Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
این تصویر رو خوب یادمه. ژانویه ۲۰۰۶. حماس تو انتخابات برنده شده بود. یه سری از دانشجوهای علوم سیاسی می‌گفتن این آغاز یه دوران جدید برای فلسطینه! که یعنی اوضاع نرمال و آدمیزادی میشه. اگه می‌گفتن هجده سال بعد این بابا تو تهران کشته میشه، غزه هم تبدیل میشه به…
دنبال کردن مسیرها و سپس ترسیم تصویری از آینده، فقط در سیاست کاربرد نداره. در حیطه فرهنگ هم میشه ازش استفاده کرد. یه زمانی در ایران وقتی فردی از یک خانواده فوت می‌کرد، اهالی روستا چند نفر رو میفرستادن خونه اون خانواده عزادار تا چند روزی که مشغول مراسم کفن و دفن هستند، براشون آشپزی کنند. یا حتی هرکس به وسع خودش مواد غذایی بشون اهدا می‌کرد. این به نفع جمع بود، چون بقیه هم وقتی نوبت عزاشون می‌شد، ازین کمک بهره‌مند می‌شدند. اما طی فرآیندی که هیچ‌وقت روش مطالعه‌ای صورت نگرفت، این سنت معکوس شد، و حالا دیگران هستند که خودشون رو طلبکار از خانواده داغدار می‌دونند، و یک‌بار مراسم پذیرایی در روز دفن رو ازشون انتظار دارند، یک‌بار پذیرایی در شام غریبان، و یک‌بار در مراسم ختم!
این تغییر فاز صد و هشتاد درجه‌ای باید در همه بُهت ایجاد می‌کرد. اما خیلی نرم و بی‌مقاومت به راه خودش ادامه داد. و تا همین الانش، فقط شدت گرفتن تورم و فقر ناشی ازون تونسته اصلاحاتی رو بش تحمیل کنه.
کسی که میخواد تصویری از آینده رو ترسیم کنه باید اینجوری سوال رو مطرح کنه: «جامعه‌ای که در مسئله‌ای که به منافع جمعی مربوط بود خیلی راحت خودش رو از بدهکار به طلبکار تبدیل کرد، در پایین‌دست این مسیر چه کارهایی خواهد کرد؟».
المپیک درباره درخشش جوان‌ها، و اخیرا نوجوان‌هاست. اما ده کشور برتری که مدال‌های المپیک رو جارو کردند، همه یا رشد جمعیت نزدیک به صفر دارند، و یا رشد منفی، و بیشترشون کشورهای پیر محسوب میشن. چون میل به بچه‌دار شدن در این کشورها، در حداقل سطح ممکنه. برای کسب امتیاز در سطح جهانی، نیاز نیست از سر و کول مملکت بچه بالا بره. کارهای اصلی رو همیشه یک اقلیت که از میانگین جامعه بالاترند انجام میدن. در هنر و علم و صنعت هم همینطوره.
همچنین این ده کشور، نصف و حتی بیشتر از نصف مدال‌هایی که گرفتن رو مدیون زنان‌شون هستند. کشورهایی که از بدن زن وحشت دارند، از قبل بازنده‌اند.
غیر از چین، بقیه این مجموعه برنامه سیستماتیکی برای تربیت اقلیت مدال‌آور ندارند و دولت عملا هیچ‌کاره‌ست. فقط فرصت و امکانات فراهم می‌کنند. مستعدها خودشون راهش رو طی خواهند کرد. مجموعا هشتصدمیلیون جمعیت دارند اما از چین یک و نیم میلیاردنفری با عظیم‌ترین برنامه سیستماتیک دولتی نخبه‌پروری، بیشتر مدال کسب کرده‌اند. با اینکه خیلی هم خودشون رو به زحمت نینداخته‌اند.
حالا کشورهای مسلمان دقیقا معکوس این سه واقعیت حرکت می‌کنند. تولید فله‌ای بچه که اکثرا بی‌خاصیتند، هراس‌افکنی از بدن زن، و اعتیاد به دولت.
قبل از ورود به رقابت المپیک هم می‌دونستی در گور دخمه تمرین می‌کنی. قبلش هم می‌دونستی این میدان پوله. قبلش هم می‌دونستی هزینه دلاری چندصدم ثانیه جلوتر بودن، لگاریتمی افزایش پیدا می‌کنه. قبلش هم می‌دونستی اینجا هم ابرقدرت‌ها برنده‌اند. اما چرا باز شرکت کردی؟ این جملات، شعر نیستند. معانی مهمی دارند و تکلیف ایجاد می‌کنند. «من بی‌پولم و این میدان، میدان پولدارهاست» تکلیف ایجاد می‌کنه، و اون تکلیف اینه: «من نباید خودم رو قاطی پولدارها کنم. من باید از بدنم در میدانی استفاده کنم که بم امتیازات بیشتری تعلق می‌گیره». پس چرا به این تکلیف بی‌اعتنا بودی؟ چون اسیر اسطوره‌ها هستی. می‌خواستی با بدنت قمار کنی. اگه می‌رفتی روی سکو، اسطوره رستم محقق می‌شد، و می‌گفتی دست خالی من، دست پر پولدارها رو خوابوند! و اگه نمی‌رفتی روی سکو، اسطوره سیاوش محقق می‌شد، و می‌گفتی من فراتر از قهرمانم، اما دنیا علیه من بود!
منم تو همون سرزمین اسطوره‌زده که تو توش به دنیا اومدی به دنیا اومدم. تو چیزهایی که گرفتارشیم، بچه‌محلیم. ورزشکار خارجی شاید گول ویترین پر از مانکن‌های سیاوش رو بخوره و جلوت تعظیم کنه، ولی من می‌دونم که این یه بیماریه. ما همه‌مون بیماریم. به دور و برمون نگاه کن. همه میخوان سیاوش باشند‌. دلشون میخواد اونی باشند که «دنیا نذاشت» آب خوش از گلوش پایین بره. و همه رو قاتلان سیاوش می‌بینند، از جغرافیای مملکت‌شون گرفته، تا ارتش یک ابرقدرت، تا فدراسیون جهانی یک رشته ورزشی، تا حتی خود علم رو. آره، حتی علم. وقتی بیماری‌شون درمان نمیشه خودشون رو سیاوشی که «پزشکی مدرن» به قتلش رسوند می‌بینند.
منم تو همین سرزمین بزرگ شدم، اما مثل یک تیغِ آماده‌ی کشتن، با خودم رک بودم. که از آویزان شدن از یک قلاب با یک انگشت، خیلی بیشتر زور می‌خواد، و هیچ‌کس نمیفهمه درونت چه خبر بوده تا تشویقت کنه. اگه مردی از صخره عقل صعود کن.
1
نیم‌قرن پیش، که کامپیوترها به اندازه یک گاراژ جا می‌گرفتند، یک جوان علاقمند به کدنویسی یه کد نوشت که کامپیوتر قطعه‌ای از آثار باخ رو با صدای بوق تولید کنه. این تنها صدایی بود که کامپیوترهای اون زمان می‌تونستند تولید کنند. در حالی که این برای خودش خیلی هیجان‌انگیز بود، چون یه ماشین کاری انجام داده بود که ازش انتظار نمی‌رفت انجام بده، دوستان و ناظران اصلا خوششون نیومد. چون صدای اون بوق‌ها مسخره بود و کل این کار اتلاف توان محاسباتی کامپیوتر به نظر می‌رسید.
امروز در دهه سوم قرن بیست و یکم، استفاده نکردن از کامپیوتر برای تولید آهنگ مسخره‌ست؛ و در مواردی، مثل کارهایی که هانس زیمر انجام میده، غیرممکن.
همون کوته‌بینی نیم‌قرن پیش دوباره داره تکرار میشه، و این‌بار درباره هوش مصنوعی، و مخصوصا مدل‌های زبانی هوش مصنوعی. الان هم دارند میگن «این پردازش‌ها، تفکر نیست»، یا «حیف برق نیست صرف این سرورها کنیم که بعد یه عکس فیک درست کنه؟».
بین اون آهنگ بوقی، و هوش مصنوعی، یک نقطه اشتراک وجود داره. در هر دو آدم‌هایی سعی می‌کنند با ماشین حرف بزنند، که بش بگن چیکار کنه، که دنیا رو به شکل مقادیر عددی می‌بینند. اون بچه که کار باخ رو به شکل یک ملودی بوقی درآورد، اون اثر رو به شکل یک موج فرکانسی می‌دید که قابل فشرده شدنه. از نظر دوستانش، این بد نگاه کردن به دنیا بود، چون جنبه زیبایی‌شناختیش و انسانیش رو نادیده می‌گرفت. اما نتیجه اون نگاه عددی به دنیا، آثار هانس زیمر شد که امروز به خاطره و نوستالژی صوتی میلیون‌ها انسان تبدیل شده‌اند. حالا دیگه کسی میتونه بگه کار کامپیوتر زیبا نیست؟ ازین واقعیت فقط یک برداشت کلی میشه داشت: اون‌هایی که دنیا رو به شکل مقادیر عددی می‌بینند، در نهایت برنده‌اند. اگه یه روز یه ربات حرفی بت بزنه که حس خاصی بت دست بده که قبلا تجربه‌ش نکردی، یا حس کنی چیزی فهمیدی که قبلا نمی‌فهمیدی، یعنی اونی که می‌گفت زبان انسان رو میشه به شکل یک دستگاه آماری درآورد، برنده شده. دیگه اون موقع اهمیت نمیدی که اون ربات تفکر داره یا نداره. دیگه نمیگی حیف برق که صرف شارژ کردن باتریش شد. اون موقع میگی کاش این ربات رو زودتر خریده بودم.
Anarchonomy
نیم‌قرن پیش، که کامپیوترها به اندازه یک گاراژ جا می‌گرفتند، یک جوان علاقمند به کدنویسی یه کد نوشت که کامپیوتر قطعه‌ای از آثار باخ رو با صدای بوق تولید کنه. این تنها صدایی بود که کامپیوترهای اون زمان می‌تونستند تولید کنند. در حالی که این برای خودش خیلی هیجان‌انگیز…
یک اوپن سکرت درباره زبان وجود داره. که یعنی از دید عموم مخفیه، ولی اون‌هایی که کارشون با زبانه ازش خبر دارند.
وقتی مدل‌های زبانی هوش مصنوعی اولین متن‌های طولانی خودشون رو تولید کردند، اولین کسانی که مسخره‌ش کردند نویسنده‌ها و رمان‌نویس‌ها بودند. هسته همه استدلال‌هاشون هم این بود که «کسی میتونه درباره تجربیات انسانی بنویسه، که خودش تجربیات انسانی رو داشته باشه». که این به دو شعبه تقسیم می‌شد. یک، توصیف فیزیک دنیا که با احساسات انسان درگیره. مثل وقتی که یک نویسنده خوابیدن زیر ‌تک‌درختی بالای یک تپه در یک بعدازظهر داغ در وسط ماه جولای رو طوری توصیف می‌کنه که به فراتر از تماس بدنش با علف‌های زیر درخت و تابیدن اشعه‌‌های نور خورشید که از لای برگ‌ها عبور کرده‌اند، به چشمش، تبدیل میشه (ارزش مجموعه اجزاء حسی بیشتر از جمع ارزش هر جزء حسی میشه. این هنر رو در صنعت هم به کار میبرند. ارزش یک دستگاه پورشه ۹۱۱ بیشتر از جمع ارزش تمام قطعاتش روی همدیگه‌ست). و دو، بیرون کشیدن احساسات درونی انسان‌ها و تحلیل لابراتواری اون‌ها روی میز نقد. یعنی کاری که مثلا داستایوفسکی میکرد، طوری که خواننده احساس می‌کنه یکی برهنه‌ش کرده و داره آسیب‌های روانشناختیش رو برملا می‌کنه.
روی اولی زیاد مانور نمیدن، شاید چون خودشون هم احتمال میدن خیلی دور نباشه که هوش مصنوعی بش مسلط بشه، چون به اطلاعات بصری وابسته‌ست و سرعت پیشرفت در تجزیه تحلیل اطلاعات بصری خیلی بالاست. عمده‌ی تمسخر روی قسمت داستایوفسکی نبودن هوش مصنوعی متمرکز شده. (که جالبه که از خودشون انتظار ندارن آثاری در حد داستایوفسکی تولید کنند، اما از هوش مصنوعی انتظار دارند. فرض کنید به جای اینکه ما ناظر ماشین بودیم، ماشین ناظر ما بود. آیا ماشین حق نداشت بگه چرا بعد از دویست سال نتونستید یکی مثل داستایوفسکی تربیت کنید؟)
اون مسئله سکرتی که درباره‌ش صحبت نمی‌کنند اینه: در نویسندگی یک سوپرپاور خوابیده، که باید پرهیزکار باشی تا ازش استفاده نکنی، مگر اینکه کاملا مسئولانه باشه، و اون سوپرپاور اینه که با درست چیدن کلمات در کنار هم میشه فکر ساخت! در حالت پیش‌فرض، یعنی همون تصوری که عموم مردم از نوشتن دارند، ابتدا یک فکر در ذهن شکل می‌گیره، و سپس به زبان قابل فهم برای دیگر انسان‌ها ترجمه میشه. اما میتونه اینطور نباشه‌. میتونه اینطور باشه که در همون لحظه ساختن جملات، فکر تولید بشه، که میتونه هر فکری باشه، که از نظر عده‌ای درست و از نظر عده‌ای نادرست تلقی بشه. اما وقتی ساخته شد، دیگه مهم نیست چطور ساخته شده، چون باعث تولید دومینویی از تلقی‌های مثبت و منفی میشه. اگه دومینویی که ایجاد می‌کنه واقعی‌اند، دیگه مهم نیست ساختش یک ساخت واقعی بوده یا نبوده. این یک مثال پرخطاست، ولی میشه ازش استفاده کرد: اگه یکی بتونه صدای پارس کردن سگ رو با حنجره خودش دربیاره، برای ترسوندن کسی که از پشت‌سر این صدا رو توی گوشش بفرستند کافیه. و وقتی ترسید دیگه فرقی نداره یک سگ ایجادش کرده یا یک انسان. چون رویداد ترسیدن، رخ داده، که یک رویداد واقعیه.
اشتباه این نویسندگان مسخره‌کننده، که در واقع چون گول زدن خودشونه یک اشتباهه، اینه که فکر می‌کنند مسیر پیش‌رو، مسیر کپی ساختن از داستایوفسکیه، که بعد روزها رو بشمارند که «امروز هم نتوانست کپی‌‌اش کند». اما مسیر، یک مسیر دیگه‌ست. مسیر پیش‌رو، مسیر ساختن فکر با ساختن جمله‌ست، تا جایی که از جمله این بربیاد یک داستایوفسکی جدید بیانش کرده. و وقتی فکر حاصل ازون جمله اثرش رو گذاشت، دیگه اهمیت نداره که داستایوفسکی جدیدی وجود داره یا نداره.
به عبارت دیگه «ممکن خواهد شد جمله‌هایی ساخت، که از خواندن آن مو به تن‌تان سیخ شود، و متوجه جنبه‌هایی از درونیات خود شوید که تا قبل از آن به آن مشرف نبوده‌اید».

دیگه کلیرتر ازین نمی‌تونستم توضیح بدم.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند درباره‌ش فکر کنند، که سرنوشت‌شون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماری‌های روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلی‌ها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
کوهی از تحلیل و مقاله تولید کردند تو این سه ماهه. جفنگ روی جفنگ. پای ارسطو تا هگل، خواجه‌نصیر تا محمدعلی فروغی، رو کشیدند وسط تا سیرک صندوق رو جدی جلوه بدن. الان همه‌شون تو ذهن‌شون دارند می‌پرسند «میخواست اینجوری کنه چرا نذاشت جلیلی بشه؟». سیکل تکراری فضای سیاسی فارسی، که هزار چرخ میخوره ولی نهایتا به سوال یک راننده تاکسی ختم میشه. و هربار هم جوابی برای سوال راننده تاکسی ندارند‌. چون دلشون نمیخواد باور کنند گرفتار یک حاکم سایکوپت هستند.
Anarchonomy
کوهی از تحلیل و مقاله تولید کردند تو این سه ماهه. جفنگ روی جفنگ. پای ارسطو تا هگل، خواجه‌نصیر تا محمدعلی فروغی، رو کشیدند وسط تا سیرک صندوق رو جدی جلوه بدن. الان همه‌شون تو ذهن‌شون دارند می‌پرسند «میخواست اینجوری کنه چرا نذاشت جلیلی بشه؟». سیکل تکراری فضای…
آن‌سوی آب‌ها هم جفنگ روی جفنگ تولید میشه. ولی از نوع خیلی پیشرفته‌تر. چون هرچه جامعه توسعه‌یافته‌تر باشه، خباثت‌هاش هم پیشرفته‌تره. سه ساله دارند میگن پوتین الانه که به پیروزی برسه. الان هم نشد، دیگه فردا حتمیه. اما همونطور که قبلا نوشتم، دقیقا در شرایطی که اوضاع خوب نیست این مطالب منتشر میشه. به محض اینکه تصاویر تحقیرآمیز از ورود نیروهای منتسب به اوکراین به داخل روسیه پخش میشه تو اینترنت، یه مطلب اینجوری میاد بیرون تا نقش «اون طرف الاکلنگ» رو ایفا کنه.
مخاطب این نشریات میخوان این رو. حتی اگه خوششون نیاد از متن. چون دلشون میخواد پوتین یک روباه مکار باشه و هی تحلیل‌های مختلف درباره طرز کارش بخونند. اگه قرار باشه فرض بگیرند یک ابله دیوانه‌ست که نمی‌دونه داره چیکار می‌کنه، دیگه چیزی برای خوندن و دنبال کردن باقی نمیمونه.
زیر پوسته معناگرا و ماورایی شرق، یک ماتریالیسم عریان و بی‌رحم وجود داره، که آدم غربی تمایلی نداشت درباره‌ش حرف بزنه، چون ذوقی که برای اون پوسته پیدا کرده بود رو خراب می‌کرد. الان هم اگه درباره‌ش حرف بزنه، مثل وقتی که اعتیاد آدم شرقی به مصرف رو می‌بینه، برای اینه که اون پوسته شکاف برداشته و ماگمای ماتریالیسم زده بیرون و دیگه برای پوشاندنش کاری ازش ساخته نیست. و البته امروز با نوع دیگه‌ای از آدم غربی مواجهیم. که به عنوان جهانگرد به دنیا میگه: «حداقل این‌ها در متریال از ما جلو زده‌اند». (اینکه توریست فکر می‌کنه می‌تونه چیزی بیشتر از یک شهروندخبرنگار باشه، از خصوصیات شبکه‌های اجتماعیه، که به هرکس که مخاطب میلیونی داره این حس کاذب رو میده که نظرش اعتبار خاصی داره. هرچند که استبداد الگوریتم وادارشون کرده ادای کسی که نظری از خودش نداره رو دربیارن و به مخاطب‌شون بگن «نظر شما چیه؟ کامنت بذارید». چون الگوریتم به تعداد بیشتر کامنت‌ها بها میده). که یعنی آدم غربی نه در گذشته همه‌چیز رو درباره شرق می‌گفت، نه الان همه‌چیز رو میگه. خود آدم شرقی هم که بلد نیست با خودش روراست باشه. وقتی جوشیدن ماتریالیسم از زیر پاهاش رو می‌بینه، در بهترین حالت، یک بیماری حسابش می‌کنه که از غرب اومده!
بنابراین هرکس که در شرق سعی کنه تعمق کنه در اینکه «ما چمونه؟»، باید یک جهاد انفرادی انجام بده، و در اقلیت محض باقی میمونه. و قرن‌هاست که همینطوره.
در مورد بازار مسکن چین، که به پاشنه آشیل اقتصادش تبدیل شده این مسئله مطرح بود که چینی‌ها بیش از حد پس‌اندازشون رو در بازار مسکن می‌ریزند، و این برای هر کشوری میتونه معضل ایجاد کنه، و دلیلش اینه که هیچ‌جای مناسب‌تری رو برای پس‌اندازشون ندارند. این توضیح مربوط به اون قسمت اقتصاد میشه که با نمودارها طرفه. اما یه بخش دیگه هم وجود داره که با تیپ آدم‌ها مربوطه. من هند رو مثال می‌زدم، که اقتصاد باثباته، ارزش پول ملی هم هرروز افت نمی‌کنه، اما هنوز هندی‌ها در مقیاس نجومی طلا می‌خرند! حتی اینجا هم آدم غربی میگه «فرهنگ‌شونه، اینا به زیورآلات طلایی علاقه دارند. عروس گرسنه هم باشه باید سه کیلو گردنبند و دستبند داشته باشه». گویی که ما آدم‌های شرقی موجودات همگن و تیراژی هستیم و مثلا یک و نیم میلیارد نفرمون به طور همزمان میتونه درباره زیورآلات یک سلیقه مشترک داشته باشه! در حالی که این سلطه یک جهان‌بینی خاص بر جامعه‌ست (سلیقه نمیتونه سلطه داشته باشه، حداقل نه برای مدت طولانی). و اون جهان‌بینی خاص، ثروت و بزرگی رو در همین متریال طلا/ملک می‌بینه.
اگه همین جهان‌بینی متریالیستی مسلط، سیاست رو شکل بده، که داده، چه شکلی پیدا خواهد کرد؟ دقیقا همین شکلی که امروز داره: مسجد مسلمانان را با بولدوزر خراب کنیم چون امام جماعتش یه چیزهایی به بچه‌ها می‌گفت که نتیجه‌ش میتونه این باشه که فکر کنند «حتی اگه دنیا فقط متریال باشه، ما نباید فکر کنیم که فقط متریاله». شهروندی که بلد نیست با خودش روراست باشه هم میگه «خوبه دولت مقتدر داریم‌ها.. مواظبه تا هسته‌های اولیه القاعده در کشور آرام و باثبات‌مون، شکل نگیره». غافل ازینکه همین سلطه، یقه خودش رو هم خواهد گرفت، حتی اگه کاملا وفادار به متریالیسم باشه. همون دولت مقتدر بش حکم خواهد داد که «تا حالا زیادی این نوع از مصرف متریال رو داشتی، ازین به بعد اون نوع دیگه از مصرف که من میگم رو داشته باش». و نمیتونه بگه نه. و نکته باریک‌تر از مو که نسبت بش کورند همینجاست: اگه نتونی با فکرهای مختلف روبرو بشی، در درازمدت بشون میبازی، و اگه بخوای که بتونی با فکرهای مختلف روبرو بشی چاره‌ای نداری جز اینکه بپذیری اگه حتی دنیا فقط متریال باشه ما نباید فکر کنیم که فقط متریاله.
ازونجایی که در شرق، برخلاف پوسته‌هایی که از قدیم روی خودش کشیده، در برابر پذیرش این موضوع مقاومت نشون میده، در موقعیت باخت قرار داره. لازم نیست یک گوی بلورین داشته باشیم که پنجاه سال بعد و صدسال بعد رو نشون بده. همین الان معلومه.
اقتصاد دستوری یه جوکه. اما آدم‌هایی که پشتش هستند خنده‌دارتر ازون جوک هستند. این پارچه از من مسن‌تره و هنوز سالمه. یه عده وجود داشته‌اند که در عین ابله بودن چنان متفرعن بوده‌اند که فکر می‌کرده‌اند قیمتی که دستورش رو داده‌اند انقدر ماندگاره که میشه لبه پارچه چاپش کرد، در حالی که عمر اون قیمت اندازه عمر یک دستمال کاغذی یکبارمصرف بود.
خیلی شگفت‌آوره که یه سری خطاهای انسانی محدوده جغرافیایی نمیشناسه و هیچ‌جای دنیا نمیشه ازش فرار کرد و هیچ‌کس درس نمی‌گیره. اینکه پروژه‌های انبوه‌سازی رو صاف کنار اتوبان انجام بدی، که مردمی که نمی‌تونند ویلا بخرند و مجبورند ساکنش باشند، تجربه بد کنار اتوبان زندگی کردن رو بچشند و برای همیشه این تو ذهن‌شون حک بشه که مجتمع‌های بزرگ مساوی است با زندگی کیفیت پایین‌تر، و بعد سیمای یک زندگی مرفه اینطور در ذهن‌شون شکل بگیره که باید یه جای چند هکتاری داشت که بنی‌بشر از کنارش عبور نکنه، و ایزوله شدن از شلوغی انسانی به یک فانتزی تبدیل بشه در جامعه، شبیه ارتکاب خیانته. ولی هنوز شعور انقدر بالا نرفته که به عنوان خیانت بش نگاه بشه.
گوشی‌های جدید گوگل، با کمک هوش مصنوعی، این اجازه رو بت میدن که وقتی عکس دسته‌جمعی می‌گیری و خودت غایبی، چون پشت دوربینی، یه بار هم یکی دیگه از تو عکس بگیره و این دو عکس رو با هم ترکیب کنه تا تو هم به جمع اضافه بشی، تا مثل این باشه که از یه غریبه خواسته باشی از جمع‌تون عکس بگیره.
این چیزها قطعا به درد یه عده میخوره، ولی نه اونقدر که مهندسان گوگل فکر می‌کنند. چون بعضی از محدودیت‌ها برای همه محدودیت نیستند. بلکه خودشون یک نعمتند. مثل زنی که راضیه ازینکه زنه، چون میتونه کارهای سخت رو به یک مرد بسپاره. خیلی ازون‌هایی که در عکس‌ها غایبند، خودشون میخوان غایب باشند‌‌. داوطلب شدن برای گرفتن عکس، پناه بردن به یک سنگره.
مهندس گوگل لازم نیست به این چیزها فکر کنه، و نخواهد کرد. وظیفه اون اینه که برای مشتری ابزاری بسازه که قبلا نداشته. اما اگه اون حجمی از استقبال که مدنظرش بود رو ندید، نباید تعجب کنه.
Anarchonomy
گوشی‌های جدید گوگل، با کمک هوش مصنوعی، این اجازه رو بت میدن که وقتی عکس دسته‌جمعی می‌گیری و خودت غایبی، چون پشت دوربینی، یه بار هم یکی دیگه از تو عکس بگیره و این دو عکس رو با هم ترکیب کنه تا تو هم به جمع اضافه بشی، تا مثل این باشه که از یه غریبه خواسته باشی…
این‌ها مراحل مقدماتیش هستند. به زودی دیگه لازم نیست عکس خودت رو بچسبانند به عکس محیط. همین الان برای تولید فرم سه بعدی کاملا واقعی صورتت فقط نیاز به سه عکس دارن، دو تا از نیم‌رخ و یکی از روبرو. به زودی همین قابلیت برای کل بدن هم فراهم میشه. و در اون صورت فقط یک پروفایل خواهی داشت، که در هر لوکیشنی با هر نوع نور طبیعی یا مصنوعی، و با هر نوع فیگوری، قابل جاگذاریه.
اما اینکه در عکس دسته‌جمعی خود عکاس هم بتونه اضافه بشه، همون چسباندن به سبک عکس مشهدی نیست. یک دابل اکسپوژره. که قدمتش به اندازه قدمت خود عکاسیه. یک قرن پیش هم میشد شاتر رو باز گذاشت که بک‌گراند رو بگیره، و دوباره بستش، و یک نفر رو گذاشت جلوی دوربین، و دوباره بازش کرد. کار هوش مصنوعی اینجا رفع خطاهای هندسی و همپوشانی‌های ناخواسته بین دو فریمه.
Anarchonomy
یکم بادقت‌تر به اطراف‌تون نگاه کنید. کسی که فرستاده میشه برای انجام عملیات پرریسک تو خاک دشمن، از آدم‌هاییه که برتری‌هایی نسبت به بقیه داشته. و کسی که فرستاده میشه به مرز تا فقط یکی اونجا باشه نگن مرز رها شده، از آدم‌هاییه که همه نسبت بش برتری‌هایی دارند.…
اوکراینی‌ها در کار رسانه‌ای ده هیچ از روسیه جلوترند. روس‌ها هم دارند در همه زمینه‌ها جلوه‌های تاریخی از بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی رو به نمایش میذارن (نه فقط دولت، که اجازه میده چنین اتفاقی بیفته، بلکه خود مردم روس‌، که سریع از منطقه فرار کردند، که درست در تضاد با رفتار اوکراینی‌هایی بود که به نشانه اعتراض با دست خالی جلوی تانک‌های روسیه می‌ایستادند و فحش میدادند). اما باز هم این مقایسه مساحتی درست نیست. اودیوکا خط مقدم جبهه بود، که یعنی تمام برنامه لجستیکی دو طرف روی این متمرکز شده بود که نیرو و تجهیزات‌شون رو منتقل کنند به اونجا. این شرایط در استان مرزی روسیه که در طول سه سال جنگ هیچ خبری توش نبوده، برقرار نیست. اگه لجستیک نباشه، استان کرمان ما رو هم، که به اندازه مساحت بعضی کشورهاست، میشه در چهل و هشت ساعت تصرف کرد.
مقایسه درست‌تر، تعداد سربازان روسیه‌ست که اسیر شده‌اند، به نسبت تعداد نیروهای اوکراینی که در این ده روز وارد خاک روسیه شده‌اند. اینکه پنجاه نفر خودشون رو تسلیم پنج نفر کنند، دیگه خیلی ربطی به لجستیک نداره. به نگاه اون سرباز به کشورش و وضعیت خودش در اون کشور ربط داره.
Anarchonomy
اوکراینی‌ها در کار رسانه‌ای ده هیچ از روسیه جلوترند. روس‌ها هم دارند در همه زمینه‌ها جلوه‌های تاریخی از بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی رو به نمایش میذارن (نه فقط دولت، که اجازه میده چنین اتفاقی بیفته، بلکه خود مردم روس‌، که سریع از منطقه فرار کردند، که درست در تضاد…
کلا جنگ اوکراین خیلی از کاستی‌های شناختی ما رو برملا کرد. نه تنها در متریال جنگ، که مشخص شد ده هزار تانک لزوما ده هزار تانک نیست اگه نصف‌شون کار نکنند، یا بین راه از کار بیفتند، یا با یک ریزپرنده متلاشی بشن، یا کسی نباشه سوخت بشون برسونه و رها بشن؛ بلکه یک میلیون سرباز ذخیره هم لزوما یک میلیون نفر نیست، اگه نخوان بجنگن، یا ندونند برای چی دارن میجنگن، یا فقط برای این بجنگند که مشکل روانی دارند.
یک میلیارد دلار برای ساخت یه خط تولید از صفر، ممکنه کم بیاد. فرض کنیم قرار بود کارخونه تسلا در برلین رو بسازیم. در اون صورت ۴ میلیارد دلار سرمایه لازم داشت. با پول مردم میشد سه تا ازون خط ساخت. ظرفیت واحد برلین یکم بیشتر از ۳۰۰ هزار دستگاهه. اگه سه تا ازون کارخونه ساخته بودیم، میشد به ظرفیت ۱ میلیون دستگاه خودروی برقی در سال رسید، که یعنی می‌شد کل نیاز بازار ایران رو با ماشین برقی تأمین کرد، بدون هیچ صفی و هیچ انتظاری. ولی فرض کنیم نمی‌خوایم خودمون استفاده کنیم و قراره فقط صادر کنیم. هر کدوم ازون ماشین‌هایی که تو واحد برلین میسازند ۵۰ هزار دلار قیمت داره، و حاشیه سود تسلا حدود ۱۵ درصده، یعنی ۷ هزار دلار به ازای هر دستگاه. با ۱ میلیون تولید در سال، میشد به سود ۷ میلیارد دلار رسید. یعنی معادل ۳ ماه سود از فروش نفت با نرخ صادرات فعلی.
دو تا جمله فریبنده در دوران ما زیاد تکرار میشه:
«جنگ همیشه بده» و «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست».
متأسفانه مردم معنی واقعی این دو جمله رو نمی‌دونند، یا ترجیح میدن بش توجه نکنند.
معنی واقعی «جنگ همیشه بده» اینه که «هیچ ارزشی در دنیا وجود نداره». چون اگه ارزش‌هایی وجود داشته باشند، باید ازشون دفاع کرد، و به محض اینکه وارد دفاع بشی، وارد جنگ شدی. فقط در صورتی جنگ همیشه بده، که هیچ چیز خوبی وجود نداشته باشه.
معنی واقعی «هیچ آدم خوبی در دو طرف این جنگ نیست» اینه که «باید صبر کرد آدم‌های خوب پیدا بشن، بعد جنگید»، که چون در دنیای واقعی بیشتر آدم‌ها پر از عیب و خطا و رذالت هستند، باید تا ابد صبر کرد، و اگه باید تا ابد صبر کرد یعنی باید هیچوقت نجنگید، ‌و اگه باید هیچوقت نجنگید یعنی هیچ‌چیز خوبی وجود نداره که برای دفاع ازش نیاز به عجله و فوریت باشه‌.

جنگ‌های بیهوده زیادند. ولی خود ایستادن در برابر کسانی که جنگ بیهوده راه میندازن هم یه جنگه. و ممکنه شامل همون صحنه‌های کثافت‌باری بشه که در هر جنگی وجود داره‌.
وقتی کسی تو آیلتس نمره بالا می‌گیره، سوال پیچش می‌کنند که چه کرده که نمره‌ش بالا شده. وقتی کسی یه بیزینس رو شروع می‌کنه و موفق میشه، کنجکاوی می‌کنند که چی داشته که خودشون نداشتن و باید جبران کنند تا اون‌ها هم موفق بشن. وقتی کسی بدن زیرآوار چربی مونده خودش رو فیت می‌کنه، در حد التماس ازش میخوان بگه چی خورده و چه تمریناتی داشته. اما از آدم‌های سفت سوالی ندارند. در حالی که این آدم‌های سفت هستند که از همه‌چیز می‌تونند عبور کنند، نه فقط از یک چیز. برای اینکه تشخیص نمیدن آدم سفت کیست، و طبیعتا آدم از کسی که نمیشناسدش نمیتونه سوالی داشته باشه. و تشخیصش نمیدن چون آدم سفت اشتباهی بشون معرفی شده. آدم سفت رو کسانی بشون معرفی کرده‌اند که خودشون آدم سفت نبوده‌اند. مثل پدر و مادرشون، یا رفقاشون. اون‌ها فقط کلیشه سفتی رو بشون معرفی کرده‌اند. یکی از کلیشه‌های سفتی دوران ما «کار تو مزرعه» بود. مردی که می‌تونست درو کنه، نماد سفتی بود‌. چون متولدین دهه بیست و سی که ساکن شهرها شده بودند، فقط این رو در دهات‌شون دیده بودند. کلیشه‌های هرکس در کادر محدود محلی‌ات خودش شکل می‌گیره. برای نسلی کاملا متفاوت، کلیشه سفتی میتونه پرستاری که دوازده ساعت سرپا ایستاده و در تمام اون دوازده ساعت با وضعیت اورژانسی درگیر بوده، باشه. مشکل تمام این کلیشه‌ها برجک‌پنداری چالش‌هاست. که یعنی مشکل یک برجکه، و کار آدم سفت اینه که بتونه مثل یک سرباز نگهبان زیر اون مشکل بایسته، و البته برای مدت طولانی. برای همین دفرمه شدن رو علامت سفتی در نظر می‌گیره. مثل وقتی که پوست خشک و زبر کف دست کشاورز رو یک علامت در نظر می‌گیره، و دیسک کمر یک پرستار رو. زمانی این کلیشه‌ها از هم می‌پاشند که از یک برجک خارج شده و وارد یک چالش دیگه بشن. مثل وقتی که آدم دهاتی وارد شهر شد و خودش رو باخت. در جنگ داخلی اسپانیا می‌شد چیزهای جالبی دید، که البته جدید نبودند. کارگری که تو کارخانه فولاد کار کرده بود، در برابر خشونت جنگ آسیب روانی بیشتری دید تا یک شاعر. چون شاعر نه تنها تونست خودش رو جمع کنه، بلکه توصیف شرایط رو برای نسل‌های بعد انجام داد، که خودش یه پایداری ذهنی بالا می‌خواد. اگه قبل جنگ اون شاعر از جلوی کارخانه فولاد رد می‌شد، همون کارگرها ممکن بود بش متلک جنسی بندازن.
آدم سفت کسی نیست که سی سال زیر یک پتک خاص ضربه خورده باشه. آدم سفت کسیه که از تنگناهای زیاد و متنوعی عبور کرده باشه، و اکتیو بودن خودش رو حفظ کرده باشه. ممکنه بعضی‌ها از تنگناهای زیادی هم عبور کرده باشند، اما نقش فاعلی رو از دست داده باشند و عبور کرده باشند. مثل چیزی که رودخانه با خودش برده باشه و به تمام صخره‌های حاشیه رود کوبیده باشه، و با خودش برده باشه. آدم سفت در عین اینکه ضربه‌های متنوع رو دریافت کرده، ضربه‌های متنوعی رو هم زده.
ممکنه بگید خب ما همچین آدمی سراغ نداریم. عیبی نداره. مهم اینه که آدم اشتباهی رو به جای این آدمی که ازش سراغ ندارید فعلا، بتون نفروشند.
Anarchonomy
وقتی کسی تو آیلتس نمره بالا می‌گیره، سوال پیچش می‌کنند که چه کرده که نمره‌ش بالا شده. وقتی کسی یه بیزینس رو شروع می‌کنه و موفق میشه، کنجکاوی می‌کنند که چی داشته که خودشون نداشتن و باید جبران کنند تا اون‌ها هم موفق بشن. وقتی کسی بدن زیرآوار چربی مونده خودش…
نه تنها موقع نوشتن لورکا در ذهنم نبود، بلکه فراموش کرده بودم گی بوده، و بلکه حواسم نبود امروز چندم اگسته. امیدوارم از همین متوجه بشید که ما اوتیستی‌ها یه جور دیگه ذهن‌مون رو تغذیه می‌کنیم 😉
دموکراسی یعنی اجازه داشتن برای ابله بودن. وقتی میگی با حماس توافق کنید، یعنی داری میگی با کسانی توافق کنید که به خودشون قول داده‌اند که همه ما رو یک روزی بکشند و اگه اون یک روز همین فردا باشه، همین فردا خواهند کشت. اما دموکراسی یعنی اجازه داشته باشند بریزن خیابون و چیزی چنان ابلهانه رو فریاد بزنند. اجازه‌ای که در هیچ‌جای خاورمیانه غیر از اسراییل وجود نداره.