Anarchonomy
47.7K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
خاورمیانه مثل فسیل سوسماره. سوسمار همین الان هم هست. از فسیلش میشه فهمید جد یک میلیون سال پیشش چه فرقی داشته. و چون اونی که الان زنده‌ست کپی اون فسیله، میشه فهمید که فرق زیادی نکرده. اگه میخوای بدونی چرا پیامبر قصاص رو واجب کرد و بعد تو قرآن اومد که این کار بقای جامعه‌تون رو تضمین می‌کنه، کافیه به مسلمون‌های فعلی نگاه کنید. که یه عده‌شون تو مرز لبنان و سوریه مشغول خوردن همدیگه هستن. این میره اونطرف دو تا پسر جوان یک روستا رو میدزده و میبره بیابون به قتل می‌رسونه، اونا هم فرداش میان این طرف از یه روستا چهارتا تا پسر جوان رندوم رو می‌کشن. و این سیکل ادامه پیدا می‌کنه. قصاص برای این بود که «یه بار بکشید ولی تمومش کنید». ولی به همون راه حل بدوی هزار و چهارصدسال پیش هم قانع نیستند. اینطور نیست که فقط به راه حل مدرن تو بی‌اعتناء باشند‌.
میفرماد جوانان بین ۱۶ تا ۲۴ سال دیگه علاقه‌ای به فوتبال ندارند، چون ما که جوان بودیم رایگان ‌پخش می‌کردن اما الان پولی شده‌.

خیلی عجیبه که متوجه استدلالی که می‌کنند نیستند. اگه به محض پولی شدن پخش تلویزیونی فوتبال، علاقه به فوتبال هم جمع میشه، یعنی یه چیز مصنوعی بوده که به زور مالیات نگهش داشتی. و گرنه چطور ممکنه آدم به یک ورزش علاقه داشته باشه اما خسیسیش بیاد مبلغ ناچیزی برای تماشاش بپردازه؟
این خیلی بی‌معنیه که دولت مسئول ایجاد علاقه به چیزی در بین مردم باشه. دولت برای اینه که مردم به حقوق هم تجاوز نکنند، و کشور در برابر تهاجم بیگانه توان دفاع داشته باشه. پخش دولتی فوتبال چیه دیگه؟
همون اشتباهی که اروپایی‌ها درباره روسیه کردند، حالا دوباره آمریکایی‌ها دارند مرتکب میشن. اروپا هیچوقت نخواست باور کنه روسیه اروپایی بشو نیست‌. نخواست باور کنه روس‌ها در پانصدسال پیش جا موندن و تمایلی هم برای ورود به دنیای جدید ندارند. یک‌بار بشون روی خوش سیاسی نشون دادند. یک‌بار بشون روی خوش فرهنگی نشون دادند. یک‌بار بشون روی خوش اقتصادی نشون دادند. اما هردفعه ثابت شد هیچ‌کدوم این‌ها فایده‌ای نداره. افکت شعبه‌های مک‌دونالد در هنگ‌کنگ خیلی بیشتر از افکت شعبه‌های همین شرکت در مسکو بود. حتی چینی‌هایی که از زیر ساطور مائو گذشته بودند، هسته تمدنی غرب رو بهتر پذیرفتند. نگاه مدیر فعلی شرکت چینی که داره باتری لیتیوم میلیون‌ها خودروی برقی رو تأمین می‌کنه، نگاه یه خلافکار لات نیست. نگاهش شبیه نگاه کارآفرینان آمریکایی اوائل قرن بیستمه که تو شیکاگو و دیترویت داشتن مدرن‌ترین خطوط تولید زمانه خودشون رو احداث می‌کردن. روس همیشه دزد بود، هست، و خواهد بود. این‌ها همه‌چیز دنیا رو به شکل چیزهای دزدیدنی می‌بینند. از مساحت ارضی کشورها، تا دارایی‌های هموطنان خودشون. با هیچ مقدار از آموزش، با هیچ مقدار از همکاری، با هیچ مقدار از مشارکت اقتصادی، این فرهنگ سرقت‌محور روسیه، درست نخواهد شد.
همونطور که اوائل جنگ گفتم روابط‌شون رو با روسیه بهتر از قبل خواهند کرد. و روسیه به وحشی‌بازی خود ادامه خواهد داد. اما در نتیجه کلی تغییری ایجاد نخواهد کرد. این دوستی زورکی با بچه تخس همسایه که تنها مزیتش سفیدپوست بودنشه، مانع اوج‌گیری بیشتر چینی‌ها نخواهد شد. هیچ‌کدوم این مسخره‌بازی‌ها مانعش نخواهد شد.
شرح مکالمه با یک هموطن مقیم خارج


- حاج‌آقا، مسئلتن

- بفرمایید عزیزم

- میگم ما که مثل بعضی ازین آمریکایی‌های اسگل نیستیم که فکر کنیم یه سوپرمیلیارد که بچگی تو مدرسه بولی میشده دلش برای ملت سوخته و میخواد مخارج دولت رو کم کنه تا مالیات خلق‌الله هدر نره. ما ازوناییم که فکر میکردیم این چسبیده به دولت تا یه پولی به جیب بزنه. ولی از وقتی اومده سهام تسلا رفته تو توالت و یه حجمی از ثروت خودش که بیشتر از سهام شرکت‌هاشه از بین رفته. این ضرر با اون سودی که میخواست با رانت دولت بدست بیاره یر به یر شد که

- الان مسئله چیه؟

- مسئله اینه که ایشون گاوه یا سایکوپته؟ این رو لطفا برای من روشن کن

- چرا این دو برات متضاد و جدا به نظر میاد؟

- چون دام و طیور که وضع‌شون مشخصه، اما سایکوپت ذهن پیچیده‌تری نسبت به عوام داره. نمیشه که یک نفر جفتش باشه

- خب شما پیچیدگی رو با جلو بودن اشتباه می‌گیری. فرض کن یه اردو دانش‌آموزی داریم که بچه‌ها رو بردن جنگل. همه تو یه صف دارن مسیری که معلم میگه رو طی می‌کنند. مغز همشون اینطوریه که معلم هرچی گفت باید گوش کنیم چون اینجا خطرناکه و با خونه فرق داره. یعنی مغز کاملا گوسفندوار متمرکز رو تبعیته. اما یکی از بچه‌ها اینجوری نیست و یه پروانه حواسش رو پرت می‌کنه و از صف میره بیرون و مشغولش میشه تا اینکه گم میشه. مغز این بچه پیچیده‌تر از بقیه‌ست. اما از تیم عقب مونده، راه رو گم کرده، و تا شب از گرسنگی یا سرما میمیره، اگه قبلش شام یه حیوان درنده نشده باشه

- ولی اگه میانگین سایکوپت‌ها رو در نظر بگیریم یه پلنی دارن معمولا، چون آسیب زدن به اجتماع خودش یه برنامه‌ست، و کسی که کلا نمیتونه برنامه‌چینی کنه نمیتونه اون آسیب‌ها رو عملی کنه

- پس به نظرت چرا لو میره که سایکوپت هستند؟ تا حالا شده یک سایکوپت انواع و اقسام آسیب‌ها رو به جامعه زده باشه، و هیچ‌کس نفهمیده باشه، و سال‌ها بعد از مرگش بفهمن؟ بذار یک مثال بزنم. وقتی پوتین با یک تاریخ‌نگار مصاحبه کرد، ازش پرسید «به نظرت در آینده چی می‌نویسن درباره من تو کتاب‌های تاریخ؟». این یه خلافکاره. اما ویژن بلندتری داره. دامنه پنج ساله براش مهم نیست. به پنجاه سال بعد فکر می‌کنه. فهم اینکه چه چیزی باعث بقای معنوی آدم در ذهن نسل‌های آینده‌ست رو نداره. اما ویژن اینکه براش مهم باشه رو داره. ویژن یه سایکوپت بلند نیست، برای همین مشخص میشه کیه و چیکار داره می‌کنه

- پس میگی هم میشه مغز پیچیده‌ای داشت و هم گاو بود، چون پیچیدگی به تنهایی نمیتونه آدم رو از گاو بودن نجات بده

- بله. بهتره سوال شما درباره این باشه که گاو بودن ارثی است یا انتخابی؟ و به کار بستن پیچیدگی ذهن در جهت نجات از گاو بودن، باز خودش نیاز به استعداد ذهنی داره، یا اون هم انتخابی‌ست؟

- جواب اینارم بده دیگه

- نسخه trial تموم شد عزیزم، جواب‌های بیشتر میشه ماهی ۹.۹۹ دلار.
Anarchonomy
همون اشتباهی که اروپایی‌ها درباره روسیه کردند، حالا دوباره آمریکایی‌ها دارند مرتکب میشن. اروپا هیچوقت نخواست باور کنه روسیه اروپایی بشو نیست‌. نخواست باور کنه روس‌ها در پانصدسال پیش جا موندن و تمایلی هم برای ورود به دنیای جدید ندارند. یک‌بار بشون روی خوش سیاسی…
عزیزم، وقتی که تو دبستان بودی (فرستنده پیام عکس کارت اقامتش رو هم فرستاده، بنابراین از لحاظ زمانی اغراق نمی‌کنم) اوکراینی‌ها عزیزترین آدم زندگی من رو ازم دزدیدن. بدترین موجودات عالم در قالب انسان رو میتونی تو اوکراین پیدا کنی. در سطح دنیا با القاعده هم میتونی شوخی کنی، ولی با مافیای اوکراینی نه. دقیقا یکی از دلایل به حق (چون دلایل ناحق هم داشت) مخالفت با عضویت‌شون در اتحادیه اروپا همین بود که فساد کل این کشور رو گرفته. تمام اقمار شوروی تحت تأثیر این فرهنگ بودن. اما فرق‌شون با روسیه در اینه که بخشی از جامعه متوجه این مشکل شد و به غرب گرایش پیدا کرد. فکر می‌کنی در لیتوانی که چنان کشور مرتبی شده، ملت از دم فرهیخته‌اند؟ تو لهستان توریست رو فقط به خاطر تیره بودن پوستش تو همون فرودگاه دیپورت می‌کنند. فرق هست بین معتادی که میخواد ترک کنه ولی ناموفقه، و معتادی که به نظرش اعتیاد بهترین تصمیم زندگیش بوده. ۹۹ درصد روس‌ها هیچ مشکل و ایرادی در چیزی که هستند نمی‌بینند، و نخواهند دید. این فرق‌شون با همه دنیاست.
اینکه «اگه هم حقیقت واحدی وجود داشته باشه به من مربوط نیست، چیزی که به من مربوطه اینه که میشه کاری کرد حقیقت من و حقیقت تو و حقیقت او همزمان وجود داشته باشند، و کار من اینه که حقیقت خودم رو به حقیقت بقیه پیروز کنم» چیزیه که شاکله فکری ترامپ است، و قبل از او، استالین و امثالهم.
اما این تفکر چندواقعیتی در بقیه جاها دو کاربرد داشته. سلطه سیاسی، و پول‌سازی‌. استالین et al با مورد اولش کار داشتن‌. وقتی انحصار در «تولید واقعیت» داشته باشی، دیگه مهم نیست چه چالش‌هایی برای حکومتت ایجاد میشه. هیتلر وقتی فهمید یکی از فرماندهان شایسته و محبوبش، قصد داره ساز مخالف بزنه، مجبورش کرد خودکشی کنه. چون اگه محاکمه‌ش میکرد، اعدام میشد و نتیجه فرقی نداشت، اما مردم می‌فهمیدند که شکافی ایجاد شده. تا آخر جنگ هم معلوم نشد که خودکشی اختیاری نبوده. و معمولا چون تا لحظه آخری که همه‌چی مرتبه دوام داره، میل به استفاده ازین قدرت همیشه بالاست. همون موقع در اون طرف قاره، یک افسر ژاپنی که کارش هدایت خلبان‌های کامیکازی برای عملیات‌های انتحاری بود، به یک دلیل تصادفی برگشته بود به شهر خودش و دید ژاپن داره تکه تکه با خاک یکسان میشه، در حالی که تو پادگان بشون گفته بودن همه‌چی مرتبه و یه یاحسین دیگه مونده تا کار رو تموم کنیم! وقتی با تولید واقعیت‌، میشه آدم‌ها رو از چیزی که واقعا اون بیرون وجود داره ایزوله کرد، هر شخص یا سیستم اقتدارگرایی ازش استفاده خواهد کرد.
ترامپ با دومیش کار داره. چون دوست داره برنده قصه‌ها باشه. خود پول، یک ابزاره برای اینکه بشه قصه‌هایی ساخت که توش برنده‌ای. برای همین حتی چندبار کازینو رو هم ورشکست کرد، که یک شاهکار در بی‌عرضگی تجاریه، اما خودش رو به عنوان یک بیزینس‌من موفق جا زد. و این یعنی از همه کازینودارهایی که پول پارو کردند، موفق‌تر بوده. چون اون‌ها پول بیشتری درآوردند اما هیچ قصه‌ای نداشتند.

اما آخوند باب جدیدی باز کرده که فراتر از هر دو این‌هاست، و اون ایجاد هرج و مرج باوریه. که خودشون بش میگن «روایت‌سازی»، که فراتر از روایت‌سازی متداول دستگاه‌های پروپاگانداست. این یک جور signal jamming با تغییر مکرر معانی واژگان و مفاهیمه، که به مرور خود باورها غیرقابل تشخیص و غیرقابل تفکیک باشند.‌ که بعد بشه هرچیز بی‌معنی و نامربوطی رو، به فراخور حال، به عنوان «باور امروز» معرفی کرد. اینجا هدف صرفا ایزوله کردن از واقعیات بیرونی نیست. همچنین هدف صرفا برنده شدن در قصه نیست‌. همچنین هدف پیروز کردن قصه خود بر بقیه قصه‌های موجود هم نیست (مخصوصا که توانایی تحقق این‌ها هم وجود نداره). اینجا هدف تکثیر سرطانی محتوا و روایت‌ها و معناپراکنی‌هاست، تا دیگه هیچ‌چیز محکمی وجود نداشته. وقتی هیچ‌چیز محکمی وجود نداره، چیزی به عنوان باورهای روزانه ایجاد شده، و خود اون «باور امروز» به یک پدیده شناور تبدیل شده. مثلا سوریه امروز حرمه، فردا میشه عمق استراتژیک! پس‌فردا میشه تعهد دیپلماتیک! پسون‌فرداش میشه کریدور تجاری! چون معنی همه این‌ها از هم پاشیده. حتی خود حرم دیگه معلوم نیست چیست. حرم چیزیست که یک شخصیت در آن دفن است، یا سفارتخانه حکومت است؟ مشارکت زنان در اقتصاد، امروز توسعه اسلامیه! فردا میشه نفوذ لیبرالیسم! چون کلمه «سهم» که بعد بخوای در عبارت «سهم از بازار کار» استفاده کنی، معلوم نیست چه معنی‌ای داره. و همچنین کلمه توسعه.
ما وظیفه داریم ۱. خودمون رو گول نزنیم که این یک وضعیت عادیه، ۲. به بقیه و آیندگان بگیم که بعد از تغلیظ و تراکم ایدئولوژی‌ها بعد از مشروطه، چه وضعیتی از برهوت ایدئولوژیک بوجود اومد، که از لحاظ زیر و رو شدن شبیه داستان‌های توراته، و ۳.‌ تسلیم این برهوت نشیم و به حقیقت وفادار بمونیم.
تا حالا نشده متنی بنویسم و آماده کنم که یک روز بعد ارسال کنم اما قبلش نظرم عوض بشه و ادیتش کنم و بعد ارسال کنم. اما در اتفاقی نادر، همینطور شد. دیروز متنی درباره سال نو نوشته بودم که امروز ارسال کنم. اما در خواب چیزی دیدم که نظرم عوض شد. نه تنها نادره ازین جهت که نظرم عوض شده، بلکه نادرتره که به خاطر یک خوابه، که هیچوقت بشون اهمیت نمیدم.
نوشته بودم اگه ابتدای سالی که گذشت رو با امروز که ساعات آخرشه مقایسه کنید، وضعیت برای حکومت چنان تغییر کرد که انگار با کفگیر از زیر بلندش کرده و برگردانده و گذاشتنش این طرف ماهیتابه. و از همین باید عبرت گرفت، و براش آماده بود، چون این زیر و رو شدن برای افراد هم پیش میاد، و حتی بهتره فرض بگیری که قراره در همین سال جدید برات پیش بیاد. بنابراین عوامانه آرزوی «سال خوب» نداشته باش. حالا که داری آرزو می‌کنی، آرزو کن آدمی از آب دربیای که زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه.
تو خواب دنبال رودخانه‌ای بودم که قبلا میشناختمش، چون همیشه تنها کنارش می‌نشستم و به هیچ‌چیز فکر می‌کردم. کل مزیت رودخانه برام این بوده که تنها بشینم کنارش و هیچ آدمیزادی در اطراف نباشه. اما وقتی نزدیک شدم دیدم حاشیه رودخانه رو تصرف کرده‌اند و فنس کشیده‌اند و دیگه دسترسی وجود نداره و عصبانی شدم. معلوم بود کار بچه‌های دزد بالاست که قصد دارند بعدا رستورانی چیزی بزنند. یکم مسیر رو ادامه دادم و متوجه شدم رودخانه‌ای که میشناختم دو شاخه شده بوده، و یک شاخه‌ش رفته اونجایی که تصرف شده. شاخه بعدی هنوز آزاده، ولی پارکه و ملت ریختن کمپ کرده‌اند و شلوغه. ازینکه هنوز جای آزادی برای مردم هست خوشحال شدم، اما ازینکه نمیشه مثل قبل تنها بشینم کنار رودخانه تو ذوقم خورد. اما بتدریج خانواده‌‌ها وقتی میدیدن تنهام ازم میخواستن تو آماده کردن غذا بشون کمک کنم. تا جایی که ازین کمپ به اون کمپ در تردد بودم، و دیگه یادم رفته بود در حاشیه رودخانه‌ای هستیم که برای نشستن کنارش اینهمه راه اومده بودم‌. بعد از خودم پرسیدم برای چی تا الان فکر می‌کردم بهترین حالت گذراندن وقت کنار رودخانه اینه که تنها بشینم کنارش؟
این باعث شد متن رو ادیت کنم. الان نمیگم آرزو کنید آدمی از آب در بیایید که اگه زندگیش زیر و رو هم بشه، آخ نگه. که این، حتی اگه محقق بشه، همون تنها نشستن کنار رودخانه‌ست. الان میگم آرزو کنید در سال جدید آدمی از آب در بیایید که بدرد اونایی میخورن که زندگی‌شون زیر و رو شده. این بدرد خوردنه که حالت بهتر نشستن کنار رودخانه زندگیه. و بیشتر هم خوش میگذره.

سال نو مبارک.
این چیزیه که اخیرا زیاد می‌بینم. که وضعیت ذهنی افتضاح کسانی رو می‌بینند که قبلا وقت‌شون رو صرف گوش دادن به حرف‌هاشون کرده‌اند، و حالا احساس خجالت دارند‌.
اما باید ازشون پرسید چه چیزی باعث شد کتاب و مقالات و نوشته‌های سنگین رو ول کنید و بشینید پای صحبت‌ کسانی که کاملا خالی‌اند؟ دلیلش این نبود که از بعضی چیزها آزرده بودید، که خود اون آزردگی هم ریشه در ایرادات شخصیتی تون داره، و می‌خواستید یه قبیله پیدا کنید که توش آزرده‌هایی شبیه به خودتون عضو باشند؟ شما نمی‌خواستید چیزی یاد بگیرید، که حالا از کشف اینکه طرف نخبه نبوده، خجالت بکشید. شما دنبال عضویت در یک جمع بودید. مثل جمع «مردهای ضعیفی که از پررنگ شدن نقش زنان در تحولات اجتماعی احساس بازندگی دارند». یکم با خودتون صادق باشید.
Anarchonomy
این چیزیه که اخیرا زیاد می‌بینم. که وضعیت ذهنی افتضاح کسانی رو می‌بینند که قبلا وقت‌شون رو صرف گوش دادن به حرف‌هاشون کرده‌اند، و حالا احساس خجالت دارند‌. اما باید ازشون پرسید چه چیزی باعث شد کتاب و مقالات و نوشته‌های سنگین رو ول کنید و بشینید پای صحبت‌ کسانی…
«مردها نیاز به تراپی ندارن. مردها نیاز به یک زن ظریف و لطیف دارند که تیمارش کنه و انرژی که تو تمام نبردهای روزانه‌ش از دست داده برگردونه. مردها به همدم نیاز دارند».

وقتی هزاربار به یک پسر نوجوان بگی اون بیرون در حال «نبرد» هستی، جدی فکر می‌کنه در موقعیت یک گلادیاتور قرار داره، و وقتی پاداشی که گلادیاتورها در قبال جنگ‌هاشون می‌گرفتن، یعنی زن مفت مطیع تیمارکننده، گیرش نیاد، فکر می‌کنه بش ظلم شده و یک قربانیه، و مقصرش زنانی هستند که قدر جنگجوها رو نمی‌دونند! و این در شرایطیه که توانایی تحمل حتی یک روز زندگی مردی که در قرون وسطی زندگی میکرد رو نداره.
اگه قرار باشه فقط یک دلیل برای موفقیت Bill Burr وجود داشته باشه، اینه که برداشت سلیقه‌ای از واقعیت رو در قالب طنز منتقل می‌کنه، اما حواسش هست سلیقه رو طوری تنظیم کنه که احمق‌ها نتونند علیه‌ش موضع بگیرند. و این یک زیرکی حساب شده‌ست، که به جای اینکه مسیر محتوا رو طوری تنظیم کنی که نخبگان تأییدش کنند، طوری تنظیمش کنی که عوام نتونند ردش کنند.
خیلی قبل‌تر ازینکه طلبه جویای نام بیاد تلویزیون و بگه اگه قرآن به کلی حذف بشه چه تغییری در زندگی مردم ما ایجاد میشه؟ یه سوال خیلی بهتر از مومنان می‌پرسیدم: «چه مزیتی نسبت به کسانی که ایمان ندارند، دارید؟». اینکه روز قیامت چه خواهد شد، حساب نیست. دقیقا همین الان و روی همین کره خاکی، چه مزیتی به هرکس دیگری در هرجای دیگری دارید؟
کد مذاهب کهن، تحت سیستم عامل قبیله نوشته شده. و در اون سیستم عامل، خود عضویت در قبیله همون مزیت بر دیگریه. الان اون سیستم عامل وجود نداره، و فقط قسمت «تو به عنوان مومن برتر از کسانی هستی که ایمان ندارند» باقی مونده. بنابراین این برتری بدون پشتوانه مونده. پس مجبورند براش پشتوانه مصنوعی بسازند. از جمله همین مسائل پیش‌پا افتاده مثل «حساسیت به ماتم».
بعضی وقت‌ها مدل جدیدی از محصول که عرضه میشه، به مشتریانی که همون دیروزش مدل قبلی رو خریدن این لطف رو می‌کنند که کالا رو برگردونه و مدل جدید رو بدون پرداخت هزینه اضافه تحویل بگیره، تا به خاطر یک روز فاصله، احساس باخت نکنه. بعضی وقت‌ها این فرجه یک روزه، گاهی یک‌هفته‌ست، و گاهی حتی یک ماه. اما هرچقدر باشه، مشتریانی وجود خواهند داشت که یک روز قبل‌تر از همون فرجه خرید رو انجام دادن، و اون‌ها احساس باخت خواهند کرد. اگه یه روز واکسنی برای دیابت ساخته شد، همه کسانی که عزیزانشون رو به خاطر دیابت تا قبل ازون روز از دست دادن، احساس باخت خواهند کرد. فرقی نداره اون روز رو، چقدر روی تقویم جابجا کنی. به ازای تمام لحظاتی که کسی گفته «چه زمان خوبی به دنیا اومدم»، لحظاتی وجود خواهند داشت که کسی گفته «کاش کمی دیرتر به دنیا می‌اومدم». و این نفرین زمانه. و زور هیچ‌کس به زمان نمیرسه.
الان همه‌چی یه جوریه که به نظر خیلی‌ها در بدترین زمان و مکان ممکن قرار گرفته‌اند. اما زمان اهمیت نمیده چقدر از قرعه خودت ناراحتی. هیچ‌چیز در این دنیا طوری ساخته نشده که اهمیت بده که ناراحتی. این خودتی که باید بدونی قرعه تو، همه چیزیه که داری. بنابراین بهتر و بدتر از قرعه‌ای در قبل‌ها و بعدها نیست. هرچیزی که هست، طوری استفاده‌ش کن که کسی که در آستانه خفگی در دریا موفق شده صورتش رو به سطح آب برسونه، از هوا استفاده می‌کنه.
«یه ویدئو تو یوتیوب دیدم که میگه شارژر جدید خودروهای برقی تو چین که میگن تو ۵ دقیقه شارژ می‌کنه غیرممکنه عملی بشه، برای اینکه یه کابل مسی با ضخامت ۵ سانت میخواد، که برای کابل‌دزدها زیادی وسوسه‌کننده‌ست‌. این یه مثال فوق‌العاده ازینه که چطور ما معضلات اجتماعی‌مون رو یه فرض ثابت گرفتیم و کلا اصلاح وضع رو ول کردیم. به جای اینکه بگیم چطور باید جلوی کابل‌دزدی تو کشورمون رو گرفت، خیلی ساده میگیم خب مثل اینکه قرار نیست کابل‌های ضخیم‌تر داشته باشیم».

آمریکایی چیزی که خودش به چین یاد داد رو داره از چین یاد می‌گیره: که بضاعت جامعه در حکمفرما کردن قانون، مقدم است بر بضاعت آن جامعه در هرچیز دیگری، از جمله تکنولوژی.
زیاد پیش میاد که بم بگن لطفا چندتا کتاب معرفی کن درباره آنارشیسم! قبلا نوشته بودم که کسی که از دیگری میپرسه کتاب معرفی کن، اساسا اهل خواندن نیست، و گرنه نیاز نداشت که از دیگری بپرسه. ولی گاهی یه اتفاقاتی اون بیرون میفته که مثل یه جور میانبر زدن مطالعه‌ست. جای مطالعه رو نمی‌گیره، ولی اطلاعاتی بت میده که انگار پنجاه تا کتاب خوندی. اگه یه بچه هجده نوزده ساله ازم بخواد یکی ازین میانبرها رو بش معرفی کنم تا ببینه دولت چه هیولایی است و چطور کار می‌کنه، بش میگم به وضعیت سیاسی همین الان آمریکا نگاه کن: با وجود نزدیک به دو قرن نهادسازی و مبارزات مدنی و مهار کردن سیستماتیک سه قوه توسط همدیگه و همه ساز و کارهای پیش‌بینی شده برای صیانت از حقوق شهروندان و توابع، به چشم برهم زدنی یک آرایشگر رو خفت کردن و از کشور اخراج کردن و فرستادن جایی که عرب نی انداخت، بدون اینکه کوچکترین جرمی مرتکب شده باشه، و فقط به این دلیل که به قیافه‌ش میخوره خلافکار باشه! اما دقیقا همین دولت، میخواد بودجه یک برنامه رو موقتا قطع کنه، و یا کلا برنامه رو کنسل کنه، باید هفت‌خوان رستم رو طی کنه، چون مسیر کنسل کردنش چنان از جانب کنگره و دادگاه‌های مختلف مین‌گذاری شده، که دولت باید عملا بجنگه تا بگه «آقا نمیخوام پول اینو بدم»، چون کسانی که روزنه‌های نون‌دونی دولتی رو طراحی کردن، یه جوری قفلش کردن که نشه به راحتی روزنه رو بست.
این اطلاعات کافی درباره اینکه دولت چه هیولایی است و چطور کار می‌کند بت میده.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نارنجک‌هاش تموم شده. کلاهش رو پرت می‌کنه سمت طرف مقابل. اون هم نمی‌بینه که کلاهه، فکر می‌کنه بمبی چیزیه، و فرار می‌کنه، و فرار کردن باعث میشه برای چند لحظه پشتش در معرض گلوله قرار بگیره، و تمام.
یه کاغذ گذاشتن جلوت گفتن اگه اینارو حل کنی یعنی آی‌کیو بالایی داری. بت نگفتن مسئله‌های بقا چقدر فرق دارند. بت نگفتن جنگ دقیقا چیه.
Anarchonomy
اگه قرار باشه فقط یک دلیل برای موفقیت Bill Burr وجود داشته باشه، اینه که برداشت سلیقه‌ای از واقعیت رو در قالب طنز منتقل می‌کنه، اما حواسش هست سلیقه رو طوری تنظیم کنه که احمق‌ها نتونند علیه‌ش موضع بگیرند. و این یک زیرکی حساب شده‌ست، که به جای اینکه مسیر محتوا…
یکی از چیزهایی که عوام نمی‌تونند ردش کنند اینه که «اگه با همسایه‌ت دعوات شد، و اون بچه‌ش رو بلند کرد و آورد سپر صورت خودش کرد، تو نمیری یه جوری مشت بزنی بش که اول بخوره به صورت بچه بعد بخوره به صورت اون یارو!». این چیزیه که بیل بر در نقد بمباران غزه استفاده کرد.
اما نکته در اینه که دعوای اسراییل و همسایگانش، دعوای تو با یک همسایه کله‌پوک درباره اینکه دستگاه چمن‌زنش رو کی روشن کنه نیست‌. همسایه اسراییل قسم خورده که منطقه رو از وجود یهودیان پاک کنه. نه در تئوری، بلکه در عمل، اگه دعوای تو با همسایه‌ت اینجوری بود که تو یه دستش اره برقی گرفته بود، و با اون یکی دستش بچه‌ش رو سپر کرده بود، و داشت می‌اومد سمت خانواده تو که با اون اره برقی به چند قطعه تقسیم‌شون کنه، دیگه به اینکه مشت رو باید چجوری زد فکر نمی‌کردی، شات‌گانت رو از تو صندوق درمیاوردی و به سمت خودش و بچه‌‌ش شلیک می‌کردی. میانگین بیل‌ برهای کمدین، در چنین موقعیتی، چنین می‌کردند. اون‌هایی هم که از میانگین انحراف معیار دارند، اون‌هایی هستند که پنیک کرده‌اند و کلا کاری نمی‌تونند بکنند در اون موقعیت.
این ازین جهت جالب‌تر میشه که بیل بر جای دیگه و در مورد تجاوزات روسیه گفته بود «مشکل لیبرال‌ها اینه که میخوان آدم خوبه باشند و چون آدم خوبه بودن با پرهیز از خشونت تعریف شده، انحصار خشونت افتاده دست امثال پوتین و هرکاری میخواد می‌کنه. اگه ما هم آماده بودیم که از خشونت استفاده کنیم، روس‌ها یا جرئت نمی‌کردند جنایت کنند، یا یه جوری مجازات می‌شدند که همیشه یادشون بمونه». و این منطق درستیه. اما معلوم نیست به چه دلیلی، این رو برای اسراییل نمی‌پسنده. نمیشه که آرزو کنی کاش اونایی که در معرض تهدید حیاتی هستند، جرئت داشتند از خشونت استفاده کنند، و وقتی یکی که در معرض تهدید حیاتیه جرئت کرده از خشونت استفاده کنه، بگی «نه، اینجوری نمیخوام»! برای همین باید ازش پرسید، طبق منطق خودت، تا چه حد از خشونت رو علیه روس‌ها می‌پذیری؟ یه حد تعریف کن.‌ اینکه پالایشگاه‌های نفت‌شون رو بزنیم تا گازوییل به ارتشش نرسه اوکیه؟ بعد بابت زدن این پالایشگاه‌ها گاز به یه سری شهرهای روسیه نرسه و یه عده از سرما بمیرند اوکیه؟
ولی کار کمدین باهوش این نیست که به این سوال‌ها جواب بده. چون قرار نیست حرف‌های خودش رو به عهده بگیره.
جماعت ایرانی به اخبار بیشتر توجه داره تا الگوها. برای همین یه ذهنیت خاص نسبت به موضوع «حمله نظامی به ایران» پیدا کرده. چون اخبار یه تصویری ازش درست کردند که انگار قراره یه حالت آخرالزمانی ایجاد کنه، و بعد بوم! میریزیم نظام رو عوض می‌کنیم!. در حالی که باید به الگوها توجه میکردند. اگه به طرز مواجهه آمریکا با خاورمیانه در سال‌های اخیر دقت می‌کردند می‌دیدند که الگو اینه: «از بین بردن اون بخش از توان حکومت که میتونه در خارج از مرزهای خودش دردسر کنه، و نگه داشتن مابقی سیستم به شکل یک زامبی، که زورش فقط به کنترل مردم همون کشور برسه». در افغانستان همین کار رو کردن، در سوریه هم دارند همین کار رو می‌کنند. اسراییل اون پاسگاهی که آدم‌های جولانی روزه‌خوار رو گرفتن و چوب در اونجاش می‌کنند رو هدف قرار نمیده. اون سوله‌ای که توش راکت ساخته میشد رو میزنه. بنابراین الگو اینه که حکومت‌های اسلامی در منطقه، اسلام رو در داخل کشور خودشون نگه دارند. و اگه قبول کنند که این کار رو بکنند، بگو بخندهای دیپلماتیک زیادی هم باشون رد و بدل میشه.
بنابراین اینکه تیم ترامپ حاضر بشه ایران رو بزنه یا حاضر نشه، هیچ موضوعیتی برای تو ایرانی نداره، جز یه مدت نوسان هیجانی قیمت دلار. چون برنامه اون‌ها این نیست که با اسلام مبارزه کنند. برنامه‌شون اینه که اسلام به بیرون ترشح نکنه. در هر صورت، به عنوان کسی که داخل ایرانی، باز هم تو میمونی و اسلام.
بعضی از نظراتم چنان رادیکاله که حتی از جایی در دوردست‌ها هم کسی تأییدش نمی‌کنه. مثل همینکه از خیلی وقت پیش روش اصرار دارم: «هیچوقت پروپاگاندا کار نمی‌کند». هرچقدر هم نمونه و مثال در تأییدش بروز می‌کنه بی‌فایده‌ست. شاید چون هیچ‌کس دوست نداره باور کنه وضعیت‌های خطرناکی که در جامعه پیش میاد، حاصل یه برنامه خبیثانه تبلیغاتی نباشه.
به اون نظرات رادیکال یه مورد دیگه هم باید اضافه کنم: «برنامه آموزشی فایده ندارد». غیر از رشته‌های فنی، مثل وقتی که دویست نفر خلبان لازم داریم، یا دو هزار پرستار، در موارد دیگه برنامه‌ریزی برای اینکه آدم‌های خاصی تربیت کنیم، بی‌فایده‌ست. این واقعیت فراتر ازینه که اون برنامه رو دولت طراحی و اجرا کنه، یا نهادی غیر از دولت. کافیه نگاه کنید چه کسانی برنامه داشته‌اند که آدم‌‌های خاصی تربیت کنند، و می‌بینید که در درازمدت خروجی اصلا اونی که میخواستن در نیومده. در ایران بیش از یکی دو مورد مثال داریم. نظام پهلوی اصلا نتونست آدم‌هایی که سلطنت رو نگه دارند تربیت کنه. جمهوری‌اسلامی اصلا نتونست آدم‌هایی که به سیستم اسلامی پایبند باشند تربیت کنه. اما این فقط مثال‌های دولتیه. حتی حوزه علمیه نتونست آخوندهایی که میخواد تربیت کنه. اون موقع که میخواست فقط مبلغ مذهبی تربیت کنه، یه مشت فعال سیاسی قدرت‌‌طلب ازش اومد بیرون؛ و الان که میخواد فعال ایدئولوژیک وفادار تربیت کنه، یه مشت گی تن‌پررور مفت‌خور بیسواد که کوچکترین تقی به کشتی بخوره لباس‌ها رو درمیارن میپرن تو آب.
اما این حتی به اینکه یک نهاد، فارغ ازینکه دولتی باشه یا غیردولتی، متولی آموزش باشه هم خلاصه نمیشه. حتی اگه یه موج خودجوش مردمی هم پشت یک حرکت آموزشی قرار بگیره، باز اونی که ابتدا مدنظر بوده بیرون نمیاد. یک نمونه‌ش آگاهی تاریخی با پشتوانه امکانات اینترنته. با اینکه تلویزیون ماهواره‌ای، انحصار روایت‌سازی تاریخی رو از جمهوری اسلامی گرفت، ولی هدف هیچ شبکه‌ تلویزیونی افزایش آگاهی نبود، مخصوصا با اون کله‌خراب‌های باقی مانده از دوران سلطنت که اداره‌شون می‌کردند. این ورود اینترنت بود که یک موج مردمی در «تدریس تاریخ بهمدیگه» شکل گرفت، تا هرکس هرچیزی می‌دونست، از کتاب‌هایی که خونده بود، تا تجربیات عینی خودش، در اختیار بقیه میذاشت، تا تلاش حکومت برای جعل تاریخ خنثی بشه. بنابراین باید اینطور میشد که بعد از مثلا بیست سال، حداقل بخش همیشه آنلاین جمعیت، به یک درک درست حداقلی ازینکه در گذشته در مملکتش چه گذشته، برسه. اما اینطور نشد. خیلی‌ها الان خیلی چیزها خوندن و شنیدن، و مخصوصا اسامی زیادی حفظ کرده‌اند، اما کلا متوجه قضایا نیستند. نعمت بزرگ اینترنت، و اونهمه گردش آزاد اطلاعات، که همه توش مشارکت داشتند، به تربیت آدم‌هایی که مدنظر بود منجر نشد. همین ترند جایگزینی شخصیت‌های هخامنشی-ساسانی، به جای شخصیت‌های حجازی-عراقی، اونم توسط قشری که تقریبا همه تحصیلکرده، و همه همیشه آنلاینند، نشون میده اون برنامه آموزشی، با اینکه طراح مفردی نداشت، شکست خورده. آدم‌هایی که متوجه باشند چرا تاریخ ما این شکلی شد، تربیت نشدند. و گرنه پادشاهی که اگه الان زنده بود پدر همه‌شون رو در می‌آورد رو نمیذاشتن روی سرشون. برای آدم‌هایی مثل کوروش، اینکه تو بدون داشتن اصل و نسب قابل اعتناء، و بدون داشتن ثروت قابل اعتناء، پاشی برای خودت یه اکت اجتماعی انجام بدی و اعلام وجود کنی، غیرقابل هضم و بی‌معنی بود. اینکه امروز میتونی همزمان که یک آدم گمنام رندومی، حرف بزنی، و حرفت رو به گوش دنیا برسونی، دقیقا برای اینه که دنیا دیگه دنیای کوروش‌ها نیست. به طور موازی با این واقعیت، ما از تولید آدم‌های قابلی مثل کوروش، که بتونند نیروهای متضاد در یک سرزمین رو مدیریت کنند، عاجزیم! و دنیامون به دنیایی پر از آدم‌های بزدل و پرمدعا که کار زیادی هم از دست‌شون برنمیاد تبدیل شده! اگه درست تاریخ رو فهمیده باشی، میتونی این دو تا واقعیت رو از هم تفکیک کنی. و اینطور نشد که آدم‌هایی تربیت بشن که بتونند این تفکیک‌ها رو انجام بدن.
بنابراین، با اینکه نیاز به تواضع زیادی در برابر فیزیک دنیا داره، باید پذیرفت که هر برنامه‌ای برای تربیت نوع خاصی از آدم‌ها، در تیراژ بالا، به ناکامی خواهد خورد. پس به جای چنین برنامه‌چینی‌هایی باید روی اندک افرادی که میشه روی قابلیت‌های ذهن‌شون حساب کرد، تمرکز داشت.‌
غیر از مقامات سیاسی، افراد عادی هم دارند معنی کلمات رو تغییر میدن، یا اینکه از ابتدا متوجه معنی اون‌ها نبودن. اون چیزی که مسئولیت و بار روانی داره، ازدواجه، چون مربوط به تعهد و حفاظته، نه رابطه عاشقانه‌. تو چطور نسبت به کسی حس عاشقانه داری، و فرصت می‌کنی به روان خودت هم فکر کنی؟ کل موضوع عاشقی اینه که توجهت به خودت، به اطرافت، و به کل دنیا، خاموش میشه. اگه فراغت این رو داری که بگی «وای چه داره بم سخت میگذره» یا فرصت کنی که بگی «یعنی فردا چی میشه؟»، یعنی اون حس هرچیزی هست غیر از عشق. اینکه این حالت عاشقانه، وضعیت خوبی است یا نیست، بستگی به قضاوت افراد داره. به نظر بعضی‌ها زندگی رو معنادار می‌کنه، و به نظر بعضی‌ها غیرضروریه. ولی طرز کارش اینه. نمیتونی به طور سلیقه‌ای یه طرز کار دیگه برای عشق تعریف کنی. چون این کلمات رو در زبان اختراع کرده‌ایم تا همه بفهمن داریم درباره چی صحبت می‌کنیم. با این وضعیت که من می‌بینم، به زودی دیگه نمیشه گفت هرکس داره درباره چی صحبت می‌کنه.
Anarchonomy
غیر از مقامات سیاسی، افراد عادی هم دارند معنی کلمات رو تغییر میدن، یا اینکه از ابتدا متوجه معنی اون‌ها نبودن. اون چیزی که مسئولیت و بار روانی داره، ازدواجه، چون مربوط به تعهد و حفاظته، نه رابطه عاشقانه‌. تو چطور نسبت به کسی حس عاشقانه داری، و فرصت می‌کنی به…
«تحقیقات نشون میدن» ادبیات جو روگن و کله‌خراب‌های پادکستیه. کدوم تحقیقات؟
اگه درک متفاوت از کلمات وجود داره، یعنی افراد به سواد کافی نرسیدن، که یا خودشون مقصر بوده‌اند یا معلم‌شون، یا هر دو. عشق یه چیز انتزاعی نیست، یک امر انضمامیه. قسمت آبجکتیوش میشه همون اثری که روی هورمون‌های طرف هم قابل رویته، و قسمت سابجکتیوش میشه زیباترین دیدن اون بابایی که عاشقش هستن. انتزاع یعنی چیزهای فرازمانی و فرامکانی که نیازی به ارتباط با دنیای فیزیکی ندارند، مثل اسب بالدار.
اگه در مورد کلماتی که مستقیم به یک شیء اشاره می‌کنند هم ادراک متفاوت دارید باید به پزشک مراجعه کنید، چون احتمال شیزوفرنی وجود داره. اگه منظور کلماتی مثل «قرمز» است که به رنگ اشاره می‌کنه، ولی همه یه جور نمی‌بینندش، به «جامع» بودن کلمه مربوطه. اگه بگی قرمز گوجه‌ای مشکل تا حد زیادی حل میشه.
بچه دانشجوی آمریکایی متوجه نیست که خود تفکر انتقادی باید زیر پتک تفکر انتقادی قرار بگیره. در حال حاضر فکر می‌کنه تفکر انتقادی یعنی بذاریم دو نفر با عقاید متفاوت و حتی متضاد بیان صحبت کنند، بعد ایرادات حرف هر دو رو بگیم، و بعد بحث شکل بگیره. هرچند که اخیرا دیگه خیلی هم پایبند این قضیه نیستند و خوششون نمیاد هرکسی بیاد عقایدش رو بیان کنه، و اگه دانشگاه هم از بعضی افراد دعوت کنه برای سخنرانی، میریزن بیرون و اعتراض میکنند که دانشگاه جای چنین آدم دگمی نیست. ولی استاندارد کلی اینه که پذیرای دو سر طیف باشند.
مسئله فلسطین مثال خوبیه برای اینکه همین استاندارد تا الان به چالش کشیده نشده. اگه من برم در دانشگاه یل یک سخنرانی علیه فلسطین انجام بدم، با کسی که در همون دانشگاه یک سخنرانی در دفاع از فلسطین انجام داده، هم‌ارز نیستیم. چون اون بعد از سخنرانیش میره خونه، و به زندگیش میرسه. ولی من بعد از سخنرانی میرم هتل و هنوز لباس‌هام رو عوض نکرده مأموران سایبری حکومت به صورت ناشناس بم پیام میدن که «بهتره تو همون آمریکا که نوکرشون شدی بمونی، چون اگه برگردی تو فرودگاه ما ازت استقبال خواهیم کرد، نه خانواده‌ت». و این یعنی فارغ ازینکه چه چیزی در اون سخنرانی گفته باشم و چقدر منطقی باشه، ارزش صحبت‌های من بیشتر از صحبت‌های اونیه که از فلسطین دفاع کرد. تفکر انتقادی این نیست که حرف‌ها رو فقط در سالن کنفرانس سبک سنگین کنی. باید اینکه اون حرف‌ها، خارج اون سالن چه هزینه‌ای دارند هم لحاظ کنی. چون اون حرف‌ها فارغ ازینکه بیانگر شجاعت بیشتر منه، هزینه‌ی بعدش داره اعتبار حرفم رو بیشتر می‌کنه. چون کسی که فقط داره درباره یک تئوری صحبت می‌کنه (یا چیزی که تئوری نیست اما توی زندگی شخصی خودش از یک تئوری بودن فراتر نمیره، چون ازش فاصله داره)، بحث می‌کنه و دعوا هم می‌کنه، ولی خودش رو در معرض خطر قرار نمیده. مثل گالیله که دید ارزش نداره بابت یک نظریه سرش رو بده، و گفت «باشه بابا هرچی شما میگید درسته». اونی که خودش رو در معرض خطر قرار داده، داره درباره چیزی حرف میزنه که برداشتش اینه که اگه این‌ها رو نگم خطراتی برای جامعه‌م پیش میاد، پس بهتره من در معرض خطر قرار بگیرم تا اینکه مردمم در معرض خطر قرار بگیرند. بدیهی است هر حرفی که گوینده‌ش رو در معرض خطر قرار میده رو نباید دربست پذیرفت. موضوع دربست پذیرفتن چیزی نیست. بلکه اصل وجود خطر برای یک سمت بحث، و عدم وجود خطر برای طرف مقابل، باید حداقل کنجکاوت کنه که چرا داره یک سمت این ریسک رو به جان میخره؟ بعد به منطق حرفش بپردازی. در حالی که استاندارد فعلی دانشگاه میگه اول به منطق حرفش بپرداز، بعد اگه مایل بودی به اینکه چرا این ریسک رو به جان خریده. چون نداشتن بایاس رو به عنوان یک قاعده ثابت در نظر گرفته‌اند. در حالی که گاهی، یافتن حرف درست دقیقا مستلزم اینه که بایاس داشته باشی. و در موارد اینچنینی باید به سمت شجاع‌تر بحث بایاس داشت. موضوعاتی که درباره زندگی هستند، ریاضیات نیستند، که مسئله رو بنویسیم رو تخته و بعد حلش کنیم. خود انگیزه‌ها، خطر کردن‌ها، تجربیات، و هیوریستیک، جزیی از سوالند و جزیی از جواب خواهند بود.