Anarchonomy
47.8K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
محله ما کل انقلاب رو تو خودش جا داده بود. از مارکسیست لائیک تا مجاهد مسلمان، از حزب‌اللهی تا شاه‌دوست. البته خیلی از محله‌ها همینطور بود. بیشترشون مثل لاک‌پشت عمر کردند، اما بچه‌هاشون رو در طی انقلاب از دست دادند. هر کدوم به دلیلی، که به گرایش سیاسی‌شون ربط داشت. خیلی وحشتناکه که پسربچه‌هایی که یک روز با هم تو کوچه فوتبال بازی می‌کردند، یه روزی روبروی هم قرار بگیرند، و کشته بشن. اما این باعث نشد لاک‌پشت‌ها ارتباط‌شون رو با هم قطع کنند. به رفت‌آمد ادامه دادند، و حتی برای همدیگه نذری می‌بردند. انگار چیزی که بچه‌هاشون بش مبتلا بوده‌اند، یک تب موقت بوده! فقط اون خانواده‌ای که پسرش رو تو جنگ داده بود قاطی این‌ها نبود. یک بار فرصتی پیش اومد که از نزدیک باشون برخورد کنم (با بچه بسیجی‌ها خونه خیلی‌هاشون می‌رفتیم)، و همون یک‌دفعه کافی بود برای اینکه برام مشخص بشه این‌ها از همه بدشون میاد، با اینکه هزینه‌ای که دادن بیشتر از بقیه نیست.‌ اگه هزینه، دادن پسره، بقیه هم داده بودند. و چیزی هم از بنیاد شهید نمی‌گرفتند (چون پسرشون شهید نبوده. گمراه بوده!). رفتاری رو می‌دیدم که نمی‌تونستم به جمله ترجمه‌ش کنم. اما ترجمه‌ش این بود: ما حمایت معنوی حکومت رو داریم، آشنا ‌و همسایه میخوایم چیکار؟
این نشانه واضحی از سقوط انسانه. الان دیده میشه که این اتکا به حکومت در بین خیلی‌ها گسترش پیدا کرده. که البته اغلب مکتبی نیست، و بیشتر برای پول یا ثبات در زندگی پوچ‌شونه. یکی نمونه‌ش در فحش خوردنه. آدم نباید از فحش بترسه، اما نباید ازش استقبال هم بکنه. الان موجوداتی رو می‌بینیم که انزجار مردم ازشون باعث تجدید نظرشون نمیشه، بلکه به این منطق مراجعه می‌کنند که «حکومت با ماست، شما ایرانی‌ها همتون برید به درک».
آدمی که خودش رو بی‌نیاز از جامعه ببینه، دیگه آدم نیست. حکومت، آدم بودن بعضی از آدم‌های مملکت‌مون رو ازشون گرفت، و خیلی ساده و بی‌تعارف دیگه آدم نیستند.
هرچند که به دهه هشتادی‌ها گفتم خانواده شما، شما را خواهد فروخت، اما فقط شامل بچه مدرسه‌ای دهه هشتادی نمیشه. شامل مبارز مسلح هم میشه. هرچند این جا یک خریدن انجام شده، از روی ساده‌لوحی تیپیکال ایرانی، ولی عملا فروختن فرزندشونه. رشوه دادن به اشرار، یعنی اعلام اینکه راهی جز خشونت هم برای حل مشکل وجود داره، ولی پسر ما خشونت رو انتخاب کرد!
ما در دورانی هستیم که اگه یتیم و بی‌کس باشی خوشبخت‌تری.
بازداشت خبرنگار تو ترکیه انقدر تکراریه که بهانه براش کم آوردن. اتهام من‌درآوردی جدید: توهین به قربانیان زلزله!
اگه کانتکست عکس رو ندونی تصور می‌کنی در یک کشور متمدن، دارند مادری که بچه‌ش رو تو وان خفه کرده بوده میبرن. ماشین‌های به‌روز، زنان بی‌حجاب، پلیسی که لاک قرمز زده، سر و وضع مرتب خیابان. اما موضوع به قرون وسطی مربوط میشه: کسی حق ندارد سلطان را مسخره کند!

اصلا نگران تیپ و قیافه ایران نباشید، با اینکه حال آدم رو بهم میزنه. چون اینارو میشه در عرض پنج سال زیر و رو کرد. نگران موضوعات بنیادی باشید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرکزنشین ایرانی میتونه یه چهره اپوزیسیون مثل این بسازه؟ لازم نیست تمام منافعش و مطالباتش با این‌ها مشترک باشه. باید مشترک باشه، ولی فرض می‌کنیم لازم نیست؛ یه چهره بسازه که فقط مواضع مرکزنشین رو بگه، ولی همینجوری بگه. میتونه؟
سرمایه‌دار دوره فیات، وقتی میخواد مجوز احداث کارخانه بگیره لیبرتارینه، وقتی میخواد با شت‌کوین فکاهی کلاهبرداری پانزی راه بندازه آنارشیسته، و وقتی میخواد حقوق کارمند رو بده، و حیفش میاد به اونی که خونه نشسته همونقدری بده که به اونایی که اومدن دفتر میده، سوسیالیست میشه. البته سوسیالیست نه از نوع مارکسی، بلکه از نوع لنینی!
Anarchonomy
سرمایه‌دار دوره فیات، وقتی میخواد مجوز احداث کارخانه بگیره لیبرتارینه، وقتی میخواد با شت‌کوین فکاهی کلاهبرداری پانزی راه بندازه آنارشیسته، و وقتی میخواد حقوق کارمند رو بده، و حیفش میاد به اونی که خونه نشسته همونقدری بده که به اونایی که اومدن دفتر میده، سوسیالیست…
البته کسی نمیتونه بهتر از رایان کوهن مجسمه «سرمایه‌دار دوره فیات» باشه، که سهامش تو شرکتی که ورشکسته بود داشت شیرجه میزد پایین و صد و بیست میلیون تو ضرر بود، و بین تریدرهایی که زیاد به جوردن پترسون گوش میدن و «مانستر» درون‌شون فعاله و «گیگا چاد» عکس پروفایلشون، جو راه انداخت و خرشون کرد و سهام بی‌ارزشش رو بشون انداخت و با هشتاد میلیون سود اومد بیرون.
به عنوان یک دانشگاهی حقوق‌بگیر برای اولین بار در خیابان با اوباش شیعه درگیر شده و آسیب فیزیکی دیده، و بنا به کتکی که خورده نتیجه می‌گیره مردم انتقام سختی خواهند گرفت، چون الان خشونت‌ها بیشتر شده!
خشونت از دهه شصت بیشتر شده که هرروز صدها نفر اعدام می‌شدند که خیلی‌هاشون هجده ساله بودند؟ چون خودش قبلا مواجهه فیزیکی نداشته با خشونت حکومت، فکر می‌کنه قبلا کمتر بوده و الان شدت پیدا کرده!
جامعه با احساسات ما همراهی نمی‌کنه. وقتی بدون هیچ دلیلی بت لگد می‌زنند، و مجبور بشی علاوه بر درد، هزینه درمان رو هم بپردازی، با خودت میگی باید همین الان شر این‌ها رو کند! ولی جامعه بات موافق نیست. این ملت اگه انتقام‌بگیر بودند در همین چهل و چهار سال انجامش داده بودند. شر، بدون نیرویی که همونقدر حاضر باشه دست به خشونت بزنه، مهار نمیشه، و مردم ما اهلش نیستند. بنابراین در کنار شر زندگی خواهند کرد، و همین وضعیت بیمارگونه ادامه پیدا می‌کنه تا زمانی که چیزی از ایران باقی نمونه.
«خودتو بذار جای دیگران» اگه درباره احساسات باشه، بی‌معنیه. نمیشه حس کسی رو کپی کنی تو سینه خودت. حتی اگه مشابهش رو قبلا تجربه کرده باشی. چون از بیرون مشابه به نظر میرسه.
اما میشه زندگی دیگران رو تجسم کرد تا بشه فهمید دنیا رو چطور می‌بینند. و این نگاه آدم به خودش رو هم تغییر میده. چون میفهمه از کجا اومده. محل صدور شناسنامه، اونجایی نیست که ازش اومده. تجربه‌هاش، جغرافیاییه که ازش اومده. آدمی که باباش نظامی بوده، و خونه رو هم مثل پادگان اداره کرده، دنیا رو طوری می‌بینه که در افق دیدش اگه به حداقلی از اختیارات شخصی برسه، حس می‌کنه به سعادت رسیده. کسی که مادرش پرستار بوده و بیشتر روزها خونه نبوده و مجبور شده خودش غذا درست کنه، وقتی میخواد ازدواج کنه از همسرش توقعات دیگه‌ای داره، چون انجام کارهای روزمره خونه خیلی براش ابتداییه.
تو ناخودآگاه من، بهشت یعنی مسجدی کوچک در کنار یک رودخانه، که هیچوقت کسی توش نیست، و ظهر تابستون، از پشت پنجره‌ش به بازی پرنده‌ها روی شاخه‌های بید بزرگی که بیرونه، خیره میمونم. و جهنم، یعنی وقتی اسیرم، فرار می‌کنم، و یک ارتش دنبالم میفته. چیزی که تو خواب می‌بینم. فرقی نداره چند سالم باشه. من اهل این جغرافیای ذهنی‌ام. اگه فکر کنم دنیا همینه، همین اندازه باقی میمونم. و نباید همین اندازه باقی موند. نیازی ندارم یک مکزیکی مسیحی رو که با حداقل درآمد جامعه خودش کار می‌کنه و شب‌ها با رفقاش مست می‌کنه و اما انجیل رو از بالشش دور نمی‌کنه و مجموعا هجده برابر خوشحال‌تر از منه رو درک کنم. اما اینکه بدونم از کجا اومده، ذهنم به دنیای بزرگتری وارد میشه. باید بدونم همه اهل کجان.
Anarchonomy
«خودتو بذار جای دیگران» اگه درباره احساسات باشه، بی‌معنیه. نمیشه حس کسی رو کپی کنی تو سینه خودت. حتی اگه مشابهش رو قبلا تجربه کرده باشی. چون از بیرون مشابه به نظر میرسه. اما میشه زندگی دیگران رو تجسم کرد تا بشه فهمید دنیا رو چطور می‌بینند. و این نگاه آدم به…
قبل ازینکه تحریم‌ها تشدید بشه و شرکت‌های خارجی هنوز تو پروژه‌های نفت و گاز فعال بودند، چند نفری رو میشناختم که جنوب برای همین‌ها کار می‌کردند. یک روز اومدند درباره یکی از همکارها که اون رو هم میشناختم با من صحبت کردند و گفتند اخیرا رفتارهایی نشون میده که زیاد جالب نیست و مثل اینکه دوری از زن باعث شده گرایشات همجنسگرایانه پیدا کنه و میدونی که کارش رو خیلی بلده و این نباشه ما لنگیم و حیفه کار به جایی برسه که یکی حرفی بزنه و دعوایی بشه و منتقلش کنند و از دستش بدیم، بیا تو نصیحتی بش بکن، چون ما می‌ترسیم حرف بزنیم بدتر بشه.
خبر نداشتند که با خود این فرد در ارتباط بودم و قبلا با خودم صحبت کرده بود و برام تعریف کرده بود که از دختری خوشش میاد، ولی هنوز جوابش رو نداده.
بشون گفتم کاری از دست من برنمیاد، این چیزها با نصیحت درست نمیشن، ولی می‌تونم باتون یه شرطی ببندم. اون موقع قطری‌ها می‌خواستن بقاپنش. گفتم این ارسال مدارکش رو یکسال کش میده. گفتند نه بابا، خیلی علاقه داره بره اونور، گفتم حالا می‌بینیم. شرط رو هم باختم هم بردم. باختم چون کمتر از یکسال طول کشید، و بردم چون هشت ماه تمام لفتش داد‌. چون ازش لذت می‌برد.
خیلی وقت بود که می‌دونستم به کارش مسلطه و دوستش داره. در برابر هر مشکلی، با اعتماد به نفسی که کمی پسربچه‌طور بود می‌گفت «هوم» و شوق تو چهره یا صداش دیده می‌شد. انگار مشکلات کار که به خاطرشون بش مراجعه می‌کردند، سرگرمی‌های هیجان‌انگیز هستند. تمام این شغل و همه جزییات داخلش، به دنیای کوچکی تبدیل شده بود که می‌پرستیدش. برای همین از همه چالش‌هاش هم لذت می‌برد، مثل چالش رزومه فرستادن یا چالش انتخاب کردن بین دو شرکت. میخواست هشت ماه از خود این تعلیق و بلاتکلیفی لذت ببره. و این عجیب نیست از کسی که حتی با صدای پوتین روی پله‌های فلزی، یا شب‌های سکو که سیاهی مطلق همه‌جا رو می‌گیره عشق می‌کرد. تمایلات همجنسگرایانه به خاطر دوری از زن نبود، به خاطر عشق به لوله‌ها بود. تأسیسات که از دور درخشان بودند، براش حکم کعبه رو داشت. از مردها خوشش اومده بود چون مردها بودند که این کعبه رو ساخته بودند و ازش نگهداری می‌کردند. نمی‌تونست به دختری که ازش خوشش می‌اومد جواب بده، چون اون دختر می‌خواست ازین دنیای کوچک دورش کنه و وارد یک دنیای‌ دیگه‌ش کنه. اگه به دنیای خودت محدود بشی، حتی اگه یکی بیاد در قفس رو باز کنه و بگه بفرمایید بیرون، میگی نه مرسی، راحتم! وقتی رفت قطر همون «شکر خدا، کار عالیه» که اینجا می‌گفت رو اونجا هم می‌گفت و احساس برد هم می کرد، چون دختر اونجا هم هست و دختر با دختر چه فرقی داره. بدون اینکه بدونه خیلی فرق داره، چون اون‌ها قرار نیست از دنیایی که داره، و تو قطر خوش‌رکاب‌تر هم شده، بیرون بیارنش. قراره خودشون هم بیان تو قفس و کنارش باشن. کسی که بتونه دستتو بگیره و دنیاتو عوض کنه همه‌جا نریخته.

اگه بفهمی اهل کجایی، و چرا اینی شدی که الان هستی، فرصت‌های بزرگ‌تر شدن دنیات رو جذب می‌کنی؛ و اگه ازشون استفاده کنی میفهمی که می‌تونستی یک آدم کاملا متفاوت باشی، با یک زندگی پرابعادتر.
Anarchonomy
قبل ازینکه تحریم‌ها تشدید بشه و شرکت‌های خارجی هنوز تو پروژه‌های نفت و گاز فعال بودند، چند نفری رو میشناختم که جنوب برای همین‌ها کار می‌کردند. یک روز اومدند درباره یکی از همکارها که اون رو هم میشناختم با من صحبت کردند و گفتند اخیرا رفتارهایی نشون میده که زیاد…
به همه در دنیای کوچکی که دارند خوش نمیگذره. اما تنها چیزیه که دارند، و فقط چیزهایی رو بلدند که تو همون دنیا کار می‌کنه. این دنیا براشون مثل تونلیه که روی دیوارهاش عکس‌هایی نصب شده که یک داستان رو روایت می‌کنند. مثل مترو مسکو، که دولت قصد داشت مسافر رو از هنگام ورودش به ایستگاه تا لحظه سوارشدن قطار، کمونیست‌تر از چیزی که بود بکنه. چون «چشم تو باید در اختیار نظام باشد». مثل تصویر مرد تنومندی که داره گندم درو می‌کنه، که البته کشاورزان واقعی کشور لاغر و دچار سوء تغذیه بودند، و تصویر موشک‌هایی که همینطور دارند به سمت فضا میرن، ولی بشون میاد که قراره یه جایی روی زمین اصابت کنند‌.‌
وقتی جوانی پریشان به مشاور روانشناس مراجعه می‌کنه و براش از جو پرتنش خونه میگه، و اینکه هیچوقت آرامش نداره، چون همه اعضای خانواده دارند یه بند فحش میدن و روی سر همدیگه می‌زنند، اون روانشناس واقعیت تونلی زندگیش رو نمیشناسه. بنابراین بش توصیه‌هایی می‌کنه که ربطی به اون تونل ندارند. درسته که پرخاش و فحاشی، روان انسان رو مورد آسیب قرار میدن، اما دنیایی که توش قرار داره از ابتدا همین بوده. اگه بش بگی مثل یک راهب بودایی سکوت کن، جواب نده، نشنیده بگیر، در حال ارائه یک راه حل نیستی. داری بش میگی برو خونه و ضعیف‌ترین عضو جمع باش! چون در دنیایی که توش هست، این معنی دیگه‌ای جز ضعف نداره. گزینه‌های اون تونل فحش دادن، و سکوت کردن نیست. گزینه‌های اون تونل فحش دادن و آرام نگرفتن، و فحش دادن و آرام گرفتنه. الگویی که باید بش معرفی کرد، یک راهب نیست. الگو باید پرخاشگری باشه که ریلکسه. یعنی کسی که سر و صدا می‌کنه، اما خالی هم میشه. و چنین الگوهایی وجود دارند و واقعی‌اند.

نمیشه چیزی رو از دنیای بزرگتر به دنیای کوچکتر تزریق کرد، حتی اگه محیط و شرایط کاملا عوض بشه. تو سرود ملی شوروی، یک بار کلمه روسیه اومده بود، که اوائل سرود بود، و دوبار اسم لنین! که اون قسمت دوبار خونده میشد و مجموعا چهار بار اسم لنین رو می‌شنیدی. هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسید چرا داریم اسم یک فرد رو چهار بار میگیم، و اسم سرزمین‌مون رو یک بار؟ امروز دارند با هدایت یه استالین کوتوله، برای پس گرفتن همون اوکراینی کشته میدن که ادعا می‌کنند با اشتباه لنین از دست رفته! چون توی دنیایی که دارند، قرار نگرفتن مطلق همه پشت یک نفر، ضعفه. اگه اون یک نفر اشتباه کرد، باید با قرار گرفتن مطلق همه پشت یک نفر دیگه، جبرانش کرد. تزریق ذهنیت «پیشوا خر کیه؟» از بیرون به داخل این دنیای کوچک، اگه غیرممکن نباشه، بی‌فایده حتما است.

بزرگترین لطف انسان‌دوستانه‌ای که میشه به کسی کرد، اینه که بش دنیای بزرگتری رو نشون بدی. اما اگه خودش نخواست از دنیای کوچک خودش بیرون بیاد، نباید تصور کرد با راه میانبری مثل تزریق از بیرون، میشه نجاتش داد. هیچ راه میانبری وجود نداره.
کلاهبرداری که پشت کانال وی‌پی‌ان کلاب است با یکی از کارمندان تلگرام گاوبندی نموده و اکانت‌های اصلی تورگارد رو ازشون می‌گرفته. مقاله مفصل و جالبیه اگه حوصله داشتید نگاهی بندازید. خلاصه‌ش اینه که کارمند تلگرام میتونه با دریافت چندهزار دلار، مشخصات ادمین هر کانالی رو بفروشه، یا کانالش رو ازش بگیره.
و ما رو باش که تا الان داشتیم کجا یادگاری می‌نوشتیم.

https://medium.com/@TorGuard/compromised-from-within-the-unauthorized-restoration-of-torguards-telegram-channel-dce4c5836
ساده‌لوحانی که در برابر داعش استدلال قرآنی میارن که حجاب در قرآن نیومده و آیاتی که هست هم شامل همه زنان نمیشه، در برابر اعدام لالند، چون به صراحت و شفافیت در قرآن هست و بش تأکید هم شده. خوبی آیه قصاص اینه که فقط حکم نیست، مثل روزه، که گفته باشه بر شما واجب است و تمام، و حرف دیگه‌ای نزده باشه که به چه درد می‌خورد و چه مزیتی دارد. بلکه خلاصه‌ای از تفکر قرآنی رو در اون جا داده و مدعیه که قصاص موجب بقای جامعه‌تون میشه. بنابراین کسی که با قصاص مخالفت می‌کنه، فقط با یک حکم شرعی مخالفت نمی‌کنه، بلکه داره با کل تفکر قرآنی مخالفت می‌کنه. کسانی که در برابر داعش استدلال قرآنی میارن، میخوان مردم یه جوری حکومت رو بزنند که آتیشش به قرآن نگیره. ولی آیه قصاص فرصت این زرنگ‌بازی رو ازشون می‌گیره. اینکه هزار و چهارصد سال پیش چه قضایایی پشت این آیه بوده و چرا این ادعای مفید بودن قصاص شرعی، منطقی بوده اهمیتی نداره. وقتی قبایل عرب به بهانه یک قتل، چهار پنج نفر رو می‌کشتند یا به کشتن می‌دادند، یک قتل قاعده‌مند به ازای یک قتل، باعث بقای جامعه میشد طبیعتا. ولی این دیگه اهمیتی نداره. حتی با اینکه تقلید آخوند امروزی ازون دوران بدوی برعکس هم شده و به ازای یک قتل، چهار نفر رو قصاص می‌کنه. در حال حاضر فقط این اهمیت داره که از نظر باورمندان به قرآن، چه اون‌هایی که حامی حکومت هستند چه اونایی که نیستند، رد اعدام مساوی است با رد قرآن. بنابراین هرگونه مخالفت با اعدام، مخالفت با کل دین اون‌هاست. و این در درازمدت به نفع آزادی‌خواهان خواهد بود. چون واقعیتش اینه که دیگه در ایران نمیشه حرکت به سمت آینده رو همراه با اسلام انجام داد. اگه قرار باشه اسلام بمونه، باید همه‌چیز فریز بشه. و اگه قرار باشه حرکت انجام بشه، اسلام باید جا بمونه. جفتش با هم ممکن نیست.
ازین جهت در اسکیل تاریخی ما جلوتر از ترکیه هستیم، که با وجود غلظت بالایی از حضور دین در فضای عمومی اون کشور، اعدام در قانون‌شون نیست، اما فقط یک مانع شکننده جلوش رو گرفته که برنگرده به قانون. چون ملت اسلامگرای ترک با اعدام‌ موافقه و ممکنه خیلی راحت اون مانع رو برداره. چون با وجود یک سیستم سکولار، هنوز از قرآن عبور نکرده.
همه‌چیز داره خوب پیش میره.
یک جمله ازم پیدا کنید که کسی رو دعوت کرده باشم نوشته‌های من رو بخونه. یک نفر رو پیدا کنید که خودم لینک کانالم رو بش داده باشم.
من نه رسالتی روی دوشم قرار گرفته، نه وظیفه‌ای دارم. فقط خروجی‌های ذهنم رو مکتوب می‌کنم، همونطور که تو عنوان معرفی کانال نوشتم. از ابتدا نه برنامه‌ای داشتم، نه پروژه‌ای. پربیننده‌ترین پستم تو گوگل‌پلاس، نوشته‌ای درباره طرز تهیه خیارشور خانگی بود. از یه جایی به بعد حتی همونقدر جلب توجه رو هم بر خودم حرام کردم، و فقط به مکتوب کردن خروجی‌ها ادامه دادم. که کار شاقی نیست، اما سوء تفاهم ایجاد می‌کنه. ازونجایی که چیزهایی رو اینجا پیدا می‌کنید که دوست داشتید خودتون می‌تونستید بنویسید، فکر می‌کنید افق دیدم با افق دیدتون مشترکه. ولی نیست. در افق من، این دو موردی که کنار هم قرار دادید، موازی هم هستند.
پاسخ رسمی طالبان به تهدید سوگلی بیسواد نظام، شوخی و خنده زیادی ایجاد کرد، ولی به نسبت بدویت ذاتی این تشکیلات یک پاسخ حرفه‌ای و یک پکیج کامل بود. هم با تأیید توافقات گذشته درباره حقابه تعارف دیپلماتیک رو رعایت کرد، و هم در بهانه‌جویی ژست تکنیکی گرفت تا اتهام سیاسی بودنش رو رد کنه، و هم تهدید قبیله‌ای رو با «تکرار نشود» انجام داد. جمهوری اسلامی در کل عمر خودش یک سند مثل این که تنظیمش فقط بیست و چهار ساعت زمان برده باشه و انقدر محکم باشه، تولید نکرده. این بی‌ربط نیست به اینکه این‌ها در مذاکرات‌شون با آمریکا، که خیلی هم طول نکشید، امتیازات و تضمین‌های بیشتری گرفتند، تا مذاکرات هسته‌ای ایران که دیپلمات‌های دانشگاه امام صادق انجامش دادند.
ایرانی خاکستری بالاخره باید تصمیم بگیره که آدم‌های حکومت رو آدم‌های کشور خودش حساب کنه، یا اشغالگر. هر دو براش جالب نیست. چون اگه بپذیره اشغالگرند، زندگی عافیت‌طلبانه‌ش دچار تناقضاتی میشه. و اگه بپذیره آدم‌‌های کشورش هستند، باید قید غرور ملی رو بزنه، چون حقارتی بالاتر ازین نیست که بضاعت آدم‌های یک کشور از پابرهنه‌های طالبان هم پایین‌تر باشه.
در شرایطی که حجم گازی که داره در قزاقستان فقط نشت می‌کنه و از دی‌اکسید‌کربن هم مخرب‌تره، به اندازه مصرف انرژی یک کشوره، هیدروژنی کردن ماشین‌آلات سنگین برای کاهش آلاینده‌های گلخانه‌ای شبیه شوخی به نظر میاد. ولی کوماتسو اصلا شوخی نداره.
هر محصولی دو تا دوره عمر داره. یک دوره عمر مصرفی. و یک دوره عمر رقابتی. عمر مصرفی یعنی حداکثر مدت زمانی که میتونی از وسیله استفاده کنی و کارت رو راه بندازه. عمر رقابتی یعنی حداکثر مدت زمانی که بگی دارم از یک وسیله به‌روز استفاده می‌کنم. عمر مصرفی لپ‌تاپ شما شاید به هشت سال هم برسه. چون هشت ساله داره همون کاری که ازش میخواید رو انجام میده. اما عمر رقابتیش چهار سال پیش تموم شده بود، چون چهار سال پیش دیگه به اندازه حداقل یک نسل از لپ‌تاپ‌های جدید عقب موند.
زیرساخت و ظرفیت صنعتی موجود، برای عمر رقابتی تنظیم شده، نه برای عمر مصرفی. بنابراین اگه قرار باشه به رقابتی بودن وسیله‌ت اهمیت ندی، شاید ده سال یک بار خرید کنی، و این برای اون طرف معامله مشکل ایجاد می‌کنه. ماشین سنگینی که کوماتسو ده سال پیش فروخته، هنوز داره خوب کار می‌کنه. پس باید کاری کرد که به‌روز نباشه.
طبق معمول رسانه‌های غربی دارند روی رقابت‌های داخل روسیه زیادی حساب باز می‌کنند.‌
ارتش خصوصی کله‌گنده‌ها الان تشکیل نشده. خیلی وقته که تشکیل شده، و برای همینه که اونایی که هنوز زنده و فعالند، هنوز زنده و فعالند! اگه در اخبار خوندید که فلانی از پنجره افتاد پایین و کشته شد، یعنی ازین ارتش‌ها نداشته، یا ارتش خصوصیش رهاش کرده بوده، چون جای دیگه پیشنهاد بهتری بشون داده شده بوده. اگه پوتین هنوز زنده‌ست، برای اینه که ارتش خصوصی خودش رو داره. اگه وزیر دفاع زنده‌ست، برای اینه که ارتش خصوصی خودش رو داره. و همچنین تجار و صاحبان صنایع و الیگارش‌ها. این تنها راه بقا در روسیه فعلیه. همه مثل سگ از هم میترسند. اما هیچ‌کس پارس نمی‌کنه. این وضعیت استیبل نیست، اما لزوما به جنگ داخلی منجر نمیشه. چون توازن قوا به شکلی نیست که بشه پیش‌بینی کرد برنده جنگ داخلی چه طرف‌هایی خواهند بود، و چون هیچ‌چیز معلوم نیست هیچ‌کس روش شرط نمی‌بنده. این سیستم به صورت کلی یک موجود احمقه، اما تک تک افراد به تنهایی در بو کشیدن منافع‌شون احمق نیستند.
پدربزرگ باباش جلوی رضاخان پا می‌کوبید، و خودش در سال هزار و چهارصد و دو آماده میشه که بره خدمت، و اون هم زیر پرچم کسانی که همشون رو بریزی روی هم، یه رضاخان ازش حاصل نمیشه. یعنی نه تنها با پدربزرگ باباش تفاوتی نداره، بلکه ازون هم پست‌تر شده. بعد می‌پرسند چطور ممالیک چند قرن در کار تجارت برده بودند؟ چطور پادشاهی اسپانیا چند قرن از کشورهای دیگه آدم می‌دزدیدند، و می‌بردند جای دیگه می‌فروختند؟ چطور اینهمه سال کسی پا نشد بگه آقا ما نمی‌خوایم خرید و فروش بشیم؟!
به همون دلیلی که صد سال گذشته و همون کاری رو می‌کنی که پدربزرگ بابات کرد.
پسر خیلی شانس آوردیم که آخوندها هیچ‌کاری بلد نیستند. فکر کن انقدر عقل داشتند که بذارن همه زن‌های مترو بی‌حجاب باشند، ولی حکومت ازینی که هست قدرتمندتر بشه. اونوقت شما حس پیروزی می‌کردی، در حالی که نجات ایران دویست سال دیگه عقب میفتاد.
خیلی شانس آوردیم.
حتی وقتی این شانس در خونه‌ش رو میزنه که بش گفته بشه «داخل سراب پوچگرایی سرگردانی.. بیدار شو»، نمیفهمه چی گفته و فکر می‌کنه اونی که در رو زده یه لیوان آب می‌خواد! و نتیجه می‌گیره آخ.. حواسم نبود، باید از ابتدا یه استراتژی تبلیغاتی دیگه رو به کار می‌گرفتم.
این دیگه نداشتن توفیق رو به اعلا درجه خودش رسونده. این محتوم شدن سرنوشته. گاهی برنامه روزگار اینه که هیچ‌وقت نجات پیدا نکنی.
در نیروی دریایی آدم‌هایی هستند که وقتی بدنه شناور سوراخ میشه غصه میخورند، و حتی شب نمی‌تونند راحت بخوابند. در نیروی هوایی آدم‌هایی هستند که وقتی یک جنگنده سقوط می‌کنه، تحمل دیدن لاشه‌ش رو ندارند. انگار این دستگاه‌های فلزی موجود زنده هستند. این رفتارهای پسربچه‌ای، که مشابهش در مورد موتور، ماشین، سازه‌های لگو، و حتی گیتار، دیده میشه؛ علامت متوقف ماندن اون فرد در یک دنیای کوچکه (البته اگه قرار بود به جای روانشناس‌ها حرف بزنم می‌گفتم یک نوع اختلال در ایجاد ارتباط با هم‌نوع و مخصوصا جنس مخالفه، که باعث میشه عواطف به سمت دیگه‌ای کمانه کنه).
اما این آدم‌ها یادشون میره که اگه این دستگاه‌ها جاندار بودند، با اون سطح متعالی که براشون قائلند، باید وجدان هم می‌داشتند. و موجود با وجدان، خودش رو در اختیار دشمنان انسان‌ها قرار نمیده. با همون سوخوهایی که بشون عشق میورزی، سوریه رو برای مردم بی‌دفاع به جهنم تبدیل کردند. فقط به این دلیل که هیچ‌چیز جلودارشون نبود. اگه قرار بود کیل مارک واقعی روی بدنه‌شون چاپ بشه، باید آیکون کودک چاپ میشد. اونوقت باز هم مایل بودی عکسش رو همه جا بچسبونی؟ باز هم اگه سقوط می‌کرد میگفتی «حیف»؟