اینترنت پر شده از تکنیک. طوری که انگار هرچیزی که پیش نمیره لنگ فنونه. مخصوصا الان که همه خیلی عجله دارند همهچیز پیش بره. برید وضعیت صادق هدایت در اروپا رو مطالعه کنید. تکنیک راضی کردن اون فرد که «بشین درست رو بخون پسر انقدر از همهچی غر نزن، تو همین دیروز از پشت کوه اومدی، و اگه پول دولت نبود باید همون پشت کوه میموندی» چی بود؟ مگه وجود داره چنین تکنیکی؟
سرنخ این تکنیکطلبی اونجاست که فکر میکنند باید همهچیز پیش بره، یا تندتر پیش بره. ولی دنیای واقعی این شکلی نیست. ولی سرنخ اون فکر که همهچیز باید پیش بره به کجا میرسه؟
وقتی مدرسه بودی و یه عده از بچهها بعد از توالت دستشون رو نمیشستن، معلم یا مربی بهداشت انقدر انگشتنماشون میکرد و تذکر میداد و جریمه میکرد که مجبور بشن بشورن. این یه چیزی رو انداخت تو ذهنت که وقتی بقیه به استاندارد ما عمل نمیکنند، میشه مجبورشون کرد که عمل کنند. اما بچه بودی و یه چیزی رو متوجه نبودی. که کلاس درس یک اسکیل کوچک از بیرونه، و اون چیزی که اونجا رخ میده نمیتونه به بیرون تعمیم پیدا کنه. وقتی بزرگ شدی هنوز نمیدونستی اون چیزی که وقتی در زمان بچگی متوجه نبودی چی بوده، بنابراین وقتی سوار مترو شدی و بوی عرق خفهت کرد، ازینکه «به این همه آدم چطور میشه فهموند هرروز دوش بگیرند؟» شوکه شدی، و خودت به خودت جواب دادی که نمیشه، و اگه هم بشه پنجاه سال طول میکشه، و خودت مأیوس شدی ازینکه چیزی پیش بره!
در حالی که قرار نیست خطی پیش بره، و حتی طبق برنامه پیش بره. ممکنه مردم در عرض پنج سال یاد بگیرند که هرروز دوش بگیرند و در این زمینه ژاپنی بشن، و ممکنه بعد از دوره ژاپنی شدن، فرانسوی بشن و مسواک نزنند، و دوباره یک جور دیگه بشن. تو میتونی یه استاندارد رو محکم بگیری، و تبلیغش هم بکنی. اما این فکر که بقیه میپذیرند محصول شناخت از دنیای واقعی نیست. محصول سیستم آموزشیه. اون چیزی که باید بت آموزش داده میشد، «رام کردن دیگران در جهت پسندیده کردن جهان» نبود؛ چیزی که باید بت آموزش داده میشد «محکم بودن در برابر ناپسند بودن جهان» بود. به جای اینکه بت بگن چطور باید کسی که دوش نمیگیرد و مسواک نمیزند را به غلط کردن انداخت، باید بت میگفتن باید چطور با کسی که دوش نمیگیرد و مسواک نمیزند تعامل داشت، و یا تحملش کرد.
این در سطوح بالاتر میرسه به این نالههای متداول که «چرا مردم ماتریالیستند و محاسبه معنوی ندارند؟»، یا «با این همه آدم که به راحتی در برابر دزدها سر خم میکنند باید چه کرد؟».
سرنخ این تکنیکطلبی اونجاست که فکر میکنند باید همهچیز پیش بره، یا تندتر پیش بره. ولی دنیای واقعی این شکلی نیست. ولی سرنخ اون فکر که همهچیز باید پیش بره به کجا میرسه؟
وقتی مدرسه بودی و یه عده از بچهها بعد از توالت دستشون رو نمیشستن، معلم یا مربی بهداشت انقدر انگشتنماشون میکرد و تذکر میداد و جریمه میکرد که مجبور بشن بشورن. این یه چیزی رو انداخت تو ذهنت که وقتی بقیه به استاندارد ما عمل نمیکنند، میشه مجبورشون کرد که عمل کنند. اما بچه بودی و یه چیزی رو متوجه نبودی. که کلاس درس یک اسکیل کوچک از بیرونه، و اون چیزی که اونجا رخ میده نمیتونه به بیرون تعمیم پیدا کنه. وقتی بزرگ شدی هنوز نمیدونستی اون چیزی که وقتی در زمان بچگی متوجه نبودی چی بوده، بنابراین وقتی سوار مترو شدی و بوی عرق خفهت کرد، ازینکه «به این همه آدم چطور میشه فهموند هرروز دوش بگیرند؟» شوکه شدی، و خودت به خودت جواب دادی که نمیشه، و اگه هم بشه پنجاه سال طول میکشه، و خودت مأیوس شدی ازینکه چیزی پیش بره!
در حالی که قرار نیست خطی پیش بره، و حتی طبق برنامه پیش بره. ممکنه مردم در عرض پنج سال یاد بگیرند که هرروز دوش بگیرند و در این زمینه ژاپنی بشن، و ممکنه بعد از دوره ژاپنی شدن، فرانسوی بشن و مسواک نزنند، و دوباره یک جور دیگه بشن. تو میتونی یه استاندارد رو محکم بگیری، و تبلیغش هم بکنی. اما این فکر که بقیه میپذیرند محصول شناخت از دنیای واقعی نیست. محصول سیستم آموزشیه. اون چیزی که باید بت آموزش داده میشد، «رام کردن دیگران در جهت پسندیده کردن جهان» نبود؛ چیزی که باید بت آموزش داده میشد «محکم بودن در برابر ناپسند بودن جهان» بود. به جای اینکه بت بگن چطور باید کسی که دوش نمیگیرد و مسواک نمیزند را به غلط کردن انداخت، باید بت میگفتن باید چطور با کسی که دوش نمیگیرد و مسواک نمیزند تعامل داشت، و یا تحملش کرد.
این در سطوح بالاتر میرسه به این نالههای متداول که «چرا مردم ماتریالیستند و محاسبه معنوی ندارند؟»، یا «با این همه آدم که به راحتی در برابر دزدها سر خم میکنند باید چه کرد؟».
فکر میکنم ما بچههای اوتیستی بیشتر ازون چیزی که خودمون فکر میکنیم روی دنیا تأثیر داریم.
کریستن استوارت اخیرا از صحنههای سکس داخل فیلمها و سریالها انتقاد کرده بود و گفته این صحنهها شبیه سکسی که مردم در دنیای واقعی با هم دارند نیست، برای مردم آرامتر و طولانیتره.
خودش داخل سینماست و نمیدونه موضوع چیه. موضوع شبیهسازی سکس مردم عادی نبوده، که حالا نتیجه بگیری ناموفق بوده. دعوا بین دو طرف دیگهست. تقابل بین کسانیه که فیلم و سریال رو برای سلبریتیهایی که توش بازی میکنند، میبینند، و ما اوتیستیکها. از زاویه دید اونها، خود سکس مهم نیست، بهرهمندی کاراکتر از سکس مهمه. اگه اون بازیگری که بدنش رو میپسندند، سریع و بیدردسر بهرهمند نشه، حیف شده. و فیلمساز میخواد بشون اطمینان بده که، نه، نگران نباشید، حیفش نکردیم. خارج از فیلم هم همینطوره. میبینید که وقتی میفهمند یک بدن خوب هنوز ویرجینه، «حیف» لحاظش میکنند.
ما ولی یک دید دیگه داریم. فیزیک سکس برای ما مضحکه (هرکس که فیزیک سکس رو مضحک میبینه توی تیم ما نیست البته. اونا نیاز به تراپی دارن، و درست میشه). تصاحب کردن و بهرهمند شدن که تو طبیعت وجود داره، برای ما جذابیتی نداره. نه اینکه قشنگ نباشه، اما مغز ما ریسپانسی بش نداره. ما سکس رو در پر شدن یک طرف و خالی شدن طرف دیگه نمیبینیم. ما خودمون رو یک سیاهچاله میخواهیم، که «مجاورت» با ما، طرف مقابل رو محو کنه!
کسی دنبال اون نوع از مجاورت که ما میپسندیم نیست، ولی دعوا با ماست، که نگاهمون گسترش پیدا نکنه. جامعه دنبال خانواده و بچهست، و حق داره.
کریستن استوارت اخیرا از صحنههای سکس داخل فیلمها و سریالها انتقاد کرده بود و گفته این صحنهها شبیه سکسی که مردم در دنیای واقعی با هم دارند نیست، برای مردم آرامتر و طولانیتره.
خودش داخل سینماست و نمیدونه موضوع چیه. موضوع شبیهسازی سکس مردم عادی نبوده، که حالا نتیجه بگیری ناموفق بوده. دعوا بین دو طرف دیگهست. تقابل بین کسانیه که فیلم و سریال رو برای سلبریتیهایی که توش بازی میکنند، میبینند، و ما اوتیستیکها. از زاویه دید اونها، خود سکس مهم نیست، بهرهمندی کاراکتر از سکس مهمه. اگه اون بازیگری که بدنش رو میپسندند، سریع و بیدردسر بهرهمند نشه، حیف شده. و فیلمساز میخواد بشون اطمینان بده که، نه، نگران نباشید، حیفش نکردیم. خارج از فیلم هم همینطوره. میبینید که وقتی میفهمند یک بدن خوب هنوز ویرجینه، «حیف» لحاظش میکنند.
ما ولی یک دید دیگه داریم. فیزیک سکس برای ما مضحکه (هرکس که فیزیک سکس رو مضحک میبینه توی تیم ما نیست البته. اونا نیاز به تراپی دارن، و درست میشه). تصاحب کردن و بهرهمند شدن که تو طبیعت وجود داره، برای ما جذابیتی نداره. نه اینکه قشنگ نباشه، اما مغز ما ریسپانسی بش نداره. ما سکس رو در پر شدن یک طرف و خالی شدن طرف دیگه نمیبینیم. ما خودمون رو یک سیاهچاله میخواهیم، که «مجاورت» با ما، طرف مقابل رو محو کنه!
کسی دنبال اون نوع از مجاورت که ما میپسندیم نیست، ولی دعوا با ماست، که نگاهمون گسترش پیدا نکنه. جامعه دنبال خانواده و بچهست، و حق داره.
روسیه یه دانشمند دیگه خودش رو به زندان محکوم کرد، و این یکی به چهارده سال، که با در نظر گرفتن سن و وضع سلامتیش، نقش اعدام رو داره. اتهام اینه که اطلاعات موشکهای هایپرسونیک رو به آلمانیها فروختن. در حالی که حتی روی خود سلاح هم کار نمیکردن و فقط پژوهش تئوری درباره اشیاء هایپرسونیک داشتند، که اطلاعاتش پابلیکه.
برای خیلیها سخته باور اینکه امنیتیها برای تفریح آدم بکشند، اون هم آدمهایی که به درد کشور میخورند. اما در کشوری که توسط خلافکارها اداره میشه، کاملا محتمله. دستگاه امنیتی میخواد خاطرات دوره شوروی رو زنده کنه، که در لبه تکنولوژی تسلیحاتی بودند، و خارجیها در به در دنبال دانشمندان روس میگشتن تا تخلیه اطلاعاتیشون کنند (جرم این بدبخت هم دقیقا ارائه اطلاعات در یک کنفرانس خارجی بوده). و خریدار هم نازیها هستند.
یعنی ممکنه برای فقط یک نوستالژی آدم بکشند؟ خودت رو برای فضایی که کاملا ممکنه، آماده کن.
برای خیلیها سخته باور اینکه امنیتیها برای تفریح آدم بکشند، اون هم آدمهایی که به درد کشور میخورند. اما در کشوری که توسط خلافکارها اداره میشه، کاملا محتمله. دستگاه امنیتی میخواد خاطرات دوره شوروی رو زنده کنه، که در لبه تکنولوژی تسلیحاتی بودند، و خارجیها در به در دنبال دانشمندان روس میگشتن تا تخلیه اطلاعاتیشون کنند (جرم این بدبخت هم دقیقا ارائه اطلاعات در یک کنفرانس خارجی بوده). و خریدار هم نازیها هستند.
یعنی ممکنه برای فقط یک نوستالژی آدم بکشند؟ خودت رو برای فضایی که کاملا ممکنه، آماده کن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سبک ایرانی «ترانه عاشقانه به مثابه چسناله موزون» به غرب صادر شد.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
اینها حکم نشان دادن بیلاخ به اسراییل رو داره، جدی نگیرید. به رسمیت شناختن فلسطین، یعنی به رسمیت نشناختن مرزهای اسراییل، که یعنی به رسمیت نشناختن دولتش، که یعنی نتانیاهو را بردارید.
اروپا اگه غیر از بیلاخبازی قصد جدی برای ایجاد کشور فلسطینی داره باید اول حکومت آخوندها را ساقط کنه. میانبری وجود نداره. آیا این کار رو میکنه؟ خیر. پس کنسله.
اروپا اگه غیر از بیلاخبازی قصد جدی برای ایجاد کشور فلسطینی داره باید اول حکومت آخوندها را ساقط کنه. میانبری وجود نداره. آیا این کار رو میکنه؟ خیر. پس کنسله.
میفرماید از طلا به عنوان پول استفاده میکردیم چون هنوز یاد نگرفته بودیم نهادهایی مبتنی بر اعتماد متقابل بسازیم، و این مانع حداکثری شدن همکاریهای اقتصادی بود. و حالا که بلدیم، لزومی نداره بریم سراغ بیتکوین، چون بازگشت به طلا و عدم اعتماده!
اینها پیشفرضهای غلطی هستند. طلا پول بود چون شاه تعیین کرده بود پول باشه. چون میتونست فرآیند استخراج و تولید و ضرب و توزیعش رو در انحصار خودش بگیره. و گرنه مردم حاضر بودند در قابلمه رو هم به عنوان پول به رسمیت بشناسند.
وقتی هم طلا کنار رفت، برای این نبود که تونستیم اعتماد نهادی ایجاد کنیم. برای این بود که دولت مدرن، که به عنوان جایگزین شاه انحصار ضرب پول رو داشت، دیگه نمیتونست و نمیخواست با طلا کار کنه، و باز هم مردم تبعیت کردند.
اینها پیشفرضهای غلطی هستند. طلا پول بود چون شاه تعیین کرده بود پول باشه. چون میتونست فرآیند استخراج و تولید و ضرب و توزیعش رو در انحصار خودش بگیره. و گرنه مردم حاضر بودند در قابلمه رو هم به عنوان پول به رسمیت بشناسند.
وقتی هم طلا کنار رفت، برای این نبود که تونستیم اعتماد نهادی ایجاد کنیم. برای این بود که دولت مدرن، که به عنوان جایگزین شاه انحصار ضرب پول رو داشت، دیگه نمیتونست و نمیخواست با طلا کار کنه، و باز هم مردم تبعیت کردند.
Anarchonomy
میفرماید از طلا به عنوان پول استفاده میکردیم چون هنوز یاد نگرفته بودیم نهادهایی مبتنی بر اعتماد متقابل بسازیم، و این مانع حداکثری شدن همکاریهای اقتصادی بود. و حالا که بلدیم، لزومی نداره بریم سراغ بیتکوین، چون بازگشت به طلا و عدم اعتماده! اینها پیشفرضهای…
یک مغلطه دیگه هم در افاضات استاد وجود داره. اگر امروز به نهادی مثل بانک مرکزی اعتماد وجود داره، در واقع اعتماد به خود اون نهاد نیست، بلکه خوشبینی به صحت این فرضه که دولت را توپ تکون نخواهد داد. مردم انقدر خوشبین نیستند که بانکی که امروز توش حساب دارند، فردا صبح هم سرجاش وجود داشته باشه. ولی خوشبینند که دولتشون فردا صبح هم سرجاشه. و این دو خیلی با هم فرق دارند (این حتی در کشورهایی که بانک مرکزی از دولت مستقله هم صادقه. چون همه میدونند اگه کار نهاد مستقل بیخ پیدا کنه، دولت یه کاری خواهد کرد. همونطور که در بحران اقتصادی دولت مانع ورشکستگی بعضیها شد). بنابراین درستترش اینه که بگیم ما توانستیم روی پلتفرم «خوشبینی به استقرار دولت»، نهادهایی را سوار کنیم.
و اما بعد میرسیم به جنبه زبانشناسانه قضیه، و اینکه اصولا «اعتماد» چیست؟ وقتی من به آقای ایکس اعتماد میکنم و میگم این پول رو بگیر و ببر به فلان کشور و تحویل بده به آقای ایگرگ، دارم دقیقا چه کاری انجام میدم؟ آیا دارم رولت روسی انجام میدم با اموال خودم، یا چه؟
معمولا اینجوریه که آقای ایکس رو میشناسم. و این شناخت دو نتیجهگیری میتونه داشته باشه: ۱- آقای ایکس آدمی است که اصولی دارد و اصولش را زیر پا نمیگذارد و یکی از اصولش امانتداری است، و ۲- آقای ایکس از اینکه او را امانتدار بدانم منافعی میبرد و حاضر نخواهد شد بر علیه منافع خود اقدامی کند.
این دو با اینکه دو چیز متفاوتند (یکیش معنویه، و یکیش درباره مادیاته)، هر دو دیتا هستند. یعنی میدانی که اصولی دارد و اصولش چیست، و یا میدانی که از رابطهای که با تو دارد منافعی دارد و منافعش چیست. پس در حال قمار نیستی. در حال استفاده از دیتا هستی. قسمت قماریش برمیگرده به وقتی که دیتات ناقص یا نادرسته. بنابراین در همین سیستم هم در حال وریفای کردن هستی، نه اعتماد. ولی مرجع وریفای کردنت، صرفا دیتای خودته، و این یعنی یک وریفای کامل نیست.
اینکه در مورد بیتکوین گفته میشه «اعتماد نکن، وریفای کن» معنیش این نیست که قبلا هیچ وریفایی انجام نمیشده. معنی اینه که از وریفای ناقص و یکطرفه، به وریفای کامل برسیم. چون هرچقدر هم دیتای من از آقای ایکس زیاد باشه، هیچوقت و هیچوقت نمیتونه به اندازه دیتای بلاکچین موثق باشه.
و اما بعد میرسیم به جنبه زبانشناسانه قضیه، و اینکه اصولا «اعتماد» چیست؟ وقتی من به آقای ایکس اعتماد میکنم و میگم این پول رو بگیر و ببر به فلان کشور و تحویل بده به آقای ایگرگ، دارم دقیقا چه کاری انجام میدم؟ آیا دارم رولت روسی انجام میدم با اموال خودم، یا چه؟
معمولا اینجوریه که آقای ایکس رو میشناسم. و این شناخت دو نتیجهگیری میتونه داشته باشه: ۱- آقای ایکس آدمی است که اصولی دارد و اصولش را زیر پا نمیگذارد و یکی از اصولش امانتداری است، و ۲- آقای ایکس از اینکه او را امانتدار بدانم منافعی میبرد و حاضر نخواهد شد بر علیه منافع خود اقدامی کند.
این دو با اینکه دو چیز متفاوتند (یکیش معنویه، و یکیش درباره مادیاته)، هر دو دیتا هستند. یعنی میدانی که اصولی دارد و اصولش چیست، و یا میدانی که از رابطهای که با تو دارد منافعی دارد و منافعش چیست. پس در حال قمار نیستی. در حال استفاده از دیتا هستی. قسمت قماریش برمیگرده به وقتی که دیتات ناقص یا نادرسته. بنابراین در همین سیستم هم در حال وریفای کردن هستی، نه اعتماد. ولی مرجع وریفای کردنت، صرفا دیتای خودته، و این یعنی یک وریفای کامل نیست.
اینکه در مورد بیتکوین گفته میشه «اعتماد نکن، وریفای کن» معنیش این نیست که قبلا هیچ وریفایی انجام نمیشده. معنی اینه که از وریفای ناقص و یکطرفه، به وریفای کامل برسیم. چون هرچقدر هم دیتای من از آقای ایکس زیاد باشه، هیچوقت و هیچوقت نمیتونه به اندازه دیتای بلاکچین موثق باشه.
پوتین فاز «تصفیه ارتش از مفسدین» برداشته. هرروز دارند یکی رو بازداشت میکنند. از دزد تا رشوهبگیر. جالبه که بیش از یکسال پیش چند تحلیلگر نظامی گفتند اینکه خاکریزهای روسیه سیمخاردار نداره به خاطر این نیست که بلد نیستند خاکریز استاندارد بسازند، برای اینه که یکی داره سیمخاردارها رو میزنه به جیب. و الان یکی از کسانی که گرفتن به همین اتهام گرفتن. که یعنی تمام مدت میدونستن (و سربازان خودشون رو به کشتن دادن) اما فقط الان تصمیم گرفتند اقدام کنند. که یعنی خود دزدی مسئلهشون نیست، بلکه با شخص دزد مشکل پیدا کردهاند.
از ابتدای جنگ، جبهه محل تصادم شقه نظامی با رهبری شویگو از یک طرف، و امنیتیها از طرف دیگه بود. شویگو تونست واگنر، که نماینده امنیتیها هستند، رو بفرسته جایی که آفریقایی نی انداخت، و رهبرشون رو هم تو هوا حذف کنه. و حالا نوبت گوشمالی دادن به شقه نظامی شد.
پوتین خودش رو ماورای همه بقیه دزدها میدونه، بنابراین به جای برنده کردن یکی و بازوندن یکی دیگه، بشون اجازه میده خودشون موقتا غلبههایی نسبت به رقیبشون داشته باشند، تا حاصلجمع این رقابتها، تضعیف همه اونها و تقویت موقعیت خودش باشه.
بنابراین هیچ کدوم این «تحولات»، به معنی «تحول» نیست.
از ابتدای جنگ، جبهه محل تصادم شقه نظامی با رهبری شویگو از یک طرف، و امنیتیها از طرف دیگه بود. شویگو تونست واگنر، که نماینده امنیتیها هستند، رو بفرسته جایی که آفریقایی نی انداخت، و رهبرشون رو هم تو هوا حذف کنه. و حالا نوبت گوشمالی دادن به شقه نظامی شد.
پوتین خودش رو ماورای همه بقیه دزدها میدونه، بنابراین به جای برنده کردن یکی و بازوندن یکی دیگه، بشون اجازه میده خودشون موقتا غلبههایی نسبت به رقیبشون داشته باشند، تا حاصلجمع این رقابتها، تضعیف همه اونها و تقویت موقعیت خودش باشه.
بنابراین هیچ کدوم این «تحولات»، به معنی «تحول» نیست.
اتحادیه اروپا قانون مربوط به هوش مصنوعی رو تصویب کرد و اولین چیزی که از متن قانون به چشم میاد اینه که قانونگذار تحت تأثیر تیترهای خبری، ترندهای شبکههای اجتماعی، و حتی میم بوده! مثلا یه سری حوزههای پرریسک تعریف کرده و بعد دربارهشون مقررات وضع کرده. به عنوان نمونه یکی از حوزهها اینه: بررسی احساسات کارمندان با استفاده از تحلیل هوش مصنوعی از تصاویر دوربین مداربسته! این دقیقا یه ویدئوی وایرال در تیکتاک بود، که نشون میداد میشه تخمین زد کدوم کارمند حالت عصبی داره، و مثلا قرار بود بگه «وای چه آینده دارکی پیش روی ماست»، در حالی که کاربران اهمیتی بش ندادند و خیلی زود از فید همه خارج شد. انگار مردم حس نکردند که خیلی دارکه، ولی قانونگذار باورش شده.
و چون این دغدغهها از یک پنیک حاصل شده، مقررات وضع شده هم دچار تناقضه. مثلا در همین قانون، در کنار اینکه این تحلیل رفتار افراد در جمع رو حوزه پرریسک معرفی کرده، استفاده ازش برای پیشگیری و کنترل پاندمی رو مجاز دونسته! یعنی تشخیص اینکه کی توی جمع عصبانیه، بده، ولی تشخیص اینکه کی خستهست چون مریضه، خوبه! (حالا اگه پیشبینی کنیم خستگی منجر به رفتار عصبی میشه چی؟).
قوانینی که از روی پنیک وضع میشن یا عمر کوتاهی دارند، یا در دراز مدت از خاصیت میفتند. و جالبه که بقیه فکر میکنند اروپا چون زودتر از بقیه چنین چیزی رو تصویب کرده، از بقیه جلوتره!
اون حوزهای که در مورد هوش مصنوعی نیاز به قانونگذاری داشت، و اونی که واقعا جلوتره باید بش بپردازه، حوزه مالکیته. اگه من هوش مصنوعی ساختم که تخصصش طراحی فرمولهای آلیاژهای جدید بود، و اون رو در اختیار یک شرکت قرار دادم، و اونجا یه فرمول جدید ساخته شد و آلیاژی ساخته شد که قبلا وجود نداشته، اختراعش باید به نام کی ثبت بشه؟ و اگه قراره به نام اون شرکت ثبت بشه، من باید با چه مبلغی هوش مصنوعیم رو بشون بفروشم یا اجاره بدم، که متناسب با سود نجومی اونها از فرمولی که بدست آوردن باشه؟ و اگه به اختلاف خوردیم قراره چجوری حل بشه؟
و چون این دغدغهها از یک پنیک حاصل شده، مقررات وضع شده هم دچار تناقضه. مثلا در همین قانون، در کنار اینکه این تحلیل رفتار افراد در جمع رو حوزه پرریسک معرفی کرده، استفاده ازش برای پیشگیری و کنترل پاندمی رو مجاز دونسته! یعنی تشخیص اینکه کی توی جمع عصبانیه، بده، ولی تشخیص اینکه کی خستهست چون مریضه، خوبه! (حالا اگه پیشبینی کنیم خستگی منجر به رفتار عصبی میشه چی؟).
قوانینی که از روی پنیک وضع میشن یا عمر کوتاهی دارند، یا در دراز مدت از خاصیت میفتند. و جالبه که بقیه فکر میکنند اروپا چون زودتر از بقیه چنین چیزی رو تصویب کرده، از بقیه جلوتره!
اون حوزهای که در مورد هوش مصنوعی نیاز به قانونگذاری داشت، و اونی که واقعا جلوتره باید بش بپردازه، حوزه مالکیته. اگه من هوش مصنوعی ساختم که تخصصش طراحی فرمولهای آلیاژهای جدید بود، و اون رو در اختیار یک شرکت قرار دادم، و اونجا یه فرمول جدید ساخته شد و آلیاژی ساخته شد که قبلا وجود نداشته، اختراعش باید به نام کی ثبت بشه؟ و اگه قراره به نام اون شرکت ثبت بشه، من باید با چه مبلغی هوش مصنوعیم رو بشون بفروشم یا اجاره بدم، که متناسب با سود نجومی اونها از فرمولی که بدست آوردن باشه؟ و اگه به اختلاف خوردیم قراره چجوری حل بشه؟
Anarchonomy
اتحادیه اروپا قانون مربوط به هوش مصنوعی رو تصویب کرد و اولین چیزی که از متن قانون به چشم میاد اینه که قانونگذار تحت تأثیر تیترهای خبری، ترندهای شبکههای اجتماعی، و حتی میم بوده! مثلا یه سری حوزههای پرریسک تعریف کرده و بعد دربارهشون مقررات وضع کرده. به عنوان…
دوستان اتوکد رو مثال زدند که امکانات هوش مصنوعی هم داره اخیرا و اجاره سالیانهش دو هزار دلاره، اما کسانی که ازش استفاده میکنند پروژههای چندمیلیون دلاری رو باش انجام میدن، و شرکت اتودسک سهمی ازون پروژهها نمیبره.
اما اتوکد، حتی با امکانات هوش مصنوعی، و حتی با اینکه استفاده ازش یک ضرورت شده، همچنان یک دستیاره، و جای معمار رو نگرفته. یک پزشک هم ممکنه بگه اگه این منشی رو تو مطبم نداشتم نمیدونستم چطور مریضهام رو هندل کنم. که یعنی هم وجود منشی و هم وجود اون منشی خاص، برای کارش یک ضرورته. اما بدون وجود پزشک، منشی نمیتونه کاری برای مریضها انجام بده. اون هوش مصنوعی که فرمولهای جدید بیرون میده، دیگه یک دستیار نیست، خودش نقش پزشک رو داره. و حتی شاید بشه گفت این انسانه که میشه دستیارش. این مسئله حقوقی وقتی جدیتر میشه که کار هوش مصنوعی زمان نجومی برای انسان میخره. مثلا فرمول دارویی رو در عرض ۶ ماه پیدا کنه، که برای مجموعه همه محققان دارویی در سراسر دنیا، با فرض اینکه همهشون روی یک پروژه کار کنند، ۶۰ سال طول میکشید! اونوقت میخواید بگید حق مالکیت چنین چیزی تعلق میگیره به فقط همون یوزری که اجارهش کرده؟
چنین چیزی برای من و همه خیلی مسئلهتر است، تا اینکه با هوش مصنوعی تشخیص بدن که کدوممون تو خیابون مواد تو جیبمون داریم. اتفاقا خوشحالتر خواهم شد اگه از چنین چیزی استفاده کنند، چون هرچقدر هم خطا داشته باشه، قضاوتش از قضاوت پلیسی که چون از تیپ و قیافهم خوشش نمیاد بم گیر میده، بهتر خواهد بود.
اما اتوکد، حتی با امکانات هوش مصنوعی، و حتی با اینکه استفاده ازش یک ضرورت شده، همچنان یک دستیاره، و جای معمار رو نگرفته. یک پزشک هم ممکنه بگه اگه این منشی رو تو مطبم نداشتم نمیدونستم چطور مریضهام رو هندل کنم. که یعنی هم وجود منشی و هم وجود اون منشی خاص، برای کارش یک ضرورته. اما بدون وجود پزشک، منشی نمیتونه کاری برای مریضها انجام بده. اون هوش مصنوعی که فرمولهای جدید بیرون میده، دیگه یک دستیار نیست، خودش نقش پزشک رو داره. و حتی شاید بشه گفت این انسانه که میشه دستیارش. این مسئله حقوقی وقتی جدیتر میشه که کار هوش مصنوعی زمان نجومی برای انسان میخره. مثلا فرمول دارویی رو در عرض ۶ ماه پیدا کنه، که برای مجموعه همه محققان دارویی در سراسر دنیا، با فرض اینکه همهشون روی یک پروژه کار کنند، ۶۰ سال طول میکشید! اونوقت میخواید بگید حق مالکیت چنین چیزی تعلق میگیره به فقط همون یوزری که اجارهش کرده؟
چنین چیزی برای من و همه خیلی مسئلهتر است، تا اینکه با هوش مصنوعی تشخیص بدن که کدوممون تو خیابون مواد تو جیبمون داریم. اتفاقا خوشحالتر خواهم شد اگه از چنین چیزی استفاده کنند، چون هرچقدر هم خطا داشته باشه، قضاوتش از قضاوت پلیسی که چون از تیپ و قیافهم خوشش نمیاد بم گیر میده، بهتر خواهد بود.
وقتی یوگنی پریگوژین رو با موشک زدن، یکی از شیرینترین لحظات بود برای هرکسی که میدونست چه جنایاتی مرتکب شده. ولی پشت این شیرینی وصفناپذیر، یک تلخی هم وجود داشت: جامعه انسانی نتونست نذاره پریگوژین، پریگوژین بشه.
سر راهحلها میشه اختلاف داشت، و وقتی برمبنای راهحلها قانون وضع کرد، به قانونهای مختلف و حتی متضاد رسید. اما این فاجعهبار نخواهد بود اگه هردو قانون باشند. فرض کنید قانون یک کشور این بشه که همه مدارس باید خصوصی باشند، و در یک کشور دیگه قانون این باشه که همه مدارس باید دولتی باشند. با اینکه متضادند، و با اینکه نتیجه مشابه نخواهند داشت و به احتمال زیاد بچهها در یکی ازین دو کشور بیش از بچههای اون کشور دیگه زیان خواهند دید، ولی تا وقتی که قانون واقعا حاکم است، بعیده فاجعه جبرانناپذیر رخ بده. فاجعه جبرانناپذیر وقتی رخ میده که قانونی وجود نداشته باشه.
بزرگترین توهم قرن بیستم این بود که آلترناتیوی برای لیبرالیسم غربی (انگلیسی-آمریکایی) پیدا شده، پس راهحلهاش متفاوته، پس قوانینش هم متفاوته. حالا اسمش رو کمونیسم میذاشتن، یا فاشیسم، یا هرچه. اما در واقعیت هیچ آلترناتیوی پیدا نشده بود، بلکه یه عده میخواستن قانون وجود نداشته باشه. یک قانون در شوروی سابق رو نام ببرید، که با فرمالیسم محض اجرا و اعمال شده باشه. اگه قانون این بود که کسی حق ندارد دو تا ماشین سواری داشته باشد، حتما عدهای بودند که دوتا داشتند، چون آشنا داشتند، یا بلد بودند چطور از ماشین دولت استفاده کنند. اگه قانون این بود که همه سه ساعت در صف بایستند تا کره کوپنی تحویل بگیرند، حتما عدهای بودند که بدون صف بگیرند، و حتما عدهای بودند که کره رو یه جای دیگه تحویل بدن. ازین نباید نتیجه گرفت که «بله خب، همیشه عدهای دغلباز هستند». هیچوقت مسئله عدهای دغلباز نبود. مسئله این بود که همه میخواستن قانون حکمفرما نباشد، تا شاید یه جا بتونند هرجور که دلشون خواست عمل کنند. اون یک جا میتونست هرجایی باشه، و میتونست رندوم باشه. کسی که یک ماشین سواری هم گیرش نیومده بود، شاید سه برابر بقیه کره گیرش میاومد، و کسی که تو هر دوی اینها ته صف بود شاید میتونست پسرش رو جایی ثبتنام کنه که بقیه نمیتونستن.
وقتی قانون نیست، یا حکمفرما نیست، همه و یا حداقل اونهایی که ضعیفند، به بدترین نسخه خودشون تبدیل میشن. اوباش روس که امروز دنبال «نظم جدید جهانی» هستند، منظورشون جهانی بدون قانونه، تا بتونند هرکاری که خواستن بکنند، از جمله کشورگشایی، از جمله غارت، از جمله عرفی کردن فساد. ولی خود اینها به اینی که هستند تبدیل شدهاند چون تو محیطی بزرگ شدن که قانون وجود نداشته یا حکمفرما نبوده. به عبارت دیگه، چون کسی نبوده که جلوی ستیز با حکمرانی قانون رو بگیره، اینها به بدترین نسخه ممکن از خودشون تبدیل شدند.
جزغاله شدن پریگوژین خوشحالکننده بود، اما ازینکه تونستن جزغالهش کنند و یه آب هم روش بخورند باید ترسید. چون یه سری بچه دارند تو محیطی بزرگ میشن که میشه یکی رو تو هوا جزغاله کرد و هیچچیزی مانعش نشه و هیچ هزینهای براش ایجاد نشه. و این یعنی قراره این بچهها به بدترین نسخه خودشون تبدیل بشن.
سر راهحلها میشه اختلاف داشت، و وقتی برمبنای راهحلها قانون وضع کرد، به قانونهای مختلف و حتی متضاد رسید. اما این فاجعهبار نخواهد بود اگه هردو قانون باشند. فرض کنید قانون یک کشور این بشه که همه مدارس باید خصوصی باشند، و در یک کشور دیگه قانون این باشه که همه مدارس باید دولتی باشند. با اینکه متضادند، و با اینکه نتیجه مشابه نخواهند داشت و به احتمال زیاد بچهها در یکی ازین دو کشور بیش از بچههای اون کشور دیگه زیان خواهند دید، ولی تا وقتی که قانون واقعا حاکم است، بعیده فاجعه جبرانناپذیر رخ بده. فاجعه جبرانناپذیر وقتی رخ میده که قانونی وجود نداشته باشه.
بزرگترین توهم قرن بیستم این بود که آلترناتیوی برای لیبرالیسم غربی (انگلیسی-آمریکایی) پیدا شده، پس راهحلهاش متفاوته، پس قوانینش هم متفاوته. حالا اسمش رو کمونیسم میذاشتن، یا فاشیسم، یا هرچه. اما در واقعیت هیچ آلترناتیوی پیدا نشده بود، بلکه یه عده میخواستن قانون وجود نداشته باشه. یک قانون در شوروی سابق رو نام ببرید، که با فرمالیسم محض اجرا و اعمال شده باشه. اگه قانون این بود که کسی حق ندارد دو تا ماشین سواری داشته باشد، حتما عدهای بودند که دوتا داشتند، چون آشنا داشتند، یا بلد بودند چطور از ماشین دولت استفاده کنند. اگه قانون این بود که همه سه ساعت در صف بایستند تا کره کوپنی تحویل بگیرند، حتما عدهای بودند که بدون صف بگیرند، و حتما عدهای بودند که کره رو یه جای دیگه تحویل بدن. ازین نباید نتیجه گرفت که «بله خب، همیشه عدهای دغلباز هستند». هیچوقت مسئله عدهای دغلباز نبود. مسئله این بود که همه میخواستن قانون حکمفرما نباشد، تا شاید یه جا بتونند هرجور که دلشون خواست عمل کنند. اون یک جا میتونست هرجایی باشه، و میتونست رندوم باشه. کسی که یک ماشین سواری هم گیرش نیومده بود، شاید سه برابر بقیه کره گیرش میاومد، و کسی که تو هر دوی اینها ته صف بود شاید میتونست پسرش رو جایی ثبتنام کنه که بقیه نمیتونستن.
وقتی قانون نیست، یا حکمفرما نیست، همه و یا حداقل اونهایی که ضعیفند، به بدترین نسخه خودشون تبدیل میشن. اوباش روس که امروز دنبال «نظم جدید جهانی» هستند، منظورشون جهانی بدون قانونه، تا بتونند هرکاری که خواستن بکنند، از جمله کشورگشایی، از جمله غارت، از جمله عرفی کردن فساد. ولی خود اینها به اینی که هستند تبدیل شدهاند چون تو محیطی بزرگ شدن که قانون وجود نداشته یا حکمفرما نبوده. به عبارت دیگه، چون کسی نبوده که جلوی ستیز با حکمرانی قانون رو بگیره، اینها به بدترین نسخه ممکن از خودشون تبدیل شدند.
جزغاله شدن پریگوژین خوشحالکننده بود، اما ازینکه تونستن جزغالهش کنند و یه آب هم روش بخورند باید ترسید. چون یه سری بچه دارند تو محیطی بزرگ میشن که میشه یکی رو تو هوا جزغاله کرد و هیچچیزی مانعش نشه و هیچ هزینهای براش ایجاد نشه. و این یعنی قراره این بچهها به بدترین نسخه خودشون تبدیل بشن.
Anarchonomy
وقتی یوگنی پریگوژین رو با موشک زدن، یکی از شیرینترین لحظات بود برای هرکسی که میدونست چه جنایاتی مرتکب شده. ولی پشت این شیرینی وصفناپذیر، یک تلخی هم وجود داشت: جامعه انسانی نتونست نذاره پریگوژین، پریگوژین بشه. سر راهحلها میشه اختلاف داشت، و وقتی برمبنای…
تو دادگاه بینالمللی قاضیای که حکم علیه اسراییل رو میخونه، لبنانیه، که همین الان کشورش در حال جنگ با اسراییله. تو یه پرونده چاقوکشی ساده اگه یکی از طرفین پسرعموی رفیق باجناق قاضی باشه، اون پرونده رو میگیرن میدن به یک قاضی دیگه. ولی تو سیرکهایی که علیه اسراییل اجرا میکنند این چیزها اهمیتی نداره.
طبعا اسراییل هم به سیرک اهمیتی نخواهد داد، ولی اونی که به ضررشه ما هستیم. اگه کوچکترین امیدی داشتید که آخوندهای فاشیست رو به دست این دادگاه بسپارید یک روزی، باید فراموشش کنید. چون محکوم شدن توسط این دادگاه نه تنها اون نتیجهای که مدنظره رو برآورده نخواهد کرد، بلکه ممکنه یه اعتباری هم به محکوم بده. و روسها با علم به این قضیه، خر ذوقند. همین الان دارن میگن «پوتین رو همین دلقکها محکوم کرده بودند، آره؟». چون بیاعتباری نهادی بینالمللی که مثلا مسئول این بوده که اجازه نده در جهان هرکس هرکاری خواست بکنه رو یک پیروزی برای خودشون و کسانی که مصمم هستند هرکاری دلشون خواست بکنند، میبینند. و این از شخص پوتین هم فراتر میره، و شکست خود لیبرالیسم غربی حسابش میکنند. چون قانونمدار بودن جهان جزء اصول لیبرالیسم حساب میشه. البته مسئله این نیست که روس جماعت لیبرالیسم رو میفهمید و بعد انقدر مشتاق شکست خوردنشه. برخلاف کسانی که درباره این چیزها مینویسند فکر میکنم اینها هیچوقت نفهمیدن و نخواستن بفهمند که لیبرالیسم چیست. فقط دیدند کشور لیبرال (انگلیس، یا فرانسه، یا آمریکا) قانون مد نظر خودش رو به دنیا تحمیل کرد، و احساس باخت کردند. حس باختی که به باختهای قبلیشون در دو قرن اخیر اضافه شد.
اما خود این برداشتها ازون کشور لیبرال، خروجی ذهن آدمهای استبدادزدهست. آمریکا از روز اول تأسیسش دنبال انزواگرایی بود. بنیانگذاران آمریکا، جهان خارج از سرزمین خودشون رو بربرستان میدیدند و بنابراین ضروری میدیدند قانون و حدود رو طوری تنظیم کنند که آزادیهای داخل از وحوش بیرون مصون بمونه. دخالتهای آمریکا در جاهای دیگه دنیا، یا از روی پاسخ متقابل بوده (مثل حمله به پرل هاربر) یا یک نوع اشانتیون اقتصادی (مثل گاوبندی با اعراب نفتفروش). حتی وقتی میگفتند دنبال جلوگیری از گسترش کمونیسم در جهان هستند، و به خاطرش تا ویتنام و کره رفتند، هدف اصلی دولت وقت مهار نظامی روسها بود.
همین الان هم فکر نمیکنم برای جامعه آمریکا مهم باشه اگه کل دنیا به بربرستان تبدیل بشه. چون باز هم براشون یک «خبر» نخواهد بود. تو قانون اساسیشون تلویحا این خبر بشون رسانده شده، و اولد نیوز حساب میشه.
طبعا اسراییل هم به سیرک اهمیتی نخواهد داد، ولی اونی که به ضررشه ما هستیم. اگه کوچکترین امیدی داشتید که آخوندهای فاشیست رو به دست این دادگاه بسپارید یک روزی، باید فراموشش کنید. چون محکوم شدن توسط این دادگاه نه تنها اون نتیجهای که مدنظره رو برآورده نخواهد کرد، بلکه ممکنه یه اعتباری هم به محکوم بده. و روسها با علم به این قضیه، خر ذوقند. همین الان دارن میگن «پوتین رو همین دلقکها محکوم کرده بودند، آره؟». چون بیاعتباری نهادی بینالمللی که مثلا مسئول این بوده که اجازه نده در جهان هرکس هرکاری خواست بکنه رو یک پیروزی برای خودشون و کسانی که مصمم هستند هرکاری دلشون خواست بکنند، میبینند. و این از شخص پوتین هم فراتر میره، و شکست خود لیبرالیسم غربی حسابش میکنند. چون قانونمدار بودن جهان جزء اصول لیبرالیسم حساب میشه. البته مسئله این نیست که روس جماعت لیبرالیسم رو میفهمید و بعد انقدر مشتاق شکست خوردنشه. برخلاف کسانی که درباره این چیزها مینویسند فکر میکنم اینها هیچوقت نفهمیدن و نخواستن بفهمند که لیبرالیسم چیست. فقط دیدند کشور لیبرال (انگلیس، یا فرانسه، یا آمریکا) قانون مد نظر خودش رو به دنیا تحمیل کرد، و احساس باخت کردند. حس باختی که به باختهای قبلیشون در دو قرن اخیر اضافه شد.
اما خود این برداشتها ازون کشور لیبرال، خروجی ذهن آدمهای استبدادزدهست. آمریکا از روز اول تأسیسش دنبال انزواگرایی بود. بنیانگذاران آمریکا، جهان خارج از سرزمین خودشون رو بربرستان میدیدند و بنابراین ضروری میدیدند قانون و حدود رو طوری تنظیم کنند که آزادیهای داخل از وحوش بیرون مصون بمونه. دخالتهای آمریکا در جاهای دیگه دنیا، یا از روی پاسخ متقابل بوده (مثل حمله به پرل هاربر) یا یک نوع اشانتیون اقتصادی (مثل گاوبندی با اعراب نفتفروش). حتی وقتی میگفتند دنبال جلوگیری از گسترش کمونیسم در جهان هستند، و به خاطرش تا ویتنام و کره رفتند، هدف اصلی دولت وقت مهار نظامی روسها بود.
همین الان هم فکر نمیکنم برای جامعه آمریکا مهم باشه اگه کل دنیا به بربرستان تبدیل بشه. چون باز هم براشون یک «خبر» نخواهد بود. تو قانون اساسیشون تلویحا این خبر بشون رسانده شده، و اولد نیوز حساب میشه.
دیوارهای زشت اطراف شهر یکی از سوژههای متمایزکننده اینجا، با هرجای مرتبی در دنیاست. چون کیلومترها دیوار هست که روشون با فونتهای بزرگ نوشته شده «آرماتور داوود» و شماره تلفن موبایل همون داوود زیرش، یا «باتریسازی حسین جباری»، یا «گوسفند زنده» یا «داربست حمید سرابی». که عملا هیچکدوم بازاریابی منجر به نتیجه هم نیستند. ولی اگه ناظران گذری میدونستند در چه وضع اقتصادی هستیم ازش تعجب نمیکردند. وقتی تنوع اقتصاد به شدت پایینه، فرصت شغلی به شدت محدوده، و خلاصه شده در چند حرفه با دستمزد پایین، که آدمهای زیادی جمع شدن در اون چند حرفه و سر همون دستمزد پایین با هم رقابت دارند، و سواد بالایی هم ندارند، کاملا طبیعیه که روی در و دیوار بنویسند «من هم هستم»، فارغ ازینکه نتیجه داشته باشه یا نداشته باشه. نه شهرداری میتونه این تصویر رو تغییر بده نه مردم. تا وقتی وضع اقتصاد انقدر زشته، زشتی دیوارها هم باقی خواهد ماند.
اما یه واقعیت دیگهای درباره همون دیوارها هست که ربطی به اقتصاد نداره: نود درصدشون بد چیده شدهاند! خیلیهاشون کجند، و با ضعیفترین زلزله ممکنه بریزند. قدیمیترها بین آجرها ملاتی باقی نمونده و هیچکس اهمیت نمیده، و حتی اونهایی که جدیدترند حتی یک ردیف بلوک منظم نمیشه پیدا کرد. جاهایی که ریخته یا باز شده، با نخاله پر شده یا با تعداد ناکافی آجر یا بلوک پر شده، که انگار قبلا راکت جنگی بش خورده. یه جاهایی سیمان خورده و صافه، و یه جاهایی نیست. مطلقا هیچکس برای سیمانکاری سطح، شبکه توری استفاده نمیکنه که بعدا ترک نخوره. اگه کسی صاف کرده باشه، رنگ نکرده، و اگه کسی رنگ زده حداقل رنگ ممکن رو زده، یا بعدا تجدیدش نکرده.
اینکه جامعهای که نمیتونه درست دیوار بسازه و سپس درست ازش مراقبت کنه، چون همین کارش هم علم و عُرضه می خواد، نباید در هیچچیزی قمپز در کنه، یک موضوع و بحث دیگهست. اما این فراتر از حتی بیسوادی و ناتوانی و بیبضاعت بودنه. از فقط وضع دیوارهای کشور میشه فهمید که این مردم مشکل فلسفی دارند. چون فلسفهای که الان حاکمه بین اونها، داره منش «ولش کن، خوبه همینجوری» رو موجه میکنه. و این دقیقا منش کمبها کردن زندگیه. برای کسی که زندگی خیلی مهمه، درست درآوردن یک دیوار، و تمیز درآوردنش، و تمیز نگه داشتنش، یک کار لاکشری نیست، یک ضرورته، به اندازه آب دادن به گلها، و غذا دادن به سگ. قطعا فلسفه تعیینکنندهست که یک ژاپنی که یک کاسه سفالی میسازه، بر این اعتقاده که وقتی ساخته شد دارای روح خواهد بود، و کاسه بدون روح نداریم، پس باید مراقب باشم دارم چیکار میکنم؛ و یک ایرانی امروزی مصنوعات رو به شکل زوائد بیاهمیت میبینه که هیچفرقی نداره ده دقیقه براش وقت گذاشته بشه یا ده ساعت، بنابراین فقط ده دقیقه وقت میذاره. و همزمان در این توهمه که خیلی معنویگراست و مردم شرق و غرب عالم در مادیات غرق شدهاند!
اما یه واقعیت دیگهای درباره همون دیوارها هست که ربطی به اقتصاد نداره: نود درصدشون بد چیده شدهاند! خیلیهاشون کجند، و با ضعیفترین زلزله ممکنه بریزند. قدیمیترها بین آجرها ملاتی باقی نمونده و هیچکس اهمیت نمیده، و حتی اونهایی که جدیدترند حتی یک ردیف بلوک منظم نمیشه پیدا کرد. جاهایی که ریخته یا باز شده، با نخاله پر شده یا با تعداد ناکافی آجر یا بلوک پر شده، که انگار قبلا راکت جنگی بش خورده. یه جاهایی سیمان خورده و صافه، و یه جاهایی نیست. مطلقا هیچکس برای سیمانکاری سطح، شبکه توری استفاده نمیکنه که بعدا ترک نخوره. اگه کسی صاف کرده باشه، رنگ نکرده، و اگه کسی رنگ زده حداقل رنگ ممکن رو زده، یا بعدا تجدیدش نکرده.
اینکه جامعهای که نمیتونه درست دیوار بسازه و سپس درست ازش مراقبت کنه، چون همین کارش هم علم و عُرضه می خواد، نباید در هیچچیزی قمپز در کنه، یک موضوع و بحث دیگهست. اما این فراتر از حتی بیسوادی و ناتوانی و بیبضاعت بودنه. از فقط وضع دیوارهای کشور میشه فهمید که این مردم مشکل فلسفی دارند. چون فلسفهای که الان حاکمه بین اونها، داره منش «ولش کن، خوبه همینجوری» رو موجه میکنه. و این دقیقا منش کمبها کردن زندگیه. برای کسی که زندگی خیلی مهمه، درست درآوردن یک دیوار، و تمیز درآوردنش، و تمیز نگه داشتنش، یک کار لاکشری نیست، یک ضرورته، به اندازه آب دادن به گلها، و غذا دادن به سگ. قطعا فلسفه تعیینکنندهست که یک ژاپنی که یک کاسه سفالی میسازه، بر این اعتقاده که وقتی ساخته شد دارای روح خواهد بود، و کاسه بدون روح نداریم، پس باید مراقب باشم دارم چیکار میکنم؛ و یک ایرانی امروزی مصنوعات رو به شکل زوائد بیاهمیت میبینه که هیچفرقی نداره ده دقیقه براش وقت گذاشته بشه یا ده ساعت، بنابراین فقط ده دقیقه وقت میذاره. و همزمان در این توهمه که خیلی معنویگراست و مردم شرق و غرب عالم در مادیات غرق شدهاند!
کسی که از ایران به آمریکا رفته، و اونجا یک فعالیت خیریه راه انداخته و درآمد فروش چیزهایی که با دست ساخته رو به فلسطین اهدا میکنه، و کار مشابهی برای ایران انجام نداده، از نظر شما خائن به وطن به حساب میاد؟
Final Results
64%
بله
36%
نه
Anarchonomy
کسی که از ایران به آمریکا رفته، و اونجا یک فعالیت خیریه راه انداخته و درآمد فروش چیزهایی که با دست ساخته رو به فلسطین اهدا میکنه، و کار مشابهی برای ایران انجام نداده، از نظر شما خائن به وطن به حساب میاد؟
خیانت وقتی معنا پیدا میکنه که تعهدی وجود داشته باشه، و سپس شکسته بشه. و تعهد فقط به آدمها معنی داره. نه به درخت، به دریاچه، رشتهکوه، و پل تاریخی. کسی که با اسهال کودکان غزه بیشتر ناراحت میشه، و بش انگیزه میده که مجانی کار کنه، تا با کشیده شدن دندون کودکان ایرانی که والدینشون پول ترمیمش رو ندارند، کلا عضوی از جمع ما نیست، که بعد بخواد تعهدی نسبت به ما داشته باشه، که بعد اون رو بشکنه یا نشکنه. اون به شهروندان کالیفرنیا متعهده، که به ارزشهاشون احترام بذاره، و با جو عمومیشون همراهی کنه. وقتی اینجا هم بود لابد خودش رو ایزوله کرده بوده از بقیه ایران، و حرف و حدیثهای همون کالیفرنیا رو دنبال میکرده.
اینکه میگن نباید کسی رو قضاوت کرد، چرند محضه. اگه قبول داشته باشی که خیر و شر وجود داره، «باید» قضاوت هم بکنی. و قضاوت من اینه که اینها فریب خانوادهشون رو خوردند. خانواده بشون تلقین میکرد که شکل ما بهتر از شکل این کشوره. بنابراین از شکل و شمایل این مملکت فرار کردند، بدون اینکه بهتر از بقیه مردم باشند.
آدم فاضل هم خودش رو منزه میکنه از عوام جاهل، و اگه ضروری بود شاید ازشون فرار هم بکنه. اما هر جدا شدن و هر فراری از روی فاضل بودن نیست.
اینکه میگن نباید کسی رو قضاوت کرد، چرند محضه. اگه قبول داشته باشی که خیر و شر وجود داره، «باید» قضاوت هم بکنی. و قضاوت من اینه که اینها فریب خانوادهشون رو خوردند. خانواده بشون تلقین میکرد که شکل ما بهتر از شکل این کشوره. بنابراین از شکل و شمایل این مملکت فرار کردند، بدون اینکه بهتر از بقیه مردم باشند.
آدم فاضل هم خودش رو منزه میکنه از عوام جاهل، و اگه ضروری بود شاید ازشون فرار هم بکنه. اما هر جدا شدن و هر فراری از روی فاضل بودن نیست.
اکانت مجله کمونیستی ژاکوبین دوباره نالیده ازینکه کارگران والمارت کم حقوق میگیرند و بیچارهاند و ای وای. کامیونیتی نوت خورده زیرش که تو والمارت دارند ساعتی ۱۷ دلار و پنجاه سنت میگیرن، و ژاکوبین به نویسندههاش هفت سنت برای هر کلمه میده، که یعنی طرف باید ساعتی ۲۵۰ کلمه بنویسه بدون توقف تا تازه برسه به کارگر والمارت. یعنی فارغ از ارزش محتوا، نویسنده ژاکوبین باید در طول روز به همون اندازه که من تو کانالم پست میذارم، مقاله تولید کنه، تا تازه دستمزد یک کارگر والمارت رو بش بدن!
حالا خود این توعیت رو کی تنظیم کرده؟ طبعا یکی ازون نویسندهها! یعنی شغلش نالیدن بابت وضع معیشت کسانیه که وضع معیشتشون از خودش بهتره! چون غر زدن به سرمایهداری دیگه معنا و مفهوم سابق خودش رو از دست داده و به یک حرفه تبدیل شده. هرچند که حرفه کمدرآمدی باشه.
حالا خود این توعیت رو کی تنظیم کرده؟ طبعا یکی ازون نویسندهها! یعنی شغلش نالیدن بابت وضع معیشت کسانیه که وضع معیشتشون از خودش بهتره! چون غر زدن به سرمایهداری دیگه معنا و مفهوم سابق خودش رو از دست داده و به یک حرفه تبدیل شده. هرچند که حرفه کمدرآمدی باشه.
یه زمانی مرجع شیعه اینجوری بود که به زن شلوار کوتاه دهاتی که اومده بود زیارت امام شیعه گیر میداد، و شب تو خواب همون امام شیعه رو میدید که بش تشر میزنه که چرا به زائر من گفتی بالا چشمت ابرو هست، و فرداش میرفت آویزان ضریح میشد و میگفت غلط کردم. در بین خوابهای ادعایی آخوند، تنها مورد صادقانهش همین خوابها بودند، چون واقعی بودند. شدت سرکوفتی که به خودشون میزدند به حدی بود که مغزشون راه حلی برای خلاصی پیدا میکرد، و تصویر امام گلهمند ترسیم میکرد. تجربه خواب پراسترسی میساخت، اما در عوض از فردا راحت میشد. گاهی حتی اینکه مانع ورود سگ به حرم شده هم روحش رو آزار میداد، و اینم از تناقضات مضحک روحانی شیعی بود، که اصرار داشت سگ نجسه، اما ممکن بود خودش رو پستتر از سگ نجس زائر ببینه! چون دقیقا این حرم بود که همه استانداردهاش رو تغییر میداد. اون سگ تا داخل حرم بود، در امان بود، اما به محض اینکه میرفت بیرون میشد نجس. زن شلوار کوتاه، تا زمانی که در حرم بود «شاید نظرکرده الهی باشد» بود، اما به محض اینکه میرفت بیرون میشد «بدکاره». یعنی رواداری رو بلد بودند، ولی نمیخواستند جاری بشه. مهربانی رو بلد بودند، اما نمی خواستند دائمی باشه. تواضع رو بلد بودند، اما نمیخواستند در برابر همه باشه.
خودشون نمیفهمیدند که این یک تله بود. اگه من بخوام تو دردسر بندازمت، بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که کاری کنم ردی از کارهات باقی بذاری، که نتونی انکار کنی. اگه جای ابلیس بودم کاری میکردم یه جا، مرتکب تواضع، مهربانی، عطوفت، رواداری، بشی، که ثابت بشه بلد بودی، و با اینکه بلد بودی انجامش ندادی. تا رد اونجوری بودنت باقی بمونه، که نتونی انکار کنی.
الان از روی توتالیتریسم سیریناپذیرشون میگن «کل ایران حرم است»، و من باور میکنم. همه جا به تله تبدیل شده. و برنامه اینه که هیچکس حواسش نباشه.
خودشون نمیفهمیدند که این یک تله بود. اگه من بخوام تو دردسر بندازمت، بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که کاری کنم ردی از کارهات باقی بذاری، که نتونی انکار کنی. اگه جای ابلیس بودم کاری میکردم یه جا، مرتکب تواضع، مهربانی، عطوفت، رواداری، بشی، که ثابت بشه بلد بودی، و با اینکه بلد بودی انجامش ندادی. تا رد اونجوری بودنت باقی بمونه، که نتونی انکار کنی.
الان از روی توتالیتریسم سیریناپذیرشون میگن «کل ایران حرم است»، و من باور میکنم. همه جا به تله تبدیل شده. و برنامه اینه که هیچکس حواسش نباشه.
Anarchonomy
آمریکاییها میتونند در عرض چند روز جایی که هیچچی نیست اسکله بزنند تا به اندازه روزی صد و پنجاه تریلی بار تخلیه بشه. اینکه این کار رو برای فلسطینیها میکنند اما برای ما نخواهند کرد و همین باید تکلیف ما رو درباره آینده ایران روشن کنه، جداست ازینکه این هم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه مشکل اینه که توان لجستیکی آمریکا میفته دست وزارت خارجه آمریکا (همونی که مرگ جلاد رو تسلیت میگه)، و نتیجه میشه غرق شدن پروژههایی که اکتیویستها پیگیرش هستند. مورد قبلیش هم «کمک به زنان افغانستان» بود.
Anarchonomy
همیشه مشکل اینه که توان لجستیکی آمریکا میفته دست وزارت خارجه آمریکا (همونی که مرگ جلاد رو تسلیت میگه)، و نتیجه میشه غرق شدن پروژههایی که اکتیویستها پیگیرش هستند. مورد قبلیش هم «کمک به زنان افغانستان» بود.
دلیل گدا موندن این مردم (که خودت هم جزئشونی) همینه که نمیدونند دنیا چطور کار میکنه. و لجستیک یه بخش مهم از طرز کارشه.
به رسمیت شناختن «وزارت بهداشت» حماس توسط سازمانهای بینالمللی، که هر عددی به عنوان تلفات اعلام کرد رو به عنوان «آمار» در اختیار مخاطب جهانی قرار بدن، دنباله همون رویهای است که از خیلی وقت پیش «وزارت اقتصاد» داعش شیعه رو به رسمیت شناخته بودند، که در نتیجه اون درست در وخیمترین دوره اقتصادی تاریخ معاصر ایران بیان به مردم ایران بگن هم از فقر بیرون اومدید هم مصرفتون بالاتر رفته!
Anarchonomy
به رسمیت شناختن «وزارت بهداشت» حماس توسط سازمانهای بینالمللی، که هر عددی به عنوان تلفات اعلام کرد رو به عنوان «آمار» در اختیار مخاطب جهانی قرار بدن، دنباله همون رویهای است که از خیلی وقت پیش «وزارت اقتصاد» داعش شیعه رو به رسمیت شناخته بودند، که در نتیجه…
سازمان ملل یه شاخص داره برای امتیازدهی به کشورها به نام HDI (که همین هم ابداع یه پاکستانی بود!) درباره امید به زندگی، درآمد سرانه، دسترسی به آب آشامیدنی، درصدی از زنان که موقع زایمان فوت میکنند، و این چیزها. زمان خاتمی بود و داکیومنت سالانهش اومد و تو یکی از موضوعات رشد خوبی داشتیم. همون رو ایمیل زدم به کسی که کارمند اداره مرتبط با اون موضوع بود و گفتم خدا قوت پهلوان. گفت ممنونم، ولی عدد واقعی یکم کمتر ازونه. گفتم از کجا میدونی؟ گفت اون جدول برمبنای یه گزارشه، و اون گزارش رو خودم نوشتم!