Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
فقط یک کمونیست می‌تونه انتخابات ایران رو بذاره کنار بقیه انتخابات‌های جهان، طوری که به نظر برسه بخشی از یک مجموعه‌ست. مشابه همین کار رو در مورد اسراییل هم انجام میده و ارتشش رو هم‌ارز وحوش سپاه قرار میده. سپاهی که بچه‌های مملکت خودمون رو می‌کشه. البته اینکه…
قوه قضاییه آمریکا هم با آسانژ معامله کرد. اینم نشانه برنده شدن فاشیست‌هاست؟ این هم نشانه اینه که استقلال قوا وجود نداره؟ یا به خاطر «خدمات» آسانژ به دولت‌ستیزها، استثنائا نشانه هیچ‌کدوم این‌ها نیست؟
یکی تو‌ سایت زنان قاجار عکس نیر معظم رو می‌بینه و براش جالب میاد، چون با بقیه چهره‌های کلیشه‌ای عکس‌های قاجاری فرق داشته، بعد میذاره تو اینستاگرام. بعد یکی به نام امیرعلی قاجار دولو میاد میگه مادربزرگمه! ظاهرا ساکن ایتالیاست.
Anarchonomy
میشه به یک جامعه گفت ریتارد، وقتی چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه؟ نمیشه. چون حتی کودک کندذهن هم با صرف انرژی و زمان بیشتر میتونه چیزهایی که بقیه بچه‌ها زودتر فهمیدن رو یاد بگیره. اگه بن‌بست وجود داشت، چیزی به عنوان مدرسه کودکان استثنایی شکل نمی‌گرفت. بن‌بست…
رگ توهم ایرانی فقط به چند تیتر خبری نیاز داره برای باد کردن، و برای بار چندهزارم اظهارات مقامات روسیه رو دارند جدی می‌گیرند، و باز یادشون افتاده که «ایران خیلی مهم است در معادلات جهانی» و «بند شورت روسیه بسته شده به دم ما» و «قرار باشه روس‌ها ایران رو از دست بدن دنیا رو به آتش می‌کشند». البته ژانر «هم مستعمره‌ایم هم استعمارگر لنگ ماست» رو نباید نادیده گرفت که کلیشه‌ای رایج در همه کشورهای عقب‌افتاده‌ست، و بعد از گذشت یک قرن از استقلال‌شون هنوز هم بشون میگی درسته زحمت کشیدند و استعمارتون کردند ولی چیز چندان دندون‌گیری از شما هم نصیب‌شون نشد و بلکه یه جاهایی سوخت هم دادن، با حیرت بت نگاه می‌کنند.
اما در مورد رابطه قوادی آخوند و ارباب روس، حتی لفظ مستعمره هم غلطه. چون در استعمار هدف افزایش تولید در کشور استعمارشده بود، اما در این رابطه خاص، هدف روس توقف تولید در ایرانه. یعنی استخراج و صادرات نفت و گاز، متوقف بشه یا خیلی کند پیش بره. چون روسیه امروزی، با اینکه توحش سیصدسال پیش رو نشون میده از خودش، حتی در حد یک استعمارگر قرن هجدهمی هم نیست. چون تعدادی دزد خلافکارند که نه برنامه‌ خاصی دارند، و نه پروژه بلندمدتی (اینکه سی سال برای کشتن پسر همسایه‌ت صبر کنی، اسمش پروژه بلندمدت نیست. اسمش کینه‌ست). و ترجیح این دزدهای خلافکار اینه که در بازار انرژی دست زیاد نشه. که البته خودشون هم می‌دونند که نمی‌تونند جلوی همه رو بگیرند، ولی همینکه جلوی یکی رو بتونند بگیرند غنیمته. چون اون یکی، بزرگترین منابع دنیا رو داره. حالا سوال اینجاست: برای کسی که دغدغه ایران دارد، چرا رابطه قوادی آخوند و خلافکار روس باید خطرناک جلوه کند؟ حالا که این رابطه درست برعکس رابطه استعماریه، چون با محور کندی تولیده، چرا نباید ازش استقبال کرد؟ مگه نباید خرسند بود ازینکه اشغالگران ایران به دلیل نفوذ قدرت خارجی، ازینکه بتونند تمام منابع زیرزمینی رو غارت کنند، عاجزند؟ اگه این رابطه وجود نداشت و سفت جلوی روس‌ها می‌ایستادند و الان صادرات به ۷ میلیون بشکه رسیده بود، خوب بود؟ تمام شرارت‌هایی که تا الان انجام دادند با یک و نیم میلیون بشکه صادرات بوده، با ۷ میلیون چه‌ها می‌کردند؟
من که بارها گفتم ملت خبر ندارند که ایران چقدر بی‌اهمیت شده در اقتصاد دنیا، و همه چیز دنیا. اما فرض رو گذاشتیم روی برداشت جماعت ایرانی که هنوز خیلی مهمیم. خب حالا که مهمیم، چرا ازینکه روسیه مانع استفاده آخوند از تمام پتانسیل‌های این کشور «مهم» شده ناراحتید؟ مخصوصا اینکه این ناراحتی، تناقضی هم در خودش داره. اگه قرار بود جمهوری اسلامی همونقدر بد تا کنه با روسیه که حکومت قبلی تا می‌کرد، معنیش این بود که مثل حکومت قبلی با غربی‌ها به آشتی درازمدت می‌رسید، و آشتی درازمدت با غربی‌ها هم معنیش این می‌بود که دیگه سقوط حکومت باید برای همیشه فراموش میشد، چون به حالت فعلی آل‌سعود تبدیل میشد. استبدادی که ابایی از کشتن مردم خودش نداره، و همزمان پاتریوت هم تحویل می‌گیره، سلبریتی‌های جهانی هم میان تو خاکش با روسری تبلیغ می‌کنند.
کاری به اینکه کدومش خوبه ندارم.‌ فعلا صحبت هماهنگی با تکلیفه. چون ناراحتی‌های ایرانی، با ادعاهایی که درباره تکالیفش داره همخوانی نداره. اگه مشکلت اینه که وقتی زاگرس سوخت هلی‌کوپتر آبپاش می‌داشتیم، آخوندی که با آمریکا آشتی بود، بهتر بود. ولی اگه مشکلت آخوندیسم و همه داستان‌های داخلشه، اینکه دریوزه روس‌ها باشه بهتره. پیک وان.
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند درباره‌ش فکر کنند، که سرنوشت‌شون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماری‌های روانی شخص خلیفه بوده.
این داستان رو خیلی‌ها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و فکرش رو نمی‌کرد رأی به خاتمی به یک شبه رفراندوم تبدیل بشه. ما اصلاح‌طلب‌ها هم یکم رادیکال شدیم و فرصت‌سوزی کردیم، و این شد که نظام هم بحران‌سازی کرد و نذاشت دولت خاتمی راحت کار انجام بده». این قصه‌ای بود که درباره انتخابات ۷۶ به ما گفتند. یعنی ازمون می‌خواستند فکر کنیم که این شکلی بوده، و برای بقیه هم اینجوری تعریف کنیم. که معنیش این بود که ازمون توقع داشتند فکر کنیم یکی از خودشون رو وارد انتخابات می‌کنند، بعد ازینکه برنده بشه شوکه میشن!
واقعیت با این آدرس غلط همخوانی نداشت. اگه جایی برای شوکه شدن وجود داشت، دیگه چیزی به عنوان شورای نگهبان وجود نداشت. همونقدر برای پیروزی خاتمی آماده بودند که برای پیروزی ناطق نوری آماده بودند. اشتباه محاسبه در یک جای دیگه بود. اون چیزی که از کنترل خارج شد، وزن زیادی بود که مردم به شخص خاتمی دادند. مطالباتی که تابو حساب می‌شدند، فرع قضیه بود. بله دقیقا چیزهایی که می‌گفتند خیلی رادیکاله، مثل آزادی مطبوعات، که بعدا به خاطرش آدم کشتند و روزنامه‌ها رو بستند، فرع بود. اگه آزادی منجر به این می‌شد که قدرت مشروع‌تر بشه، خلیفه هیچ مشکلی باش نداشت. در واقع اینطور می‌دید که «هرچه خواستند بنویسند اما درباره من ننویسند». که طبعا بعدش سپاه می‌گفت درباره همه نهادها بنویسند اما درباره ما ننویسند. و بعدش وزارت اطلاعات، و بعدش بسیج، و بعدش پلیس، و بعدش چه و چه. که یعنی همه، که پس نتیجه این بود که جمع کنیم کلا سنگین‌تریم. و جمع کردند. اصل قضیه این بود که یکی غیر از خلیفه بیست میلیون رأی آورده بود. که یعنی آخوند شماره یک ایران اون فرده، نه خلیفه. روز رأی‌گیری همون انتخابات، به خبرنگار صداسیما گفت «هیچ‌کس برای من هاشمی نمی‌شود، ولی امیدوارم برای مردم بشود». کدوم روانی‌ای ممکنه این رو در چنان روزی و در برابر میلیون‌ها بیننده بگه؟ هاشمی که مطرح نبود براش، تمام فکر و ذکرش این بود که بگه همه‌تون هم جمع بشید، حالا بیست میلیونید یا سی میلیون یا هرچقدر، و پشت یک فرد قرار بگیرید، باز هم اون فرد عددی نیست. از روز بعد از حکم تنفیذ هم شروع کرد به هرکاری که باعث بشه به نظر برسه خاتمی عددی نیست، و حتی لایق هم نیست. تو انتخابات ۸۴ همین پروژه له کردن رو با خود هاشمی انجام داد. گذاشت در برابر کسی تحقیر بشه و ببازه که به حساب هم نمی‌اومد. در انتخابات ۸۸ همین کار رو با موسوی کرد. بعد خود احمدی‌نژاد رو له کرد. تا باز هم ثابت کنه حتی اگه همه فقرا، و حتی همه بچه حزب‌اللهی‌ها هم پشت فردی قرار بگیرند، باز هم عددی نیست، و بعدش روحانی رو وارد کرد تا همه دوره هشت ساله احمدی‌نژاد رو بشوره. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. انگار هشت سال پوچ بوده. سال ۹۶ یک مینی‌شورش ایجاد کرد تا همون روحانی رو درگیر امنیت خیابانی کنه. در ۹۸ تکرارش کرد و اندفعه خیلی بهتر جواب گرفت. خریت از جانب همه صورت می‌گرفت، اما خلیفه از همه وقایع لذت می‌برد. از اینکه روحانی جلاد حاشیه‌نشین‌ها شده بود هم لذت میبرد. این چیزها نیاز به توطئه ندارند. نیاز به خباثت یک سایکوپت دارند‌. برای اینکه یه بچه چاقو بخوره لازم نیست کسی رو اجیر کنی که بره بش حمله کنه. کافیه مجبورش کنی هرشب دیروقت از جای خلوت تردد کنه‌. بالاخره انقدر میره میاد تا یه بلایی سرش بیاد. امنیتی‌ترین آخوند حکومت رو هم همینطوری روی مین برد. همونطور که قاسم سلیمانی، که تنها سپاهی‌ای بود که محبوبیت پیدا کرده بود، و خودش در گنده شدنش نقش داشت، به مسلخ هلفایر فرستاد. در ۱۴۰۰ رئیسی رو، نفر بعدی که سودای جانشینی داشت، از کوچه خلوت پاستور عبور داد، تا فحش‌خور طبقه متوسط، که از قبل هم بود، و سپس فحش‌خور اقشار فقیر بشه. اون رو از خیلی قبل‌تر از اینکه هلی‌کوپترش بیفته، انداخته بود.
الان هم اصلاح‌طلبان فرض رو بر این گذاشته‌اند که تغییر رویه‌ای رخ داده، اما هدف فقط اینه که جنبش ژینا لگدمال بشه. یک فرعون تنها، با کشتن و شکنجه کسانی که تو خیابون بش فحش ناموس داده‌اند راضی نمیشه. دوست داره رجعت داوطلبانه «اغتشاشگران» به نظام رو ببینه. دوست داره باز هم ثابت بشه آخرش باز هم اونه که خداست. جبهه پایداری رو هم له خواهد کرد. چون تا الان هرکس یکی از دو هوس جانشینی یا محبوبیت رو داشته، له کرده، و ازین به بعد هم خواهد کرد.
بعد هموطن من درباره اینکه روسیه چنان گفت و آمریکا بهمان گفت حرف میزنه. چرا دنبال زیر بغل مار می‌گردید؟ شما گرفتار یک روانی هستید. به همین تلخی و به همین سادگی.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند درباره‌ش فکر کنند، که سرنوشت‌شون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماری‌های روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلی‌ها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
فوروارد زیاد پست این عوارض رو داره که جاهایی میره که با کانال و آرشیو عظیم‌الجثه‌‌ش آشنا نیستن، و بعد منجر میشه به سوال‌هایی مثل «یعنی میگی همه‌چی کار خودشونه؟» یا «یعنی میگی خلیفه خیلی باهوشه؟» یا «یعنی میگی اعتراضات همه توطئه بودند؟» و ازین قبیل. اونی که تئوری #گله_گاو رو اینجا نوشت من بودم. کجای این تئوری با اینکه یکی اون بالا همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کنه یا باهوش باشه همخوانی داره؟ اینکه وسط گله میتونه گودتر باشه و هر گاو حاشیه‌ای مستقلا روی سرنوشت گله اثر بذاره رو من نوشتم. خود پوچگرایی مذهبی و مطرح نبودن محاسبات عرفی سیاست رو اولین بار من نوشتم. کدوم یک ازین‌ها با اون سوالات همخوانی داره؟ موضوع اینه که تلاش مزمن یک فرعون روانی سایکوپت برای له کردن تمام کسانی که میخواستند و میخواهند کسی باشند، ربطی به هوش و برنامه‌ریزی و مرکزیت و این چیزها نداره. به بی‌مانع بودن خباثت مربوطه. سیلاب اگه مانعی جلوش نباشه یه مسیری رو میره که اگه از بالا نگاه کنی به نظر میاد یکی طراحیش کرده، ولی طرحی در کار نیست. فقط شرور دیده «میتواند»، و انجام داده، یا در عمل انجام شده دخالت کرده. و البته فقط محدود به افراد هم نیست. هم‌سن‌های من و بزرگتر از ما یادشونه که مردم با چه ممارستی جلسات علنی مجلس رو از رادیو دنبال می‌کردند (بله از چنان جامعه‌ای رسیدیم به جامعه فعلی). نه فقط برای اینکه مصوباتش رو جدی تلقی می‌کردند، بلکه برای اینکه رئیس مجلس تا حدی، کسی بود! امروز برای هیچ‌کس مهم نیست رئیس مجلس کیه، چون کسی نیست. خود نهادهای فیک داخل نظام رو هم تهی‌تر ازون چیزی که بودند کرد. تا از طریق اون نهادها هم کسی شانسی برای کسی شدن نداشته باشه. برای چنین آدم بیماری، پخمه‌سالاری سیستماتیک یک عارضه بحرانی نیست، یک فیچره! چون کل تشکیلات رو در اینکه آدمی گنده بپروراند، که بعد هم‌ارز فرعون شود، عقیم می‌کنه.
اینکه کتاب بنویسی درباره کوتاه‌مدتی بودن جامعه ایران و خودت کوتاه‌مدتی‌ترین تصمیم سیاسی رو بگیری، و یا به ملت بگی باید در میدان سیاست بردباری داشت و تا تو همون میدان یه چیزی بت پروندن میکروفون رو پرت کنی، ارتباطی با اخلاق و تقوا نداره. میشه درباره اخلاق نوشت، و دقیقا توی همون‌ها گاهی مردود شد. چون فقط اونی میتونه هیچوقت مردود نباشه که یک انسان بی‌نقصه، و هیچ‌کس بی‌نقص نیست. پس امکان نداره درباره اخلاق حرف زد، و مو به مو هم اجرا کرد.
اون چیزی که این نمونه‌ها بش ربط دارند، نه اخلاق، بلکه قضیه رطب خوردن و منع رطب کردنه. در همون حکایت، نمیگه چون من خودم خرما خوردم دیگه هیچوقت نمی‌تونم به پسرت بگم که خرما نخور. میگه برو فردا بیا. که یعنی اجازه بده فردا، که خرما نخواهم خورد، بش بگم که خرما نخوره. چون باید جای اون باشم بعد اون رو ازش نهی کنم. که یعنی با اینکه نهی من در اصل خودش درسته، اما باید جای اون باشم تا معتبر هم باشه. اینجا درست بودن و معتبر بودن از هم تفکیک میشن.
اون فردی که میگه باید در سیاست بردبار بود، حرف درستی میزنه (البته مقابله با داعش رو به تقلایی سیاسی تقلیل میده. اما اون یه بحث دیگه‌ست. ازین جهت که بردباری در مقابله با داعش هم لازمه، میشه گفت حرف درستی است). اما هیچوقت معتبر نبوده، چون هیچوقت جای مردمی که روزانه با داعش طرفند نبوده وقتی اون حرف درست رو زده. در یک جایگاه دیگه بوده، حتی اگه ادعا کنه که سخت گذشت و اذیت کردند و فلان. سختی ملاک نیست. جای مردم بودن ملاکه. دختر رییس مافیا هم بابت سیسمونی‌گیت مدعیه «سخت گذشت». یه جای امن دیگه‌ایه. جای امن استادی که مثلا دغدغه امنیت شغلی نداره، طوری که حتی وقتی اخراج میشه سریع دوستان و آشنایان براش مشغولیت پیدا می‌کنند. کسی که درباره جامعه کوتاه‌مدت کتاب می‌نویسه، جای مردمی نیست که شرایط محیط‌شون طوری بوده که باعث شده به غلط تصور کنند تاکتیک درست در برابر اون محیط همین کارهاییه که می‌کنند، و همین فراموشی‌هاییه که دارند. یه جای امن دیگه بوده. جایی امن کسی که در جریان تنش‌های روزمره زندگی فعلی در ایران نیست، و انقدر بی‌دغدغه‌ست که مهم‌ترین خطری که به چشمش میاد اینه که چهره چند نئاندرتال به عنوان مسئولان وقت ایران از تلویزیون و رسانه‌های خارجی پخش بشه.
این، مسئله‌ی تجربه نیست، که مثل یک کهنه‌سرباز بگی آره من جنگ رو دیدم و می‌دونم چیه. این درباره درگیر بودن با همون چیزهاییه که همین الان مردم باش درگیرند، نه یک خاطره ‌و یک تصویر از گذشته، یا گزارشی که دیگران ارائه می‌کنند.
اینکه اینهمه حرف درست هست ولی حرف معتبری پیدا نمیشه، برای اینه که میدان بیان در قرق کسانیه که از مردم ایزوله هستند. ایزوله بودن نه شاخ و دمی در انسان ایجاد می‌کنه، نه لزوما تغییری در سر و وضع ایجاد می‌کنه.
یک کلیشه عوامانه وجود داره، که دقیقا به نفع عوام طراحی شده: جای مردم بودن باید به مثل مردم تصمیم گرفتن منجر بشه! که کاملا غلطه. ولی مردم همین حالت غلطش رو دوست دارند. چون دلشون میخواد هرکی جای اون‌ها قرار می‌گیره، مثل خودشون عمل کنه، تا مرتکبین اعمال غلط، تکثیر بشن، و این تکثیر قباحتش رو از بین ببره. ولی اینطور نیست و نباید اینطور باشه. دقیقا برای اینکه بدونی چرا مردم خریت می‌کنند و روی آن پافشاری میکنند و چطور باید با اون خریت‌ها مقابله کرد، باید جای اون‌ها قرار داشته باشی. فقط در چنین حالتیه که اگه تحلیل کردی و تحلیل درستی هم بود، معتبر هم میشه.
بایدن. چون مشکل ایران با یه دوره چهار ساله حل نمیشه، ولی یه دوره چهارساله برای اوکراین خیلی تعیین‌کننده‌ست.
البته این که ترامپ بیاد مابقی اوکراین رو دو دستی تقدیم روسیه می‌کنه، و همه از قبل خیلی قطعی پذیرفتنش، هم فقط یه فرضیه‌ست. ترامپ به طرفدارانش وفادار نیست (پونصد شاهد و سند براش وجود داره اگه کسی دنبالش باشه)، و اگه خودش تشخیص بده که با روش خاصی با روسیه برخورد کنه و طرفداران روسوفیلش مخالف باشند، به نظرشون اهمیتی نخواهد داد. تیپ شخصیتی آدم‌هایی مثل ترامپ که از تسلط لذت می‌برند اینه که بقیه رو وادار کنند که خودشون رو باشون تطبیق بدن، نه برعکس (یکی از جذابیت‌های ریاست‌جمهوریش هم همین بود).
و در مورد اسراییل، برای اونا فرق نمی‌کنه. از مدت‌ها پیش بنا رو گذاشته بودند بر اینکه نباید براشون فرق کنه در آمریکا کی رئیسه، ولی بعد هفت اکتبر دیگه اصلا اهمیت نمیدن. برای اسراییل کنگره اهمیت بیشتری داره، و فعلا بیشتر نمایندگان مدافعش هستند.
این رأی ندادن‌ها کارنامه این فرد رو پاک نمی‌کنه، اما این کاربرد رو داره که به عنوان حجت تاریخی استفاده بشه برای آیندگان، که یه روزی عده‌ای از مردم تن به خفتی دادند که اونی که باید بابت خدمت به فاشیسم شیعی و سکوت در برابر جنایاتش دادگاهی میشد هم تن بش نداده بود. کار این حجت اینه که بشون بگه «شما از قاتلان خود نیز پست‌تر بودید».
یه جنبه کوری اجتماعی اینه که چون طبقه به اصطلاح متوسط شهری (که از لحاظ تعارف عرفی دیگه وجود نداره ولی همه‌مون می‌دونیم منظور چه کسانی هستند) تو انتخابات مجلس و شورای شهر از فک و فامیل‌ خودش کسی نامزد نبود و دلیلی برای رأی خانوادگی نداشت و در نتیجه در اطرافش کسی نمی‌دید که رأی بده، جدی بودن تحریم انتخابات رو می‌پذیرفت و آمار حکومتی رو نمی‌پذیرفت. اما الان که خودش به دلایلی دیگه رأی میده، و در اطرافش می‌بینه کسانی رو که میدن، فکر می‌کنه تغییری رخ داده در مشارکت، چون رأی ندادن اونایی که در انتخابات مجلس و شورای شهر انگیزه خانوادگی قبیله‌ای داشتند، و در انتخابات ریاست‌جمهوری ندارند، رو نمی‌بینه.
اون آدم شهرستانی که هنوز «بذار یکی از خاندان ما به نون و نوا برسه» براش موضوعیت داره، ذوق و شوق مرکزنشین برای مهره دسته سوم حکومت که هیچ نفع ملموسی براش نداره رو هضم نمی‌کنه، این مرکزنشین هم بی‌تفاوتی جماعت «اگه چیزی به خاندان ما نمیرسه من رو سنه‌نه» به سیرک جمهوریت رو هضم نمی‌کنه، و کلا همدیگه رو نمی‌بینند. یه بار این ازون یکی تعجب می‌کنه، یه بار اون ازین یکی.
Anarchonomy
یه جنبه کوری اجتماعی اینه که چون طبقه به اصطلاح متوسط شهری (که از لحاظ تعارف عرفی دیگه وجود نداره ولی همه‌مون می‌دونیم منظور چه کسانی هستند) تو انتخابات مجلس و شورای شهر از فک و فامیل‌ خودش کسی نامزد نبود و دلیلی برای رأی خانوادگی نداشت و در نتیجه در اطرافش…
آدم دلسوز هم می‌تونه کوری اجتماعی ایجاد کنه. کسانی که از ایران فرار می‌کنند، و به هرجایی در این سیاره پناه می‌برند، و فارغ ازینکه چه شرایطی داره ازش راضی هستند، و خوشحالند که موفق شده‌اند، یک خصوصیت مشترک داشته‌اند و اون این بوده که پدر و مادر چندان دلسوزی نداشته‌اند. این فقدان دلسوزی دو حالت داره. یا صرفا مریضند، که کم نیستند، یا توان اینکه خدمت‌رسانی کنند نداشته‌اند. و این حالت دوم مهم‌تره. عدم توان خدمت‌رسانی، یعنی عدم توان ساخت پیله حمایتی. کسی که نتونه برای بچه‌ش لباس بخره، باعث میشه اون بچه خیلی زود متوجه بشه که یه ایرادی در محیطی که توش به دنیا اومده هست، و وقتی مجبور شد کار کنه تا خودش پول لباسش رو بدست بیاره، میفهمه خیلی ایرادات دیگه هست که فرصت برای کار پیدا نمی‌کنه، و اگه پیدا کرد درآمدش کمه، و اگه درآمدش خوب بود با کلکسیونی از آزارهای محیط کار طرفه، و هیچ پشتیبانی حقوقی و قانونی هم نداره. اونی که باباش، یا مادرش، پیله حمایتی ضخیمی براش بافته‌اند، میگه «ایران مگه چشه؟»، و یا خیلی دیر میفهمه که جای خوبی نیست. ناتوانی بستگان و اطرافیان در حمایت، باعث میشه خیلی بیشتر در معرض واقعیت اجتماعی اون بیرون قرار بگیره، و همه تحلیل‌ها و نتیجه‌گیری‌هاش تغییر کنه. برای همین اگه دیدید کسی داره خیلی از ایران تعریف می‌کنه، غیر ازون درصدی که پول گرفته‌اند تا تعریف کنند، می‌تونید اینطور بش نگاه کنید که داره از خانواده‌ش تعریف می‌کنه.
دموکرات‌ها: بایدن عجیب پیر و فرتوته، روز انتخابات به فاک خواهیم رفت
ترامپ: مشکل بایدن سنش نیست، مشکلش بی‌‌کفایتیشه
مسیحیان: هر دو این‌ها باعث تأسفند، رییس‌جمهور کشور ما باید جلوه «انسان وارسته» باشه.


میگن سیاست در آمریکا سخیف شده‌. این بحثی که در بالا خلاصه کردم نشانه سخیف بودنه یا سطح بالا بودن؟ کاش من هم در این فضای سخیف زیست می‌کردم که این آدم‌ها بازیگرانش هستند.
بعضی‌ها مایلند در کوری از حکومتی که کور به دنیا اومده هم سبقت بگیرند، و به مضمون میفرمایند «آفرین، خوب تونستید این قضیه تحریم انتخابات رو پیش ببرید و از هفتاد هشتاد درصد رسوندینش به سی و نه درصد، که یعنی نصف. ولی تا بیست درصد نشه نمیشه گفت موفق شده‌اید».
این درست مثل حکایت بنی‌اسراییله که وقتی موسی براشون معجزه‌ای می‌آورد می‌گفتند «ایول، تأثیرگذار بود، حالا فلان کار هم بکن تا مطمئن بشیم خفنی».
کسانی که آمار یک تشکیلات داعشی رو معتبر لحاظ می‌کنند، با شکافتن نیل هم راضی نخواهند شد، که برای کسی که کور نیست واضحه که اون مرز بیست درصد هم خیلی وقته که رد کردیم. این کسادی حاکم بر شعبه‌های اخذ رأی، یک دوم وضعیتش در اون سال‌هایی که باید چهل دقیقه تو صف می‌ایستادیم تا نوبت‌مون بشه نیست. این کسادی نشانه یک چهارم بودنه.
ولی بیایید عددهای داعشی رو حذف و به جاش متغیر ایکس بذاریم. که یعنی امسال ایکس درصد شرکت کردند. در پرت و پلا بودن مدعیان بنی‌اسراییلی همین بس که ایکس تقسیم بر دو، نزدیک به نشدنیه. یعنی نصف کردن همین قاچی از هندوانه که باقی مانده، دیگه عملی نیست. ایکس منهای پنج و منهای هشت عملی است و انشاء‌الله اون رو هم ثبت خواهیم کرد. ولی تقسیم بر دو، نه. چون ایکس تقسیم بر دو یعنی علی و نگهبان حوضش رأی بدهند فقط! در یک تشکیلات دیکتاتوری فاشیستی خلافکاری، عده‌ای ثابت وجود دارند که یا لوله اسلحه روی شقیقه‌شون قرار گرفته، یا نون‌شون مستقیما و با تهدید، دست کسیه که اسلحه دستشه. و عده‌ای وجود دارند که مستقیما در فعالیت‌های خلافکاری شرکت دارند و قواعد مافیایی اجازه نمیده بزنند زیر میز. مجموعه این‌ها، اگه بخوان هم نمی‌تونند در بایکوت‌ها و تحریم‌ها شرکت کنند. بنابراین اگه کسی کور نباشه، و عمدا خودش رو به کوری نزنه، این عده رو ابتدا به ساکن نباید داخل هیچ محاسبه‌ای قرار بده. بنابراین کسی که میگه باید ایکس رو نصف کنید، قضیه عدم موفقیت تحریم رو برای خودش ابطال‌ناپذیر کرده، و لذا دروغ میگه که منتظرم یه روزی نصف کنید. اونی که قضیه‌ای براش ابطال‌ناپذیره، منتظر باطل شدنش نیست.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند درباره‌ش فکر کنند، که سرنوشت‌شون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماری‌های روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلی‌ها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
پشت تریبون ستادی رفت و کلاس منبری خودش رو فدا کرد، منبری که پای خلیفه بدستش آورده بود، تا مثل یه وانتی میوه‌فروش، «منتخب حاج قاسم» رو بندازه به خلق‌الله. حالا که تحقیر شد میل دروازه رو جابجا می‌کنه تا وانمود کنه گلی نخورده. یه مقدار هم خامه «تقوای اسلامی در سیاست» میماله روش، که مثلا: غایت دغدغه ما معنویات است!
تشکیلاتی که به آراء ضریب ۳ میده، طوری که لو هم میره، نمی‌تونست مانع تحقیر شدنش بشه؟ البته که می‌تونست.
اگه بگی هر استان ایران باید پرچم داشته باشه برای خودش، از عمامه به سر تا کراواتی، میریزند سرت که این میخواد ایران هزار تکه بشه!
Anarchonomy
بیس کدوم یک ازین‌ها پرچم فعلی فرانسه‌ست؟
این پرچم‌های فقط یک ایالت اوهایو در آمریکاست.
آمریکا سابقه سلطنت و فئودالیسم و این‌ها هم نداره که حتما عکس قلعه بذاره وسط پرچم. یه شهرستان‌ عکس چهارتا درخت گذاشته.
برای یک تشکیلات خلافکار و توتالیتر که حکومت رو به جای الله قرار داده، ریال دیجیتال یک وِت دریمه. چون با کنترلی که فراهم خواهد کرد قادر متعال بودن حکومت رو تقویت می‌کنه. با ریال دیجیتال، ضمیر هو در هو الرزاق، دیگه به الله برنمیگرده. به حکومت برمیگرده.
اما ایران حکومت نداره، که تمام هدف اون حکومت کنترل باشه. کنترل هدف است، ولی غایت اهداف نیست‌. برای مجموعه خلافکار، خود خلافکاری غایته. اگه به یک شهروند خارجی بگم ما اینجا خرید و فروش قولنامه‌ای رو به صورت نرم‌افزاری و آنلاین درآوردیم که کد رهگیری یکتا داشته باشه، اما کلاهبرداری بیشتر شد، و یک کد رو به دو نفر دادند، و یا با دو کد به دو نفر فروختند، فکر می‌کنه دستش انداخته‌م. اگه کسی دغدغه داره درباره سرنوشت پول در ایران، بحث کنترل و قلدربازی رو باید در رده دوم دغدغه قرار بده. رده اول باید مربوط بشه به پتانسیل بالایی که برای ایجاد هرج و مرج داره. ریال دیجیتال بیشتر ازینکه در معرض مصادره باشه، در معرض غیب شدنه.
اگه کل جامعه رو به شکل یک تصویر حساب کنیم، و هر پیکسل اون رو یک انسان، باید مثل فشرده‌سازی تصویر راهکارهایی برای فشرده کردن حجم دیتایی که برای شناخت ازون جامعه لازم داریم، داشته باشیم. چون تعداد و تنوع افراد خیلی بالاست. اگه بخوای به قصه هرکس گوش بدی، که بهتره بدی، باید تا ابد گوش بدی. و ما تا ابد وقت نداریم.
یکی از راهکارهای رایج برای فشرده‌سازی تصویر، بلوک‌بندی پیکسل‌هاست. اون‌هایی که مقدارشون نزدیک بهم است در یک بلوک قرار میدن و به کل اون بلوک یک مقدار اختصاص میدن. اینجوری با بیت‌های کمتر، پیکسل‌های بیشتری رو میشه ذخیره کرد. اجتماع انسانی رو هم در فرهنگ، عقاید، خلق و خو، تجارب، سنت‌ها، درگیری‌ها، میشه بلوک‌بندی کرد، تا لازم نباشه به قصه تک‌تک‌شون گوش کنی. کافیه قصه کل بلوک رو بدونی. زنان سرپرست خانواده، یک بلوکند. نوجوانان بزهکار یک بلوکند. اقلیت‌های مرزنشین‌ یک بلوکند. این بلوک‌بندی علاوه بر اینکه دیتا رو فشرده می‌کنه، ردیابی اون رو هم آسونتر می‌کنه. میشه رد بلوک اقلیت مرزنشین، که به بلوک نوجوان بزهکار تبدیل شده رو پیدا کرد.
تا اطراف سال ۹۰ بود که کل ابزارم برای شناخت از جامعه این کشور همین بود، با اینکه می‌دونستم کافی نیست. و همون موقع علائمی می‌دیدم که نشون میداد دیگه جواب نمیده. چون پیش‌نیاز ابتدایی بلوک‌بندی دیگه وجود نداشت. پیش‌نیاز ابتدایی این بود که مقادیر پیکسل‌ها بهم نزدیک باشند. ولی دیگه نبودند. پیکسل‌ها در کنار پیکسل‌های دیگه‌ای قرار داشتند که مقادیرش خیلی متفاوت بود‌. دلایل مختلفی داشت، مثل تورم، که آدم‌های زیادی رو در جای اشتباه قرار میداد. آدمی که باید پایین‌شهر می‌بود، ولی تونسته بود خودش رو وارد بالا شهر کنه، و برعکس طبقه متوسطی که مجبور شده بود به حاشیه شهر عقب‌نشینی کنه. گسترش اینترنت یه دلیل دیگه بود. دهاتی کنش آدم شهری رو نشون میداد، و آدم حاشیه‌نشین کنش یک دهاتی رو. تا جایی که میشد گفت با سونامی جابجایی‌های نابجا مواجه بودیم. و اینجوری نمی‌شد بلوک‌بندی کرد.
بنابراین به یک راهکار دیگه متوسل شدم. نهر آب به اندازه سیلاب زور نداره. پس به جای اینکه سنگ و خاک رو در مسیرش از جا بکنه، کم مقاومت‌ترین مسیر رو انتخاب می‌کنه. به جای رهگیری بلوک‌ها، دنبال مسیرهای کم مقا‌ومت می‌گشتم، چون اون مسیر حتما مسیر یک جریانه. اینکه از کجا اومده رو شاید نبینم، ولی اینکه به کجا میره رو میشه تخمین زد. شناسایی مقاومت، آسونتر از شناسایی بلوک‌های بهم ریخته‌ست. مثلا چه کسانی دارند بیش از دو فرزند میارن، چون مقاومتی در برابرشون نیست. چه کسانی دارند زندگی مذهبی رو کنار میذارن، چون مقاومتی در برابرشون نیست. چه کسانی دارند تحصیل رو رها می‌کنند، چون مقاومتی در برابرشون نیست.
وقتی کنار یک راننده کامیون می‌نشینم، به قصه زندگیش اهمیتی نمیدم، با اینکه بش گوش میدم. به این توجه می‌کنم که اینجایی که امروز در اون قرار داره، حاصل عبور از چه مسیر کم مقاومتی بوده، و با احتساب مسیری که اومده، پنج سال آینده کجا خواهد بود. چون همه زورشون کمه. تنها بلوک کلی که هنوز پابرجاست و همه رو در برمی‌گیره، بلوک ضعفه. همه ضعیفند، و با همین خصلت میشه ردشون رو پیدا کرد. اگه نقشه ضعف یه دهاتی رو بدونم، دیگه خیلی مهم نیست کجاست. داخل دهاته، یا وسط شهره.
بتون گفته بودند هرکس طبق منافع خودش عمل می‌کنه. ولی اینطور نیست. هرکس طبق ضعف‌هایی که داره عمل می‌کنه. مردمی که نمی‌تونند خودروسازان داخلی رو بایکوت کنند، دارند طبق ضعف‌شون عمل می‌کنند، نه طبق منافع‌شون.

هر اقدامی در جهت قوی‌ کردن آدم‌ها، در صدر آرزوهای منه. اما خیلی وقت‌ها آرزو، آرزو باقی میمونند. و باید باش کنار اومد. و کنار اومدن با آرزو ماندن آرزو، باید منتهی بشه به کنار اومدن با واقعیت اینکه همه حرکت‌ها از روی ضعفه. به جای نگاه مأیوسانه بش، باید به عنوان قاعده بازی بش نگاه کرد.