Anarchonomy
47.3K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
میگن لوکاشنکو آراء خودش رو ۸۷ و خورده‌ای درصد اعلام کرده، چون اگه یه نیم بالاتر بود از آراء پوتین در روسیه که ۸۸ درصد بود بیشتر می‌شد، و خب توله‌های ارباب حق ندارند محبوب‌تر از خود ارباب باشند.
دیکتاتورها همینقدر بدبختند. اما بدبختی نباید لزوما موازی ابله بودن باشه. میشه بدبخت بود و یکم زیرک‌ بود. اگه من یکی ازین بدبخت‌ها بودم، آراء خودم رو ۵۵ درصد اعلام می‌کردم، تا بگم اکثریت با من هستند، اما مخالف هم زیاد داریم، و چون مخالف زیاد داریم باید فعالیت سیاسی‌مون رو بیشتر کنیم. انقدر ابله نمی‌بودم که تمام سیاست‌هام رو خلاصه کنم در «مثلا چه غلطی میخواید بکنید؟». عدد تخیلی درست کردن فقط در این راستاست که «عدد تخیلی اعلام می‌کنم، مثلا چه غلطی میخواید بکنید؟». هدف من این نمی‌بود که اینطور به نظر برسه که یه خلافکار موفقم که از‌ کف خیابون لات‌بازار به تخت قدرت رسیدم. هدفم این می‌بود که اینطور به نظر برسه دارم رقابت‌های نفس‌گیر رو پشت سر هم برنده میشم، کاری که خودشون تو زندگی روزمره‌شون نمی‌تونند انجام بدن. باید به مردم تلقین کرد سقف پتانسیل‌شون، تو همون ناکامی‌های روزانه زندگی‌شون انعکاس پیدا کرده؛ تا درباره کارهای بزرگتر خیالبافی نکنند. اگه قرار بود متقلب باشم، این جعل واقعیت رو انجام میدادم که «من اگه قدرت انحصاری نداشتم هم توانمند بودم، و گرنه نمی‌تونستم از پس رقابت‌های نزدیک بربیام. پس اونایی که ازم میبازند دارند به توانمندیم می‌بازند، نه به قدرت انحصاریم». بهتره مردم رو اینطور خر کرد که مسلط شدن بشون یه تصادف نبوده، و به خاطر توانمندی‌هام بوده. توانمندی‌هایی که باعث شده هر نوع چالشی از طرف مخالفان رو با آغوش باز بپذیرم. من باید سلطانی باشم که مردم گمان کنند اگه هیچ رسانه‌ای هم نداشتم، و ستاد انتخابات هم برام عدد نمی‌ساخت، باز برنده بودم. شیری که هرروز جلوش یه مرغ آماده بندازن، نمیتونه بگه سلطان جنگله. شیری که شکارش رو میتونه از بین کفتارها رد کنه و چیزی بشون نرسه، میتونه بگه سلطان جنگله. مشاوران همیشه‌ی تاریخ به بدبخت‌ها اینطور مشورت داده‌اند که قدرت با ایجاد رعب به دست میاد. یعنی اگه همه از روی ترس بت بگن سلطان جنگل، جدی جدی میشی سلطان جنگل. اما من باید سلطانی باشم که مردم اصلا فکرش رو هم نکنند که سلطان جنگل نیستم. چون دیده‌اند چطور از بین کفتارها رد شدم. ترس جزء بیسیک‌ترین احساسات جاندارانه. من نمیخوام روی قسمت‌های بیسیک مغز مردم مسلط باشم. من باید قسمت‌های پیچیده مغزشون رو هم تصاحب کنم. مثل اون قسمتی که باعث میشه کسی که ازش خوششون نمیاد رو تو دل‌شون تحسین کنند، و این تناقض اذیت‌شون کنه، و نتونند درباره این اذیت‌شدن با کسی صحبت کنند، چون اگه بخوان صحبت کنند باید اون تحسین کردن رو هم توضیح بدن، ولی نمیخوان کسی باشند که اون تحسین رو بروز میده، چون اگه کسی باشند که بروز داده، یعنی کسی هستند که چیزهایی که قبلا بروز داده‌ رو قبول نداره.

شاید خدا رحم کرد به مردم که من بشون حکومت نمی‌کنم.
530
بیشترین هیاهو درباره اینکه دولت دوم ترامپ آغاز رسمی فاشیسم در آمریکاست، در فضای آکادمیک جریان داره. مردم عادی اهمیت چندانی به این موضوعات نمیدن. حالا موضوع کمونیسم باشه یا فاشیسم یا هرچه. همون‌طور که در نظرسنجی‌ها مشخصه محبوبیت ترامپ نه تنها کمتر نشده، که بیشتر هم شده. ایسم‌ها داخل دانشگاه‌ها میمونند، تا زمانی که مردم درست جلوی در خونه‌ خودشون باش ملاقات کنند. اگه غیر ازین بود یهودی‌های اروپا خیلی زودتر ازینکه ماموران نازی بیان تو محله‌ها و جداشون کنند، فرار می‌کردند. مردم عادت دارند وقتی باور کنند حیوانی که بشون نزدیک شده یک گرگه، که دندانش توی گوشت بدن‌شون فرو رفته باشه.
پس الان فقط با دانشگاهیان آمریکا میشه درباره این چیزی که به نظرشون یک جریان خطرناکه صحبت کرد. هرچند که من صحبت زیادی باشون ندارم، ولی می‌تونم یک سوال بپرسم:
مگه کل این فاشیسمی که مدعی هستید در آمریکا ظاهر شده، محصول ملی‌گرایی مسیحی نیست؟ مگه خودتون نمیگید مسیحیت افراطی دوباره جان گرفته و میخواد تمام دستاوردهای مدنی صدسال گذشته، مثل حقوق زنان یا حقوق اقلیت‌ها رو، به باد بده؟ مگه نمیگید مسیحیت افراطی کینه تاریخیش از پروتستانیسم رو دوباره مجهز به قدرت سیاسی کرده تا جدایی دین از سیاست رو از بین ببره؟ مگه تمام وحشت شما از همین‌ها نیست؟ پس چرا برای کشورهای ما خاورمیانه‌ای‌ها عین همین‌ها رو تجویز می‌کنید؟ مسیحی افراطی که میگه زن باید بشینه خونه بچه بیاره و شوهرداری کنه، با مسلمان افراطی چه فرقی داره؟ چرا برای ما می‌پسندید این‌ها حاکمان ما باشند؟ چرا تا یه برنامه‌ای برای فشار یا حذف حاکمان ما شروع میشه، میریزید بیرون و خواستار برقراری صلح میشید؟ چطور در برابر مسیحیان افراطی مملکت خودتون حکم جهاد میدید، اما برای ما فقط درخواست آشتی ملت با حکومت رو دارید؟ چرا پرچم مسلمانان افراطی که بر ما حاکم هستند، و با زور هم حاکم شدن، به عنوان پرچم کشور ما به رسمیت می‌شناسید، اما از هر وانتی که پشتش برچسب پرچم کنفدراسیون زده شده فیلم می‌گیرید و به عنوان نازی‌های مذهبی به بقیه معرفی‌شون می‌کنید؟ چرا به هرکی که کلاه قرمز ماگا رو گذاشته رو سرش میگید فاشیست، اما چفیه‌ای که نماد افراطی‌هاییه که ما رو گروگان گرفته‌اند روی سر و صورت‌تون می‌بندید تا شبیه‌شون بشید؟ چرا وقتی اسراییل به غزه حمله کرد، پرچم حماس رو بالا بردید؟ یا چرا به اون‌هایی که بالا بردند چیزی نگفتید؟ چرا حماس مسیحی برای شما خطرناکه، ولی حماس اسلامی برای فلسطینی‌ها فرشته نجاته؟ چرا باید در محوطه دانشگاه شما، و در سالن‌های کنفرانس شما، و حتی در کلاس‌های شما، حمایت از کسانی رو ببینیم که از آزار دادن مردم ما لذت می‌برند؟ شما به ترامپ میگید هیتلر، چون اصرار داره کسی که به بچه‌ها تجاوز کرده اعدام بشه؛ اما برای ما حاکمانی رو می‌پسندید که به متجاوزین به کودکان جایزه اهدا می‌کنند! چه مشکلی با ما دارید؟
35
ایلان ماسک نازی نیست، حتی اگه بازوبند قرمز نازی‌ها رو ببنده. چون انقدر خودش رو بالاتر از دیگران می‌بینه که نازی بودن هم براش مسخره‌ست. چون نازیسم هم یه چیزیه که دیگران، که همشون سطح پایین‌تر از خودش هستند، اختراع کرده‌اند (بله، حتی عضویت در جمع نازی‌ها هم مقداری تواضع لازم داره. چون باید بپذیری یه عده یک قرن قبل از تو یه ایدئولوژی برتر رو ابداع کردن، پس از تو باهوش‌تر بوده‌اند).
نازی‌پنداری ماسک، با اینکه با رفتارهای زننده‌ش یک برداشت به حقه؛ نشون میده چقدر افکار عمومی از واقعیت زندگی نورودایورجنت‌ها پرته.
به عنوان کسی که فکر می‌کنم صلاحیت اظهار نظر درباره‌ش رو دارم، می‌تونم یه توضیح فشرده‌ای درباره‌ش بدم که چطور کار می‌کنه‌ (چطور کار می‌کنیم).
یه کشور در نظر بگیرید مثل ایتالیا. شناخت شما از این کشور، پله پله رخ میده. در پله اول، یه نگاه کارت پستالی بش دارید. چون یه سری تصویر و فیلم ازش دیدید. در پله دوم شناخت اخباری ازش پیدا می‌کنید. یعنی چون یه دید کارت پستالی بش دارید به‌تدریج به اخبارش هم علاقمند میشید، و بعد می‌فهمید خب همه‌چیز هم شیک و تمیز نبوده. اونجا یه عده آدم فاسد وجود دارند. یه عده نژادپرست وجود دارند. در پله سوم، شناخت توریستی پیدا می‌کنید. مثلا با یه تور به چندتا از شهرهای دیدنیش سفر می‌کنید و از نزدیک بعضی چیزها رو می‌بینید. و باز علاقمندتر میشید. چون دیدن از نزدیک حس خاصی بتون میده. در پله چهارم شناخت خیابانی پیدا می‌‌کنید. مثلا به دلیل یک مأموریت کاری، با زندگی روزمره یک ایتالیایی برخورد می‌کنید. و می‌بینید همه‌چیز در موزه‌ها و بناهای تاریخی خلاصه نمیشه، و مشکلات زیاده. مثلا بروکراسی اداری فلج‌کننده‌ست، آداب و رسوم رو زیادی جدی می‌گیرند، جای خوب بخوای خونه اجاره کنی خیلی گرونه، پولدارها زیادی پولدارن و یه عده ولن تو کوچه‌ها. در پله پنجم شناخت اجتماعی پیدا می‌کنید. با روشنفکرهاشون آشنا میشید، و می‌بینید از محله‌ای که همه وید میکشن یه فیلمساز نابغه اومده بیرون. که یعنی از کلیت همه واقعیت‌ها، به یه جمع‌بندی از مجموعه این کشور می‌رسید، و می‌فهمید که با همه مشکلات و دغدغه‌ها و بحران‌ها، این جامعه با خصایص خودش داره یه مسیری رو میره جلو، و مشتاق میشید این طی طریق رو دنبال کنید و براتون مهم میشه. و این باعث میشه یه سمپاتی به این کشور داشته باشید، طوری که انگار ایتالیا یک شخصه، و نسبت به اون شخص احساساتی دارید. برای همین بدون اینکه اصلا ربطی به این کشور داشته باشید اگه یه روز تو خبر بیاد که اونجا زلزله اومده و عده‌ای کشته شدن، ناراحت میشید.
این برخورد یک انسان نرماله.

ادامه: 🔻
اما در مورد انسانی که سیم‌کشی مغزش نرمال نیست، حالا به صورت کلینیکال، سایکوپت محسوب شده باشه یا نشده باشه، این احساسات وجود ندارند. چون نوع نگاه به اینکه «دیگران وجود دارند» فرق داره. برای این تفاوت در نوع نگاه، یک مثال میشه زد. فرض کنید منتظرید صاحبخونه تماس بگیره و اطلاع بده چقدر قراره مبلغ اجاره رو بیشتر کنه. اما وقتی تماس گرفت بگه امسال اوضاع مالی همه خیته، تصمیم گرفتم اضافه نکنم. شما تشکر می‌کنید و میره تا تماس بعدی تا سال بعد. اما این صاحبخونه در طول یک سال آینده همیشه گوشه ذهن‌تون باقی میمونه، و حتی ممکنه به خاطر اینکه گوشه ذهن‌تون هست وقتی خسارتی به خونه وارد شد که تقصیر شما نبود با هزینه خودتون درستش کنید و بش هم نگید. این یعنی طرف جلوی چشم‌تون نیست، ولی انگار هست. و این یک برخورد نرماله. کسی که سیم‌کشی مغزش اینطور نیست، فقط وقتی که کسی که بش خوبی کرده جلوش حضور داره، وجود داشتنش رو به رسمیت میشناسه. اگه جلوش نباشه، انگار براش وجود نداره، و یا اصلا وجود نداشته‌ (یکم پیچیده‌ست این، ولی تو یک پست نمیشه بیشتر ازین تشریح کرد).
حالا چه اتفاقی میفته اگه این نگاه متفاوت به دیگری، به کل یک جامعه تعمیم پیدا کنه؟ یکی از اتفاقاتی که میفته اینه که اون آدم با سیم‌کشی متفاوت، جامعه‌ای که باش طرفه رو به شکل جانوری می‌بینه که میشه باش بازی کرد. شما وقتی با یک توپ بازی می‌کنی، به این فکر می‌کنی که وقتی باش شوت بزنی ممکنه دردش بیاد؟ نه، چون پذیرفتی که فقط یه توپه. یکی از بازی‌هایی که میشه با یه جامعه کرد اینه که یه کاری کنی مردم از همدیگه بترسن، تا با انتشار ترس از همدیگه، بافت قبلی خودشون رو از دست بدن. همونجوری که گاهی دلت میخواد یه توپ رو طوری شوت کنی که بخوره به یک لبه تیز و بادش خالی بشه‌. برای اینکه یه کاری کنی مردم از هم بترسن باید ببینی چه چیزهایی رو در قفس کردن. هر جامعه‌ای یه چیزهایی داره که در قفس نگه داشته تا با دور موندن ازش، آرامش و ثبات داشته باشه. تو جایی مثل آمریکا، مسیحیان افراطی تو قفس بودن، و یه جایی مثل آلمان، نئونازی‌ها تو قفس بودن. اگه تو آمریکا ناگهان خودش رو طرفدار دفاع از زندگی جنین ولو به قیمت نادیده گرفتن زنان معرفی می‌‌کنه، یا اگه میاد برای حزب نئونازی‌ها در آلمان سخنرانی تشویقی می‌کنه، دقیقا به همین دلیله. با رها کردن این ایده‌های سابقا به حاشیه‌رانده شده، از قفس، و رها کردن‌شون در بطن موضوعات روز جامعه، شبیه حالتی رو ایجاد می‌کنه که وقتی دزدهای زندانی ناگهان فراری داده میشن مردم سریعا در خونه‌هاشون رو قفل می‌کنند، با اینکه تعدادشون اونقدری نیست که بتونند از همه خونه‌ها دستبرد بزنند، ولی چون ترس پراکنده شده، همه حالت تدافعی می‌گیرند.

موفقیت در پنچر کردن یک جامعه، نفع خاصی براشون نداره (غیر از منافع دلاری که از به قدرت رساندن نیروهای سابقا در حاشیه میبرند، که این برای اونایی که آلردی ثروت افسانه‌ای دارند انگیزه چندان مطرحی نیست). اما خود رخداد پنچر شدن، علاوه بر اثبات اینکه قدرتی دارند که بقیه ندارند، این ایده که جامعه چیزی نیست که لازم باشه بش حسی داشته باشیم رو براشون تثبیت می‌کنه، با این استدلال که اگه چیزی بود که ارزش داشت بش حسی داشته باشیم، انقدر راحت وا نمیرفت! (از یه کودک حیوان‌آزار بپرسید چرا یک سگ رو شکنجه کرده. اینطور جواب خواهد داد که سگی که نمیتونه جلوی من رو بگیره که شکنجه‌ش نکنم بمیره بهتره!).
بعضی از نورودایورجنت‌ها نمیفهمن که حسی به دیگری ندارند. اما بعضی‌هاشون متوجه میشن. مشکل متوجه شدنش اینه که از مابقی توان ذهنی‌شون استفاده می‌کنند تا به خودشون ثابت کنند که اتفاقا حق دارند که حسی ندارند‌! چنین آدمی از اینکه مردم ازش رضایت دارند یا ندارند اهمیتی نمیده. فقط به اینکه خودش از خودش به رضایت تام برسه فکر می‌کنه‌. مغزِ با سیم‌کشی متفاوت، از مزیت‌های تفاوتش استفاده می‌کنه تا به خودش ثابت کنه سیم‌کشی من پرفکته!

I know cause I've "been there done that".

چیزی که نوشتم یه جوری آشکارکننده‌ست که حس می‌کنم باید مهر محرمانه روش میخورد. ولی اینکه مردم بدونند بهتر ازینه که ندونند.
25
این تصور وجود داره که بزرگترین خطر در سیستم بهداشت و درمان ما، عفونت در بیمارستان‌هاست. که خطر بزرگیه، طوری که بستری‌ها دو بخشی شده، یک‌بار میرن برای جراحی، و یک‌بار میرن میخوابن برای عفونت‌های بعد از جراحی. یا بستری‌ بعد از جراحی که باید یک هفته طول می‌کشیده، به یک ماه می‌کشه. و این چیزیه که اون ایرانی‌های احمق مقیم خارج که به خاطر ارزان بودن خدمات درمانی، کشور پیشرفته‌ای که توش هستند رو ول می‌کنند و میان اینجا کارشون رو انجام بدن، لحاظ نمی‌کنند. گرفتار نشدن به عفونت، قیمت نداره. اگه لازم باشه باید تا گردن در قرض فرو رفت، ولی جایی که احتمال عفونت در اون کمتره رو انتخاب کرد.
اما با همه این اوصاف، این بزرگترین تهدید نیست. بزرگترین تهدید وضعیت نسل آینده پزشکانه.‌ یکی از جملات ترسناکی که شنیدم از زبان یک دانشجوی پزشکی بود که بعد از ویزیت بیمار بستری شده گفت: «استاد هیچی بمون یاد نمیده». قاعدتا بالا سر مریض علاوه بر اینکه باید دستور بده به شاگردانش که باید مرحله بعدی چه کاری انجام بدن، باید بشون توضیح هم بده که چرا باید اون کار رو انجام بدن. و یا چرا این مریض فرق داره. و یا چرا فعلا هرکاری که کرده‌اند رو باید متوقف کنند. و استادش این قسمت دوم رو انجام نمی‌داد. که چون وقت ندارند، یا اعصاب ندارند، یا آموختن بلد نیستند، که خودش یه مهارته، و یا اینکه مرض دارند.
اما پزشکی مثل سفالگری نیست‌ که منتظر باشی یه پیر باتجربه که میترسه این هنر بعد از خودش فراموش بشه، حریصانه هرچی فوت کوزه‌گری که بلده رو بت منتقل کنه. پزشکی نیاز به عطش بیمارگونه به یادگرفتن و جمع کردن اطلاعات داره. باید طوری بخواهیش که انگار روباهی هستی که پوزه‌ش رو داخل حفره‌ای فرو کرده تا خرگوشی که اونجا مخفی شده رو بیرون بکشه. اگه دنبال علم پزشکی هستی باید همواره چک کنی که پوزه‌ت کجاست. اگه در حال بو کشیدن نیست، اگه در منابع اطلاعات فرو نرفته تا چیزی رو بیرون بکشه، یعنی شغل درستی رو برای خودت انتخاب نکردی. اگه لازم شد باید انقدر پوزه‌ت رو نزدیک گردن معلمت بگیری تا به حرف بیاد، و اگه نیومد جواب سوالاتت رو از جای دیگه پیدا کنی.
بدون معلم خوب، و بدون امکانات، هیچ سیستم آموزشی پزشکی درست کار نخواهد کرد، و اگه درست کار نکنه سلامت مردم به خطر خواهد افتاد. اما اگه کسانی که اومدن پزشک بشن، انقدر مشتاق نباشند که برای معلم‌ها موذی به نظر برسند، حتی با معلم‌های خوب و امکانات کافی، کسانی تربیت نخواهند شد که به درد مردم بخورند. این خیلی ترسناکه که من که هیچ علاقه‌ای به رشته پزشکی ندارم اشتیاق بیشتری برای کم کردن ندانسته‌هام درباره پزشکی دارم، تا جوانی که تصمیم گرفته جوانیش رو صرف این کار کنه.
20
هموطنان مهاجرت کرده به آلمان خسته‌مون کردند از بس از سرمای آلمان نالیدند. از اونایی که هنوز نرفتند ولی قصدش رو دارند خواهش دارم گوگل ارث رو باز کنند و وارد تنظیمات بشن و گزینه گریدلاینز رو روشن کنند تا عرض جغرافیایی رو هم نشون بده. آلمان بین ۵۰ و ۵۵ قرار گرفته. اون خط رو بگیرید برید به سمت چپ، می‌رسید به دُم آلاسکا، که جزایر آلیوتی هستند. می‌دونید کی ساکن اونجا بود و الان نوادگانشون هنوز هم هستن؟ اسکیموها!
صرف عرض جغرافیایی اصلا و ابدا کافی نیست برای مقایسه دو مکان دور از هم، چون اقلیم خیلی پیچیده‌ست‌ و پارامترهای زیادی توش دخیلند، ولی برای بررسی دم دستی اینکه جایی سگ میره یا نه، کافیه. لطفا قبل ازینکه جایی برید یکم به نقشه نگاه کنید. حتی اگه نخواستید برید هم باز به نقشه نگاه کنید. هیچ‌کس بعد از بالا بردن اطلاعاتش درباره جغرافی نگفته وقتم رو تلف کردم کاش چیزهای دیگه‌ای رو یاد می‌گرفتم!
25
دیوار مهربانی، با دقیقا همون مشخصات، و حتی همون اسم، به لندن هم رسیده. به عنوان یک سوشال اکسپریمنت باید صبر کرد و دید دوامش در اونجا چقدر خواهد بود.
ناکام بودن این پروژه در ایران یه پیراهن عثمان دیگه شد برای اون‌هایی که ایرانی‌ها رو ذاتا موجوداتی اصلاح‌ناپذیر معرفی می‌کنند (اون هم بی‌توجه به استبداد خشن و دیوانه‌واری که بالاسرشونه). این‌ها به این منظور یه کمد پر از لباس‌های بی‌استفاده عثمان رو نگه داشته‌اند‌. باید دید اگه در لندن هم شکست بخوره، حاضرن اون لباس‌ها رو بیرون آویزان کنند یا نه.
20
وضع تعرفه سنگین روی واردات، تورم ایجاد نمی‌کنه. اگه لپ‌تاپ وارداتی از چین قبلا هزار دلار بوده، و بعد از تعرفه شده هزار و پانصد دلار، ازونجایی که لازمش داری و باید بخریش، همراه با مقداری فحش هزار و پانصد هم میدی و میخریش. که یعنی یه پونصد اضافه که میتونست خرج یه چیز دیگه بشه، دیگه خرجش نمیشه. و وقتی خرج اون چیز دیگه نشه، فروش اون چیز دیگه میاد پایین. و این میتونه رکود ایجاد کنه. تورم وقتیه که حجم کلی پول زیاد بشه، نه اینکه پول از یک سمت بازار شیفت پیدا کنه به یک سمت دیگه‌ش. این رو بارها به اشکال مختلف و سر موضوعات مختلف (که یکیش بنزین بود) نوشتم؛ اما انگار در حال کفرگویی هستم، چون میگن «یعنی تو از بانک جهانی بهتر میدونی؟ تو سایت بانک جهانی نوشته تورم یعنی افزایش قیمت‌ها، حالا بهر دلیلی!». نه من بیشتر ازون‌ها نمی‌دونم. ولی منحرف کردن افکار عمومی ربطی به حجم دانسته‌ها نداره. مگه مدیران فدرال رزرو روی کوهی از داده‌ها ننشسته‌اند؟ پس چرا به مردم گفتند نزدیک یک تریلیون دلار پول‌پاشی بابت کرونا، یه تورم «گذرا» ایجاد می‌کنه؟ بابت همون چیز گذرا، که چندان گذرا نبود، انتخابات رو به ترامپ باختند.
تعرفه واردات، مجازات مصرف‌کننده‌ست، نه صادرکننده. هرچقدر که ترامپ و سایر افراد خلافش رو ادعا کنند تغییری در واقعیت ایجاد نمیشه. اما این واقعیت هم وجود داره که اقتصاد آمریکا همیشه تعرفه‌پسند بوده‌. اگه تاریخ سیاست‌های اقتصادی این‌ها رو یک مرور سریع هم بکنید می‌بینید که دوره‌ای نبوده که حرف از تعرفه نزده باشند یا به عنوان سلاح ازش استفاده نکرده باشند، و یک مسئله فراحزبی هم بوده، حتی اگه یه حزب بیش از اون یکی درباره‌ش هیاهو کرده باشه. این دولت بایدن بود که تعرفه پنل خورشیدی ساخت چین رو تا ۵۰ درصد افزایش داد! و تعرفه خودروی برقی رو تا ۱۰۰ درصد! (و یکی از جوک‌های تجاری دوران ما رو ساخت، که امروز در ایران که توسط تعدادی دزد و غارتگر و گروگانگیر اداره میشه، خودروی برقی رو خیلی ارزانتر از آمریکا میشه وارد کرد!). دولت بایدن همچنین راه‌های دور زدن تعرفه رو هم بست. سابقا بسته‌های پستی که ارزش کالای داخل‌شون زیر ۸۰۰ دلار بود، معاف از تعرفه بودند. چینی‌ها ازین طریق می‌تونستند لباس یا کفش رو به آمریکا بفرستند، و درب منزل تحویل بدن، بدون اینکه تعرفه پرداخت کنند، که در نتیجه خیلی ارزونتر در می‌اومد. و این بازار آمازون رو خراب می‌کرد، و سریع جلوش رو گرفتند.
اما هیچ کدوم این اقدامات، که ظاهرا برای حمایت از شرکت‌های داخلی هستند، ولی عملا برای عده‌ای یک رانت قانونی ایجاد می‌کنند و چوبش رو مصرف‌کنندگان می‌خورند، تورم ایجاد نکرده‌اند. تورم وقتی ایجاد میشه که همون شرکت داخلی که سال‌ها از چنین رانت‌هایی برخوردار بوده، شکست میخوره، و برای نجاتش پول چاپ می‌کنند (و این فقط یکی از بهانه‌ها برای افزایش حجم پوله).
در خیلی از موضوعات اگه استدلالت حول محور آزادی نباشه، فقط خودت رو خراب می‌کنی. اگه دلیلت برای اینکه بگی تعرفه بد است، به جای «آزادی خرید و فروش با هرکس که میخواهم» باشه، تورم باشه، تعرفه رو میذارن و تورم هم تکون محسوسی نمیخوره و ضایع میشی. اصولا محور قرار دادن آزادی، جز ارزش ذاتی خودش، یه بیمه در برابر ضایع شدنه. دیدید که دلیل عده‌ای برای بد بودن حجاب این بود که دست و پای زن رو می‌بنده، و حکومت در پاسخ کونگ‌فوکار چادری تربیت کرد.
40
https://youtu.be/_ErjCOv2AYA


نرم‌افزارهای بلاک‌کننده تبلیغات به بلای جان یوتیوب تبدیل شده‌اند، چون کل درآمد این شرکت رو تحت تأثیر قرار میده؛ و کار به لجبازی هم کشیده و وقتی گوگل متوجه میشه ازین نرم‌افزارها استفاده کردید یک تبلیغ یک‌ساعتی رو میندازه وسط ویدئو، که عملا بلااستفاده‌ش کنه. تولیدکنندگان محتوا هم شاکی‌اند، چون اگه تبلیغات بلاموضوع بشه، درآمدزایی اون‌ها هم از ویدئوهایی که می‌سازند تعطیل میشه.
لوئیس کاملا درست میگه، مخصوصا درباره ارزش تایمی که صرف دیدن تبلیغات میشه. یوتیوب به نسبت وقتی که ما به عنوان بیننده صرف دیدن تبلیغات می‌کنیم، به محتواساز پول نمیده. آمار یکی از ویدئوهای خودش رو به عنوان مثال نشون میده که با ۲۰۰ هزار ویو، فقط ۱۰۰ دلار براش درآمد ایجاد کرده؛ و میگه این دوتا عدد باهم متناسب نیستند. اگه این دویست‌هزار نفر هرکدوم فقط ۱۰ سنت به خودش میدادند، میشد ۲۰ هزار دلار!
اما هزینه هاست رو در نظر نمیگیره. اگه یه عده بخوان دستمزد تولیدکننده محتوا رو از جیب بدن، یه عده هم باید هزینه‌های گوگل رو بدن. اونا کی هستند؟ اگه واقعا هر فردی که هر ویدئوی لوئیس رو تماشا می‌کرد، ۱۰ سنت براش واریز می‌کرد، و واقعا ۲۰ هزار دلار بدست می‌اومد، اونوقت خودش می‌تونست هزینه هاست و پخش اون ویدئو رو به یوتیوب بپردازه (که البته اصلا هزینه کمی نیست. خودتون یک‌بار چک کنید هزینه پهنای باند برای پخش یک ویدئوی یک گیگابایتی برای دویست هزار بیننده چقدر درمیاد). اما مسئله اینه که تقریبا هیچوقت اینطور نیست که همه حاضر باشند حتی همون ده سنت ناقابل رو پرداخت کنند. میانگین تماشای روزانه یوتیوب در آمریکا هنوز زیر یک ساعت و نزدیک پنجاه دقیقه‌ست. اگه هر ویدئو رو ده دقیقه در نظر بگیریم، هرروز پنج ویدئو رو تماشا می‌کنند. اگه قرار باشه برای هر کدوم ده سنت بپردازند، میشه پنجاه سنت و در طول ماه میشه ۱۵ دلار. که دقیقا معادل هزینه اکانت پریمیوم یوتیوبه، که همه‌ش رو خود گوگل برمیداره. بنابراین اگه قرار باشه هم پول گوگل رو بدیم و هم پول محتواساز رو باید این عدد رو دو برابر کنیم، که یعنی هر بیننده باید برای هر ویدئو ۱ دلار پرداخت کنه. و اینکه هر بیننده رو متقاعد کنی که برای هر ویدئوی ده دقیقه‌ای ۱ دلار بپردازه، تقریبا یک مأموریت غیرممکنه. مخصوصا اگه مجبور باشند بپردازند، چون اگه مجبور باشند، تایمی که برای یوتیوب میذارن رو کاهش میدن و خیلی گلچین‌شده‌تر ویدئوها رو انتخاب می‌کنند، و این به ضرر تمام محتواسازان تازه‌کار و تازه‌وارده. یعنی همون کسانی که یوتیوب رو به منبع بیکران فعلی تبدیل کردند (اگه ماهیت ظاهرا رایگان یوتیوب نبود، ویدئوی اون مردی که با کنجکاوی و تحقیقات شخصی کشف کرد منشأ بوی بد تو ماشین‌های تسلا کجاست، هیچوقت انقدر که تا الان دیده شده، دیده نمی‌شد). وقتی خودت در موقعیتی هستی که هر ویدئویی منتشر کنی به طور تضمینی صدهزار ویو می‌گیره، خیلی راحت‌تره برات که درباره زیر و رو کردن پلتفرم اظهارنظر کنی.
اما همه این‌ها خبر بد برای ایرانی‌ها خواهد بود. چون یوتیوب بهرحال هل داده میشه به سمت پریمیوم کردن همه‌چیز، مخصوصا وقتی هیچ رقیبی نداره؛ و کاربر ایرانی به دلیل قیمت ارز نه توان پرداختش رو خواهد داشت، و نه اجازه قانونی واریز رو به دلیل تحریم. هرکاری هم که نظام حاکم بر ایران انجام بده، به زودی فیلترینگ از سبد دغدغه‌های ایرانی‌ها خارج خواهد شد، چون این خود اینترنته که گران خواهد بود. از هزینه اتصال فیزیکی به شبکه گرفته، تا هزینه مصرف محتوا.
30
تو صفحه ویکیپدیای جولانی یه عکس از زمان زندانی بودنش تو عراق گذاشتن. اما جالبه که یه جوری فوتوشاپش کردن که یقه‌ش دیده نشه (که باعث شده گردنش غیرطبیعی بشه). چون تو نسخه ادیت‌نشده این عکس، یقه لباسش هم معلومه و لباسش زرد رنگه. دلیل خوبی هم داشت که زرد بود. آمریکا بعد از حمله به عراق یه سری زندان درست کرد و بعثی‌ها و القاعده‌ای‌ها رو انداخت اونجا. لباس‌شون هم نارنجی بود. بعد اون قضیه ابوغریب پیش اومد و اون عکس‌های زننده با لباس نارنجی همه‌جا پخش شد. برای ترمیم وجهه رسانه‌ای ازون به بعد لباس‌ها رو زرد کردند. درسته که همه میدونند رییس‌جمهور فعلی سوریه یه زمانی تو زندان آمریکایی‌ها بوده، و زیر این عکس هم نوشته که بوده، اما نمادهای تاریخی مهم‌تر از کپشن‌‌های زیر عکس‌ها هستند. اون لباس زرد یه نماده. نماد آدم‌هایی که آمریکا جمعشون کرد یه جا، و ناخواسته بشون فرصت داد رادیکال‌تر بشن، بعد ریختن بیرون و خاورمیانه رو کن فیکون کردند. ادیتور ویکیپدیا باید بدونه که نمادها رو نباید با فوتوشاپ پاک کرد.
30
«چیزی که نگرانم میکنه اینه که با اوکراینی‌ها یه جوری برخورد می‌کنند که انگار اوکراینی‌ها خلی چیزی هستن. چون درباره انتخابی که پیش روی اون‌هاست آدرس غلط میدن.. برای اوکراینی‌ها انتخاب بین جنگ و صلح نیست، بین مقاومت و محو شدن به عنوان یک ملته».

سال‌ها پیش حتی به مخیله‌م هم نمی‌رسید که سر موضوعی با اسلاوی ژیژک هم‌نظر باشم، اما ازون شدیدتر، به مخیله‌م نمی‌رسید یه خل‌وضع اسراییل‌ستیز مثل ژیژک، در مورد موضوعی سمت درست تاریخ ایستاده باشه، و بقیه اونایی که فکر می‌کردم آدم‌حسابی‌اند، در طرف مقابل!
و حجم چیزهایی که این مسئله بم یاد داد قابل اندازه‌گیری نیست.
17
لازم نیست از محتوای محرمانه مذاکره جمهوری اسلامی و آمریکا باخبر باشید، کافیه طرز مذاکره و مکالمه خلافکارهای دیکتاتور رو با آمریکا در گذشته چک کنید. این متن تماس تلفنی یلتسین با کلینتونه. در چه سالی؟ فکر می‌کنم ۱۹۹۴. یعنی زمانی که تو روسیه سگ صاحابش رو نمی‌شناخت. مردم رها شده بودند به امان خدا و لنگ نون و کره بودند (بله کره واقعا پیدا نمیشد)، یه مشت دزد هم داشتند کارخانجات و املاک عمومی رو بالا می‌کشیدن. وضع زندگی یه جوری بود که ملت داشتند می‌گفتند باز صد رحمت به دوران کمونیسم! حالا رییس‌جمهور این کشور با این وضع از رییس‌جمهور آمریکا میخواد که بیاد یه کمکی بده تا اوضاع مملکت رو به سامان بشه؟ نه، تهدید می‌کنه که اگه کشورهای اروپای شرقی به اقلیت روس‌زبان احترام نذارن ممکنه دخالت نظامی بکنه! یعنی همون بهانه‌ای که باش الان به اوکراین حمله کرده‌اند.
خامنه‌ای هم درباره «امنیت ما» صحبت خواهد کرد. منظورش از «امنیت»، بقای نظام، و منظور از «ما» خودش و مافیای تحت کنترلشه. کسی درباره اینکه شما بتونی بعدا داروی مادرت رو بخری، مذاکره نخواهد کرد. درباره چی داری میگی «ببینیم چی میشه»؟
26
همیشه اینکه خواننده شدن برای مردم یک آرزوعه، برام غیرقابل توضیح بوده. چون عجیبه که موقعیتی که در اون عرضه بالاست، به آرزو تبدیل بشه‌. عرضه خواننده انقدر بالاست که اگه هزارسال هم عمر کنی نمیتونی تمام آهنگ‌های اسپاتیفای رو‌ گوش بدی. با این تعداد زیاد از خوانندگان، آرزوی خواننده شدن مثل آرزوی لوله‌کش شدنه (درسته که شخصا حاضرم به لوله‌کش دستمزد بیشتری بدم تا یه خواننده، چون هیچ خواننده‌ای نیست که بتونم بگم خداروشکر این آهنگ رو خوند و حالا میتونم راحت بخوابم، ولی لوله‌کش‌هایی هستند که وقتی کارشون رو انجام دادند می‌تونم بگم این اتصالات دیگه تا بیست سال دیگه نشت نمیدن و میتونم راحت بخوابم؛ اما اینجا کاری با ارزش‌گذاری شخصی برای لوله‌کشی و خوانندگی ندارم و منظور فقط تعدادشون در بازاره). اما هیچ‌کس آرزو نداره لوله‌کش بشه، با اینکه کشوری وجود نداره که مردم ناز لوله‌کش رو نکشن. حتی در یمن هم لوله‌کش بیکار نمی‌مونه، و در فرانسه هیچ‌وقت فقیر نمیمونه.
این مسئله در طول زمان کمرنگ‌تر هم نشده، و بلکه پررنگ‌تر شده. اگه هفتاد سال پیش، خواننده شدن یک آرزو بود، می‌شد تا حدی توضیحش داد‌. هم ازین جهت که عرضه کمتر بود و کسی که می‌تونست شناخته بشه، حالت خدایی پیدا می‌کرد؛ و هم ازین جهت که با وجود شناخته‌شدگی می‌تونست تا حد قابل تحملی حریم خصوصی خودش رو حفظ کنه و زندگی نرمالی داشته باشه. اما الان عرضه به شدت زیاده، و حتی قبل از مرحله خدایی هم به دلیل پیشرفت ارتباطات و رسانه‌ها، تقریبا تمام حریم خصوصی خودش رو از دست میده. یعنی نه تنها شاخص شدن سخت‌تر شده، بلکه زندگی پس از شاخص شدن هم سخت‌تر شده. اما این نه تنها آرزو برای خواننده شدن رو کمتر نکرده، که بیشتر هم کرده. در واقع یکی از دلایل اینکه عرضه بیشتر شده همینه که سرمایه‌داری امکاناتی فراهم کرده که تعداد بیشتری ازون‌هایی که آرزوشونه خواننده بشن، امتحان کنند که به آرزوشون میرسن یا نه.
برای اینکه ببینم این آرزو از کجا سرچشمه گرفته باید دقت می‌کردم که چه چیز مشترکی بین این آرزومندان وجود داره. و ازونجایی که تعدادشون انقدر زیاده که میتونم فرض کنم «همه مردم» هستند، باید دقت می‌کردم که وقتی موضوع آهنگ‌ها و آوازها هستند، چه حس مشترکی بین مردم وجود داره. چون برای خودم قابل هضم نبود.
برای عموم مردم این خیلی پدیده طبیعی و حتی بدیهیه که آدم به آواز یک آدم دیگه گوش بده. ولی چیزهایی که برای آدم‌های نرمال طبیعیه، لزوما برای نورودایورجنت‌ها طبیعی نیست. زمان بچگی اون قسمت از کارتون که به آواز خوندن می‌رسید رو یک تایم فرجه درنظر می‌گرفتم برای انجام کارهای دیگه، چون اون موقع مثل الان نمی‌شد اسکیپ کرد و رفت جلوتر. در حالی که برای بقیه بچه‌ها گل کارتون همونجاش بود. و بعدها فهمیدم مختص کودکان نیست، و برای بزرگسالان هم گل محتوا اونجاست و اساسا صنعت فیلمسازی هند بر همین مبنا ساخته شده که بزرگسالان بلیت فیلم رو میخرن که اون قسمتش رو ببینند (اون زمان رقص هندی این حالت صنعتی و پروفشنال رو نداشت و وزن آواز بیشتر بود و ممکن بود بازیگر مرد پشمالو که یه زیرپوش تنش بود ناگهان وسط فیلم شروع به مداحی درباره زندگیش بکنه). و این تفاوت بعضی وقت‌ها حالت شرمسارکننده‌ای می‌ساخت. مثلا راننده اتوبوس برای نشان دادن سخاوتمندیش بم می‌گفت دوست داری چه خواننده‌ای بذارم؟ و اسم مهستی کاملا رندوم به ذهنم می‌اومد و می‌گفتم، و می‌گفت این که تا الان داشت میخوند مهستی بود دیگه، یعنی نمیشناسی؟ چجور ایرانی هستی که مهستی رو نمیشناسی؟ (که البته این تنها موردی نبوده که تست‌های ناسیونالیسم رو پاس نکردم). و باید توضیح میدادم که قصد خیانت به کشور، و یا بی‌احترامی به این خانوم رو نداشتم، فقط کلا ازین چیزها گوش نمیدم. که سپس منجر می‌شد به اینکه فکر کنند معذوریت مذهبی دارم، و بعد باید توضیح میدادم که نه، مردها رو هم گوش نمیدم. البته نمی‌گفتم اینکه یک مرد به آواز یک مرد دیگه گوش بده به نظر منحرفانه‌تر میاد. واقعا نمی‌فهمیدم چطور ممکن میشه یک مرد تمام مسیر جاده رو به ناله‌های یک مرد دیگه، گوش بده. بنابراین کنجکاوی درباره اینکه حس مشترک مردم در برابر خوانندگی چیه، حکم سفر اکتشافی در یک دنیای بیگانه رو داشت‌.
خیلی جالب بود که می‌دیدم بعضی از این مردم با شنیدن یک آواز، گریه‌شون می‌گیره. یا ازون جالب‌تر، از جملات سبک ترانه، حکمت بیرون می‌کشند و بعد در موقعیت‌های مختلف زندگی برای همدیگه نقل می‌کنند! طوری که انگار خواننده قبل از خواننده شدن یه مدت زاهد و درویش بوده و به مقاماتی رسیده، بعد گفته بذار مقداری از معارفی که بالای کوه طور بش دست پیدا کردم رو با ترانه به مردم منتقل کنم!

ادامه: 🔻
Anarchonomy
همیشه اینکه خواننده شدن برای مردم یک آرزوعه، برام غیرقابل توضیح بوده. چون عجیبه که موقعیتی که در اون عرضه بالاست، به آرزو تبدیل بشه‌. عرضه خواننده انقدر بالاست که اگه هزارسال هم عمر کنی نمیتونی تمام آهنگ‌های اسپاتیفای رو‌ گوش بدی. با این تعداد زیاد از خوانندگان،…
بعدها متوجه شدم قضیه هم ساده‌تر و هم پیچیده‌تر ازونیه که منتظر بودم کشف کنم. ساده‌ست چون یه جذب جنسیه. و پیچیده‌ست چون یه جذب جنسی متعارف نیست. مردم وقتی به آواز کسی گوش میدن، اون رو به عنوان پارتنر سکس خودشون میخوان. حتی اگه همجنس خودشون باشه. اما نه چنان پارتنری که میشه باش سکس داشت. مثل ماشین آنتیکی که داخل گاراژشونه، اما روشنش نمی‌کنند. یا این موتورهای هزار سی‌سی که به عنوان دیزاین داخلی، وسط دفتر شرکت میذارن.
برای مردم میانگین، سکس فقط یک فعل نیست. یک طیف از خواستنه. برای همین آدم مهربان رو هم سکسی می‌بینند، یا آدم باهوش رو، یا آدم دقیق رو، یا آدم‌سخت‌کوش رو، و یا حتی آدم ساکت رو. برای همین دخترهایی رو می‌بینیم که در مورد پدر آهنگرشون میگن اگه بابام نبود دوست داشتم باش سکس می‌داشتم (که با همین فرمان میفته دنبال پسری که مثل باباش باشه، و پیدا نمی‌کنه، و دنیا براش تنگ‌تر میشه). هرچند رایجه که میگن تفاوت‌هایی بین خواستن‌های زن و مرد هست، ولی اون قسمت تکاملیش زیاد حائز اهمیت نیست. در اینکه سکس رو به یک دامنه بزرگتر از چیزی که هست گسترش میدن، در هر دو وجود داره. خود دست دادن دو مرد با همدیگه، یه جور سکسه (دقت کنید که چطور ترامپ همیشه تلاش داره موقع دست دادن با کسی که ازش خوشش نمیاد این sex رو به rape تبدیل کنه، تا قسمت مردسالارانه سکس رو فعال کنه).
آواز یه شعبده‌ای روی این طیف اجرا می‌کنه. چون نه تنها حنجره‌پسندی، ادامه‌ای‌ست از خواستن بدن دیگری، طوری که یک انگار یک آلت گوشتی برتر و متعالی جایگزین آلت‌ گوشتی پست‌تر شده، بلکه همزمان کاراکتری هم برمبنای شعر خوانده شده، شکل می‌گیره. مثلا رها شدن توسط معشوق و سپس گله کردن از خدا، یه کاراکتره. آدم ایرانی چرا ازین کاراکتر خوشش میاد؟ چون خودش هم گله کردن از خدا رو دوست داره (این ژانر رفیق‌‌پنداری خدا، در فرهنگ ایرانی ریشه‌های محکمی داره). هرچند که به عنوان یک پوشش میگن خواننده «حرف دلم رو میزنه»، اما در واقع موضوع این نیست که دلیل اینکه از آواز خوششون اومده اینه که با خواننده همذات‌پنداری می‌کنند. موضوع اینه که کاراکتری که اینطور خودش رو در اون شعر معرفی می‌کنه، سکسی می‌بینند، و دوست دارند باش سکس داشته باشند، حتی اگه نوعی از سکس باشه که ربطی به اون سکس متعارف جسمانی نداشته باشه. این بخش از جذابیت چنان قوی‌تر از بخش بدن‌خواهیه، که این رو با اون تنظیم می‌کنند، نه برعکس. اگه خواننده‌ای که میخوانش، لاغر باشه، بدن لاغر براشون جذاب میشه. و اگه چاق باشه، بدن چاق براشون جذاب میشه. اگه موهاش بلند باشه، موهای بلند براشون جذاب میشه، و اگه کوتاه باشه، موهای کوتاه به نظرشون سکسی خواهد بود.
و خب وقتی خودشون چنین ارتباطی با خواننده می‌گیرند، طبیعیه که آرزو کنند کاش یه روز خودشون یک خواننده بشن (یا افسوس بخورند که چرا وقتی فرصتش رو داشتند، نشدند). بت جنسی میلیون‌ها نفر شدن، هوسی نیست که بتونند به راحتی از کنارش عبور کنند. قرار نیست این بت بودن یک پاداش فیزیکی بشون بده‌. قراره فقط در بالای هرم جذابیت جنسی قرارشون بده. عطش برای پرستیدن، به عطش برای پرستیده شدن منجر میشه.
برای همین ما نورودایورجنت‌ها نمی‌تونستیم درک‌شون کنیم. چون وزن‌کشی ما از اطراف‌مون، با وزن‌کشی بقیه مردم فرق داره. برای اون‌ها ده هزارنفر در اطرافشون، پنج‌هزار برابر دو نفر وزن داره. که با منطق ریاضی همخوانی داره. اما برای ما ممکنه ده‌هزارنفر معادل سه نفر به نظر بیاد. ما بالای هرم حس جدیدی بمون دست نمیده که جای دیگه نتونسته باشیم بش دست پیدا کنیم. بنابراین دنیا برای ما جای خیلی فلت‌تریه. برای مردم اینکه چند میلیون نفر سکسی ببینندت و بخواهندت، خیلی و خیلی فرق داره با اینکه پنج شش نفر این حس رو بت داشته باشند. چون این تفاوت کاملا براشون غیرقابل اغماضه، اون آرزو همیشه در ذهن‌شون باقی میمونه. حتی اگه زندگی روزمره اون رو به حاشیه برده باشه.

این چیزی درباره توصیف خود نیست. این دادن یه زاویه دید دیگه به شماست، از سمت کسانی که بیرون از دایره نرمال هستند. همیشه شناخت، به نگاه‌های از بیرون نیاز داره. چه در سطح فردی و چه اجتماعی. تا ژاپن درها رو به روی دنیا باز نکرد متوجه نشد چه ایراداتی داره و اصلا چه جور ملتیه. آدم‌های نرمال هم نیاز دارند بشنوند که آدم‌های متفاوت اون‌ها رو چطور می‌بینند. و گرنه متوجه نمیشن کی هستند.
14
درست همزمان با اینکه خلبانان‌های باسابقه میان میگن «من سی سال خلبان هلیکوپتر بودم و میگم تا نتیجه تحقیقات حادثه مشخص نشه نمیشه اظهار نظر کرد»، سربازی که فقط سربازه ولی تو پایگاه هوایی خدمت می‌کنه میاد میگه «اصلا باورپذیر نیست که یه هلی‌کوپتر نظامی انقدر راحت بره بکوبه به یه هواپیمای مسافری، حتما مسئله مشکوکی وجود داره».
این خطای متداولیه ولی متأسفانه اسم نداره‌. شاید اسم «خطای شاگرد آشپز» براش بد نباشه‌. وقتی به عنوان سفارش‌دهنده غذا، متوجه شور بودنش میشی، اولین کسی که تو ذهنت متهم می‌کنی آشپزه. اما شاگرد آشپز باور نمی‌کنه استادش، که کارش اینه، یادش رفته باشه غذا رو بچشه و نمکش رو اندازه بگیره. بنابراین سریع نتیجه می‌گیره یکی عمدا کاری کرده. اما یه آشپز دیگه، میگه کاملا محتمله که آدم یادش بره چک کنه. دلیلش اینه که اون شاگرد زیر اتوریته آشپزه. و اون اتوریته پرده‌ای از فرضیات بین خودش و مافوقش و حتی محیط، میسازه. یعنی بدون خطا بودن آشپز بش ثابت نشده، اما اتوریته باعث شده فرض کنه که بدون خطاست‌. اما یه آشپز دیگه، چون تحت اون اتوریته نیست، پشت پرده فرضیات هم نیست، و خیلی راحت‌تر با فکت‌ها کنار میاد، و چون با فکت‌ها کنار میاد هر خطایی رو ممکن می‌بینه. یه سرباز که تو پایگاه هوایی خدمت می‌کنه، زیر یه اتوریته خیلی شدید از بالاسری‌هاست. یعنی اون‌هایی که بش تلقین شده می‌دونند چطور باید کارها رو انجام داد. حتی زیر اتوریته محیط هم قرارداره.‌ اتوریته محیط اینجوریه که بت فشار وارد میشه تا جزیی‌ترین کارها رو درست انجام بدی. سپس این فشار این فرض رو برات ایجاد می‌کنه که «حالا که این مجموعه بزرگ سرپاست و مثل ساعت کار می‌کنه، لابد همه مثل من تحت فشارند که جزیی‌ترین کارها رو هم درست انجام بدن».
اما سرباز فقط یه بچه‌ست و انتظار زیادی ازش نمیره این چیزها رو متوجه بشه. مسئله مهم‌تر در اینه که خیلی‌های دیگه که بچه نیستند هم مبتلا به این مشکل شناختی هستند. مثل اون استاد دانشگاه ایرانی که این روزها افاضاتش در تلگرام و واتس‌اپ دست به دست میشه و میگه اسراییل از عملیات ۷ اکتبر خبر داشت و عمدا جلوش رو نگرفت تا بتونه محور مقاومت رو از بین ببره‌! «محیط» پایگاه هوایی در اینجا، فضای جاسوسی-امنیتی-چریکی خاورمیانه‌ست. اتوریته این محیط بر ذهن آدم‌ها باعث شده باور نکنند آشپزهای موساد از نمک غذا بی‌خبر بوده‌اند.
17
مادر بچه‌ای که در حادثه سقوط هواپیما کشته شد چندبار با خودش فکر کرد که برنده شده‌اند و چندبار فکر کرد که باخته‌اند؟ وقتی بچه‌دار شد فکر کرد برنده شده، و وقتی همون بچه به یک بیماری سخت مبتلا شد فکر کرد باخته، و وقتی یه نیکوکار پیدا شد که هزینه درمانش در آمریکا رو بده فکر کرد برنده شده، و وقتی در آمریکا بش گفتند که سعی‌شون رو می‌کنند ولی معلوم نیست جواب بده فکر کرد باخته، و وقتی کارشون نتیجه داد و بچه زنده موند فکر کرد برنده شده، و وقتی هواپیمایی که سوار شده بودند تا برگردن با سرعت به زمین شیرجه میرفت، در همون چند ثانیه آخر فکر کرد که باخته.
اگه این کافی نیست که متقاعد بشی نباید نگران چیزی باشی و نباید از چیزی ذوق کنی، هیچ پند و نصیحتی هم به کارت نخواهد اومد‌.
27
ارگان دولتی آمریکا، همه رو مجبور می‌کنه برای پاسخ به سوالات‌شون، که وظیفه حاکمیتیشه که به همه‌شون پاسخ بده، از پلتفرم فرد میلیاردری استفاده کنند که خودش رو داخل دولت جا داده. یعنی همون ترتیب بده بستان ثروتمند-دولتمرد که در کشورهای خلافکارپروری مثل روسیه دیده میشه.
سپس تعجب می‌کنند که چرا مردم آمریکا با ظهور یک رقیب چینی در برابر شرکت‌های آمریکایی که روی هوش مصنوعی کار می‌کنند، به جای دلواپس شدن بابت از دست رفتن قدرت رقابتی کشورشون، برای اون رقیب چینی هورا هم می‌کشند!
مردم اهمیت نمیدن اگه روی دیوار سوله کارخونه‌ت پرچم غول‌پیکر وطن رو نصب کنی. به محض اینکه حس کنند بیگانه‌ای، یه بیگانه دیگه رو بت ترجیح میدن. و یه پولدار خیلی راحت بیگانه میشه. وقتی که با هزار دوز و کلک سعی میکنه مردم رو مجبور کنه جنسش رو بخرند.
36
تحصیلات دانشگاهی، مطالعه، اطلاعات عمومی بالا، سپر کافی در برابر خرافه‌پردازی نیست. برای همینه که دکترهایی داریم که به «چشم بد» اعتقاد دارند، و مهندس‌هایی داریم که نگران «آخرالزمان» هستند.
این جدول از نوسانات قیمت بیت‌کوین رو کسی که سواد بالایی داره ارائه کرده و مدعیه یک الگوی چهارساله در سقوط قیمت وجود داره! این الگویابی در اتاق تاریک، درست مثل اینه که یه بچه بگه متولدین اسفندماه گند اخلاقند! فرق این‌ها با اون بچه اینه که کت شلوار می‌پوشند و هرروز با عطر خوب وارد شرکت میشن و همه بشون میگن «تحلیلگر بازار».
13
اینجور عکس‌ها رو برای اینکه بگن زندگی مشترک میتونه باثبات باشه استفاده می‌کنند. اما بیشتر ثبات اقتصادی کشوری که توش زندگی می‌کنند رو نشون میده. به جای اینکه بگن یک زوج موفق هستند، باید بگن یک کشور موفق هستند. در واقع خودشون محصول سالم و گل‌درشت مزرعه جامعه‌شون هستند.
برعکس، اگه بخوای این رو فقط یک موفقیت فردی نشون بدی، جالب نیست.‌ چون معنیش اینه که «خلاصه زندگیم این بود که پنجاه سال کلم کاشتم». تهیه غذای بقیه مردم، کار کمی نیست. ولی یکم دارک و مأیوس‌کننده‌ست. توی فیلم‌ها همه‌چیز باینریه، همه یا شمشیرزن قهرمانند، یا فقط کلم می‌کارند. شبیه این صفر و صد تو دنیای واقعی هم وجود داره. همه یا انقدر حریص و خیالبافند که میخوان دنیا رو زیر و رو کنند تا به زعم خودشون آبادش کنند، یا انقدر قانعند که به کشت کلم تا آخر عمر قانعند و به کارنامه‌ای حداقلی افتخار هم می‌کنند! دنیا به آدم‌هایی که در میانه این‌ها قرار بگیرند نیاز بیشتری داره. آدم‌هایی که نه میخوان فرعون مصلح باشند، نه دهقان صالح.
20
یکی از ایرادات نسخه‌های قبلی هوش مصنوعی این بود که یک مسیر رو برای رسیدن به پاسخ سوال کاربر می‌گرفت و همون رو می‌رفت جلو، بدون اینکه ارزیابی انجام بده، و در نتیجه جواب غلط میداد. (شما وقتی کلمه «نرم» رو می‌بینی، سریع نتیجه نمی‌گیری که فعله و همون نَروم بوده، از خودت می‌پرسی اگه منظور جسمی که سفت نیست بوده باشه توی جمله معنی میده یا نه). اومدن براش پاداش تعیین کردن که ارزیابی انجام بده، که یعنی چندتا مسیر رو دنبال کنه، و بهترین رو انتخاب کنه، تا مطمئن بشه به بیراهه نمیره. و این کار رو کرد، و کیفیت جواب‌ها بهتر شد. ولی حالا به پاداش اعتیاد پیدا کرده و زیادی مسیرهای مختلف رو پیش می‌گیره. الان دارن اینطور تربیتش می‌کنند: اگه حواس خودت رو زیادی پرت نکنی، پاداش می‌گیری! چون ارزیابی خوبه، ولی نه زیادش!
تمام کار مغز ما، منوط به تنظیم‌گریه. همین الان که دارید این متن رو می‌خونید، چیزهای زیادی در مغزتون تنظیم شدن که نه کم باشند نه زیاد، تا بتونید بخونیدش. بینایی‌تون داره بخش‌هایی از تصویر که متن نیست رو نادیده می‌گیره. شنوایی‌تون داره به صدای تلویزیون که ازون یکی اتاق میاد اهمیت کمتری میده (متوجه اینکه یه فیلم داره پخش میشه و دو نفر با هم دیالوگ دارند، به عنوان یک نویز در پس‌زمینه، هستید، اما متوجه اینکه چی دارن میگن نیستید). یه قسمت‌هایی از حافظه‌تون غیرفعال و بخش‌های دیگه‌ای فعال‌تر شدن‌. اگه تنظیم هر کدوم این‌ها ازینی که هست بالاتر و پایین‌تر بشه، دیگه نمی‌تونید تمرکز کنید روی چیزی که دارید می‌خونید (اگه چیزهای زیادی به یادتون بیاد که مربوط به موضوع نیست، دیگه چیزی که اول پاراگراف بوده یادتون نمیاد). در زمان استدلال کردن هم وقتی دارید به راه حلی فکر می‌کنید، معنیش اینه که موفق شده‌اید به خیلی چیزهای دیگه فکر نکنید. و این فوق‌العاده‌ست که بشه این مکانیزم رو برای کامپیوترها به ارث گذاشت.
اما امیدوارم مهندسانی که روی این چیزها کار می‌کنند متوجه یک واقعیت دیگه هم باشند: هدف نباید رسیدن به یک مغز پرفکت باشه. چون توی هوش تکاملی هم، خیلی از چیزهایی که گیر بشر اومد، حاصل مغزهایی بود که درست کار نمی‌کردند، یا مثل بقیه مغزها کار نمی‌کردند. خاصیت این‌ها این بود که تنظیم دیگه‌ای داشتند. مردم گاهی صاحب این مغزهای متفاوت رو دیوانه صدا می‌کردند. ولی خیلی چیزها رو مدیون همین دیوانه‌ها بودیم‌. مثلا حافظ شیرازی، به طور کامل یک دیوانه بوده. منظورم اون مفهوم دیوانگی فلسفی که خودش از روی طنز به خودش میگه نیست. بلکه به طور کاملا عرفی یک دیوانه بوده. این شعرها، کار مغزی که متعارف کار می‌کنه نیست. این شعرها کار مغزیه که از یه جنبه‌هایی داشته خیلی بد کار می‌کرده، که از یه جنبه‌‌های دیگه‌ای تونسته انقدر خوب کار کنه. اگه قرار بود طبیعت فقط مغز پرفکت بسازه، ما دیگه حافظ رو نداشتیم. پس اگه قراره از طبیعت تقلید کنیم، باید کامل تقلید کنیم. یعنی باید هوش مصنوعی دیوانه هم بسازیم.
21
چندسال پیش که به درآمد ۳ دلار در روز رسیده بودیم، نوشتم یه مرزی وجود داره در اقتصاد که هیچکس دوست نداره بعد ازون مرز رو ببینه، مثل جنگل تاریکی که پیرمردها به نوه‌هاشون هشدار میدن هیچوقت واردش نشن، چون موجودات وحشتناک داره، و اون مرز درآمد ۱ دلار در روزه. اون موقع پرسیدن چه کسی این مرز رو تعیین کرده؟
الان به روزی ۲ دلار در روز رسیده‌ایم و صدای اون موجودات وحشتناک رو دارید می‌شنوید. الان دیگه کسی نمیپرسه اون مرز رو کی تعیین کرده.
16