Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
وقتی یوگنی پریگوژین رو با موشک زدن، یکی از شیرین‌ترین لحظات بود برای هرکسی که می‌دونست چه جنایاتی مرتکب شده. ولی پشت این شیرینی وصف‌ناپذیر، یک تلخی هم وجود داشت: جامعه انسانی نتونست نذاره پریگوژین، پریگوژین بشه.
سر راه‌حل‌ها میشه اختلاف داشت، و وقتی برمبنای راه‌حل‌ها قانون وضع کرد، به قانون‌های مختلف و حتی متضاد رسید. اما این فاجعه‌بار نخواهد بود اگه هردو قانون باشند. فرض کنید قانون یک کشور این بشه که همه مدارس باید خصوصی باشند، و در یک کشور دیگه قانون این باشه که همه مدارس باید دولتی باشند. با اینکه متضادند، و با اینکه نتیجه مشابه نخواهند داشت و به احتمال زیاد بچه‌ها در یکی ازین دو کشور بیش از بچه‌های اون کشور دیگه زیان خواهند دید، ولی تا وقتی که قانون واقعا حاکم است، بعیده فاجعه جبران‌ناپذیر رخ بده. فاجعه جبران‌ناپذیر وقتی رخ میده که قانونی وجود نداشته باشه.
بزرگترین توهم قرن بیستم این بود که آلترناتیوی برای لیبرالیسم غربی (انگلیسی-آمریکایی) پیدا شده، پس راه‌حل‌هاش متفاوته، پس قوانینش هم متفاوته. حالا اسمش رو کمونیسم میذاشتن، یا فاشیسم، یا هرچه. اما در واقعیت هیچ آلترناتیوی پیدا نشده بود، بلکه یه عده میخواستن قانون وجود نداشته باشه. یک قانون در شوروی سابق رو نام ببرید، که با فرمالیسم محض اجرا و اعمال شده باشه. اگه قانون این بود که کسی حق ندارد دو تا ماشین سواری داشته باشد، حتما عده‌ای بودند که دوتا داشتند، چون آشنا داشتند، یا بلد بودند چطور از ماشین دولت استفاده کنند. اگه قانون این بود که همه سه ساعت در صف بایستند تا کره کوپنی تحویل بگیرند، حتما عده‌ای بودند که بدون صف بگیرند، و حتما عده‌ای بودند که کره رو یه جای دیگه تحویل بدن. ازین نباید نتیجه گرفت که «بله خب، همیشه عده‌ای دغل‌باز هستند». هیچوقت مسئله عده‌ای دغل‌باز نبود. مسئله این بود که همه می‌خواستن قانون حکمفرما نباشد، تا شاید یه جا بتونند هرجور که دلشون خواست عمل کنند. اون یک جا می‌تونست هرجایی باشه، و می‌تونست رندوم باشه. کسی که یک ماشین سواری هم گیرش نیومده بود، شاید سه برابر بقیه کره گیرش می‌اومد، و کسی که تو هر دوی این‌ها ته صف بود شاید می‌تونست پسرش رو جایی ثبت‌نام کنه که بقیه نمی‌تونستن.
وقتی قانون نیست، یا حکمفرما نیست، همه و یا حداقل اون‌هایی که ضعیفند، به بدترین نسخه خودشون تبدیل میشن. اوباش روس که امروز دنبال «نظم جدید جهانی» هستند، منظورشون جهانی بدون قانونه، تا بتونند هرکاری که خواستن بکنند، از جمله کشورگشایی، از جمله غارت، از جمله عرفی کردن فساد. ولی خود این‌ها به اینی که هستند تبدیل شده‌اند چون تو محیطی بزرگ شدن که قانون وجود نداشته یا حکمفرما نبوده. به عبارت دیگه، چون کسی نبوده که جلوی ستیز با حکمرانی قانون رو بگیره، این‌ها به بدترین نسخه ممکن از خودشون تبدیل شدند.
جزغاله شدن پریگوژین خوشحال‌کننده بود، اما ازینکه تونستن جزغاله‌ش کنند و یه آب هم روش بخورند باید ترسید. چون یه سری بچه دارند تو محیطی بزرگ میشن که میشه یکی رو تو هوا جزغاله کرد و هیچ‌چیزی مانعش نشه و هیچ هزینه‌ای براش ایجاد نشه. و این یعنی قراره این بچه‌ها به بدترین نسخه خودشون تبدیل بشن.
Anarchonomy
وقتی یوگنی پریگوژین رو با موشک زدن، یکی از شیرین‌ترین لحظات بود برای هرکسی که می‌دونست چه جنایاتی مرتکب شده. ولی پشت این شیرینی وصف‌ناپذیر، یک تلخی هم وجود داشت: جامعه انسانی نتونست نذاره پریگوژین، پریگوژین بشه. سر راه‌حل‌ها میشه اختلاف داشت، و وقتی برمبنای…
تو دادگاه بین‌المللی قاضی‌ای که حکم علیه اسراییل رو میخونه، لبنانیه، که همین الان کشورش در حال جنگ با اسراییله. تو یه پرونده چاقوکشی ساده اگه یکی از طرفین پسرعموی رفیق باجناق قاضی باشه، اون پرونده رو میگیرن میدن به یک قاضی دیگه. ولی تو سیرک‌هایی که علیه اسراییل اجرا می‌کنند این چیزها اهمیتی نداره.
طبعا اسراییل هم به سیرک اهمیتی نخواهد داد، ولی اونی که به ضررشه ما هستیم. اگه کوچکترین امیدی داشتید که آخوندهای فاشیست رو به دست این دادگاه بسپارید یک روزی، باید فراموشش کنید. چون محکوم شدن توسط این دادگاه نه تنها اون نتیجه‌ای که مدنظره رو برآورده نخواهد کرد، بلکه ممکنه یه اعتباری هم به محکوم بده. و روس‌ها با علم به این قضیه، خر ذوقند. همین الان دارن میگن «پوتین رو همین دلقک‌ها محکوم کرده بودند، آره؟». چون بی‌اعتباری نهادی بین‌المللی که مثلا مسئول این بوده که اجازه نده در جهان هرکس هرکاری خواست بکنه رو یک پیروزی برای خودشون و کسانی که مصمم هستند هرکاری دلشون خواست بکنند، می‌بینند. و این از شخص پوتین هم فراتر میره، و شکست خود لیبرالیسم غربی حسابش می‌کنند. چون قانون‌مدار بودن جهان جزء اصول لیبرالیسم حساب میشه. البته مسئله این نیست که روس جماعت لیبرالیسم رو می‌فهمید و بعد انقدر مشتاق شکست خوردنشه. برخلاف کسانی که درباره این چیزها می‌نویسند فکر می‌کنم این‌ها هیچوقت نفهمیدن و نخواستن بفهمند که لیبرالیسم چیست. فقط دیدند کشور لیبرال (انگلیس، یا فرانسه، یا آمریکا) قانون مد نظر خودش رو به دنیا تحمیل کرد، و احساس باخت کردند. حس باختی که به باخت‌های قبلی‌شون در دو قرن اخیر اضافه شد.
اما خود این برداشت‌ها ازون کشور لیبرال، خروجی ذهن آدم‌های استبدادزده‌ست. آمریکا از روز اول تأسیسش دنبال انزواگرایی بود. بنیانگذاران آمریکا، جهان خارج از سرزمین خودشون رو بربرستان می‌دیدند و بنابراین ضروری می‌دیدند قانون و حدود رو طوری تنظیم کنند که آزادی‌های داخل از وحوش بیرون مصون بمونه. دخالت‌های آمریکا در جاهای دیگه دنیا، یا از روی پاسخ متقابل بوده (مثل حمله به پرل هاربر) یا یک نوع اشانتیون اقتصادی (مثل گاوبندی با اعراب نفت‌فروش). حتی وقتی می‌گفتند دنبال جلوگیری از گسترش کمونیسم در جهان هستند، و به خاطرش تا ویتنام و کره رفتند، هدف‌ اصلی دولت وقت مهار نظامی روس‌ها بود.
همین الان هم فکر نمی‌کنم برای جامعه آمریکا مهم باشه اگه کل دنیا به بربرستان تبدیل بشه. چون باز هم براشون یک «خبر» نخواهد بود. تو قانون اساسی‌شون تلویحا این خبر بشون رسانده شده، و اولد نیوز حساب میشه.
دیوارهای زشت اطراف شهر یکی از سوژه‌های متمایزکننده اینجا، با هرجای مرتبی در دنیاست. چون کیلومترها دیوار هست که روشون با فونت‌های بزرگ نوشته شده «آرماتور داوود» و شماره تلفن موبایل همون داوود زیرش، یا «باتری‌سازی حسین جباری»، یا «گوسفند زنده» یا «داربست حمید سرابی». که عملا هیچ‌کدوم بازاریابی منجر به نتیجه هم نیستند. ولی اگه ناظران گذری می‌دونستند در چه وضع اقتصادی هستیم ازش تعجب نمی‌کردند. وقتی تنوع اقتصاد به شدت پایینه، فرصت شغلی به شدت محدوده، و خلاصه شده در چند حرفه با دستمزد پایین، که آدم‌های زیادی جمع شدن در اون چند حرفه و سر همون دستمزد پایین با هم رقابت دارند، و سواد بالایی هم ندارند، کاملا طبیعیه که روی در و دیوار بنویسند «من هم هستم»، فارغ ازینکه نتیجه داشته باشه یا نداشته باشه. نه شهرداری میتونه این تصویر رو تغییر بده نه مردم. تا وقتی وضع اقتصاد انقدر زشته، زشتی دیوارها هم باقی خواهد ماند.
اما یه واقعیت دیگه‌ای درباره همون دیوارها هست که ربطی به اقتصاد نداره: نود درصدشون بد چیده شده‌اند! خیلی‌هاشون کجند، و با ضعیف‌ترین زلزله ممکنه بریزند. قدیمی‌ترها بین آجرها ملاتی باقی نمونده و هیچ‌کس اهمیت نمیده، و حتی اون‌هایی که جدیدترند حتی یک ردیف بلوک منظم نمیشه پیدا کرد. جاهایی که ریخته یا باز شده، با نخاله پر شده یا با تعداد ناکافی آجر یا بلوک پر شده، که انگار قبلا راکت جنگی بش خورده. یه جاهایی سیمان خورده و صافه، و یه جاهایی نیست‌. مطلقا هیچ‌کس برای سیمان‌کاری سطح، شبکه توری استفاده نمی‌کنه که بعدا ترک نخوره. اگه کسی صاف کرده باشه، رنگ نکرده، و اگه کسی رنگ زده حداقل رنگ ممکن رو زده، یا بعدا تجدیدش نکرده.
اینکه جامعه‌ای که نمیتونه درست دیوار بسازه و سپس درست ازش مراقبت کنه، چون همین کارش هم علم و عُرضه می خواد، نباید در هیچ‌چیزی قمپز در کنه، یک موضوع و بحث دیگه‌ست. اما این فراتر از حتی بیسوادی و ناتوانی و بی‌بضاعت بودنه. از فقط وضع دیوارهای کشور میشه فهمید که این مردم مشکل فلسفی دارند‌‌. چون فلسفه‌ای که الان حاکمه بین اون‌ها، داره منش «ولش کن، خوبه همینجوری» رو موجه می‌کنه‌. و این دقیقا منش کم‌بها کردن زندگیه. برای کسی که زندگی خیلی مهمه، درست درآوردن یک دیوار، و تمیز درآوردنش، و تمیز نگه داشتنش، یک کار لاکشری نیست، یک ضرورته، به اندازه آب دادن به گل‌ها، و غذا دادن به سگ. قطعا فلسفه تعیین‌کننده‌ست که یک ژاپنی که یک کاسه سفالی میسازه، بر این اعتقاده که وقتی ساخته شد دارای روح خواهد بود، و کاسه بدون روح نداریم، پس باید مراقب باشم دارم چیکار می‌کنم؛ و یک ایرانی امروزی مصنوعات رو به شکل زوائد بی‌اهمیت می‌بینه که هیچ‌فرقی نداره ده دقیقه براش وقت گذاشته بشه یا ده ساعت، بنابراین فقط ده دقیقه وقت میذاره. و همزمان در این توهمه که خیلی معنوی‌گراست و مردم شرق و غرب عالم در مادیات غرق شده‌اند!
کسی که از ایران به آمریکا رفته، و اونجا یک فعالیت خیریه راه انداخته و درآمد فروش چیزهایی که با دست ساخته رو به فلسطین اهدا می‌کنه، و کار مشابهی برای ایران انجام نداده، از نظر شما خائن به وطن به حساب میاد؟
Final Results
64%
بله
36%
نه
Anarchonomy
کسی که از ایران به آمریکا رفته، و اونجا یک فعالیت خیریه راه انداخته و درآمد فروش چیزهایی که با دست ساخته رو به فلسطین اهدا می‌کنه، و کار مشابهی برای ایران انجام نداده، از نظر شما خائن به وطن به حساب میاد؟
خیانت وقتی معنا پیدا میکنه که تعهدی وجود داشته باشه، و سپس شکسته بشه. و تعهد فقط به آدم‌ها معنی داره. نه به درخت، به دریاچه، رشته‌کوه، و پل تاریخی. کسی که با اسهال کودکان غزه بیشتر ناراحت میشه، و بش انگیزه میده که مجانی کار کنه، تا با کشیده شدن دندون کودکان ایرانی که والدین‌شون پول ترمیمش رو ندارند، کلا عضوی از جمع ما نیست، که بعد بخواد تعهدی نسبت به ما داشته باشه، که بعد اون رو بشکنه یا نشکنه. اون به شهروندان کالیفرنیا متعهده، که به ارزش‌هاشون احترام بذاره، و با جو عمومی‌شون همراهی کنه. وقتی اینجا هم بود لابد خودش رو ایزوله کرده بوده از بقیه ایران، و حرف و حدیث‌های همون کالیفرنیا رو دنبال می‌کرده.
اینکه میگن نباید کسی رو قضاوت کرد، چرند محضه. اگه قبول داشته باشی که خیر و شر وجود داره، «باید» قضاوت هم بکنی. و قضاوت من اینه که این‌ها فریب خانواده‌شون رو خوردند. خانواده بشون تلقین می‌کرد که شکل ما بهتر از شکل این کشوره. بنابراین از شکل و شمایل این مملکت فرار کردند، بدون اینکه بهتر از بقیه مردم باشند.
آدم فاضل هم خودش رو منزه می‌کنه از عوام جاهل، و اگه ضروری بود شاید ازشون فرار هم بکنه. اما هر جدا شدن و هر فراری از روی فاضل بودن نیست.
اکانت مجله کمونیستی ژاکوبین دوباره نالیده ازینکه کارگران والمارت کم حقوق می‌گیرند و بیچاره‌اند و ای وای. کامیونیتی نوت خورده زیرش که تو والمارت دارند ساعتی ۱۷ دلار و پنجاه سنت می‌گیرن، و ژاکوبین به نویسنده‌هاش هفت سنت برای هر کلمه میده، که یعنی طرف باید ساعتی ۲۵۰ کلمه بنویسه بدون توقف تا تازه برسه به کارگر والمارت. یعنی فارغ از ارزش محتوا، نویسنده ژاکوبین باید در طول روز به همون اندازه که من تو کانالم پست میذارم، مقاله تولید کنه، تا تازه دستمزد یک کارگر والمارت رو بش بدن!
حالا خود این توعیت رو کی تنظیم کرده؟ طبعا یکی ازون نویسنده‌ها! یعنی شغلش نالیدن بابت وضع معیشت کسانیه که وضع معیشت‌شون از خودش بهتره! چون غر زدن به سرمایه‌داری دیگه معنا و مفهوم سابق خودش رو از دست داده و به یک حرفه تبدیل شده. هرچند که حرفه کم‌درآمدی باشه.
یه زمانی مرجع شیعه اینجوری بود که به زن شلوار کوتاه دهاتی که اومده بود زیارت امام شیعه گیر می‌داد، و شب تو خواب همون امام شیعه رو می‌دید که بش تشر میزنه که چرا به زائر من گفتی بالا چشمت ابرو هست، و فرداش می‌رفت آویزان ضریح می‌شد و می‌گفت غلط کردم. در بین خواب‌های ادعایی آخوند، تنها مورد صادقانه‌ش همین خواب‌ها بودند، چون واقعی بودند. شدت سرکوفتی که به خودشون می‌زدند به حدی بود که مغزشون راه حلی برای خلاصی پیدا می‌کرد، و تصویر امام گله‌مند ترسیم میکرد. تجربه خواب پراسترسی می‌ساخت، اما در عوض از فردا راحت می‌شد. گاهی حتی اینکه مانع ورود سگ به حرم شده هم روحش رو آزار میداد، و اینم از تناقضات مضحک روحانی شیعی بود، که اصرار داشت سگ نجسه، اما ممکن بود خودش رو پست‌تر از سگ نجس زائر ببینه! چون دقیقا این حرم بود که همه استانداردهاش رو تغییر میداد. اون سگ تا داخل حرم بود، در امان بود، اما به محض اینکه میرفت بیرون می‌شد نجس‌. زن شلوار کوتاه، تا زمانی که در حرم بود «شاید نظرکرده الهی باشد» بود، اما به محض اینکه می‌رفت بیرون میشد «بدکاره». یعنی رواداری رو بلد بودند، ولی نمی‌خواستند جاری بشه. مهربانی رو بلد بودند، اما نمی خواستند دائمی باشه. تواضع رو بلد بودند، اما نمی‌خواستند در برابر همه باشه.
خودشون نمی‌فهمیدند که این یک تله بود. اگه من بخوام تو دردسر بندازمت، بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که کاری کنم ردی از کارهات باقی بذاری، که نتونی انکار کنی. اگه جای ابلیس بودم کاری می‌کردم یه جا، مرتکب تواضع، مهربانی، عطوفت، رواداری، بشی، که ثابت بشه بلد بودی، و با اینکه بلد بودی انجامش ندادی. تا رد اونجوری بودنت باقی بمونه، که نتونی انکار کنی.
الان از روی توتالیتریسم سیری‌ناپذیرشون میگن «کل ایران حرم است»، و من باور می‌کنم. همه جا به تله تبدیل شده. و برنامه اینه که هیچکس حواسش نباشه.
Anarchonomy
آمریکایی‌ها می‌تونند در عرض چند روز جایی که هیچ‌چی نیست اسکله بزنند تا به اندازه روزی صد و پنجاه تریلی بار تخلیه بشه. اینکه این کار رو برای فلسطینی‌ها می‌کنند اما برای ما نخواهند کرد و همین باید تکلیف ما رو درباره آینده ایران روشن کنه، جداست ازینکه این هم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه مشکل اینه که توان لجستیکی آمریکا میفته دست وزارت خارجه آمریکا (همونی که مرگ جلاد رو تسلیت میگه)، و نتیجه میشه غرق شدن پروژه‌هایی که اکتیویست‌ها پیگیرش هستند. مورد قبلیش هم «کمک به زنان افغانستان» بود.
به رسمیت شناختن «وزارت بهداشت» حماس توسط سازمان‌های بین‌المللی، که هر عددی به عنوان تلفات اعلام کرد رو به عنوان «آمار» در اختیار مخاطب جهانی قرار بدن، دنباله همون رویه‌ای است که از خیلی وقت پیش «وزارت اقتصاد» داعش شیعه رو به رسمیت شناخته بودند، که در نتیجه‌ اون درست در وخیم‌ترین دوره اقتصادی تاریخ معاصر ایران بیان به مردم ایران بگن هم از فقر بیرون اومدید هم مصرف‌تون بالاتر رفته!
Anarchonomy
به رسمیت شناختن «وزارت بهداشت» حماس توسط سازمان‌های بین‌المللی، که هر عددی به عنوان تلفات اعلام کرد رو به عنوان «آمار» در اختیار مخاطب جهانی قرار بدن، دنباله همون رویه‌ای است که از خیلی وقت پیش «وزارت اقتصاد» داعش شیعه رو به رسمیت شناخته بودند، که در نتیجه‌…
سازمان ملل یه شاخص داره برای امتیازدهی به کشورها به نام HDI (که همین هم ابداع یه پاکستانی بود!) درباره امید به زندگی، درآمد سرانه، دسترسی به آب آشامیدنی، درصدی از زنان که موقع زایمان فوت می‌کنند، و این چیزها. زمان خاتمی بود و داکیومنت سالانه‌ش اومد و تو یکی از موضوعات رشد خوبی داشتیم. همون رو ایمیل زدم به کسی که کارمند اداره مرتبط با اون موضوع بود و گفتم خدا قوت پهلوان. گفت ممنونم، ولی عدد واقعی یکم کمتر ازونه‌. گفتم از کجا میدونی؟ گفت اون جدول برمبنای یه گزارشه، و اون گزارش رو خودم نوشتم!
Anarchonomy
سازمان ملل یه شاخص داره برای امتیازدهی به کشورها به نام HDI (که همین هم ابداع یه پاکستانی بود!) درباره امید به زندگی، درآمد سرانه، دسترسی به آب آشامیدنی، درصدی از زنان که موقع زایمان فوت می‌کنند، و این چیزها. زمان خاتمی بود و داکیومنت سالانه‌ش اومد و تو یکی…
درجه خامی ما در حدی بود که «زندگی ما به شوخی گرفته شده، و خارجی‌ها این شوخی گرفته شدن رو به رسمیت شناخته‌اند» رو نمی‌فهمیدیم. کسی که همرزم صیاد شیرازی بود و تو عملیات‌های شناسایی همراهیش کرده بود، که یعنی مرگ رو بارها بیخ گوشش دیده بود، و خودش بعدها از ایران رفته بود، همون موقع بم گفت به محض اینکه دیدی شلوغ شده بپر تو ساختمان یکی از سفارت‌های اروپایی. گفتم بنده خدا توی جنگ مشاعرش رو از دست داده و فکر کرده هنوز تو دوره مشروطه هستیم که بپریم تو سفارت. نه تنها در همون دوره خاتمی که تصور این بود که «تو همین حکومت هم میشه کارهای مثبتی کرد»، پیش‌بینی می‌کرد که وضع بیخ پیدا خواهد کرد، بلکه پیش‌بینی می‌کرد کار عاقلانه در اون وضع بیخ پیدا کرده، فرار کردن با زرنگ‌بازی ایرونیه!
چندسال بعد ۸۸ شد، و مدتی بعدتر فهمیدیم عده‌ای دقیقا با پریدن داخل سفارت‌ها پناهندگی گرفتند و رفتند. اون روز طوری از خودم خجالت می‌کشیدم که دلم میخواست یه جراحت فیزیکی میداشتم تا دردش حواسم رو از خجالتی که داشتم پرت کنه. خجالت ازینکه چقدر نمی‌دونستم همه‌چیز چطور کار می‌کنه.
یادتونه می‌گفتند جنگ اوکراین رو «گلوبالیست‌ها» به روسیه «تحمیل» کردند؟
کارخونه‌ای که روسیه راه‌اندازی کرده برای ساخت پهپاد شاهد، داره پهپادی با طرح ایرانی میسازه که قطعاتش چینی هستند، و توسط کارگران آفریقایی مونتاژ میشن.
گلوبالیست اصلی خود این خلافکارها و آدم‌کش‌ها بودند. ولی روسپی‌های رسانه‌ای توعیتر و واتس‌اپ درست وارونه جلوه‌ش دادند برای مخاطبان عام تحصیلکرده که فکر می‌کردند از والدین بیسوادشون خیلی جلوترند.
Anarchonomy
یادتونه می‌گفتند جنگ اوکراین رو «گلوبالیست‌ها» به روسیه «تحمیل» کردند؟ کارخونه‌ای که روسیه راه‌اندازی کرده برای ساخت پهپاد شاهد، داره پهپادی با طرح ایرانی میسازه که قطعاتش چینی هستند، و توسط کارگران آفریقایی مونتاژ میشن. گلوبالیست اصلی خود این خلافکارها و…
در جبهه بغرنجی گیر افتاده‌ایم. از یک طرف با جماعتی طرفیم که دنبال پیشرفته‌تر کردن دولت، و سپس جهانی‌سازی کنترل هستند. از الکترونیکی کردن پول گرفته تا یکسان‌سازی مالیات و مقررات در همه کشورها، که هیچ سوراخی نباشه که بتونی در بری.
و از طرف دیگه با خلافکارهایی که نه ایدئولوژی دارند و نه برنامه، و در راستای بیشتر کردن ملک و املاک و دارایی‌های سخت، زیر سایه بی‌قانونی جنگلی، بی‌مرزی مافیایی رو از گلوبالیسم قرض می‌گیرند، و دریدگی نظامی رو از جهادیسم، و مصادره دست‌رنج دیگران رو از کمونیسم، و آزادی تجارت رو از کاپیتالیسم، و انحصار قبیله‌ای در همون تجارت رو از شوونیسم!
تطبیق‌پذیری با شر یعنی دولت اشرار اعلام کنه یه سری ماشین خارجی ثبت‌نام می‌کنه، تا اون قشر برخورداری که می‌تونند پولش رو پرداخت کنند از رانتش استفاده کنند و بیرون بفروشن و مابه‌التفاوت رو به جیب بزنند، اما استقبال نشه، چون مدل‌هاییه که اختلاف قیمت‌شون با قیمت بیرون اونقدری نیست که راضی‌شون کنه‌. گاهی مردم از عمق شرارت دولت بالاسرشون تعجب می‌کنند، و گاهی دولت از مردمی که پرورانده تعجب می‌کنه. انگار خودت کاری کنی ولع پیدا کنند، و بعد از مدتی خودت از زیادی ولعی که پیدا کرده‌اند شوکه بشی.

اینکه سعی کنی با شر تطبیق پیدا نکنی، که برای بسیاری از ایرانی‌ها دیگه از موضوعیت خارج شده، برای این نیست که به یک انسان ماورایی تبدیل بشی‌. اون کارهای دیگه‌ای لازم داره. تطبیق پیدا نکردن، جلوگیری از بدتر شدنه. چون اونی که تطبیق پیدا می‌کنه، معمولا هم‌سطح چیزی که باش تطبیق پیدا کرده نمیمونه، بلکه ازش بدتر میشه‌.
باید خودتون رو برای زندگی در جامعه‌ای که از زندانبانش بدتر شده، آماده کنید.
مدتی بیکار شده بود، و وقتی دید میشه داماد سرخونه بود دنبال کار نگشت. یکی ازین‌هایی که می‌گفت آخوندها ملعونند چون نون بازوشون رو نمیخورن، با حدیث و روایت یه چیزی بش گفت با این مضمون که پیامبر گفته کسی که کار نمی‌کنه جاش تو بهشت نیست یا همچین چیزی. زیاد نگذشت که خودش داخل همون شغلی که داشت سفارشی رو قبول کرد که مصداق تابلوی کار حرام بود. من که جای خدا نیستم، ولی اگه بودم و قرار بود یکی رو بفرستم بهشت کدوم رو میفرستادم؟ اونی که خرجش رو پدرزنش میداده، یا اونی که با روش حرام پول درآورده؟
مسئله بهشت نیست البته. مسئله عین لیزر بودن فوکوس خدا/طبیعت/روزگار، روی کسیه که فکر می‌کنه تست رو پاس کرده. کافیه لب تر کنه و بگه من پاس کردم، تا همه‌چی دست به دست هم بده تا بش گفته بشه «جدی؟ صبر کن پس».
فلاکت اقتصادی موقعیت تاریکی ساخته، و اشعه های لیزر دارند توی این تاریکی می‌رقصند.
درباره ایلان ماسک: «ماشین‌هایی که میسازه دوست دارم، و موشک‌هاش، و پنل‌های خورشیدیش، و اینترنت ماهواره‌ایش. از سیاست کینه‌توزانه‌ش خوشم نمیاد، و نظریات توطئه‌ش، و جو دادناش».

این احتمالا نظر هشتاد و پنج درصد مردم آمریکاست.
اما متأسفانه متوجه نیستند که این وجهه خوبی براشون نداره. خصوصیات مجموعه شخصیت، از هم تفکیک‌شدنی نیستند. نمیتونی بگی از نقاشی‌های هیتلر خوشم میاد، ولی از آدم‌کشی‌هاش نه! اگه از نقاشی‌هاش خوشت میاد، داری از نقاشی‌های یک آدم‌کش خوشت میاد. هیچ‌کس داخل یک خلاء به یک تابلوی نقاشی نگاه نمی‌کنه. چون ما «ربات سنجش زیبایی» نیستیم. خود تماشای تابلو، یک اَکت محسوب میشه. اَکت «تماشای تابلوهای یک آدم‌کش».
اگه یه کاراکتر پلید از کسی معرفی می‌کنی، فارغ ازین که درسته یا غلط، باید تکلیفی که ایجاد می‌کنه هم بپذیری. و تکلیفت اینه که چیزی ازش نخری، و حداقلش اینه که از کارهاش تعریف نکنی. و اگه میخوای هم تعریف کنی و هم بخری، باید اون نظری که درباره کاراکتر پلیدش داری تو دلت نگه داری.
همیشه بخشی از پروپاگاندا، تخطئه‌ی صداهاییه که اون پروپاگاندا رو زیر سوال میبرند. حتی اگه اون صدا از ته یک روستا بیرون اومده باشه. گروه تروریستی از خودش آمار میده، سپس سازمان ملل همون آمار رو منتشر می‌کنه، سپس وقتی این آمار رو زیر سوال میبری میگه «رد کردن یک سازمان بین‌المللی بدون دلیل محکم، پروپاگانداست». در حالی که تویی که داری ردش می‌کنی به هیچ‌جا وصل نیستی، و یک آدم تنها نمیتونه منبع پروپاگاندا باشه.
این رو هرجایی که یک نیرویی، که معمولا دولته ولی میتونه یک گروه شبه‌نظامی هم باشه، میخواد «انحصار حقیقت» رو داشته باشه، میشه دید. جمهوری اسلامی هم اعدام فله‌ای و رندوم نوجوانان در دهه شصت رو رد می‌کنه. اگه یک پیرزن در ته یک روستا بگه بچه من رو بردید کشتید و برای جسدش پول گرفتید، میگن این حرف خود اون پیرزن نیست، این پروپاگانداست.
Anarchonomy
همیشه بخشی از پروپاگاندا، تخطئه‌ی صداهاییه که اون پروپاگاندا رو زیر سوال میبرند. حتی اگه اون صدا از ته یک روستا بیرون اومده باشه. گروه تروریستی از خودش آمار میده، سپس سازمان ملل همون آمار رو منتشر می‌کنه، سپس وقتی این آمار رو زیر سوال میبری میگه «رد کردن یک…
مورد دوم جدول: اگه تمام بک‌گراند هشتاد سال گذشته رو در نظر نگیری، پروپاگانداست!

اتفاقا اگه بک‌گراند مناقشه فلسطین رو در نظر بگیری، لزوما به این نتیجه نمیرسی که حق با فلسطینی‌هاست. چون با مطالعه اون بک‌گراند میفهمی که بارها و بارها فرصت بوده از طریق مسالمت‌آمیز مسئله حل بشه، اما جنون اسلامی و جنون عربی مانع شده.
اما فارغ ازینکه چه نتیجه‌ای بشه گرفت، مسئله امروز رو در موقعیت امروز بررسی می‌کنند. اگه قرار باشه ما هم همه اتفاقات مرزی بین خودمون و افغانستان رو با بک‌گراند صدسال گذشته بسنجیم، هر افغانی که می‌اومد به این سمت رو باید از درخت آویزان می‌کردیم. نه تنها بخشی از افغانستان جزیی از خاک ما بود، بلکه یک کشور اروپایی باعث شد از دستش بدیم، و اون قسمت جدا شده به جای حفظ پیوندش با ما، به تهدید امنیتی برای ما تبدیل شد و این تهدید تا همین امروز ادامه داشته.
Anarchonomy
همیشه بخشی از پروپاگاندا، تخطئه‌ی صداهاییه که اون پروپاگاندا رو زیر سوال میبرند. حتی اگه اون صدا از ته یک روستا بیرون اومده باشه. گروه تروریستی از خودش آمار میده، سپس سازمان ملل همون آمار رو منتشر می‌کنه، سپس وقتی این آمار رو زیر سوال میبری میگه «رد کردن یک…
سه مورد بعدی جدول مضحک‌ترند:
«اگه بگید آن‌ها پشت بیماران و کودکان سنگر می‌گیرند» پروپاگانداست، چون انسان‌های رو به شکل گله‌ای بی‌نام و نشان در نظر می‌گیره.

استفاده از سپر انسانی یک تاکتیک فیزیکیه. فرقی نداره چطور توصیفش کنی. همچنین در موقعیتی که نیروی مسلط بر مردم، به اون‌ها پاسخگو نیست، هیچ مانعی برای اینکه ازشون به عنوان سپر استفاده کنه نداره. و هرجا مانعی برای شرارت نیست، باید فرض رو بر این گذاشت که داره اتفاق میفته. شواهد، خامه‌ی روی کیک هستند.

«همه فلسطینی‌ها تروریست هستند» پروپاگانداست، چون یه فحش رو به گروهی از مردم نسبت میده.

همه فلسطینی‌ها تروریست نیستند، اما تروریست یک فحش نیست. یک فعالیته، که مشخصات خودش رو داره. و اگه این مشخصات رو در رفتار تعداد زیادی از افراد ببینی، نمیتونی خودت رو به کوری بزنی. کسانی که در انقلاب ۵۷، زن تن‌فروش رو کشیدن تو خیابون و کشتنش و جنازه‌ش رو آتش زدند، «مردم تروریست» بودند‌.

«اگه بگی انفجار رخ داد و نگی کی منفجر کرد» پروپاگانداست.
معمولا انفجار عمدی رو بدون فاعل نمیارن. وقتی فاعل نمیاد که معلوم نیست هدف خود اون انفجار بوده، یا حادثه جانبیش بوده. و این هم به استانداردت در گزارش خبر مربوطه نه به گرایش سیاسیت، و استاندارد هر نشریه میتونه فرق کنه. پروپاگاندا نمیتونه غیرمتمرکز باشه. اگه چیزی غیرمتمرکز بود و هرکس سبکی داشت، هرچیزی میتونه باشه غیر از پروپاگاندا.