Anarchonomy
47K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
کانالم رو برای باکره‌ها نفرستید. من دنبال جذب حداکثری نیستم، شما هم نباشید. ریسمان الهی رو باید سفت چسبید، و هرچی آدمای بیشتری بش چسبیده باشن، بهتر. اما اگه نچسبیدن هم نباید ولش کرد. وقتی حضرت می‌گفت اگه تمام دنیا هم جلوم قرار بگیره خیالم نیست، از رو سایکوپتی نبود. اتفاقا مردم رو دوست داشت. از رو سفت چسبیدن به نخ بود.
روح اون دوستت هم شاد.
فقر خاصی دارند که باش همه‌چیز رو توجیه می‌کنند. فقر خاصی دارند که باید همواره بش باج بدیم. فقر خاصی دارند که باش تا دل جهنم میرن، اما بهشت رو پاداش خودشون می‌دونند.
وقتی به جلادها رأی میدن، و میگیم ندید، میگن این‌ها فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به کباب نماینده نگاه می‌کنه.
وقتی با ساچمه رفقامون رو کور می‌کنند، و میگیم این‌ها خود اشرارند، میگن فقیرند، و آدم فقر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به شبی پونصدتومن بسیج نگاه می‌‌کنه.
وقتی گله‌وار خودشون رو داخل حامیان یک تروریست قرار میدن، و میگیم نرید، میگن فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به ایستگاه نذری نگاه می‌کنه.

جواب «نه» است. گاهی به فقیر هم باید گفت نه. و نه گفتن به شر، شامل این نه هم میشه. ما برای مصیبت کسانی که درست و غلط براشون مهم نیست، هیچ اشکی نداریم. هرچقدر که مایلند سر و صدا کنند.
Melancholia
TrucitatE
«مرد محترمی بود» داستانی نیست که بخوای براش درگیر مشقت‌های زندگی باشی‌. فکر دیگه‌ای برای خودت بکن.. و سریع باش.
تو ادبیات از واژه نقاب زیاد استفاده می‌کنند. تو کاریکاتور، هزاران اثر با محوریت این واژه طراحی شده. تو سینما، به شکل‌های مختلف روی داستان‌هایی کار می‌کنند که قهرمان یا ضدقهرمان، چیزی غیر ازونی که هست رو به دیگران نشون میده.
اما حالت دیگه‌ای هست که کمتر بش پرداخته شده، چون لایه‌برداری ازش خیلی سخت‌تره. و اون دفن شدن زیر پلاک‌هاست. مثل اون پلاک ان‌یکادی که وقتی نوزاد بودی به لباست سنجاق کردند. ولی اون نماد فیزیکیش بود. داستان خیلی مفصل‌تر بود. اینکه از چی باید ناراحت بشی، یه پلاکه، که بت سنجاق شده. و اینکه چی باید بت حس موفقیت بده، و چی باید بت حس شکست بده، و چی باید ناراحتت کنه، و چی باید خوشحالت کنه، و چی باید بترسوندت، و چی باید آرومت کنه، و چی باید برات احترام بخره، و چی باید برات جذابیت بخره. تا جایی که یه روز مثل کجاوه‌ای میشی که صدها پلاک بش سنجاق شده و دیگه توش دیده نمیشه، که خودت هم نمیدونی داری کجا میری. فقط می‌دونی که رو دوش جامعه‌ای‌. این دیگه نقاب نیست. وزن پلاک‌ها وزنت رو تشکیل داده‌.. و ممکنه اگه ازت جدا بشه، هیچی ازت باقی نمونه.
شاید اینکه عادتی داشتی و سال‌ها سعی کردی ترکش کنی، به عنوان دوران سختی که عمرت رو مصرف کرد ببینی. اما بدترین مصرف‌شدگی رو وقتی کشف می‌کنی که ببینی رنجی رو برای انجام یا عدم انجام چیزی تحمل کرده بودی که کل مسابقه‌ش یک پلاک بوده. طوری که انگار داشتی برای تماشاچیان نامرئی، شوی یک مبارزه رو اجرا می‌کردی.
شما از خالی بودن می‌ترسید. حتی فکر اینکه اگه همه پلاک‌های سنجاق شده رو ازم جدا کنند چی ازم باقی میمونه، بتون استرس میده. این مثل نقاب نیست که بترسید چهره پشتش رو ببینند. این ترس وجود نداشتنه. خیلی بیشتر ازون که فکر کنید ازینکه هیچ‌چیز نباشید، می‌ترسید. و این ترس چیزی در کنار زندگی‌تون نیست. بخشی از بافت زندگی شماست.
اگه می‌بینید خیلی اصرار دارند که به هرچیزی واکنشی نشون بدن، حتی اگه اون واکنش هیچ سوزنی رو در عالم جابجا نکنه، برای این نیست که نقاب این واکنش رو الزامی کرده. برای اینه که میترسن اگه واکنشی نداشته باشند، هیچ‌چیز نباشند‌.
اگه تحمل جنگ رو نداشته باشی، جنگ میاد سراغت.
این مهم‌ترین و ترسناک‌ترین چیزیه که ممکنه بشنوی، و مدت‌هاست که دارم بت میگم، اما به جای گرفتن حرف، حواست به نویسنده‌ست، که کیه، کجاست، چشه.
یکی می‌گفت باید دو نفر از اون‌ها رو کشت، تا اگه اعدام هم بشی، یک جلو باشی. و اگه هر کس این کار رو می‌کرد، کشور هیچوقت اشغال نمی‌شد. ذهن اینجوری از کار گنده حرف میزنه، ولی به زمانی در فرداها موکولش می‌کنه. «یه روز مونده باشه به عمرم این کارو می‌کنم». که یعنی تحمل جنگی که حرفش رو میزنه، نداره. و چون تحملش رو نداره، تسلیم رو تحمل می‌کنه. و چون تسلیمه، اشرار جلوتر میان، و وقتی جلوتر میان یه جنگ دیگه بش تحمیل میشه، که توش هیچ‌جوری نمیتونه یک جلو باشه.

در نهایت همه‌چیز به ذهن آدم‌ها برمیگرده. نه جغرافیا، نه زمان، نه شانس. ذهنی که میگه «اگه قراره سم خورانده شوم، چه فرقی داره خودم سر بکشم، یا به زور بریزند در گلویم؟»، میشینه ببینه بمب بعدی کجا میفته. مثلا صبح پا میشه می‌بینه اشرار میگن باید طلایی که قبلا خریدید، و پولش رو دادید، و مالیاتش رو پرداخت کردید، پس بدید! و بعد با خودش میگه «عه، پس بمب اینجا هم میتونست بیفته». و مثل گربه‌ای که از هفت دولت آزاده، شب راحت میخوابه، در حالی که برای صبح فرداش هم یه بمب دیگه دارند‌. چون فکر می‌کنه آماده بودن، یعنی تعجب نکردن. با شوک بعدی میفهمه که اشتباه فکر می‌کرده.
جذابیت قدرت، در روابط عاطفی هم وجود داره. درسته که همه دنبال کسی هستند که نیازشون رو برطرف کنه، اما اگه کسی قدرت نشون بده، حتی اگه خیلی تأمین‌کننده نباشه، در لیست برنده‌ها بالاتر قرار می‌گیره. و قدرت همیشه درباره غلبه بر دیگران نیست. قدرت میتونه درباره واقعی کردن ایده‌ها باشه.
اونی که میگه یه روز از کوه و کمر و تو شب و تو سرما هم شده ازین جا فرار می‌کنم، و بعدا عکسش رو برات میفرسته که نشون میده واقعا اینکارو تو کوه و تو شب و تو سرما کرده، جذابیتی برای خودش میخره که نه با پول بدست میاد، نه با باشگاه، نه با لباس ایتالیایی.
Anarchonomy
فقر خاصی دارند که باش همه‌چیز رو توجیه می‌کنند. فقر خاصی دارند که باید همواره بش باج بدیم. فقر خاصی دارند که باش تا دل جهنم میرن، اما بهشت رو پاداش خودشون می‌دونند. وقتی به جلادها رأی میدن، و میگیم ندید، میگن این‌ها فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه،…
اونایی که برای مرگ قربانیان انفجار تسلیت می‌گفتند، و دلواپس اهانت به اون‌ها بودند، در برابر این دهن‌کجی به خون اون افراد هم حرفی، اقدامی، هشتگی ابراز می‌کنند؟ یا انسانیت‌شون فقط در برابر کاربران گمنام که دست‌شون به جایی بند نیست، گل می‌کنه؟ جلوی قدرتمندان هم بلدند غیرتی بشن؟
در دوران شوروی آدم مخالف رندوم رو می‌گرفتند و در پرونده می‌نوشتند تخریب ریل راه آهن در شهر فلان، که اون آدم در تمام عمرش ازون شهر رد هم نشده بود. بعد اعدامش می‌کردند. چند وقت بعد یک مخالف دیگه رو می‌گرفتند و اعدام می‌کردند، به جرم قتل با چاقو همون کسی که خودشون بابت ریل راه آهن با طناب اعدام کرده بودند.
حالا به بچه نوزده ساله گوشزد می‌کنی که اطلاعات شخصیت رو پابلیک نکن، نصیحت کاملا درستیه. به این نصیحت ادامه بده. ولی اینم تو ذهنت داشته باش که اشرار نیازی به اینکه کسی بی‌احتیاطی کنه، ندارند. نیازی به اینکه مخالف به چیزی یا کسی اهانت کنه هم ندارند. نیازی به اینکه مخالف بی‌پروا باشه هم ندارند. حتی نیازی به اینکه مخالف طرحی در سر داشته باشه هم ندارند.
Anarchonomy
در دوران شوروی آدم مخالف رندوم رو می‌گرفتند و در پرونده می‌نوشتند تخریب ریل راه آهن در شهر فلان، که اون آدم در تمام عمرش ازون شهر رد هم نشده بود. بعد اعدامش می‌کردند. چند وقت بعد یک مخالف دیگه رو می‌گرفتند و اعدام می‌کردند، به جرم قتل با چاقو همون کسی که خودشون…
اشرار حتی اهمیت نمیدن به عنوان یک خودی چند نفر رو به خاطرشون کشته باشی، یا زندگی چند جوان رو به خاطرشون نابود کرده باشی، یا چند نفر رو انقدر در انفرادی نگه داشتی که دچار اختلالات روانی شدند، تا فقط احساس قدرتمندی کنند، یا چند جا رو که نباید امضاء می‌کردی، به خاطرشون امضاء کردی. در برابر اشرار، حتی به عنوان وزیر اطلاعات هم نمیتونی به اندازه کافی «احتیاط» کنی.
تو کشوری که مثل اردوگاه اداره میشه، بخشی از رونق بازار وابسته به وابستگان حکومته. چون سهم اون‌ها از اون بخش خوب خرج‌کن اقتصاد، هرروز بیشتر میشده. بنابراین لوازم خانگی فروش می‌رود، چون وابسته حکومت برای زنش خرید می‌کند. خودکار و دفتر طراحی فروش می‌رود، چون وابسته حکومت برای دخترش خرید می‌کند. پس وقتی پنجاه درصد بار میوه شب یلدا فروش نمی‌رود، و قنادی‌های در روز مادر به جای کیلویی، دانه‌ای، شیرینی می‌فروشند، یعنی وابسته حکومت هم دیگر نمی‌تواند بخرد، و یا اینکه: این وابسته امروزی، وابسته دیروزی نیست!
وابستگان حکومتی دو نوعند. عده‌ای ازون‌ها سهم‌شون از سفره انقلاب رو نقدی می‌گیرند، و عده بیشتر دیگه‌‌ای، غیرنقدی و رانتی هستند. که یعنی مجوز دزدی دارند، اما انجام دزدی به عهده خودشونه. و ازونجایی که هر دزدی‌ای نیاز به این داره که چیزی وجود داشته باشه برای دزدیدن، حتی با وجود دست باز و اجازه‌هایی که دارند، تحت تأثیر وضعیت بازارند. تا جایی که داریم با پدیده‌ عجیب «ورشکستگی رانت‌خوار» مواجه میشیم.
هرچند مصطلحه که میگن چندسال است که اقتصاد درجا می‌زند، ولی درجا زدن وجود نداره. نقطه مقابل رشد اقتصادی، معمولا توقف نیست، پسرفته. هم به این دلیل که در تایمی که رشد وجود نداشته، بقیه رقبای جهانی جلوتر افتاده‌اند. اونی که ازت نفت میخرید داره از یکی دیگه میخره، و اونی که ازت انار وارد می‌کرد حالا داره خودش انار تولید می‌کنه. و هم به این دلیل که عدم حرکت به سمت متنوع شدن اقتصاد، منجر میشه به کمتر شدن تنوع اقتصاد‌؛ چون علاوه بر اینکه روی بخش‌های جدید که ارزش افزوده دارند سرمایه‌گذاری نمیشه، بخش‌هایی که از قبل وجود داشتند و ارزش افزوده می‌دادند هم با فقر منابع مواجه شده، و از رده خارج میشن. و پس یک دزد نسل جدید میاد، و صرفا زمینش رو صاحب میشه (زمین فقط شامل زمین کارخانه نیست. شامل دفتر شرکت استارت‌آپ که در خیابان گران‌قیمتی بود، هم است).

دزدهای نسل قبلی تا حد زیادی بارشون رو بسته و از ایران رفته‌اند. بنابراین با اینکه عددهای فساد و اختلاس بزرگتر از قبل هستند، چیزهای خردتری برای دزدی باقی مونده (خود بزرگی عددها، نشانه اینه که برای کارهای اصلی حاکمیتی هم نیازمند بده بستان‌ زیرمیزی شده‌اند).
تا حالا از خودتون نپرسیدید چرا رئیس یک باند مواد مخدر، انقدر پیشروی می‌کنه که دولت‌ها با هم همکاری می‌کنند تا نابودش کنند؟ چرا قبل از اینکه کار به اونجا برسه، عقب نمی‌کشه تا هم خودش و هم باندش رو نجات بده؟
علتش اینه که در سیستم‌هایی که برمبنای خلافکاری شکل گرفته‌اند، در دراز مدت نسل ریزه‌خوار، از پایین، سیستم رو هایجک می‌کنند. خلافکار نسل ۲ انگیزه داره تا خلافکار نسل ۱ رو در مخمصه‌ای بندازه که نتونه ازش عقب بیاد، تا خودش بتونه جاش رو بگیره. در حماس، این انگیزه وجود داشت که رهبران نسل قبل خریت ۷ اکتبر رو انجام بدن، تا حذف بشن، و خودشون جای اون‌ها رو بگیرن. به همین ترتیب دله‌دزد انگیزه داره دزدهای نسل قبل رو بکشونه به سمتی، که کارهایی بکنند، که دیگه نشه دزدی‌های سبک قبلی رو انجام داد، و فقط بشه به سبک جدیدی انجام داد که دله‌دزدها می‌تونند انجامش بدن.
دختر نوجوان توسط ناپدریش مورد تجاوز قرار گرفته و باردار شده. حالا باید سقط کنه، اما چون زیر سن قانونیه باید از همون ناپدری اجازه سقط رو بگیرند.

این کجا اتفاق افتاده؟ زابل؟ نه. فلوریدا.

وقتی قانون‌گذار خودش رو ناطور دشت می‌بینه که فکر همه‌جا رو کرده، وضعیتی رو بوجود میاره که انگار قانون رو کسی نوشته که فکر هیچ‌جا رو نکرده بوده.
این رو مقایسه کنید با اون حدیث از فاطمه که میگه برای زن بهتر اینه که نه مردی را ببیند، نه مردی او را ببیند! که یعنی یا دو فاطمه وجود داشته، یا هر کس داشته از یک فاطمه واحد قصه خودش رو میساخته، که قصه‌ش متناسب با اهدافی که داشته، متفاوت دراومده.
آخوند برای این معضل از متد سمباده استفاده می‌کنه. که اینجوری کار میکنه که وقتی رنگ خش برمیداره، روش رو سمباده می‌زنند تا خط برطرف بشه، و اگه در ادامه دید زیر رنگ داره پیدا میشه، سابیدن رو متوقف می‌کنه. قضیه سخنرانی فاطمه در مسجد رو اینجوری میسابند که «اگه بحث دفاع از ولایت باشه عیب نداره مرد صداش رو بشنوه». اما برای لباس رنگی و آرایش، دیگه باید خیلی بسابه و ممکنه زیرش دربیاد، بنابراین استاپ میزنه و میگه حدیث معتبر نیست. چون با اون قصه‌گوی قدیمی که زن رو محبوس می‌خواسته، هم‌کاروانه.
طرز کار خیلی چیزها رو باید مثل پرونده‌های قتل کشف کرد: دنبال انگیزه بگردید.
ضمن احترام، شما دچار سوء تفاهم جاهلانه‌ای هستید. از مقایسه دو فرد رندوم، از زنجان و ریاض، درباره مسیر دو جامعه تحلیل انجام میدید. و بله زنجانیه ممکنه آدم باحال‌تری باشه. نمیشه با زوم کردن روی یک ماهی، مسیر حرکت دسته‌شون رو تحلیل کرد. یه سری اتفاقات در تاریخ مربوط به جغرافیاست، یه سری دیگه مربوط به شانس. ولی نهایتا انباشت خریت‌ خود آدم‌هاست که مسیر رو به کلی عوض می‌کنه. مملکت شما پونصد ساله که غرب‌ستیزه. و نزدیک هزارساله که راه حل همه‌چیز رو دولت قلدر متمرکز می‌بینه. طوری که حتی مذهب خودش رو هم غرب‌ستیز و قلدرمأب کرده. تشیع انقدر آلوده این مسیر ایرانی شده، که دیگه نمیشه تصفیه‌ش کرد. و دلیل ادامه‌دار بودنش هم دقیقا همین بوده که نجار و دهقان، همواره گفتن ما که کاری از دست‌مون برنمیاد، یا بلد نیستیم.
Anarchonomy
ضمن احترام، شما دچار سوء تفاهم جاهلانه‌ای هستید. از مقایسه دو فرد رندوم، از زنجان و ریاض، درباره مسیر دو جامعه تحلیل انجام میدید. و بله زنجانیه ممکنه آدم باحال‌تری باشه. نمیشه با زوم کردن روی یک ماهی، مسیر حرکت دسته‌شون رو تحلیل کرد. یه سری اتفاقات در تاریخ…
وقتی آدم‌رباها انداختنت تو صندوق عقب ماشین، با کوبیدن به در صندوق نمیتونی بازش کنی. اما احتمال کوچکی وجود داره که سر و صدا، توجه کسی رو جلب کنه. این یک واکنش طبیعی خیلی ساده‌ست. چون ناتوانی باینری نداریم. اینطور نیست که یا بلدی نجار باشی، یا اسکندر مقدونی! اگه نمیتونی چیزی بیشتر از یک نجار باشی، میتونی نجاری باشی که به پیروزی اسکندر به رقیبش کمک کنه. اگه نمیتونی قلدر وقت رو ساقط کنی، میتونی کمک کنی تا یک قلدر دیگه، ساقطش کنه.
اما حتی این کنش هم از ایرانی‌ها دیده نمیشه. ترجیح میده داخل صندوق و تو تاریکی، با سیم‌کشی ماشین ور بره، اما به در نکوبه. به دلیل همون تفاوت‌هایی که با جوامع دیگه داره.
Anarchonomy
وقتی آدم‌رباها انداختنت تو صندوق عقب ماشین، با کوبیدن به در صندوق نمیتونی بازش کنی. اما احتمال کوچکی وجود داره که سر و صدا، توجه کسی رو جلب کنه. این یک واکنش طبیعی خیلی ساده‌ست. چون ناتوانی باینری نداریم. اینطور نیست که یا بلدی نجار باشی، یا اسکندر مقدونی!…
ور رفتن با سیم‌کشی ماشین بدون افکت نیست. قبلا نوشته بودم که ایرانی‌ها به قلدر مقتدر غرب‌ستیز قدرت میدن، و سپس خودشون ازش انتقام می‌گیرن. همونطور که فقط خود جامعه ایرانی می‌تونست خمینی رو انقدر تحقیر و یا حداقل از صحنه محو کنه، که خودش تا مقامات آسمانی بالا برده بودش، اونم در کمتر از سی سال (الان خمینی در استنفورد احترام بالاتری داره، تا در دزفول!). شعار افکت داره. با دامن کوتاه بیرون رفتن، و به خاطرش شلاق خوردن، افکت داره. پرتاب توپ رنگی به پوستر سلیمانی افکت داره. حتی اسم یک غذا هم افکت داشت. لجبازی افکت داره (طوری که دامن خانواده‌های خودشون هم گرفته). داشتن قهرمان‌هایی که زیر شکنجه فوت می‌کنند، و حیثیت رو به باد میدن، افکت داره. اسم‌هایی که رمز میشن، افکت داره. دهن‌کجی به ارزش‌های رسمی افکت داره. طنز، افکت داره.‌ لو دادن پوکی سیستم، افکت داره.
ولی ور رفتن با سیم‌کشی ماشین، حتی در صورت موفقیت، خود ماشین رو فلج می‌کنه. در صندوق رو باز نمی‌کنه. هیچ ماشینی با از کار افتادن، در صندوقش نمیپره. نجات از صندوق عقب، مستلزم نوع دیگه‌ای از فکر کردنه. مستلزم فاصله گرفتن از نقش «مظلوم» و آلوده شدن به گناه قدرت‌طلبیه. ابتدایی‌ترین چیزی که در کمک به یک قلدر، برای ساقط کردن قلدر دیگه، از دست میدی، معصومیتته. و سپس بقیه چیزهایی که باید از دستشون بدی هم پشتش میاد، مثل «غرور آریایی»، یا «رویاهای ناسیونالیستی».
اینکه اوباش شیعه انقدر به مطهری به عنوان مغز متفکر خودشون می‌بالند، به خاطر انتقادش از سنت نیست. به خاطر ستیزش با آخوندی بود که در زندگی مردم دخالت نمی‌کرد. مثلا در اینجا منظورش این نیست که علما نباید پول بگیرند و مقامی داشته باشند. منظورش اینه که علاوه بر اینکه پول می‌گیرند و مقامی دارند، کارهایی که امام زمان باید انجام بده هم باید انجام بدهند، که یعنی وارد امورات حاکمیتی بشن، و امورات حاکمیتی مدنظرش هم یعنی بسط قدرت و تعیین‌کنندگی حکومت در زندگی فردی و اجتماعی مردم.
آخوند سنتی، که پول می‌گرفت، و هرجور دلش می‌خواست خرج می‌کرد، از جمله درمان در بیمارستان‌های لندن، به مراتب ضررش برای جامعه کمتر بود، تا آخوندی که هم پول می‌گرفت، هم تعیین می‌کرد مردم باید چه بپوشند، چه بخورند، چه بخوانند، چه ببینند، چه بخرند، چه بفروشند.
Anarchonomy
اینکه اوباش شیعه انقدر به مطهری به عنوان مغز متفکر خودشون می‌بالند، به خاطر انتقادش از سنت نیست. به خاطر ستیزش با آخوندی بود که در زندگی مردم دخالت نمی‌کرد. مثلا در اینجا منظورش این نیست که علما نباید پول بگیرند و مقامی داشته باشند. منظورش اینه که علاوه بر…
تضاد و تقابل پیامبران و آخوندها رو میشه در کلمه خراب و درست خلاصه کرد. رسالت پیامبر، جلوگیری از خراب شدن‌هاست، و درباره‌ش اقدام می‌کنه. اما آخوند وعده درست کردن میده، و درباره‌ش اقدام می‌کنه. کسی که میگه مردم را درست خواهم کرد، سمت فرعونه. بدون تبصره و بدون استثناء.
چرا رانت‌خوار ایرانی ۴۰۰ میلیارد میدهد به ملکی در ایران که برای زلزله طراحی نشده، و اگر رخ دهد زیر بتن دفن خواهد شد، و اگر رخ ندهد از آلودگی هوا سرطان خواهد گرفت، و اگر سرطان نگرفت یک روز سارقان با قمه وارد خانه شده ‌و حین جمع‌آوری اموال، به زنش هم تجاوز خواهند کرد؟
چون اگر جای دیگری با این ۴۰۰ میلیارد ملک بخرد باید ماهی ۱۰ هزار دلار مالیات و بیمه پرداخت کند، که یا نمی‌تواند، چون بلد نیست در یک کشور نرمال بیزینسی اداره کند که انقدری درآمد ایجاد کند که فقط ده‌هزار دلارش را اینطوری بدهد به دولت، و یا دارد، اما از لحاظ روحی دچار فروپاشی می‌شود اگر مجبور باشد هرماه ده‌هزار دلار را اینطوری بدهد به دولت.
چرا پسر رانت‌خوار ایرانی که به خارج فرستاده شده تا خانواده‌اش از بقیه خانواده‌هایی که پسرشان را فرستاده‌اند، عقب نمانند، نه در خارج می‌تواند ازدواج کند، و نه در ایران می‌تواند کسی را پیدا کند، و در آستانه چهل سالگی و سفید شدن موها از این کلوب شبانه به آن کلوب شبانه در تردد است؟
چون نیازمند «جنده محجوب» است، و دختران غربی با مردسالاری که از تخم پدر به او رسیده تطبیق ندارند، و دختر ایرانی که خانواده‌اش انتخاب می‌کند به اندازه‌ای که فانتزی‌های کلوب‌ساخته‌اش می‌طلبد، جنده‌مسلک نیست. بنابراین به دریافت پول از ایران جهت استعمال واژن‌های موقت ادامه می‌دهد، تا والدین خطبه بخوانند که «خرج در خارج خیلی بالاست».
کار ایمان رو میشه در «گستراندن افق دید» خلاصه کرد. تفاوت فرد مومن، در چیزیه که، به درست یا غلط، از دوردست می‌بینه. که همونطور که نباید انقدر اوپن مایند بود که مغزت بریزه بیرون، باید مراقب بود افق ایمانی هم انقدر کش نیاد که تهش دیده نشه، که منجر به نیهیلیسم مذهبی بشه، که الان جامعه به اون دچاره. که یعنی چه در اوپن مایند بودن، و چه در مومن بودن، باید حد انسانیت رو فراموش نکنی.
ما با مردمی طرفیم که هرکاری انجام میدن، مورد تأیید عقل نیست (این یکی از دارک‌ترین جملاتیه که در این کانال نوشتم). چه فقیر باشند، و چه برخوردار رانت‌خوار. چه در خرید ملک و سرمایه‌گذاری، چه در روابط جنسی و عاطفی (دایره‌ای ازین بزرگتر هست؟). چون افق دید به شدت کوتاهه. عقل نمیتونه درست کار کنه اگه تصویر جلوش رو مات کنی. دانش و سواد به نحوی میتونه تصویر شفاف در برابرش قرار بده، و ایمان به نحوی دیگه. وقتی هر دو نیست، و کاملا نیست، تنها چیزی که دیده خواهد شد رفتارهای پرت و پلاست.
پول دادن به چیزهایی که قیمتش رو راهزن‌ها تعیین می‌کنند، رفتار پرت و پلاست. عادت نداشتن به به درد بخور بودن، رفتار پرت و پلاست. وقف نکردن خود برای خانواده و دنبال سیندرلا گشتن، رفتار پرت و پلاست. با همسایه‌های خود در کشور غریب نجوشیدن به این دلیل که فرهنگ متفاوتی دارند، رفتار پرت و پلاست.
که البته ذهن برای آرام کردن خودش روی همه این رفتارهای پرت و پلا اسامی خوشایندی میذاره، تا نرمال و معقول جلوه‌ش بده‌. به پول دادن به راهزنان، میگه «حداقل اینجوری ارزش سرمایه‌م حفظ میشه». به به درد نخوردن برای دیگران، میگه «کسی قدردان نیست». به دنبال سیندرلا بودن، میگه «من اخلاق خاصی دارم که هرکسی باش کنار نمیاد». و به نجوشیدن با همسایه‌هایی با فرهنگ متقاوت، میگه «من درونگرام».