بعد از بیش از سه دهه زندگی در ایران به این باور رسیدم که در این کشور هیچ کس کارشو تمیز انجام نمیده! درسته شهرهام به تعمیمهای نابجا، اما ازین یکی تعمیم کاملا مطمئنم. صحبت هفتاد هشتاد درصد هم نیست حتی، ۹۹ درصد ایرانیان، در هر شغلی که هستند کارشون رو تمیز انجام نمیدن. و این در حالیه که پیامبر مذهبی که بش معتقدند، حتی روی بندکشی تمیز سنگ قبر! هم وسواس داشت.
هرچند گفته میشه که ما در ایران با معضل «نیروی آموزش ندیده و ناماهر» مواجهیم، و حقیقت هم داره، و معضل بزرگی هم هست. اما همهش این نیست. حتی اگه من یک نجار یا دندانپزشک ماهر نباشم و خیلی از تکنیکها رو بلد نباشم، اگه علاقمند باشم به این شغل، میرم یاد میگیرم. مشکل اینه که علاقه ندارم، علاقه ندارند، علاقه نداریم. اون ادعای ۹۹ درصد رو میشه اینجوری برگردان کرد: هیچکس در ایران به هیچکاری علاقمند نیست!
و این پدیده عجیبیه که باید روش فکر کرد.
هرچند گفته میشه که ما در ایران با معضل «نیروی آموزش ندیده و ناماهر» مواجهیم، و حقیقت هم داره، و معضل بزرگی هم هست. اما همهش این نیست. حتی اگه من یک نجار یا دندانپزشک ماهر نباشم و خیلی از تکنیکها رو بلد نباشم، اگه علاقمند باشم به این شغل، میرم یاد میگیرم. مشکل اینه که علاقه ندارم، علاقه ندارند، علاقه نداریم. اون ادعای ۹۹ درصد رو میشه اینجوری برگردان کرد: هیچکس در ایران به هیچکاری علاقمند نیست!
و این پدیده عجیبیه که باید روش فکر کرد.
❤9
خونهشون مهرشهر بود. خونهای دوبلکس با نمای سیمانی که با سفید رنگ شده و شیروانی قرمز داره.. که لاقل از بیرون شبیه ویلاهای لبنان در دهه هفتاد بود. ما دهه هفتاد زنده نبودیم ولی میدونیم چه شکلی بود و به چی شبیه بود، چون دهه هفتاد میلادی گوشههایی از کشور داشت همشکل دنیا میشد. که مردم ابراز نگرانی کردند و تصمیم گرفتند مملکت همشکل اتاق بهمریخته یک بیمار روانی که شبادراری هم داره، بشه. میگفت نمیدونم برای چی باید زندگی کنم. روم نشد بگم وقتی به سر و وضع زندگیت نگاه میکنم نمیفهمم چرا نباید تا ابد زندگی کنی! گاهی چیزی که برای خودمون بدیهیه رو نباید به زبان بیاریم. ولی انگار قورت دادن اون جمله صدایی تو گلوم ایجاد کرده بود و شنیده بود و حدس زده بود که تو دلم دارم میگم «خاک بر سر بیلیاقتت کنم». برای همین بدون اینکه ازش توضیح بیشتری بخوام، دنبال چیزی میگشت که کار «توضیح بیشتر» رو بکنه، و خیلی زود پیداش کرد. گفت بیا دنبالم. رفتیم تا انتهای خیابونی که همه خونههاش همشکل ویلاهای لبنان بودن و یکیشون خونه اینها بود. و گفت حالا نگاه کن. متوجه منظورش نشدم و اگه شک میکردم که سر کارم گذاشته، حق میداشتم. یه نگاه به منظره مینداختم و یه نگاه به صورتش به این امید که بفهمه نیاز به راهنمایی دارم. و فهمید، اما باز گفت خوب نگاه کن. خوب نیست به من بگن خوب نگاه کن چون با تست هوش اشتباهش میگیرم و هر تست هوشی میتونه مضطربم کنه، چون هیچکدوم این تستها رو طوری طراحی نکردن که باهوش بودن و لعنتی بودن من به صورت علمی اثبات بشه. اول فکر کردم موضوع اینه که محله زیبایی نیست و باید دنبال زشتیهای بصری گشت، در حالی که بود، و نداشت. چند لحظه بعد پیرمردی که معلوم بود بازنشستهست رو دیدم که با قدمهای مورچهای به درِ یکی ازین خونهها نزدیک میشد. دنبال کردنش حوصله میخواست اما چون سرنخ دیگهای نداشتم از روی ناچاری، تمام تیزبینی که از چشمام برمیاومد روش متمرکز کردم. انگار عجله داشت تا چیز مختصری که خرید کرده بود رو زودتر بذاره تو حیاط، و برگرده چیز مختصر دیگهای رو بخره، چون توان حمل دوتا چیز مختصر رو نداره. کلیدش رو که درآورد نفس راحتی کشیدم که این سوژه به پایان رسید و باید دنبال چیز دیگهای بگردم. اما دستاش یه جوری میلررید که نوک کلید هیچوقت نیفتاد تو شکاف قفل. در نهایت نشانهگیری که توش هرگز موفق نمیشد رو کنار گذاشت و نوک کلید رو متصل کرد به بدنه در و مثل کسی که میخواد رو ماشین مردم خط بندازه، کل مسیر رو کشید تا برسه به مرکز قفل و جا بیفته. و جا افتاد. وقتی در رو بست رفتم جلوتر.. دور قفل شده بود مثل ستاره، چون پر بود از خطهایی که به مرکزش منتهی میشدن. معلوم نبود چند ماه و چندسال همینطوری در خونهش رو باز کرده، اما هربار قبل خط خطی کردن در، نشانهگیری رو تست کرده. فکر نکنم از روی امید به اینکه «اندفعه میتونم»، بلکه از روی فراموش کردن اینکه اندفعه هم نمیتونه.
برگشتم پیشش و گفتم «خب آدما پیر میشن». گفت «اینا اینجا پیر شدن».
تو خونهای که هم شکل ویلاهای لبنان بود هم آدم همونجوری به سمت نابودی سیر میکنه که در جایی غیر ازونجا، و خیلی بدتر ازونجا. خبر داشت که داره به سمت نابودی حرکت میکنه و این خبر داشتن داشت نابودش میکرد. دیگه متوجه منظورش شده بودم، و دیگه توضیح بیشتر لازم نبود، اما قناعت نکرد و گفت: قصد مردن ندارم اما میدونم وقتی حرکت، یک جبره، خودکشی یک دهنکجی به قدرتیه که تو رو انداخته تو این جبر، چون داری بش میگی من نمیخوام تو این حرکت قرار داشته باشم، حتی اگه نتیجهش این باشه که خودم رسیدن به انتهاش رو سرعت بدم! اولین بار بود که کسی خودکشی رو یک «نمیخوام» بزرگ، معنا کرده بود برام. چه پارادوکس با ابهتی بود: ترجیح میدم بمیرم، چون نمیخوام بمیرم!
از مهرشهر که رد میشم انگار یه قطار از روم رد میشه. آدم جاهایی که بش فهموندن هنوز خیلی چیزها هست که نمیفهمه، یادش نمیره.
برگشتم پیشش و گفتم «خب آدما پیر میشن». گفت «اینا اینجا پیر شدن».
تو خونهای که هم شکل ویلاهای لبنان بود هم آدم همونجوری به سمت نابودی سیر میکنه که در جایی غیر ازونجا، و خیلی بدتر ازونجا. خبر داشت که داره به سمت نابودی حرکت میکنه و این خبر داشتن داشت نابودش میکرد. دیگه متوجه منظورش شده بودم، و دیگه توضیح بیشتر لازم نبود، اما قناعت نکرد و گفت: قصد مردن ندارم اما میدونم وقتی حرکت، یک جبره، خودکشی یک دهنکجی به قدرتیه که تو رو انداخته تو این جبر، چون داری بش میگی من نمیخوام تو این حرکت قرار داشته باشم، حتی اگه نتیجهش این باشه که خودم رسیدن به انتهاش رو سرعت بدم! اولین بار بود که کسی خودکشی رو یک «نمیخوام» بزرگ، معنا کرده بود برام. چه پارادوکس با ابهتی بود: ترجیح میدم بمیرم، چون نمیخوام بمیرم!
از مهرشهر که رد میشم انگار یه قطار از روم رد میشه. آدم جاهایی که بش فهموندن هنوز خیلی چیزها هست که نمیفهمه، یادش نمیره.
❤9
آدمایی که الکل خوردن و در حالت مستی حرف جنسی زنندهای به دوست دخترشون زدن و فرداش مثل سگ احساس پشیمانی میکنند نمیرن جلوی شیشههای مشروب بشینن و بشون فحش بدن. به خودشون فحش میدن. از خودشون بدشون میاد. چون یه کمبودی وجود داشت که رفتن سراغ الکل.
آدمایی مثل من که زمانی از دیگران کتابهای سروش رو قرض میخواستیم و ذوق میکردیم که حاضر میشد قرض بده، و امروز احساس ناجوری داریم، به سروش فحش نمیدیم. امروز از خودمون بدمون میاد، به خاطر کمبودهایی که مجموعا انقدر ترحمبرانگیز بود که ما رو به سمت هر ناقصالعقلی کشوند.
به اعضای بدنم مدیونم.. مثل معدهم که باش بد تا کردم و امروز اونه که داره بام بد تا میکنه. ولی هیچکدوم اندازه مغزم ازم طلبکار نیست، به خاطر تمام خوراکهای مسموم و غیراستانداردی که به خوردش دادم. به خاطر تمام دقایق غیرقابل بازگشتی که میشد صرف فهمیدن اندیشه غربی بشه و صرف سروشخوانی و شریعتیخوانی و مطهریخوانی و نصرخوانی و مهملخوانی شد، در برابرش سرافکندهام. خدا هیچکس رو شرمنده مغزش نکنه.
آدمایی مثل من که زمانی از دیگران کتابهای سروش رو قرض میخواستیم و ذوق میکردیم که حاضر میشد قرض بده، و امروز احساس ناجوری داریم، به سروش فحش نمیدیم. امروز از خودمون بدمون میاد، به خاطر کمبودهایی که مجموعا انقدر ترحمبرانگیز بود که ما رو به سمت هر ناقصالعقلی کشوند.
به اعضای بدنم مدیونم.. مثل معدهم که باش بد تا کردم و امروز اونه که داره بام بد تا میکنه. ولی هیچکدوم اندازه مغزم ازم طلبکار نیست، به خاطر تمام خوراکهای مسموم و غیراستانداردی که به خوردش دادم. به خاطر تمام دقایق غیرقابل بازگشتی که میشد صرف فهمیدن اندیشه غربی بشه و صرف سروشخوانی و شریعتیخوانی و مطهریخوانی و نصرخوانی و مهملخوانی شد، در برابرش سرافکندهام. خدا هیچکس رو شرمنده مغزش نکنه.
❤13
طی یک مطالعه که یک سایت همسریابی در نیویورک انجام داد مشخص شد فقط ۱ ممیز ۲ دهم درصد از کاربران زن سایت که در منهتن و برانکس زندگی میکنند حاضرند با کاربران مردی که قدشون کوتاهتر از خودشونه وارد رابطه آشنایی بشن!
برابری جنسیتی رو کیف میکنید؟ اونم تو فمنیستیترین محلههای لیبرالترین شهر آمریکا.
نمونهای دیگه از عدم مشارکت در ریسک و هزینه. اینکه یه زن جذاب باشی، وضع مالیت هم خوب باشه، اما کلیشههای چندهزارساله رو بذاری کنار، هزینه داره. تا وقتی قرار نیست این هزینهها رو خودت بدی، برای زندگی دیگران تز میدی. و وقتی نوبت به تصمیمات زندگی خودت میرسه، سوئیچ میکنی رو لایف استایل دیفالت!
برابری جنسیتی رو کیف میکنید؟ اونم تو فمنیستیترین محلههای لیبرالترین شهر آمریکا.
نمونهای دیگه از عدم مشارکت در ریسک و هزینه. اینکه یه زن جذاب باشی، وضع مالیت هم خوب باشه، اما کلیشههای چندهزارساله رو بذاری کنار، هزینه داره. تا وقتی قرار نیست این هزینهها رو خودت بدی، برای زندگی دیگران تز میدی. و وقتی نوبت به تصمیمات زندگی خودت میرسه، سوئیچ میکنی رو لایف استایل دیفالت!
❤8
بیست سال پیش، ۲۸ درصد دختران بین ۱۸ تا ۳۴ سال معتقد بودند ازدواج موفق یکی از موضوعات مهم زندگیه.اما الان ۳۷ درصدشون چنین اعتقادی دارند. در مقابل، وضعیت نظر پسران کاملا برعکس شده، از ۳۵ درصد رسیده به ۲۹ درصد. یعنی پسرهای کمتر وجود دارند که ازدواج براشون مهم باشه. یکی از دلایلش رو پیشروی افراطی فمنیسم میدونن. تیتر مقاله که نقل قولی از شرکتکنندگان در نظرسنجیه کل مطلب رو خلاصه کرده: «زنها دیگه زن نیستند!». ازدواج قراردادیه که منافعی داره، و هزینههایی. وقتی هزینهها به حداکثر میل کنه و منافع به حداقل، طبیعتا خودشون رو وارد این قرارداد نمیکنند. طوری که خردهفرهنگی شکل گرفته که در اون بعضی از پسرها تحت هیچ شرایطی حاضر به ازدواج نیستند! با افتخار در این گروه قرار میگیرم.. هرچند که مصداق «دستش به گوشت نمیرسه میگه نجسه» باشه 😁.
نکته جالب در اینه که در این وضعیت، مذهب هم دیگه قدرت اقناعکنندگی خودش رو از دست داده، و یک بیولوژیست با تشریح اینکه چرا زندگی مشترک همخوانی داره با طبیعت ما، شانس بیشتری داره در جذب مخاطب جوان.
https://www.lifesitenews.com/mobile/news/young-men-giving-up-on-marriage-women-arent-women-anymore?utm_content=buffer3ae39&__twitter_impression=true
نکته جالب در اینه که در این وضعیت، مذهب هم دیگه قدرت اقناعکنندگی خودش رو از دست داده، و یک بیولوژیست با تشریح اینکه چرا زندگی مشترک همخوانی داره با طبیعت ما، شانس بیشتری داره در جذب مخاطب جوان.
https://www.lifesitenews.com/mobile/news/young-men-giving-up-on-marriage-women-arent-women-anymore?utm_content=buffer3ae39&__twitter_impression=true
❤5
در حالی که در ایران بحث روی اینه که آیا در نماز جماعت میشه به کسی که نشسته نماز میخونه اقتدا کرد یا نه (جامعه ایران حتی در شریعت هم دچار ابتذاله) در بلاد کفر برای رفتار هیپسترها، که در مد و لباس و آرایش و سلایق مصرفی خلاف جریان جامعه شنا میکنند، مدل ریاضی طراحی کردند تا حرکت این جریانات رو تا حدی قابل پیشبینی کنند. هرچند که هدف این مطالعات بیشتر معطوف به منافع اقتصادیه، چرا که داشتن بینش درباره نحوه مصرفگرایی مردم، مثل یک گنجینهست برای شرکتهای تجاری، اما به طور ضمنی آدم رو با روان خودش و همچنین مکانیزم اجتماع آشنا میکنه.
وقتی که توده تصمیم میگیره ریش بذاره، بعضی از هیپیها تصمیم میگیرن صورتشونو تیغ بزنند، بقیه هیپیها از تیغ زدن تقلید میکنند. در واقع خود تقلید انجام میشه، اما نه از توده اول، بلکه از توده دوم. وقتی توده اول و دوم هر کدوم پنجاه درصد جامعه رو تشکیل بدن، مردم همینطور بین ریش و تیغ سوئیچ میکنند (و دیگه هیچکدوم شنای خلاف جریان به حساب نمیاد). به عبارتی برای شکستن تابو لازم نیست همه رو قانع کنی! این میتونه یه نکته طلایی در هدایت افکار عمومی باشه.
https://arxiv.org/abs/1410.8001
وقتی که توده تصمیم میگیره ریش بذاره، بعضی از هیپیها تصمیم میگیرن صورتشونو تیغ بزنند، بقیه هیپیها از تیغ زدن تقلید میکنند. در واقع خود تقلید انجام میشه، اما نه از توده اول، بلکه از توده دوم. وقتی توده اول و دوم هر کدوم پنجاه درصد جامعه رو تشکیل بدن، مردم همینطور بین ریش و تیغ سوئیچ میکنند (و دیگه هیچکدوم شنای خلاف جریان به حساب نمیاد). به عبارتی برای شکستن تابو لازم نیست همه رو قانع کنی! این میتونه یه نکته طلایی در هدایت افکار عمومی باشه.
https://arxiv.org/abs/1410.8001
❤6
بیست سال عکسبرداری ماهوارههای ناسا نشون میده که کره زمین سیاره سبزتری شده!
میگه اول فکر کردیم به خاطر گرم شدن زمینه که مناطق سبز بیشتر شدن، بعدا که رزولوشن دوربینهامون بیشتر شد و تونستیم جزییات بیشتری رو رصد کنیم فهمیدیم نه، دخالت انسانی نقش داشته! یعنی برنامههای وسیع کاشت درخت، بعلاوه افزایش تولید کشاورزی (که با پیشرفت تکنولوژی، یه زمین رو چندبار کشت میکنن در طول سال). که در هر دو مورد، چین و هند بیشترین سهم رو داشتند، یعنی دو کشوری که همه نگران بودن به خاطر جمعیت نجومیشون در آینده به برهوت تبدیل بشن!
از این اعتراف علمی ناسا دو نکته میشه دریافت کرد:
- اوضاع انقدری که دانشمندها و هالیوودیها میگن آخرالزمانی نیست. و کارهایی که ناممکن به نظر میان میتونن ممکن بشن، مثل چیزی که دائما به عنوان یک پارادوکس معرفی شده: «دنیایی با جمعیت زیاد، ولی سرسبز!».
- برای انجام کار درست، دموکراسی لازم نیست. شعور لازمه. چین از دموکراسی که در هند برقراره، محرومه. اما به همون اندازه یا خیلی بهتر عمل کرده در زمینه کاشت درخت و حفظ جنگلها. و مهم نتیجهست، نه؟ به قول یکی از کاربران توعیتر، بسیاری از مشکلات ما در ایران (از جمله در محیطزیست و آب) خیلی بغرنج و لاینحل نیستند. کافیه یک مشت گراز بمون حکمرانی نکنند.
https://www.nasa.gov/feature/ames/human-activity-in-china-and-india-dominates-the-greening-of-earth-nasa-study-shows
میگه اول فکر کردیم به خاطر گرم شدن زمینه که مناطق سبز بیشتر شدن، بعدا که رزولوشن دوربینهامون بیشتر شد و تونستیم جزییات بیشتری رو رصد کنیم فهمیدیم نه، دخالت انسانی نقش داشته! یعنی برنامههای وسیع کاشت درخت، بعلاوه افزایش تولید کشاورزی (که با پیشرفت تکنولوژی، یه زمین رو چندبار کشت میکنن در طول سال). که در هر دو مورد، چین و هند بیشترین سهم رو داشتند، یعنی دو کشوری که همه نگران بودن به خاطر جمعیت نجومیشون در آینده به برهوت تبدیل بشن!
از این اعتراف علمی ناسا دو نکته میشه دریافت کرد:
- اوضاع انقدری که دانشمندها و هالیوودیها میگن آخرالزمانی نیست. و کارهایی که ناممکن به نظر میان میتونن ممکن بشن، مثل چیزی که دائما به عنوان یک پارادوکس معرفی شده: «دنیایی با جمعیت زیاد، ولی سرسبز!».
- برای انجام کار درست، دموکراسی لازم نیست. شعور لازمه. چین از دموکراسی که در هند برقراره، محرومه. اما به همون اندازه یا خیلی بهتر عمل کرده در زمینه کاشت درخت و حفظ جنگلها. و مهم نتیجهست، نه؟ به قول یکی از کاربران توعیتر، بسیاری از مشکلات ما در ایران (از جمله در محیطزیست و آب) خیلی بغرنج و لاینحل نیستند. کافیه یک مشت گراز بمون حکمرانی نکنند.
https://www.nasa.gov/feature/ames/human-activity-in-china-and-india-dominates-the-greening-of-earth-nasa-study-shows
NASA
Human Activity in China and India Dominates the Greening of Earth, NASA Study Shows
A new study using data from NASA satellites reports a counterintuitive finding that China and India – the two emerging countries with the world’s biggest populations – are leading the increase in greening on land through planting of trees and intensive crop…
❤4
Anarchonomy
Photo
باید درباره «تشیع، پیش و پس از جنگ سوریه» کتابها نوشته بشه. چون به نظر میرسه که به یک نقطه عطف در تاریخ شیعه تبدیل شد. چی باعث شد که جنگجوی شیعه لبنانی، بیاد کنار یک پانعربیست سکولار که نه، تقریبا ماتریالیست، بجنگه و ببینه که دارند همه مرزهای شرعی و اخلاقی رو رد میکنند، و «بارها» هم ببینه، و نه تنها این همکاری و همپیمانی رو خاتمه نده، بلکه حتی زیر سوال نبره؟ سوریه باعث شد تا تنها چهل سال بعد از انقلاب ۵۷ که انفجار ایدئولوژی شیعه بود، ناگهان این سوال مطرح بشه که «شیعه مگه ایدئولوژی هم داره؟». چرا که روی زمین، عملا تفاوتی با مثلا شبهنظامیان یک کشور آفریقایی که فقط زبان کلاشینکف رو میفهمند و تنها آرمانشون تسلط محیطیه، ندارند. اصلا باید همین رو پرسید: آرمانِ شیعه چیست؟ ایجاد موازنه قدرت، به هر قیمتی، با یک کشور یهودی، که از اینورش تا اونورش اندازه قزوین تا تهران هم نیست؟ فرض کنیم الیگارشی روحانیون ایران در قالب جمهوریاسلامی، و الیگارشی مافیایی لبنان در قالب حزبالله، لباس شیعه پوشیدن تا به اهداف غیر ایدئولوژیکشون برسن.. بدنه شیعه چرا همراهشون شده؟ اگر اینها گرگند در لباس میش، چرا مثل یگ گرگ باشون برخورد نمیکنند؟ حزبالله، «آرمان» رو در حد هک کردن یک پهپاد مبتذل کرده، و شیعیان با همین چیزها ذوق میکنند. کسی مطالبهای نداره، که مثلا بگه «فقط همین؟ فرق علی شکافته شد که ما یه موتور ملخی رو تو هوا از کار بندازیم؟ حسین وسط برهوت مثله شد تا ما حلب رو ندیم دست سنیها؟». شیعه اصلا حال نداره که سوال بپرسه.
در بعضی روایات میگن امام زمان را یک پیرزن ایرانی که صورتش مو دارد با انداختن سنگ هاون روی سرش، ترور میکند! حتما ساختگیه، اما دلیلی داشته که اینطور جعل کردن. چرا پیرزن؟ و چرا سنگ؟ و چرا ایرانی؟ اونی که اولین بار این میزانسن به ذهنش رسیده داشته میدیده که ایرانیها شیعه رو لوث خواهند کرد. پیرزن با موی صورت، نماد گذر زمانه. یعنی خیلی طول خواهد کشید. و سنگ، چون از بالا بندازی فرق سر طرف رو میشکافه. همون مصیبتی که چند قرن به خاطرش گریه کردند رو خودشون مرتکب میشن. هاون، نماد چرخ روزگار، نماد عقدههای چندصدسالهست که روی هم جمع شده. احتمالا میخواسته به آیندگان بگه این ایرانیها تشیع رو بزرگ کردند، و خودشون هم با دست خودشون دخلشو میارن، فقط باید یکم صبر کنید.
در بعضی روایات میگن امام زمان را یک پیرزن ایرانی که صورتش مو دارد با انداختن سنگ هاون روی سرش، ترور میکند! حتما ساختگیه، اما دلیلی داشته که اینطور جعل کردن. چرا پیرزن؟ و چرا سنگ؟ و چرا ایرانی؟ اونی که اولین بار این میزانسن به ذهنش رسیده داشته میدیده که ایرانیها شیعه رو لوث خواهند کرد. پیرزن با موی صورت، نماد گذر زمانه. یعنی خیلی طول خواهد کشید. و سنگ، چون از بالا بندازی فرق سر طرف رو میشکافه. همون مصیبتی که چند قرن به خاطرش گریه کردند رو خودشون مرتکب میشن. هاون، نماد چرخ روزگار، نماد عقدههای چندصدسالهست که روی هم جمع شده. احتمالا میخواسته به آیندگان بگه این ایرانیها تشیع رو بزرگ کردند، و خودشون هم با دست خودشون دخلشو میارن، فقط باید یکم صبر کنید.
❤10
Anarchonomy
Photo
دوج یه ماشین داره به نام گرند کاروان. باز کنید لینک رو و ببینید. یکی از حسرتهای بر دل مانده من این بود که یکی ازینها بخرم.
https://www.dodge.com/grand-caravan.html
ما مجردان قطعی دهه شصت دچار نوع خاصی از فقر هستیم که اگه گفته بشه منحصر بفرده اغراق نیست. فقری که دو لایهست. لایه اول محرومیت از داراییها و مواهب مادی دنیا، که به دست آوردنشون برای همسنهای خودمون در اقصی نقاط دنیا یک آرزو نیست ولی برای ما هست. و لایه دوم محرومیت از کیفیتی از زندگی فردی و اجتماعی که اون داراییها رو معنیدار میکنه. من در حسرت گرند کاروان خواهم ماند، اما حتی اگه بابانوئل همین امشب یکیش رو جلوی خونهمون پارک میکرد و کلیدش رو برام مینداخت باز معنیش این نبود که ازش بهرهمندم. چون بهرهمندی ازش ملزوماتی داره. مثل داشتن خانواده. این ماشین برای اینه که سه چهارتا بچه قد و نیمقد سوارش کنی و ببریشون پیکنیک. به عکسهای تبلیغاتی سایت دقت کردید؟ سوژه «مرد» دقیقا همین کارو کرده با ماشین.
ما فقط پسرهایی نیستیم که ماشین زیر پایشان نبود. ما پسرهایی هستیم که هیچوقت مرد نشدند! ما هیچوقت صدای کودکانهای که میگه «بابا پس کی میرسیم؟» یا «بابا ما رو چه جای خوبی آوردی» رو نخواهیم شنید. ما فقط پسرهایی که از عهده تملک یک آپارتمان شصت متری برنیامدند نیستیم، ما پسرهایی هستیم که خانه ویلایی هیچ کاربردی برایشان نداشت، چون کودکی وجود نداشت که جای بازی لازم داشته باشه، و رفقایی وجود نداشتند که هرهفته دور هم جمع بشن، و اصلا رفت و آمدی وجود نداشت.
ما پسرهایی هستیم که سراغ همکلاسیهامون رو هم نمیگیریم، چون هرکس میدونه اگه سراغ دیگری رو بگیره حتما ازش میخوان از زندگیش تعریف کنه، و چیزی وجود نداره برای تعریف کردن. ما فقط پسرهایی نیستیم که نمیتونیم ماشین آفرود داشته باشیم، ما پسرهایی هستیم که اگه ماشین آفرود هم داشتیم نمیتونستیم با کسی کمپ بزنیم وسط برهوت.
بشر عقلش میرسید که وابستگی درد خواهد داشت، چرا که هر کسی یک روز ما رو ترک میکنه. اما دردش رو به جون خرید چون بستگان، مثل طنابهایی هستند که آدم رو از بیوزنی نجات میدن. ما فقط پسرهایی نیستیم که در رفاه ناکام بودیم، ما پسرهایی بودیم که در وابسته کردن خودمون به دیگران و وابسته کردن دیگران به خودمون، ناکام بودیم. کاری که میمونها، سگها، ماهیها، لاکپشتها، سوسکها، خفاشها، گورخرها، سنجابها، گوزنها.. بلدند.
امیدوارم آیندگان از ما یاد کنند. نه به نیکی. که به عبرت. ما، خوب نیست که تکرار بشیم.
https://www.dodge.com/grand-caravan.html
ما مجردان قطعی دهه شصت دچار نوع خاصی از فقر هستیم که اگه گفته بشه منحصر بفرده اغراق نیست. فقری که دو لایهست. لایه اول محرومیت از داراییها و مواهب مادی دنیا، که به دست آوردنشون برای همسنهای خودمون در اقصی نقاط دنیا یک آرزو نیست ولی برای ما هست. و لایه دوم محرومیت از کیفیتی از زندگی فردی و اجتماعی که اون داراییها رو معنیدار میکنه. من در حسرت گرند کاروان خواهم ماند، اما حتی اگه بابانوئل همین امشب یکیش رو جلوی خونهمون پارک میکرد و کلیدش رو برام مینداخت باز معنیش این نبود که ازش بهرهمندم. چون بهرهمندی ازش ملزوماتی داره. مثل داشتن خانواده. این ماشین برای اینه که سه چهارتا بچه قد و نیمقد سوارش کنی و ببریشون پیکنیک. به عکسهای تبلیغاتی سایت دقت کردید؟ سوژه «مرد» دقیقا همین کارو کرده با ماشین.
ما فقط پسرهایی نیستیم که ماشین زیر پایشان نبود. ما پسرهایی هستیم که هیچوقت مرد نشدند! ما هیچوقت صدای کودکانهای که میگه «بابا پس کی میرسیم؟» یا «بابا ما رو چه جای خوبی آوردی» رو نخواهیم شنید. ما فقط پسرهایی که از عهده تملک یک آپارتمان شصت متری برنیامدند نیستیم، ما پسرهایی هستیم که خانه ویلایی هیچ کاربردی برایشان نداشت، چون کودکی وجود نداشت که جای بازی لازم داشته باشه، و رفقایی وجود نداشتند که هرهفته دور هم جمع بشن، و اصلا رفت و آمدی وجود نداشت.
ما پسرهایی هستیم که سراغ همکلاسیهامون رو هم نمیگیریم، چون هرکس میدونه اگه سراغ دیگری رو بگیره حتما ازش میخوان از زندگیش تعریف کنه، و چیزی وجود نداره برای تعریف کردن. ما فقط پسرهایی نیستیم که نمیتونیم ماشین آفرود داشته باشیم، ما پسرهایی هستیم که اگه ماشین آفرود هم داشتیم نمیتونستیم با کسی کمپ بزنیم وسط برهوت.
بشر عقلش میرسید که وابستگی درد خواهد داشت، چرا که هر کسی یک روز ما رو ترک میکنه. اما دردش رو به جون خرید چون بستگان، مثل طنابهایی هستند که آدم رو از بیوزنی نجات میدن. ما فقط پسرهایی نیستیم که در رفاه ناکام بودیم، ما پسرهایی بودیم که در وابسته کردن خودمون به دیگران و وابسته کردن دیگران به خودمون، ناکام بودیم. کاری که میمونها، سگها، ماهیها، لاکپشتها، سوسکها، خفاشها، گورخرها، سنجابها، گوزنها.. بلدند.
امیدوارم آیندگان از ما یاد کنند. نه به نیکی. که به عبرت. ما، خوب نیست که تکرار بشیم.
dodge
Dodge Grand Caravan | Find Parts, Service & More
View the official page for Dodge Grand Caravan resources. Find information, parts, accessories, owner resources & answers to commonly asked questions today.
❤7
چپها، کمونیستها، سوسیالیستها، در همهجای جهان از یک ناتوانی مشترک رنج میبرن، و اونم فهم منطق آماری و ریاضیه.
تورم یعنی سوراخ شدن کشتی اقتصاد. حرف نادرخان شبیه اینه که بگن «فقط سوراخی که کارگرا درست کنن کشتی رو غرق میکنه، سوراخ کابینهای طبقه بالا نمیکنه؟». خب برفرض که سوراخی که فوتبالیست و مدیر بانک ایجاد کرده به همین اندازه بزرگ باشه (که نیست)، این دلیل میشه تو هم یه سوراخ دیگه ایجاد کنی تا عقب نمونی؟ چه نفعی داره یک میلیون اضافهتر به کارگر بدی و با تورم همون یک میلیون رو ازش پس بگیری؟
آمار و ریاضی بخورد به سرمان، تجربیات رو چرا نادیده میگیرند؟ ایالتهای دموکرات آمریکا تلاش کردند دستمزد مشاغل ساده مثل ساندویچیها رو بالا ببرند. چه اتفاقی افتاد؟ مکدانلد تعدیل نیرو کرد و در حال ماشینیکردن و روبوتی کردن کارهاست! تازه مکدانلد لنگ مشتری نیست، و تولیدکننده ایرانی در عجیبترین رکودی که در تاریخ معاصر وجود داشته به زور سرش رو بیرون آب نگه داشته. آیا امثال نادرخان در سراسر جهان در ریسک و هزینه این سیاستها شریکند؟ خیر.
تورم یعنی سوراخ شدن کشتی اقتصاد. حرف نادرخان شبیه اینه که بگن «فقط سوراخی که کارگرا درست کنن کشتی رو غرق میکنه، سوراخ کابینهای طبقه بالا نمیکنه؟». خب برفرض که سوراخی که فوتبالیست و مدیر بانک ایجاد کرده به همین اندازه بزرگ باشه (که نیست)، این دلیل میشه تو هم یه سوراخ دیگه ایجاد کنی تا عقب نمونی؟ چه نفعی داره یک میلیون اضافهتر به کارگر بدی و با تورم همون یک میلیون رو ازش پس بگیری؟
آمار و ریاضی بخورد به سرمان، تجربیات رو چرا نادیده میگیرند؟ ایالتهای دموکرات آمریکا تلاش کردند دستمزد مشاغل ساده مثل ساندویچیها رو بالا ببرند. چه اتفاقی افتاد؟ مکدانلد تعدیل نیرو کرد و در حال ماشینیکردن و روبوتی کردن کارهاست! تازه مکدانلد لنگ مشتری نیست، و تولیدکننده ایرانی در عجیبترین رکودی که در تاریخ معاصر وجود داشته به زور سرش رو بیرون آب نگه داشته. آیا امثال نادرخان در سراسر جهان در ریسک و هزینه این سیاستها شریکند؟ خیر.
❤5
دنبال یه واژه در فارسی میگردم و پیدا نمیکنم (اگر به متد ظاهرا احمقانه اِمینم عمل میکردیم و هرروز دو صفحه از دیکشنری رو مطالعه میکردیم الان وضعمون به مراتب بهتر بود). احتمال میدم فارسی در این مورد عقیمه، و اگه نیست باید بشه چیزی براش ابداع کرد.
این روزها به هر فروشگاه مبلمان (تخت و کمد و صندلی و .. ) وارد میشم میگن «آقا عکس نگیر»، «متر نکن»، «خیلی به جزییات دقت میکنی، تولیدکننده که نیستی؟»، (یکیشون حتی گفت قیافهت شبیه تولیدکنندههاست!). دلیلش رو میپرسم میگن «همکارا میان طرحها رو کپی میکنن!». حالا چه طرحیه مگه؟ چهارتا تیر و تخته رو به هم پیچ کردند و افسوس میخورن که چرا نمیشه براش پتنت ثبت کرد! اون هم از روی طرحی که خودش دزدی از طرحهای خارجیه! یعنی ناراحتند که چرا کپیشون کپیرایت نداره! اونم در زمانهای که سایت فروشندگانِ خارجیِ دقیقا همین محصولات نه تنها عکسهای رزولوشن بالا از کارهاشون رو در معرض دید همه قرار دادن، بلکه حتی تمام اندازهها رو هم روی نقشه نشون میدن، و با ورود تکنولوژی واقعیت مجازی، حتی نحوه قرار گرفتنش تو اتاق هم برات شبیهسازی میکنه. تخت و کمدساز ایرانی دقیقا در چه هپروتی سیر میکنه؟
یه واژهای میخوام حول و حوش «ترحمبرانگیز»، ولی این هم کامل نیست. چون ترکیبیه از ترحمبرانگیز بودن و جهل و عقبماندگی، و تنبلی.
مورد دیگهای که نیاز به این واژه داره اظهارات سخیف رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتباله که شهرستانی بودن فوتبالیستهای منتقد رو مسخره کرده. به نظرش «شناخت شهر تهران» مرحلهای از بلوغ فکری، و نشانهای از حداقل هوشه! که البته عقیده تنها خودش نیست، بلکه در ذهنیت خیلیها وجود داره. حالا تهران چیست؟ قلب یک تمدن پیشرو؟ نه. یک مِگاروستای ۱۴ میلیونی! که ترکیبی از بوروکراسی قاجاری و قواعد جنگل، محیطی آلوده، بیمعنی، آسیبزا و تقریبا غیرقابل سکونت رو بوجود آورده. دایره ذهنی یک فرد چقدر باید کوچک باشه که تهران رو بزرگ و شگرف ببینه؟ ترکیبی از ترحمبرانگیز، جاهل، تنبل، عقبافتاده، و پرت.
ما جدا به ابداع این سوپرواژه نیاز داریم.
این روزها به هر فروشگاه مبلمان (تخت و کمد و صندلی و .. ) وارد میشم میگن «آقا عکس نگیر»، «متر نکن»، «خیلی به جزییات دقت میکنی، تولیدکننده که نیستی؟»، (یکیشون حتی گفت قیافهت شبیه تولیدکنندههاست!). دلیلش رو میپرسم میگن «همکارا میان طرحها رو کپی میکنن!». حالا چه طرحیه مگه؟ چهارتا تیر و تخته رو به هم پیچ کردند و افسوس میخورن که چرا نمیشه براش پتنت ثبت کرد! اون هم از روی طرحی که خودش دزدی از طرحهای خارجیه! یعنی ناراحتند که چرا کپیشون کپیرایت نداره! اونم در زمانهای که سایت فروشندگانِ خارجیِ دقیقا همین محصولات نه تنها عکسهای رزولوشن بالا از کارهاشون رو در معرض دید همه قرار دادن، بلکه حتی تمام اندازهها رو هم روی نقشه نشون میدن، و با ورود تکنولوژی واقعیت مجازی، حتی نحوه قرار گرفتنش تو اتاق هم برات شبیهسازی میکنه. تخت و کمدساز ایرانی دقیقا در چه هپروتی سیر میکنه؟
یه واژهای میخوام حول و حوش «ترحمبرانگیز»، ولی این هم کامل نیست. چون ترکیبیه از ترحمبرانگیز بودن و جهل و عقبماندگی، و تنبلی.
مورد دیگهای که نیاز به این واژه داره اظهارات سخیف رییس کمیته انضباطی فدراسیون فوتباله که شهرستانی بودن فوتبالیستهای منتقد رو مسخره کرده. به نظرش «شناخت شهر تهران» مرحلهای از بلوغ فکری، و نشانهای از حداقل هوشه! که البته عقیده تنها خودش نیست، بلکه در ذهنیت خیلیها وجود داره. حالا تهران چیست؟ قلب یک تمدن پیشرو؟ نه. یک مِگاروستای ۱۴ میلیونی! که ترکیبی از بوروکراسی قاجاری و قواعد جنگل، محیطی آلوده، بیمعنی، آسیبزا و تقریبا غیرقابل سکونت رو بوجود آورده. دایره ذهنی یک فرد چقدر باید کوچک باشه که تهران رو بزرگ و شگرف ببینه؟ ترکیبی از ترحمبرانگیز، جاهل، تنبل، عقبافتاده، و پرت.
ما جدا به ابداع این سوپرواژه نیاز داریم.
❤8
صحنه اول: آخوند A در برنامه تلویزیونی میگه ضرورت ایجاد حکومت اسلامی، زمینهسازی برای ظهور است! مثلا نگاه کنید قبل انقلاب چه فعالیتی در حوزه مثلا مهدویت میشد؟ امروز فلان تعداد پژوهشگاه دینی داریم!
صحنه دوم: آخوند B که در یکی ازون پژوهشگاهها کار میکنه و شغلش «مطالعات اسلامی» است با روزنامه شرق مصاحبه میکنه و نتیجه تحقیقات علمیش رو اینطور جمعبندی میکنه که این راهی که در چهل سال گذشته رفتیم رو درست رفتیم و باید ادامه بدیم!
روزنامه شرق هم که از بیتالمال ارتزاق میکنه طوری تیتر میزنه که گویی با اندیشهای نو روبروییم که نقشه راه آینده رو تبیین میکنه. اما منظور از «سه راه حل» ایناست: استبداد قاجاری، خلافت داعش، و روش جمهوریاسلامی!
میبینید در چه فضای تاریک و سردی قرار داریم؟
صحنه دوم: آخوند B که در یکی ازون پژوهشگاهها کار میکنه و شغلش «مطالعات اسلامی» است با روزنامه شرق مصاحبه میکنه و نتیجه تحقیقات علمیش رو اینطور جمعبندی میکنه که این راهی که در چهل سال گذشته رفتیم رو درست رفتیم و باید ادامه بدیم!
روزنامه شرق هم که از بیتالمال ارتزاق میکنه طوری تیتر میزنه که گویی با اندیشهای نو روبروییم که نقشه راه آینده رو تبیین میکنه. اما منظور از «سه راه حل» ایناست: استبداد قاجاری، خلافت داعش، و روش جمهوریاسلامی!
میبینید در چه فضای تاریک و سردی قرار داریم؟
❤5
این دختر اگه گستاخ بود الان زنده بود. گستاخها به زخمزبانها توجه نمیکنند، و باقی میمونند. ظاهرش منفیه اما از هیکل کسی که به خاطر حساس بودن جون خودش رو از دست داده تندیس نمیسازن. تنها و تنها کد رفتاری که در آخوندها دیدم و تحسینش میکنم، گستاخ بودنشونه. حتی اگه همین امشب تمام آخوندها رو بریزند در دریا، باید این سنت رفتاریشون رو به عنوان یک الگو حفظ و به آیندگان منتقل کنیم.
تو فیلم A star is born
که اگه علاقهای به لیدیگاگا ندارید با تماشای فیلم دو ساعت و ربع از عمرتون رو تلف خواهید کرد، یک واقعیت رو در مورد خودکشی به خوبی نشون داده: در بسیاری از موارد، فردی که وارد فاز خودکشی میشه، یک محرک قوی داره و اونم اینه که: «اگه من نباشم اوضاع اطرافیانم بهتر میشه».
لطفا با ذهنی باز چیزی که دارم مینویسم رو بخونید. این لحاظ نمودن اوضاع دیگران، از خوشقلبی و نیت مثبت طرف نشأت میگیره، اما آدم گستاخ لزوما سنگدل و بیقید نیست. نگاه آدم گستاخ اینه: «اطرافیان من بدون من هم داغونن!»؛ پس ارزش نداره خون من ریخته بشه تا تست بشه ببینیم اوضاعشون بهتر میشه یا نه!
نظام اجتماعی مجموعهای از ترکیبهای جنایت-مکافات ایجاد کرده که همه اعتباریاند. یه روزی در انگلستان وقتی زنی به شوهرش خیانت میکرد هم دماغش رو میبریدند هم گوشهاشو. و الان در انگلستان یک زن با شوهرش و دوست پسرش سه تایی میرن رستوران و اتفاقی نمیفته! باید این چیزها رو دراز مدت نگاه کرد. در پرانتزهای کوتاه زمانی، خیلی جدی و وحی منزل به نظر میرسند. زن انگلیسی خائن هزارسال پیش هرچند که دلش نمیخواست دماغ و گوشش رو ببرند، اما در پرانتز زمانی که توش زندگی میکرد نتیجه طبیعی و بدیهی اون فعل خاص میشد اون مجازات خاص، و لذا حتی خودش باور داشت که حقشه پدرشو دربیارن. اگه میتونست فرار میکرد، ولی اگه فرار میکرد نگاهش این بود که از مجازاتی که حقم بود فرار کردم! اگه به اون زن نشون میدادند که زن انگلیسی در سال ۲۰۱۹ چجوری زندگی میکنه حتما میگفت: «چه احمقی بودم که اونقدر احساس گناه میکردم». چون اون احساس گناه از روی آگاهی از ذات فعل نبود، بلکه محصول آگاهی از ابعاد و شدت مجازات بود!
فعلا جامعه برای بیکاری، برای نداشتن پول، برای دردسرساز بودن، برای عدم استقلال، مجازاتهایی تعیین کرده که مخصوص پرانتز زمانی فعلیه. امثال این دختر متأثر از ابعاد این مجازات، احساس گناه میکنند. در مقابل آدم گستاخ، علاوه بر اینکه بینش واقعبینانه به محیط داره (اوضاع اطرافیانم بدون من بهتر نمیشه)، نگاهش محدود به پرانتز فعلی نیست و حداقل به کمی جلوتر هم نگاه میکنه (روی نظر اطرافیان نباید حساب کرد). در واقع موضوع این گستاخی دهنکجی کودکانه به دیگران نیست. آدم گستاخ، با اشخاص کار نداره، بلکه به مکان و زمان زندگی خودش گستاخی میکنه.
https://twitter.com/aghayedavar2/status/1102791817039355911?s=19
تو فیلم A star is born
که اگه علاقهای به لیدیگاگا ندارید با تماشای فیلم دو ساعت و ربع از عمرتون رو تلف خواهید کرد، یک واقعیت رو در مورد خودکشی به خوبی نشون داده: در بسیاری از موارد، فردی که وارد فاز خودکشی میشه، یک محرک قوی داره و اونم اینه که: «اگه من نباشم اوضاع اطرافیانم بهتر میشه».
لطفا با ذهنی باز چیزی که دارم مینویسم رو بخونید. این لحاظ نمودن اوضاع دیگران، از خوشقلبی و نیت مثبت طرف نشأت میگیره، اما آدم گستاخ لزوما سنگدل و بیقید نیست. نگاه آدم گستاخ اینه: «اطرافیان من بدون من هم داغونن!»؛ پس ارزش نداره خون من ریخته بشه تا تست بشه ببینیم اوضاعشون بهتر میشه یا نه!
نظام اجتماعی مجموعهای از ترکیبهای جنایت-مکافات ایجاد کرده که همه اعتباریاند. یه روزی در انگلستان وقتی زنی به شوهرش خیانت میکرد هم دماغش رو میبریدند هم گوشهاشو. و الان در انگلستان یک زن با شوهرش و دوست پسرش سه تایی میرن رستوران و اتفاقی نمیفته! باید این چیزها رو دراز مدت نگاه کرد. در پرانتزهای کوتاه زمانی، خیلی جدی و وحی منزل به نظر میرسند. زن انگلیسی خائن هزارسال پیش هرچند که دلش نمیخواست دماغ و گوشش رو ببرند، اما در پرانتز زمانی که توش زندگی میکرد نتیجه طبیعی و بدیهی اون فعل خاص میشد اون مجازات خاص، و لذا حتی خودش باور داشت که حقشه پدرشو دربیارن. اگه میتونست فرار میکرد، ولی اگه فرار میکرد نگاهش این بود که از مجازاتی که حقم بود فرار کردم! اگه به اون زن نشون میدادند که زن انگلیسی در سال ۲۰۱۹ چجوری زندگی میکنه حتما میگفت: «چه احمقی بودم که اونقدر احساس گناه میکردم». چون اون احساس گناه از روی آگاهی از ذات فعل نبود، بلکه محصول آگاهی از ابعاد و شدت مجازات بود!
فعلا جامعه برای بیکاری، برای نداشتن پول، برای دردسرساز بودن، برای عدم استقلال، مجازاتهایی تعیین کرده که مخصوص پرانتز زمانی فعلیه. امثال این دختر متأثر از ابعاد این مجازات، احساس گناه میکنند. در مقابل آدم گستاخ، علاوه بر اینکه بینش واقعبینانه به محیط داره (اوضاع اطرافیانم بدون من بهتر نمیشه)، نگاهش محدود به پرانتز فعلی نیست و حداقل به کمی جلوتر هم نگاه میکنه (روی نظر اطرافیان نباید حساب کرد). در واقع موضوع این گستاخی دهنکجی کودکانه به دیگران نیست. آدم گستاخ، با اشخاص کار نداره، بلکه به مکان و زمان زندگی خودش گستاخی میکنه.
https://twitter.com/aghayedavar2/status/1102791817039355911?s=19
Twitter
۰۰۰
امروز باخبر شدم یکی از دخترای آشناهامون بخاطر بیکاری و زخم زبونای بقیه خودشو حلقآویز کرده تو رو خدا با بچههایی که فارغالتحصیل میشن اما کار گیر نمیارن جوری رفتار نکنین که احساس شرمندگی کنن از اینکه هنوز تو خونهن و نرفتن سر خونه زندگی خودشون به والله…
❤5
در یک سایت باستانشناسی در پرو یک گور دستهجمعی کشف کردن که در نوع خودش بینظیره. اسکلت ۱۴۰ کودک ۵ ساله تا ۱۴ ساله توش وجود داره که به نظر میرسه حاصل یک مراسم مذهبی بوده، که قسمت جناغ سینهشون بریده شده و دندهها باز شدن، که علائم درآوردن قلب قربانیه.
کشف آثار مراسم قربانی چیز جدیدی نیست، اما قربانی کردن کودکان اون هم در این ابعاد، خیلی نادر بوده تا الان. هنوز علت این مراسم مشخص نیست اما وضعیت خاک و رسوبات محل نشون میده احتمالا این مراسم متأثر از اتفاقات غیرمترقبه آب و هوایی مثل سیل و طوفان بوده. بعید نیست به چنان درجهای از وحشت یا استیصال رسیده بوده باشن که خواسته باشن با کشتن کودکانشون خشم خدایان رو کاهش بدن. احتمالش هم هست که روغن ریخته رو نذر امامزاده کرده باشن، یعنی احتمال میدادن بچهها از گرسنگی بمیرند، خودشون زودتر خلاصشون کردن، در کنارش یه ثوابی هم ببرن.
برخلاف نک و نالههای روشنفکران، ما داریم در بهترین دوران تاریخ زندگی میکنیم.
کشف آثار مراسم قربانی چیز جدیدی نیست، اما قربانی کردن کودکان اون هم در این ابعاد، خیلی نادر بوده تا الان. هنوز علت این مراسم مشخص نیست اما وضعیت خاک و رسوبات محل نشون میده احتمالا این مراسم متأثر از اتفاقات غیرمترقبه آب و هوایی مثل سیل و طوفان بوده. بعید نیست به چنان درجهای از وحشت یا استیصال رسیده بوده باشن که خواسته باشن با کشتن کودکانشون خشم خدایان رو کاهش بدن. احتمالش هم هست که روغن ریخته رو نذر امامزاده کرده باشن، یعنی احتمال میدادن بچهها از گرسنگی بمیرند، خودشون زودتر خلاصشون کردن، در کنارش یه ثوابی هم ببرن.
برخلاف نک و نالههای روشنفکران، ما داریم در بهترین دوران تاریخ زندگی میکنیم.
دانشمندان افراد مختلف رو توی دستگاه fMRI
قرار دادن و بشون گفتن بین این دوتا تصویر یکی رو انتخاب کنید. میخواستن فاصله بین پردازش مغز تا لحظه تصمیم رو مطالعه کنند. اما متوجه شدند تصمیمی که شخص «الان» میگیره، در واقع ۱۱ ثانیه پیش توسط مغزش گرفته شده بوده! ۱۱ ثانیه قبل چه خبر بوده؟ اتصالی وجود داشته با فکر قبلی، و فکر قبلی اتصال داشته به فکر قبلیش. به عبارتی تصمیم فرد بستگی داره به، نه اراده در لحظهش، بلکه به افکار زنجیرهای که لحظاتی قبلتر در ذهنش وجود داشته. یعنی اگه به موضوعی زیاد فکر کنید، روی تصمیماتی که میگیرید طوری اثر میذاره که بازم بش فکر کنید! از طرفی، این زنجیره افکار رابطه عجیبی با سیستم بینایی دارند. یعنی چیزهایی که میبینید در تشکیل زنجیرههای افکارتون نقش دارند. این کشفیات دوباره سوالهایی درباره جبر و اختیار ایجاد میکنه.
هرچند حتی خود محققان این تحقیق گفتن این مطالعه همهی واقعیت نیست و مکانیزم تصمیمگیری میتونه گستردهتر باشه، ولی این کار داره چیزهای جالبی رو نشون میده.
ما به طرز ترسناک و دلسردکنندهای محصول محیطمون هستیم.
https://www.nature.com/articles/s41598-019-39813-y
قرار دادن و بشون گفتن بین این دوتا تصویر یکی رو انتخاب کنید. میخواستن فاصله بین پردازش مغز تا لحظه تصمیم رو مطالعه کنند. اما متوجه شدند تصمیمی که شخص «الان» میگیره، در واقع ۱۱ ثانیه پیش توسط مغزش گرفته شده بوده! ۱۱ ثانیه قبل چه خبر بوده؟ اتصالی وجود داشته با فکر قبلی، و فکر قبلی اتصال داشته به فکر قبلیش. به عبارتی تصمیم فرد بستگی داره به، نه اراده در لحظهش، بلکه به افکار زنجیرهای که لحظاتی قبلتر در ذهنش وجود داشته. یعنی اگه به موضوعی زیاد فکر کنید، روی تصمیماتی که میگیرید طوری اثر میذاره که بازم بش فکر کنید! از طرفی، این زنجیره افکار رابطه عجیبی با سیستم بینایی دارند. یعنی چیزهایی که میبینید در تشکیل زنجیرههای افکارتون نقش دارند. این کشفیات دوباره سوالهایی درباره جبر و اختیار ایجاد میکنه.
هرچند حتی خود محققان این تحقیق گفتن این مطالعه همهی واقعیت نیست و مکانیزم تصمیمگیری میتونه گستردهتر باشه، ولی این کار داره چیزهای جالبی رو نشون میده.
ما به طرز ترسناک و دلسردکنندهای محصول محیطمون هستیم.
https://www.nature.com/articles/s41598-019-39813-y
❤3
زیدآبادی قبل از ارائه نظرات درخشانش پیشبینی میکنه که عدهای بعد از خواندن نظرم لیچار بارم خواهند کرد، بعد حرف ناصوابش رو میزنه، لیچار هم دریافت میکنه، و بعد میگه «دیدید گفتم؟». یعنی اون لیچارها ثابتند و ربطی به مهملگوییهای من ندارند! از دامن اصلاحات، کلی ازین «بچه زرنگ»ها به معراج رفتند.
این روزها چه کسی مسئولیت حرفهایی که میزنه و مسئولیت موقعیت رسانهای که به حق یا ناحق بش تعلق گرفته رو میپذیره؟ نوبادی.
ایشون در توجیه که نه، در مالهکشی استقبال ظاهرا عجیب ولی کاملا قابل انتظار اصلاحطلبان از ریاست رییسی بر قوه قضاییه گفت دلیل این حمایت اینه که رییسی بیشیلهپیلهست!
(فارغ از منظور و نیتش، من اگه قرار بود یه میوهفروشی بزنم و یه میوهفروش استخدام کنم که وایسه اونجا، اگه قرار بود اینجوری و با این ادبیات و با این منطق مشتری رو قانع کنه همون اول بش میگفتم تو بدرد اینجا نمیخوری. یه فاکینگ میوهفروشی. حتی تازگی موز رو هم نباید انقدر ابلهانه به مشتری قبولاند که این میخواست دفاع از رییسی رو به مخاطبش بقبولانه).
و حالا میگه منظورم این بود که چون شخصیتیه که پیچیدگی نداره تکلیف ما باش روشنتر و نحوه تعامل باش سادهتره!.. یعنی اگه هیتلر هم باشه، کار با هیتلر بیشیلهپیله راحتتر از کار با هیتلر چرچیلصفته! این، دوتا فرض پشت سرش داره که هر دو به طرز سرسامآوری غلطند! اولا کی گفته کار با جنایتکاری که رو بازی میکنه (یا اصلا بازی نمیکنه) راحتتره؟ این قطعیت از کجا اومده؟ و اصلا وقتی با یک جنایتکار طرفید دیگه عدم پیچیدگی مگه میتونه موضوعیت داشته باشه؟ آدم یاد سخنگوی سپاه (یا یک کدام از سایر جانوران سبزپوش.. سمتش رو یادم رفته) میفته که درباره یکی از حملات تروریستی در بلوچستان گفت کار اینها خیلی ساده بود و خلاقیت نداشت! مردک چه فرقی داره وقتی کلی جسد روی زمینه؟
دوما اینکه این موضوعِ کار با یک شخص پیچیده جایی معنا داره که قراره باش در موضع برابر قرار بگیری، قراره سیاست به کار ببندی، قراره امتیاز بدی تا امتیاز بگیری، قراره رقابت کنی، قراره کنترلش کنی.. یعنی کارهایی که مثلا شهردار نیویورک و رییس حزب دموکرات باهم دارند. توی اصلاحطلب نوعی که حتی ریشسفیدت که نقش گاندالف جادوگر رو بازی میکنه میگه دیگه سِحر «تَکرار» من کار نخواهد کرد، در موقعیتی نیستی که بخوای با رییس قوهای که منصوب خلیفهست بازی کنی که فرقی داشته باشه که مارموزه یا نیست!
آه پسر.. اینارو دارم برای چی مینویسم؟
https://t.iss.one/ahmadzeidabad/629
این روزها چه کسی مسئولیت حرفهایی که میزنه و مسئولیت موقعیت رسانهای که به حق یا ناحق بش تعلق گرفته رو میپذیره؟ نوبادی.
ایشون در توجیه که نه، در مالهکشی استقبال ظاهرا عجیب ولی کاملا قابل انتظار اصلاحطلبان از ریاست رییسی بر قوه قضاییه گفت دلیل این حمایت اینه که رییسی بیشیلهپیلهست!
(فارغ از منظور و نیتش، من اگه قرار بود یه میوهفروشی بزنم و یه میوهفروش استخدام کنم که وایسه اونجا، اگه قرار بود اینجوری و با این ادبیات و با این منطق مشتری رو قانع کنه همون اول بش میگفتم تو بدرد اینجا نمیخوری. یه فاکینگ میوهفروشی. حتی تازگی موز رو هم نباید انقدر ابلهانه به مشتری قبولاند که این میخواست دفاع از رییسی رو به مخاطبش بقبولانه).
و حالا میگه منظورم این بود که چون شخصیتیه که پیچیدگی نداره تکلیف ما باش روشنتر و نحوه تعامل باش سادهتره!.. یعنی اگه هیتلر هم باشه، کار با هیتلر بیشیلهپیله راحتتر از کار با هیتلر چرچیلصفته! این، دوتا فرض پشت سرش داره که هر دو به طرز سرسامآوری غلطند! اولا کی گفته کار با جنایتکاری که رو بازی میکنه (یا اصلا بازی نمیکنه) راحتتره؟ این قطعیت از کجا اومده؟ و اصلا وقتی با یک جنایتکار طرفید دیگه عدم پیچیدگی مگه میتونه موضوعیت داشته باشه؟ آدم یاد سخنگوی سپاه (یا یک کدام از سایر جانوران سبزپوش.. سمتش رو یادم رفته) میفته که درباره یکی از حملات تروریستی در بلوچستان گفت کار اینها خیلی ساده بود و خلاقیت نداشت! مردک چه فرقی داره وقتی کلی جسد روی زمینه؟
دوما اینکه این موضوعِ کار با یک شخص پیچیده جایی معنا داره که قراره باش در موضع برابر قرار بگیری، قراره سیاست به کار ببندی، قراره امتیاز بدی تا امتیاز بگیری، قراره رقابت کنی، قراره کنترلش کنی.. یعنی کارهایی که مثلا شهردار نیویورک و رییس حزب دموکرات باهم دارند. توی اصلاحطلب نوعی که حتی ریشسفیدت که نقش گاندالف جادوگر رو بازی میکنه میگه دیگه سِحر «تَکرار» من کار نخواهد کرد، در موقعیتی نیستی که بخوای با رییس قوهای که منصوب خلیفهست بازی کنی که فرقی داشته باشه که مارموزه یا نیست!
آه پسر.. اینارو دارم برای چی مینویسم؟
https://t.iss.one/ahmadzeidabad/629
Telegram
نگاه متفاوت (احمد زیدآبادی)
خودزنی!؟
یادداشت یا به اصطلاح پست دیروزم در بارۀ سید ابراهیم رئیسی واکنشهای مثبت و منفی فراوانی در پی داشت.
از واکنشهای مثبت میگذرم و به منفیها اشارهای میکنم. منفیها بر دو بخش بود. یک دسته از سوی همان کسانی که در یادداشت نیز رفتارشان را پیش بینی…
یادداشت یا به اصطلاح پست دیروزم در بارۀ سید ابراهیم رئیسی واکنشهای مثبت و منفی فراوانی در پی داشت.
از واکنشهای مثبت میگذرم و به منفیها اشارهای میکنم. منفیها بر دو بخش بود. یک دسته از سوی همان کسانی که در یادداشت نیز رفتارشان را پیش بینی…
❤3
Anarchonomy
دانشمندان افراد مختلف رو توی دستگاه fMRI قرار دادن و بشون گفتن بین این دوتا تصویر یکی رو انتخاب کنید. میخواستن فاصله بین پردازش مغز تا لحظه تصمیم رو مطالعه کنند. اما متوجه شدند تصمیمی که شخص «الان» میگیره، در واقع ۱۱ ثانیه پیش توسط مغزش گرفته شده بوده! ۱۱…
دوستان درباره این پست میپرسند اگه این لوپ تقریبا جبریِ پردازش مغزی (فکرها تصمیمها رو میسازن و تصمیمها فکرها رو) واقعیت داشته باشه، آیا نمیشه ازین لوپ خارج شد؟ یعنی نمیشه مغزمون رو وادار کنیم به پشت سرش اعتنایی نکنه و در لحظه تصمیم بگیره؟
به عنوان یک اصل مبنایی باید این واقعیت رو پذیرفت که مغز هم یک عضوه و مثل بقیه اعضاء طرز کارش از قبل برنامهریزی شدهست. همونطوری که شما نمیتونید از معدهتون انتظار داشته باشید مثل معده کرکس استخوان گوزن رو هم هضم کنه، از مغزتون هم نمیتونید انتظار داشته باشید به روشی عمل کنه که با روشش در تمام این چند میلیون سال اخیر تفاوت فاندامنتال داشته باشه. شاید بشه با مهندسی ژنتیک تغییراتی ایجاد کرد، ولی دانش فعلی در زمینه ژنتیک خیلی محدوده (نه فقط ژنتیک، بلکه در خود تکامل. یک نوع کرم وجود داره که اخیرا قابلیت ترمیم سر خودش رو پیدا کرده! دُم نه، سر! .. از دو جهت عجیبه، اول اینکه با حداقلیترین مقدار بافت اینکارو میکنه. در مقایسه ابعادی، اگه انسان این قابلیت رو داشت میتونست با بافتی به اندازه نصف قاشق چایخوری کل هیکل خودش رو دوباره از نو بسازه! و دوم اینکه تصور میشد این گونه این قابلیتها رو خیلی خیلی وقت پیش از دست داده، اما اینها تونستن در مدت کوتاهی دوباره بدستش بیارن، که یکم با ذهنیات تثبیتشده ما درباره تکامل جور درنمیاد). پس عملا راه در رو وجود نداره از جبر فیزیولوژیک مغز.
کاری که میشه کرد هدایت این عملکرده. احتمالا این دنباله زیادی سادهسازی شده ولی فرض کنیم حقیقت داره: تصاویر تعیین میکنند چه سلسلهای از افکار در ذهن قرار بگیرند> افکار سلسلهای تعیین میکنند چه تصمیماتی باید گرفته شوند> تصمیمات گرفته شده ادامه سلسله افکار رو بازتولید میکنند > افکار بازتولید شده تعیین میکنند چه برداشتی باید از اطلاعات بصری داشت > بازگشت به ابتدای لوپ.
به نظرم اگه فرد بخواد کمی کنترل داشته باشه روی ذهنش، باید سعی کنه کنترل پیدا کنه روی محیطش و روی مصرفش. یعنی کمی شبیه اثر پروانهای، اینکه امروز صبح از خواب پا شدید و صدای یاکریمها رو شنیدید، تأثیر میذاره روی اینکه پونزده سال بعد چه کتابی بخرید!
قطعا این مکانیزم بسیار بسیار پیچیدهتر ازینهاست، اما اولا ما وقت نداریم که تا پیچ مهره آخر این سیستم رو باز کنیم، و لذا نخواهیم دونست دقیقا چطور کار میکنه این دنیا، و دوما، نخواهیم دونست با توجه به مکانیزمی که وجود داره دقیقا چه محیطی بهینهترینه یا به اصطلاح کلاسیکش چه چیزی «به صلاح ماست».
راه حل دین از سه هزار سال پیش این بوده که: تصمیمات رندوم رو به حداقل برسونید! یعنی ما نباید مثل گرد گلها باشیم که بچسبیم به پای زنبور و منتقل بشیم به هزاران جا تا یکیش جواب بده. متمرکز شدن روی «خدا» این پراکندگی رو کاهش میداد. درست مثل مورچههایی که روی یک تکه چوب توی رودخونه حرکت میکنند. (شخصا خوشم میاد مفهوم «صراط مستقیم» رو همون تکه چوب در نظر بگیرم). یعنی جبرهایی که هر کدوم متحمل هستیم روی یک محور متمرکز کنیم تا حرکتی بوجود بیاد که در حالت عادی در فضای کاملا رندوم بوجود نمیاد. دین واقعا این قدرت رو داشت. یعنی میتونست از سی تا مرغِ مجبور، یک سیمرغ مختار بسازه. الان که به نظر میرسه دین از نفس افتاده، نمیدونم چطور میشه از حاصلجمع تمام جبرهای موجود چیزی بیرون آورد که بدیع باشه و انسان رو به جاهای تازهای ببره. ما فعلا فقط میتونیم مثل آدم کوری که عصا هم نداره، حدس بزنیم که کدام گام خطرناکه و کدام نیست. مثلا میشه حدس زد گوش دادن به موسیقی که روش کار شده بیشتر به صلاح ماست تا یک نویز بیمعنی که برای سرگرمسازی اسمشو میذارن آهنگ! هرکس باید یه مجمع تشخیص مصلحت تشکیل بده برای خودش، و خیلی جدی مصوباتش رو اجرا کنه. شاید ما در جبر تفاوتی نکنیم با اجدادمون در پونصدسال پیش. اما این تفاوت رو داریم که داریم به آگاهی دردناکی ازین جبرها میرسیم که اونها نداشتند.
و البته اینها نظر کارشناسی نیست و صرفا برداشت شخصی منه.
به عنوان یک اصل مبنایی باید این واقعیت رو پذیرفت که مغز هم یک عضوه و مثل بقیه اعضاء طرز کارش از قبل برنامهریزی شدهست. همونطوری که شما نمیتونید از معدهتون انتظار داشته باشید مثل معده کرکس استخوان گوزن رو هم هضم کنه، از مغزتون هم نمیتونید انتظار داشته باشید به روشی عمل کنه که با روشش در تمام این چند میلیون سال اخیر تفاوت فاندامنتال داشته باشه. شاید بشه با مهندسی ژنتیک تغییراتی ایجاد کرد، ولی دانش فعلی در زمینه ژنتیک خیلی محدوده (نه فقط ژنتیک، بلکه در خود تکامل. یک نوع کرم وجود داره که اخیرا قابلیت ترمیم سر خودش رو پیدا کرده! دُم نه، سر! .. از دو جهت عجیبه، اول اینکه با حداقلیترین مقدار بافت اینکارو میکنه. در مقایسه ابعادی، اگه انسان این قابلیت رو داشت میتونست با بافتی به اندازه نصف قاشق چایخوری کل هیکل خودش رو دوباره از نو بسازه! و دوم اینکه تصور میشد این گونه این قابلیتها رو خیلی خیلی وقت پیش از دست داده، اما اینها تونستن در مدت کوتاهی دوباره بدستش بیارن، که یکم با ذهنیات تثبیتشده ما درباره تکامل جور درنمیاد). پس عملا راه در رو وجود نداره از جبر فیزیولوژیک مغز.
کاری که میشه کرد هدایت این عملکرده. احتمالا این دنباله زیادی سادهسازی شده ولی فرض کنیم حقیقت داره: تصاویر تعیین میکنند چه سلسلهای از افکار در ذهن قرار بگیرند> افکار سلسلهای تعیین میکنند چه تصمیماتی باید گرفته شوند> تصمیمات گرفته شده ادامه سلسله افکار رو بازتولید میکنند > افکار بازتولید شده تعیین میکنند چه برداشتی باید از اطلاعات بصری داشت > بازگشت به ابتدای لوپ.
به نظرم اگه فرد بخواد کمی کنترل داشته باشه روی ذهنش، باید سعی کنه کنترل پیدا کنه روی محیطش و روی مصرفش. یعنی کمی شبیه اثر پروانهای، اینکه امروز صبح از خواب پا شدید و صدای یاکریمها رو شنیدید، تأثیر میذاره روی اینکه پونزده سال بعد چه کتابی بخرید!
قطعا این مکانیزم بسیار بسیار پیچیدهتر ازینهاست، اما اولا ما وقت نداریم که تا پیچ مهره آخر این سیستم رو باز کنیم، و لذا نخواهیم دونست دقیقا چطور کار میکنه این دنیا، و دوما، نخواهیم دونست با توجه به مکانیزمی که وجود داره دقیقا چه محیطی بهینهترینه یا به اصطلاح کلاسیکش چه چیزی «به صلاح ماست».
راه حل دین از سه هزار سال پیش این بوده که: تصمیمات رندوم رو به حداقل برسونید! یعنی ما نباید مثل گرد گلها باشیم که بچسبیم به پای زنبور و منتقل بشیم به هزاران جا تا یکیش جواب بده. متمرکز شدن روی «خدا» این پراکندگی رو کاهش میداد. درست مثل مورچههایی که روی یک تکه چوب توی رودخونه حرکت میکنند. (شخصا خوشم میاد مفهوم «صراط مستقیم» رو همون تکه چوب در نظر بگیرم). یعنی جبرهایی که هر کدوم متحمل هستیم روی یک محور متمرکز کنیم تا حرکتی بوجود بیاد که در حالت عادی در فضای کاملا رندوم بوجود نمیاد. دین واقعا این قدرت رو داشت. یعنی میتونست از سی تا مرغِ مجبور، یک سیمرغ مختار بسازه. الان که به نظر میرسه دین از نفس افتاده، نمیدونم چطور میشه از حاصلجمع تمام جبرهای موجود چیزی بیرون آورد که بدیع باشه و انسان رو به جاهای تازهای ببره. ما فعلا فقط میتونیم مثل آدم کوری که عصا هم نداره، حدس بزنیم که کدام گام خطرناکه و کدام نیست. مثلا میشه حدس زد گوش دادن به موسیقی که روش کار شده بیشتر به صلاح ماست تا یک نویز بیمعنی که برای سرگرمسازی اسمشو میذارن آهنگ! هرکس باید یه مجمع تشخیص مصلحت تشکیل بده برای خودش، و خیلی جدی مصوباتش رو اجرا کنه. شاید ما در جبر تفاوتی نکنیم با اجدادمون در پونصدسال پیش. اما این تفاوت رو داریم که داریم به آگاهی دردناکی ازین جبرها میرسیم که اونها نداشتند.
و البته اینها نظر کارشناسی نیست و صرفا برداشت شخصی منه.
❤5