هرکس یقینا اشتباهات فاحشی داشته در عمر خودش و من هم داشتهام. فعلا سه تا ازونها رو به عنوان تجربه در اختیار شما میذارم که قیمت ندارند. هیچجا نیست که یک گونی پر از پول ببرید و بتونید بخریدشون، و من مجانی تقدیم میکنم:
- برای سنجش اینکه یک آدم قابل اعتماده یا نه، صبر میکردم تا ضعفش رو ببینم، و اگه نمیدیدم نتیجه میگرفتم میشه بش اعتماد کرد.
اما اینجوری کار نمیکنه. نقاط قوت، سریع خودشو نشون میده، و ضعف خیلی دیر. چون معمولا میتونند بروزش رو خیلی کش بدن. و هرچی بیشتر کش پیدا کنه، یعنی چیز خطرناکتری پنهان شده بوده. اگه خیلی زود ضعفها رو ندیدی، یعنی قابل اعتماد نیست.
- فرض رو بر این گذاشتم که اگه آدمهای دنیا ده نفر باشند، نه نفرشون حاضر نمیشن بم تیر خلاص بزنند، ولی یک نفرشون بدون تعلل میزنه، پس برنامه اینه که ازون یک نفر دوری کنم تا به پستش نخورم، و این یعنی مواظب خود بودن.
اما اینجوری کار نمیکنه. نه نفرشون اگه تحمیل یا حتی انگیزه باشه، میزنند، و فقط یک نفرشون تعلل میکنه. و اون نه نفر یعنی همه. پدر، برادر، همسر، فرزند، دوست، همکار، و هر شخص رندوم دورتری.
با این پیشفرض ترسناک نمیشه زندگی کرد؟ به من مربوط نیست. مشکل خودته.
- وقتی که میشد، سرپرستی کسی رو به عهده نگرفتم. چون فکر میکردم آدم باید پدر بشه، تا پدر کسی باشه، یا باید خیلی پولدار باشه تا یک بچه رو به فرزندخواندگی قبول کنه، یا باید از مسیرهای عرفی و قانونی انجامش داد، یا کلا نیاز به یک سری دارایی داره. که همه اینها به نظر خیلی دور میاومد، بنابراین از ذهنم خارج شد. اما نباید به هیچکدوم اینها اهمیت میدادم. حتی تعهد به سرزدنهای هفتگی، یا بازی کردن هفتگی، یا درس دادن، یا چیزهای خیلی کوچک خریدن، شروع خوبی میتونست باشه، و شاید کافی. حیات انسان بدون بعهده گرفتن سرپرستی یکی دیگه، ناقصه.
- برای سنجش اینکه یک آدم قابل اعتماده یا نه، صبر میکردم تا ضعفش رو ببینم، و اگه نمیدیدم نتیجه میگرفتم میشه بش اعتماد کرد.
اما اینجوری کار نمیکنه. نقاط قوت، سریع خودشو نشون میده، و ضعف خیلی دیر. چون معمولا میتونند بروزش رو خیلی کش بدن. و هرچی بیشتر کش پیدا کنه، یعنی چیز خطرناکتری پنهان شده بوده. اگه خیلی زود ضعفها رو ندیدی، یعنی قابل اعتماد نیست.
- فرض رو بر این گذاشتم که اگه آدمهای دنیا ده نفر باشند، نه نفرشون حاضر نمیشن بم تیر خلاص بزنند، ولی یک نفرشون بدون تعلل میزنه، پس برنامه اینه که ازون یک نفر دوری کنم تا به پستش نخورم، و این یعنی مواظب خود بودن.
اما اینجوری کار نمیکنه. نه نفرشون اگه تحمیل یا حتی انگیزه باشه، میزنند، و فقط یک نفرشون تعلل میکنه. و اون نه نفر یعنی همه. پدر، برادر، همسر، فرزند، دوست، همکار، و هر شخص رندوم دورتری.
با این پیشفرض ترسناک نمیشه زندگی کرد؟ به من مربوط نیست. مشکل خودته.
- وقتی که میشد، سرپرستی کسی رو به عهده نگرفتم. چون فکر میکردم آدم باید پدر بشه، تا پدر کسی باشه، یا باید خیلی پولدار باشه تا یک بچه رو به فرزندخواندگی قبول کنه، یا باید از مسیرهای عرفی و قانونی انجامش داد، یا کلا نیاز به یک سری دارایی داره. که همه اینها به نظر خیلی دور میاومد، بنابراین از ذهنم خارج شد. اما نباید به هیچکدوم اینها اهمیت میدادم. حتی تعهد به سرزدنهای هفتگی، یا بازی کردن هفتگی، یا درس دادن، یا چیزهای خیلی کوچک خریدن، شروع خوبی میتونست باشه، و شاید کافی. حیات انسان بدون بعهده گرفتن سرپرستی یکی دیگه، ناقصه.
از سالها پیش، یعنی از زمان دلار ۹۰۰ تومنی، به دوستان و فالوعرهای دختر بهرهمند از زیبایی، و گاه پسر، پیشنهاد میکردم از ایران برن و مدل تبلیغاتی بشن. و فکر میکردند دارم دستشون میندازم. اما گوش نکردند و پشیمان شدند. معمولا هم با این عدم اعتماد به نفس ایرانی که «برو بابا من سبزه کله سیاه رو میخوان چیکار». و این برای زمانی بود که عرضه مدل در بازار مثل الان نبود که برای ثبتنام و تست و مصاحبه برای برند زارا، صف وایسن. الان غیر از همون عدم اعتماد به نفس کلاسیک، و غیر از «بابا الان صف وایمیسن، کی نوبت به من میرسه»، یک بهانه دیگه هم اضافه شده: «دیگه دیره، الان با هوش مصنوعی مدل میسازن، پرفکت. کی آدم میخواد دیگه؟». و باز هم در اشتباهند، چون هنوز آدمیزاد رو نشناختهاند.
اینکه هوش مصنوعی شغل خیلیها رو ازشون میگیره، واقعیت غیرقابل انکاره. همین الانش که پرفرمنسش در حدی نیست که نشه تشخیص داد ویدئو ساخته شده از یک آدم واقعی گرفته نشده، حداقل یک برند با مدلهای زنده جایگزینش کرده، چون کارمندانش دیگه اعصاب یکی بدو کردن با دخترها رو نداشتن. چون مدل ساخته شده توسط هوش مصنوعی، میتونه بیست و چهارساعت برقصه، و جیک هم نزنه، و سر پول چونه هم نزنه.
اما این همه داستان نیست.
اگه یکی با ماشینش، که شیشهها رو داده پایین و صدای ضبط رو بلند کرده، از جایی عبور کنه در حالی که داره یه آهنگ تکنوازی گیتار پخش میکنه، کسی نمیاد بگه بیا این ۲۰ دلار، مرسی که یک تکنوازی متحرک رو برامون آوردی! اما کنار همون خیابون ممکنه ۲۰ دلار بذارن تو کاسه کسی که نشسته داره گیتار میزنه. هر دو دارن صدا ایجاد میکنند، و هر دو صدا کار هنرمندانه هستند، اما یکیش رو نمیخوان، و ممکنه فحش هم بش ببندن.
چون مردم دنبال معجزه هستند. اینکه یکی بلد باشه گیتار بزنه، و خوب هم بزنه، یه معجزهست (از لحاظ تبدیل موجودی که نمیتونسته با دستان خودش غذا بخوره و مادرش میذاشته دهنش، به موجودی که بلده چنین کار پیچیدهای با دستاش انجام بده). اما پخش آهنگ از توی ماشین معجزه نیست، چون خرجش چرخوندن کلید ولوم ضبطه. مردم میدونند که چرخوندن کلید ولوم ضبط رو خودشون هم میتونند انجام بدن، بنابراین هیچ جذابیتی براشون نداره. اینکه ویدئوهای ساختن چیزها، مثل ساخت چاقو، یا بافتن کیف حصیری، یا تراشیدن چوب، یا خطاطی، یا حتی چسباندن روکش ضدخش روی بدنه ماشین، در یوتیوب بازدیدهای میلیونی میگیره برای اینه که مردم دوست دارند معجزه ببینند. چون کارهاییه که خودشون نمیتونند انجام بدن.
اگه پشت فرمون باشم و جاده روبرو تا کیلومترها جلوتر یک مسیر صاف از وسط برهوت باشه، اگه هوش مصنوعی از روی تقویم و دمای هوا و تصویر جاده حدس بزنه چه ژانری از آهنگ تناسب داره، و همون لحظه یکی برام بسازه و پخش کنه، تا خوابم نبره، و اگه درست تشخیص داده باشه و خوشم بیاد، با کمال رضایت یه مبلغی ماهیانه براش پرداخت خواهم کرد، و هیچ اهمیتی برام نداره که یک انسان اون آهنگ رو ساخته یا یک ماشین. اما اگه تو همون ماشین یکی کنار دستم نشسته باشه، و از جیبش یه سازدهنی دربیاره و شروع کنه به زدن، ضبط رو خاموش میکنم و به اون گوش میدم. نه به این دلیل که این واقعیه و آهنگ ضبط واقعی نیست، که تا وقتی امواج صوتی وارد گوشم میشه هر دو واقعیاند، و نه به این دلیل که یکیش زندهست و یکیش نیست، که برای منی که حواسم به جادهست، فرقی نداره؛ بلکه به این دلیل که با اون سازدهنی علاوه بر اینکه خوابم نمیبره، معجزه هم میبینم.
چهره خوب و بدن خوب هم معجزهست، و همینطور سالم نگهداشتنشون.
مردم با کولهباری از حسادتها زندگی میکنند، اما همزمان از دیدن معجزه در دیگران، کیف میکنند. چون بشون این حس رو میده که خودشون هم میتونند صاحب معجزه باشند. اگه در اون موضوع نشد، در یک موضوع دیگه.
اینکه هوش مصنوعی شغل خیلیها رو ازشون میگیره، واقعیت غیرقابل انکاره. همین الانش که پرفرمنسش در حدی نیست که نشه تشخیص داد ویدئو ساخته شده از یک آدم واقعی گرفته نشده، حداقل یک برند با مدلهای زنده جایگزینش کرده، چون کارمندانش دیگه اعصاب یکی بدو کردن با دخترها رو نداشتن. چون مدل ساخته شده توسط هوش مصنوعی، میتونه بیست و چهارساعت برقصه، و جیک هم نزنه، و سر پول چونه هم نزنه.
اما این همه داستان نیست.
اگه یکی با ماشینش، که شیشهها رو داده پایین و صدای ضبط رو بلند کرده، از جایی عبور کنه در حالی که داره یه آهنگ تکنوازی گیتار پخش میکنه، کسی نمیاد بگه بیا این ۲۰ دلار، مرسی که یک تکنوازی متحرک رو برامون آوردی! اما کنار همون خیابون ممکنه ۲۰ دلار بذارن تو کاسه کسی که نشسته داره گیتار میزنه. هر دو دارن صدا ایجاد میکنند، و هر دو صدا کار هنرمندانه هستند، اما یکیش رو نمیخوان، و ممکنه فحش هم بش ببندن.
چون مردم دنبال معجزه هستند. اینکه یکی بلد باشه گیتار بزنه، و خوب هم بزنه، یه معجزهست (از لحاظ تبدیل موجودی که نمیتونسته با دستان خودش غذا بخوره و مادرش میذاشته دهنش، به موجودی که بلده چنین کار پیچیدهای با دستاش انجام بده). اما پخش آهنگ از توی ماشین معجزه نیست، چون خرجش چرخوندن کلید ولوم ضبطه. مردم میدونند که چرخوندن کلید ولوم ضبط رو خودشون هم میتونند انجام بدن، بنابراین هیچ جذابیتی براشون نداره. اینکه ویدئوهای ساختن چیزها، مثل ساخت چاقو، یا بافتن کیف حصیری، یا تراشیدن چوب، یا خطاطی، یا حتی چسباندن روکش ضدخش روی بدنه ماشین، در یوتیوب بازدیدهای میلیونی میگیره برای اینه که مردم دوست دارند معجزه ببینند. چون کارهاییه که خودشون نمیتونند انجام بدن.
اگه پشت فرمون باشم و جاده روبرو تا کیلومترها جلوتر یک مسیر صاف از وسط برهوت باشه، اگه هوش مصنوعی از روی تقویم و دمای هوا و تصویر جاده حدس بزنه چه ژانری از آهنگ تناسب داره، و همون لحظه یکی برام بسازه و پخش کنه، تا خوابم نبره، و اگه درست تشخیص داده باشه و خوشم بیاد، با کمال رضایت یه مبلغی ماهیانه براش پرداخت خواهم کرد، و هیچ اهمیتی برام نداره که یک انسان اون آهنگ رو ساخته یا یک ماشین. اما اگه تو همون ماشین یکی کنار دستم نشسته باشه، و از جیبش یه سازدهنی دربیاره و شروع کنه به زدن، ضبط رو خاموش میکنم و به اون گوش میدم. نه به این دلیل که این واقعیه و آهنگ ضبط واقعی نیست، که تا وقتی امواج صوتی وارد گوشم میشه هر دو واقعیاند، و نه به این دلیل که یکیش زندهست و یکیش نیست، که برای منی که حواسم به جادهست، فرقی نداره؛ بلکه به این دلیل که با اون سازدهنی علاوه بر اینکه خوابم نمیبره، معجزه هم میبینم.
چهره خوب و بدن خوب هم معجزهست، و همینطور سالم نگهداشتنشون.
مردم با کولهباری از حسادتها زندگی میکنند، اما همزمان از دیدن معجزه در دیگران، کیف میکنند. چون بشون این حس رو میده که خودشون هم میتونند صاحب معجزه باشند. اگه در اون موضوع نشد، در یک موضوع دیگه.
Anarchonomy
از سالها پیش، یعنی از زمان دلار ۹۰۰ تومنی، به دوستان و فالوعرهای دختر بهرهمند از زیبایی، و گاه پسر، پیشنهاد میکردم از ایران برن و مدل تبلیغاتی بشن. و فکر میکردند دارم دستشون میندازم. اما گوش نکردند و پشیمان شدند. معمولا هم با این عدم اعتماد به نفس ایرانی…
آیا ممکن است چیزی که ما معجزه میبینیم، و جذبش میشویم، برای آدمهای آینده معجزه نباشد؟
بله، میشه. ساموراییها یک مثال از همین واقعیت بودند. اون چیزی که از دست دادن، فقط امتیازات نظام فئودالی نبود. نسل جدید امتیازی در هنر سامورایی بودن نمیدید، و دنبال این بود که حرفه رو از خارجیها یاد بگیره.
ممکنه در آینده، که بچهها از روزی که چشم باز میکنند موسیقی ساخته شده توسط ماشین به گوششون میخوره، هیچ امتیازی در یک اجرای زنده با ساز نبییند. اما در اون صورت هم معنیش این خواهد بود که مصداق معجزه رو در چیزهای دیگری میبینند. که ردی از اثرش همین الان هم پیداست: برخلاف نسلهای گذشته که رقص رو نمایش تناسب بدنی در نظر میگرفت، سینک شدن با هر آهنگ رندومی رو امتیاز بدن حساب میکنند. و الان روبوت دنس پرطرفدارترین در بین نوجوانهاست. اگه اجرای نفرات تاپ همین روبوت دنس رو به یک آدم مسن نشون بدی بش میخنده، یا فکر میکنه یک برنامه فکاهیه. در حالی که برای نوجوانی که دنبالش میکنه، یک اجرای حماسی و شاهکاره.
در مورد زیبایی بدن هم، پرسپشن میتونه روی اینکه چقدر معجزه به حساب بیاد تأثیر بذاره. اگه چشمان «دختر افغان» که استیو مککوری عکسش رو گرفت و ماندگار شد، مشکی بود، باز هم همینقدر توجه دنیا رو جلب میکرد؟ چشم روشن با پرسپشن دنیا از آدم افغانی جور در نمیاومد، بنابراین خود اینکه اونجا هم آدم چشم روشن هست، معجزه بودن این بدن رو تقویت کرد.
بله، میشه. ساموراییها یک مثال از همین واقعیت بودند. اون چیزی که از دست دادن، فقط امتیازات نظام فئودالی نبود. نسل جدید امتیازی در هنر سامورایی بودن نمیدید، و دنبال این بود که حرفه رو از خارجیها یاد بگیره.
ممکنه در آینده، که بچهها از روزی که چشم باز میکنند موسیقی ساخته شده توسط ماشین به گوششون میخوره، هیچ امتیازی در یک اجرای زنده با ساز نبییند. اما در اون صورت هم معنیش این خواهد بود که مصداق معجزه رو در چیزهای دیگری میبینند. که ردی از اثرش همین الان هم پیداست: برخلاف نسلهای گذشته که رقص رو نمایش تناسب بدنی در نظر میگرفت، سینک شدن با هر آهنگ رندومی رو امتیاز بدن حساب میکنند. و الان روبوت دنس پرطرفدارترین در بین نوجوانهاست. اگه اجرای نفرات تاپ همین روبوت دنس رو به یک آدم مسن نشون بدی بش میخنده، یا فکر میکنه یک برنامه فکاهیه. در حالی که برای نوجوانی که دنبالش میکنه، یک اجرای حماسی و شاهکاره.
در مورد زیبایی بدن هم، پرسپشن میتونه روی اینکه چقدر معجزه به حساب بیاد تأثیر بذاره. اگه چشمان «دختر افغان» که استیو مککوری عکسش رو گرفت و ماندگار شد، مشکی بود، باز هم همینقدر توجه دنیا رو جلب میکرد؟ چشم روشن با پرسپشن دنیا از آدم افغانی جور در نمیاومد، بنابراین خود اینکه اونجا هم آدم چشم روشن هست، معجزه بودن این بدن رو تقویت کرد.
Anarchonomy
نمیدونید «لوپ بلژیکی» دانشگاه در ایران چیه؟ من براتون توضیح میدم. سال هفتاد و هشته. دو سال از دوم خرداد گذشته و دانشجو فکر میکنه پس از دوره خفقان رفسنجانی، نظام با فشار از پایین، که خرجش فقط پیادهروی تا محل اخذ رأی و انداختن یک کاغذ در یک صندوق بقچهپیچ…
قبلا اسمش رو گذاشته بودم «لوپ بلژیکی» و تازه دارید باش آشنا میشید.
فقط یک کمونیست میتونه انتخابات ایران رو بذاره کنار بقیه انتخاباتهای جهان، طوری که به نظر برسه بخشی از یک مجموعهست. مشابه همین کار رو در مورد اسراییل هم انجام میده و ارتشش رو همارز وحوش سپاه قرار میده. سپاهی که بچههای مملکت خودمون رو میکشه. البته اینکه حرص میخوره در اروپا هم دیگه کسی به کمونیستها رأی نمیده، در تنش احساسی که منجر به این یککاسهکردنها شده، بیتأثیر نیست.
اما مبادله یک آدمکش، نقض استقلال قوا نیست. اگه قوه مجریه سوئد هیچ دخالتی هم نداشت، باز ممکن بود این مبادله انجام بشه. چون اگه از مردم سوئد نظرسنجی بشه که موافق این کار هستند یا نه، اکثریت میگفتند موافقند. اینکه تازه الان کشف کردهاند که دموکراسی وسیلهای برای تحقق امر درست نیست، بیسوادی رو نشون میده. دموکراسی درباره کنترل استیته، و بهترین روش انجامش است. تا وقتی استیت (کشور) هست، هرکی نمیخواد دموکراسی برقرار باشه، فاشیسته.
اما مبادله یک آدمکش، نقض استقلال قوا نیست. اگه قوه مجریه سوئد هیچ دخالتی هم نداشت، باز ممکن بود این مبادله انجام بشه. چون اگه از مردم سوئد نظرسنجی بشه که موافق این کار هستند یا نه، اکثریت میگفتند موافقند. اینکه تازه الان کشف کردهاند که دموکراسی وسیلهای برای تحقق امر درست نیست، بیسوادی رو نشون میده. دموکراسی درباره کنترل استیته، و بهترین روش انجامش است. تا وقتی استیت (کشور) هست، هرکی نمیخواد دموکراسی برقرار باشه، فاشیسته.
نگاه مرکزگرا و امپراتوریپرست آدمها رو به شکل کلونی زنبور میبینه، که همهشون تو یه کندو هستن، با هم حرکت میکنند، و دنبال یک چیز هستند. و کار امپراتور اینه که این کندوها رو تحت کنترل داشته باشه.
و گرنه خارج ازین نگاه بیمعنی، کاملا طبیعیه که دقیقا از جایی که زنستیزی ریشهداره، شعار مترقی بیرون بیاد. چون کثافتی وجود داره، آنتیکثافتی هم ظهور میکنه. مسیحیان مترقی درست از همون جاهایی سر برآوردند، که کشیش صبحها حکم زنده پوست کندن مجرم رو صادر میکرد، دم ظهر قسمتی از مساحت بهشت رو به نام میزد و پول میگرفت، و شب با پسر شاه شام میخورد.
نگاه مرکزگرای امپراتوریپرست به آدمهایی که در مجاورت کثافتند میگه «شما نمیتونید خلاف چیزی که در اون پرورانده شدهاید از آب در بیایید»، که این فرقی با انکار موجودیت فرد نداره.
و گرنه خارج ازین نگاه بیمعنی، کاملا طبیعیه که دقیقا از جایی که زنستیزی ریشهداره، شعار مترقی بیرون بیاد. چون کثافتی وجود داره، آنتیکثافتی هم ظهور میکنه. مسیحیان مترقی درست از همون جاهایی سر برآوردند، که کشیش صبحها حکم زنده پوست کندن مجرم رو صادر میکرد، دم ظهر قسمتی از مساحت بهشت رو به نام میزد و پول میگرفت، و شب با پسر شاه شام میخورد.
نگاه مرکزگرای امپراتوریپرست به آدمهایی که در مجاورت کثافتند میگه «شما نمیتونید خلاف چیزی که در اون پرورانده شدهاید از آب در بیایید»، که این فرقی با انکار موجودیت فرد نداره.
Forwarded from Anarchonomy
آدم مذهبی فکر میکرد کار شاق ابراهیم این بود که حاضر شد چاقو رو تا زیر گلوی پسرش بیاره. چون پسر برای خودشون مهم بود فکر کردند برای ابراهیم هم همینقدر سخت بوده. اما کار شاق ابراهیم این بود که چاقو رو از زیر گلوی پسرش بلند کرد. آدم مذهبی که تا اون مرحله رفته، نمیتونه برگرده. ابراهیم میتونست در هر لحظه فراموش کنه کیه، با اینکه کَس خدا بود. اما آدم مذهبی با اینکه یه هیچکسه نمیتونه فراموش کنه کیه. ابراهیم میتونست خودش رو از هر چیزی بکشه بیرون. آدم مذهبی خودش رو تو هر چیزی پرت میکنه پایین.
فکر میکنم یک روز میاد که برمیگردند به الان ما نگاه میکنند و به وضع تغذیهمون میخندند. نه به خاطر اینکه گوشت میخوریم، یا بعضیهامون اصلا نمیخوریم. نه به خاطر اینکه شکر میخوریم و بعضیهامون اصلا نمیخوریم. بلکه به این دلیل که همهمون غذای همدیگه رو میخوریم! به اینکه چندنفر جمع میشن دور یک سفره و همشون یک نوع غذا میخورند، خواهند خندید. الان دو تا جریان درباره این مسئله که «هرچه میخوریم دارد بلای جانمان میشود» وجود داره. یکیش میگه پاسخ غذای بد، داروئه. و اون یکی میگه همه بلایا از داروئه!
یک روز میاد که همه این صحبتها از موضوعیت میفته. چون از هرکس یک نقشه تهیه میکنند، از ژنش تا دستگاه گوارشش، و هوش مصنوعی برمبنای نقشه بدن خودش میگه باید چه چیزی بخوره. دیگه در رستوران چیزی از منو سفارش نمیدن. بلکه کد نقشه بدنیشون رو وارد میکنند و چیزی که اون روز باید بخورند رو براشون میارن. و اگه خونه باشن و عمدا بخوان آشپزی کنند، شرکتهای تولیدکننده مواد غذایی، مواد خام آماده پخت مطابق با نقشه رو براشون میفرستن.
اون شکل از غذا خوردن انقدر درسته، که این شکلی که الان داریم میخوریم مسخره و بدوی به نظر خواهد اومد.
یک روز میاد که همه این صحبتها از موضوعیت میفته. چون از هرکس یک نقشه تهیه میکنند، از ژنش تا دستگاه گوارشش، و هوش مصنوعی برمبنای نقشه بدن خودش میگه باید چه چیزی بخوره. دیگه در رستوران چیزی از منو سفارش نمیدن. بلکه کد نقشه بدنیشون رو وارد میکنند و چیزی که اون روز باید بخورند رو براشون میارن. و اگه خونه باشن و عمدا بخوان آشپزی کنند، شرکتهای تولیدکننده مواد غذایی، مواد خام آماده پخت مطابق با نقشه رو براشون میفرستن.
اون شکل از غذا خوردن انقدر درسته، که این شکلی که الان داریم میخوریم مسخره و بدوی به نظر خواهد اومد.
Anarchonomy
فکر میکنم یک روز میاد که برمیگردند به الان ما نگاه میکنند و به وضع تغذیهمون میخندند. نه به خاطر اینکه گوشت میخوریم، یا بعضیهامون اصلا نمیخوریم. نه به خاطر اینکه شکر میخوریم و بعضیهامون اصلا نمیخوریم. بلکه به این دلیل که همهمون غذای همدیگه رو میخوریم!…
مردم برای تفریح نمیرن رستوران. برای این میرن که یکی غذای آماده رو بذاره جلوشون. خوشمزگی و تنوع، اشانتیونشه. اما حتی اگه هدف خود تفریح باشه، منافاتی با «مهندسیِ خوردن» نداره. اینکه هرکس از چه مزهای خوشش بیاد هم جزیی از نقشه بدنشه.
پوئینت اینه که الان مردم مشکل گوارشی و انواع حساسیتها رو دارند چون دارند غذای یکی دیگه رو میخورن. بعد برای رفع علائم، به دارو متوسل میشن. مصرف دارو همون برنامه فعلی بدنشون رو هم بهم میریزه. سپس دچار مشکلاتی میشن که هم به خاطر خوردن غذای دیگرانه، و هم عوارض دارو. سپس متوسل به رژیمهای غذایی میشن، که اون هم نسخههای عام هستند، سپس درگیر عوارض اون رژیم میشن. و همینطور عارضه پشت عارضه سوار میشه.
ممکنه بگید همین الان هم مردم میدونند الکل مضره اما باز میخورند، غذایی که مختص نقشه بدن خودشون نباشه هم خواهند خورد. اولا الکل یک استثناست در تاریخ بشر، به خاطر افکتهای ذهنی که ایجاد میکنه. ثانیا مصرف الکل با وجود استثنا بودن هم، مثل گذشته نیست، و خیلیها حذفش کردهاند. ثالثا، منع الکل همیشه از بالا به پایین به جامعه القاء شده. مهندسی خوردن که من میگم چیزیه که خود مردم التماسش خواهند کرد.
پوئینت اینه که الان مردم مشکل گوارشی و انواع حساسیتها رو دارند چون دارند غذای یکی دیگه رو میخورن. بعد برای رفع علائم، به دارو متوسل میشن. مصرف دارو همون برنامه فعلی بدنشون رو هم بهم میریزه. سپس دچار مشکلاتی میشن که هم به خاطر خوردن غذای دیگرانه، و هم عوارض دارو. سپس متوسل به رژیمهای غذایی میشن، که اون هم نسخههای عام هستند، سپس درگیر عوارض اون رژیم میشن. و همینطور عارضه پشت عارضه سوار میشه.
ممکنه بگید همین الان هم مردم میدونند الکل مضره اما باز میخورند، غذایی که مختص نقشه بدن خودشون نباشه هم خواهند خورد. اولا الکل یک استثناست در تاریخ بشر، به خاطر افکتهای ذهنی که ایجاد میکنه. ثانیا مصرف الکل با وجود استثنا بودن هم، مثل گذشته نیست، و خیلیها حذفش کردهاند. ثالثا، منع الکل همیشه از بالا به پایین به جامعه القاء شده. مهندسی خوردن که من میگم چیزیه که خود مردم التماسش خواهند کرد.
Anarchonomy
مردم برای تفریح نمیرن رستوران. برای این میرن که یکی غذای آماده رو بذاره جلوشون. خوشمزگی و تنوع، اشانتیونشه. اما حتی اگه هدف خود تفریح باشه، منافاتی با «مهندسیِ خوردن» نداره. اینکه هرکس از چه مزهای خوشش بیاد هم جزیی از نقشه بدنشه. پوئینت اینه که الان مردم…
ازونجایی که در یک دنیا با بیشمار متغیر هستیم، حتی خود پیشبینیها روی روند رویدادها اثر میذاره. از لحاظ تئوری خیلی کوانتومی به نظر میرسه ولی در دوره نسل ما در مقابل چشمانمون اتفاق افتاد. فیلمسازها توی فیلمهای تخیلیشون مانیتورهای شیشهای نازکی خلق کردند که هم تصویر رو نشون میداد، هم پشتش معلوم بود. هیچ دلیلی برای اینکه چرا در آینده باید چنین چیزی ساخت نداشتند، فقط پیشبینی کردند که ساخته خواهد شد. و الان صفحه نمایشهای ترنسپرنتی داریم که نه شبیه، بلکه دقیقا همون مشخصات رو دارند.
اما الان برای شخصی شدن همهچیز در آینده، دلیل هم داریم، و اون یک دلیل اقتصادیه: بازار مصرف داره به اشباع میرسه.
اگه هنوز رشد اقتصادی بالای یکی دو درصد دیده میشه، برای اینه که هنوز بخشی از جمعیت جهانی از فلاکت بیرون نیومده. وقتی اونها هم به جمع مرفهان اضافه بشن، خیلی از مدلهای کسب و کار دیگه جواب نخواهند داد. رگههایی ازش رو همین الان هم میشه رصد کرد. قنادیها در چین با رشد منفی روبرو شدهاند، و تقصیر رو دارند گردن جوانها میندازن که ازدواج نمیکنند (سه ماهه اول امسال به زیر دو میلیون زوج رسیده). آمار جوری پایین اومده که خرید شیرینی و شکلات برای جشن ورود به مدرسه، بیشتر از خرید شیرینی و شکلات برای جشن عروسی شده. بنابراین صاحب قنادی، که میتونه آدم کمسوادی باشه، دنبال راهحلهایی برای کاستام کردن شیرینیهاست. این شخصیسازی در مرحله بسیار بدوی قرار داره، ولی حتی اون شکلاتفروش هم فهمیده که یک مگاکارخانه میلیونها تن از یک چیز رو تولید کنه و بعد توزیع کنه در هزاران شهر و میلیونها نفر کپی همون چیز رو بخرند، دیگه جواب نمیده.
اما الان برای شخصی شدن همهچیز در آینده، دلیل هم داریم، و اون یک دلیل اقتصادیه: بازار مصرف داره به اشباع میرسه.
اگه هنوز رشد اقتصادی بالای یکی دو درصد دیده میشه، برای اینه که هنوز بخشی از جمعیت جهانی از فلاکت بیرون نیومده. وقتی اونها هم به جمع مرفهان اضافه بشن، خیلی از مدلهای کسب و کار دیگه جواب نخواهند داد. رگههایی ازش رو همین الان هم میشه رصد کرد. قنادیها در چین با رشد منفی روبرو شدهاند، و تقصیر رو دارند گردن جوانها میندازن که ازدواج نمیکنند (سه ماهه اول امسال به زیر دو میلیون زوج رسیده). آمار جوری پایین اومده که خرید شیرینی و شکلات برای جشن ورود به مدرسه، بیشتر از خرید شیرینی و شکلات برای جشن عروسی شده. بنابراین صاحب قنادی، که میتونه آدم کمسوادی باشه، دنبال راهحلهایی برای کاستام کردن شیرینیهاست. این شخصیسازی در مرحله بسیار بدوی قرار داره، ولی حتی اون شکلاتفروش هم فهمیده که یک مگاکارخانه میلیونها تن از یک چیز رو تولید کنه و بعد توزیع کنه در هزاران شهر و میلیونها نفر کپی همون چیز رو بخرند، دیگه جواب نمیده.
Anarchonomy
ازونجایی که در یک دنیا با بیشمار متغیر هستیم، حتی خود پیشبینیها روی روند رویدادها اثر میذاره. از لحاظ تئوری خیلی کوانتومی به نظر میرسه ولی در دوره نسل ما در مقابل چشمانمون اتفاق افتاد. فیلمسازها توی فیلمهای تخیلیشون مانیتورهای شیشهای نازکی خلق کردند…
همین دیروز یکی از خوانندگان کانال که ساکن شیکاگوئه، و قبلا زندگی در آسیای جنوب شرقی هم تجربه کرده، از محلهشون فیلم گرفته و فرستاده و میگفت تو آسیای جنوب شرقی بیشتر شعبه مکدانلد میدیدم تا اینجا که پایتخت خود برنده!
یکی از دلایلش اثر «تغییر موضوع» روی مدل کسب و کاره. مدل مکدانلد در زمانی که consistency غذای آماده، موضوع بود، پول هنگفت ساخت. اینکه همیشه یک کیفیت ثابت و با قیمت ثابت و به صرفه تحویل بگیری، یک موضوع بود. الان دیگه نیست، یا به غلظت گذشته نیست. الان حاضرند بیست درصد قیمت بالاتری بدن، تا دو درصد غذای خاصتر تحویل بگیرند. ازونجایی که کشور آسیای جنوب شرقی، پنجاه سال عقبتر از آمریکاست، هنوز موضوعات قبلی آمریکا براش موضوعه. هرچند که ممکنه دکور و متریال شعبه مکدانلدش، پنجاه سال جلوتر از آمریکا باشه.
یکی از دلایلش اثر «تغییر موضوع» روی مدل کسب و کاره. مدل مکدانلد در زمانی که consistency غذای آماده، موضوع بود، پول هنگفت ساخت. اینکه همیشه یک کیفیت ثابت و با قیمت ثابت و به صرفه تحویل بگیری، یک موضوع بود. الان دیگه نیست، یا به غلظت گذشته نیست. الان حاضرند بیست درصد قیمت بالاتری بدن، تا دو درصد غذای خاصتر تحویل بگیرند. ازونجایی که کشور آسیای جنوب شرقی، پنجاه سال عقبتر از آمریکاست، هنوز موضوعات قبلی آمریکا براش موضوعه. هرچند که ممکنه دکور و متریال شعبه مکدانلدش، پنجاه سال جلوتر از آمریکا باشه.
برای دلقکهای سیرک انتخابات، اقتصاد همانقدر مال خر است که برای خمینی کبیر بود. بنابراین طبیعیه که موضع اقتصادیشون رو از روی کاغذی که آدمهای دیگه براشون نوشتهاند بخونند، و طبیعیه که نوشتههای کاغذشون با همدیگه تناقض داشته باشه چون نویسندههاشون متفاوته، و طبیعیه که متوجه تناقضش نشن وقتی قراره فقط روخوانی کنند. بنابراین طبیعیه که هم بگن نقدینگی خوب است، هم بگن باید جلوش گرفته بشه! دلقک کاری به این چیزها نداره. اومده برنامهش رو اجرا کنه و بره.
چیزی که طبیعی نیست ورود مفاهیم اقتصادی به سفره مردم، به جای پوله! اگه جلوی یک نفر آدم رندوم در خیابانی در یکی از شهرهای اسپانیا رو بگیری و بپرسی نقدینگی چیست و ام۲ چیست، یه جوری بت نگاه میکنه که انگار پنجاه درصد احتمال میده دوربین مخفیه و قراره مسخرهش کنند و بذارن اینستاگرام. در حالی که همون آدم رندوم پساندازی برای بازنشستگی داره که اینکه بره تو یه روستایی در پرتغال یه مزرعه کوچک بخره، که هر هفته بتونه راحت با قطار برگرده اسپانیا برای دیدن بچههاش، جز یکی از گزینههاشه و داره بش فکر میکنه.
سیرک انتخابات در ایران نباید این اشتباه رو ایجاد کنه که فقط انتخابات یک سیرکه. پخمهسالاری و عقلستیزی، موضوعات کلانتری مثل خود اقتصاد رو هم به سیرک تبدیل کرده. مردم همه دکتر و مهندس، واژههای مهندسی و آکادمیک لقلقه ی زبان همه، از رفتگر تا رئیسجمهور همه تئوریسین و آنالیزور.
اما شام و ناهار؟ هیچی.
چیزی که طبیعی نیست ورود مفاهیم اقتصادی به سفره مردم، به جای پوله! اگه جلوی یک نفر آدم رندوم در خیابانی در یکی از شهرهای اسپانیا رو بگیری و بپرسی نقدینگی چیست و ام۲ چیست، یه جوری بت نگاه میکنه که انگار پنجاه درصد احتمال میده دوربین مخفیه و قراره مسخرهش کنند و بذارن اینستاگرام. در حالی که همون آدم رندوم پساندازی برای بازنشستگی داره که اینکه بره تو یه روستایی در پرتغال یه مزرعه کوچک بخره، که هر هفته بتونه راحت با قطار برگرده اسپانیا برای دیدن بچههاش، جز یکی از گزینههاشه و داره بش فکر میکنه.
سیرک انتخابات در ایران نباید این اشتباه رو ایجاد کنه که فقط انتخابات یک سیرکه. پخمهسالاری و عقلستیزی، موضوعات کلانتری مثل خود اقتصاد رو هم به سیرک تبدیل کرده. مردم همه دکتر و مهندس، واژههای مهندسی و آکادمیک لقلقه ی زبان همه، از رفتگر تا رئیسجمهور همه تئوریسین و آنالیزور.
اما شام و ناهار؟ هیچی.
قرآن دیگه متعلق به آدمهای معمولی نیست. نامزد سیرک انتخابات میتونه ازش استفاده کنه تا از زن بیحجاب تا آمریکا رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنه، اما مردم حق ندارن ازش استفاده کنند تا حکومت اسلامی و همه دلقکهاش رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنند. اما این فقط مربوط به ایران نیست. در خارج از ایران هم آپارتاید قرآنی وجود داره. عرب حق داره از قرآن استفاده کنه تا اسراییلی رو به عنوان جبهه باطل تعیین کنه، اما ایرانی حق نداره از قرآن استفاده کنه تا فلسطینی رو جبهه باطل تعیین کنه.
شاید وقتشه ایرانیها و آدمهای معمولی قرآن خودشون رو بسازند.
شاید وقتشه ایرانیها و آدمهای معمولی قرآن خودشون رو بسازند.
«ما حوصله چهار سال دیگه حرص خوردن رو نداریم».
برای اینجور آدمها حرص نخوردن، اصالت داره. یعنی هدف از خلقت ما این بوده که راههای حرص نخوردن رو پیدا کنیم. ولو اینکه نیاز به مشارکت در سیرک داعش رو داشته باشه. اخلاق، ارزشها، ایمان، براشون یا بیمعنیاند، یا اولویت پایینتری دارند. اسم این اولویت پایینتر رو هم میذارن «پراگماتیسم». اما عرضهی پیدا کردن راههای حرص نخوردن هم ندارند. خودشون رو بیجهت درگیر یک تناقض غیرضروری کردهاند. کاری که کسی که دنبال حرص نخوردنه، هیچوقت انجام نمیده. تناقض غیرضروری اینه که اگه نامزد کذایی، همونی باشه که مانع حرص خوردن میشه، تمام نیروهای نظام علیهش بسیج خواهند شد تا به هیچ هدفی نرسه، و باز باید حرص خورد!
بهرحال به چیزی که براشون اولویت داره نخواهند رسید، و فقط کارنامه خودشون رو ننگینتر میکنند.
اما این وسط نباید گذاشت خود حرص خوردن رو هم مصادره کنند. انسان سالم «باید» حرص بخوره. اما فقط درباره خودش. حرص بخوره ازینکه چرا یک قدم آگاهتر از دیروزشه، نه دو قدم. حرص بخوره ازینکه هنوز خیلی چیزها رو نمیدونه، و خیلی کارها رو نکرده. حرص بخوره که در برابر اشرار اونجوری که باید مثل یک افعی نیست. نه حرص خوردنی پوچ که فقط روان رو فرسوده کنه. بلکه حرص خوردنی که محرک فعالیت باشه.
به اینها باید گفت اتفاقا ما میخواهیم چهارسال دیگه هم حرص بخوریم.
برای اینجور آدمها حرص نخوردن، اصالت داره. یعنی هدف از خلقت ما این بوده که راههای حرص نخوردن رو پیدا کنیم. ولو اینکه نیاز به مشارکت در سیرک داعش رو داشته باشه. اخلاق، ارزشها، ایمان، براشون یا بیمعنیاند، یا اولویت پایینتری دارند. اسم این اولویت پایینتر رو هم میذارن «پراگماتیسم». اما عرضهی پیدا کردن راههای حرص نخوردن هم ندارند. خودشون رو بیجهت درگیر یک تناقض غیرضروری کردهاند. کاری که کسی که دنبال حرص نخوردنه، هیچوقت انجام نمیده. تناقض غیرضروری اینه که اگه نامزد کذایی، همونی باشه که مانع حرص خوردن میشه، تمام نیروهای نظام علیهش بسیج خواهند شد تا به هیچ هدفی نرسه، و باز باید حرص خورد!
بهرحال به چیزی که براشون اولویت داره نخواهند رسید، و فقط کارنامه خودشون رو ننگینتر میکنند.
اما این وسط نباید گذاشت خود حرص خوردن رو هم مصادره کنند. انسان سالم «باید» حرص بخوره. اما فقط درباره خودش. حرص بخوره ازینکه چرا یک قدم آگاهتر از دیروزشه، نه دو قدم. حرص بخوره ازینکه هنوز خیلی چیزها رو نمیدونه، و خیلی کارها رو نکرده. حرص بخوره که در برابر اشرار اونجوری که باید مثل یک افعی نیست. نه حرص خوردنی پوچ که فقط روان رو فرسوده کنه. بلکه حرص خوردنی که محرک فعالیت باشه.
به اینها باید گفت اتفاقا ما میخواهیم چهارسال دیگه هم حرص بخوریم.
یه جا از داستان علیبابا صحبت از شهریه که سنتشون این بوده که وقتی کسی فوت میکرده همسرش رو هم میبردن مینداختن تو یه سوراخی در دل زمین و غذای دو سه روزش هم میدادن بش که همون دو سه روز زنده بمونه و بعد از گرسنگی بمیره. یه جاهایی تو مکزیک هست که ظاهرا چنین حالتی داشته چند قرن پیش، و یه سری رود زیرزمینی جریان داشته و از یه سوراخهایی از سطح زمین میشده بش دسترسی داشت، و اون پایین رو یکم جستجو کردن و دیدن قربانگاهه و یه عده رو انداختن اونجا. که برای باستانشناسها چیز تازهای نبود. تنها قسمت تازهش این بود که استخوان پسربچه پیدا کردن. تصور رایج این بود که دختران باکره رو قربانی میکردن، اما ظاهرا در بچهکشی تبعیضی در کار نبوده. احتمال میدن هدف جلب رضایت خدای باران بوده باشه.
بعید نیست نویسنده ابتدایی در سفرهایی که داشته یه چیزهایی دیده یا شنیده، و شکل اصلی قضیه تغییر کرده، یا فقط ازش الهام گرفته. ولی کاملا مشخصه که به عنوان یک سنت منفی بش نگاه میکنه. که نشون میده همون موقع هم هر عقیدهای رو محترم نمیدونستند. ولی لوکال بودن همه باعث میشده فرهنگ و سنتهای عجیب یا منفی دیگران رو، به مثابه بقیه خشونتهای طبیعت ببینند. یعنی گرفتار جامعه ایکس با فرهنگ ایگرگ شدن رو معادل گرفتار شدن در دریای طوفانی قرار میدادن، و بعد نتیجه میگرفتند که بهتره ازشون دور باشیم!
بعید نیست نویسنده ابتدایی در سفرهایی که داشته یه چیزهایی دیده یا شنیده، و شکل اصلی قضیه تغییر کرده، یا فقط ازش الهام گرفته. ولی کاملا مشخصه که به عنوان یک سنت منفی بش نگاه میکنه. که نشون میده همون موقع هم هر عقیدهای رو محترم نمیدونستند. ولی لوکال بودن همه باعث میشده فرهنگ و سنتهای عجیب یا منفی دیگران رو، به مثابه بقیه خشونتهای طبیعت ببینند. یعنی گرفتار جامعه ایکس با فرهنگ ایگرگ شدن رو معادل گرفتار شدن در دریای طوفانی قرار میدادن، و بعد نتیجه میگرفتند که بهتره ازشون دور باشیم!
«باید سعی کنم به حرف دیگران اهمیت ندم و روی هدف خودم متمرکز بشم».
این رو الان دارند به عنوان یک ذکر عبادی استفاده میکنند. در حالی که کل ساختارش غلطه. اگه لازمه «سعی» کنی به حرف دیگران اهمیت ندی، یعنی داخل یک بازی اشتباهی قرار داری، و توش برنده هم نخواهی شد، که یعنی باز هم اهمیت خواهی داد. فقط ممکنه راههایی برای پرت کردن حواس خودت از حرف دیگران پیدا کنی، و خیال کنی این سعی کردنت بوده که نتیجه داده.
اونی که حرف دیگران براش اهمیت نداره، قبلا از بازی دیگران اومده بیرون و داره یه بازی دیگه رو دنبال میکنه. اگه تو بازی آدمهایی باشی که خیلی تقلا میکنند موقعیت اجتماعیشون رو ارتقاء بدن، قواعد بازی ایجاب میکنه که به حرفشون درباره اینکه چرا موقعیت تو ارتقایی نداشته، اهمیت بدی. یکی هست که ازین بازی دراومده و رفته تو بازی کسانی که براشون ورزش بالاترین دستاورد زندگیه. قاعده اون بازی هم اینه که به حرف ورزشکارهایی که ارتقاء سطح ورزشی براشون مهمه اهمیت بده.
تو جزء استثنائات نیستی که حرف هیچکس براشون مهم نباشه. تو به هرحال باید به حرف عدهای اهمیت بدی. برای تو، راه اهمیت ندادن به حرف دیگران، عوض کردن آدمهاییه که به حرفشون اهمیت میدی. آدماتو عوض کن، تا به حرف آدمای قبلی اهمیت ندی. هیچ نیازی به سعی کردن نیست.
این رو الان دارند به عنوان یک ذکر عبادی استفاده میکنند. در حالی که کل ساختارش غلطه. اگه لازمه «سعی» کنی به حرف دیگران اهمیت ندی، یعنی داخل یک بازی اشتباهی قرار داری، و توش برنده هم نخواهی شد، که یعنی باز هم اهمیت خواهی داد. فقط ممکنه راههایی برای پرت کردن حواس خودت از حرف دیگران پیدا کنی، و خیال کنی این سعی کردنت بوده که نتیجه داده.
اونی که حرف دیگران براش اهمیت نداره، قبلا از بازی دیگران اومده بیرون و داره یه بازی دیگه رو دنبال میکنه. اگه تو بازی آدمهایی باشی که خیلی تقلا میکنند موقعیت اجتماعیشون رو ارتقاء بدن، قواعد بازی ایجاب میکنه که به حرفشون درباره اینکه چرا موقعیت تو ارتقایی نداشته، اهمیت بدی. یکی هست که ازین بازی دراومده و رفته تو بازی کسانی که براشون ورزش بالاترین دستاورد زندگیه. قاعده اون بازی هم اینه که به حرف ورزشکارهایی که ارتقاء سطح ورزشی براشون مهمه اهمیت بده.
تو جزء استثنائات نیستی که حرف هیچکس براشون مهم نباشه. تو به هرحال باید به حرف عدهای اهمیت بدی. برای تو، راه اهمیت ندادن به حرف دیگران، عوض کردن آدمهاییه که به حرفشون اهمیت میدی. آدماتو عوض کن، تا به حرف آدمای قبلی اهمیت ندی. هیچ نیازی به سعی کردن نیست.
کانال من از هر موسسه نظرسنجی و افکارسنجی بهتر کار میکنه. شش سال پیش بیشتر سوالهایی که ازم میپرسیدند درباره چیزهایی بود که متوجه نمیشدند و توضیح بیشتر میخواستن. الان بیشتر سوالها درباره پوله، و نداشتنش، و افسردگی، و خودکشی (جالبه که احتمال میدن که ممکنه دلم برای کسی بسوزه). نه اثری از سیاست هست نه دین و نه هر مسئله دیگهای. شش سال بعدی، اشعه گایما چنان به سراسر کشور تابانده بشه که همین امروز «خاطرهی خوب» محسوب بشه.