Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ما امروز دقیقا چنین شاهی لازم داشتیم، که هماهنگ با مردم واقعی خیابون باشه. مردم واقعی خیابون امروز با این آدم می‌تونستند ارتباط برقرار کنند. نه از روی نیاز به اینکه کارشون رو با دور زدن منجلاب بروکراتیک راه بندازه، که خلاصه پوپولیسم امروزیه، بلکه بر این مبنا که باش حال می‌کنند باش ارتباط برقرار کنند. دیگه دورانش گذشته و فرصت‌ها از دست رفته و بازگشت به سلطنت معنا نداره. ولی اگه همین امروز زنده می‌شد و همین امروز دوباره شاه ایران می‌شد، رکورد محبوبیت در بین طبقه شهری رو از آن خودش می‌کرد.
فان فکت: برای اینکه خطرناک بودن یک ماده سمی برای خوردن رو اندازه بگیرن به خورد حیوان آزمایشگاهی میدن و اندازه می‌گیرن چقدر باشه پنجاه درصدشون میمیرند. هرچی بدست بیاد میشه عدد «اِل‌دی۵۰» اون ماده. برای گلیفوسات، که یک سم برای از بین بردن علف هرز مزارعه، و جیغ و داد بلنده که وای سرطان گرفتیم، این عدد ۵۶۰۰ میلی‌گرم بر هر یک کیلوگرم وزن بدنه. برای کافئین، ۱۹۲ میلی‌گرمه! یعنی برحسب ال‌دی‌۵۰ کافئین چایی که می‌خوریم ۲۹ برابر کشنده‌تر از یک سم علف‌کشه.
فهم ناقص، از فرهنگ سه‌خطی یا هرچند خطی خطرناک‌تره. فهم ناقص یعنی یک «خلقیات» تعریف کنی که روی همه‌چیز تأثیر گذاشته، غیر از سیاست! که چنین چیزی در دنیای فیزیکی غیرممکنه.
چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدم‌ها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه یک جامعه خاص رو به طور جداگانه عقب‌افتاده‌تر از بقیه بکنه. اگه پذیرفته‌اید که ایران دچار بیماری خاص است، باید علت خاص هم براش پیدا کنید. علت‌های عام و جهانی شما رو به جایی نمیرسونه.
Anarchonomy
فهم ناقص، از فرهنگ سه‌خطی یا هرچند خطی خطرناک‌تره. فهم ناقص یعنی یک «خلقیات» تعریف کنی که روی همه‌چیز تأثیر گذاشته، غیر از سیاست! که چنین چیزی در دنیای فیزیکی غیرممکنه. چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدم‌ها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه…
این که دغل‌بازی در ایران قدمت باستانی داره یک واقعیته. اما ازین نباید نتیجه گرفت که «مشکل ایرانی‌ها این است که دغل‌بازند». دین‌داری ایرانی از دغل‌بازیش هم قدیمی‌تره. ما زمانی در این سرزمین دستگاه پیچیده دین سازمان‌یافته رو طراحی کردیم، که در تمدن‌های همزمان جاهای دیگه دنیا، هنوز مشغول تراش دادن نی بودند که باش برای دام‌شون حصار درست کنند. وقتی به زعم خودت داری «ردیابی خلقیات» انجام میدی، باید از باز کردن درهای پشتی واهمه نداشته باشی. درِ پشتی «شهوت یک‌شبه پولدار شدن» در ایران، طمع نیست. در پشتی باز میشه به حکومتی که خود تلاش، به عنوان یکی از بیسیک‌ترین مفاهیم زندگی، رو به بن‌بست رسوند، و اقتصاد و دانش و منطق رو به شوخی گرفت، و نتیجه‌ش این شد که هر عمل رندومی میتونه مفیدتر از کار کردن باشه! در پشتی حکومت باز میشه به ذهنیتی که در اون مردمی که تا دیروز مشغول چوپانی بودند، ناگهان حس کردند دنیا به اون‌ها نیاز داره تا نجات پیدا کنه و راه نجات هم در مذهب این چوپان‌ها نهفته‌ست! ذهنیتی که در اون آدم‌هایی که دست چپ و راست‌شون رو تشخیص نمی‌دادند و همزمان می‌خواستند به ابرقدرت‌های جهان نشون بدن صراط مستقیم از کدوم طرفه! در پشتی این ذهنیت باز میشه به فلسفه‌ای که به رسمیت شناختن عقلانیت رو یک ناکامی قلمداد می‌کنه. یعنی تمام ابزارهای تفکر و تفلسف رو به کار می‌گیره تا بگه اگه عقل رو به رسمیت بشناسیم زندگی رو میبازیم! در پشتی این فلسفه باز میشه به پدیده‌ای ایرانی-هندی که می‌تونیم اسمش رو بذاریم «هژمونی خیال». خیال در ذهن همه انسان‌ها شکل می‌گیره، اما حد فاصل کوه‌های ارمنستان تا جلگه‌های بنگلادش، منطقه‌ایه که خیال در اون هژمونی داشته، و دارد. به این معنی که امکان نداشته در این منطقه زندگی کنی و مناسبات خیال‌مبنا روی زندگیت آثار فیزیکی نداشته باشه. طوری که انگار دنیای فیزیکی تعادل رو باخته و خیال به محدوده‌ش تجاوز کرده. اتفاقی که اختصاصا برای ما افتاد این بود که هژمونی خیال در این منطقه رو وارد دستگاه حکمرانی کردیم. و با پیچیده‌تر شدن حکمرانی و نفوذش به نسج زندگی، هژمونی خیال از کانال حکومت به خودمون برگشت‌. مثل حالتی که سر دودکش رو از پشت‌بام بیارن وصل کنند به پنجره.
اینکه حسن صباح در الموت پناه گرفت برای این نبود که در کل سرزمین‌های اسلامی کوه بهتری برای ایجاد پایگاه وجود نداشت. دلیلش این بود که بستر فکری چنین پایگاهی، اینجا بود، نه هیچ‌جای دیگه‌ای.
اینکه ایرانی میل به فعالیتی که ممارست میخواد نداره، در ژن او نهفته نیست‌. اگه درهای پشت سرش رو باز کنی می‌بینی که خودش پله پله سیستمی پروراند که انتهای اون برسه به جایی که فعالیتی که ممارست میخواد، به دیوار بیفایدگی بخوره. در طول تاریخ‌مون چه بسیار نخبه‌هایی بوده‌اند که با سونامی پوچگرایی جامعه مواجه شده و خودشون رو باخته‌اند. از وزیر گرفته تا دانشمند، از فیلسوف گرفته تا هنرمند. چون هژمونی خیال چنان قویه، که فیزیک به حقارت افتاده، و هر فعالیتی در چارچوب منطق فیزیک، پوچ به نظر میرسه. این کاریه که ایران با خودش کرده. نه اینکه در بیست سی سال گذشته چیزی شکسته باشه و چیزی از زیر چیز دیگری در رفته باشه و ازین قبیل.‌
بیش از یک قرن باید می‌گذشت تا بفهمیم بهترین برخوردی که باید با وزیر کرد اینه که بادمجون بذاری جلوش بگی پوست بکن، و تو کار دیگه‌ای دخالت نکن.
Anarchonomy
بیش از یک قرن باید می‌گذشت تا بفهمیم بهترین برخوردی که باید با وزیر کرد اینه که بادمجون بذاری جلوش بگی پوست بکن، و تو کار دیگه‌ای دخالت نکن.
۱- این گپ همین الان که در انفجار محتوا قرار داریم هم وجود داره. اون موقع دلیلش محدود بودن پرسپکتیو عکاس بود، و امروز دلیلش فاشیسم و تک‌صدایی. کافیه خودتون یه تست انجام بدید. عکس‌های یکی از خبرگزاری‌های حکومتی و رسمی رو بذارید یه طرف، و توعیت‌ها و پست‌های مردم در شبکه‌های اجتماعی رو هم بذارید یک طرف دیگه. خواهید دید که به نظر میرسه دو ایران جداگانه هستند.
۲- به صورت رندوم یه اتفاق مهم در تاریخ رو انتخاب کنید. مثل «پایان عصر گورکانیان در هند»، که تحول مهمی بود. مردم میانگین هند قبل ازون واقعه، و مردم هند بعد ازون واقعه، مثلا در بازه زمانی پنجاه سال، چقدر فرق داشتند؟ تقریبا هیچ. سنگینی شدید وزن «موثر بودن» در کفه‌ی «اندک افراد نخبه»، یک روند قدیمی و تکراریه. و همونطور که قبلا نوشتم، بازی همیشه بین باهوش‌ها با همدیگه‌ست، نه بین اون‌ها و بقیه مردم.
در سیستم اروپای غربی آدم‌ها ریتارد به نظر می‌رسند، اما سیستمی که می‌سازند یک جانور هوشمند به نظر میرسه، یا مثل یک جانور هوشمند عمل می‌کنه، و اگه خرابکاری هم بکنه از جنس خرابکاری یک جانور هوشمنده. در سیستم شرقی آدم‌ها نابغه به نظر می‌رسند، اما سیستمی که می‌سازند یک جانور ریتارد به نظر می‌رسه، یا مثل یک جانور ریتارد عمل می‌کنه، و اگه به کامیابی هم برسه از جنس کامیابی یک جانور ریتارده.
باهوش بودن یک روس، فقط در اینکه میرن غرب و جایگاه‌های رفیع مهندسی رو تصاحب می‌کنند نیست. اون مربوط به طبقه مرفه یا متوسطیه که روی تحصیل بچه‌شون تعصب فرهنگی داشته. این باهوش بودن فردی رو در عوام و طبقات فقیر هم میشه دید، مخصوصا وقتی فحش مادر بهم میدن. افراد رندوم می تونند نه چند کلمه، نه چند جمله، بلکه فی‌البداهه یک پاراگراف بی‌سکته درباره مادر طرف بسازند، که تکراری نباشه، که من بش میگم «زنندگی جوشان». چون به نظر میرسه که مثل چشمه به منبعی وصله که تموم نمیشه (هروقت بم میگن شوخ‌طبعی جدی نمی‌گیرم، چون معیارم این چشمه‌ها هستند و با مدل فرضی اون‌ها ایرباکسینگ می‌کنم، و ناک اوت میشم). و این هرزگی گفتاری هم هوش میخواد. اما همین آدم‌ها وقتی میخوان سازمان بسازند، سازمانی متشکل از استوانه‌هایی که فقط مماس با همدیگه هستند ایجاد میشه. چون هیچ‌کس به معنی اجتماعی خودش به دیگری وصل نمیشه. تمایز غربی، وصل شدن به دیگری بود.
اما اگه فرد باهوشه، چرا نمیتونه از استوانه خودش بیرون بیاد و راه وصل شدن رو یاد بگیره؟
یادتونه گفتم اسراییل اگه بمب هم نزنه و نفر بفرسته که رو در رو بجنگند، باز میگن چرا فلسطین زیاد تلفات داد تو کمتر دادی؟ دیدید که امروز تیتر اخبارشون همین بود. ببخشید که این جماعت رو از کف دستم بهتر میشناسم.
یه آقایی هست به نام Brian Haymond
که البته فارسی نمیتونه بخونه قطعا، ولی با هوش مصنوعی احتمالا بشه یه کارهایی کرد. نه فقط متن‌های خودم که هر متنی از دیگران که می‌خونم رو ترجیح می‌دادم با صدای ایشون می‌خوندم. خدا حنجره‌ آلفاش رو برای جامعه بشری حفظ کند.
۱۵۰۰ میلیارد تومن برای نزدیک به ۶۰ هزار حوزه اخذ رأی در سراسر کشور، یعنی ۲۵ میلیون تومن برای هر حوزه، که اگه فرض کنیم ده نفر درگیر هر حوزه باشند برای هر نفر میفته فقط ۲ میلیون و نیم! و این با حساب هزینه کاغذ و صندوق و وسایل و همه این چیزهاست. البته که هزینه حسینیه ارشاد بیشتر از یک حوزه در سیرجانه، ولی اون حوزه در سیرجان هم هزینه‌هایی داره.
با این بضاعت، برای خود حکومت هم بهتر بود که یا کل انتخابات رو پستی کنه، و اگه پست از پسش برنمیاد، کل انتخابات رو اینترنتی کنه، که دخل و تصرف و تقلب در اون هم راحت‌تر باشه. اما این یک حکومت استبدادی عادی نیست‌. این به نمایش صف و تجمع و تصرف خیابان، نیاز داره. یک حکومت مبتلا به insecurity.
Anarchonomy
یادتونه گفتم اسراییل اگه بمب هم نزنه و نفر بفرسته که رو در رو بجنگند، باز میگن چرا فلسطین زیاد تلفات داد تو کمتر دادی؟ دیدید که امروز تیتر اخبارشون همین بود. ببخشید که این جماعت رو از کف دستم بهتر میشناسم.
یادتونه گفتم هیچ خبر و دیتایی از داخل غزه رو معتبر حساب نکنید؟ دلیلش همین بود که گروگان اسراییلی تو خونه خبرنگار الجزیره بود.
اگه قرار بود به خودم بسپارند که یه شاهد برای حرف خودم طراحی کنم، نمی‌تونستم به این خوبی طراحی کنم.
مزیت دموکراسی اینه که هیچ حزبی نمیتونه موقعیت گارانتی‌شده بدست بیاره. حتی سبزها که فکر می‌کردند با تحولات سیستم آموزشی به نفع‌شون، سیاست دیگه سبز خواهد بود! با اردنگی رأی‌دهندگان مواجه شدند.
چیزی که برای اون‌ها زلزله سیاسیه، آرزوی ماست.
- آرزوم اینه از آمریکا بزنم بیرون و از سرمایه‌داری فرار کنم
- بلیت هواپیما به ونزوئلا ۲۳۶ دلاره فقط

تو همین تعامل دو خطی چندتا جوک نهفته‌ست.
اینکه بلیت هواپیما به ونزوئلا، که بیش از دو هزار کیلومتر مسافته، انقدر مفته، از میوه‌جات سرمایه‌داریه، که چنین زیرساختی در صنعت هوایی و صنعت انرژی ایجاد کرده، که توسط خود مردم هم اداره میشه.
جوک دوم اینه که حتی تو ونزوئلا هم نمیتونه از سرمایه‌داری فرار کنه. بلکه گیر یه نوعی از سرمایه‌داری میفته که متکی به قانون نیست.
جوک سوم اینه که دلیلش برای تا الان فرار نکردن نداشتن پوله، اما همین درآمد فعلی رو جای دیگه نمیتونه داشته باشه، پس اگه رفت ونزوئلا و فهمید اشتباه کرده، دیگه نمیتونه دربیاد بیرون.
Anarchonomy
- آرزوم اینه از آمریکا بزنم بیرون و از سرمایه‌داری فرار کنم - بلیت هواپیما به ونزوئلا ۲۳۶ دلاره فقط تو همین تعامل دو خطی چندتا جوک نهفته‌ست. اینکه بلیت هواپیما به ونزوئلا، که بیش از دو هزار کیلومتر مسافته، انقدر مفته، از میوه‌جات سرمایه‌داریه، که چنین زیرساختی…
این یک نمونه ایرانیشه، که اتفاقا کانالم رو هم میخونه.
اگه کلمه آلمان رو برداری و «کامرون» رو بذاری، باز ساختارش رو حفظ می‌کنه.
سوال اینه که چرا حرفی می‌زنید که فرقی نکنه اسم آلمان رو توش بیارید یا کامرون رو؟
Anarchonomy
این یک نمونه ایرانیشه، که اتفاقا کانالم رو هم میخونه. اگه کلمه آلمان رو برداری و «کامرون» رو بذاری، باز ساختارش رو حفظ می‌کنه. سوال اینه که چرا حرفی می‌زنید که فرقی نکنه اسم آلمان رو توش بیارید یا کامرون رو؟
بسیاری از آدم‌ها، فارغ از جنسیت و نژاد و قومیت و ملیت و سن و تحصیلات، نیاز به «سرپرست» دارند. یعنی یکی مثل من باید باشه تا بشون بگه «اونی که داری می‌بینی اونی که فکر می‌کنی نیست!» یا «معنی اون جمله که از فلانی شنیدی اینه» یا «تو‌ سیاهچال، نور روزنه جلب توجه می‌کنه، و تو کاخ آب‌گرفتگی توالت. بنابراین تو تیک‌تاک ایران توت‌فرنگی بازار تجریش رو می‌بینی، نه وضعیت یک ویراستار زندانی رو، و تو تیک‌تاک آلمان غر زدن از قیمت توت‌فرنگی رو می‌بینی، نه استفاده از غنی‌ترین کتابخونه‌ها با فقط ۲ یورو!»، یا «دنیا پر از رویدادهای رندومه و اینی که داری می‌بینی هم یک ازوناست»، یا «خوبی ساختن خونه با چوب اینه که اگه خواستی دیوار توالت رو برداری بزرگترش کنی، ۲ تن نخاله تولید نمیشه، که بعد بریزن تو طبیعت، که بعد خاک رو خفه کنه، که بعد پوشش گیاهی تا صدسال بعد کنسل بشه، که بعد باد اومد خاک بلند بشه و بیاد تو شهر»، یا «خوبی گرون بودن انرژی اینه که دولت زیر سوبسیدش کمر خم نمی‌کنه، که وقتی کمرش شکست مازوت بسوزونه تا بتونه همون مقدار انرژی رو تولید کنه، که دودش بره تو ریه‌هات، که بعد ده سال زودتر از میانگین جهانی سرطان بگیری»، یا «جامعه سالم، یه آسایشگاه نیست. تو جامعه سالم هم باید جنگید». باید این‌ها رو دونه دونه بگی، خودش متوجه نمیشه.
Anarchonomy
بسیاری از آدم‌ها، فارغ از جنسیت و نژاد و قومیت و ملیت و سن و تحصیلات، نیاز به «سرپرست» دارند. یعنی یکی مثل من باید باشه تا بشون بگه «اونی که داری می‌بینی اونی که فکر می‌کنی نیست!» یا «معنی اون جمله که از فلانی شنیدی اینه» یا «تو‌ سیاهچال، نور روزنه جلب توجه…
- کار زیاد و دور بودن افق پولدار شدن و حتی بولد شدن، به دلیل ساختار هم‌سطح‌ساز دولت رفاه
- جهان‌بینی متفاوت جامعه‌ی با خروجی اقتصادی بالا، که قناعت رو فلاکت نمی‌بینه
- فرمالیسم در قانون. چه در بروکراسی، و چه در فرهنگ عمومی
- نفوذ همچنان قرص و محکم الهیات مسیحی در ساختار کاملا سکولار کشور
- دو قطبی چپ از یک طرف، و ناسیونالیسم محافظه‌کار از طرف دیگه، که هر دو خیلی جدی‌اند، و کلا اکتیو بودن فضای سیاسی، که برای ذهن جهان‌سومی که در رکود فکری زندگی کرده سنگینه
در ویدئوهایی که از سودان میاد، که دنیا علاقه‌ای نداره به حمام خونش نگاهی بندازه، چون یهودیان هیچ طرف دعوا نیستند، زنان محجبه‌ای دیده میشن که در انتهای طبقه‌بندی درآمدی دنیا قرار دارند. با اینکه غذا برای خوردن هم به زور گیر میاد، و خود اینکه فردا زنده میمونند یا قتل عام میشن یک سواله، حجاب کامل حفظ میشه. که البته انقدر بیمارگونه نیست که تماما مشکی باشه، بلکه یک حجاب پر از رنگه.
اما مردها، چه اون‌هایی که بستگان‌شون هستند، چه اون‌هایی که قراره قتل عام‌شون کنند، حجاب‌شون بیشتره! از لحاظ مساحتی از بدن که برای دیگران قابل دیدنه. چون بیشتر زیر آفتابند.
این به عنوان یک فسیل زنده از جوامع قدیم برهوت ما، میتونه نشون بده که چرا حجاب شرعی برای مسلمان و غیرمسلمان «مسئله» نبود، که بعد بخواد قانون درباره‌ش شکل بگیره. طبیعت این بیابان‌ها همه رو مجبور می‌کنه پشت پارچه‌ها سنگر بگیرند. اون‌ها از خورشید رو می‌گرفتند. نه از نامحرم. تا اونجایی که به خود پارچه مربوطه، خورشیدسالاری محیط خشن، حرف آخر رو میزد، نه مردسالاری.
قسمت مردسالاریش مربوط میشه به اینکه پارچه چطور استفاده بشه. تو یکی از ویدئوها، مرد مسلح میزنه تو صورت زنی که یه بچه هم همراهشه، و زن بلافاصله میفته زمین. اگه به جای لباسی مشابه عبا، شلوار داشت، مشت رو میخورد اما همونجوری نمیفتاد زمین. اگه شلوار داشت می‌تونست بدوئه، و اگه لازم بود فرار کنه. کی تعیین کرد که زن باید لباس بلند بپوشه که طول هر قدمش رو به سی‌سانت محدود کنه؟ از ژاپن گرفته تا سودان، مردها تعیین کردند.
با اینکه برهنگی موها به میدان اصلی جنگ بین زن‌ها و فاشیست‌های مذهبی تبدیل شده، پیروزی اصلی برای پاهاشون اتفاق افتاد.
Anarchonomy
در سیستم اروپای غربی آدم‌ها ریتارد به نظر می‌رسند، اما سیستمی که می‌سازند یک جانور هوشمند به نظر میرسه، یا مثل یک جانور هوشمند عمل می‌کنه، و اگه خرابکاری هم بکنه از جنس خرابکاری یک جانور هوشمنده. در سیستم شرقی آدم‌ها نابغه به نظر می‌رسند، اما سیستمی که می‌سازند…
میشه به یک جامعه گفت ریتارد، وقتی چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه؟ نمیشه. چون حتی کودک کندذهن هم با صرف انرژی و زمان بیشتر میتونه چیزهایی که بقیه بچه‌ها زودتر فهمیدن رو یاد بگیره. اگه بن‌بست وجود داشت، چیزی به عنوان مدرسه کودکان استثنایی شکل نمی‌گرفت. بن‌بست نیست چون بضاعت بچه کمتره. نه اینکه اراده‌ای درباره‌ش اعمال کنه. ملتی که چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه داشته اراده‌ای در جهت نفهمیدنش اعمال می‌کرده. پس این ریتارد بودن، جلوه بیرونی ساختاریه که ساخته‌اند. از توانایی ذهنی‌شون استفاده می‌کنند، تا «به عمد» ساختاری بسازند، که از بیرون کاملا ریتارد عمل می‌کنه.
از بالکن تاریخ که به مناظر گذشته نگاه می‌کنند، تقصیر له شدن ایران زیر چکمه‌های روسیه و انگلیس رو گردن شاه قاجار میندازن. که ایران قشون نداشت، و پول نداشت، و سیاست نداشت، و چه و چه. که لزوما غلط نیستند. اما اصل داستان نیستند. اگه شاه قاجار علامه دهر هم می‌بود، اون جامعه، که شامل نخبگانش هم می‌شد، فرق روسیه و انگلیس رو نمی‌فهمیدند. می‌گفتند اون پادشاهیه، اینم پادشاهیه. اون‌‌ها کشتی و توپ و تفنگ دارند، این‌ها هم دارند‌. اون‌‌ها دنبال خراج‌گیری هستند، این‌ها هم هستند. اون‌‌ها امتیازات تجاری میخوان، این‌ها هم میخوان. و سپس این توهم تولید شد که ما در جایگاهی هستیم که بین این‌ها موازنه ایجاد کنیم! که از خروجی این توهم، می‌تونست دو رویکرد متضاد دربیاد، که یا «باید سیبیل هر دو رو چرب کنیم»، و یا «باید هر دو رو آچمز کنیم». که بعد ملت به طرفداران رویکرد اول گفت «خائن» و به طرفداران رویکرد دوم گفت «وطن‌پرست». در حالی که هر دو مولود یک توهم بودند. توهم «قدرت‌ها همشون عین همن، و ما باید از وسط دعوای دوتا پلنگ، گلیم خودمون رو از آب بکشیم بیرون».
ولی قدرت‌ها عین هم نبودند. روسیه در تباهی محض بود، چون بضاعت نرم‌افزاری نداشت، و بریتانیا در حال تغییر دادن دنیا برای همیشه بود، چون داشت.
این توهم در زمان رضاخان هم ادامه پیدا کرد، ولی با شکل و مصداقی دیگه، و با غلظتی خطرناک‌تر. اندفعه هم تصور شد فرقی بین آلمان و انگلستان نیست، اما آلمان‌ها بلدند بجنگند و برنده‌اند، و بهتره طرف پلنگ برنده رو بگیریم. غلظت بیشترش مربوط به اون قسمت می‌شد که خیال می‌کردیم جانبداری ما از یکی از پلنگ‌ها، باعث باخت اون یکی میشه! و تا این حد تعیین‌کننده‌ایم. در حالی که لجستیکی برای سیر کردن مردم خودمون هم نداشتیم.
غلظت توهم در پهلوی دوم بیشتر هم شد، و اندفعه تصور شد اگه نفت ما نباشه، و خریدهای تسلیحاتی ما نباشه، و سرمایه‌گذاری‌های ما نباشه، پلنگ‌های جهان، که هیچ‌فرقی با هم ندارند، تلف میشن!
تا اینکه رسید به دوران جمهوری اسلامی، که توهم به سطح جنون ارتقاء پیدا کرد، و به مرحله غیرقابل بازگشت رسیدیم و تنها افق پیش‌رو، نابودیه. در این دوره، ازینکه قدرت‌ها هیچ فرقی ندارند، و ما توی دعواهاشون تعیین‌کننده‌ایم هم فراتر رفتیم، و کار به «قدرت‌های جهان مجبور شده‌اند خودشون رو با ما تطبیق بدهند» رسید، و بعد ازون به این تئاتر جدید: «در مثلث نظم جدید جهانی، چین و روسیه دو ضلع هستند، و ایران ضلع سومه»!
اصلا نباید تصور کرد این توهم صرفا تولید دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامیه. خود مردم کوچه و بازار هم بش مبتلا هستند، با این فرق که ممکنه روایت‌شون متفاوت باشه. ممکنه حکومت بگه ما ضلع سوم نظم جدید هستیم، و ممکنه مردم بگن «آمریکا و چین و روسیه به جمهوری اسلامی نیاز دارن، و گرنه تا الان صدبار ساقطش کرده بودند».

و همه این‌ها یعنی بیش از یک قرن نفهمیدن اینکه لیبرالیسم غرب آلترناتیو ندارد. چین و روسیه، بنیه‌ای نداشته و ندارند که بخوان آلترناتیو باشند. چندصد ساله که در این دو کشور یک حزب مردمی که قدرت رو پاسخگو کنه ایجاد نشده. مهم نیست قشون دارند یا ندارند، و اگه دارند چقدر شبیه قشون بقیه‌ست. تو میدان اندیشه، اسب این‌ها چند قرنه که بازنده‌ست. و خودشون هم می‌دونند، و گرنه مردم خودشون رو پشت دیوار قرار نمی‌دادند.

آدم‌هایی که انقدر دغل‌باز بودند که دقیقا می‌دونستند کی باید بپرن تو سفارت روسیه یا انگلیس، کندذهن نبودند. عموم مردم تا اونجایی که مربوط به بو کشیدن منافع شخصی بود، کندذهن نبودند. اما ساختاری ساختند که از بیرون طوری عمل کنه که انگار هیچ‌چیز نمیفهمه.
Anarchonomy
میشه به یک جامعه گفت ریتارد، وقتی چیزی رو برای بیش از یک قرن نمیفهمه؟ نمیشه. چون حتی کودک کندذهن هم با صرف انرژی و زمان بیشتر میتونه چیزهایی که بقیه بچه‌ها زودتر فهمیدن رو یاد بگیره. اگه بن‌بست وجود داشت، چیزی به عنوان مدرسه کودکان استثنایی شکل نمی‌گرفت. بن‌بست…
هشت خانواده رو در نظر بگیرید که در یک آپارتمان هشت واحدی سکونت دارند، و هر هشت خانواده تحصیلکرده‌اند، و تو شغلی که توش مشغولند، زیرکند. زیرک به این معنی که بلد بوده‌اند راه ارتقاء شغلی رو پیدا کنند، و بلد بوده‌اند از مخاطرات زیرآب‌زنی دیگران، در امان بمونند. از کارهای فنی هم سر درمیارن و تعمیرکار ماشین‌شون نمیتونه یه قطعه که لازم نیست عوض بشه رو بشون بندازه. تو همون ساختمون میشه پارکینگی رو دید که نظافت نشده‌، و لامپی که سوخته و عوض نشده، و کولری که نشتی آب داره و به امان خدا رها شده و مدت‌هاست که اون آب داره عایق پشت‌بام رو فرسوده میکنه. این یعنی حدود بیست نفر آدم داریم که همه باهوشند، اما مجموعه‌ای ساخته‌اند که به نظر میرسه توسط یک معتاد کارتن‌خواب اداره میشده! این مثال رو استفاده می‌کنم تا یک «فرض» نباشه، چون همه حداقل یک نمونه ازین در محله خودشون دیده‌اند، اگه نگیم کل محله‌شون همینه.

اگه روی هر کدوم ازون خانواده‌ها زوم کنیم چی خواهیم دید؟ آدم‌هایی که بیشتر قوای ذهنی‌شون خرج ساخت هرم میشه. شبیه همونی که فرعون ساخت، اما خیلی کوچکتر. هرم رو بالای چی ساختند؟ یک قبر. صرفا «بالای» اون نساختند. «برای» اون ساختند. چیزی که مقدار زیادی زمان و منابع صرف شد، تا «برای» مرگ خرج بشه. منابع، یعنی زمین. پس «زمین و زمان» رو ریختند پای مرگ. زمین و زمان، یعنی خود زندگی. شما چطور زنده‌اید؟ از زمین سر برآوردید، زمینی که زمان کافی داشت تا شما رو بپروراند. شما زاییده زمین و زمانید. پس خود زندگی رو ریختند پای مرگ. این یک سَکریفایس برای مرگ بود. اما چرا باید این کار رو کرد؟ و چرا در منطقه ما؟ چون ما زودتر از بقیه بشر مزه قدرت خداگونه رو چشیدیم. و این مثل نوشیدن سم بود. اون سطح از قدرت، با چیزی که از بدن‌مون و محیط اطراف‌مون می‌دیدیم همخوانی نداشت. از یک طرف همه‌چیز در ید تسلط‌مون قرار می‌گرفت، و از طرف دیگه بدون دلیلی روشن بیمار می‌شدیم و از یک حیوان ضعیف‌تر. بنابراین به یک نتیجه‌گیری خیلی خطرناک رسیدیم. که ما می‌تونیم خدا باشیم، اما زندگی نمیذاره! و ازون روز به بعد زندگی به دشمن تبدیل شد. وقتی زندگی دشمن باشه، مرگ میشه دوست، محبوب، معشوق، مراد. زیر هرم، داخل اتاقک قبر چه چیزهایی روی سنگ نقاشی کردند؟ داستان اینکه مرگ، خداشون می‌کنه. چون می‌بردشون جایی که تا ابد زنده‌اند، و دیگه زندگی نمیتونه خرابش کنه. و فقط یک دوست این لطف رو در حق آدم می‌کنه. اون نقاشی‌ها خطاب به ما نیست، خطاب به زندگیه، و داره بش میگه: دوستم من رو بیشتر از تو دوست داشت. دوستم من رو خدا کرد.
آدمی که خیلی معمولی‌تره چطور هرم میسازه برای خودش؟ با خرج کردن برای مرگ. طرز تلاش کردنش، طرز هدف‌گذاری‌هاش، طرز حرص خوردن‌هاش، طرز اندوختن‌هاش، همگی در جهت خرج کردن برای اتاقک قبره. برای همین همه اقداماتی که مربوط به خارج هرم میشه فیلتر میشه. پرداختن به محیط‌زیست همگانی، مربوط به خارج هرمه. پرداختن به نظم که آیندگان ازش بهره ببرند، مربوط به خارج از هرمه. پرداختن به زیبایی، که همگان توش سهیم باشند، مربوط به خارج از هرمه. خود «ساختن برای آینده»، مربوط به خارج از هرمه. هزینه دادن برای اینکه دیگران از اسارت رها شوند، یا مرفه‌تر باشند، مربوط به خارج از هرمه. کاستن از رنج مردم که سیستماتیک باشه، مربوط به خارج از هرمه. هر نوع از طراحی سیستم، که بدون خودمان هم کار کند، مربوط به خارج از هرمه. اما برای اتاقک قبر؟ هرچه زحمت و ذکاوت و هنر که لازم باشه.

اینکه آدم‌های باهوش ساختاری میسازند که ریتارد عمل می‌کنه، برای این نیست که نمی‌تونند ساختاری بسازند که ریتارد عمل نکنه. ساختاری ساخته‌اند که اگه مرگ، رفیق باشه، ریتارد نیست، بلکه هوشمنده. از منظر کسی که زندگی براش دشمن نیست، ریتارد عمل می‌کنه.
متأسفم اگه فکر می‌کردی ساده‌ست.
اینکه عزراییل مهم‌ترین نقش رو در منسوخ کردن ایدئولوژی‌ها داره شبیه یک جوک به نظر می‌رسه، ولی شواهد تأییدش می‌کنه.
کاربر چینی عکس یک شلوار ساخت کشور خودش رو که از داخل کشور خودش خریده گذاشته و میگه به یوآن معادل ۲۷ دلار خریده، اما همین شلوار رو در ژاپن به ین گرفته معادل ۱۹ دلار، و میگه چرا محصول مملکت خودمون رو توی مملکت خودمون داریم گرونتر از بیرون میخریم؟
پدر همین شخص، در مواجهه با چنین مسئله‌ای، این سوال رو نمی‌پرسید. چون حمایت از پرچم براش مهم‌تر از قیمت بود. اینکه دولت‌ها کاری می‌کنند که تجارت، که هدف ذاتیش اینه که مردم چیزهایی که میخوان رو به ارزونترین قیمت ممکن بدست بیارن، نتیجه معکوس بده، و به گرونترین قیمت ممکن بدست بیارن، یک موضوع جداست، و حتی اگه پدر این شخص به اون موضوع اشراف داشت باز براش فرقی نداشت. اما اون پدر از دنیا رفته. اون سوال نپرسیدن‌ها به احترام پرچم هم از دنیا رفته. اون آدم‌ها رو نه اقتصاددان‌ها خفه کرد، نه تجار، نه فیلسوفان، نه روشنفکرها. عزراییل بود که خفه‌شون کرد.