Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
این در مورد انتخابات فرانسه‌ست، ولی در بقیه کشورهای دموکراتیک هم صدق میکنه. هرچه سن شهروندان بالاتر، گرایش‌شون به حزب‌های معتدل بیشتر، و هرچه سن پایین‌تر، گرایش به حزب‌های تند بیشتر. بنابراین وجود سالخوردگان برای بالانس نگه داشتن جامعه مفیده، و گرنه جوانان خودشون و کشور رو به جاهای خطرناک می‌کشونند. برای همینه که در کشورهای توسعه‌نیافته که ۸۰ درصد جمعیت زیر سی یا چهل سال هستند، حتی با وجود دموکراسی ایده‌آل، برای خودشون و همسایگان‌شون دردسر درست می‌کنند. اینکه مردم چطور بچه‌دار بشن روی سیاست مملکت اثر خواهد گذاشت.
ما رو هنوز از حضور آدم‌های ناجور در کنار خلیفه می‌ترسونند، در حالی که این کشور محسن رضایی رو به خودش دیده. مخصوصا اینکه جنس بلاهت این سپاهی همچنان در تشکیلات پابرجاست، حتی اگه شخص خودش مثل گذشته موثر نباشه. تصور و برآورد از بدتر شدن وضع، بمباران کرمان بوده، در حالی که هدف دشمن به وضوح فاو بود. این یعنی نفهمیدن فیزیک جنگ، و نفهمیدن مسیر جنگ، و نفهمیدن کسی که داره میجنگه.
این جنس بلاهت، با اون بلاهت مذهبی ایدئولوژیک تفاوت داره، و بیشتر تبعات تصمیمات مقامات که مردم مجبور میشن هزینه‌ش رو بدن، مربوط به این نوع از بلاهته، نه بلاهت مذهبی.
یکی از سه شرط اصلی برای خوشبختی که اپیکور لیست کرده بود، داشتن دوستان و همراهان همفکر بود. همه مثل اپیکور نیستند. اون آدمی با روابط عمومی بالا بود و می‌تونست رفقای زیادی داشته باشه. اگه در دنیای ما زندگی می‌کرد ازون‌هایی می‌شد که تو فونبوک‌شون هزاران شماره ذخیره شده. اما همه، یا اکثریت مطلق، در زندگی‌شون نگاهش رو تأیید می‌کنند. احاطه شدن با آدم‌های همفکر انقدر برای مردم مهمه که اگه فراهم نباشه، هرچیز دیگه‌ای که فراهم باشه بازم احساس خوشبختی نمی‌کنند. و شاید اگه این فراهم باشه، با فراهم نبودن همه چیزهای دیگه کنار میان.
در سیاست، مذهب، فلسفه و موضوعات پیچیده جامعه، بحث‌های جدی زیادی وجود داره همیشه، اما در گوشه ذهن داشته باشید که درست و غلط در اون بحث‌ها برای همه مهم نیست. اون‌ها دنبال دوست می‌گردن. چون اگه همفکر در اطراف‌شون نداشته باشند احساس بدبختی میکنند.
در باب اینکه دموگرافی به نفع ترامپ نیست قبلا نوشته بودم و دیتا هم در دسترسه. حالا همین رو در تبلیغ جان سینا برای بایدن هم استفاده کردن. به پیام چپگرایانه‌ش توجه نکنید، به توضیحی که درباره آمریکایی میانگین میده توجه کنید (بک‌گراند پشت سرش متناسب با آماری که میده طراحی شده).

https://www.instagram.com/reel/C8yfexDO3ZL/
Anarchonomy
مهرآیین بعد از قرائت خطبه‌ای آتشین که شامل ارجاع به چند جامعه‌شناس و فیلسوف از ملیت‌های مختلف و اصطلاحات فارسی و غیرفارسی می‌شد، آخرش گفت ما مردم ایران خوب غذا نمی‌خوریم، خوب لباس نمی‌پوشیم! اگه قرار بود نهایتا بحث به هرم مازلو برسه چه نیازی به اون خطبه تخصصی…
افلاطون نیستند، ولی از توشون انقلاب مشروطه هم در نیومد. پنجاه سال بعدش بزرگترین شورش مذهبی تاریخ معاصر رو هم راه ننداختن، و پنجاه سال بعدش بزرگترین شورش مذهب‌گریزانه منطقه رو هم استارت نزدن. یه چیزهایی هست در این جامعه که این اتفاقات بزرگ توش رخ میده، و در اطرافش‌ رخ نمیده.
فرق هست بین وقتی که میگی «الکل نخور، کلیه‌هات دارند در آستانه کار می‌کنند» و «مراقب باش، شما خانوادگی کلیه‌هاتون زود به آستانه میرسه». در هر دو داریم مشکل رو به خود فرد برمی‌گردونیم. اما در یکیش عامل ریسک خودشه، و در اون یکی عامل ریسک بش به ارث رسیده. یه ایرانی هفده ساله امروز، داعش شیعی رو نیاورده در این کشور. ولی چیزهایی که باعث شد داعش شیعه فقط در اینجا شکل بگیره، بش به ارث رسیده.
در ادبیات ما، پادشاهان ما چهار دسته از دو گروه بوده‌اند: شاه عادل، و شاه دانا، که معکوسش میشد شاه ظالم و شاه نادان. مجموعا چهار نوع.
ممکنه گفته بشه کسی که داناست چطور ممکنه عادل نباشه؟ ولی اون چیزی که از عدالت در ذهن‌شون بود مربوط به اخلاقیات می‌شد، و دانایی یعنی داشتن علم حکمرانی. ممکن بود بلد باشه چطور حکومت رو نگه داره، اما پایبندی به اخلاق نداشت. یا برعکس.
تو ایران بیشتر درباره عدل حرف زده شد، و در چین بیشتر درباره دانایی. که به تفاوت‌هایی که در جهان‌بینی وجود داشت ربط داره. ما اینجا شاه رو آدمی که جاش تو آسمونه می‌خواستیم. در چین، شاه رو خدایی که روی زمینه می‌خواستن. بنابراین ادبیات ما رفت سمت موضوعات انتزاعی، و ادبیات اون‌ها رفت به سمت فنون زمینی سیاست.
وقتی ما شاه عادل رو تعریف می‌کردیم، می‌گفتیم کسی که ما رو آزار نمیده! و وقتی شاه دانا رو تعریف می‌کردیم، می‌گفتیم کسی که میتونه همه رو سرکوب کنه و از پسشون بربیاد. که هر دو صفات الهی «رحمان» و «جبار/قهار» هستند (این جهان‌بینی بعدا وارد قرآن هم شد، و مومن رو کسی که با همفکرانش مهربونه و با کافران خشنه، تعریف کرد). یعنی یک آدمی به واسطه ژن خوب رفته در آسمان، و صفات الهی رو پیدا کرده.
چینی‌ها شاه کاربلد رو اینطور تعریف می‌کردند که «هم هست، هم نیست». یعنی به نظر نمیرسه داره دخالت می‌کنه، ولی داره می‌کنه. «می‌بیند، و دیده نمی‌شود». یعنی به نظر نمیرسه نظارت داره، ولی داره. کی اینطوریه؟ خدایی که تو خیابون‌هاست. خدایی که تو بازاره. چینی‌ها از شاه می‌خواستن کارهای لازم رو بکنه، ولی دیده نشه و جلوی دست و پا نباشه. مثل خدا که کارهای زیادی انجام میده، ولی کسی نمیفهمه کار خداست. و این یک مهارته، و تو مدارس دربار به بچه‌ها یاد میدادن. و برای همین در چین شاهی که دانا بود، خود به خود عادل هم بود. چون کسی که بلد شده مثل خدا کار کنه، مثل خدا هم درست و غلط رو تشخیص میده.

اگه حاکمان ایران رو، تا همین ولی‌فقیه فعلی، و مخصوصا ولی‌فقیه فعلی، در برابر معیارهای چینی قرار بدید، همگی رفوزه میشن. چون با اون معیار، همگی مثل حیوانی که نمی‌دونه داره چه می‌کنه، به حساب میان‌ (در چین، جدی گرفتن مسئولیت قدرت، جزیی از وارستگی شخصیت به حساب میاد). در حالی که عوام ایرانی، معمولا کسی که اون بالاست رو باهوش و مکار حساب کرده‌اند! حتی ولی‌فقیه فعلی رو. با اینکه می‌دونند یک روضه‌خوان بوده. یعنی حتی با علم به سابقه فرد، باز هم نمی‌تونند فرض نکنند که حاکم‌شون دانا و تواناست!

چند مورد معیار چینی رو مثال میزنم تا کنتراست رو ببینید:
- حاکم باید کم سخن گوید، و کم در ملاء عام حاضر شود، تا صحبت مردم درباره اثر او باشد، نه سخنان او.
که در مورد خلیفه کاملا برعکسه. وراج‌ترین حاکم تاریخ ایران بوده.

- حاکم نباید خواسته‌ها و ایده‌های خود را مطرح کند، که اگر چنین کند همگان راه تطبیق پیدا کردن با آن خواسته‌ها و ایده‌ها را پیدا می‌کنند.
یعنی مطیع اون کانسپت‌ها میشن، نه مطیع خود حاکم. که در مورد خلیفه کاملا برعکس بوده، و دقیقا این اتفاق افتاده.

- حاکم باید مرموز بماند تا مطیعان در تلاش برای کشف کیستی او، کیستی خود را برملا کنند.
این هم در مورد خلیفه کاملا برعکس بوده. خودش برای همه شناخته‌شده‌ست، حتی بچه‌ها، اما مطیعانش مرموزند. شهوت دیده شدن روی در و دیوار و همه‌جا، جلوی این کار رو گرفت.

- حاکم باید بداند، بدون آنکه بداند.
یعنی نباید نشون بده چه چیزی را نمی‌داند. چون اگه نشون بده چه چیزهایی را نمی‌داند، مطیعان رفتارشون رو با نادانسته‌های او تنظیم می‌کنند، و نباید بذاره رفتار مطیع با چیزی که تحت کنترل خودش نیست (یعنی مجهولات) تنظیم بشه. همچنین باید چیزهایی که برای مردم مجهوله رو از قبل بداند، تا چیزهایی که مردم فکر می‌کنند تحت کنترل نیست رو کنترل کنه.
این هم در خلیفه کاملا برعکسه. نه تنها مردم می‌دونند چه چیزهایی نمی‌داند، بلکه می‌دونند که از او بیشتر می‌دانند.


توجه کنید که این‌ها رو دو سه هزار سال قبل نوشته‌اند! و باز هم طرف موفق شده به هیچ‌کدوم وقعی ننهد! پس چرا همچنان مردم ما فکر می‌کنند بی‌کیفیت‌ترین حاکم ممکن از منظر استاندارد چینی، یک آدم باهوش و مکار و موذی و زرنگه؟ فقط به این دلیل که زورش به بقیه چربیده. برای ایرانی، همین خاصیت به صورت خام، کافیه.
چک نکردم که این ادعاها در مورد کنترل یک محصول غذایی توسط دو سه تا شرکت، دقیقه یا نه، ولی قیمت ماده غذایی که مثال زده به راحتی قابل بررسیه، و بامزه اینه که همشون ارزان هستند، یا به نسبت درآمد متوسط مردم ارزانند، یا به نسبت قیمت‌شون در بقیه کشورها ارزانند، و یا هردو (یکی از دلایل نرخ بالای چاقی در امریکا، مفت بودن غذا نسبت به همه‌ی چیزهای دیگه‌ست).
یعنی اون وضعیتی که به مردم القاء می‌کنه که ترسناکند (وای انتخاب نداریم، وای انحصاریه همه‌چی)، نه تنها خسارتی به مردم وارد نکرده، بلکه به نفع‌شون هم تموم شده.
حالا ازین بگذریم که هشتاد درصد بازار یک محصول دست چهارتا شرکت باشه یعنی رقابت خیلی شدیده. کافیه مدیریت یکی ازون چهارتا رو بش بدی تا بفهمه چقدر سخته.
هر گرون شدنی بد نیست. مثل گرون شدن بنزین که مردم رو وادار می‌کنه ماشین هیبرید بخرند، که نتیجه‌ش میشه مصرف کمتر، و آلودگی کمتر.
تب هوش مصنوعی، چیپ‌های انویدیا رو گرون کرد. و گرون شدن چیپ‌های انویدیا هم داره باعث میشه مسئله «حالا که اونقدر بودجه نداریم سخت‌افزار لازم برای مدل‌ هوش مصنوعی‌مون رو بخریم چه کنیم؟» مطرح بشه. و برای جواب دادن به این سوال حجم زیادی از نیروی انسانی اختصاص پیدا کرده، و این نیروی بزرگ دارند روش‌های مختلف بهینه‌سازی رو ابداع می‌کنند. نتیجه به کارگیری این روش‌های بهینه‌سازی، در ابتدا صرفه‌جویی در هزینه‌ست، اما در ادامه باعث کوچک‌سازی سخت‌افزار میشه، چون به منابع کمتری نیاز داره، و وقتی سخت‌افزار کوچکتر شد در جاهای خیلی بیشتری استفاده میشه. تا جایی که به زودی میشه گفت «هر چیزی که پورت یو‌اس‌بی‌سی دارد، هوش مصنوعی هم دارد». و تازه این یک تعریف جامع نیست، چون وسایلی که خودشارژ خواهند بود و پورت ندارند رو شامل نمیشه.
و وقتی به کثرت رسید، تازه به عنکبوت اینترنتی خواهیم رسید.‌ ا‌وائل دهه نود یکی از محققان ازمایشگاه سرن برای اینکه داکیومنت‌ها رو با همکاران و اهالی دانشگاه‌ها در خارج از آزمایشگاه به اشتراک بذاره سیستمی طراحی کرد و اسمش رو گذاشت وب، که یعنی تار عنکبوت. چون شکل اتصال کامپیوترها بهمدیگه شکل تاری که عنکبوت میبافه رو تداعی می‌کرد. در سی سال گذشته، این تارها پیچیده‌تر و گسترده‌تر شده، اما تغییر ذاتی نداشته.
با زیادشدگی هوش مصنوعی، این تغییر ایجاد خواهد شد، چون موضوع دیگه تار نیست، بلکه خود عنکبوته.
همه کاری که عنکبوت انجام میده رو نمیشه به مغز مرکزیش نسبت داد. چون مغز به اون شکلی که پستانداران دارند، نداره. سیستم عصبیش که کار پردازش رو انجام میده، و تا هشت تا چشم رو هم ساپورت می‌کنه، تا نوک پاهاش ادامه داره، و اخیرا میگن به نظر میرسه پاها مموری هم دارند. به عبارتی کل بدنش، مغزه. وقتی از اینترنت اشیاء، به اینترنت میلیاردها هوش مصنوعی رسیدیم، یک عنکبوت جهانی ساخته میشه، که دیگه لازم نیست انسان بش تمرین بده تا دنیای فیزیکی رو بشناسه، بلکه از طریق بی‌شمار دیوایس با پورت یو‌اس‌بی‌سی، که هوش دارند، شناخت جمع می‌کنه، که حکم پاها و چشم‌هاش رو دارند (لازم نیست همشون به اینترنت وصل باشند تا این پاها همه‌جا گسترانیده بشن. همونطور که وقتی جایی صدای مهیب شنیده میشه، لازم نیست کل جمعیت منطقه به آتش‌نشانی زنگ بزنند تا محل حادثه احتمالی مشخص بشه. کافیه دو سه نفر در نزدیک‌ترین فاصله از صدا زنگ بزنند).
با اینکه این عنکبوت جهانی پتانسیل زیادی داره که به عنوان یک هیولای انسان‌خوار تصویر بشه برای افکار عمومی، اما مثل بیشتر انقلاب‌های تکنولوژیک، مسیری متفاوت ازون چیزی که در رمان‌ها توصیف میشه طی خواهد کرد. مزیت «متصل بودن» جهان این بود که آدم‌ها بهم نزدیک شدند. امروز یک آدم رندوم در دخمه‌ای از یک گوشه گمنام جهان، میتونه روی آدم ثروتمندی در اون سر دیگه دنیا اثر بگذاره، و برعکس. اما مزیت «عنکبوتی بودن» جهان، بینا کردن دنیاست. ما با اینترنت خودمون رو بهمدیگه بینا کردیم. یعنی شما تونستی ببینی من چی فکر می‌کنم و من ببینم شما چی فکر می‌کنید. که انقلاب بزرگی بود. چون تا قبلش برای هزاران سال در قفس محلی‌ات گیر کرده بودیم. اما در دنیای عنکبوتی شده، فیزیک دنیا بینا میشه تا خودش، خودش رو ببینه. و این انقلاب بزرگتریه. چون دیگه این ما نیستیم، لزوما، که محدودیت‌های فیزیکی رو کشف می‌کنیم. بلکه خودش کشف خواهد کرد. خود فیزیک دنیا به ما خواهد گفت که چه کاری ازش برمیاد، و چه چیزی می‌تونه برامون بسازه، و چطور میتونه رنج‌مون رو کمتر کنه.
و این به حقیقت پیوستن قالیچه پرنده‌ست.
این نسل جوری از بحث میترسه که انگار جن می‌بینه.
از بچگی تا پیری جمله «من اعصاب بحث ندارم» یا «بحث راه نندازید» یا «من دنبال بحث نیستم» یا «اینهمه بحث کردید کجا رو گرفتید؟»، کد شده در مغزش. تو خونه‌هاشون جوری بحث رو ممنوع کردند که انگار دو نفری که دارند با هم بحث می‌کنند، وسط هال در حال سکس با همدیگه هستند.
برای این نسل، ارائه دلیل یک پرفرمنس بود، که یک نفر میره بالا اجرا می‌کنه، تا بقیه تماشا کنند. که منبری و آخوند صاحب سبکش بودند. ارائه دلیل، از همون اول براشون چیزی نبود که در اروپای باستان، و سپس در اروپای عصر روشنگری بین دو نفر انجام می‌شد. بنابراین وقتی از حالت پرفرمنس نمایشی خارج و به حالت دو نفره و چند نفره میرسه، حس دعوا و آشوب و خطر بش دست میده. این تربیت رو تا حدی به نسل بعد هم منتقل می‌کنند، که نتیجه‌ش شده اینکه بارها ازم سوال پرسیده شده که «خسته نمیشی؟». به نظرشون خیلی عجیب میاد که کسی از ارائه دلیل و بحث خسته نشه، طوری که انگار انرژیش رو از اورانیوم می‌گیره.
اورانیومی در کار نیست، من توسط خودم تربیت شدم، و شما توسط پدر و مادرتون. ولی برای شما هم دیر نیست.

https://t.iss.one/anti_hypocrisy/388
Anarchonomy
در ادبیات ما، پادشاهان ما چهار دسته از دو گروه بوده‌اند: شاه عادل، و شاه دانا، که معکوسش میشد شاه ظالم و شاه نادان. مجموعا چهار نوع. ممکنه گفته بشه کسی که داناست چطور ممکنه عادل نباشه؟ ولی اون چیزی که از عدالت در ذهن‌شون بود مربوط به اخلاقیات می‌شد، و دانایی…
یک نشانه دیگه از حاکم بی‌عرضه ناتوانی در جاری ساختن اراده خودش، بدون تخریب مجموعه زیردستشه. خلیفه نمی‌تونه مستقیم به اون‌هایی که سیرک‌گردانند بگه در عددسازی دقت کنید، چون امید به کارایی نداره. میاد در ملاء عام میگه از عدد راضی نیست، تا از طریق علنی شدنش بیشتر تحت فشار قرار بگیرند، و دفعه بعد عدد مطلوب‌تری از جیب‌شون دربیارن. این فشار مصنوعی و غیرضرروری، مجموعه زیردست رو وادار به اُورکارکشن می‌کنه، در نتیجه عدد بعدی برای خلیفه مطلوبه، ولی از لحاظ اعتباری از عدد قبلی، بدتر!
حاکم سایکوپت باخت نمیده. چون مردم قائلند که خدا نمیبازه. ازونجایی که سایکوپت از مردم متنفره، از کسی که به عنوان خدا ساخته‌اند هم متنفره. پس همه چیز رو طوری طراحی می‌کنه به خیال خودش، که گزینه باخت وجود نداشته باشه.‌ تا خودش یک خدای برتر باشه. تا از چیزی که مردم ساخته‌اند بهتر باشه.
اما خدا دنیا رو جای باخت معرفی می‌کنه، چه برای انسان چه برای خودش. چون فرستاده خودش رو، خودش تلقی می‌کنه. وقتی داری آیات مربوط به موسی رو میخونی، باید دو نگاه همزمان داشته باشی، که موسی خودتی، و موسی خداست. بچه‌ای که به نیل سپرده شده و در در دامن اشرار پرورش یافته، خودتی. اونی که یقه برادرش رو میگیره و میگه چرا گذاشتی مردم منحرف بشن، خداست. انگار تویی که برگزیده‌ای. و انگار خداست که داره خشمش رو نشون میده. پس وقتی موسی میبازه، داره درباره باخت تو حرف میزنه و درباره باخت خدا. باخت تو اینه که آدمی، و نمی‌فهمی. باخت خدا اینه که تو رو از دست میده، چون نتونستی اونی بشی که میخواد.
Anarchonomy
این رأی ندادن‌ها کارنامه این فرد رو پاک نمی‌کنه، اما این کاربرد رو داره که به عنوان حجت تاریخی استفاده بشه برای آیندگان، که یه روزی عده‌ای از مردم تن به خفتی دادند که اونی که باید بابت خدمت به فاشیسم شیعی و سکوت در برابر جنایاتش دادگاهی میشد هم تن بش نداده…
تحریم انتخابات در ایران به یک واقعیت استقراریافته تبدیل شده، چون همه آزمون‌های استقامت رو پاس کرده. حالت‌های دو قطبی. حالت‌های وحشت و تهدید. حالت‌های لولوسازی. و همچنین در برابر تمام روش‌های کهنه و نو پروپاگاندا هم مقاوم شده. و این علاوه بر همه عوامل مختلفی که داشت، تحت تأثیر شرمسارسازی هم بوده. دقیقا همون چیزی که یا می‌گفتند بی‌اثره، یا می‌گفتند غیراخلاقیه! فحش‌‌ها کار می‌کنند.

شرمسارسازی دو طرفه کار می‌کنه. اون‌هایی که مستعد خودارزیابی هستند رو وادار به خودارزیابی می‌کنه، و میکشونه به اون طرف جبهه. و اون‌هایی که روی شر لجاجت دارند رو بیشتر در باتلاق فرو میبره. مثل همین کسانی که پونزده سال پیش برای میرحسین سینه می‌زدند، ولی امسال در عرض یک هفته دوبار به همون میرحسین باختند. آدمی که باید در زندان می‌خوابید، نه در خونه‌ش. کسی که لجوجه رو باید هل بدی‌ تا هرروز به نسخه بدتری از خودش تبدیل بشه. چون روی نسخه بدترش راحت‌تر میشه تف انداخت.
در برنامه فوتبالی تلویزیون داعش، مجری کسیه که از مردانگی حتی تستوسترونش رو هم نداره، و کارشناس لاتیه که فکر می‌کنه برای مرد بودن تستوسترون کافیه، و هر دو در فضایی دلقک‌وار اروپا رو اقیانوسی از درس‌های آموختنی معرفی می‌کنند، که ما باید فقط بشینیم و تماشاشون کنیم و چیز یاد بگیریم... اما فقط درباره فوتبال‌شون! نه درباره هیچ‌چیز دیگه. مثلا یاد بگیریم که با افتخارترین مربی هم میتونه مورد نقد بگیره، و مشکلی برای منتقد پیش نمیاد! یادگیری از غرب همینجا کات میخوره. انگار فوتبال اروپا در خلاء پدیدار شده. چون اگه قرار باشه سفره این درس رو پهن کنیم، میرسه به اینکه «هیچ‌کس نباید در کشور وجود داشته باشد که از نقد مصون باشد». بعد برای حکومت فاشیست مذهبی، که خیلی‌ها توش در جایگاه خدا هستند، ناجور میشه.

فوتبال‌دوست ایرانی اخته شده، و گرنه پای تلویزیون نمی‌نشست (چه برسه به اینکه بره استادیوم)، و تشخیص میداد که تا غربی نشی، رنگ فوتبال غربی رو هم نمی‌بینی و بهتره فراموشش کنی. با هزار بار تکرار ذکر هوموسکشوال «باید درس بگیریم»، چیزی یاد نمی‌گیری. یادگرفتنی نیست، چون آزادی محصول یک تکنیک نیست. محصول یک فلسفه‌ست.
برای کسانی که به کامپیوتر ویژن (و یادگیری ماشینی مرتبط باش) علاقه دارند این کانال یوتیوب یک دریای بیکرانه. همچنین میشه ازش سرنخ‌هایی بدست آورد که آینده این علم به چه سمتی میره. البته می‌تونم یه خلاصه‌ای بدم ازش: داره به سمتی میره که وضعیت امروز مثل قرون وسطی نسبت به الان به نظر برسه.

youtube.com/@ComputerVisionFoundation
«کنترل افکار عمومی» عبارتیه که هزاران بار شنیدیم. اما عملا وجود خارجی نداره. و برای کسی که دنبال شاهد میگرده برای اثبات اینکه وجود خارجی نداره، همین کافیه که به هلی‌کوپتر ساقط شده مراجعه کنه.
اگه یک قایق سرگردان در امواج دریا گرفتار باشه، جابجا شدن مسافرها از یک سمت به سمت دیگه اون، برای تغییر تمرکز وزن، به این معنیه که دارند کنترلش می‌کنند؟ نه، فقط دارن پاسخ لحظه‌ای به تغییرات میدن، که برنامه‌ای هم نداره.
ازین پاسخ‌ها همه بلدند صادر کنند. از یک کاربر گمنام اینترنت، تا دستگاه تبلیغات حکومتی. و ممکنه جهت قایق رو موقتا تغییر بدن، ولی کنترل رخ نمیده. الان کنترل افکار عمومی ایرانی‌ها دست کیه؟ هیچ‌کس. و افکار عمومی تصمیم گرفته نتیجه بگیره که یک حادثه نبود. تا وقتی روی این تصمیمه از هیچ‌کس کاری برنمیاد.
«تعدادی از ساکنان شهر مرزی روسیه خواهان پایان جنگ و استعفای پوتین شدن. این میتونه آغاز یک جریان جدید اپوزیسیون در روسیه باشه؟».


نه. این‌ها رفت‌آمد تجاری/خانوادگی/تفریحی زیادی به اوکراین داشتن. با جنگ این رفت‌آمدها قطع شد و دچار مشکل شدند. الان هم ازین شاکی‌اند که چرا بعد از سه سال جنگ هنوز شب صدای انفجار می‌شنویم. انتقادشون هم به سیاست نیست، به فرده. مشکل‌شون با اون فرد هم شروع کردن جنگ نیست، برنده نشدن در جنگه (برنده شدن با اون مشخصاتی که مدنظرشون بود).
امید به اینکه از روسیه جریانی مترقی و انسانی بیرون بیاد رو زیر گیوتین سر ببرید، و سپس دفنش کنید، و روی محل دفنش، بتن بریزید.
Thank me later.
تدارکاتچی جدید حکومت خودش رو معتقد به «اویدنس بیسد دسیژن میکینگ» میدونه! حالا این کت چقدر به تن یک تشکیلات خلافت اسلامی زار میزنه بماند.
اما حتی در کشورهای دموکراتیک و آدمیزادی هم معمولا تصمیمات بر مبنای شواهد و دیتا نیست. بلکه ابتدا تصمیم رو می‌گیرند، بعد میگن انشاء‌الله دیتاش هم خواهد اومد. در اغلب موارد تصمیمات بر مبنای روایت‌ها هستند. مثلا «زوج جوان چون پول نقد ندارند بچه‌دار نمیشن، پس باید بشون پول قرض بدیم» یک روایته. دیتا نیست. عمر بعضی روایت‌ها طولانیه، و عمر بعضی دیگه کوتاه. روایت «زن‌ها زیاد در رشته مهندسی پرواز وارد نمیشن چون شرکت‌ها مایل نیستند زن استخدام کنند» خیلی عمر کرد. روایت «برای حل معضل ترافیک باید دو لاین دیگه به بزرگراه اضافه کنیم» داره هنوز به حیات خودش ادامه میده، در حالی که کوهی از دیتا بر علیه‌ش جمع‌آوری شده‌. در همه این‌ها دو حالت وجود داره. در حالت اول در فقدان دیتا، روایت ملاک قرار می‌گیره. در حالت دوم دیتا وجود داره، حتی یک کوه ازش، اما روایت ترجیح داده میشه.

گاهی حالت سومی هست که تصمیمات در شرایطی گرفته میشه که یا دیتا نیست، یا کافی نیست، اما دو یا چند روایت وجود داره. دیگه اینجا حتی ارجحیت روایت بر دیتا هم نیست، بلکه ارجحیت یک روایت بر روایت دیگه‌ست، که می‌تونند متناقض همدیگه باشند. مثلا یک سایت معتبر خبری در آمریکا میاد نظرسنجی برگزار می‌کنه بین خریداران خودروی برقی، و میپرسه راضی‌اید یا نه، و درصد بالایی جواب میدن نه، دفعه بعد دوباره یه ماشین بنزینی می‌خریم! این سمت اون روایته که میگه «تا شبکه وسیع شارژ سریع راه‌اندازی نشه، ملت به ماشین برقی رغبت نشون نمیدن». ازون طرف، یه سری رسانه دیگه میگن «چه نشسته‌اید که چینی‌ها دارند نصف قیمت ما ماشین برقی می‌سازند و اگه صادر کنند به آمریکا فاتحه صنعت خودروی ما خوانده‌ست». که کاملا متضاد روایت اوله. چون اگه معضل زیرساخت تعیین‌کننده باشه، برای برند چینی هم تعیین‌کننده‌ست. اگه مردم مشکل شارژ داشته باشند، با برند چینی هم مشکل خواهند داشت. در کنار هم قرار گرفتن این دو روایت، یک حالت کوانتومی از بازار آمریکا ساخته، که در اون هم برقی‌ها فروش نمیرن، و هم انقدری فروش میرن که اگه چینی‌ها بیان فاتحه برندهای داخلی خونده‌ست!
اما دولت روایت دوم رو مبنا قرار میده و تصمیم می‌گیره، و تصمیمش اینه که روی واردات برندهای چینی تعرفه وضع کنه.

اگه تمام سلاحت اویدنس باشه، تو این بازی به اونایی که بلدن قصه بگن میبازی. اگه اویدنس داری هم باید اول قصه بگی.
اون کسی که برای تحلیل مردمش از آمار رسمی داعش استفاده می‌کنه هرچیزی ممکنه باشه غیر از جامعه‌شناس. همینکه جمله «اصفهانی‌ها بیشتر به فلانی رأی دادند..» بیاد اول مطلب، یعنی بقیه‌ش رو نباید خوند. اشکال استناد به قصه‌های داعش فقط این نیست که اعتبار دادن به اشراره. بلکه اعتیاد پیدا کردن به اون‌هاست. کافیه قصه اول رو بپذیری تا قصه دوم رو هم بپذیری، و سپس قصه سوم. تا جایی که به خودت میای و می‌بینی داری دنیا رو با چشم اشرار می‌بینی. شبیه داستان‌های فولکلور اروپاییه که جادوگر برای فریب دادن بچه‌ها در طول یک مسیر که به دل جنگل ختم میشه شکلات میذاره زمین و بچه دونه دونه برمیداره و میره جلوتر، و وقتی تو کلبه گیر افتاد، جادوگره بچه رو میخوره. حتی اون جبهه‌ای که مثلا در انتخابات باخت، فریب قصه‌های حکومتی درباره روستاییان رو خورده بود (قبلا درباره اینکه حکومت تحت تأثیر پروپاگاندای خودش قرار می‌گیره نوشته‌ام). یا اینکه خود حکومت فکر می‌کرد قم نیاز به گشت ارشاد نخواهد داشت، ولی بعدا دید نیاز دارد.
ما برای اثبات اینکه استان‌های مرکزی ایران به شدت سنتی و محافظه‌کار هستند، نیاز به آمارها و قصه‌های حکومتی نداریم. بلکه آمارها و قصه‌های حکومتی درباره همون واقعیت سنتی و محافظه‌کار بودن این استان‌ها هم آدرس غلط ایجاد می‌کنه. مثلا یکی از آدرس‌های غلط اینه که مردم این استان‌ها از ۵۷ به این طرف تکان نخورده‌اند! که یک حرف کاملا پرته.
در هیچ کدام ازین استان‌ها، مذهب موضوع اصلی نیست، و ۵۷ حتی موضوع هم نیست. این‌ها خودشون رو در یک تنش منافع می‌بینند. چون نه مثل استان‌های مرزی می‌تونند موضع طلبکار داشته باشند، نه می‌تونند مثل تهران و حومه‌ از مزیت‌های مرکزیت استفاده کنند. یک وضعیت میانه که هم باید برای رانت منت بکشه، هم برای آب! طبیعتا یک گرایش ضدتغییر ایجاد میشه، چون اصل تغییر رو برای خودش خطرناک می‌بینه. فارسیش اینه: «ایران هر تکونی بخوره، اونی که به فنا میره ماییم». کسی این جمله رو به زبان نمیاره. ولی بیس گرایش ضدتغییر اینه. همه سوژه‌های روز، از حجاب گرفته تا حزب‌الله‌بازی، فقط در سطح و فضای رسمی، به عنوان وسایلی برای ابراز گرایش ضدتغییر استفاده میشن. در زیر سطح، یعنی جایی که این سوژه‌ها مربوط به زندگی روزمره میشن، خبری از تفاوت با بقیه ایران نیست (و داعش همین رو نمی‌فهمید که از زیر سطح قم تعجب کرد). همون ناکامی نسل پنجاه و هفتی در همراه کردن نسل‌های بعدی با خودش، در اصفهان هم جریان داره. ولی اون نسل‌های بعدی، در اصفهان، به اندازه نسل‌های بعدی، در تهران، نمی‌تونند به سطح نفوذ کنند، چون در سطح یک دعوای دیگه در جریانه و لایه ضخیمی داره.
گفتند در دوره خانزادی سه ناو جنگی بیخود و بی‌جهت نابود شدند و برای همین قبل از موعد برکنار شد. الان دارند می‌بینند که در دوره کسی که جانشینش شد هم باز ناو جنگی بیخود و بی‌جهت غرق میشه. پس فقط امکان دو نتیجه‌گیری وجود داره. خود فرمانده کل قوا نفوذی اسراییله که داره پشت سر هم افرادی رو منصوب می‌کنه که پشت سر هم ناو غرق کنند، یا بی‌کفایتی سیستماتیک عمقی پیدا کرده که جز با تعویض همه افراد نمیشه تغییری ایجاد کرد.
البته اینکه داعش چهار فروند ابزار کمتر برای شر پراکنی داشته باشه، یک خبر خوبه. اما «نیاز به تعویض همه افراد در همه ارگان‌ها» خبر خوبی نیست. چون وقتی تعمیم داده بشه، و دلایلی که میشه تعمیم داد بیشتر از دلایل تعمیم ندادنه، نتیجه میشه این عبارت عجیب و رادیکال که «کل جامعه رو باید تعویض کرد»، که طبیعتا عملی نیست. البته وقتی میگیم عملی نیست یعنی با اراده و برنامه قبلی عملی نیست. و گرنه در طول زمان جامعه خواه ناخواه تعویض خواهد شد، ولی نه به سمت مطلوب. همین جامعه فعلی نسخه تعویض شده جامعه قبلیه. و به سمتی تعویض شده که داریم می‌بینیم: آدم‌هایی کاملا بی‌اعتنا به فیزیک دنیا، کاملا بی‌اعتنا به دیسیپلین، و کاملا بی‌اعتنا به سرنوشت جمعی.
مشکل نیروی دریایی اینه که غرق شدنش تابلو میشه، و گرنه این زیر آب رفتن‌ها داره در همه‌جا رخ میده.
چرا ژاپن نمی‌شویم؟ چون بلد نیستیم فلش مموری تولید کنیم؟ یا موتور آسانسور آسمانخراش؟ یا مگنت قطار تندرو؟ نه. ما کابینت توالت هم نمی‌تونیم تولید کنیم که مردم ازش خوششون بیاد. کسی که آینه رو طوری طراحی کرده که بیاد جلوتر تا موقع مسواک زدن، یا گذاشتن لنز چشم، مجبور نباشی بچسبی به سینک، می‌خواسته یه کابینتی درست کنه که مردم ازش خوششون بیاد.