Anarchonomy
47.8K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
جماعت ایرانی به اخبار بیشتر توجه داره تا الگوها. برای همین یه ذهنیت خاص نسبت به موضوع «حمله نظامی به ایران» پیدا کرده. چون اخبار یه تصویری ازش درست کردند که انگار قراره یه حالت آخرالزمانی ایجاد کنه، و بعد بوم! میریزیم نظام رو عوض می‌کنیم!. در حالی که باید به الگوها توجه میکردند. اگه به طرز مواجهه آمریکا با خاورمیانه در سال‌های اخیر دقت می‌کردند می‌دیدند که الگو اینه: «از بین بردن اون بخش از توان حکومت که میتونه در خارج از مرزهای خودش دردسر کنه، و نگه داشتن مابقی سیستم به شکل یک زامبی، که زورش فقط به کنترل مردم همون کشور برسه». در افغانستان همین کار رو کردن، در سوریه هم دارند همین کار رو می‌کنند. اسراییل اون پاسگاهی که آدم‌های جولانی روزه‌خوار رو گرفتن و چوب در اونجاش می‌کنند رو هدف قرار نمیده. اون سوله‌ای که توش راکت ساخته میشد رو میزنه. بنابراین الگو اینه که حکومت‌های اسلامی در منطقه، اسلام رو در داخل کشور خودشون نگه دارند. و اگه قبول کنند که این کار رو بکنند، بگو بخندهای دیپلماتیک زیادی هم باشون رد و بدل میشه.
بنابراین اینکه تیم ترامپ حاضر بشه ایران رو بزنه یا حاضر نشه، هیچ موضوعیتی برای تو ایرانی نداره، جز یه مدت نوسان هیجانی قیمت دلار. چون برنامه اون‌ها این نیست که با اسلام مبارزه کنند. برنامه‌شون اینه که اسلام به بیرون ترشح نکنه. در هر صورت، به عنوان کسی که داخل ایرانی، باز هم تو میمونی و اسلام.
بعضی از نظراتم چنان رادیکاله که حتی از جایی در دوردست‌ها هم کسی تأییدش نمی‌کنه. مثل همینکه از خیلی وقت پیش روش اصرار دارم: «هیچوقت پروپاگاندا کار نمی‌کند». هرچقدر هم نمونه و مثال در تأییدش بروز می‌کنه بی‌فایده‌ست. شاید چون هیچ‌کس دوست نداره باور کنه وضعیت‌های خطرناکی که در جامعه پیش میاد، حاصل یه برنامه خبیثانه تبلیغاتی نباشه.
به اون نظرات رادیکال یه مورد دیگه هم باید اضافه کنم: «برنامه آموزشی فایده ندارد». غیر از رشته‌های فنی، مثل وقتی که دویست نفر خلبان لازم داریم، یا دو هزار پرستار، در موارد دیگه برنامه‌ریزی برای اینکه آدم‌های خاصی تربیت کنیم، بی‌فایده‌ست. این واقعیت فراتر ازینه که اون برنامه رو دولت طراحی و اجرا کنه، یا نهادی غیر از دولت. کافیه نگاه کنید چه کسانی برنامه داشته‌اند که آدم‌‌های خاصی تربیت کنند، و می‌بینید که در درازمدت خروجی اصلا اونی که میخواستن در نیومده. در ایران بیش از یکی دو مورد مثال داریم. نظام پهلوی اصلا نتونست آدم‌هایی که سلطنت رو نگه دارند تربیت کنه. جمهوری‌اسلامی اصلا نتونست آدم‌هایی که به سیستم اسلامی پایبند باشند تربیت کنه. اما این فقط مثال‌های دولتیه. حتی حوزه علمیه نتونست آخوندهایی که میخواد تربیت کنه. اون موقع که میخواست فقط مبلغ مذهبی تربیت کنه، یه مشت فعال سیاسی قدرت‌‌طلب ازش اومد بیرون؛ و الان که میخواد فعال ایدئولوژیک وفادار تربیت کنه، یه مشت گی تن‌پررور مفت‌خور بیسواد که کوچکترین تقی به کشتی بخوره لباس‌ها رو درمیارن میپرن تو آب.
اما این حتی به اینکه یک نهاد، فارغ ازینکه دولتی باشه یا غیردولتی، متولی آموزش باشه هم خلاصه نمیشه. حتی اگه یه موج خودجوش مردمی هم پشت یک حرکت آموزشی قرار بگیره، باز اونی که ابتدا مدنظر بوده بیرون نمیاد. یک نمونه‌ش آگاهی تاریخی با پشتوانه امکانات اینترنته. با اینکه تلویزیون ماهواره‌ای، انحصار روایت‌سازی تاریخی رو از جمهوری اسلامی گرفت، ولی هدف هیچ شبکه‌ تلویزیونی افزایش آگاهی نبود، مخصوصا با اون کله‌خراب‌های باقی مانده از دوران سلطنت که اداره‌شون می‌کردند. این ورود اینترنت بود که یک موج مردمی در «تدریس تاریخ بهمدیگه» شکل گرفت، تا هرکس هرچیزی می‌دونست، از کتاب‌هایی که خونده بود، تا تجربیات عینی خودش، در اختیار بقیه میذاشت، تا تلاش حکومت برای جعل تاریخ خنثی بشه. بنابراین باید اینطور میشد که بعد از مثلا بیست سال، حداقل بخش همیشه آنلاین جمعیت، به یک درک درست حداقلی ازینکه در گذشته در مملکتش چه گذشته، برسه. اما اینطور نشد. خیلی‌ها الان خیلی چیزها خوندن و شنیدن، و مخصوصا اسامی زیادی حفظ کرده‌اند، اما کلا متوجه قضایا نیستند. نعمت بزرگ اینترنت، و اونهمه گردش آزاد اطلاعات، که همه توش مشارکت داشتند، به تربیت آدم‌هایی که مدنظر بود منجر نشد. همین ترند جایگزینی شخصیت‌های هخامنشی-ساسانی، به جای شخصیت‌های حجازی-عراقی، اونم توسط قشری که تقریبا همه تحصیلکرده، و همه همیشه آنلاینند، نشون میده اون برنامه آموزشی، با اینکه طراح مفردی نداشت، شکست خورده. آدم‌هایی که متوجه باشند چرا تاریخ ما این شکلی شد، تربیت نشدند. و گرنه پادشاهی که اگه الان زنده بود پدر همه‌شون رو در می‌آورد رو نمیذاشتن روی سرشون. برای آدم‌هایی مثل کوروش، اینکه تو بدون داشتن اصل و نسب قابل اعتناء، و بدون داشتن ثروت قابل اعتناء، پاشی برای خودت یه اکت اجتماعی انجام بدی و اعلام وجود کنی، غیرقابل هضم و بی‌معنی بود. اینکه امروز میتونی همزمان که یک آدم گمنام رندومی، حرف بزنی، و حرفت رو به گوش دنیا برسونی، دقیقا برای اینه که دنیا دیگه دنیای کوروش‌ها نیست. به طور موازی با این واقعیت، ما از تولید آدم‌های قابلی مثل کوروش، که بتونند نیروهای متضاد در یک سرزمین رو مدیریت کنند، عاجزیم! و دنیامون به دنیایی پر از آدم‌های بزدل و پرمدعا که کار زیادی هم از دست‌شون برنمیاد تبدیل شده! اگه درست تاریخ رو فهمیده باشی، میتونی این دو تا واقعیت رو از هم تفکیک کنی. و اینطور نشد که آدم‌هایی تربیت بشن که بتونند این تفکیک‌ها رو انجام بدن.
بنابراین، با اینکه نیاز به تواضع زیادی در برابر فیزیک دنیا داره، باید پذیرفت که هر برنامه‌ای برای تربیت نوع خاصی از آدم‌ها، در تیراژ بالا، به ناکامی خواهد خورد. پس به جای چنین برنامه‌چینی‌هایی باید روی اندک افرادی که میشه روی قابلیت‌های ذهن‌شون حساب کرد، تمرکز داشت.‌
غیر از مقامات سیاسی، افراد عادی هم دارند معنی کلمات رو تغییر میدن، یا اینکه از ابتدا متوجه معنی اون‌ها نبودن. اون چیزی که مسئولیت و بار روانی داره، ازدواجه، چون مربوط به تعهد و حفاظته، نه رابطه عاشقانه‌. تو چطور نسبت به کسی حس عاشقانه داری، و فرصت می‌کنی به روان خودت هم فکر کنی؟ کل موضوع عاشقی اینه که توجهت به خودت، به اطرافت، و به کل دنیا، خاموش میشه. اگه فراغت این رو داری که بگی «وای چه داره بم سخت میگذره» یا فرصت کنی که بگی «یعنی فردا چی میشه؟»، یعنی اون حس هرچیزی هست غیر از عشق. اینکه این حالت عاشقانه، وضعیت خوبی است یا نیست، بستگی به قضاوت افراد داره. به نظر بعضی‌ها زندگی رو معنادار می‌کنه، و به نظر بعضی‌ها غیرضروریه. ولی طرز کارش اینه. نمیتونی به طور سلیقه‌ای یه طرز کار دیگه برای عشق تعریف کنی. چون این کلمات رو در زبان اختراع کرده‌ایم تا همه بفهمن داریم درباره چی صحبت می‌کنیم. با این وضعیت که من می‌بینم، به زودی دیگه نمیشه گفت هرکس داره درباره چی صحبت می‌کنه.
Anarchonomy
غیر از مقامات سیاسی، افراد عادی هم دارند معنی کلمات رو تغییر میدن، یا اینکه از ابتدا متوجه معنی اون‌ها نبودن. اون چیزی که مسئولیت و بار روانی داره، ازدواجه، چون مربوط به تعهد و حفاظته، نه رابطه عاشقانه‌. تو چطور نسبت به کسی حس عاشقانه داری، و فرصت می‌کنی به…
«تحقیقات نشون میدن» ادبیات جو روگن و کله‌خراب‌های پادکستیه. کدوم تحقیقات؟
اگه درک متفاوت از کلمات وجود داره، یعنی افراد به سواد کافی نرسیدن، که یا خودشون مقصر بوده‌اند یا معلم‌شون، یا هر دو. عشق یه چیز انتزاعی نیست، یک امر انضمامیه. قسمت آبجکتیوش میشه همون اثری که روی هورمون‌های طرف هم قابل رویته، و قسمت سابجکتیوش میشه زیباترین دیدن اون بابایی که عاشقش هستن. انتزاع یعنی چیزهای فرازمانی و فرامکانی که نیازی به ارتباط با دنیای فیزیکی ندارند، مثل اسب بالدار.
اگه در مورد کلماتی که مستقیم به یک شیء اشاره می‌کنند هم ادراک متفاوت دارید باید به پزشک مراجعه کنید، چون احتمال شیزوفرنی وجود داره. اگه منظور کلماتی مثل «قرمز» است که به رنگ اشاره می‌کنه، ولی همه یه جور نمی‌بینندش، به «جامع» بودن کلمه مربوطه. اگه بگی قرمز گوجه‌ای مشکل تا حد زیادی حل میشه.
بچه دانشجوی آمریکایی متوجه نیست که خود تفکر انتقادی باید زیر پتک تفکر انتقادی قرار بگیره. در حال حاضر فکر می‌کنه تفکر انتقادی یعنی بذاریم دو نفر با عقاید متفاوت و حتی متضاد بیان صحبت کنند، بعد ایرادات حرف هر دو رو بگیم، و بعد بحث شکل بگیره. هرچند که اخیرا دیگه خیلی هم پایبند این قضیه نیستند و خوششون نمیاد هرکسی بیاد عقایدش رو بیان کنه، و اگه دانشگاه هم از بعضی افراد دعوت کنه برای سخنرانی، میریزن بیرون و اعتراض میکنند که دانشگاه جای چنین آدم دگمی نیست. ولی استاندارد کلی اینه که پذیرای دو سر طیف باشند.
مسئله فلسطین مثال خوبیه برای اینکه همین استاندارد تا الان به چالش کشیده نشده. اگه من برم در دانشگاه یل یک سخنرانی علیه فلسطین انجام بدم، با کسی که در همون دانشگاه یک سخنرانی در دفاع از فلسطین انجام داده، هم‌ارز نیستیم. چون اون بعد از سخنرانیش میره خونه، و به زندگیش میرسه. ولی من بعد از سخنرانی میرم هتل و هنوز لباس‌هام رو عوض نکرده مأموران سایبری حکومت به صورت ناشناس بم پیام میدن که «بهتره تو همون آمریکا که نوکرشون شدی بمونی، چون اگه برگردی تو فرودگاه ما ازت استقبال خواهیم کرد، نه خانواده‌ت». و این یعنی فارغ ازینکه چه چیزی در اون سخنرانی گفته باشم و چقدر منطقی باشه، ارزش صحبت‌های من بیشتر از صحبت‌های اونیه که از فلسطین دفاع کرد. تفکر انتقادی این نیست که حرف‌ها رو فقط در سالن کنفرانس سبک سنگین کنی. باید اینکه اون حرف‌ها، خارج اون سالن چه هزینه‌ای دارند هم لحاظ کنی. چون اون حرف‌ها فارغ ازینکه بیانگر شجاعت بیشتر منه، هزینه‌ی بعدش داره اعتبار حرفم رو بیشتر می‌کنه. چون کسی که فقط داره درباره یک تئوری صحبت می‌کنه (یا چیزی که تئوری نیست اما توی زندگی شخصی خودش از یک تئوری بودن فراتر نمیره، چون ازش فاصله داره)، بحث می‌کنه و دعوا هم می‌کنه، ولی خودش رو در معرض خطر قرار نمیده. مثل گالیله که دید ارزش نداره بابت یک نظریه سرش رو بده، و گفت «باشه بابا هرچی شما میگید درسته». اونی که خودش رو در معرض خطر قرار داده، داره درباره چیزی حرف میزنه که برداشتش اینه که اگه این‌ها رو نگم خطراتی برای جامعه‌م پیش میاد، پس بهتره من در معرض خطر قرار بگیرم تا اینکه مردمم در معرض خطر قرار بگیرند. بدیهی است هر حرفی که گوینده‌ش رو در معرض خطر قرار میده رو نباید دربست پذیرفت. موضوع دربست پذیرفتن چیزی نیست. بلکه اصل وجود خطر برای یک سمت بحث، و عدم وجود خطر برای طرف مقابل، باید حداقل کنجکاوت کنه که چرا داره یک سمت این ریسک رو به جان میخره؟ بعد به منطق حرفش بپردازی. در حالی که استاندارد فعلی دانشگاه میگه اول به منطق حرفش بپرداز، بعد اگه مایل بودی به اینکه چرا این ریسک رو به جان خریده. چون نداشتن بایاس رو به عنوان یک قاعده ثابت در نظر گرفته‌اند. در حالی که گاهی، یافتن حرف درست دقیقا مستلزم اینه که بایاس داشته باشی. و در موارد اینچنینی باید به سمت شجاع‌تر بحث بایاس داشت. موضوعاتی که درباره زندگی هستند، ریاضیات نیستند، که مسئله رو بنویسیم رو تخته و بعد حلش کنیم. خود انگیزه‌ها، خطر کردن‌ها، تجربیات، و هیوریستیک، جزیی از سوالند و جزیی از جواب خواهند بود.
تماشای ناباوری تحصیلکرده‌ها درباره اینکه وزیر دفاع قدرتمندترین کشور دنیا اطلاعات سری حمله به یمن رو تو اپ سیگنال با همکارانش رد و بدل می‌کنه، سرگرم‌کننده‌ست. این‌ها پدران‌شون رو متهم می‌کردند که خیلی ساده در تله نظریات توطئه زمان خودشون می‌افتادند، اما الان انگار یک قطعه فلزی داغ دستشونه و دیگه نمی‌تونند مقاومت کنند و باید حتما ولش کنند و نظریه توطئه محتمل در این باره رو بسازند، که «عمدا اینارو درز میدن».
اما عقل سلیم، نباید هیچوقت برات حکم قطعه فلزی داغ رو پیدا کنه که برای نگه داشتنش مجبور باشی به خودت فشار بیاری، و بعد یه جا بالاخره کم بیاری. عقل سلیم چیزی نیست که نیاز به استقامت داشته باشه. اگه حس میکنی لازمه استقامت نشون بدی، یعنی از یه چیز دیگه آویزان شدی‌‌.
Anarchonomy
بچه دانشجوی آمریکایی متوجه نیست که خود تفکر انتقادی باید زیر پتک تفکر انتقادی قرار بگیره. در حال حاضر فکر می‌کنه تفکر انتقادی یعنی بذاریم دو نفر با عقاید متفاوت و حتی متضاد بیان صحبت کنند، بعد ایرادات حرف هر دو رو بگیم، و بعد بحث شکل بگیره. هرچند که اخیرا…
هزینه اخراج از دانشگاه خارجی سنگین‌تره یا هزینه شکنجه توسط حکومت اسلامی؟ می‌فهمید دارید درباره چی صحبت می‌کنید؟ اینکه میگم انقدر معانی کلمات در معرض تجاوز قرار گرفته‌اند که دیگه معلوم نیست دارید درباره چی صحبت می‌کنید برای همین مهمل‌گویی‌هاست.
غیر از معنی کلمات، فکت‌ها هم مهمند. اونایی که اخراج شدند در حال صرفا اظهارنظر نبوده‌اند. حتی صرفا در حال بدگویی علیه اسراییل هم نبوده‌اند. نه تنها در حال دفاع از حماس بوده‌اند، که یک سازمان تروریستیه، بلکه علنا از ضربه به نظام سیاسی آمریکا از داخل صحبت می‌کردند، که طبق قانون هر کشوری مدرک نفوذ خارجیه. اینکه دولت آمریکا نخواد از بودجه خودش، دشمنانش رو تأمین مالی کنه، تحمیل هزینه نیست. تازه همینش هم درست و کامل انجام نمیدن، و گرنه فرزند رییس بنیاد شهید نباید الان حق تحصیل در معتبرترین دانشگاه آمریکا رو می‌داشت.
یه کار احمقانه‌ای بود قبلا که برای ثبت در کتاب گینس طرف بدن خودش رو به ماده‌ای شیرین آغشته میکرد تا زنبورها تمام بدنش رو بپوشونند و بعد تایم می‌گرفتند که چند دقیقه میتونه دوام بیاره. در مواردی حجم زنبور انقدر بود که دست و پاش معلوم نبود و به شکل یک تپه زنبور دیده میشد. الان که با کاربران اینترنت مواجه میشم یاد اون احمق‌ها میفتم. چون زیر حجم باورنکردنی از حرف‌های دیگران دفن شده‌اند و عقل خودشون دیگه قابل رویت نیست. یعنی برای اینکه بش بگی درباره موضوع ایکس هرچی که تا الان از دیگران خوندی و شنیدی رو بذار کنار چند لحظه، باید با بیل خاک‌برداری کنی تا برسی به بدن مدفون شده. بعضی‌ها فقط یک انگشت‌شون از زیر آوار معلومه، و بعضی‌ها رو سگ‌های زنده‌یاب هم پیدا نمی‌کنند. چیزی که درباره هرچیزی می‌دونند، یا برداشت کلی که درباره جریانات دارند، چنان معجونی از تحلیل و اظهارنظرهای مختلف و اغلب پرت و پلاست، که اگه ازش بخوای از عقل خودش برای پردازش استفاده کنه، باید ابتدا هرچی که میگه رو مهندسی معکوس کنی تا ببینی کار کدوم خری در اینترنته، و بعد ازش بخوای اون خر رو موقتا نادیده بگیره. تنها قسمت آسونش اینه که رد سم این خرهای اینترنتی خیلی آشکاره.
و این نشون میده چقدر همه‌چیز مثل قدیمه، و چقدر همه‌چیز فرق کرده. همه‌چیز مثل قدیمه چون حتی در عصر اینترنت هم مردم درست مثل مردمان قدیم بیشتر ظرفیت ذهنی‌شون رو صرف نقل و انتقال «حرف روز» می‌کنند، نه پردازش هرچه که هست. و همه‌چیز فرق کرده چون میلیاردها نفر در شکل‌دهی به «حرف روز» شریکند و به طرز آشوبناکی دموکراتیک شده.
فکر نمی‌کنم ارسطو تو این محیط یک هفته هم دوام می‌آورد.
هیچ‌کس نمیتونه بگه «کفاره روزه عمد» چیه و چرا تعیین شده. هرکس که در ماه رمضان روزه نمی‌‌گیره، یا کلا اعتقاد نداره، که کفاره برای آدم غیرمعتقد بی‌معنیه، و یا اعتقاد داره اما دلایلی داره که نمیتونه بگیره، که میشه غیرعمد. مهم نیست اون دلایل چی هستند و چقدر موجهند. هیچ‌کس اینطور نیست که بگه روزه بر من واجبه، هیچ مشکلی هم با گرفتنش ندارم، اما نمی‌گیرم! حتی اگه وسط روز هم بخوره، دلیلش نتوانستنه. طمع بی‌پایان صنف آخوند برای کاسبی از هیچ، چنین ساختار بی‌معنی‌ای ایجاد کرد. کفاره عمد، یک نمونه کامل از بهشت‌فروشی به ثروتمندانه. چون ۴۵ میلیون تومن (یا هرعددی متناسب با تورم در آینده) رو یک کارگر نمیتونه بده. این ساختار داره میگه مثل یک کافر باش، اما پول بده و در جایگاه مسلمانان در بهشت قرار بگیر!
حالا که هوش مصنوعی میتونه صحنه‌های مشابه انیمه‌های استودیو جیبلی تولید کنه به این صحنه معروف اشاره می‌کنند که ساختش ۱۵ ماه طول کشیده و میگن زحمت و ممارستی که هنرمندان برای چنین کاری به خرج دادن هیچوقت با هوش مصنوعی جایگزین‌شدنی نیست!
حتی قبل ازینکه پرفرمنس هوش‌مصنوعی به اینجایی که الان هست برسه، و استاد میازاکی خروجی‌ها رو دید و گفت «این توهین به اصل زندگیه» (که این جمله‌ش رو دست گرفتن و ول‌کن هم نیستن)، گفتم به کت شلوار استاد نگاه کنید. چی می‌بینید؟ پارچه‌ای می‌بینید که از صفر تا صدش با دستگاه‌های تمام خودکار تولید شده. در حالی که ژاپن یه تاریخ غنی از هنرمندانی داشت که ظریف‌ترین پارچه‌ها رو با دست می‌بافتند. چی شدن اون‌ها؟ چرا برای اون‌ها سوگواری نکردید؟
مسئله فقط این نیست که هنرمندی که شغلش در معرض منقرض شدنه، نمیتونه برای ما تعیین کنه که آینده چه شکلی باشه. بلکه خود اون هنرمند هم در زندگی شخصیش، بارها با کیف پولش به ماشین و کامپیوتر رأی داده! (هربار که به جای فرش دستی، فرش ماشینی میخری، به ماشین رأی میدی).
اگه ناراحتی که ۱۵ ماه زحمت انسانی به ۱۵ ثانیه کاهش پیدا کرده، دغدغه‌ت انسان نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرکس یک بار رژه رفته باشه میدونه این کار چقدر سخته.
اما همین‌ها در افغانستان به وضعیتی مفتضح دچار شدند، و نسل بعدشون به وضعیتی مشابه در اوکراین.
همین کافیه برای اینکه یادت باشه که چقدر باید حواست باشه گول ظواهر و نمایش‌ها و رجزها رو نخوری.
Anarchonomy
حالا که هوش مصنوعی میتونه صحنه‌های مشابه انیمه‌های استودیو جیبلی تولید کنه به این صحنه معروف اشاره می‌کنند که ساختش ۱۵ ماه طول کشیده و میگن زحمت و ممارستی که هنرمندان برای چنین کاری به خرج دادن هیچوقت با هوش مصنوعی جایگزین‌شدنی نیست! حتی قبل ازینکه پرفرمنس…
این دلیل، داره صادقانه مطرح نمیشه در دنیا. کپی‌رایت یه بهانه‌ست تا سرعت هیولا رو کند کنند. تازه اگه موفق باشند.
اما فرض میکنیم که صادقانه‌ست. در اون صورت باید پرسید چرا همین موضع رو درباره خود هنرمندان ندارید؟ چرا وقتی آهنگ‌ساز بخش‌های قابل توجهی از آهنگ یه آهنگ‌ساز دیگه رو برمیداره، اسمش رو میذارید «سمپل فلیپینگ»، و نه دزدی؟ این فلیپ‌ها انقدر زیادن که یه اکانت در اینستاگرام وقف معرفی نمونه‌های تاپش شده. لینک یکیش رو میذارم، بقیه‌ش رو خودتون چک کنید

https://www.instagram.com/reel/DD2RKX1Muxd/
«کاش» یه کلمه زهرآلوده. چون آدم رو توی قصه‌ای غرق میکنه که واضحه واقعی نیست. یک‌بار که از عوارض یک دارو دچار دل‌درد بودم، گفتم کاش میشد واکنش‌های شیمیایی این دارو در شکمم همین الان متوقف بشه. بدیهیه که ممکن نیست، اما کلمه کاش حس فریبکارانه ممکن بودنش رو بت میده. برای همین تمرین میکردم که تا جای ممکن کمتر ازین کلمه استفاده کنم، که سخت بود.
اما طرز کار یه تکنولوژی ترک اعتیاد به این کلمه رو آسون‌تر کرد. خیلی بی‌ربط به نظر میرسه، ولی ربطش دادم تا بدردم بخوره. همیشه دریافت اطلاعات سه‌بعدی از محیط با استفاده از دوربینی که تصویر دو بعدی ثبت می‌کنه، یک هدف مهندسی بود‌ه. مخصوصا الان که برای ماشین‌های خودران خیلی لازم دارند. یک روش جدیدش، که نیاز به لیزر نداره، اینه که نور مادون قرمز رو به محیط بتابونند، و سپس منتظر بشن تا انعکاسش برگرده. اگه فقط یک عکس بگیرند، فقط یک نقشه دو بعدی از انعکاس دارند، که به درد نمیخوره. اما اگه چندبار بگیرند، و هر دفعه به اندازه فقط چند نانوثانیه بعد از تابیدن، یه نقشه سه‌بعدی به دست میاد. چون انعکاس اجسامی که نزدیک‌ترند، زودتر از انعکاس اجسامی که دورترند به دوربین میرسه. این جوری یک عکس داری که فقط جسم نزدیک توش هست و بقیه دنیا تاریکه، و عکس بعدی جسمی که کمی دورتره توش هست و بقیه دنیا تاریکه، و الی آخر تا مسافت دور. بعد این عکس‌ها رو میندازی رو هم و یک نقشه سه بعدی بدست میاد. اون روزی که فهمیدم این چجوری کار می‌کنه تنها واکنشم این بود که بگم «فیزیک لعنتی». اما یادم انداخت که چرا نباید گفت کاش. اگه نور انقدر سریع نبود، نمیشد ازین خلاقیت برای عکسبرداری سه بعدی محیط استفاده کرد. اگه بهر دلیلی بگم کاش نور انقدر سریع نبود، یعنی دارم میگم کاش اینهمه اختراع کار نمی‌کردند! چون همه این‌ها کار می‌کنند چون نور همینقدر سریعه.
اکه بگم کاش واکنش‌های شیمیایی این دارو توی شکمم رخ ندن، معنیش اینه که دارم میخوام داروها کار نکنند، سوخت مایع وجود نداشته باشه، هیچ چیز با حلال تمیز نشه، و گیاهان رشد نکنند. من نباید انقدر بچه باشم که برای خلاص شدن خودم بخوام دنیا از کار بیفته.
Anarchonomy
این دلیل، داره صادقانه مطرح نمیشه در دنیا. کپی‌رایت یه بهانه‌ست تا سرعت هیولا رو کند کنند. تازه اگه موفق باشند. اما فرض میکنیم که صادقانه‌ست. در اون صورت باید پرسید چرا همین موضع رو درباره خود هنرمندان ندارید؟ چرا وقتی آهنگ‌ساز بخش‌های قابل توجهی از آهنگ یه…
در مورد انیمه Spirited Away هم همین رو میگن، که سازنده درباره مصرف‌گرایی که انسان رو به شکل حیوان درمیاره، و بعد بخوای دوباره انسانش کنی پدرت درمیاد، حرف میزنه، و این یک ارزشه، که هوش مصنوعی هیچوقت نمیتونه تولیدش کنه. در حالی که فعلا مسئله اون نیست هنوز. موضوع الان ابزار ساخته. و از قضا اگه همه‌چیز رو آسون‌تر کنه، دیگه برای داستان‌های خوب نیاز به بودجه‌های چندمیلیون دلاری، یا آدم‌هایی که مثل یک راهب خودشون رو وقف کار کنند، نخواهد بود. همین الان شما از خروجی ذهن خیلی از همنوعانت محرومی، چون پول و ابزار ندارند چیزی که تو ذهن‌شونه رو بت منتقل کنند.
اما اگه به اون مرحله که هوش مصنوعی خودش قصه بسازه هم برسیم، چه فرقی با الان داره که محتوای تولیدی یک انسان دیگه رو مصرف می‌کنید؟ مگه برای شمایی که تا همین الان زنده بودید اینطور نبوده که محتوای آدم‌های قبل از خودتون رو استفاده کردید و به ارزش‌هایی که اون‌ها خلق کرده‌اند پایبندید؟ مگه الان همه اونایی که زنده‌اند حضرت سلیمانند؟
Anarchonomy
در مورد انیمه Spirited Away هم همین رو میگن، که سازنده درباره مصرف‌گرایی که انسان رو به شکل حیوان درمیاره، و بعد بخوای دوباره انسانش کنی پدرت درمیاد، حرف میزنه، و این یک ارزشه، که هوش مصنوعی هیچوقت نمیتونه تولیدش کنه. در حالی که فعلا مسئله اون نیست هنوز. موضوع…
بیشتر بگو مگوی موجود درباره هوش مصنوعی، مثل همهمه‌ی عوام تو میخونه‌های ایرلنده. این به اون فحش میده اون به این میخنده. آخرش همه مست برمیگردن خونه و فردا یادشون میره. بحث جدی بین فلسفه‌خونده‌هاست، که برعکس عوام یا مخالفت شدید و حتی همراه با عصبانیت دارند، یا دچار یک ذوق کودکانه هستند. تقریبا حد وسطی در جمع‌شون دیده نمیشه. هر دو چون میدونند چه خبره این حالت رو دارند. اونی که مخالف عصبانیه، که عصبانیتش رو با استهزاء تکنولوژی نشون میده، فلسفه رو چیزی که انسان رو شاه موجودات می‌کنه می‌دید. و حالا به خودش میگه اگه قراره کسی غیر از انسان بتونه فلسفه ببافه، یعنی ممکنه انسان دیگه شاه نباشه. اونی که ذوق کودکانه داره، که ذوقش رو با بررسی سناریوهای مختلف پیشرفت هوش نشون میده، فلسفه رو یک بازی زبانی می‌دید، و حالا می‌بینه ممکنه یک بازیکن خیلی قوی‌تر وارد زمین بشه، و وارد شدن این بازیکن قوی‌تر سطح بازی رو بالا میبره، و دلش میخواد بدونه سطح بالاتر بازی چه شکلی میشه.
اصل دعوا بین این دوتاست. کپی‌رایت و نمی‌دونم بیکار میشیم و فلان، نویز هستند.
آتلانتیک یه مقاله درباره بیماری ALS گذاشته، که چون پولیه همه نمی‌تونند استفاده کنند، بنابراین خلاصه‌ش رو می‌نویسم.
این یه بیماری نادره که فرد رو فلج می‌کنه تا جایی که هیچ‌کاری نمیتونه بکنه و در نهایت جانش رو از دست میده. هنوز علت مشخصی براش پیدا نکردن. اما هر از گاهی در نقاطی از جهان حالت متمرکز پیدا می‌کنه. یعنی تو یه منطقه خیلی‌ها میگیرن. یکی ازین نقاط یه روستای توریستی در فرانسه بود که در دامنه آلپ قرار داره و ملت میان اونجا برای اسکی. تعداد مبتلایان به قدری زیاد بود که توجه پزشکان و دانشمندان رو جلب کرد و ریختن تو منطقه برای تحقیق. اول روی ژن اهالی کار کردند و بین قربانی‌ها چیز مشترکی وجود نداشت. بعد رفتن آب رو تست کردن که شاید آلوده باشه، اونم کاملا اوکی بود. بعد محصولات کشاورزی رو تست کردن گفتن شاید آلوده به کودها و آفت‌کش‌ها باشه، اما اوکی بود. بعد رفتن خاک رو تست کردن، و گفتن شاید به خاطر ساخت پیست اسکی و امکانات تفریحی مواد شیمیایی ریخته شده باشه تو محیط، اما مقدار اون مواد انقدر کم بود که به حساب نمی‌اومد. کلا همه‌چیز برعکس محیطی بود که مردم از مریضی خاصی بمیرند. هوا تمیز، خاک تمیز، آب تمیز، استرس در حداقل ممکن، منظره کارت پستال. بعد مجبور شدن از همه بخوان لطفا بنویسید هرروز چیکار می‌کنید و چی می‌خورید. نهایتا معلوم شد اینا عادت دارن برن کوه. کلا یکی از تفریحاتشون اینه که تو اکیپ‌های سه چهارنفری برن کوه. بعد ازشون پرسیدن میرید کوه چی میخورید. بعد عزیزان تازه اعتراف کردن یه قارچ محلی هست که میرن کوه میچینن میارن میپزن میخورن، و گاهی درست نمیپزن. اون قارچه بعضی‌ها رو یکم اذیت میکرده، ولی میذاشتن به حساب اینکه «به معده‌ش نمیسازه». اما در واقع سم داخل این قارچ، داشته خرابی بدتری به بار می‌آورده. اینو که فهمیدن قارچه رو حذف کردن، و از وقتی حذف کردن بیماری هم جمع شده.
معنیش این نیست که هرکی در هرجای دنیا این بیماری رو میگیره به خاطر خوردن قارچه. معنیش اینه که سموم میتونند منجر به بیماری‌هایی بشن که سیستم عصبی به کلی نابود بشه. و معنیش اینه که هر چیزی که بش میگن «طبیعی» یا تو کوه درمیاد، لزوما چیز خوبی نیست.
و بعدش چی میشه؟ چرا انقدر همه در پرسیدن سوال «بعدش چی میشه؟» عاجزند؟
ما در دوران پست‌خیابانیسم قرار داریم. وقتی تظاهرات می‌کنی و کسی توجه نمی‌کنه، مثل گرجستان، یا تظاهرات می‌کنی و فقط توجهات سرگرمی‌طلبانه رو جذب می‌کنه، مثل ترکیه، و یا تظاهرات می‌کنی و سیستم کوتاه نمیاد و خسته میشی و برمی‌گردی خونه، یعنی راه حل تظاهرات اون کاربردی که چهل سال پیش در فرانسه داشت رو نداره. کسانی که القاء می‌کردند این روش یک راه حل همیشگیه، که اکثرا از جانوران آکادمیک بودند، خیلی چیزها رو لحاظ نکرده بودند. از جمله پوست‌کلفت شدن سیستم‌ها، و از جمله افکت اینترنت در سرگرمیفیکیشن همه‌چیز! اگه چهل سال پیش این دارو به ویروس شوک وارد میکرده، الان دیگه وارد نمی‌کنه.‌ بنابراین باید شدت شوک رو افزایش بدی. مشکل تظاهرات‌های امروزی اینه که نمیتونه شوک کافی وارد کنه.
حالا این شوک شدیدتر، از خشونت و تخریب حاصل میشه یا چیز دیگه، بحث جداییه. اما این دیگه مسجل شده که تظاهرات دیگر کار نمی‌کند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادتونه مسیحی ابله آمریکایی برای اینکه بگه نباید به اوکراین سلاح بدیم می‌گفت روسیه تنهای جای اروپاست که از ویروس اسلام! در امان مونده، به جای اوکراین باید از روسیه آلفا! حمایت کنیم، نه از اوکراین گی ضدمسیح!؟
این عید فطر مسکو، پایتخت روسیه آلفاست.
نسل من، اولین نسلیه که بعد از تجربه شبکه‌های اجتماعی داره وارد میانسالی و پیری میشه. نسل قبل از ما، هر بلایی سرشون اومد به اندازه ما با همدیگه در ارتباط نبودن. و نسل بعد از ما هنوز وقت‌شون نشده بلاهایی سرشون بیاد. ما اولین کسانی هستیم که با خیلی‌ها در ارتباطیم، و یا خیلی‌ها رو از دور میشناسیم، و داره قسمت‌های تلخ عمر براشون شروع میشه‌. یکی داره تصادف می‌کنه، یکی کشف می‌کنه سرطان داره، یکی داره نمیتونه راه بره، یکی دیابت داره. خودم به تنهایی، از پدر پیرم بیشتر مرگ کسانی که میشناختم رو تجربه کردم، با اینکه اون خیلی بیشتر از من عمر کرده. چون من چند برابر آدم‌هایی که اون از نزدیک دیده، از دور میشناختم و میشناسم. از کسی که مقاله‌هاش رو میخوندم، و یک روز عکس سنگ قبرش رو پست کردند، تا کسی که مطالب من رو میخوند و یک روز کف خیابون تیر خورد. تو یه کشور ثروتمندتر احتمال داشت فقط بابت همین موضوع برام تراپی تجویز کنند. اما چیزی که جزیی از زندگیه، تراپی لازم نداره. اینکه ما با مساحت بیشتری از واقعیت برخورد داریم، اصل اینکه همه این‌ها جزیی از زندگیه رو تغییر نمیده. اما این تجربه اول باید یه دانشی هم ایجاد کنه. ما وارد حیطه ناشناخته‌ای شده‌ایم که قبلا برای انسان قفل بوده. ارتباط پیدا کردن با هزاران نفر در هزاران نقطه از جهان، و سپس مهم شدن اون‌ها و بلاهایی که سرشون میاد، چیزیه که ذهن بشر براش از قبل تمرین ‌و آموزشی ندیده. از هزاران سال قبل، تا همین چند سال پیش، دامنه نگرانی بشر به چندنفر اطراف خودش محدود بود. این چیزی که ما تجربه کردیم، هیچ‌کس قبل از ما تجربه نکرده. و این یک مسئولیت برای ما ایجاد می‌کنه، که حداقل یک نقشه راه طراحی کنیم. مثل همون کاری که اولین کسانی که قاره آمریکا رو کشف کردند، انجام دادند. نقشه، کار نسل اولیه که وارد حیطه ناشناخته شده. اینکه بعدا در اون حیطه باید چه کرد رو نسل‌های بعد یه فکری براش خواهند کرد. و نقشه باید درباره این باشه که متدهای کلاسیک عاطفه‌ورزی جواب نمیدن. مثل ملوانی که یه سرزمین استوایی رو کشف کرده و به هموطنان اروپاییش میگه اگه فکر می کنید با لباس‌هایی که در اروپا می‌پوشید میشه اونجا دوام آورد در اشتباهید. باید شکل‌های دیگه‌ای از محبت و همدلی و دلبستگی و تعامل پیدا کرد. چون با شکل‌های کلاسیک اون‌ها، در مواجه با این وضعیت نو، و سپس مواجه با واقعیت‌های فیزیکی، نمیشه زندگی درستی داشت.
مذهبی‌ها فکر می‌کنند پسر نوح نجات پیدا نکرد چون یه بچه اهل نبود! معمولا تو زندگی خودشون این رو به حرام‌لقمگی ربط میدن، اما سفره نوح رو نمی‌تونند به لقمه حرام آلوده بدونند. بنابراین با «پیش میاد بچه آدم نااهل باشه» رفع و رجوعش می‌کنند.
اما پیش‌آمد نیست. به خاطر الاکلنگی بودن همه‌چیز دنیاست. اگه صبر ایوب رو داشته باشی اما فرکانس مصیبت بالا باشه، حتی زنت هم عاصی میشه. چون به نظر میرسه که بازه برنامه‌هات کوتاهه. اگه ممارست نوح رو داشته باشی، حتی پسرت هم عاصی میشه، چون به نظر میرسه همه زندگیت رو صرف یک رویا کردی و بازه برنامه‌هات زیادی طولانیه. هرچیزی که بره بالا، چیز متناظری ازش میره پایین، و بالعکس. طبیعتِ هرروز درگیر یک مصیبت جدید بودن، اینه که همراهیت نکنند. و طبیعت هزار سال درگیر فقط یک چیز بودن، اینه که فکر کنند همراهی‌شون نمی‌کنی. این دو قصه اغراق‌آمیز رو بت دادن، تا دو نقطه اکستریم الاکلنگ رو بت معرفی کنند.
هرچیزی رو میبری بالا، منتظر باش یه جای دیگه یه چیزی بیاد پایین. و برعکس.

اینو معلم دینیت بت نگفت. اینو باید من می‌گفتم.
اینکه نمیتونی خونه بخری به خاطر تورم نیست، با اینکه قیمت خونه هم با تورم بالا رفته. دلیلش اینه که چیزی که میخوای وجود نداره. دلیل اینکه نسل‌های قبل می‌تونستن خونه داشته باشند تورم کم نبود، با اینکه تورمِ خیلی کمتر زمان اون‌ها، قیمت خونه‌ها رو نسبتا ثابت نگه داشته بود. دلیلش این بود که چیزی که میخواستن وجود داشت.
وفور، یک چیز خطی نیست. از یک نعمت، زیاد هست، زیاد هست، زیاد هست، بعد دیگه زیاد نیست. مثل جنگل، که درخت زیادی داره برای قطع کردن، و سال‌ها زیاد داره، و همینطور زیاد داره، و ناگهان دیگه زیاد نداره. که یعنی وفور شکل لگاریتمی داره. هر شکل لگاریتمی یک قسمت خطی در ابتدای خودش داره، و بعد خم میشه. دلیل اینکه نسل قبل از شما می‌تونستند خونه بخرند این بود که در قسمت خطی وفور قرار داشتند، و دلیل اینکه شما نمی‌تونی اینه که در ناحیه خم شده قرار داری. نمیشه سه تا لندن داشت، و همون یه لندن هم نمیشه خیلی بزرگتر کرد. پس عده زیادی روی نعمت لندن‌نشینی رقابت دارند. ممکنه دولت امتیازاتی ایجاد کنه تا عده‌ای که فقیرترند بتونند لندن‌نشین بشن، اما همه اون امتیازات برنامه‌هایی موقت برای تعویض برنده‌هاست، نه برای تغییر خود رقابت. اگه پدربزرگت به ثمن بخس زمینی رو خرید که الان میلیاردها تومن میارزه، به خاطر هوش اقتصادی بالاش نبوده. به این دلیل بوده که «زمین خالی با پتانسیل توسعه»، زیاد بوده. در زمان تو، زمین خالی زیاد هست، ولی زمین خالی با پتانسیل توسعه دیگه زیاد نیست. پس تو و تعداد زیادتری از افراد، باید روی مقدار کمتری از نعمت رقابت کنی. بنابراین حتی اگه تورم فقط یک درصد بود هم، موقعیتت خیلی سخت‌تر از موقعیت پدربزرگت می‌بود. تورم بالا، موقعیت تو رو در رقابت تغییر نداده. تورم برنده‌های رقابت رو تعویض می‌کنه. در دولت رفاه، که در کنار تورم پایین، برنامه‌هایی هم برای امتیازدهی به فقرا داره، تعویض برنده‌ها بر مبنای خیرجمعی انجام میشه، که تعریف اینکه خیرجمعی چیست هم به عهده دموکراسیه. در دولت خلافکاران و اقتدارگرایان، تعویض برنده‌ها بر مبنای گروه‌هایی که به پول چاپی دولت نزدیک‌ترند انجام میشه، که یعنی اون‌هایی که از تورم جلوترند، یا تورم بشون آسیبی نمیزنه، برنده خواهند بود. قطعا حالت اول بهتر از حالت دومه، اما هر دو وضعیت کلی رقابت رو تغییر نمیده. اگه کارآمدترین دولت هم بر ایران حاکم می‌شد، و بهترین قوانین هم تصویب می‌شد تا اون دولت اجراشون کنه، تا وقتی قراره ۹۰ میلیون نفر روی تهران رقابت داشته باشند، فقط اندکی از مردم برنده خواهند شد. که یعنی بیشتر افراد از زمین بازی بیرون خواهند افتاد.
این دلیل ابتدایی اینه که نمیتونی همون مسیری رو بری که پدربزرگت رفت. اجازه نده گسلایتت کنند و دلیل دیگه‌ای بیارن.