Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
قرآن دیگه متعلق به آدم‌های معمولی نیست. نامزد سیرک انتخابات میتونه ازش استفاده کنه تا از زن بی‌حجاب تا آمریکا رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنه، اما مردم حق ندارن ازش استفاده کنند تا حکومت اسلامی و همه دلقک‌هاش رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنند. اما این فقط مربوط به ایران نیست. در خارج از ایران هم آپارتاید قرآنی وجود داره. عرب حق داره از قرآن استفاده کنه تا اسراییلی رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنه، اما ایرانی حق نداره از قرآن استفاده کنه تا فلسطینی رو جبهه باطل تعیین کنه.
شاید وقتشه ایرانی‌ها و آدم‌های معمولی قرآن خودشون رو بسازند.
«ما حوصله چهار سال دیگه حرص خوردن رو نداریم».

برای اینجور آدم‌ها حرص نخوردن، اصالت داره. یعنی هدف از خلقت ما این بوده که راه‌های حرص نخوردن رو پیدا کنیم. ولو اینکه نیاز به مشارکت در سیرک داعش رو داشته باشه. اخلاق، ارزش‌ها، ایمان، براشون یا بی‌معنی‌اند، یا اولویت پایین‌تری دارند. اسم این اولویت پایین‌تر رو هم میذارن «پراگماتیسم». اما عرضه‌ی پیدا کردن راه‌های حرص نخوردن هم ندارند. خودشون رو بی‌جهت درگیر یک تناقض غیرضروری کرده‌اند. کاری که کسی که دنبال حرص نخوردنه، هیچوقت انجام نمیده. تناقض غیرضروری اینه که اگه نامزد کذایی، همونی باشه که مانع حرص خوردن میشه، تمام نیروهای نظام علیه‌ش بسیج خواهند شد تا به هیچ هدفی نرسه، و باز باید حرص خورد!
بهرحال به چیزی که براشون اولویت داره نخواهند رسید، و فقط کارنامه خودشون رو ننگین‌تر می‌کنند.
اما این وسط نباید گذاشت خود حرص خوردن رو هم مصادره کنند‌. انسان سالم «باید» حرص بخوره. اما فقط درباره خودش. حرص بخوره ازینکه چرا یک قدم آگاه‌تر از دیروزشه، نه دو قدم. حرص بخوره ازینکه هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونه، و خیلی کارها رو نکرده. حرص بخوره که در برابر اشرار اونجوری که باید مثل یک افعی نیست. نه حرص خوردنی پوچ که فقط روان رو فرسوده کنه. بلکه حرص خوردنی که محرک فعالیت باشه.
به این‌ها باید گفت اتفاقا ما می‌خواهیم چهارسال دیگه هم حرص بخوریم.
یه جا از داستان علی‌بابا صحبت از شهریه که سنت‌شون این بوده که وقتی کسی فوت می‌کرده همسرش رو هم میبردن مینداختن تو یه سوراخی در دل زمین و غذای دو سه روزش هم میدادن بش که همون دو سه روز زنده بمونه و بعد از گرسنگی بمیره. یه جاهایی تو مکزیک هست که ظاهرا چنین حالتی داشته چند قرن پیش، و یه سری رود زیرزمینی جریان داشته و از یه سوراخ‌هایی از سطح زمین می‌شده بش دسترسی داشت، و اون پایین رو یکم جستجو کردن و دیدن قربانگاهه و یه عده رو انداختن اونجا. که برای باستان‌شناس‌ها چیز تازه‌ای نبود. تنها قسمت تازه‌ش این بود که استخوان پسربچه پیدا کردن. تصور رایج این بود که دختران باکره رو قربانی می‌کردن، اما ظاهرا در بچه‌کشی تبعیضی در کار نبوده. احتمال میدن هدف جلب رضایت خدای باران بوده باشه.
بعید نیست نویسنده ابتدایی در سفرهایی که داشته یه چیزهایی دیده یا شنیده، و شکل اصلی قضیه تغییر کرده، یا فقط ازش الهام گرفته. ولی کاملا مشخصه که به عنوان یک سنت منفی بش نگاه می‌کنه. که نشون میده همون موقع هم هر عقیده‌ای رو محترم نمی‌دونستند. ولی لوکال بودن همه باعث می‌شده فرهنگ و سنت‌های عجیب یا منفی دیگران رو، به مثابه بقیه خشونت‌های طبیعت ببینند. یعنی گرفتار جامعه ایکس با فرهنگ ایگرگ شدن رو معادل گرفتار شدن در دریای طوفانی قرار میدادن، و بعد نتیجه می‌گرفتند که بهتره ازشون دور باشیم!
«باید سعی کنم به حرف دیگران اهمیت ندم و روی هدف خودم متمرکز بشم».

این رو الان دارند به عنوان یک ذکر عبادی استفاده می‌کنند. در حالی که کل ساختارش غلطه. اگه لازمه «سعی» کنی به حرف دیگران اهمیت ندی، یعنی داخل یک بازی اشتباهی قرار داری، و توش برنده هم نخواهی شد، که یعنی باز هم اهمیت خواهی داد. فقط ممکنه راه‌هایی برای پرت کردن حواس خودت از حرف دیگران پیدا کنی، و خیال کنی این سعی کردنت بوده که نتیجه داده.
اونی که حرف دیگران براش اهمیت نداره، قبلا از بازی دیگران اومده بیرون و داره یه بازی دیگه رو دنبال می‌کنه. اگه تو بازی آدم‌هایی باشی که خیلی تقلا می‌کنند موقعیت اجتماعی‌شون رو ارتقاء بدن، قواعد بازی ایجاب می‌کنه که به حرف‌شون درباره اینکه چرا موقعیت تو ارتقایی نداشته، اهمیت بدی. یکی هست که ازین بازی دراومده و رفته تو بازی کسانی که براشون ورزش بالاترین دستاورد زندگیه. قاعده اون بازی هم اینه که به حرف ورزش‌کارهایی که ارتقاء سطح ورزشی براشون مهمه اهمیت بده.
تو جزء استثنائات نیستی که حرف هیچ‌کس براشون مهم نباشه. تو به هرحال باید به حرف عده‌ای اهمیت بدی. برای تو، راه اهمیت ندادن به حرف دیگران، عوض کردن آدم‌هاییه که به حرف‌شون اهمیت میدی. آدماتو عوض کن، تا به حرف آدمای قبلی اهمیت ندی. هیچ نیازی به سعی کردن نیست.
کانال من از هر موسسه نظرسنجی و افکارسنجی بهتر کار می‌کنه. شش سال پیش بیشتر سوال‌هایی که ازم می‌پرسیدند درباره چیزهایی بود که متوجه نمی‌شدند و توضیح بیشتر می‌خواستن. الان بیشتر سوال‌ها درباره پوله، و نداشتنش، و افسردگی، و خودکشی (جالبه که احتمال میدن که ممکنه دلم برای کسی بسوزه). نه اثری از سیاست هست نه دین و نه هر مسئله دیگه‌ای. شش سال بعدی، اشعه گایما چنان به سراسر کشور تابانده بشه که همین امروز «خاطره‌ی خوب» محسوب بشه.
Anarchonomy
کانال من از هر موسسه نظرسنجی و افکارسنجی بهتر کار می‌کنه. شش سال پیش بیشتر سوال‌هایی که ازم می‌پرسیدند درباره چیزهایی بود که متوجه نمی‌شدند و توضیح بیشتر می‌خواستن. الان بیشتر سوال‌ها درباره پوله، و نداشتنش، و افسردگی، و خودکشی (جالبه که احتمال میدن که ممکنه…
با این استدلال، حرفی از خودکشی و فغان اقتصادی هم نباید می‌بود، چون هم تکراری‌اند، هم پوئینت‌لس. چون کسی که بخواد خودش رو بکشه نه با کسی مشورت می‌کنه، نه قبلش روضه میخونه.
Been there, done that.
هیچ‌کس به اندازه من نمیتونه از خودکشی دفاع کنه. هم از جنبه منطقی، هم از جنبه واقعیات ایران، هم از جنبه زندگی شخصی‌. خود ارسطو رو هم بذارید جلوم تا من له خودکشی استدلال کنم و اون علیه‌ش، من می‌برم. فکر می‌کنید این اغراق بزرگیه، ولی کاملا مطمئنم که می‌برم. اما هرچی نوشتم برعکسش، و در تقبیح خودکشی بوده‌. چون آزردگی‌های من با اینکه خیلی بزرگند، بزرگتر از خودم نیستند. شما به بن‌بست نخورده‌اید، که نه به دین فکر کنید نه سیاست. شما صرفا آزرده‌اید، و مشکل اینه که آزردگی‌هاتون بزرگ‌تر از خودتونه. و چون بزرگ‌تر از خودتونه، در سال‌های آینده حال‌تون به مراتب، و به مراتب، بدتر خواهد شد.
اگه میخوای بدونی چقدر میتونی به عنوان یک انسان، ترسناک باشی، همین عکس کافیه. چون همه کاراکترهای توی این عکس در تو هم تعبیه شده. ولی یا فعلا خاموشه، یا شانس آوردی تا الان که بروز پیدا نکرده.
آدمی که فلاکت خودش رو برای کسی که مسئول فلاکتشه نشون میده، و به جای خدا ازون میخواد تا مشکلش رو حل کنه. کسی که خدا رو نشناسه، گرگ رو هم نمیشناسه.
مردی که میذاره زن دادخواهی کنه، نه چون اون رو با خودش برابر می‌بینه. چون فکر می‌کنه زن بهتر میتونه دل بسوزونه، و الان نیاز داریم برامون دل بسوزونند.
مردی که آدم‌ها رو توی تنور ایدئولوژیش انداخته، و از خاکسترشون دلش به درد میاد. چون هم میخواد خاکستر کنه، هم ثواب گریه برای خاکستر رو بدست بیاره.
و آدم‌هایی که از مواجه پتک ظالم، و سندان مظلومی که سال‌هاست ضربه پتک رو پذیراست، فیلم می‌گیرند، چون از صدای تیک‌تاک‌وار کارگاه آهنگری که انگار کار ساعتی چندهزارساله رو می‌کنه خوششون میاد، چون میتونند بگن «تا بوده همین بوده» و ازش بگذرند.
وقتی آرامکو اومد تو بازی، گفتن وای بزرگترین جذب سرمایه تاریخ، وای یک تریلیون دلار، وای نفت همچنان میتازد. شرکت‌های تکنولوژی یه جوری پشت سر گذاشتنش که اگه پلی‌استیشن بود دسته رو پرت می‌کرد می‌گفت خرابه رو دادین به من.
خام‌فروشی، خام‌فروشیه. حتی اگه ابعادش نجومی باشه، حتی اگه پیشرفته باشه، و حتی اگه در بهینه‌ترین حالت خودش باشه.
Anarchonomy
با این میانگین از آی‌کیو مواجهم.
عزیزم من «جاء من اقصی المدینه» هستم، نه یکی از شما. ولی اهمیتی نداره اگه فکر کنی جزیی از شما هستم. خیلی ریلکس فکر کن هستم، چه دردی ازت دوا می‌کنه؟ تایتانیک داره با زاویه چهل و پنج درجه میره پایین، شما دنبال اینی که کی تو تیم شماست؟ دنبال شعار «نترسید، ما همه باهم هستیم» هستی؟
وقتی توی کابین‌تون آب بیاد بالا، نه من کنارتون هستم نه یک بت‌من، نه آکوامن ازون زیر میاد کف پاتون رو هل میده بالا، نه هیچ‌کس دیگه‌ای. از این قالب ایرانی-اسطوره‌ای بیرون بیایید و از تمرکز روی اشخاص دست بردارید. مثل معتادهایی هستید که باید دست و پاش رو به تخت بست تا فکر کردن به «شخص» رو بذاره کنار. من حتی شخص هم نیستم. یک اکانتم که فردا ممکنه حذف بشه و توی کوره سایبری به خاکستر دیجیتال تبدیل بشه. به فکر خودتون و زن و بچه‌تون باشید و یه قایق براشون پیدا کنید.
وقتی صحبت از حافظه تاریخی میشه، معمولا توقع اینه که چهل پنجاه سال رو به خاطر بیاریم، که بعد بفهمیم کی قبلا کی بود. عقب‌تر ازون نمیرن. چون اگه برن کار یکم سنگین میشه. مثل همین گزاره «فرق دارد چه کسی در پاستور باشد». که گوینده دارد به صورت مطلق زر می‌زند، چون فرق ندارد. اما قصه این گزاره مال این چهل پنجاه سال نیست. هزار سال پیش هم نخبه ایرانی می‌گفت «فرق دارد چه کسی دست راست خلیفه باشد». بعد برای به قدرت رسیدن اون فرد دست راست، زحمت می‌کشید و می‌‌جنگید و حالا با اتفاقاتی که قسمتیش شانس بود، به دست راست خلیفه تبدیل می‌شد. بعد در تایمی که اون فرد، دست راست خلیفه بود، فرصت می‌کرد کار انجام بده. مثلا مکتب بسازه، آب‌انبار بسازه، کاروانسرا بسازه، سیستم دیوانسالاری رو سر و سامان بده. تا اینجای کار به نظر می‌رسید منطقش درسته: یک مقدار زور زدیم و آدم درست‌تر رو در دارالخلافه بغل خلیفه نشاندیم، و چهارتا کار توانستیم انجام بدیم! اما داستان همونجا تموم نمی‌شد. زیرآب اون آدم درست‌تر که تونسته بود دست راست خلیفه‌ش کنه، زده می‌شد. و یا حتی خیلی ساده‌تر، بیمار می‌شد و خیلی زود از دنیا می‌رفت. بلافاصله بعد ازینکه یک نفر دیگه جاش رو می‌گرفت تنبیهش می‌کرد، چون عامل به قدرت رسیدن دست راست قبلی بوده. سپس مکتب‌خانه و رصدخانه و آب‌انبار به حال خودشون رها می‌شدند، و یا عمدا تخریب می‌شدند. سیستم دیوانسالاری هم زیر و رو می‌شد، یه عده زیادی دور ریخته می‌شدند، و یه عده دیگه‌ای جاشون رو می‌گرفتند. و در تاریخ‌مون تعداد زیادی از این سیکل‌ها رو داشته‌ایم. که همگی برمی‌گشت به اینکه «فرق دارد کی در پاستور باشد». چون قرن‌هاست که معیارمون آجره، نه استقرار سیستم پایدار. وقتی آدم به اصطلاح درست، دست راست خلیفه می‌شد، چندتا کار انجام می‌شد و در نتیجه آجر روی آجر چیده می‌شد. می‌گفتند بفرما، دیدی فرق داشت؟ این دیوار قبلا اینجا نبود، این پل قبلا اینجا نبود، این خزینه قبلا اینجا نبود، ولی حالا هست. پس فرق داره. چون معیارش آجره. غافل ازینکه همون آجرها رو هم سیستم انسانی سرپا نگه میداره، نه ملات. زلزله، خشکسالی، طوفان، سیل، و هیچ عارضه طبیعی دیگه‌ای نمیتونه همه کارهای انجام شده رو به اندازه فقدان سیستم پایدار نابود کنه.
به عنوان زن ازینکه شش نئاندرتال نر نشسته‌اند درباره اینکه باید با زن چه کرد برنامه ارائه میدن، این برداشت رو داره که دارند به صورت ویژه باش دشمنی می‌کنند. آره، نه فقط این شش دلقک، که خامنه‌ای همونجوری از «مسئله زن» حرف میزنه که هیتلر از «مسئله یهود» حرف می‌زد، و اگه دو سوژه سکس و فرزندآوری نبود، شیعه ایرانی همون راه حلی رو برای زن به کار میبرد که هیتلر برای یهودیان به کار برد. اما برخلاف نازی‌ها، این دشمنی با زن، یک دشمنی ویژه نیست، بلکه یک زیرمجموعه از یک دشمنی بزرگتره. شیعه پوچگرا، با حیات ستیز داره، که یکی از زیرشاخه‌های این ستیز، میشه ستیز با زن.
زیر سایه این پوچگرایی، همیشه و همه‌جا بابت اینکه زنده‌ایم مجبور به عذرخواهی بوده‌ایم! حتی وقتی به یک اداره مراجعه می‌کنی، توقع اینه که بگی «من معذرت می‌خواهم که زنده‌ام، و تنفس دارم، و نیازهایی دارم، لطفا پای این برگه را مهر بزنید که برم». حتی وقتی وارد هتل میشی باید بگی «معذرت میخوام که زنده‌ام و به مسافرت آمده‌ام و پول داده‌ام و یک اتاق از شما گرفته‌ام». وقتی به نمایندگی ماشین میری باید بگی «معذرت میخوام که زنده‌ام و تا زمانی که در قید حیاتم مجبورم جابجا شوم و پول دادم و از شما ماشین خریدم تا جابجا شوم، معذرت میخوام که کار نمی‌کند و آورده‌ام نگاهی بش بیاندازید». خود سربازی خلاصه شده در اینکه «معذرت می‌خوام که زنده‌ام و به صورت پسر به دنیا آمدم. هرطور که صلاح می‌دانید تنبیهم کنید».
کل ساختار این جامعه، و هرچه در اون هست، طوری تنظیم شده که بابت زنده بودنت ازت نفرت داشته باشه و وادارت کنه عذرخواهی کنی. نفرت از زن فقط یک زیرشاخه ازین نفرته.
Anarchonomy
به عنوان زن ازینکه شش نئاندرتال نر نشسته‌اند درباره اینکه باید با زن چه کرد برنامه ارائه میدن، این برداشت رو داره که دارند به صورت ویژه باش دشمنی می‌کنند. آره، نه فقط این شش دلقک، که خامنه‌ای همونجوری از «مسئله زن» حرف میزنه که هیتلر از «مسئله یهود» حرف می‌زد،…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سرباز روس رو میزنند، می‌فهمه جراحتش جدیه، و میدونه قرار نیست کمک بیاد، بدون تعلل به اون یکی میگه تیر خلاص بش بزنه، و اون هم بدون هیچ تعللی میزنه و راهش رو ادامه میده.
زیرش نوشته بودند این رفتار یک انسان نرمال نیست!
اتفاقا این رفتار در چارچوبی که در اون اسیرند کاملا نرماله. یک روس هم در جامعه‌ای به دنیا اومده که باید بابت زنده موندن عذرخواهی کنه، و از دیگران بخواد که عذرخواهی کنند. هیچ‌کدوم ازین دو نفر در چیزی که میخوان و کاری که انجام میدن تعلل نمی‌کنند چون هر دو می‌دونند کجا به دنیا اومدن.
من جای هر دو این‌ها بوده‌ام و می‌دونم چطور کار می‌کنه، و برای همین اصرار دارم که نسل‌های آینده ازین چرخه تباهی‌ و حیات‌ستیزی خارج بشن.
فرض کنید سوال اینه: قراره برای چندسال در یک سلول انفرادی بدون لامپ و نور مصنوعی و به مساحت صد و پنجاه متر مربع حبس بشید. که یعنی معادل یک آپارتمان که از لحاظ مساحتی در همه‌جای دنیا در رده گرانترین‌ها قرار می‌گیره.‌ اما دو نوع ازین سلول وجود داره، که باید یکیش رو انتخاب کنید. یکی ازون‌ها سقف بتنی داره، و دیوارها پنجره دارند. مثلا رو به یک باغچه. اون یکی سقف کاملا شیشه‌ای داره و میشه ابرها رو دید، ولی دیوارها پنجره ندارند.
آدم‌ها اونی که پنجره داره رو انتخاب می‌کنند. چون تغییرات بصری باغچه بیشتر از تغییرات بصری آسمونه و سرعت تغییرات روی برداشت از گذر زمان اثر داره؟ بله، و خیر. اینکه کدومش تغییرات بیشتری داره رو محاسبه می‌کنند، اما به نتیجه محاسبه بایاس دارند. چون در حالت آزاد و خارج از حبس، داخل آپارتمانی زندگی کرده‌اند که سقفش بتنی بوده و دیوارهاش پنجره داشته. اگه این بایاس رو نداشتند ممکن بود محاسبه‌شون نتیجه دیگه‌ای بده، و مثلا، به درستی، نتیجه بگیرن نور طبیعی اونی که سقف شیشه‌ای داره چندین برابر بیشتر ازون یکیه، و هیچ‌چیز در یک سلول انفرادی به اندازه نور زیاد و طبیعی، رنج حبس رو کاهش نمیده.

و این یک شبه پارادوکسه. آدم با اینکه در حال گریز از سلول قبلی خودشه، سلول بعدی رو از جنس سلول قبلی انتخاب میکنه. چون در سلول قبلی، مغز یاد گرفته بود که یه سری از آلارم‌ها رو پس از مدتی بی‌اعتنایی خاموش کنه. اگه صدبار بت بگه اینجا جای خوبی نیست، و اعتنا نکنی، یا راه حلی نداشته باشی، دفعه صد و یکم دیگه نمیگه اینجا جای خوبی نیست. وقتی آلارم خاموش شد، سکان درست به جهت معکوس میچرخه، و ممکنه بعضی مشخصات رو بذاره در لیست دلایلی که اینجا جای خوبی است! مثل وقتی که یه آپارتمان رو بش نشون میدن که خود سازنده برای پنجره‌ها حفاظ فلزی نصب کرده، و تا اون‌ها رو می‌بینه میگه: «چه خوب، لازم نیست خودم نصب کنم». اون آلارم که می‌گفت «پنجره‌ای که حفاظ داره، یعنی تو داخل زندانی، نه دزد» خیلی وقته که خاموش شده. و تو سلول قبلی خاموش شده بود.

یکی از مهم‌ترین سوال‌هایی که هرکس باید از خودش بپرسه اینه که چرا ازین چیزی که ازش خوشم میاد، داره خوشم میاد؟ و جوابش رو فقط خودش داره، نه هیچ‌کس دیگه‌‌ای. اما جوابش قطعا به سلول‌های قبلی که توش حبس بوده برمی‌گرده. بنابراین خروج از سلول به شکل حقیقی رخ نمیده جز اینکه با یک نوع مرگ همراه باشه. مرگ به این معنی که همراه با خروج، آدمی که در اون سلول می‌زیست هم بمیره، و یک آدم دیگه متولد بشه. و خیلی‌ها از مرگ میترسند.
Anarchonomy
فرض کنید سوال اینه: قراره برای چندسال در یک سلول انفرادی بدون لامپ و نور مصنوعی و به مساحت صد و پنجاه متر مربع حبس بشید. که یعنی معادل یک آپارتمان که از لحاظ مساحتی در همه‌جای دنیا در رده گرانترین‌ها قرار می‌گیره.‌ اما دو نوع ازین سلول وجود داره، که باید یکیش…
یه زمانی با دو پسر مجرد آشنا شده بودم که هر دو کار ثابت نداشتند، درآمد هر دو کفاف خوش‌گذرانی‌های روزمره رو میداد اما نه کفاف یک زندگی به اصطلاح سر و سامان یافته رو، هر دو چهره خوب و دخترپسندی داشتند، و هر دو دوست‌داشتنی بودند. یکی‌شون هم‌سن خودم بود و اون یکی شاید بیست سال بزرگتر از ما. اونی که بزرگتر بود اصلا بش نمی‌اومد بیست سال بزرگتر از ما باشه، اما یه جوری با ناموفق بودن زندگیش برخورد ریلکسی داشت که انگار هیچ اثری روی پوست و مو و لبخندش نذاشته. اما اونی که هم‌سن من بود و اول جوانیش به حساب می‌اومد، ازینکه از پتانسیل‌هایی که داره نتونسته استفاده کنه و شکست خورده و آینده‌ای برای خودش متصور نیست خودخوری می‌کرد. اونی که تو همون روزها تصادف کرد و به طرز فجیعی کشته شد، همین پسر بود. تلاش نکردم تصور کنم مامور اورژانس چه صورت له‌شده‌ای رو بیرون کشیده.‌ فقط تلاش کردم یادم بره چه صورت دخترپسندی بود.‌
واکنش عوام اینه که گلچین روزگار عجب خوش‌سلیقه است. ولی واقعیتش اینه که هیچ سلیقه‌ای نداره. خیلی چیزها رندومه، و باید باش کنار اومد. این پسر جوانتر فکر می‌کرد انقدری فرصت داره که بتونه سال‌ها به خودخوری ادامه بده. اما اونی که بیست سال بزرگتر بود و تکون نخورده بود، هیچوقت به فردا و اینکه چقدر زمان داره فکر نمی‌کرد.
مسئله ایجاد تعادل بین «زندگی در اکنون» و «دوراندیش بودن» ما شرقی‌ها رو خفه کرده، که اغلب در اون ناموفقیم. اما یه چیزی بالاتر ازون قرار داره و اون اینه که قفس‌مون رو دوست داریم. خود ناراحتی و دقیقا درگیر ناکامی بودن رو دوست داریم. اینکه رنج بکشیم ازینکه اونجوری که می‌خواستیم نشد، رو یک مشخصه کیفی زندگی می‌بینیم. و بعد پروژه بلند مدت تعریف می‌کنیم: می‌خواهم تا سی سال آینده ازینکه ناموفقم رنج بکشم!
اگه تو محیط ایران به دنیا اومده و بزرگ شده‌اید، کمی در چیزهایی که دوست دارید ادامه پیدا کنه تحقیق و تفحص کنید. حتما کشف خواهید کرد از چیزهایی لذت می‌برید که روتون نمیشه رو کاغذ بنویسید. طوری که ترجیح میدادید یک فتیش جنسی نامعقول بود، و اون رو به جاش می‌نوشتید.
آدم جهان‌سومی خبر نداشت دو گانه انتخاب بین بد و بدتر چیست اساسا. این رو غربی‌‌ها بش یاد دادند. اما نه غربی‌های امروزی. بلکه غربی‌های دویست سال پیش. غربی امروزی وانمود می‌کنه الان بین بایدن و ترامپ حالت بد و بدتر پیش آمده! اما متفکرین غربی از همون قرن نوزده که مخالف دموکراسی بودند، از سلطنت‌طلب گرفته تا لیبرال‌های آنارشیست، مدعی بودند که دموکراسی جز دوگانه بد و بدتر ارمغان دیگه‌ای نداره، نه اینکه گاهی قحط‌الرجال پیش بیاد و چنین حالتی ایجاد بشه. بنابراین اینکه امروز آدم جهان‌سومی برای آدم غربی متأسفه که باید بین بایدن و ترامپ یکی رو انتخاب کنه، در عین اینکه مضحکه، ترحم‌برانگیز هم است. چون هنوز ایراد رو موردی می‌بینه، نه سیستماتیک، و اگه هم موفق بشه سیستماتیک ببینه تازه رسیده به دویست سال پیش غرب!
اگه خارج از ایران هستید و یکم براتون مشکله به خارجی‌ها توضیح بدید که در ایران زمان انتخابات چه می‌گذرد، می‌تونید ازین راهنمایی استفاده کنید:

۱- باید براشون توضیح بدید که ایران حکومت به تعریف عرفی اون نداره. بنابراین بحث درباره اینکه جمهوری است یا خلافت طالبانی است یا دیکتاتوری است یا چه، در موردش موضوعیت نداره. احتمالا به خاطر جنگ اوکراین با گروه واگنر آشنا شده باشند، میتونید بگید یک واگنر مسلمان شیعه بر ایران حکمرانی می‌کنند، اما کاملا یکدست نیستند و سر سهم غنایم با هم اختلاف‌هایی پیدا می‌کنند. یعنی اینطور نیست که پریگوژین‌شون کشته بشه یا حذف بشه، از هم بپاشند. چون نیروی متناظری در برابر خودشون ندارند (نیروی متناظر واگنر در اوکراین، وزارت دفاع روسیه بود).

۲- باید براشون توضیح بدید که واگنر شیعی به خاطر گرایشات مذهبی ایدئولوژیکش، بدون اینکه نیاز داشته باشه به تأیید مردم، دائما تأیید مردم رو گدایی می‌کنه، چون در چارچوب اون مذهب خاص، بیعت جایگاه ویژه‌ای داره و بخش مهمی از بیوگرافی شخصیت‌های تاریخ اون مذهب با بیعت‌گیری گره خورده. بنابراین حتی در بی‌معنی ترین پانتومیم‌های دموکراتیک دنبال شبیه‌سازی بیعت هستند و براش از بودجه و آبروی خودشون هزینه می‌کنند.

۳- باید براشون توضیح بدید که ایرانی‌ها، برخلاف کشورهای استبدادزده همسایه‌ و منطقه، خودشون رو منفک از حکومت‌ها نمی‌بینند، حتی زیر سایه استبداد مطلقه که تمام آزادی‌ها و اختیارات سیاسی ازشون سلب شده، و ذهنیت‌شون اینه که در حال بازی با حاکمان هستند و در این راستا یک‌سری گیم تئوری هم ابداع کرده‌اند و ازون تئوری‌ها پیروی می‌کنند. بنابراین از بیرون این بازی، به نظر میاد که جاهایی در حال همکاری و همراهی با حاکم هستند، اما در داخل بازی، همه اون همکاری‌ها و همراهی‌ها یک نوع تاکتیکه.
Anarchonomy
فقط یک کمونیست می‌تونه انتخابات ایران رو بذاره کنار بقیه انتخابات‌های جهان، طوری که به نظر برسه بخشی از یک مجموعه‌ست. مشابه همین کار رو در مورد اسراییل هم انجام میده و ارتشش رو هم‌ارز وحوش سپاه قرار میده. سپاهی که بچه‌های مملکت خودمون رو می‌کشه. البته اینکه…
قوه قضاییه آمریکا هم با آسانژ معامله کرد. اینم نشانه برنده شدن فاشیست‌هاست؟ این هم نشانه اینه که استقلال قوا وجود نداره؟ یا به خاطر «خدمات» آسانژ به دولت‌ستیزها، استثنائا نشانه هیچ‌کدوم این‌ها نیست؟
یکی تو‌ سایت زنان قاجار عکس نیر معظم رو می‌بینه و براش جالب میاد، چون با بقیه چهره‌های کلیشه‌ای عکس‌های قاجاری فرق داشته، بعد میذاره تو اینستاگرام. بعد یکی به نام امیرعلی قاجار دولو میاد میگه مادربزرگمه! ظاهرا ساکن ایتالیاست.