در ویدئوهایی که از سودان میاد، که دنیا علاقهای نداره به حمام خونش نگاهی بندازه، چون یهودیان هیچ طرف دعوا نیستند، زنان محجبهای دیده میشن که در انتهای طبقهبندی درآمدی دنیا قرار دارند. با اینکه غذا برای خوردن هم به زور گیر میاد، و خود اینکه فردا زنده میمونند یا قتل عام میشن یک سواله، حجاب کامل حفظ میشه. که البته انقدر بیمارگونه نیست که تماما مشکی باشه، بلکه یک حجاب پر از رنگه.
اما مردها، چه اونهایی که بستگانشون هستند، چه اونهایی که قراره قتل عامشون کنند، حجابشون بیشتره! از لحاظ مساحتی از بدن که برای دیگران قابل دیدنه. چون بیشتر زیر آفتابند.
این به عنوان یک فسیل زنده از جوامع قدیم برهوت ما، میتونه نشون بده که چرا حجاب شرعی برای مسلمان و غیرمسلمان «مسئله» نبود، که بعد بخواد قانون دربارهش شکل بگیره. طبیعت این بیابانها همه رو مجبور میکنه پشت پارچهها سنگر بگیرند. اونها از خورشید رو میگرفتند. نه از نامحرم. تا اونجایی که به خود پارچه مربوطه، خورشیدسالاری محیط خشن، حرف آخر رو میزد، نه مردسالاری.
قسمت مردسالاریش مربوط میشه به اینکه پارچه چطور استفاده بشه. تو یکی از ویدئوها، مرد مسلح میزنه تو صورت زنی که یه بچه هم همراهشه، و زن بلافاصله میفته زمین. اگه به جای لباسی مشابه عبا، شلوار داشت، مشت رو میخورد اما همونجوری نمیفتاد زمین. اگه شلوار داشت میتونست بدوئه، و اگه لازم بود فرار کنه. کی تعیین کرد که زن باید لباس بلند بپوشه که طول هر قدمش رو به سیسانت محدود کنه؟ از ژاپن گرفته تا سودان، مردها تعیین کردند.
با اینکه برهنگی موها به میدان اصلی جنگ بین زنها و فاشیستهای مذهبی تبدیل شده، پیروزی اصلی برای پاهاشون اتفاق افتاد.
اما مردها، چه اونهایی که بستگانشون هستند، چه اونهایی که قراره قتل عامشون کنند، حجابشون بیشتره! از لحاظ مساحتی از بدن که برای دیگران قابل دیدنه. چون بیشتر زیر آفتابند.
این به عنوان یک فسیل زنده از جوامع قدیم برهوت ما، میتونه نشون بده که چرا حجاب شرعی برای مسلمان و غیرمسلمان «مسئله» نبود، که بعد بخواد قانون دربارهش شکل بگیره. طبیعت این بیابانها همه رو مجبور میکنه پشت پارچهها سنگر بگیرند. اونها از خورشید رو میگرفتند. نه از نامحرم. تا اونجایی که به خود پارچه مربوطه، خورشیدسالاری محیط خشن، حرف آخر رو میزد، نه مردسالاری.
قسمت مردسالاریش مربوط میشه به اینکه پارچه چطور استفاده بشه. تو یکی از ویدئوها، مرد مسلح میزنه تو صورت زنی که یه بچه هم همراهشه، و زن بلافاصله میفته زمین. اگه به جای لباسی مشابه عبا، شلوار داشت، مشت رو میخورد اما همونجوری نمیفتاد زمین. اگه شلوار داشت میتونست بدوئه، و اگه لازم بود فرار کنه. کی تعیین کرد که زن باید لباس بلند بپوشه که طول هر قدمش رو به سیسانت محدود کنه؟ از ژاپن گرفته تا سودان، مردها تعیین کردند.
با اینکه برهنگی موها به میدان اصلی جنگ بین زنها و فاشیستهای مذهبی تبدیل شده، پیروزی اصلی برای پاهاشون اتفاق افتاد.
Anarchonomy
در سیستم اروپای غربی آدمها ریتارد به نظر میرسند، اما سیستمی که میسازند یک جانور هوشمند به نظر میرسه، یا مثل یک جانور هوشمند عمل میکنه، و اگه خرابکاری هم بکنه از جنس خرابکاری یک جانور هوشمنده. در سیستم شرقی آدمها نابغه به نظر میرسند، اما سیستمی که میسازند…
میشه به یک جامعه گفت ریتارد، وقتی چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه؟ نمیشه. چون حتی کودک کندذهن هم با صرف انرژی و زمان بیشتر میتونه چیزهایی که بقیه بچهها زودتر فهمیدن رو یاد بگیره. اگه بنبست وجود داشت، چیزی به عنوان مدرسه کودکان استثنایی شکل نمیگرفت. بنبست نیست چون بضاعت بچه کمتره. نه اینکه ارادهای دربارهش اعمال کنه. ملتی که چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه داشته ارادهای در جهت نفهمیدنش اعمال میکرده. پس این ریتارد بودن، جلوه بیرونی ساختاریه که ساختهاند. از توانایی ذهنیشون استفاده میکنند، تا «به عمد» ساختاری بسازند، که از بیرون کاملا ریتارد عمل میکنه.
از بالکن تاریخ که به مناظر گذشته نگاه میکنند، تقصیر له شدن ایران زیر چکمههای روسیه و انگلیس رو گردن شاه قاجار میندازن. که ایران قشون نداشت، و پول نداشت، و سیاست نداشت، و چه و چه. که لزوما غلط نیستند. اما اصل داستان نیستند. اگه شاه قاجار علامه دهر هم میبود، اون جامعه، که شامل نخبگانش هم میشد، فرق روسیه و انگلیس رو نمیفهمیدند. میگفتند اون پادشاهیه، اینم پادشاهیه. اونها کشتی و توپ و تفنگ دارند، اینها هم دارند. اونها دنبال خراجگیری هستند، اینها هم هستند. اونها امتیازات تجاری میخوان، اینها هم میخوان. و سپس این توهم تولید شد که ما در جایگاهی هستیم که بین اینها موازنه ایجاد کنیم! که از خروجی این توهم، میتونست دو رویکرد متضاد دربیاد، که یا «باید سیبیل هر دو رو چرب کنیم»، و یا «باید هر دو رو آچمز کنیم». که بعد ملت به طرفداران رویکرد اول گفت «خائن» و به طرفداران رویکرد دوم گفت «وطنپرست». در حالی که هر دو مولود یک توهم بودند. توهم «قدرتها همشون عین همن، و ما باید از وسط دعوای دوتا پلنگ، گلیم خودمون رو از آب بکشیم بیرون».
ولی قدرتها عین هم نبودند. روسیه در تباهی محض بود، چون بضاعت نرمافزاری نداشت، و بریتانیا در حال تغییر دادن دنیا برای همیشه بود، چون داشت.
این توهم در زمان رضاخان هم ادامه پیدا کرد، ولی با شکل و مصداقی دیگه، و با غلظتی خطرناکتر. اندفعه هم تصور شد فرقی بین آلمان و انگلستان نیست، اما آلمانها بلدند بجنگند و برندهاند، و بهتره طرف پلنگ برنده رو بگیریم. غلظت بیشترش مربوط به اون قسمت میشد که خیال میکردیم جانبداری ما از یکی از پلنگها، باعث باخت اون یکی میشه! و تا این حد تعیینکنندهایم. در حالی که لجستیکی برای سیر کردن مردم خودمون هم نداشتیم.
غلظت توهم در پهلوی دوم بیشتر هم شد، و اندفعه تصور شد اگه نفت ما نباشه، و خریدهای تسلیحاتی ما نباشه، و سرمایهگذاریهای ما نباشه، پلنگهای جهان، که هیچفرقی با هم ندارند، تلف میشن!
تا اینکه رسید به دوران جمهوری اسلامی، که توهم به سطح جنون ارتقاء پیدا کرد، و به مرحله غیرقابل بازگشت رسیدیم و تنها افق پیشرو، نابودیه. در این دوره، ازینکه قدرتها هیچ فرقی ندارند، و ما توی دعواهاشون تعیینکنندهایم هم فراتر رفتیم، و کار به «قدرتهای جهان مجبور شدهاند خودشون رو با ما تطبیق بدهند» رسید، و بعد ازون به این تئاتر جدید: «در مثلث نظم جدید جهانی، چین و روسیه دو ضلع هستند، و ایران ضلع سومه»!
اصلا نباید تصور کرد این توهم صرفا تولید دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامیه. خود مردم کوچه و بازار هم بش مبتلا هستند، با این فرق که ممکنه روایتشون متفاوت باشه. ممکنه حکومت بگه ما ضلع سوم نظم جدید هستیم، و ممکنه مردم بگن «آمریکا و چین و روسیه به جمهوری اسلامی نیاز دارن، و گرنه تا الان صدبار ساقطش کرده بودند».
و همه اینها یعنی بیش از یک قرن نفهمیدن اینکه لیبرالیسم غرب آلترناتیو ندارد. چین و روسیه، بنیهای نداشته و ندارند که بخوان آلترناتیو باشند. چندصد ساله که در این دو کشور یک حزب مردمی که قدرت رو پاسخگو کنه ایجاد نشده. مهم نیست قشون دارند یا ندارند، و اگه دارند چقدر شبیه قشون بقیهست. تو میدان اندیشه، اسب اینها چند قرنه که بازندهست. و خودشون هم میدونند، و گرنه مردم خودشون رو پشت دیوار قرار نمیدادند.
آدمهایی که انقدر دغلباز بودند که دقیقا میدونستند کی باید بپرن تو سفارت روسیه یا انگلیس، کندذهن نبودند. عموم مردم تا اونجایی که مربوط به بو کشیدن منافع شخصی بود، کندذهن نبودند. اما ساختاری ساختند که از بیرون طوری عمل کنه که انگار هیچچیز نمیفهمه.
از بالکن تاریخ که به مناظر گذشته نگاه میکنند، تقصیر له شدن ایران زیر چکمههای روسیه و انگلیس رو گردن شاه قاجار میندازن. که ایران قشون نداشت، و پول نداشت، و سیاست نداشت، و چه و چه. که لزوما غلط نیستند. اما اصل داستان نیستند. اگه شاه قاجار علامه دهر هم میبود، اون جامعه، که شامل نخبگانش هم میشد، فرق روسیه و انگلیس رو نمیفهمیدند. میگفتند اون پادشاهیه، اینم پادشاهیه. اونها کشتی و توپ و تفنگ دارند، اینها هم دارند. اونها دنبال خراجگیری هستند، اینها هم هستند. اونها امتیازات تجاری میخوان، اینها هم میخوان. و سپس این توهم تولید شد که ما در جایگاهی هستیم که بین اینها موازنه ایجاد کنیم! که از خروجی این توهم، میتونست دو رویکرد متضاد دربیاد، که یا «باید سیبیل هر دو رو چرب کنیم»، و یا «باید هر دو رو آچمز کنیم». که بعد ملت به طرفداران رویکرد اول گفت «خائن» و به طرفداران رویکرد دوم گفت «وطنپرست». در حالی که هر دو مولود یک توهم بودند. توهم «قدرتها همشون عین همن، و ما باید از وسط دعوای دوتا پلنگ، گلیم خودمون رو از آب بکشیم بیرون».
ولی قدرتها عین هم نبودند. روسیه در تباهی محض بود، چون بضاعت نرمافزاری نداشت، و بریتانیا در حال تغییر دادن دنیا برای همیشه بود، چون داشت.
این توهم در زمان رضاخان هم ادامه پیدا کرد، ولی با شکل و مصداقی دیگه، و با غلظتی خطرناکتر. اندفعه هم تصور شد فرقی بین آلمان و انگلستان نیست، اما آلمانها بلدند بجنگند و برندهاند، و بهتره طرف پلنگ برنده رو بگیریم. غلظت بیشترش مربوط به اون قسمت میشد که خیال میکردیم جانبداری ما از یکی از پلنگها، باعث باخت اون یکی میشه! و تا این حد تعیینکنندهایم. در حالی که لجستیکی برای سیر کردن مردم خودمون هم نداشتیم.
غلظت توهم در پهلوی دوم بیشتر هم شد، و اندفعه تصور شد اگه نفت ما نباشه، و خریدهای تسلیحاتی ما نباشه، و سرمایهگذاریهای ما نباشه، پلنگهای جهان، که هیچفرقی با هم ندارند، تلف میشن!
تا اینکه رسید به دوران جمهوری اسلامی، که توهم به سطح جنون ارتقاء پیدا کرد، و به مرحله غیرقابل بازگشت رسیدیم و تنها افق پیشرو، نابودیه. در این دوره، ازینکه قدرتها هیچ فرقی ندارند، و ما توی دعواهاشون تعیینکنندهایم هم فراتر رفتیم، و کار به «قدرتهای جهان مجبور شدهاند خودشون رو با ما تطبیق بدهند» رسید، و بعد ازون به این تئاتر جدید: «در مثلث نظم جدید جهانی، چین و روسیه دو ضلع هستند، و ایران ضلع سومه»!
اصلا نباید تصور کرد این توهم صرفا تولید دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامیه. خود مردم کوچه و بازار هم بش مبتلا هستند، با این فرق که ممکنه روایتشون متفاوت باشه. ممکنه حکومت بگه ما ضلع سوم نظم جدید هستیم، و ممکنه مردم بگن «آمریکا و چین و روسیه به جمهوری اسلامی نیاز دارن، و گرنه تا الان صدبار ساقطش کرده بودند».
و همه اینها یعنی بیش از یک قرن نفهمیدن اینکه لیبرالیسم غرب آلترناتیو ندارد. چین و روسیه، بنیهای نداشته و ندارند که بخوان آلترناتیو باشند. چندصد ساله که در این دو کشور یک حزب مردمی که قدرت رو پاسخگو کنه ایجاد نشده. مهم نیست قشون دارند یا ندارند، و اگه دارند چقدر شبیه قشون بقیهست. تو میدان اندیشه، اسب اینها چند قرنه که بازندهست. و خودشون هم میدونند، و گرنه مردم خودشون رو پشت دیوار قرار نمیدادند.
آدمهایی که انقدر دغلباز بودند که دقیقا میدونستند کی باید بپرن تو سفارت روسیه یا انگلیس، کندذهن نبودند. عموم مردم تا اونجایی که مربوط به بو کشیدن منافع شخصی بود، کندذهن نبودند. اما ساختاری ساختند که از بیرون طوری عمل کنه که انگار هیچچیز نمیفهمه.
Anarchonomy
میشه به یک جامعه گفت ریتارد، وقتی چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه؟ نمیشه. چون حتی کودک کندذهن هم با صرف انرژی و زمان بیشتر میتونه چیزهایی که بقیه بچهها زودتر فهمیدن رو یاد بگیره. اگه بنبست وجود داشت، چیزی به عنوان مدرسه کودکان استثنایی شکل نمیگرفت. بنبست…
هشت خانواده رو در نظر بگیرید که در یک آپارتمان هشت واحدی سکونت دارند، و هر هشت خانواده تحصیلکردهاند، و تو شغلی که توش مشغولند، زیرکند. زیرک به این معنی که بلد بودهاند راه ارتقاء شغلی رو پیدا کنند، و بلد بودهاند از مخاطرات زیرآبزنی دیگران، در امان بمونند. از کارهای فنی هم سر درمیارن و تعمیرکار ماشینشون نمیتونه یه قطعه که لازم نیست عوض بشه رو بشون بندازه. تو همون ساختمون میشه پارکینگی رو دید که نظافت نشده، و لامپی که سوخته و عوض نشده، و کولری که نشتی آب داره و به امان خدا رها شده و مدتهاست که اون آب داره عایق پشتبام رو فرسوده میکنه. این یعنی حدود بیست نفر آدم داریم که همه باهوشند، اما مجموعهای ساختهاند که به نظر میرسه توسط یک معتاد کارتنخواب اداره میشده! این مثال رو استفاده میکنم تا یک «فرض» نباشه، چون همه حداقل یک نمونه ازین در محله خودشون دیدهاند، اگه نگیم کل محلهشون همینه.
اگه روی هر کدوم ازون خانوادهها زوم کنیم چی خواهیم دید؟ آدمهایی که بیشتر قوای ذهنیشون خرج ساخت هرم میشه. شبیه همونی که فرعون ساخت، اما خیلی کوچکتر. هرم رو بالای چی ساختند؟ یک قبر. صرفا «بالای» اون نساختند. «برای» اون ساختند. چیزی که مقدار زیادی زمان و منابع صرف شد، تا «برای» مرگ خرج بشه. منابع، یعنی زمین. پس «زمین و زمان» رو ریختند پای مرگ. زمین و زمان، یعنی خود زندگی. شما چطور زندهاید؟ از زمین سر برآوردید، زمینی که زمان کافی داشت تا شما رو بپروراند. شما زاییده زمین و زمانید. پس خود زندگی رو ریختند پای مرگ. این یک سَکریفایس برای مرگ بود. اما چرا باید این کار رو کرد؟ و چرا در منطقه ما؟ چون ما زودتر از بقیه بشر مزه قدرت خداگونه رو چشیدیم. و این مثل نوشیدن سم بود. اون سطح از قدرت، با چیزی که از بدنمون و محیط اطرافمون میدیدیم همخوانی نداشت. از یک طرف همهچیز در ید تسلطمون قرار میگرفت، و از طرف دیگه بدون دلیلی روشن بیمار میشدیم و از یک حیوان ضعیفتر. بنابراین به یک نتیجهگیری خیلی خطرناک رسیدیم. که ما میتونیم خدا باشیم، اما زندگی نمیذاره! و ازون روز به بعد زندگی به دشمن تبدیل شد. وقتی زندگی دشمن باشه، مرگ میشه دوست، محبوب، معشوق، مراد. زیر هرم، داخل اتاقک قبر چه چیزهایی روی سنگ نقاشی کردند؟ داستان اینکه مرگ، خداشون میکنه. چون میبردشون جایی که تا ابد زندهاند، و دیگه زندگی نمیتونه خرابش کنه. و فقط یک دوست این لطف رو در حق آدم میکنه. اون نقاشیها خطاب به ما نیست، خطاب به زندگیه، و داره بش میگه: دوستم من رو بیشتر از تو دوست داشت. دوستم من رو خدا کرد.
آدمی که خیلی معمولیتره چطور هرم میسازه برای خودش؟ با خرج کردن برای مرگ. طرز تلاش کردنش، طرز هدفگذاریهاش، طرز حرص خوردنهاش، طرز اندوختنهاش، همگی در جهت خرج کردن برای اتاقک قبره. برای همین همه اقداماتی که مربوط به خارج هرم میشه فیلتر میشه. پرداختن به محیطزیست همگانی، مربوط به خارج هرمه. پرداختن به نظم که آیندگان ازش بهره ببرند، مربوط به خارج از هرمه. پرداختن به زیبایی، که همگان توش سهیم باشند، مربوط به خارج از هرمه. خود «ساختن برای آینده»، مربوط به خارج از هرمه. هزینه دادن برای اینکه دیگران از اسارت رها شوند، یا مرفهتر باشند، مربوط به خارج از هرمه. کاستن از رنج مردم که سیستماتیک باشه، مربوط به خارج از هرمه. هر نوع از طراحی سیستم، که بدون خودمان هم کار کند، مربوط به خارج از هرمه. اما برای اتاقک قبر؟ هرچه زحمت و ذکاوت و هنر که لازم باشه.
اینکه آدمهای باهوش ساختاری میسازند که ریتارد عمل میکنه، برای این نیست که نمیتونند ساختاری بسازند که ریتارد عمل نکنه. ساختاری ساختهاند که اگه مرگ، رفیق باشه، ریتارد نیست، بلکه هوشمنده. از منظر کسی که زندگی براش دشمن نیست، ریتارد عمل میکنه.
متأسفم اگه فکر میکردی سادهست.
اگه روی هر کدوم ازون خانوادهها زوم کنیم چی خواهیم دید؟ آدمهایی که بیشتر قوای ذهنیشون خرج ساخت هرم میشه. شبیه همونی که فرعون ساخت، اما خیلی کوچکتر. هرم رو بالای چی ساختند؟ یک قبر. صرفا «بالای» اون نساختند. «برای» اون ساختند. چیزی که مقدار زیادی زمان و منابع صرف شد، تا «برای» مرگ خرج بشه. منابع، یعنی زمین. پس «زمین و زمان» رو ریختند پای مرگ. زمین و زمان، یعنی خود زندگی. شما چطور زندهاید؟ از زمین سر برآوردید، زمینی که زمان کافی داشت تا شما رو بپروراند. شما زاییده زمین و زمانید. پس خود زندگی رو ریختند پای مرگ. این یک سَکریفایس برای مرگ بود. اما چرا باید این کار رو کرد؟ و چرا در منطقه ما؟ چون ما زودتر از بقیه بشر مزه قدرت خداگونه رو چشیدیم. و این مثل نوشیدن سم بود. اون سطح از قدرت، با چیزی که از بدنمون و محیط اطرافمون میدیدیم همخوانی نداشت. از یک طرف همهچیز در ید تسلطمون قرار میگرفت، و از طرف دیگه بدون دلیلی روشن بیمار میشدیم و از یک حیوان ضعیفتر. بنابراین به یک نتیجهگیری خیلی خطرناک رسیدیم. که ما میتونیم خدا باشیم، اما زندگی نمیذاره! و ازون روز به بعد زندگی به دشمن تبدیل شد. وقتی زندگی دشمن باشه، مرگ میشه دوست، محبوب، معشوق، مراد. زیر هرم، داخل اتاقک قبر چه چیزهایی روی سنگ نقاشی کردند؟ داستان اینکه مرگ، خداشون میکنه. چون میبردشون جایی که تا ابد زندهاند، و دیگه زندگی نمیتونه خرابش کنه. و فقط یک دوست این لطف رو در حق آدم میکنه. اون نقاشیها خطاب به ما نیست، خطاب به زندگیه، و داره بش میگه: دوستم من رو بیشتر از تو دوست داشت. دوستم من رو خدا کرد.
آدمی که خیلی معمولیتره چطور هرم میسازه برای خودش؟ با خرج کردن برای مرگ. طرز تلاش کردنش، طرز هدفگذاریهاش، طرز حرص خوردنهاش، طرز اندوختنهاش، همگی در جهت خرج کردن برای اتاقک قبره. برای همین همه اقداماتی که مربوط به خارج هرم میشه فیلتر میشه. پرداختن به محیطزیست همگانی، مربوط به خارج هرمه. پرداختن به نظم که آیندگان ازش بهره ببرند، مربوط به خارج از هرمه. پرداختن به زیبایی، که همگان توش سهیم باشند، مربوط به خارج از هرمه. خود «ساختن برای آینده»، مربوط به خارج از هرمه. هزینه دادن برای اینکه دیگران از اسارت رها شوند، یا مرفهتر باشند، مربوط به خارج از هرمه. کاستن از رنج مردم که سیستماتیک باشه، مربوط به خارج از هرمه. هر نوع از طراحی سیستم، که بدون خودمان هم کار کند، مربوط به خارج از هرمه. اما برای اتاقک قبر؟ هرچه زحمت و ذکاوت و هنر که لازم باشه.
اینکه آدمهای باهوش ساختاری میسازند که ریتارد عمل میکنه، برای این نیست که نمیتونند ساختاری بسازند که ریتارد عمل نکنه. ساختاری ساختهاند که اگه مرگ، رفیق باشه، ریتارد نیست، بلکه هوشمنده. از منظر کسی که زندگی براش دشمن نیست، ریتارد عمل میکنه.
متأسفم اگه فکر میکردی سادهست.
اینکه عزراییل مهمترین نقش رو در منسوخ کردن ایدئولوژیها داره شبیه یک جوک به نظر میرسه، ولی شواهد تأییدش میکنه.
کاربر چینی عکس یک شلوار ساخت کشور خودش رو که از داخل کشور خودش خریده گذاشته و میگه به یوآن معادل ۲۷ دلار خریده، اما همین شلوار رو در ژاپن به ین گرفته معادل ۱۹ دلار، و میگه چرا محصول مملکت خودمون رو توی مملکت خودمون داریم گرونتر از بیرون میخریم؟
پدر همین شخص، در مواجهه با چنین مسئلهای، این سوال رو نمیپرسید. چون حمایت از پرچم براش مهمتر از قیمت بود. اینکه دولتها کاری میکنند که تجارت، که هدف ذاتیش اینه که مردم چیزهایی که میخوان رو به ارزونترین قیمت ممکن بدست بیارن، نتیجه معکوس بده، و به گرونترین قیمت ممکن بدست بیارن، یک موضوع جداست، و حتی اگه پدر این شخص به اون موضوع اشراف داشت باز براش فرقی نداشت. اما اون پدر از دنیا رفته. اون سوال نپرسیدنها به احترام پرچم هم از دنیا رفته. اون آدمها رو نه اقتصاددانها خفه کرد، نه تجار، نه فیلسوفان، نه روشنفکرها. عزراییل بود که خفهشون کرد.
کاربر چینی عکس یک شلوار ساخت کشور خودش رو که از داخل کشور خودش خریده گذاشته و میگه به یوآن معادل ۲۷ دلار خریده، اما همین شلوار رو در ژاپن به ین گرفته معادل ۱۹ دلار، و میگه چرا محصول مملکت خودمون رو توی مملکت خودمون داریم گرونتر از بیرون میخریم؟
پدر همین شخص، در مواجهه با چنین مسئلهای، این سوال رو نمیپرسید. چون حمایت از پرچم براش مهمتر از قیمت بود. اینکه دولتها کاری میکنند که تجارت، که هدف ذاتیش اینه که مردم چیزهایی که میخوان رو به ارزونترین قیمت ممکن بدست بیارن، نتیجه معکوس بده، و به گرونترین قیمت ممکن بدست بیارن، یک موضوع جداست، و حتی اگه پدر این شخص به اون موضوع اشراف داشت باز براش فرقی نداشت. اما اون پدر از دنیا رفته. اون سوال نپرسیدنها به احترام پرچم هم از دنیا رفته. اون آدمها رو نه اقتصاددانها خفه کرد، نه تجار، نه فیلسوفان، نه روشنفکرها. عزراییل بود که خفهشون کرد.
در طرز مذاکره کردنشون برای آتشبس در غزه میتونید ببینید که چقدر سرنوشت مردم غزه براشون بیاهمیته. هدف صرفا اینه که دیگه خبر تولید نشه. چه راکت به سمت اسراییل و چه کشته شدن کودکان فلسطینی، خبره. همهچیز خبرمحوره. چه برای کاخسفید، چه برای دانشجوی دانشگاه کلمبیا. هر دو قبل از خبرهای اخیر، یادشون نبود مردم غزه زیر حکمرانی چه حیواناتی هستند. بعد از خبرهای اخیر هم یادشون خواهد رفت. فشار دیپلماتیک، روی اینه که دو طرف دیگه خبرساز نشن. تو راکت نزن، تو هم بمب ننداز. که حتی برفرض اینکه جواب بده و پایدار بمونه، که یک خیال خامه، معنیش اینه که «حماس را برای غزه میپسندیم، به شرطی که خبر نسازد». که یعنی لیاقت مردم غزه همین حماس است! ولش کنید هر غلطی که خواست با آن مردم بکند، فقط خبر درست نکند اعصابمان را خرد نکند.
دنبال استعمار نوین هستید؟ دنبال اشغالگر میگردید؟ همینه.
دنبال استعمار نوین هستید؟ دنبال اشغالگر میگردید؟ همینه.
روسیه برای توجیه تجاوز به اوکراین کلکسیونی از دروغها رو به خورد مردم خودشون و دنیا داد، و پخمههایی در سراسر جهان هم اون دروغها رو جدی گرفتند. ازینکه ناتو میخواد بیاد ما را بخوره، تا اوکراینیها نازی هستند. اما بین همه اونها یکیشون بیش از بقیه به مذاق ناسیونالیستهای کلهخراب، که یعنی ۹۰ درصد مردان بالغ روس، خوش آمد: «اروپا گی شده و مسلمونهای کلهسیاه رو راه داده و میخواد همین کار رو با ما هم بکنه».
در فاصله این سه سال جنگ، چچنیهای مسلمان هرنوع تحقیری که ممکن بود علیه هموطنان روس خودشون اجرا کردند، و حتی رانتهایی هم از شبکه الیگارشی دریافت کردند، گنگهای خلافکار مسلمان در شهرهای روسیه جولان دادند و حتی در خود مسکو هفتتیرکشی میکنند، مسلمانان داغستان آبروی دولت رو بردند، و جهادیهای تاجیک به راحتی روسهای شهرنشین رو به رگبار بستند، طالبان به رسمیت شناخته شد و صحبتهایی هست که قراره کارگر افغان هم وارد کنند.
حالا ناسیونالیست تو کانال تلگرامش نشسته و برنامه روزانهش اینه که صبحها با خوندن اخبار تعجب کنه، و بعدازظهرها روضه بخونه. چیزی که هرگز نفهمید این بود که اوباش حاکم، برای احساسات ناسیونالیستی و نژادپرستیش هم پشیزی ارزش قائل نیستند.
در فاصله این سه سال جنگ، چچنیهای مسلمان هرنوع تحقیری که ممکن بود علیه هموطنان روس خودشون اجرا کردند، و حتی رانتهایی هم از شبکه الیگارشی دریافت کردند، گنگهای خلافکار مسلمان در شهرهای روسیه جولان دادند و حتی در خود مسکو هفتتیرکشی میکنند، مسلمانان داغستان آبروی دولت رو بردند، و جهادیهای تاجیک به راحتی روسهای شهرنشین رو به رگبار بستند، طالبان به رسمیت شناخته شد و صحبتهایی هست که قراره کارگر افغان هم وارد کنند.
حالا ناسیونالیست تو کانال تلگرامش نشسته و برنامه روزانهش اینه که صبحها با خوندن اخبار تعجب کنه، و بعدازظهرها روضه بخونه. چیزی که هرگز نفهمید این بود که اوباش حاکم، برای احساسات ناسیونالیستی و نژادپرستیش هم پشیزی ارزش قائل نیستند.
Anarchonomy
روسیه برای توجیه تجاوز به اوکراین کلکسیونی از دروغها رو به خورد مردم خودشون و دنیا داد، و پخمههایی در سراسر جهان هم اون دروغها رو جدی گرفتند. ازینکه ناتو میخواد بیاد ما را بخوره، تا اوکراینیها نازی هستند. اما بین همه اونها یکیشون بیش از بقیه به مذاق…
نژادپرست به خودی خود شر نیست. یک جاهله. اما چون نمیدونه شر چطور کار میکنه، بدون اینکه بفهمه توی تیم اشرار میفته. وقتی خلافکار حرفهای نژادپرستانهای میزنه که با عقاید خودش همخوانی داره، فکر میکنه خلافکارها طرفش و پشتیبانش هستند! نمیفهمه که اون خلافکار به اونجاش هم نیست که نظریات نژادپرستانه چی میگن. فقط ممکنه ازون نظریات سواری بگیره. و هیچوقت از خودش نمیپرسه اینها که صاحب قدرتند، پس نظریات من رو میخوان چه کنند؟ چرا باید از انحصاری که در خشونت دارند برای دفاع از عقاید من استفاده کنند، اون هم مجانی؟ و زمان میگذره و میفهمه که عه! گویا هیچ نیازی به دفاع از عقاید من نداشته، و قصدش هم نداشته، و برنامهای هم براش نداشته.
دقیقا اکتشافی که ایرانی مذهبی، در مورد حکومت فاشیستی شیعه، انجام داد.
دقیقا اکتشافی که ایرانی مذهبی، در مورد حکومت فاشیستی شیعه، انجام داد.
کروگمن میگفت اینکه کدوم یک از ما اقتصاددانها درست میگیم و کدوم غلط خیلی موضوعیت نداره چون بهرحال هیچکس به حرف ما گوش نمیده. این رو در مورد دولتها میگفت ولی این روزها باید فهمیده باشه که مردم هم کاملا مشابه دولتها، به اقتصاددان گوش نمیدن. و فقط اینطور نیست که به کلیت رهنمودها گوش ندن، بلکه به کلماتی که استفاده میشه هم گوش نمیدن! مثلا هرچقدر بگه ملت شما دارید «با احتساب تورم» پول بیشتری خرج غذای بیرون میکنید، اون قسمت احتساب تورم رو نمیشنوند. چون وایب جامعه اینه که نسبت به گذشته وضعشون افت کرده! که در واقعیت نه تنها نکرده، بلکه بهتر شده. و گرنه انقدر رستوران نمیرفتن.
مردم کاری به دیتا ندارند، و شاید حتی باش ستیز کنند. مردم دنبال قصه هستند.
مردم کاری به دیتا ندارند، و شاید حتی باش ستیز کنند. مردم دنبال قصه هستند.
Anarchonomy
از لحاظ تناژ محمولههای ارسالی به فضا، آمریکا در عرض ده سال، ورق رو به طور کامل برگردونده. فقط هوش مصنوعی و انرژی نیست. یک گپ مهندسی-تکنولوژیک شکل گرفته بین آمریکا، و جهان خارج از آمریکا.
فان فکت: فقط یک سوم مردم مصر فعالند در اقتصاد. آمریکا سالی یک میلیارد و سیصد میلیون دلار هبه میکنه به این کشور، و هر سال حدود دویست میلیونش رو فریز میکنه تا مثلا وضعیت حقوق بشر رو بهتر کنند، که نمیکنند. همون یک میلیارد باید در نظر گرفت. سالی ده دوازده میلیون تن باید گندم وارد کنند. هر تن دویست و هفتاد دلاره. میشه سالی سه میلیارد دلار. یعنی از هر سه قرص نان که مصریها میخورن، یکیش رو آمریکا داده. چون هر وعده نون میخورن، میشه گفت صبحانه همه مردم مصر، با آمریکاست.
صفحه ویکیپدیا اوتو و الیز همپل، هنوز به فارسی ترجمه نشده. هرچند در صفحات علوم پایه و مهندسی هم تعدادی زیادی جای خالی ترجمه فارسی وجود داره، اما در علوم انسانی و سیاست، که مردم ما که گرفتار فاشیسم هستند خیلی بیشتر بشون احتیاج دارند، وضع به مراتب بدتره.
این زن و شوهر آلمانی پشت کارت پستالها مینوشتند که از نازیها حمایت نکنید، و اونها رو جاهای مختلف میذاشتن. بعد از دو سال دستگیر و هر دو با گیوتین اعدام شدند.
این زن و شوهر آلمانی پشت کارت پستالها مینوشتند که از نازیها حمایت نکنید، و اونها رو جاهای مختلف میذاشتن. بعد از دو سال دستگیر و هر دو با گیوتین اعدام شدند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ دلار برای ۱۳ تا دونات، میشه دونهای ۳۱ هزارتومن.
ایران قیمتش ۲۵ هزارتومنه، که البته توی روغن موتور سرخ شده.
ایران قیمتش ۲۵ هزارتومنه، که البته توی روغن موتور سرخ شده.
واضحه ولی باز جهت یادآوری:
روسیه انقدر شهر مرزی اوکراین رو بمباران کرده که فقط صدتاش افتاده تو شهر مرزی خودش! اینکه دوجهته گاوند، هم در مهندسی، که هنوز نتونستند تسلیحاتی بسازند که انقدر خطا نداشته باشه، و هم در اینکه پشیزی ارزش قائل نیستند برای مردم خودشون، بماند. مهم اینه که سیاست زمین سوخته همین الانِ الان داره بیخ گوش اروپا اجرا میشه و به جای اینکه مستقیم وارد جنگ شده و قضیه رو تموم کنند، مهمونی میگیرن دور هم و صحبت میکنند.
اینا میخوان بیان یقه قاتلان و جلادان مردم ما رو بگیرند؟ به هیچ وجه من الوجوه.
روسیه انقدر شهر مرزی اوکراین رو بمباران کرده که فقط صدتاش افتاده تو شهر مرزی خودش! اینکه دوجهته گاوند، هم در مهندسی، که هنوز نتونستند تسلیحاتی بسازند که انقدر خطا نداشته باشه، و هم در اینکه پشیزی ارزش قائل نیستند برای مردم خودشون، بماند. مهم اینه که سیاست زمین سوخته همین الانِ الان داره بیخ گوش اروپا اجرا میشه و به جای اینکه مستقیم وارد جنگ شده و قضیه رو تموم کنند، مهمونی میگیرن دور هم و صحبت میکنند.
اینا میخوان بیان یقه قاتلان و جلادان مردم ما رو بگیرند؟ به هیچ وجه من الوجوه.
در بین سگهای امنیتی دولتها، هیچ دستگاه امنیتی به اندازه روسها خشن، بی مرز، و بروتال نیست. حتی اوباش حکومت شیعه فقط ادای اونها رو درمیارن. چون دنبال نتیجه نیست، دنبال نمایش قدرته. از مسموم کردن با پلوتونیوم تا از پنجره پرت کردن پایین، در نسخه روس، و تجاوز و از پل پرت کردن پایین، در نسخه شیعه، فقط یک اولویت سازمانی وجود داره، و اون لذت بردن از قدرته. تا بگن که مسلطند، و هرکاری بخوان میتونند بکنند، و هیچکاری از دست هیچ خدایی برنمیاد. یکبار که گیر یکی از شیعیان مسلح افتاده باشی، میفهمی هدفش اینه که بت ثابت کنه خدا وجود نداره. که در همین انگیزه هم، داره ادای روسها رو درمیاره.
اما خشن و بیمرز و بروتال بودن، با ترسناک بودن فرق داره. ترسناک اون دستگاهیه که دنبال نتیجهست. و الان بعد از سه سال از آغاز جنگ، میتونم بگم دستگاه امنیتی اوکراین، با احتساب امکانات محدودی که داره، ترسناکترین در دنیاست. چون رسوبات بروتال فرهنگ اسلاو از دوره شوروی، همراه شده با سیستمسازی غربی. نه فقط متکی به این شاهد که کاپیتان زیردریایی دشمن رو در روزی که در مرخصی به سر میبره با چاقو پاره میکنند، و نه فقط متکی به اینکه شهردار شهر مرزیشون که با روسها همکاری میکرده، و سپس به روسیه فرار کرده رو، داخل خاک خود روسیه ترور میکنند، که مشخصا یکی باید بیاد با اسلایدهای پاورپوینت به من توضیح بده که چطور چنین چیزی ممکنه؛ بلکه متکی به اینکه ادمین اوکراینی کانال تلگرامی که حامی خود اوکراینه رو هم پیدا میکنند و به جرم اینکه لوکیشن نیروها رو لو میده تو کانالش، بازداشت میکنند، که یک تهمت نیست و ناخواسته انجام میداد، اما مشکل اصلیش این بود که زلنسکیستیز و کلا دولتوقتستیز بود. یعنی بساط یک مخالف سیاسی رو جمع میکنند، سپس با علم به اینکه شهوت «اولین» بودن در انتشار اخبار، باعث میشه هر چیزی رو بذاره کانالش، عکس یا فیلمی براش میفرستند که دست اوله و حاوی لوکیشنه، تا منتشرش کنه و بدین ترتیب بندازنش تو تله قانونی. اما اون بیرون اینطور وانمود میکنند که چون ویدئو یگانها رو میدزدید و لوگوشون رو حذف میکرد و اسم کانال خودش رو روشون واترمارک میکرد، دچار تیر غیب شد! یعنی برخورد سیاسی، پشت برخورد قانونی، پشت دعوای لاتی-تلگرامی. این کار دستگاهیه که یاد گرفته چطور باید کار انجام داد.
اینکه سیستم درست کار کنه، که نشانه اینه که تسلیم لیبرالیسم شدهاند، که شامل دیسیپلین میشه، و قانون، و فرمالیسم در حد و حدود، و جهتدار و هدفدار بودن، و جدی گرفتن قواعد فیزیک؛ جدا ازینه که با اهداف شرورانه باشه، یا نباشه. که در این مورد خیلی هم شرورانه نیست. آدمی که وسط جنگ به اعتبار دولت و ارتش خدشه وارد میکنه بدون اینکه راهکار بده، قطعا دردش فقط بهبود وضع نیست، و کینههایی داره؛ و خوبی اوکراین نو اینه که بالاخره از دادگاه عادلانه بهرهمند خواهد شد. مهم خود کار کردن سیستمه، که بر مبنای نتیجه گرفتن چیده شده. و این باید برای ایرانیها آموزنده باشه (اگه واقعا قصد داشته باشند چیزی یاد بگیرند، که بعیده).
یک ذهنیت رایج در ایران امروز اینه که ما دویست سال از غرب عقبیم، و اگه همین فردا هم آخوندها محو بشن، دویست سال زمان نیاز داریم به غرب برسیم، چون فرهنگمون فلان و بهمانه. اما این ذهنیت غلطه. این تسلیم شدن یا نشدن به لیبرالیسم غربیه که تعیین میکنه دویست سال طول خواهد کشید یا بیست سال، یا حتی بیست ماه. همین ژاپن امروز، کلکسیونی از مشکلات فرهنگیه. حتی اتریش هم مشکلات فرهنگی داره. اگه بتونیم تسلیم لیبرالیسم بشیم، با وجود رسوبات و کثافات فرهنگی موجود هم میتونیم سیستم بسازیم، که کار کنه، که نتیجه بگیره. اگه نتیجه بگیره، حتی اگه اندک باشه، جهش خواهیم داشت.
و اگه نتونیم سیستم بسازیم، مثل الان به تلفشدگی ادامه خواهیم داد. اون بازجویی که دختر مردم رو انقدر آزار میده که راهی جز خودکشی براش نمونه، یک آدم تلفشدهست. همین افرادی که الان نامزد شدهاند برای انتخابات، آدمهای تلفشدهای هستند. همونی که مرگش باعث شد اینا به تکاپو بیفتند هم تلفشده بود. در جایی که هدف و جهت وجود نداره، بلکه حتی معنی نداره، ظالم و مظلوم، غنی و فقیر، مسلط و تحت تسلط، همه با هم تلف میشن.
اما خشن و بیمرز و بروتال بودن، با ترسناک بودن فرق داره. ترسناک اون دستگاهیه که دنبال نتیجهست. و الان بعد از سه سال از آغاز جنگ، میتونم بگم دستگاه امنیتی اوکراین، با احتساب امکانات محدودی که داره، ترسناکترین در دنیاست. چون رسوبات بروتال فرهنگ اسلاو از دوره شوروی، همراه شده با سیستمسازی غربی. نه فقط متکی به این شاهد که کاپیتان زیردریایی دشمن رو در روزی که در مرخصی به سر میبره با چاقو پاره میکنند، و نه فقط متکی به اینکه شهردار شهر مرزیشون که با روسها همکاری میکرده، و سپس به روسیه فرار کرده رو، داخل خاک خود روسیه ترور میکنند، که مشخصا یکی باید بیاد با اسلایدهای پاورپوینت به من توضیح بده که چطور چنین چیزی ممکنه؛ بلکه متکی به اینکه ادمین اوکراینی کانال تلگرامی که حامی خود اوکراینه رو هم پیدا میکنند و به جرم اینکه لوکیشن نیروها رو لو میده تو کانالش، بازداشت میکنند، که یک تهمت نیست و ناخواسته انجام میداد، اما مشکل اصلیش این بود که زلنسکیستیز و کلا دولتوقتستیز بود. یعنی بساط یک مخالف سیاسی رو جمع میکنند، سپس با علم به اینکه شهوت «اولین» بودن در انتشار اخبار، باعث میشه هر چیزی رو بذاره کانالش، عکس یا فیلمی براش میفرستند که دست اوله و حاوی لوکیشنه، تا منتشرش کنه و بدین ترتیب بندازنش تو تله قانونی. اما اون بیرون اینطور وانمود میکنند که چون ویدئو یگانها رو میدزدید و لوگوشون رو حذف میکرد و اسم کانال خودش رو روشون واترمارک میکرد، دچار تیر غیب شد! یعنی برخورد سیاسی، پشت برخورد قانونی، پشت دعوای لاتی-تلگرامی. این کار دستگاهیه که یاد گرفته چطور باید کار انجام داد.
اینکه سیستم درست کار کنه، که نشانه اینه که تسلیم لیبرالیسم شدهاند، که شامل دیسیپلین میشه، و قانون، و فرمالیسم در حد و حدود، و جهتدار و هدفدار بودن، و جدی گرفتن قواعد فیزیک؛ جدا ازینه که با اهداف شرورانه باشه، یا نباشه. که در این مورد خیلی هم شرورانه نیست. آدمی که وسط جنگ به اعتبار دولت و ارتش خدشه وارد میکنه بدون اینکه راهکار بده، قطعا دردش فقط بهبود وضع نیست، و کینههایی داره؛ و خوبی اوکراین نو اینه که بالاخره از دادگاه عادلانه بهرهمند خواهد شد. مهم خود کار کردن سیستمه، که بر مبنای نتیجه گرفتن چیده شده. و این باید برای ایرانیها آموزنده باشه (اگه واقعا قصد داشته باشند چیزی یاد بگیرند، که بعیده).
یک ذهنیت رایج در ایران امروز اینه که ما دویست سال از غرب عقبیم، و اگه همین فردا هم آخوندها محو بشن، دویست سال زمان نیاز داریم به غرب برسیم، چون فرهنگمون فلان و بهمانه. اما این ذهنیت غلطه. این تسلیم شدن یا نشدن به لیبرالیسم غربیه که تعیین میکنه دویست سال طول خواهد کشید یا بیست سال، یا حتی بیست ماه. همین ژاپن امروز، کلکسیونی از مشکلات فرهنگیه. حتی اتریش هم مشکلات فرهنگی داره. اگه بتونیم تسلیم لیبرالیسم بشیم، با وجود رسوبات و کثافات فرهنگی موجود هم میتونیم سیستم بسازیم، که کار کنه، که نتیجه بگیره. اگه نتیجه بگیره، حتی اگه اندک باشه، جهش خواهیم داشت.
و اگه نتونیم سیستم بسازیم، مثل الان به تلفشدگی ادامه خواهیم داد. اون بازجویی که دختر مردم رو انقدر آزار میده که راهی جز خودکشی براش نمونه، یک آدم تلفشدهست. همین افرادی که الان نامزد شدهاند برای انتخابات، آدمهای تلفشدهای هستند. همونی که مرگش باعث شد اینا به تکاپو بیفتند هم تلفشده بود. در جایی که هدف و جهت وجود نداره، بلکه حتی معنی نداره، ظالم و مظلوم، غنی و فقیر، مسلط و تحت تسلط، همه با هم تلف میشن.
هرکس یقینا اشتباهات فاحشی داشته در عمر خودش و من هم داشتهام. فعلا سه تا ازونها رو به عنوان تجربه در اختیار شما میذارم که قیمت ندارند. هیچجا نیست که یک گونی پر از پول ببرید و بتونید بخریدشون، و من مجانی تقدیم میکنم:
- برای سنجش اینکه یک آدم قابل اعتماده یا نه، صبر میکردم تا ضعفش رو ببینم، و اگه نمیدیدم نتیجه میگرفتم میشه بش اعتماد کرد.
اما اینجوری کار نمیکنه. نقاط قوت، سریع خودشو نشون میده، و ضعف خیلی دیر. چون معمولا میتونند بروزش رو خیلی کش بدن. و هرچی بیشتر کش پیدا کنه، یعنی چیز خطرناکتری پنهان شده بوده. اگه خیلی زود ضعفها رو ندیدی، یعنی قابل اعتماد نیست.
- فرض رو بر این گذاشتم که اگه آدمهای دنیا ده نفر باشند، نه نفرشون حاضر نمیشن بم تیر خلاص بزنند، ولی یک نفرشون بدون تعلل میزنه، پس برنامه اینه که ازون یک نفر دوری کنم تا به پستش نخورم، و این یعنی مواظب خود بودن.
اما اینجوری کار نمیکنه. نه نفرشون اگه تحمیل یا حتی انگیزه باشه، میزنند، و فقط یک نفرشون تعلل میکنه. و اون نه نفر یعنی همه. پدر، برادر، همسر، فرزند، دوست، همکار، و هر شخص رندوم دورتری.
با این پیشفرض ترسناک نمیشه زندگی کرد؟ به من مربوط نیست. مشکل خودته.
- وقتی که میشد، سرپرستی کسی رو به عهده نگرفتم. چون فکر میکردم آدم باید پدر بشه، تا پدر کسی باشه، یا باید خیلی پولدار باشه تا یک بچه رو به فرزندخواندگی قبول کنه، یا باید از مسیرهای عرفی و قانونی انجامش داد، یا کلا نیاز به یک سری دارایی داره. که همه اینها به نظر خیلی دور میاومد، بنابراین از ذهنم خارج شد. اما نباید به هیچکدوم اینها اهمیت میدادم. حتی تعهد به سرزدنهای هفتگی، یا بازی کردن هفتگی، یا درس دادن، یا چیزهای خیلی کوچک خریدن، شروع خوبی میتونست باشه، و شاید کافی. حیات انسان بدون بعهده گرفتن سرپرستی یکی دیگه، ناقصه.
- برای سنجش اینکه یک آدم قابل اعتماده یا نه، صبر میکردم تا ضعفش رو ببینم، و اگه نمیدیدم نتیجه میگرفتم میشه بش اعتماد کرد.
اما اینجوری کار نمیکنه. نقاط قوت، سریع خودشو نشون میده، و ضعف خیلی دیر. چون معمولا میتونند بروزش رو خیلی کش بدن. و هرچی بیشتر کش پیدا کنه، یعنی چیز خطرناکتری پنهان شده بوده. اگه خیلی زود ضعفها رو ندیدی، یعنی قابل اعتماد نیست.
- فرض رو بر این گذاشتم که اگه آدمهای دنیا ده نفر باشند، نه نفرشون حاضر نمیشن بم تیر خلاص بزنند، ولی یک نفرشون بدون تعلل میزنه، پس برنامه اینه که ازون یک نفر دوری کنم تا به پستش نخورم، و این یعنی مواظب خود بودن.
اما اینجوری کار نمیکنه. نه نفرشون اگه تحمیل یا حتی انگیزه باشه، میزنند، و فقط یک نفرشون تعلل میکنه. و اون نه نفر یعنی همه. پدر، برادر، همسر، فرزند، دوست، همکار، و هر شخص رندوم دورتری.
با این پیشفرض ترسناک نمیشه زندگی کرد؟ به من مربوط نیست. مشکل خودته.
- وقتی که میشد، سرپرستی کسی رو به عهده نگرفتم. چون فکر میکردم آدم باید پدر بشه، تا پدر کسی باشه، یا باید خیلی پولدار باشه تا یک بچه رو به فرزندخواندگی قبول کنه، یا باید از مسیرهای عرفی و قانونی انجامش داد، یا کلا نیاز به یک سری دارایی داره. که همه اینها به نظر خیلی دور میاومد، بنابراین از ذهنم خارج شد. اما نباید به هیچکدوم اینها اهمیت میدادم. حتی تعهد به سرزدنهای هفتگی، یا بازی کردن هفتگی، یا درس دادن، یا چیزهای خیلی کوچک خریدن، شروع خوبی میتونست باشه، و شاید کافی. حیات انسان بدون بعهده گرفتن سرپرستی یکی دیگه، ناقصه.
از سالها پیش، یعنی از زمان دلار ۹۰۰ تومنی، به دوستان و فالوعرهای دختر بهرهمند از زیبایی، و گاه پسر، پیشنهاد میکردم از ایران برن و مدل تبلیغاتی بشن. و فکر میکردند دارم دستشون میندازم. اما گوش نکردند و پشیمان شدند. معمولا هم با این عدم اعتماد به نفس ایرانی که «برو بابا من سبزه کله سیاه رو میخوان چیکار». و این برای زمانی بود که عرضه مدل در بازار مثل الان نبود که برای ثبتنام و تست و مصاحبه برای برند زارا، صف وایسن. الان غیر از همون عدم اعتماد به نفس کلاسیک، و غیر از «بابا الان صف وایمیسن، کی نوبت به من میرسه»، یک بهانه دیگه هم اضافه شده: «دیگه دیره، الان با هوش مصنوعی مدل میسازن، پرفکت. کی آدم میخواد دیگه؟». و باز هم در اشتباهند، چون هنوز آدمیزاد رو نشناختهاند.
اینکه هوش مصنوعی شغل خیلیها رو ازشون میگیره، واقعیت غیرقابل انکاره. همین الانش که پرفرمنسش در حدی نیست که نشه تشخیص داد ویدئو ساخته شده از یک آدم واقعی گرفته نشده، حداقل یک برند با مدلهای زنده جایگزینش کرده، چون کارمندانش دیگه اعصاب یکی بدو کردن با دخترها رو نداشتن. چون مدل ساخته شده توسط هوش مصنوعی، میتونه بیست و چهارساعت برقصه، و جیک هم نزنه، و سر پول چونه هم نزنه.
اما این همه داستان نیست.
اگه یکی با ماشینش، که شیشهها رو داده پایین و صدای ضبط رو بلند کرده، از جایی عبور کنه در حالی که داره یه آهنگ تکنوازی گیتار پخش میکنه، کسی نمیاد بگه بیا این ۲۰ دلار، مرسی که یک تکنوازی متحرک رو برامون آوردی! اما کنار همون خیابون ممکنه ۲۰ دلار بذارن تو کاسه کسی که نشسته داره گیتار میزنه. هر دو دارن صدا ایجاد میکنند، و هر دو صدا کار هنرمندانه هستند، اما یکیش رو نمیخوان، و ممکنه فحش هم بش ببندن.
چون مردم دنبال معجزه هستند. اینکه یکی بلد باشه گیتار بزنه، و خوب هم بزنه، یه معجزهست (از لحاظ تبدیل موجودی که نمیتونسته با دستان خودش غذا بخوره و مادرش میذاشته دهنش، به موجودی که بلده چنین کار پیچیدهای با دستاش انجام بده). اما پخش آهنگ از توی ماشین معجزه نیست، چون خرجش چرخوندن کلید ولوم ضبطه. مردم میدونند که چرخوندن کلید ولوم ضبط رو خودشون هم میتونند انجام بدن، بنابراین هیچ جذابیتی براشون نداره. اینکه ویدئوهای ساختن چیزها، مثل ساخت چاقو، یا بافتن کیف حصیری، یا تراشیدن چوب، یا خطاطی، یا حتی چسباندن روکش ضدخش روی بدنه ماشین، در یوتیوب بازدیدهای میلیونی میگیره برای اینه که مردم دوست دارند معجزه ببینند. چون کارهاییه که خودشون نمیتونند انجام بدن.
اگه پشت فرمون باشم و جاده روبرو تا کیلومترها جلوتر یک مسیر صاف از وسط برهوت باشه، اگه هوش مصنوعی از روی تقویم و دمای هوا و تصویر جاده حدس بزنه چه ژانری از آهنگ تناسب داره، و همون لحظه یکی برام بسازه و پخش کنه، تا خوابم نبره، و اگه درست تشخیص داده باشه و خوشم بیاد، با کمال رضایت یه مبلغی ماهیانه براش پرداخت خواهم کرد، و هیچ اهمیتی برام نداره که یک انسان اون آهنگ رو ساخته یا یک ماشین. اما اگه تو همون ماشین یکی کنار دستم نشسته باشه، و از جیبش یه سازدهنی دربیاره و شروع کنه به زدن، ضبط رو خاموش میکنم و به اون گوش میدم. نه به این دلیل که این واقعیه و آهنگ ضبط واقعی نیست، که تا وقتی امواج صوتی وارد گوشم میشه هر دو واقعیاند، و نه به این دلیل که یکیش زندهست و یکیش نیست، که برای منی که حواسم به جادهست، فرقی نداره؛ بلکه به این دلیل که با اون سازدهنی علاوه بر اینکه خوابم نمیبره، معجزه هم میبینم.
چهره خوب و بدن خوب هم معجزهست، و همینطور سالم نگهداشتنشون.
مردم با کولهباری از حسادتها زندگی میکنند، اما همزمان از دیدن معجزه در دیگران، کیف میکنند. چون بشون این حس رو میده که خودشون هم میتونند صاحب معجزه باشند. اگه در اون موضوع نشد، در یک موضوع دیگه.
اینکه هوش مصنوعی شغل خیلیها رو ازشون میگیره، واقعیت غیرقابل انکاره. همین الانش که پرفرمنسش در حدی نیست که نشه تشخیص داد ویدئو ساخته شده از یک آدم واقعی گرفته نشده، حداقل یک برند با مدلهای زنده جایگزینش کرده، چون کارمندانش دیگه اعصاب یکی بدو کردن با دخترها رو نداشتن. چون مدل ساخته شده توسط هوش مصنوعی، میتونه بیست و چهارساعت برقصه، و جیک هم نزنه، و سر پول چونه هم نزنه.
اما این همه داستان نیست.
اگه یکی با ماشینش، که شیشهها رو داده پایین و صدای ضبط رو بلند کرده، از جایی عبور کنه در حالی که داره یه آهنگ تکنوازی گیتار پخش میکنه، کسی نمیاد بگه بیا این ۲۰ دلار، مرسی که یک تکنوازی متحرک رو برامون آوردی! اما کنار همون خیابون ممکنه ۲۰ دلار بذارن تو کاسه کسی که نشسته داره گیتار میزنه. هر دو دارن صدا ایجاد میکنند، و هر دو صدا کار هنرمندانه هستند، اما یکیش رو نمیخوان، و ممکنه فحش هم بش ببندن.
چون مردم دنبال معجزه هستند. اینکه یکی بلد باشه گیتار بزنه، و خوب هم بزنه، یه معجزهست (از لحاظ تبدیل موجودی که نمیتونسته با دستان خودش غذا بخوره و مادرش میذاشته دهنش، به موجودی که بلده چنین کار پیچیدهای با دستاش انجام بده). اما پخش آهنگ از توی ماشین معجزه نیست، چون خرجش چرخوندن کلید ولوم ضبطه. مردم میدونند که چرخوندن کلید ولوم ضبط رو خودشون هم میتونند انجام بدن، بنابراین هیچ جذابیتی براشون نداره. اینکه ویدئوهای ساختن چیزها، مثل ساخت چاقو، یا بافتن کیف حصیری، یا تراشیدن چوب، یا خطاطی، یا حتی چسباندن روکش ضدخش روی بدنه ماشین، در یوتیوب بازدیدهای میلیونی میگیره برای اینه که مردم دوست دارند معجزه ببینند. چون کارهاییه که خودشون نمیتونند انجام بدن.
اگه پشت فرمون باشم و جاده روبرو تا کیلومترها جلوتر یک مسیر صاف از وسط برهوت باشه، اگه هوش مصنوعی از روی تقویم و دمای هوا و تصویر جاده حدس بزنه چه ژانری از آهنگ تناسب داره، و همون لحظه یکی برام بسازه و پخش کنه، تا خوابم نبره، و اگه درست تشخیص داده باشه و خوشم بیاد، با کمال رضایت یه مبلغی ماهیانه براش پرداخت خواهم کرد، و هیچ اهمیتی برام نداره که یک انسان اون آهنگ رو ساخته یا یک ماشین. اما اگه تو همون ماشین یکی کنار دستم نشسته باشه، و از جیبش یه سازدهنی دربیاره و شروع کنه به زدن، ضبط رو خاموش میکنم و به اون گوش میدم. نه به این دلیل که این واقعیه و آهنگ ضبط واقعی نیست، که تا وقتی امواج صوتی وارد گوشم میشه هر دو واقعیاند، و نه به این دلیل که یکیش زندهست و یکیش نیست، که برای منی که حواسم به جادهست، فرقی نداره؛ بلکه به این دلیل که با اون سازدهنی علاوه بر اینکه خوابم نمیبره، معجزه هم میبینم.
چهره خوب و بدن خوب هم معجزهست، و همینطور سالم نگهداشتنشون.
مردم با کولهباری از حسادتها زندگی میکنند، اما همزمان از دیدن معجزه در دیگران، کیف میکنند. چون بشون این حس رو میده که خودشون هم میتونند صاحب معجزه باشند. اگه در اون موضوع نشد، در یک موضوع دیگه.
Anarchonomy
از سالها پیش، یعنی از زمان دلار ۹۰۰ تومنی، به دوستان و فالوعرهای دختر بهرهمند از زیبایی، و گاه پسر، پیشنهاد میکردم از ایران برن و مدل تبلیغاتی بشن. و فکر میکردند دارم دستشون میندازم. اما گوش نکردند و پشیمان شدند. معمولا هم با این عدم اعتماد به نفس ایرانی…
آیا ممکن است چیزی که ما معجزه میبینیم، و جذبش میشویم، برای آدمهای آینده معجزه نباشد؟
بله، میشه. ساموراییها یک مثال از همین واقعیت بودند. اون چیزی که از دست دادن، فقط امتیازات نظام فئودالی نبود. نسل جدید امتیازی در هنر سامورایی بودن نمیدید، و دنبال این بود که حرفه رو از خارجیها یاد بگیره.
ممکنه در آینده، که بچهها از روزی که چشم باز میکنند موسیقی ساخته شده توسط ماشین به گوششون میخوره، هیچ امتیازی در یک اجرای زنده با ساز نبییند. اما در اون صورت هم معنیش این خواهد بود که مصداق معجزه رو در چیزهای دیگری میبینند. که ردی از اثرش همین الان هم پیداست: برخلاف نسلهای گذشته که رقص رو نمایش تناسب بدنی در نظر میگرفت، سینک شدن با هر آهنگ رندومی رو امتیاز بدن حساب میکنند. و الان روبوت دنس پرطرفدارترین در بین نوجوانهاست. اگه اجرای نفرات تاپ همین روبوت دنس رو به یک آدم مسن نشون بدی بش میخنده، یا فکر میکنه یک برنامه فکاهیه. در حالی که برای نوجوانی که دنبالش میکنه، یک اجرای حماسی و شاهکاره.
در مورد زیبایی بدن هم، پرسپشن میتونه روی اینکه چقدر معجزه به حساب بیاد تأثیر بذاره. اگه چشمان «دختر افغان» که استیو مککوری عکسش رو گرفت و ماندگار شد، مشکی بود، باز هم همینقدر توجه دنیا رو جلب میکرد؟ چشم روشن با پرسپشن دنیا از آدم افغانی جور در نمیاومد، بنابراین خود اینکه اونجا هم آدم چشم روشن هست، معجزه بودن این بدن رو تقویت کرد.
بله، میشه. ساموراییها یک مثال از همین واقعیت بودند. اون چیزی که از دست دادن، فقط امتیازات نظام فئودالی نبود. نسل جدید امتیازی در هنر سامورایی بودن نمیدید، و دنبال این بود که حرفه رو از خارجیها یاد بگیره.
ممکنه در آینده، که بچهها از روزی که چشم باز میکنند موسیقی ساخته شده توسط ماشین به گوششون میخوره، هیچ امتیازی در یک اجرای زنده با ساز نبییند. اما در اون صورت هم معنیش این خواهد بود که مصداق معجزه رو در چیزهای دیگری میبینند. که ردی از اثرش همین الان هم پیداست: برخلاف نسلهای گذشته که رقص رو نمایش تناسب بدنی در نظر میگرفت، سینک شدن با هر آهنگ رندومی رو امتیاز بدن حساب میکنند. و الان روبوت دنس پرطرفدارترین در بین نوجوانهاست. اگه اجرای نفرات تاپ همین روبوت دنس رو به یک آدم مسن نشون بدی بش میخنده، یا فکر میکنه یک برنامه فکاهیه. در حالی که برای نوجوانی که دنبالش میکنه، یک اجرای حماسی و شاهکاره.
در مورد زیبایی بدن هم، پرسپشن میتونه روی اینکه چقدر معجزه به حساب بیاد تأثیر بذاره. اگه چشمان «دختر افغان» که استیو مککوری عکسش رو گرفت و ماندگار شد، مشکی بود، باز هم همینقدر توجه دنیا رو جلب میکرد؟ چشم روشن با پرسپشن دنیا از آدم افغانی جور در نمیاومد، بنابراین خود اینکه اونجا هم آدم چشم روشن هست، معجزه بودن این بدن رو تقویت کرد.
Anarchonomy
نمیدونید «لوپ بلژیکی» دانشگاه در ایران چیه؟ من براتون توضیح میدم. سال هفتاد و هشته. دو سال از دوم خرداد گذشته و دانشجو فکر میکنه پس از دوره خفقان رفسنجانی، نظام با فشار از پایین، که خرجش فقط پیادهروی تا محل اخذ رأی و انداختن یک کاغذ در یک صندوق بقچهپیچ…
قبلا اسمش رو گذاشته بودم «لوپ بلژیکی» و تازه دارید باش آشنا میشید.
فقط یک کمونیست میتونه انتخابات ایران رو بذاره کنار بقیه انتخاباتهای جهان، طوری که به نظر برسه بخشی از یک مجموعهست. مشابه همین کار رو در مورد اسراییل هم انجام میده و ارتشش رو همارز وحوش سپاه قرار میده. سپاهی که بچههای مملکت خودمون رو میکشه. البته اینکه حرص میخوره در اروپا هم دیگه کسی به کمونیستها رأی نمیده، در تنش احساسی که منجر به این یککاسهکردنها شده، بیتأثیر نیست.
اما مبادله یک آدمکش، نقض استقلال قوا نیست. اگه قوه مجریه سوئد هیچ دخالتی هم نداشت، باز ممکن بود این مبادله انجام بشه. چون اگه از مردم سوئد نظرسنجی بشه که موافق این کار هستند یا نه، اکثریت میگفتند موافقند. اینکه تازه الان کشف کردهاند که دموکراسی وسیلهای برای تحقق امر درست نیست، بیسوادی رو نشون میده. دموکراسی درباره کنترل استیته، و بهترین روش انجامش است. تا وقتی استیت (کشور) هست، هرکی نمیخواد دموکراسی برقرار باشه، فاشیسته.
اما مبادله یک آدمکش، نقض استقلال قوا نیست. اگه قوه مجریه سوئد هیچ دخالتی هم نداشت، باز ممکن بود این مبادله انجام بشه. چون اگه از مردم سوئد نظرسنجی بشه که موافق این کار هستند یا نه، اکثریت میگفتند موافقند. اینکه تازه الان کشف کردهاند که دموکراسی وسیلهای برای تحقق امر درست نیست، بیسوادی رو نشون میده. دموکراسی درباره کنترل استیته، و بهترین روش انجامش است. تا وقتی استیت (کشور) هست، هرکی نمیخواد دموکراسی برقرار باشه، فاشیسته.
نگاه مرکزگرا و امپراتوریپرست آدمها رو به شکل کلونی زنبور میبینه، که همهشون تو یه کندو هستن، با هم حرکت میکنند، و دنبال یک چیز هستند. و کار امپراتور اینه که این کندوها رو تحت کنترل داشته باشه.
و گرنه خارج ازین نگاه بیمعنی، کاملا طبیعیه که دقیقا از جایی که زنستیزی ریشهداره، شعار مترقی بیرون بیاد. چون کثافتی وجود داره، آنتیکثافتی هم ظهور میکنه. مسیحیان مترقی درست از همون جاهایی سر برآوردند، که کشیش صبحها حکم زنده پوست کندن مجرم رو صادر میکرد، دم ظهر قسمتی از مساحت بهشت رو به نام میزد و پول میگرفت، و شب با پسر شاه شام میخورد.
نگاه مرکزگرای امپراتوریپرست به آدمهایی که در مجاورت کثافتند میگه «شما نمیتونید خلاف چیزی که در اون پرورانده شدهاید از آب در بیایید»، که این فرقی با انکار موجودیت فرد نداره.
و گرنه خارج ازین نگاه بیمعنی، کاملا طبیعیه که دقیقا از جایی که زنستیزی ریشهداره، شعار مترقی بیرون بیاد. چون کثافتی وجود داره، آنتیکثافتی هم ظهور میکنه. مسیحیان مترقی درست از همون جاهایی سر برآوردند، که کشیش صبحها حکم زنده پوست کندن مجرم رو صادر میکرد، دم ظهر قسمتی از مساحت بهشت رو به نام میزد و پول میگرفت، و شب با پسر شاه شام میخورد.
نگاه مرکزگرای امپراتوریپرست به آدمهایی که در مجاورت کثافتند میگه «شما نمیتونید خلاف چیزی که در اون پرورانده شدهاید از آب در بیایید»، که این فرقی با انکار موجودیت فرد نداره.