Anarchonomy
48.1K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن
Download Telegram
هرچقدر آدم‌ها همدیگه رو بکشند، و زمین رو با موشک‌های چندصدکیلویی زخمی کنند، این طبیعته که همه‌چیز رو به ارث میبره.
از همون ابتدا که داشتند گناه رو تعریف می‌کردند، به این دقت داشتند که موضوع فقط شهوت نیست. موضوع شهوت همراه با توهمه. خوردن میوه ممنوعه فقط محصول میل به اون میوه نبود، محصول میل به اون میوه بعلاوه توهم اینکه خوردنش یک میانبر برای رسیدن به چیزهای بهتره، بود. و سقوط به زمین، هزینه خروج از اون توهم.
کسی که شهوت «دردسر درست کردن برای کدخدا» رو داره، باید متمرکز بشه روی به سرانجام رسیدن اون دردسرسازی. اما می‌بینید که نمی‌تونند مدتی خفه‌خون بگیرند و جوش و خروش دانشجویان معترض آمریکایی رو تماشا کنند و به زعم خودشون به دردسر افتادن کدخدا رو نظاره کنند. یک‌بار خلیفه‌ی شیعه نامه میزنه و خودش رو بشون میماله، یک‌بار القاعده! حماس حتی از معترضین اسراییلی که خواهان استعفای نتانیاهو هستند هم تشکر کرد! که یک دیوانگی محضه، چون این قدردانی حکم بوسه مرگ رو برای اون معترضین داره. یه چیزی داره مانع این میشه که شهوت، به هدف خودش برسه. و اون توهمه. فقط این نیست که شهوت دردسر ساختن برای کدخدا رو دارند، بلکه در این توهمند که دارند تاریخ رو دستخوش تحولات استثنایی می‌کنند! توهم اینکه که قراره دنیا در برابرشون تعظیم کنه! توهم اینکه خدا داره به شکل معجزه‌آسا جهان رو در اختیارشون میذاره!

این اشتباهه که انسان رو ماشین شهوت حساب کنیم. اما اشتباه نیست اگه ماشین خیالبافی حسابش کنیم.
تو این فیلم مربوط به ۱۹۷۱ میگه ۵ میلیون نفر از مردم آمریکا هرسال به خارج از کشور مسافرت می‌کنند! آمار فعلی توریست‌های آمریکایی قابل مقایسه با آمار اون موقع نیست. که نشون میده چقدر وضع مالی‌شون جهش پیدا کرده، و چقدر سفر ارزان‌تر شده‌.
عددهای دیگه‌ای هم تو فیلم هست، مثلا قیمت بوئینگ ۷۴۷ رو ۲۷ میلیون دلار میگه، در حالی که الان کمتر از ۴۰۰ میلیون دلار درنمیاد، که فراتر از نرخ تورمه. یا مبلغی که نمایشگاه‌دار خودرو خرج می‌کنه تا نماینده برند خارجی بشه، که اون هم قابل مقایسه با امروز نیست‌.

https://youtu.be/W3o9hVQLX-E
از زمانی که اینترنت به ایران اومد پشت نقاب‌های مختلف بودم، با اسم‌های مختلف، و هویت‌های مختلف. یکی فکر می‌کرد با بنز تردد می‌کنم، یکی فکر می‌کرد زندان بودم. خوب کار می‌کرد چون از خودم توقع داشتم جای دیگری باشم‌، و یاد گرفتمش. جای دختری که آدم‌های امروزی رو دیده اما میخوان به عقد مرد دیروزی دربیارنش، جای مرد تنهایی که تو پالایشگاه گرفتار شغلی شده که نمیدونه درآمد بهتری که داره به زندگی سگی که دچارش شده میارزه یا نه، جای پسر نوجوانی که دنبال پل بلند برای پریدن می‌گرده، و جای طلبه‌ای که بلد نیست خودش رو توضیح بده.
و این باعث شد خیلی‌ها من رو مثل محوطه‌ای مرموز ببینند که به طرز غیرقابل توضیحی دروازه‌ش به روی کسانی که میخوان حرف بزنند بازه و میشه بدون اینکه کسی متوجه بشه واردش شد. و این یعنی بسیار برهنه شنیده‌ام.
یه چیزی در همه این شنیدن‌ها مشترک بوده: همه حداقل یه بدی در خودشون دارند که حاضر نیستند ازش دوری کنند، چون دوستش دارند، اما نمیخوان بگن دوستش دارند، چون معنیش اینه که دوستدار بدی‌ها هستند، و نمیخوان آدمی باشند که دوستدار بدی‌هاست.
خودشون رو به دو نفر تبدیل می‌کنند، که یکی‌شون خداست، و اون یکی عبد. و به عبد یاد میدن از خدای خودش طلب چشم‌پوشی کنه. خود ۱ از خود ۲ میخواد بش ترحم کنه، و قطعا خواهد کرد. تداوم دوست‌داشتن بدی، به خاطر تداوم بخشیدن خود بوده. از خودشون خدایی میسازند، که نسبت به خودشون «رحیم» باشه.
فان فکت: اگه اندازه واقعی اوکراین رو بذاریم کنار اندازه واقعی ایران، طوری که مناطق اشغال‌شده با خاک ایران همپوشانی پیدا کنه، اون محدوده‌ای که بعد از سه سال جنگ و نیم میلیون تلفات در اختیار روسیه‌ست، تقریبا معادل همون منطقه‌ای میشه که فرقه دموکرات آذربایجان گرفته بود و می‌خواست از ایران جدا کنه.
هر سیستم بسته و استبدادی، به هرحال به مرحله یکدست‌سازی میرسه. ربطی به شخصیت حاکم نداره. چون نیروهای سهم‌خواه انقدر زیاد و متنوع میشن، که جمع و جور کردن‌شون دشوار میشه. پس باید دایره رو تنگ‌تر کرد که بتونند بفهمند با کی طرفند، و تصادم کمتری بین‌شون رخ بده، که به حل و فصل کمتری نیاز بشه. واکنش اون‌هایی که داخل دایره تنگ‌تر باقی موندن برمبنای یک پیشگیریه. چون میدونند که این دایره ازین هم میتونه تنگ‌تر بشه، برنامه رو روی دزدی حداکثری تنظیم می‌کنند، که بتونند جلوی ورود بقیه رو بگیرند. تصادفی نیست که معاون رییس‌جمهور علنا یک دزده و همه می‌دونند و همه به شکل یک واقعیت پذیرفتنش. هنوز راننده تاکسی‌های ایران، به عنوان سخنگوی عوام، فکر می‌کنند همه این‌ها از همدیگه آتوی جنسی و امنیتی دارند که بر علیه هم نمیشورند. اما خیلی وقته که ازون مراحل گذشته. کسی که پسرش علنا دلال نفته و خانوادگی از حکومت پورسانت می‌گیرند، با آتو از دیگران نیست که هنوز فرد شماره یک امنیت حکومته. کسی که هرروز از فعالیت کاریش در شهرداری در حال هبه‌کردن یک گوشه شهر بوده با آتو از دیگران نیست که هنوز شهرداره. تنها دلیلش حداکثری کردن دزده بوده، تا جای تنفس برای بقیه رو به حداقل برسونه. در این مرحله دیگه از «اندوختن برای خود» هم عبور می‌کنند، و به «اندوختن برای دیگران» می‌رسند، فقط برای اینکه رقابت رو مدیریت کنند.
بنابراین موضوعیتی نداره که بشینی حدس بزنی که کی خواهد آمد و کی خواهد رفت. اون‌هایی که میتونند از حداکثر دزدی صیانت کنند، بازیگر اصلی خواهند بود.
Anarchonomy
هر سیستم بسته و استبدادی، به هرحال به مرحله یکدست‌سازی میرسه. ربطی به شخصیت حاکم نداره. چون نیروهای سهم‌خواه انقدر زیاد و متنوع میشن، که جمع و جور کردن‌شون دشوار میشه. پس باید دایره رو تنگ‌تر کرد که بتونند بفهمند با کی طرفند، و تصادم کمتری بین‌شون رخ بده،…
هنوز می‌نشینند صحبت می‌کنند درباره «چیستی» این «ساختار». بدون اینکه قبلش پرسیده بشه اصلا ساختاری وجود داره مگه؟ اگه ساختار وجود داشت که شما دونفر نمی‌تونستید بشینید درباره اینکه این حکومت چه جور حکومتی است صحبت کنید. اگه ساختار وجود داشت بحث شما خطرناک‌تر از یک مرگ بر خامنه‌ای که یک بچه روی دیوار نوشته تلقی می‌شد، ولی اون بچه رو تا حد کشت میزنند، و شما خمینی رو با لنین مقایسه می‌کنید (حتی در مقام مثال) و مشکلی براتون پیش نمیاد. چون اون لات امنیتی کف خیابون داره تعیین می‌کنه خطر بزرگ‌تر چیه، نه یک آقایی در بالا، و نه یک قانون و نه یک قاعده سازمانی‌. که همین به تنهایی یعنی هیچ ساختاری وجود نداره.
توده سرطانی از سلول‌های هم‌شکل سلول‌های خود بدن تشکیل شده، ولی شکل هیچ یک از اعضای بدن نیست. شما با یک سرطان مواجهید، نه یک حکومت. بحث درباره چیستی حکومت مربوط به کشورهاییه که حکومت دارند، نه کشور شما.
«دموکراسی همه‌جا جواب نمیده».

چطور تو کشوری که نره‌خرهای موادفروش با ورق قوطی کنسرو شکم رقبای خودشون رو باز می‌کنند، روده‌ش رو درمیارن و میندازن دور گردنش، جواب داده؟
Anarchonomy
«دموکراسی همه‌جا جواب نمیده». چطور تو کشوری که نره‌خرهای موادفروش با ورق قوطی کنسرو شکم رقبای خودشون رو باز می‌کنند، روده‌ش رو درمیارن و میندازن دور گردنش، جواب داده؟
طوری میگی «صرفا یه زن» انگار شیر و خط انداختند و حالا اندفعه خط اومده. تو کشوری که خشونت مردانه تمام در و دیوار زندگی رو شکل داده، به قدرت رسیدن یک زن، یک اتفاق ساده نیست.
یک زن چپگرا هم است، که تو کشوری که راستگرایی رو راه حل همه‌چیز می‌دونستند، یک اتفاق ساده نیست. این دو یعنی اکثریت مطلق مردم از طریق قانونی و دموکراتیک به فرهنگ مردانه گفتند «بسه دیگه». و این یعنی دموکراسی کاری که باید انجام میداده رو انجام داده.
برای ما اینکه از شدت فقر دختر خودشون رو بفروشند یک خبر عادی شده.
اما یه چیزی از علی نقل شده که خیلی بش ربط داره. بعد از جنگ خوارج به سربازانش گفت جمع کنید بریم به سمت شام با سپاه معاویه بجنگیم. گفتند ولش کن، سرده هوا. گفت خب سرما رو اون‌ها هم دارند حس می‌کنند!
«فقر شدید» رو بقیه شدیدا فقیرهای دنیا هم دارند حس می‌کنند. اون‌ها هم دارن دخترشون رو میفروشن؟
مدت‌هاست با کلیشه «فقر بد چیزیه، تا جاشون نباشی نمیفهمی» از جواب به اون سوال طفره رفتیم. ولی لازم نیست ما جاشون باشیم. آدم‌های دیگه‌ای در دنیا هستند که در همون وضعند، اما همون کارها رو نمی‌کنند.
ما باید برای بدیهی‌ترین حقوق زنان هزینه‌های سنگین بدیم، دقیقا به این دلیل که اینجا وقتی به فقر خوردن، اولین تصمیمی که گرفتن له کردن زن بوده. فارغ ازینکه حاکم کی بوده و چه جنونی داشته. هر نوع براندازی، که شامل برانداختن «تصمیمات تکراری ایرانی» نباشه، اتلاف انرژیه.
وقتی فیلم زیبایی آمریکایی اومده بود، یه برداشت عمومی وجود داشت که این تصویر آینده‌ست، آینده‌ای که در اون ارزش‌های سنتی و هویت‌ها فرو ریخته‌اند، و چیز جایگزینی هم براشون وجود نداره. ولی اون تصویر به اون شکلی که اون زمان تصور می‌شد، به واقعیت تبدیل نشد. موضوع مهم اینه که ارزش‌های سنتی و هویت، فرو ریخت، اما نه اونجوری که انتظار می‌رفت. ما نسبت به ترک‌خوردگی می‌تونیم حساسیت دقیقی داشته باشیم، اما در پیش‌بینی نتایج ترک، ضعیفیم. می‌تونیم خوب تشخیص بدیم که ستون ساختمان میشکنه، اما در اینکه بعد از شکستنش ساختمان به چه شکلی میاد پایین ضعیفیم. و طبیعیه که ضعیف باشیم، چون آدم عادی نمیتونه هزاران متغیر رو لحاظ کنه.
فرو ریختن هویت‌های کلاسیک، رسید به جایی که امروز میگن هشتاد نوع جنسیت داریم! اما اینطور نشد که همه سردرگم باشند، و حتی هویت‌‌گرایی جدید حول محور مرد آلفا و زن سیگما شکل گرفت. فرو ریختن ارزش‌های سنتی، رسید به جایی که بادی کانت همدیگه رو میشمرن، اما ازدواج جدی‌تر شد تا جایی که تا دادگاه عالی می‌جنگند تا دایره‌ تعریفش رو گسترده‌تر کنند، در حالی که در مقابلش جمعیت کسانی که هیچ تجربه‌ای از سکس ندارند و نمیخوان داشته باشن، به مرز بحران رسید. و همه این‌ها همزمان با هم رخ داده.
و همین بی‌معنی بودن برنامه‌ریزی برای جامعه رو اثبات می‌کنه.
معلوم نیست چرا نیمه دموکرات آمریکا از نیمه دیگه آمریکا که قصد دارند دوباره به ترامپ رأی بدن، با اینکه به عنوان یک مجرم محکوم شده، تعجب می‌کنند. قرار باشه بی‌اعتمادی به نهادهای اجتماعی مجاز باشه، برای همه مجازه. خودشون از یک سیاهپوست معتاد خلافکار که از بدشانسی زیر پای یک پلیس ابله جان داد، یک سیدالشهدا ساختند و همون رو بهانه کردند برای زیر سوال بردن کل پلیس و حتی گارد ویژه کشور که جزء وفادارترین افراد به پرچم هستند. چرا نباید نیمه دیگه جمعیت به قوه قضاییه بی‌اعتماد باشه و نباید فرض کنه که رئیس‌جمهور سابق رو دارند عمدا اذیت می‌کنند؟ نمیتونی بگی فقط مجازید به این نهادهایی که ما میگیم بی‌اعتماد باشید!
مخصوصا وقتی تلاشی هم صورت نمی‌گیره تا جلب اعتماد رخ بده. همون طرز تفکری که با لبنانی بودن قاضی دادگاه بین‌المللی که قراره علیه اسراییل حکم صادر کنه مشکلی نداره، و تو خیابون براش هورا هم می‌کشه، با به شدت دموکرات و حزبی بودن قضات و دادستان‌هایی که علیه ترامپ حکم میدن هم مشکلی نداره. اگه هدفت این باشه که بگی دستگاه قضا یه وسیله سیاسی تو دست ماست، دقیقا باید همین کار رو بکنی. اینطور نیست که هدف این باشه که بگن دستگاه قضا یک وسیله سیاسی تو دست ماست، اما اگر هدف این بود، راهش همین بود. وقتی اصل موضوع بی‌اعتمادی شد، دیگه فکت و دیتا اهمیتش رو از دست میده. که در دوره کرونا هم به وضوح دیدند.

البته نیمه ترامپی آمریکا روی سکوی باخت قرار داره. چون دموگرافی شهری به نفعش نیست، و اگه الان به نظر میرسه شانس برنده شدن بدست آورده به خاطر فقدان جذابیت بایدن برای جوان‌هاست؛ اما فارغ از نتیجه این انتخابات، قضیه «مساوات در بی‌اعتمادی» همچنان برقرار خواهد بود. آدم‌ها شیوه‌های عجیب و غریبی برای بروز اینکه «من با تو برابرم» انتخاب می‌کنند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آسمانخراش‌های کمونیستی، دریاچه تقریبا مصنوعی در محاصره بتن، بازنشسته‌هایی که نمی‌دونند با پس‌اندازشون چه کنند، و باش وسایلی میخرند که در سطح مهارت‌شون نیست، و تماشای تنازع زیستی آخرین جانوران باقی‌مانده محیط، به عنوان اسپورت!
انگار به هوش مصنوعی گفتی یه ویدئو درباره صفت «ترحم‌برانگیز» بساز.
نک و ناله آفریقا از استعمارگران سفید، تا اونجایی بود که به لیبرالیسم غربی مربوط میشد. و گرنه با سفید استعمارگر خلافکار که ایدئولوژی نداره مشکلی ندارند، و بندرشون هم در اختیارش قرار میدن.
بنابراین اگه جایی دیدید که دارن می‌نالند «وای سفیدها اومدن ما رو خوردن الانم میخوان بخورن» اول احتمال بدید که از حاکمیت قانون و آزادی و شفافیت و حقوق بشر و تفکیک قوا و این چیزها وحشت کرده‌اند.
تاتیانای عزیزم

مدام در حال اشتباه کردنم. قبلا فکر می‌کردم دنیا دچار نادرستی شدیدی شده که دیگر تو در آن نیستی. همه‌چیز غلط به نظر می‌رسید. حتی اینکه مردم به سمت چپ خودشان می‌گویند چپ. و وقتی از پله‌ها بالا می‌روند صورت‌شان به سمت پله‌های بالاتر است. و وقتی رژ لب را استفاده می‌کنند درش را می‌بندند و بعد می‌اندازند داخل کیف‌شان. وقتی تو دیگر نبودی می‌پرسیدم این همه قاعده و اصول را برای چه وضع کرده‌اید برای خودتان؟ خنده‌تان نمی‌گیرد وقتی تاتیانای من در این دنیا نیست می‌خواهید به آن نظم بدهید و کارها را مدیریت کنید؟ اما زمان هرروز سعی دارد به من ثابت کند شانسی برای اینکه بدانم واقعا چه خبر است، ندارم. و موفق شد باز هم نظرم را عوض کند. حالا دارم می‌بینم که برعکس بوده، دقیقا این دنیا جایی است که تو در آن نباشی. جایی که تو در آن نیستی باید همینقدر آزاردهنده و کسل‌کننده باشد. باید همینقدر در آن جنگید و پیروز نشد. باید همینقدر پر از مسخرگی باشد. باید همینقدر در اینکه به وجدم بیاورد بی‌عرضه باشد. و باید همینقدر بوی قفس بدهد. این دنیا برای اینکه تو را نداشته باشد دنیای درست و بی‌ایرادی است.
و حالا می‌ترسم. چون هم دنیا را طوری که نادرست است دیده‌ام، و هم طوری که کاملا درست است. انگار پرده افتاده و عوامل پشت صحنه تئاتر را برای چند لحظه دیده‌ام و دوباره پرده برگشته سرجایش، و حالا سرم را می‌چرخانم و به اطرافم نگاه می‌کنم تا با چشمانم از بقیه بپرسم نگران نیستید که من چیزی دیدم که نباید می‌دیدم؟ یعنی دنیا ازینکه هم نادرست بودنش و هم درست بودنش را دیده‌ام احساس لو رفتن نمی‌کند؟ و اگر احساس کند، کاری به کارم نخواهد داشت؟ بدون تو با دنیایی که از دستم عصبانی‌ست چه کنم؟
مثل کره شمالی که وقتی رهبر معظم وارد میشه باید زورکی اشک شوق بریزند که زنده و سالمه و بعد به طور هماهنگ دست بزنند، هشتاد میلیون ایرانی هم باید وانمود کنند از سیرک انتخاباتی که چهارصد نفر از نظامی‌ها و آخوندها اجرا می کنند و چهار درصد از جامعه تحسینش می‌کنند، خیلی خوششون میاد و خوشحالند که در حال اجراست. درست مثل اسیر جنگی که قبل ازینکه تیر خلاص بش بزنند، بش میگن برقصه و شادی کنه، و اون اسیر هرچیزی که عقلش و احساساتش میگه رو باید انکار کنه و حتی هرچیزی که چشمش می‌بینه رو، و ادای کسی رو دربیاره که با مرگ خیلی فاصله داره. اسارت در دست فاشیست‌ها یعنی دقیقا همین که «چیزهای مضحک رو جدی بگیر، درباره دلقک‌بازی‌ها بحث فنی کن، شب رو روشن ببین، به شوری بگو شیرین، و به تراژدی بخند، و از جوک ناراحت باش».
اما تکلیف و هویت فاشیست مشخص و معلومه. اگه غیر ازین بود باید دنبال مجهول و کاسه زیر نیم‌کاسه می‌گشتیم. از خود فاشیست مهوع‌تر کسانی هستند که هیزم‌کش سیرک‌شون میشن، و بگو مگو و گفت و شنود و صحبت و حرف و حدیث و تحلیل درباره‌ش میسازند ولی در همونش هم پرت هستند! از شبکه‌های ماهواره‌ای این رو فهمیدند که در کشورهای متمدن می‌نشینند آنالیز می‌کنند که فلان قشر به فلان نامزد بیشتر رأی می‌دهد، و ادای همون حرف‌ها رو درباره کشوری که داعش اعداد و آمار رو تولید می‌کنه، درمیارن! «روستاییان همه به ایکس رأی میدن» و جفنگیاتی مشابه. بدون اینکه حتی به سایت آمار همون داعش نگاه کنند و ببینند از سال ۸۴ تا الان فاکینگ ۳ میلیون نفر از جمعیت روستایی کم شده! اونم روستاهایی که دیگه روستا نیستند و «سکونتگاه دورافتاده» حساب میشن. نقش روستاییان در انتخابات ایران، در همون سیرکی که هست، از نقش روستاییان کشورهای پیشرفته در انتخابات‌شون هم کمتره. سپس همین‌ها، ژست باسواد می‌گیرند و به نئاندرتال جوان جویای نام و حریص برای تصاحب صندلی دایناسورهای قبلی، میگن «شما عدد نمی‌فهمید!». مگه شما قوم مهوع می‌فهمید؟
یه بار قرار بود بخونند «ایاک نعبد و ایاک نستعین». همین یک‌بار در هر رکعت کافیه برای اونی که قبولش داره، تا به یک انسان خطرناک تبدیل بشه. چون آدمی که فقط از خدا بترسه و فقط ازون کمک بخواد، یعنی از بقیه نمیترسه و به بقیه التماس نخواهد کرد. این بقیه می‌تونند همسایه‌ش باشند، و می‌تونند قداره‌بندهای خلیفه باشند. آدم اینطوری تربیت شد؟ نه. یه کار دیگه کردند، یه نماز دیگه اختراع کردند، و گفتند برای اینکه بتونی توجه امام زمان رو جلب کنی باید توی هر رکعتش صدبار بگی «ایاک نعبد و ایاک نستعین». می‌خواستند آب ببندن بش، تا دوزش اثر نکنه. با همه‌چیز همین کار رو کردند. حتی با لفظ ساده «یا اباعبدالله»، تا کسی که خون بده ولی با خلیفه بیعت نکنه، تربیت نشه.
همونطور که درباره خونه‌های کاشان بت دروغ گفتند، که «وای قدیم چه خونه‌ها قشنگ و بهتر بوده.. چی بود این آپارتمان» در حالی که اون خونه‌های تاریخی مال خرپول‌های زمان خودشون بود و مردم قدیم همون شهر اگه آپارتمان رو می‌دیدند با هیچی عوضش نمی‌کردند، در مورد آدم مذهبی قدیم هم بت دروغ گفتند. بت گفتند اون‌ها مرد بودند، مرام داشتند، حلال حرام حالیشون بود. اما آدم مذهبی قدیم همونی بود که دخترش رو دوازده سالگی شوهر میداد تا از شرش خلاص بشه، و خانواده‌ای که اون دختر رو به عنوان عروس می‌گرفت، بش کمتر غذا میداد. بله، به صورت کاملا فیزیکی سهم غذای کمتری بش می‌دادند. نه اینکه فقط غذای خوبتر مثل گوشت و میوه رو بش ندن. بلکه مقدارش رو هم کمتر میدادند. نسل همون‌ها، و مجهز به مذهب همون‌ها، امروز بچه مردم رو تو بازداشتگاه میزنند، یا در خیابان مزاحم دخترها میشن. تازه یال و کوپال‌شون ریخته که اینه.
اینجا همه فرعونند، و از خیلی قبل‌ترها کسی اعتقادی به نعبد و نستعین نداشت. برای همین از صدتایی کردنش خوشش میاد. برای همین لوثش می‌کنه، پوکش می‌کنه، مسخره‌ش می‌کنه، و میندازدش زیر دست و پا. و برای همین با اونی که فقط یک‌بار گفتنش براش کافی بوده، دشمنند.
گفته بودم اگه اسراییل عسل بذاره دهن این‌ها هم باز فرقی نداره. امروز راستگراهاشون دارن میگن اگه از بالا شکلات هم بندازیم برای بچه‌های فلسطین بمون میگن بچه‌کُش، بمب هم بندازیم بمون میگن بچه‌کش، پس بهتره بمب بندازیم که به چهارتا هدف هم برسیم! همون حرفی که هفت ماه قبل می‌گفتم، و دو سال قبل، و هفت سال قبل، و فاکینگ پونزده سال قبل. انگار همه عادت کرده‌اند که چیزهایی که کاملا عیانه با تأخیر طولانی بفهمند. و این تازه اسراییلی‌ها هستند، که در بو کشیدن واقعیت از همه حساس‌ترند. اگه این حساس‌ترین‌ها انقدر کندند، وای به حال مردم ایران.
ما حتی یک نفر نداشتیم که بره پادکست جو روگن، و این عناوین رو بدون هیچ توضیحی روخوانی کنه. غیر از چپ‌ها، حتی مخاطبان راستگراشون که قدری بیشتر با واقعیات اسلامی آشنا هستند، هم به تمام ابعاد مسخرگی اشراف ندارند.
اما اینکه تا الان حتی یک نفر هم نداشتیم این کارها رو بکنه تصادفی نیست. از جامعه‌ای که خودش رو با شر تطبیق داده، «رسول» کمتری ظهور می‌کنه. رسول کسیه که یا از بیرون خبری برای اون جامعه میاره، یا خبر اون‌ جامعه رو میبره بیرون.
اجداد اندیشمند ما، مثل ما، فهمیده بودند هرکسی که کمی حواسش جمع بوده باشه، میفهمه که حس زندانی بودن در دنیا، اجتناب‌نا‌پذیره. استراتژی اون‌ها درباره این یافته این بود که این فلسفه رو طراحی کنند: «من مرغ باغ ملکوتم، نی‌ام از عالم خاک. چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم».
سویه‌ای از اوتیسم، سیم‌کشی متفاوت، یا هرچه که میتونه اسمش باشه، باعث شده بود از بچگی به «لحظات بی‌زمان» گرفتار باشم. مردم با صحنه‌های مهیب دچار تروما میشن. مثل دیدن تصادف رانندگی خواهر کوچکترشون، یا دیدن ویران شدن خونه‌شون موقع زلزله. اما دایره نوری که از لای برگ‌های درخت گیلاس عبور کرده بود و افتاده بود روی فرش لاکی که داشتم می‌شستمش و آب روش یک لایه آینه‌ای تشکیل داده بود و جریان اون آب اون دایره نوری رو به حرکت درمی‌آورد، در خودم قفلم می‌کرد. زمان متوقف می‌شد، و خودم از جهان حذف می‌شدم. و این چیزهاست که از یادم نمیره، و هردفعه یادم میفته در همون حالت قرار می‌گیرم. نور غروبی که سال‌ها پیش روی شیشه‌ ساختمانی افتاده بود و بی‌حرکت ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم، هنوز یادمه. بیست سال پیش، که تو باغچه گل سرخی داشتیم و غنچه داشت، و نور طلوع آفتاب از روی دیوار سینه‌خیز می‌رفت تا بیاد پایین رو یادمه، که بش خیره میموندم تا کی به غنچه میرسه و روشنش می‌کنه. من با تماشای آسفالت به گریه افتاده‌ام، نه تماشای کودک سرطانی.
این تفکیک عالم خاک و باغ ملکوت رو نمی‌فهمم، چون برای من هر دو همینجان و هر دو یه چیزند. قطعا من معیار هیچ‌چیز نیستم. اما از من به عنوان مثال استفاده کنید تا از چنگال مولوی و حافظ و خیام بیرون بیایید. این عزیزان دقیقا نمی‌دونستند مغز انسان چطور کار می‌کنه، و چطور میتونه متفاوت کار کنه. لازم نیست افراط به خرج داد و مثل روشنفکرهای دوره مشروطه زد زیر همه‌چی، و حتما نباید زد زیر مولوی. اما در عین درک چیزی که میگن، نباید در چنگال‌شون باقی موند. در چنگال هیچ‌کس نباید باقی موند.