Anarchonomy
«دموکراسی همهجا جواب نمیده». چطور تو کشوری که نرهخرهای موادفروش با ورق قوطی کنسرو شکم رقبای خودشون رو باز میکنند، رودهش رو درمیارن و میندازن دور گردنش، جواب داده؟
طوری میگی «صرفا یه زن» انگار شیر و خط انداختند و حالا اندفعه خط اومده. تو کشوری که خشونت مردانه تمام در و دیوار زندگی رو شکل داده، به قدرت رسیدن یک زن، یک اتفاق ساده نیست.
یک زن چپگرا هم است، که تو کشوری که راستگرایی رو راه حل همهچیز میدونستند، یک اتفاق ساده نیست. این دو یعنی اکثریت مطلق مردم از طریق قانونی و دموکراتیک به فرهنگ مردانه گفتند «بسه دیگه». و این یعنی دموکراسی کاری که باید انجام میداده رو انجام داده.
یک زن چپگرا هم است، که تو کشوری که راستگرایی رو راه حل همهچیز میدونستند، یک اتفاق ساده نیست. این دو یعنی اکثریت مطلق مردم از طریق قانونی و دموکراتیک به فرهنگ مردانه گفتند «بسه دیگه». و این یعنی دموکراسی کاری که باید انجام میداده رو انجام داده.
برای ما اینکه از شدت فقر دختر خودشون رو بفروشند یک خبر عادی شده.
اما یه چیزی از علی نقل شده که خیلی بش ربط داره. بعد از جنگ خوارج به سربازانش گفت جمع کنید بریم به سمت شام با سپاه معاویه بجنگیم. گفتند ولش کن، سرده هوا. گفت خب سرما رو اونها هم دارند حس میکنند!
«فقر شدید» رو بقیه شدیدا فقیرهای دنیا هم دارند حس میکنند. اونها هم دارن دخترشون رو میفروشن؟
مدتهاست با کلیشه «فقر بد چیزیه، تا جاشون نباشی نمیفهمی» از جواب به اون سوال طفره رفتیم. ولی لازم نیست ما جاشون باشیم. آدمهای دیگهای در دنیا هستند که در همون وضعند، اما همون کارها رو نمیکنند.
ما باید برای بدیهیترین حقوق زنان هزینههای سنگین بدیم، دقیقا به این دلیل که اینجا وقتی به فقر خوردن، اولین تصمیمی که گرفتن له کردن زن بوده. فارغ ازینکه حاکم کی بوده و چه جنونی داشته. هر نوع براندازی، که شامل برانداختن «تصمیمات تکراری ایرانی» نباشه، اتلاف انرژیه.
اما یه چیزی از علی نقل شده که خیلی بش ربط داره. بعد از جنگ خوارج به سربازانش گفت جمع کنید بریم به سمت شام با سپاه معاویه بجنگیم. گفتند ولش کن، سرده هوا. گفت خب سرما رو اونها هم دارند حس میکنند!
«فقر شدید» رو بقیه شدیدا فقیرهای دنیا هم دارند حس میکنند. اونها هم دارن دخترشون رو میفروشن؟
مدتهاست با کلیشه «فقر بد چیزیه، تا جاشون نباشی نمیفهمی» از جواب به اون سوال طفره رفتیم. ولی لازم نیست ما جاشون باشیم. آدمهای دیگهای در دنیا هستند که در همون وضعند، اما همون کارها رو نمیکنند.
ما باید برای بدیهیترین حقوق زنان هزینههای سنگین بدیم، دقیقا به این دلیل که اینجا وقتی به فقر خوردن، اولین تصمیمی که گرفتن له کردن زن بوده. فارغ ازینکه حاکم کی بوده و چه جنونی داشته. هر نوع براندازی، که شامل برانداختن «تصمیمات تکراری ایرانی» نباشه، اتلاف انرژیه.
وقتی فیلم زیبایی آمریکایی اومده بود، یه برداشت عمومی وجود داشت که این تصویر آیندهست، آیندهای که در اون ارزشهای سنتی و هویتها فرو ریختهاند، و چیز جایگزینی هم براشون وجود نداره. ولی اون تصویر به اون شکلی که اون زمان تصور میشد، به واقعیت تبدیل نشد. موضوع مهم اینه که ارزشهای سنتی و هویت، فرو ریخت، اما نه اونجوری که انتظار میرفت. ما نسبت به ترکخوردگی میتونیم حساسیت دقیقی داشته باشیم، اما در پیشبینی نتایج ترک، ضعیفیم. میتونیم خوب تشخیص بدیم که ستون ساختمان میشکنه، اما در اینکه بعد از شکستنش ساختمان به چه شکلی میاد پایین ضعیفیم. و طبیعیه که ضعیف باشیم، چون آدم عادی نمیتونه هزاران متغیر رو لحاظ کنه.
فرو ریختن هویتهای کلاسیک، رسید به جایی که امروز میگن هشتاد نوع جنسیت داریم! اما اینطور نشد که همه سردرگم باشند، و حتی هویتگرایی جدید حول محور مرد آلفا و زن سیگما شکل گرفت. فرو ریختن ارزشهای سنتی، رسید به جایی که بادی کانت همدیگه رو میشمرن، اما ازدواج جدیتر شد تا جایی که تا دادگاه عالی میجنگند تا دایره تعریفش رو گستردهتر کنند، در حالی که در مقابلش جمعیت کسانی که هیچ تجربهای از سکس ندارند و نمیخوان داشته باشن، به مرز بحران رسید. و همه اینها همزمان با هم رخ داده.
و همین بیمعنی بودن برنامهریزی برای جامعه رو اثبات میکنه.
فرو ریختن هویتهای کلاسیک، رسید به جایی که امروز میگن هشتاد نوع جنسیت داریم! اما اینطور نشد که همه سردرگم باشند، و حتی هویتگرایی جدید حول محور مرد آلفا و زن سیگما شکل گرفت. فرو ریختن ارزشهای سنتی، رسید به جایی که بادی کانت همدیگه رو میشمرن، اما ازدواج جدیتر شد تا جایی که تا دادگاه عالی میجنگند تا دایره تعریفش رو گستردهتر کنند، در حالی که در مقابلش جمعیت کسانی که هیچ تجربهای از سکس ندارند و نمیخوان داشته باشن، به مرز بحران رسید. و همه اینها همزمان با هم رخ داده.
و همین بیمعنی بودن برنامهریزی برای جامعه رو اثبات میکنه.
معلوم نیست چرا نیمه دموکرات آمریکا از نیمه دیگه آمریکا که قصد دارند دوباره به ترامپ رأی بدن، با اینکه به عنوان یک مجرم محکوم شده، تعجب میکنند. قرار باشه بیاعتمادی به نهادهای اجتماعی مجاز باشه، برای همه مجازه. خودشون از یک سیاهپوست معتاد خلافکار که از بدشانسی زیر پای یک پلیس ابله جان داد، یک سیدالشهدا ساختند و همون رو بهانه کردند برای زیر سوال بردن کل پلیس و حتی گارد ویژه کشور که جزء وفادارترین افراد به پرچم هستند. چرا نباید نیمه دیگه جمعیت به قوه قضاییه بیاعتماد باشه و نباید فرض کنه که رئیسجمهور سابق رو دارند عمدا اذیت میکنند؟ نمیتونی بگی فقط مجازید به این نهادهایی که ما میگیم بیاعتماد باشید!
مخصوصا وقتی تلاشی هم صورت نمیگیره تا جلب اعتماد رخ بده. همون طرز تفکری که با لبنانی بودن قاضی دادگاه بینالمللی که قراره علیه اسراییل حکم صادر کنه مشکلی نداره، و تو خیابون براش هورا هم میکشه، با به شدت دموکرات و حزبی بودن قضات و دادستانهایی که علیه ترامپ حکم میدن هم مشکلی نداره. اگه هدفت این باشه که بگی دستگاه قضا یه وسیله سیاسی تو دست ماست، دقیقا باید همین کار رو بکنی. اینطور نیست که هدف این باشه که بگن دستگاه قضا یک وسیله سیاسی تو دست ماست، اما اگر هدف این بود، راهش همین بود. وقتی اصل موضوع بیاعتمادی شد، دیگه فکت و دیتا اهمیتش رو از دست میده. که در دوره کرونا هم به وضوح دیدند.
البته نیمه ترامپی آمریکا روی سکوی باخت قرار داره. چون دموگرافی شهری به نفعش نیست، و اگه الان به نظر میرسه شانس برنده شدن بدست آورده به خاطر فقدان جذابیت بایدن برای جوانهاست؛ اما فارغ از نتیجه این انتخابات، قضیه «مساوات در بیاعتمادی» همچنان برقرار خواهد بود. آدمها شیوههای عجیب و غریبی برای بروز اینکه «من با تو برابرم» انتخاب میکنند.
مخصوصا وقتی تلاشی هم صورت نمیگیره تا جلب اعتماد رخ بده. همون طرز تفکری که با لبنانی بودن قاضی دادگاه بینالمللی که قراره علیه اسراییل حکم صادر کنه مشکلی نداره، و تو خیابون براش هورا هم میکشه، با به شدت دموکرات و حزبی بودن قضات و دادستانهایی که علیه ترامپ حکم میدن هم مشکلی نداره. اگه هدفت این باشه که بگی دستگاه قضا یه وسیله سیاسی تو دست ماست، دقیقا باید همین کار رو بکنی. اینطور نیست که هدف این باشه که بگن دستگاه قضا یک وسیله سیاسی تو دست ماست، اما اگر هدف این بود، راهش همین بود. وقتی اصل موضوع بیاعتمادی شد، دیگه فکت و دیتا اهمیتش رو از دست میده. که در دوره کرونا هم به وضوح دیدند.
البته نیمه ترامپی آمریکا روی سکوی باخت قرار داره. چون دموگرافی شهری به نفعش نیست، و اگه الان به نظر میرسه شانس برنده شدن بدست آورده به خاطر فقدان جذابیت بایدن برای جوانهاست؛ اما فارغ از نتیجه این انتخابات، قضیه «مساوات در بیاعتمادی» همچنان برقرار خواهد بود. آدمها شیوههای عجیب و غریبی برای بروز اینکه «من با تو برابرم» انتخاب میکنند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آسمانخراشهای کمونیستی، دریاچه تقریبا مصنوعی در محاصره بتن، بازنشستههایی که نمیدونند با پساندازشون چه کنند، و باش وسایلی میخرند که در سطح مهارتشون نیست، و تماشای تنازع زیستی آخرین جانوران باقیمانده محیط، به عنوان اسپورت!
انگار به هوش مصنوعی گفتی یه ویدئو درباره صفت «ترحمبرانگیز» بساز.
انگار به هوش مصنوعی گفتی یه ویدئو درباره صفت «ترحمبرانگیز» بساز.
نک و ناله آفریقا از استعمارگران سفید، تا اونجایی بود که به لیبرالیسم غربی مربوط میشد. و گرنه با سفید استعمارگر خلافکار که ایدئولوژی نداره مشکلی ندارند، و بندرشون هم در اختیارش قرار میدن.
بنابراین اگه جایی دیدید که دارن مینالند «وای سفیدها اومدن ما رو خوردن الانم میخوان بخورن» اول احتمال بدید که از حاکمیت قانون و آزادی و شفافیت و حقوق بشر و تفکیک قوا و این چیزها وحشت کردهاند.
بنابراین اگه جایی دیدید که دارن مینالند «وای سفیدها اومدن ما رو خوردن الانم میخوان بخورن» اول احتمال بدید که از حاکمیت قانون و آزادی و شفافیت و حقوق بشر و تفکیک قوا و این چیزها وحشت کردهاند.
تاتیانای عزیزم
مدام در حال اشتباه کردنم. قبلا فکر میکردم دنیا دچار نادرستی شدیدی شده که دیگر تو در آن نیستی. همهچیز غلط به نظر میرسید. حتی اینکه مردم به سمت چپ خودشان میگویند چپ. و وقتی از پلهها بالا میروند صورتشان به سمت پلههای بالاتر است. و وقتی رژ لب را استفاده میکنند درش را میبندند و بعد میاندازند داخل کیفشان. وقتی تو دیگر نبودی میپرسیدم این همه قاعده و اصول را برای چه وضع کردهاید برای خودتان؟ خندهتان نمیگیرد وقتی تاتیانای من در این دنیا نیست میخواهید به آن نظم بدهید و کارها را مدیریت کنید؟ اما زمان هرروز سعی دارد به من ثابت کند شانسی برای اینکه بدانم واقعا چه خبر است، ندارم. و موفق شد باز هم نظرم را عوض کند. حالا دارم میبینم که برعکس بوده، دقیقا این دنیا جایی است که تو در آن نباشی. جایی که تو در آن نیستی باید همینقدر آزاردهنده و کسلکننده باشد. باید همینقدر در آن جنگید و پیروز نشد. باید همینقدر پر از مسخرگی باشد. باید همینقدر در اینکه به وجدم بیاورد بیعرضه باشد. و باید همینقدر بوی قفس بدهد. این دنیا برای اینکه تو را نداشته باشد دنیای درست و بیایرادی است.
و حالا میترسم. چون هم دنیا را طوری که نادرست است دیدهام، و هم طوری که کاملا درست است. انگار پرده افتاده و عوامل پشت صحنه تئاتر را برای چند لحظه دیدهام و دوباره پرده برگشته سرجایش، و حالا سرم را میچرخانم و به اطرافم نگاه میکنم تا با چشمانم از بقیه بپرسم نگران نیستید که من چیزی دیدم که نباید میدیدم؟ یعنی دنیا ازینکه هم نادرست بودنش و هم درست بودنش را دیدهام احساس لو رفتن نمیکند؟ و اگر احساس کند، کاری به کارم نخواهد داشت؟ بدون تو با دنیایی که از دستم عصبانیست چه کنم؟
مدام در حال اشتباه کردنم. قبلا فکر میکردم دنیا دچار نادرستی شدیدی شده که دیگر تو در آن نیستی. همهچیز غلط به نظر میرسید. حتی اینکه مردم به سمت چپ خودشان میگویند چپ. و وقتی از پلهها بالا میروند صورتشان به سمت پلههای بالاتر است. و وقتی رژ لب را استفاده میکنند درش را میبندند و بعد میاندازند داخل کیفشان. وقتی تو دیگر نبودی میپرسیدم این همه قاعده و اصول را برای چه وضع کردهاید برای خودتان؟ خندهتان نمیگیرد وقتی تاتیانای من در این دنیا نیست میخواهید به آن نظم بدهید و کارها را مدیریت کنید؟ اما زمان هرروز سعی دارد به من ثابت کند شانسی برای اینکه بدانم واقعا چه خبر است، ندارم. و موفق شد باز هم نظرم را عوض کند. حالا دارم میبینم که برعکس بوده، دقیقا این دنیا جایی است که تو در آن نباشی. جایی که تو در آن نیستی باید همینقدر آزاردهنده و کسلکننده باشد. باید همینقدر در آن جنگید و پیروز نشد. باید همینقدر پر از مسخرگی باشد. باید همینقدر در اینکه به وجدم بیاورد بیعرضه باشد. و باید همینقدر بوی قفس بدهد. این دنیا برای اینکه تو را نداشته باشد دنیای درست و بیایرادی است.
و حالا میترسم. چون هم دنیا را طوری که نادرست است دیدهام، و هم طوری که کاملا درست است. انگار پرده افتاده و عوامل پشت صحنه تئاتر را برای چند لحظه دیدهام و دوباره پرده برگشته سرجایش، و حالا سرم را میچرخانم و به اطرافم نگاه میکنم تا با چشمانم از بقیه بپرسم نگران نیستید که من چیزی دیدم که نباید میدیدم؟ یعنی دنیا ازینکه هم نادرست بودنش و هم درست بودنش را دیدهام احساس لو رفتن نمیکند؟ و اگر احساس کند، کاری به کارم نخواهد داشت؟ بدون تو با دنیایی که از دستم عصبانیست چه کنم؟
مثل کره شمالی که وقتی رهبر معظم وارد میشه باید زورکی اشک شوق بریزند که زنده و سالمه و بعد به طور هماهنگ دست بزنند، هشتاد میلیون ایرانی هم باید وانمود کنند از سیرک انتخاباتی که چهارصد نفر از نظامیها و آخوندها اجرا می کنند و چهار درصد از جامعه تحسینش میکنند، خیلی خوششون میاد و خوشحالند که در حال اجراست. درست مثل اسیر جنگی که قبل ازینکه تیر خلاص بش بزنند، بش میگن برقصه و شادی کنه، و اون اسیر هرچیزی که عقلش و احساساتش میگه رو باید انکار کنه و حتی هرچیزی که چشمش میبینه رو، و ادای کسی رو دربیاره که با مرگ خیلی فاصله داره. اسارت در دست فاشیستها یعنی دقیقا همین که «چیزهای مضحک رو جدی بگیر، درباره دلقکبازیها بحث فنی کن، شب رو روشن ببین، به شوری بگو شیرین، و به تراژدی بخند، و از جوک ناراحت باش».
اما تکلیف و هویت فاشیست مشخص و معلومه. اگه غیر ازین بود باید دنبال مجهول و کاسه زیر نیمکاسه میگشتیم. از خود فاشیست مهوعتر کسانی هستند که هیزمکش سیرکشون میشن، و بگو مگو و گفت و شنود و صحبت و حرف و حدیث و تحلیل دربارهش میسازند ولی در همونش هم پرت هستند! از شبکههای ماهوارهای این رو فهمیدند که در کشورهای متمدن مینشینند آنالیز میکنند که فلان قشر به فلان نامزد بیشتر رأی میدهد، و ادای همون حرفها رو درباره کشوری که داعش اعداد و آمار رو تولید میکنه، درمیارن! «روستاییان همه به ایکس رأی میدن» و جفنگیاتی مشابه. بدون اینکه حتی به سایت آمار همون داعش نگاه کنند و ببینند از سال ۸۴ تا الان فاکینگ ۳ میلیون نفر از جمعیت روستایی کم شده! اونم روستاهایی که دیگه روستا نیستند و «سکونتگاه دورافتاده» حساب میشن. نقش روستاییان در انتخابات ایران، در همون سیرکی که هست، از نقش روستاییان کشورهای پیشرفته در انتخاباتشون هم کمتره. سپس همینها، ژست باسواد میگیرند و به نئاندرتال جوان جویای نام و حریص برای تصاحب صندلی دایناسورهای قبلی، میگن «شما عدد نمیفهمید!». مگه شما قوم مهوع میفهمید؟
اما تکلیف و هویت فاشیست مشخص و معلومه. اگه غیر ازین بود باید دنبال مجهول و کاسه زیر نیمکاسه میگشتیم. از خود فاشیست مهوعتر کسانی هستند که هیزمکش سیرکشون میشن، و بگو مگو و گفت و شنود و صحبت و حرف و حدیث و تحلیل دربارهش میسازند ولی در همونش هم پرت هستند! از شبکههای ماهوارهای این رو فهمیدند که در کشورهای متمدن مینشینند آنالیز میکنند که فلان قشر به فلان نامزد بیشتر رأی میدهد، و ادای همون حرفها رو درباره کشوری که داعش اعداد و آمار رو تولید میکنه، درمیارن! «روستاییان همه به ایکس رأی میدن» و جفنگیاتی مشابه. بدون اینکه حتی به سایت آمار همون داعش نگاه کنند و ببینند از سال ۸۴ تا الان فاکینگ ۳ میلیون نفر از جمعیت روستایی کم شده! اونم روستاهایی که دیگه روستا نیستند و «سکونتگاه دورافتاده» حساب میشن. نقش روستاییان در انتخابات ایران، در همون سیرکی که هست، از نقش روستاییان کشورهای پیشرفته در انتخاباتشون هم کمتره. سپس همینها، ژست باسواد میگیرند و به نئاندرتال جوان جویای نام و حریص برای تصاحب صندلی دایناسورهای قبلی، میگن «شما عدد نمیفهمید!». مگه شما قوم مهوع میفهمید؟
یه بار قرار بود بخونند «ایاک نعبد و ایاک نستعین». همین یکبار در هر رکعت کافیه برای اونی که قبولش داره، تا به یک انسان خطرناک تبدیل بشه. چون آدمی که فقط از خدا بترسه و فقط ازون کمک بخواد، یعنی از بقیه نمیترسه و به بقیه التماس نخواهد کرد. این بقیه میتونند همسایهش باشند، و میتونند قدارهبندهای خلیفه باشند. آدم اینطوری تربیت شد؟ نه. یه کار دیگه کردند، یه نماز دیگه اختراع کردند، و گفتند برای اینکه بتونی توجه امام زمان رو جلب کنی باید توی هر رکعتش صدبار بگی «ایاک نعبد و ایاک نستعین». میخواستند آب ببندن بش، تا دوزش اثر نکنه. با همهچیز همین کار رو کردند. حتی با لفظ ساده «یا اباعبدالله»، تا کسی که خون بده ولی با خلیفه بیعت نکنه، تربیت نشه.
همونطور که درباره خونههای کاشان بت دروغ گفتند، که «وای قدیم چه خونهها قشنگ و بهتر بوده.. چی بود این آپارتمان» در حالی که اون خونههای تاریخی مال خرپولهای زمان خودشون بود و مردم قدیم همون شهر اگه آپارتمان رو میدیدند با هیچی عوضش نمیکردند، در مورد آدم مذهبی قدیم هم بت دروغ گفتند. بت گفتند اونها مرد بودند، مرام داشتند، حلال حرام حالیشون بود. اما آدم مذهبی قدیم همونی بود که دخترش رو دوازده سالگی شوهر میداد تا از شرش خلاص بشه، و خانوادهای که اون دختر رو به عنوان عروس میگرفت، بش کمتر غذا میداد. بله، به صورت کاملا فیزیکی سهم غذای کمتری بش میدادند. نه اینکه فقط غذای خوبتر مثل گوشت و میوه رو بش ندن. بلکه مقدارش رو هم کمتر میدادند. نسل همونها، و مجهز به مذهب همونها، امروز بچه مردم رو تو بازداشتگاه میزنند، یا در خیابان مزاحم دخترها میشن. تازه یال و کوپالشون ریخته که اینه.
اینجا همه فرعونند، و از خیلی قبلترها کسی اعتقادی به نعبد و نستعین نداشت. برای همین از صدتایی کردنش خوشش میاد. برای همین لوثش میکنه، پوکش میکنه، مسخرهش میکنه، و میندازدش زیر دست و پا. و برای همین با اونی که فقط یکبار گفتنش براش کافی بوده، دشمنند.
همونطور که درباره خونههای کاشان بت دروغ گفتند، که «وای قدیم چه خونهها قشنگ و بهتر بوده.. چی بود این آپارتمان» در حالی که اون خونههای تاریخی مال خرپولهای زمان خودشون بود و مردم قدیم همون شهر اگه آپارتمان رو میدیدند با هیچی عوضش نمیکردند، در مورد آدم مذهبی قدیم هم بت دروغ گفتند. بت گفتند اونها مرد بودند، مرام داشتند، حلال حرام حالیشون بود. اما آدم مذهبی قدیم همونی بود که دخترش رو دوازده سالگی شوهر میداد تا از شرش خلاص بشه، و خانوادهای که اون دختر رو به عنوان عروس میگرفت، بش کمتر غذا میداد. بله، به صورت کاملا فیزیکی سهم غذای کمتری بش میدادند. نه اینکه فقط غذای خوبتر مثل گوشت و میوه رو بش ندن. بلکه مقدارش رو هم کمتر میدادند. نسل همونها، و مجهز به مذهب همونها، امروز بچه مردم رو تو بازداشتگاه میزنند، یا در خیابان مزاحم دخترها میشن. تازه یال و کوپالشون ریخته که اینه.
اینجا همه فرعونند، و از خیلی قبلترها کسی اعتقادی به نعبد و نستعین نداشت. برای همین از صدتایی کردنش خوشش میاد. برای همین لوثش میکنه، پوکش میکنه، مسخرهش میکنه، و میندازدش زیر دست و پا. و برای همین با اونی که فقط یکبار گفتنش براش کافی بوده، دشمنند.
گفته بودم اگه اسراییل عسل بذاره دهن اینها هم باز فرقی نداره. امروز راستگراهاشون دارن میگن اگه از بالا شکلات هم بندازیم برای بچههای فلسطین بمون میگن بچهکُش، بمب هم بندازیم بمون میگن بچهکش، پس بهتره بمب بندازیم که به چهارتا هدف هم برسیم! همون حرفی که هفت ماه قبل میگفتم، و دو سال قبل، و هفت سال قبل، و فاکینگ پونزده سال قبل. انگار همه عادت کردهاند که چیزهایی که کاملا عیانه با تأخیر طولانی بفهمند. و این تازه اسراییلیها هستند، که در بو کشیدن واقعیت از همه حساسترند. اگه این حساسترینها انقدر کندند، وای به حال مردم ایران.
ما حتی یک نفر نداشتیم که بره پادکست جو روگن، و این عناوین رو بدون هیچ توضیحی روخوانی کنه. غیر از چپها، حتی مخاطبان راستگراشون که قدری بیشتر با واقعیات اسلامی آشنا هستند، هم به تمام ابعاد مسخرگی اشراف ندارند.
اما اینکه تا الان حتی یک نفر هم نداشتیم این کارها رو بکنه تصادفی نیست. از جامعهای که خودش رو با شر تطبیق داده، «رسول» کمتری ظهور میکنه. رسول کسیه که یا از بیرون خبری برای اون جامعه میاره، یا خبر اون جامعه رو میبره بیرون.
اما اینکه تا الان حتی یک نفر هم نداشتیم این کارها رو بکنه تصادفی نیست. از جامعهای که خودش رو با شر تطبیق داده، «رسول» کمتری ظهور میکنه. رسول کسیه که یا از بیرون خبری برای اون جامعه میاره، یا خبر اون جامعه رو میبره بیرون.
اجداد اندیشمند ما، مثل ما، فهمیده بودند هرکسی که کمی حواسش جمع بوده باشه، میفهمه که حس زندانی بودن در دنیا، اجتنابناپذیره. استراتژی اونها درباره این یافته این بود که این فلسفه رو طراحی کنند: «من مرغ باغ ملکوتم، نیام از عالم خاک. چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم».
سویهای از اوتیسم، سیمکشی متفاوت، یا هرچه که میتونه اسمش باشه، باعث شده بود از بچگی به «لحظات بیزمان» گرفتار باشم. مردم با صحنههای مهیب دچار تروما میشن. مثل دیدن تصادف رانندگی خواهر کوچکترشون، یا دیدن ویران شدن خونهشون موقع زلزله. اما دایره نوری که از لای برگهای درخت گیلاس عبور کرده بود و افتاده بود روی فرش لاکی که داشتم میشستمش و آب روش یک لایه آینهای تشکیل داده بود و جریان اون آب اون دایره نوری رو به حرکت درمیآورد، در خودم قفلم میکرد. زمان متوقف میشد، و خودم از جهان حذف میشدم. و این چیزهاست که از یادم نمیره، و هردفعه یادم میفته در همون حالت قرار میگیرم. نور غروبی که سالها پیش روی شیشه ساختمانی افتاده بود و بیحرکت ایستاده بودم و نگاهش میکردم، هنوز یادمه. بیست سال پیش، که تو باغچه گل سرخی داشتیم و غنچه داشت، و نور طلوع آفتاب از روی دیوار سینهخیز میرفت تا بیاد پایین رو یادمه، که بش خیره میموندم تا کی به غنچه میرسه و روشنش میکنه. من با تماشای آسفالت به گریه افتادهام، نه تماشای کودک سرطانی.
این تفکیک عالم خاک و باغ ملکوت رو نمیفهمم، چون برای من هر دو همینجان و هر دو یه چیزند. قطعا من معیار هیچچیز نیستم. اما از من به عنوان مثال استفاده کنید تا از چنگال مولوی و حافظ و خیام بیرون بیایید. این عزیزان دقیقا نمیدونستند مغز انسان چطور کار میکنه، و چطور میتونه متفاوت کار کنه. لازم نیست افراط به خرج داد و مثل روشنفکرهای دوره مشروطه زد زیر همهچی، و حتما نباید زد زیر مولوی. اما در عین درک چیزی که میگن، نباید در چنگالشون باقی موند. در چنگال هیچکس نباید باقی موند.
سویهای از اوتیسم، سیمکشی متفاوت، یا هرچه که میتونه اسمش باشه، باعث شده بود از بچگی به «لحظات بیزمان» گرفتار باشم. مردم با صحنههای مهیب دچار تروما میشن. مثل دیدن تصادف رانندگی خواهر کوچکترشون، یا دیدن ویران شدن خونهشون موقع زلزله. اما دایره نوری که از لای برگهای درخت گیلاس عبور کرده بود و افتاده بود روی فرش لاکی که داشتم میشستمش و آب روش یک لایه آینهای تشکیل داده بود و جریان اون آب اون دایره نوری رو به حرکت درمیآورد، در خودم قفلم میکرد. زمان متوقف میشد، و خودم از جهان حذف میشدم. و این چیزهاست که از یادم نمیره، و هردفعه یادم میفته در همون حالت قرار میگیرم. نور غروبی که سالها پیش روی شیشه ساختمانی افتاده بود و بیحرکت ایستاده بودم و نگاهش میکردم، هنوز یادمه. بیست سال پیش، که تو باغچه گل سرخی داشتیم و غنچه داشت، و نور طلوع آفتاب از روی دیوار سینهخیز میرفت تا بیاد پایین رو یادمه، که بش خیره میموندم تا کی به غنچه میرسه و روشنش میکنه. من با تماشای آسفالت به گریه افتادهام، نه تماشای کودک سرطانی.
این تفکیک عالم خاک و باغ ملکوت رو نمیفهمم، چون برای من هر دو همینجان و هر دو یه چیزند. قطعا من معیار هیچچیز نیستم. اما از من به عنوان مثال استفاده کنید تا از چنگال مولوی و حافظ و خیام بیرون بیایید. این عزیزان دقیقا نمیدونستند مغز انسان چطور کار میکنه، و چطور میتونه متفاوت کار کنه. لازم نیست افراط به خرج داد و مثل روشنفکرهای دوره مشروطه زد زیر همهچی، و حتما نباید زد زیر مولوی. اما در عین درک چیزی که میگن، نباید در چنگالشون باقی موند. در چنگال هیچکس نباید باقی موند.
ما امروز دقیقا چنین شاهی لازم داشتیم، که هماهنگ با مردم واقعی خیابون باشه. مردم واقعی خیابون امروز با این آدم میتونستند ارتباط برقرار کنند. نه از روی نیاز به اینکه کارشون رو با دور زدن منجلاب بروکراتیک راه بندازه، که خلاصه پوپولیسم امروزیه، بلکه بر این مبنا که باش حال میکنند باش ارتباط برقرار کنند. دیگه دورانش گذشته و فرصتها از دست رفته و بازگشت به سلطنت معنا نداره. ولی اگه همین امروز زنده میشد و همین امروز دوباره شاه ایران میشد، رکورد محبوبیت در بین طبقه شهری رو از آن خودش میکرد.
فان فکت: برای اینکه خطرناک بودن یک ماده سمی برای خوردن رو اندازه بگیرن به خورد حیوان آزمایشگاهی میدن و اندازه میگیرن چقدر باشه پنجاه درصدشون میمیرند. هرچی بدست بیاد میشه عدد «اِلدی۵۰» اون ماده. برای گلیفوسات، که یک سم برای از بین بردن علف هرز مزارعه، و جیغ و داد بلنده که وای سرطان گرفتیم، این عدد ۵۶۰۰ میلیگرم بر هر یک کیلوگرم وزن بدنه. برای کافئین، ۱۹۲ میلیگرمه! یعنی برحسب الدی۵۰ کافئین چایی که میخوریم ۲۹ برابر کشندهتر از یک سم علفکشه.
فهم ناقص، از فرهنگ سهخطی یا هرچند خطی خطرناکتره. فهم ناقص یعنی یک «خلقیات» تعریف کنی که روی همهچیز تأثیر گذاشته، غیر از سیاست! که چنین چیزی در دنیای فیزیکی غیرممکنه.
چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدمها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه یک جامعه خاص رو به طور جداگانه عقبافتادهتر از بقیه بکنه. اگه پذیرفتهاید که ایران دچار بیماری خاص است، باید علت خاص هم براش پیدا کنید. علتهای عام و جهانی شما رو به جایی نمیرسونه.
چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدمها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه یک جامعه خاص رو به طور جداگانه عقبافتادهتر از بقیه بکنه. اگه پذیرفتهاید که ایران دچار بیماری خاص است، باید علت خاص هم براش پیدا کنید. علتهای عام و جهانی شما رو به جایی نمیرسونه.
Anarchonomy
فهم ناقص، از فرهنگ سهخطی یا هرچند خطی خطرناکتره. فهم ناقص یعنی یک «خلقیات» تعریف کنی که روی همهچیز تأثیر گذاشته، غیر از سیاست! که چنین چیزی در دنیای فیزیکی غیرممکنه. چیزهایی مثل «طمع» و «میانبرطلبی»، در همه آدمها و همه جوامع هست. صفاتی که در همه هست نمیتونه…
این که دغلبازی در ایران قدمت باستانی داره یک واقعیته. اما ازین نباید نتیجه گرفت که «مشکل ایرانیها این است که دغلبازند». دینداری ایرانی از دغلبازیش هم قدیمیتره. ما زمانی در این سرزمین دستگاه پیچیده دین سازمانیافته رو طراحی کردیم، که در تمدنهای همزمان جاهای دیگه دنیا، هنوز مشغول تراش دادن نی بودند که باش برای دامشون حصار درست کنند. وقتی به زعم خودت داری «ردیابی خلقیات» انجام میدی، باید از باز کردن درهای پشتی واهمه نداشته باشی. درِ پشتی «شهوت یکشبه پولدار شدن» در ایران، طمع نیست. در پشتی باز میشه به حکومتی که خود تلاش، به عنوان یکی از بیسیکترین مفاهیم زندگی، رو به بنبست رسوند، و اقتصاد و دانش و منطق رو به شوخی گرفت، و نتیجهش این شد که هر عمل رندومی میتونه مفیدتر از کار کردن باشه! در پشتی حکومت باز میشه به ذهنیتی که در اون مردمی که تا دیروز مشغول چوپانی بودند، ناگهان حس کردند دنیا به اونها نیاز داره تا نجات پیدا کنه و راه نجات هم در مذهب این چوپانها نهفتهست! ذهنیتی که در اون آدمهایی که دست چپ و راستشون رو تشخیص نمیدادند و همزمان میخواستند به ابرقدرتهای جهان نشون بدن صراط مستقیم از کدوم طرفه! در پشتی این ذهنیت باز میشه به فلسفهای که به رسمیت شناختن عقلانیت رو یک ناکامی قلمداد میکنه. یعنی تمام ابزارهای تفکر و تفلسف رو به کار میگیره تا بگه اگه عقل رو به رسمیت بشناسیم زندگی رو میبازیم! در پشتی این فلسفه باز میشه به پدیدهای ایرانی-هندی که میتونیم اسمش رو بذاریم «هژمونی خیال». خیال در ذهن همه انسانها شکل میگیره، اما حد فاصل کوههای ارمنستان تا جلگههای بنگلادش، منطقهایه که خیال در اون هژمونی داشته، و دارد. به این معنی که امکان نداشته در این منطقه زندگی کنی و مناسبات خیالمبنا روی زندگیت آثار فیزیکی نداشته باشه. طوری که انگار دنیای فیزیکی تعادل رو باخته و خیال به محدودهش تجاوز کرده. اتفاقی که اختصاصا برای ما افتاد این بود که هژمونی خیال در این منطقه رو وارد دستگاه حکمرانی کردیم. و با پیچیدهتر شدن حکمرانی و نفوذش به نسج زندگی، هژمونی خیال از کانال حکومت به خودمون برگشت. مثل حالتی که سر دودکش رو از پشتبام بیارن وصل کنند به پنجره.
اینکه حسن صباح در الموت پناه گرفت برای این نبود که در کل سرزمینهای اسلامی کوه بهتری برای ایجاد پایگاه وجود نداشت. دلیلش این بود که بستر فکری چنین پایگاهی، اینجا بود، نه هیچجای دیگهای.
اینکه ایرانی میل به فعالیتی که ممارست میخواد نداره، در ژن او نهفته نیست. اگه درهای پشت سرش رو باز کنی میبینی که خودش پله پله سیستمی پروراند که انتهای اون برسه به جایی که فعالیتی که ممارست میخواد، به دیوار بیفایدگی بخوره. در طول تاریخمون چه بسیار نخبههایی بودهاند که با سونامی پوچگرایی جامعه مواجه شده و خودشون رو باختهاند. از وزیر گرفته تا دانشمند، از فیلسوف گرفته تا هنرمند. چون هژمونی خیال چنان قویه، که فیزیک به حقارت افتاده، و هر فعالیتی در چارچوب منطق فیزیک، پوچ به نظر میرسه. این کاریه که ایران با خودش کرده. نه اینکه در بیست سی سال گذشته چیزی شکسته باشه و چیزی از زیر چیز دیگری در رفته باشه و ازین قبیل.
اینکه حسن صباح در الموت پناه گرفت برای این نبود که در کل سرزمینهای اسلامی کوه بهتری برای ایجاد پایگاه وجود نداشت. دلیلش این بود که بستر فکری چنین پایگاهی، اینجا بود، نه هیچجای دیگهای.
اینکه ایرانی میل به فعالیتی که ممارست میخواد نداره، در ژن او نهفته نیست. اگه درهای پشت سرش رو باز کنی میبینی که خودش پله پله سیستمی پروراند که انتهای اون برسه به جایی که فعالیتی که ممارست میخواد، به دیوار بیفایدگی بخوره. در طول تاریخمون چه بسیار نخبههایی بودهاند که با سونامی پوچگرایی جامعه مواجه شده و خودشون رو باختهاند. از وزیر گرفته تا دانشمند، از فیلسوف گرفته تا هنرمند. چون هژمونی خیال چنان قویه، که فیزیک به حقارت افتاده، و هر فعالیتی در چارچوب منطق فیزیک، پوچ به نظر میرسه. این کاریه که ایران با خودش کرده. نه اینکه در بیست سی سال گذشته چیزی شکسته باشه و چیزی از زیر چیز دیگری در رفته باشه و ازین قبیل.
Anarchonomy
بیش از یک قرن باید میگذشت تا بفهمیم بهترین برخوردی که باید با وزیر کرد اینه که بادمجون بذاری جلوش بگی پوست بکن، و تو کار دیگهای دخالت نکن.
۱- این گپ همین الان که در انفجار محتوا قرار داریم هم وجود داره. اون موقع دلیلش محدود بودن پرسپکتیو عکاس بود، و امروز دلیلش فاشیسم و تکصدایی. کافیه خودتون یه تست انجام بدید. عکسهای یکی از خبرگزاریهای حکومتی و رسمی رو بذارید یه طرف، و توعیتها و پستهای مردم در شبکههای اجتماعی رو هم بذارید یک طرف دیگه. خواهید دید که به نظر میرسه دو ایران جداگانه هستند.
۲- به صورت رندوم یه اتفاق مهم در تاریخ رو انتخاب کنید. مثل «پایان عصر گورکانیان در هند»، که تحول مهمی بود. مردم میانگین هند قبل ازون واقعه، و مردم هند بعد ازون واقعه، مثلا در بازه زمانی پنجاه سال، چقدر فرق داشتند؟ تقریبا هیچ. سنگینی شدید وزن «موثر بودن» در کفهی «اندک افراد نخبه»، یک روند قدیمی و تکراریه. و همونطور که قبلا نوشتم، بازی همیشه بین باهوشها با همدیگهست، نه بین اونها و بقیه مردم.
۲- به صورت رندوم یه اتفاق مهم در تاریخ رو انتخاب کنید. مثل «پایان عصر گورکانیان در هند»، که تحول مهمی بود. مردم میانگین هند قبل ازون واقعه، و مردم هند بعد ازون واقعه، مثلا در بازه زمانی پنجاه سال، چقدر فرق داشتند؟ تقریبا هیچ. سنگینی شدید وزن «موثر بودن» در کفهی «اندک افراد نخبه»، یک روند قدیمی و تکراریه. و همونطور که قبلا نوشتم، بازی همیشه بین باهوشها با همدیگهست، نه بین اونها و بقیه مردم.
در سیستم اروپای غربی آدمها ریتارد به نظر میرسند، اما سیستمی که میسازند یک جانور هوشمند به نظر میرسه، یا مثل یک جانور هوشمند عمل میکنه، و اگه خرابکاری هم بکنه از جنس خرابکاری یک جانور هوشمنده. در سیستم شرقی آدمها نابغه به نظر میرسند، اما سیستمی که میسازند یک جانور ریتارد به نظر میرسه، یا مثل یک جانور ریتارد عمل میکنه، و اگه به کامیابی هم برسه از جنس کامیابی یک جانور ریتارده.
باهوش بودن یک روس، فقط در اینکه میرن غرب و جایگاههای رفیع مهندسی رو تصاحب میکنند نیست. اون مربوط به طبقه مرفه یا متوسطیه که روی تحصیل بچهشون تعصب فرهنگی داشته. این باهوش بودن فردی رو در عوام و طبقات فقیر هم میشه دید، مخصوصا وقتی فحش مادر بهم میدن. افراد رندوم می تونند نه چند کلمه، نه چند جمله، بلکه فیالبداهه یک پاراگراف بیسکته درباره مادر طرف بسازند، که تکراری نباشه، که من بش میگم «زنندگی جوشان». چون به نظر میرسه که مثل چشمه به منبعی وصله که تموم نمیشه (هروقت بم میگن شوخطبعی جدی نمیگیرم، چون معیارم این چشمهها هستند و با مدل فرضی اونها ایرباکسینگ میکنم، و ناک اوت میشم). و این هرزگی گفتاری هم هوش میخواد. اما همین آدمها وقتی میخوان سازمان بسازند، سازمانی متشکل از استوانههایی که فقط مماس با همدیگه هستند ایجاد میشه. چون هیچکس به معنی اجتماعی خودش به دیگری وصل نمیشه. تمایز غربی، وصل شدن به دیگری بود.
اما اگه فرد باهوشه، چرا نمیتونه از استوانه خودش بیرون بیاد و راه وصل شدن رو یاد بگیره؟
باهوش بودن یک روس، فقط در اینکه میرن غرب و جایگاههای رفیع مهندسی رو تصاحب میکنند نیست. اون مربوط به طبقه مرفه یا متوسطیه که روی تحصیل بچهشون تعصب فرهنگی داشته. این باهوش بودن فردی رو در عوام و طبقات فقیر هم میشه دید، مخصوصا وقتی فحش مادر بهم میدن. افراد رندوم می تونند نه چند کلمه، نه چند جمله، بلکه فیالبداهه یک پاراگراف بیسکته درباره مادر طرف بسازند، که تکراری نباشه، که من بش میگم «زنندگی جوشان». چون به نظر میرسه که مثل چشمه به منبعی وصله که تموم نمیشه (هروقت بم میگن شوخطبعی جدی نمیگیرم، چون معیارم این چشمهها هستند و با مدل فرضی اونها ایرباکسینگ میکنم، و ناک اوت میشم). و این هرزگی گفتاری هم هوش میخواد. اما همین آدمها وقتی میخوان سازمان بسازند، سازمانی متشکل از استوانههایی که فقط مماس با همدیگه هستند ایجاد میشه. چون هیچکس به معنی اجتماعی خودش به دیگری وصل نمیشه. تمایز غربی، وصل شدن به دیگری بود.
اما اگه فرد باهوشه، چرا نمیتونه از استوانه خودش بیرون بیاد و راه وصل شدن رو یاد بگیره؟
یادتونه گفتم اسراییل اگه بمب هم نزنه و نفر بفرسته که رو در رو بجنگند، باز میگن چرا فلسطین زیاد تلفات داد تو کمتر دادی؟ دیدید که امروز تیتر اخبارشون همین بود. ببخشید که این جماعت رو از کف دستم بهتر میشناسم.