. بعضی از اقتصاددانان ایده‌ای مطرح کردند که داره اونجا در مقیاس کوچک اجرا میشه. یک فاند آلمانی شهریه طرف رو میده، اگه بعد از فارغ‌التحصیلی تونست شغل پیدا کنه، دانشگاه بخشی از حقوقش رو میده به اون فاند، که در نهایت جمع که شد به ۱۸۰ درصد مبلغ اولیه میرسه، یعنی اگه شغل پیدا کنه حسابی به نفع سرمایه‌گذاره، اما اگه شغل پیدا نکرد چیزی بش پرداخت نمی‌کنند، و یعنی پولش میپره.
باید دید چقدر میتونه پیش بره این طرح. ولی همین که بانک‌های بزرگ فعلا ورود نکردن نشون میده زیاد مطمئن نیستند. آلمانی‌ها پروژه‌های توسعه‌ای زیاد انجام دادن تو آفریقا که بعضی‌هاشون چندان منجر به نتیجه مثبت نشد، چون عمدا با توجیهات انساندوستانه دودوتا چهارتا اقتصادی رو خیلی لحاظ نمی‌کردند. معلوم نیست اینهم در همون راستاست یا نه. بهرحال سرمایه‌گذار باید خیالش جمع باشه که دانشگاه در حال انتقال پرت و پلا به دانشجو نباشند، و نمیشه ازین بابت خیال‌جمع شد مگر اینکه خود دانشگاه هم در سود و زیان و مخصوصا زیان شریک کنیم.


https://www.economist.com/middle-east-and-africa/2019/08/10/a-booming-population-is-putting-strain-on-africas-universities
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم‌هایی که در خیابون‌های سانفرانسیسکو اوردوز می‌کنند، و آدم‌هایی که همون کنار خیابون ازین اوردوزها می‌میرند. در شهری که میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا حاضرن نه فقط اموال‌شون بلکه جان‌شون هم به خطر بندازند تا بتونن توش زندگی کنند. اینکه در جایی باشی که میلیون‌ها نفر پایین‌تر از تو به جایگاهت نگاه کنند و غبطه بخورند، اما خودتو پرت کنی پایین تا جایی که پایین‌تر از میلیاردها نفر دیگه قرار بگیری، درجه‌ای از ناسپاسی رو نشون میده که فقط یک انسان بی‌بهره از شعور می‌تونه مرتکبش بشه.
ده پانزده سال پیش برای خرید نرم‌افزار به فروشگاه مراجعه می‌کردید و یک بسته که به ضخامت یک دایرةالمعارف بود اما داخلش چیزی بیشتر از یک سی‌دی وجود نداشت می‌خریدید و روی کامپیوترتون نصب می‌کردید. معمولا نسخه این نرم‌افزارها با سالی که دراون منتشر شده بودند مشخص میشد، مثلا ۲۰۰۵، ۲۰۰۶.. طبعا کسی که نسخه ۲۰۰۵ رو داشت از قابلیت‌های نسخه ۲۰۰۶ محروم می‌شد، مگر اینکه یک مبلغ اضافه‌ای میداد و آپگرید می‌کرد. شرکت‌های تولیدکننده نرم‌افزار به مرور متوجه شدند اینجوری نمیشه ادامه داد. چون مثلا بعد از ارائه پنج نسخه بعد از ۲۰۰۵، هنوز تعداد زیادی از مشتریان‌شون در همون ۲۰۰۵ باقی مونده بودند و آپگرید نمی‌کردند. که این درآمد رو کاهش می‌داد، و کاهش درآمد بودجه تحقیق و توسعه رو کاهش میداد. در واقع به شکل یک لوپ رو به قهقرا دراومده بود: مشتری آپگرید نمی‌کرد، چون قابلیت‌های اضافه شده انقدری براش مهم و خلاقانه نبود که حاضر باشه دوباره هزینه کنه، و تولیدکننده سرمایه کافی بدست نمی‌آورد تا بده به تیم تحقیق و توسعه که قابلیت‌هایی بسازند که ارزش آپگرید داشته باشند!
راه حل پرریسک اما اجتناب‌ناپذیر این بود که مدل تجاری رو به کل تغییر بدن‌. به جای فروختن نرم‌افزار، اجاره‌ش دادند! دیگه به جای اینکه یک‌بار ۵۰۰ دلار بدی و بخری، باید سالی ۱۰۰ دلار میدادی. برای کسی که ۵۰۰ دلار می‌داد و هرسال آپگرید میکرد به صرفه بود، چون به جای یک‌سال، در طول ۵ سال ۵۰۰ دلار پرداخت می‌کرد. اما برای اینکه مطمئن بشن قرارداد اجاره رو هرسال تمدید می‌کنه، مالکیتش به نرم‌افزار رو سلب کردند. یعنی اگر تمدید نمی‌کرد دیگه نمی‌تونست از نرم‌افزار استفاده کنه و حتی نمی‌تونست فایل‌هایی که با اون نرم‌افزار ساخته رو دوباره با همون کیفیت ویرایش کنه. این مشکل سرمایه در گردش شرکت تولیدکننده رو حل کرد، چون میلیون‌ها کاربر داشتن ماهیانه و سالیانه و مرتب بش پول پرداخت می‌کردند. طوری شد که درآمد این شرکت‌ها چند برابر شد! اما یک معضل دیگه بوجود اومد: وقتی جریان درآمد ثابت و تضمین‌شده‌ست، دیگه انگیزه‌ای وجود نداره برای کن‌فیکون کردن نرم‌افزار و ساخت قابلیت‌های جدید و کاربردی! مثل اینه که به شما بگن اگه این دیوار رو بسازی یک میلیون تومن بت میدیم، ولی اگه نسازی هم بت میدیم. خب شما چیکار می‌کنید؟ میرید زیر آفتاب آجر می‌چینید روی هم؟
هرچند قاعدتا رقابت در بازار باید به این شرکت‌ها فشار بیاره تا بابت پولی که می‌گیرن محصول تازه‌تر، چابک‌تر و کاراتری تحویل بدن. اما در واقعیت مشتریان‌شون زنجیر شدن به محصول‌شون. وقتی تمام کارکنان سازمان شما عادت کردند به محیط و منطق یک نرم‌افزار خاص، خیلی دشواره که مهاجرت کنید به محصول رقیب، که تازه میتونه ایراداتی داشته باشه که کارکنان قبلا لازم نبود باش درگیر بشن.

اتفاقی که افتاده پدیده جالبیه که باید در دانشکده‌های اقتصاد و مدیریت درباره‌ش بحث بشه.
بسیجی به رهبر انقلاب میگه اختلاس‌ها زیادند، ناراحتید، ناراحتیم، یه چیزی بگید آرام بشیم!
و رهبر در جواب میگه این چیزها طبیعی هستند و اگر نبودند باید تعجب می‌کردید، و سپس میزنه به صحرای کربلا!
واکنش‌های مملو از عصبانیت به این دیالوگ کوتاه، که تنها مسئله طبیعی در این قضیه هستند، متمرکز شد روی پاسخ بی‌شرمانه رهبر. اما اصل گرفتاری ایران، اون بسیجی است، نه پاسخ‌دهنده، که رهبر است یا هرکس. نفس اینکه بگی «فساد زیاد است، آراممان کنید»، یعنی هدف آرامش قلبی ماست، نه حل مشکل فساد! مهم نیست رهبر می‌تونه آرامشون کنه یا نمیتونه، یا جواب عاقلانه‌ای میده یا جوابی میده که نشان از بیشعوریه. مهم اینه که آرامش روانی رو در اولویت قرار داده‌. این فقط یک جمله نبود که از دهان این فرد پریده باشه. این انعکاسی از نوع خاص جهان‌بینی این‌هاست که بارها مصادیق بیرونیش رو دیدیم. مثل وقتی که سیل شهر رو برداشته بود و مردم دنبال سرپناه و غذا بودند، این جماعت شلوارها رو بالا زدند و وسط آب شروع کردند به سینه‌زنی! یعنی: اینکه حال و هوای ما در هنگام مصیبت چه باشد، در اولویت است نسبت به رفع خود مصیبت!.. و خب حاکم هم مشعوف خواهد شد تا ازین «ابلهان بدردبخور» استفاده تام ببره.
در سایه این جهان‌بینی، مذهبی شکل گرفته که حرف از انسان میزنه، ولی عاری از انسانیته، حرف از احترام به حیوان میزنه، ولی عاری از شفقته، حرف از خوب و بد میزنه، ولی عاری از اخلاقیاته، و حرف از عدالت میزنه، ولی عاری از دغدغه‌مندی برای جان و مال مردمه. داره می‌بینه حجم خیانت و غارت و فرصت‌سوزی و ثروت‌سوزی در کشور به حدی بالاست که به نمونه‌ای استثنایی در دنیا تبدیل شده، اما دغدغه‌ش اینه که «آرام باشیم».
چیزی که درکش اهمیت داره اینه که:

ما با مذهبی طرفیم که در همه‌چیز دخالت می‌کنه، اما هیچ‌چیز براش مهم نیست!

و خب بدیهیه که رهبر و سید و آقا و پیشوا چنین مذهبیونی میشه همین شخص بی‌شرم. و اگر غیر ازین بود باید تعجب می‌کردیم.
4
تام کروز انقدر فیلم بازی کرده که اگه همه صحنه‌هایی که توش چهره‌ش وجود داره جمع کنیم، هزاران فریم خواهیم داشت که در کنار هم یک نمای سه بعدی از صورتش ایجاد می‌کنند، در انواع حالت‌های بروز احساسات. و این برای «یادگیری ماشینی» مثل یک گنجینه‌ست. در اینجا چهره بیل هادر رو وقتی داره از تام کروز صحبت می‌کنه، به تام کروز تبدیل می‌کنه، و کمی جلوتر وقتی صحبت از ست روگن میشه، چهره‌ش شبیه روگن میشه! این کانال رو دنبال کنید، ازین جنس شاهکارها، کم نداره.

تکنولوژی چهره‌سازی فیک، دیگه یک پروژه بتا نیست. همین الان به مرحله کاربردی رسیده. این برای سیاستمدارها و چهره‌های سرشناس، مثل شمشیر دولبه‌ست. از طرفی اگه جلوی دوربین‌ها چیزی گفتند که بعدا فهمیدند نباید می‌گفتند، می‌تونند ادعا کنند سخنرانی‌شون جعل شده. و از طرفی اگه به دروغ سخنانی رو بشون نسبت دادند، خیلی سخت میتونن انکار کنند که اون کسی که در ویدئو اون حرف‌ها رو زده، خودشون نیستند.

داریم به فضایی وارد میشیم که در اون «تا چیزی رو با چشم‌های خودت ندیدی باور نکن» به تاریخ انقضای خودش رسیده. هرچند خیلی‌ها از الان ازین فضا وحشت کردند، اما به نظر من این چالش مفیدی برای بشره. در شرایطی که هرکس برای هر نظر و عقیده‌‌ای که داره میتونه «شاهد» جور کنه، ارزش شهادت به صفر میل خواهد کرد. و در اون حالت، قضاوت چاره‌ای نخواهد داشت جز اینکه صرفا به منطق محض تکیه کنه.
سالم بیرون اومدن ازین جنگل، توان ذهنی بالایی میخواد.‌

https://youtu.be/VWrhRBb-1Ig
این آخری یکی از هالیوودی‌ها به ایتالیا گفت مهاجران رو راه بدید. نخست‌وزیر ایتالیا گفت تو که جت شخصی داری، پر کن با خودت ببر هالیوود!
ازم عکس ندارید، ولی آهنگ دارید. همینا کافیه که بشناسیدم.
یکی از شما به من تکلیف روزانه داده که هر روز سه بار لبخند بزنم. و من هم شاگرد حرف‌شنو نیستم. چون بعضی وقت‌ها سوژه لبخند، شب‌ها به سراغ آدم میاد.

سید شما، پشت تریبون چنان رجز میخوند که «نمیذاریم به راحتی از حادثه منا عبور کنند»، خودش بی‌سر و صدا و قبل از همه عبور کرد. اون هم در مقابل عربستانی که هیچوقت سخت نیست رام کردنش. بعد بیاد به هند اتمی و جسور و پرپشتوانه جسارت کنه؟ مرگ که نه، ولی لعنت به انگلیس که ایران رو رها کرد و رفت تا ایران بزرگ بیفته دست مشتی متوهم و خمار که فکر می‌کنند دنیا بر مبنای مناسبات صدر اسلام اداره میشه! مستضعفین فکری که گمان می‌کنند قدرت با امضاء‌بازی بدست میاد.
جوان کشمیری هرچقدر هم بیچاره بشه، در بیچارگی به گرد ما نخواهد رسید.
3
سال‌هاست که زن و شوهرها در آمریکا بدون اینکه طرف مقابل خطایی کرده باشه می‌تونن از هم طلاق بگیرند. کافیه دلیل‌شون این باشه که «با هم جور در نمیاییم». یکی نوشته بود خاصیت این آزادی قانونی این بود که آمار خودکشی زنان پایین اومد، خشونت خانگی کاهش پیدا کرد و تنش‌های عصبی کمتر شد. حرف نادرستی نیست، مرد و زنی که بتونه هروقت خواست طلاق بگیره طبعا رابطه‌ای که جسم و روانش رو آزار میده تحمل نخواهد کرد. اینکه قانون اجازه بده مردم تا آخر عمر تاوان یک اشتباه رو ندن، میتونه زندگی‌شون رو ازین رو به اون رو کنه.
اما چیزی که بش توجه نمی‌کنند اینه که گاهی دیر متوجه اشتباه میشن. یعنی زمانی که بچه‌دار شدن. اینو از تعداد وحشتناک کودکانی که در آمریکا فقط با یکی از والدین‌شون زندگی می‌کنند میشه دید. هرچند که برای بچه، سرپرستی توسط یکی از والدین که روان آرامی داره بهتر از زندگی در خونه‌ایه که هر دو هستند اما دائما دعواست، اما همیشه این دوگانه برقرار نیست. یعنی طلاق مشکل قبلی که زندگی مشترک بود رو حل می‌کنه، اما یه سری مشکلات دیگه رو جایگزین می‌کنه که اگه بدتر نباشند می‌تونند همونقدر آزاردهنده باشند، مثل تنگنای مالی، که خودش باز باعث ایجاد تنش عصبی و پرخاشگری میشه. دیگه این روزها برای جرم‌شناس‌ها مسئله‌ پوشیده‌ای نیست که مشکل اصلی خیلی از بزهکاران جوان اینه که یا پدر بالاسرشون نبوده یا مادر. و تازه همه خسارت‌ها، در جرم خلاصه نمیشه. میشه مرتکب هیچ جرمی هم نشد و باز هم زندگی مفتضحی داشت.
نقش پدر، در مزه‌ش خلاصه نمیشه البته. بچه‌ها به
Role model
نیاز دارن تا شخصیت‌شون رو بر مبنای اون مدل شکل بدن، و مدل پدر فرق داره با مدل مادر. هیچ‌کس نمیتونه جای اون یکی رو پر کنه. مثل خلبانی نیست که طرف بگه خودم همه کارها رو می‌کنم نیاز به کمک خلبان نیست! پدر، کمک مادر نیست. مادر هم کمک پدر نیست. اینکه میگن «من براش هم پدر بودم هم مادر بودم هم خواهر» واسه سریال‌های تلویزیونیه. میشه با یک گوش هم زندگی کرد، اما نباید گفت یک گوش داشتن فرقی با دوتا گوش داشتن نداره.
خدا براتون نگه داره فرزندانتون رو، ولی تحصیلات آکادمیک نشانگر کیفیت خاصی نیست. من دیپلم هم به زور گرفتم، چون نمراتم انقدر پایین بود که انداختنم تو مدرسه‌ای که همه توش سیگاری بودن غیر از من. اما حتی اگه درصدی از فرزندان طلاق، ایده‌آل هم تربیت بشن باز وضعیت تغییری نمی‌کنه. معضلات اجتماعی رو با «نمونه‌های موفق» نمیشه شست گذاشت کنار.
این حوادث اگه نه فقط در دوران جنگ سرد، بلکه حتی اگه در دوران اوباما رخ میداد، سر و صداش دنیا رو برمی‌داشت. اما سیاست کلی نظام آمریکا چنان موفق بوده در برگرداندن افکار عمومی به سمت شرق آسیا که دیگه کسی اهمیتی به فعالیت‌ها و تحولات روسیه نمیده.
امروز در دنیا دیگه صرفا عدالت مثبت مطرح نیست. اینکه «همه باید بتوانند از آموزش و درمان قابل قبول برخوردار شوند» دیگه خیلی قدیمی شده. امروز عدالت منفی هم به مطالبات مردم اضافه شده. اینکه «اگر دزدی آزاد است، همه باید بتوانند دزدی کنند».
هزار خاندان جمهوری‌اسلامی برای نجات نجفی قاتل هر کاری که لازم بود کردند، و انصافا نمایش در اجرا هیچ کم و کاستی نداشت. از عزت و احترامی که در پاسگاه دید، تا خوش و بشی که در دادگاه کرد، تا عفوی که بش هدیه شد. این فرقه تبهکار فکر می‌کنه پایان همه داستان‌ها به قلم خودش نوشته خواهد، تا همیشه هَپی! دربیاد. با این فکر که غیر از کنترل منابع و ثروت‌های ایران، کنترل داستان‌ها رو هم در اختیار دارند، مست هستند. اما بیرون این میخانه، هشتاد و اندی میلیون آدم عصبانی ایستادند و دارند تماشا می‌کنند. آدم‌هایی که از دیدن اینکه دزدی فقط برای اون‌ها ممنوعه و قتل فقط برای اون‌ها غیرمجازه، دارند روز به روز عصبانی‌تر میشن.

پرسپولیس رو وقتی آتش زدند که اونایی که داخلش بودند مست کرده بودند.