متراکمترین حمله موشکی پهپادی به اوکراین از لحاظ تنوع سلاح استفاده شده، دیشب انجام شد و پدافند بیشترشون رو از بین برد، از جمله موشکهایی که ۱۰ ماخ سرعت دارند.
وقتی درباره هایپرسونیک هیاهو میکنند و میگن اینارو نمیشه زد و فلان، این رو به مخاطب نمیگن که موشک پدافند لازم نیست به اندازه موشکی که داره میاد سرعت داشته باشه. کافیه بتونه روبروش قرار بگیره.
وزارت دفاع اوکراین سوپرکم رو هم به اشتباه سوپرکام نوشته که عنوان ویدئوهای پورنه، و به نظر میاد یک شوخی عمدیه :)
وقتی درباره هایپرسونیک هیاهو میکنند و میگن اینارو نمیشه زد و فلان، این رو به مخاطب نمیگن که موشک پدافند لازم نیست به اندازه موشکی که داره میاد سرعت داشته باشه. کافیه بتونه روبروش قرار بگیره.
وزارت دفاع اوکراین سوپرکم رو هم به اشتباه سوپرکام نوشته که عنوان ویدئوهای پورنه، و به نظر میاد یک شوخی عمدیه :)
فرستاده چین اومده بوده به غرب آسیا و امپراتوری روم رو توصیف کرده و میگه شاهان اینها دائمی نیستند و وقتی اوضاع جوی هم خراب میشه عوضش میکنند! به نظر میاد یکم از اطلاعاتش رو از ایرانیها گرفته بوده و اونا هم یه مقدار سر کارش گذاشتن.
اما در قسمت بعد میگه اینها هم سکه نقره میزنند هم سکه طلا، و هر ده سکه نقره معادل یک سکه طلاست. همچنین رومیها از طریق دریا با اشکانیها تجارت میکنند و حاشیه سود ده به یکه. رومیها مایل بودهاند با چین در تجارت ابریشم رنگی کار کنند، اما پادشاه اشکانی برای اینکه انحصار واسطهگری رو در اختیار داشته باشه جلوشون رو میگرفته. ظاهرا این قضیه بستن تنگه و مسدود کردن راه و امثالهم، از دو هزار سال پیش راه حل حکومتهای ایرانی بوده (با این فرق که اون موقع عرضهش رو داشتند که اجراش کنند).
اما در قسمت بعد میگه اینها هم سکه نقره میزنند هم سکه طلا، و هر ده سکه نقره معادل یک سکه طلاست. همچنین رومیها از طریق دریا با اشکانیها تجارت میکنند و حاشیه سود ده به یکه. رومیها مایل بودهاند با چین در تجارت ابریشم رنگی کار کنند، اما پادشاه اشکانی برای اینکه انحصار واسطهگری رو در اختیار داشته باشه جلوشون رو میگرفته. ظاهرا این قضیه بستن تنگه و مسدود کردن راه و امثالهم، از دو هزار سال پیش راه حل حکومتهای ایرانی بوده (با این فرق که اون موقع عرضهش رو داشتند که اجراش کنند).
برای در جریان قرار گرفتن درباره بورس آمریکا، دنبال کردن هشت نفر که کارشون اطلاعرسانی در این باره باشه هم کافیه. برای در جریان قرار گرفتن درباره یافتههای باستانشناسی هم هشت نفر کافیه. و برای آخرین ابداعات صنعت دفاعی. و آخرین اخبار بیولوژی. اگه تعداد زیادی از علاقمندان، درباره اون هشت نفر به توافق برسند، اون هشت نفر قدرت این رو پیدا میکنند که موضوع بسازند، و روایت طراحی کنند، و روی افکار عمومی اثر بگذارند. حتی اختلاف و بحث بین این هشت نفر با همدیگه هم اختلاف و بحث بین بقیه رو تعیین خواهد کرد.
پس چرا حکومتهای بسته به ۲۰۰ هزارنفر مبلغ و سایبری نیاز دارند؟ برای اینکه ساختار امپراتوری (حتی اگه کاریکاتوری از امپراتوری باشه) نمیتونه چیزی جز این تجویز کنه. و تجویز این ساختار در «فتح» خلاصه شده. اینکه اسم برنامه روایت فتح رو روایت فتح گذاشتن به این دلیل نبود که کلمه فتح در قرآن اومده. برای این بود که فاتح بودن خلیفه یک ارزش تلقی میشه، و چهارتا امتیاز نظامی و استراتژیک در برابرش اصلا عددی نیست. فتح در معنی فرقهای خودش یعنی تسلطی که همه برنامهها را تغییر دهد. هدف خلیفه غلبه نظامی نبود و مثل اقتصاد اون رو دستاورد هر خری میدونست. هدف تغییر برنامه عراق، تغییر برنامه لبنان، تغییر برنامه اسراییل بود، حتی اگه با شکستها و خسارتها همراه باشه. در حین جنگ، عده کمی از کف جبهه خواستند به خلیفه این پیام رو برسونند که برای فاتح شدن ایشان، نیاز به مولفههای قدرت دارند، که موجود نیست. در نهایت خلیفه وقت از دنیا رفت و فرصت نکرد فاتح بشه. خلیفه دوم میخواست با یک میانبر فاتح باشه، و استراتژی جوجه تیغی رو در پیش گرفت. با این منطق که «مگه هدف تغییر برنامه کشورهای منطقه نیست؟ خب این رو با آزاررسانی به دست میآوریم». انبار نفت رو بزن، گروگان بگیر، شورشیان رو مسلح کن، بمب کنار جادهای بذار، با تروریستها کار کن، راکت پرت کن، و انواع و اقسام کرم ریختنها که نتیجهای ندارند، اما برنامهها رو هم ممکنه بهم بزنند. روش جوجهتیغی باید کمیت بالا و ابعاد بالا داشته باشه، تا به آزار حداکثری برسه. حالا میتونید نقش پوچگرایی فرقه رو ببینید، که باعث میشه این حداکثری کردن کاملا بیهدف پیش بره. هیچوقت هیچکس در داخل دستگاه نمیاد بگه ما دویست هزار نفر لازم نداریم. هدف آزاررسانیه، اما هدف بعدتر ازون وجود نداره. با دویست هزارنفر بیشتر از صدهزار نفر میشه آزار ایجاد کرد، پس پذیرفته میشه. اگه به مأمور اماکن بگی پلمپ کتابفروشی به بهانه حجاب نه تغییری در عقاید مردم ایجاد میکنه نه نرخ تمکین به قانون رو بالا میبره، میگه به درک! چون میدونه که قراره یک تیغ از هزاران تیغ جوجهتیغی باشه، بقیهش هیچ اهمیتی نداره.
سوال متداول: چطور در فرقه پوچگرا، فتحطلبی ممکنه وقتی خود این فتحطلبی یک نوع آرمانه که با پوچگرایی تضاد داره؟
اینطور ممکنه که این با فتحطلبی عادی و متداول تفاوت داره. هدف ثروتمندی که همه زمینهای کشاورزی اطراف زمین خودش رو میخره چیه؟ که فردا کسی نتونه سر آب ادعایی داشته باشه. یعنی فتح، با هدف استقلال از دیگران انجام میشه. و اساسا قدرت یعنی بینیازی. اما در پوچگرایی مذهبی، هدف فتح چیزی معادل وندالیسمه. چون بهم ریختن برنامه دیگران، نابود کنندهست، به عنوان هدف تعریف میشه. و این مشابه اینه که یک ثروتمند همه زمینهای اطراف خودش رو بخره، تا بتونه همهشون رو آتش بزنه! کافیه دقت کنید که خدا رو هم یک وندال میبینند، که غرق میکند، و میلرزاند، و میسوزاند، و محو میکند.
پس چرا حکومتهای بسته به ۲۰۰ هزارنفر مبلغ و سایبری نیاز دارند؟ برای اینکه ساختار امپراتوری (حتی اگه کاریکاتوری از امپراتوری باشه) نمیتونه چیزی جز این تجویز کنه. و تجویز این ساختار در «فتح» خلاصه شده. اینکه اسم برنامه روایت فتح رو روایت فتح گذاشتن به این دلیل نبود که کلمه فتح در قرآن اومده. برای این بود که فاتح بودن خلیفه یک ارزش تلقی میشه، و چهارتا امتیاز نظامی و استراتژیک در برابرش اصلا عددی نیست. فتح در معنی فرقهای خودش یعنی تسلطی که همه برنامهها را تغییر دهد. هدف خلیفه غلبه نظامی نبود و مثل اقتصاد اون رو دستاورد هر خری میدونست. هدف تغییر برنامه عراق، تغییر برنامه لبنان، تغییر برنامه اسراییل بود، حتی اگه با شکستها و خسارتها همراه باشه. در حین جنگ، عده کمی از کف جبهه خواستند به خلیفه این پیام رو برسونند که برای فاتح شدن ایشان، نیاز به مولفههای قدرت دارند، که موجود نیست. در نهایت خلیفه وقت از دنیا رفت و فرصت نکرد فاتح بشه. خلیفه دوم میخواست با یک میانبر فاتح باشه، و استراتژی جوجه تیغی رو در پیش گرفت. با این منطق که «مگه هدف تغییر برنامه کشورهای منطقه نیست؟ خب این رو با آزاررسانی به دست میآوریم». انبار نفت رو بزن، گروگان بگیر، شورشیان رو مسلح کن، بمب کنار جادهای بذار، با تروریستها کار کن، راکت پرت کن، و انواع و اقسام کرم ریختنها که نتیجهای ندارند، اما برنامهها رو هم ممکنه بهم بزنند. روش جوجهتیغی باید کمیت بالا و ابعاد بالا داشته باشه، تا به آزار حداکثری برسه. حالا میتونید نقش پوچگرایی فرقه رو ببینید، که باعث میشه این حداکثری کردن کاملا بیهدف پیش بره. هیچوقت هیچکس در داخل دستگاه نمیاد بگه ما دویست هزار نفر لازم نداریم. هدف آزاررسانیه، اما هدف بعدتر ازون وجود نداره. با دویست هزارنفر بیشتر از صدهزار نفر میشه آزار ایجاد کرد، پس پذیرفته میشه. اگه به مأمور اماکن بگی پلمپ کتابفروشی به بهانه حجاب نه تغییری در عقاید مردم ایجاد میکنه نه نرخ تمکین به قانون رو بالا میبره، میگه به درک! چون میدونه که قراره یک تیغ از هزاران تیغ جوجهتیغی باشه، بقیهش هیچ اهمیتی نداره.
سوال متداول: چطور در فرقه پوچگرا، فتحطلبی ممکنه وقتی خود این فتحطلبی یک نوع آرمانه که با پوچگرایی تضاد داره؟
اینطور ممکنه که این با فتحطلبی عادی و متداول تفاوت داره. هدف ثروتمندی که همه زمینهای کشاورزی اطراف زمین خودش رو میخره چیه؟ که فردا کسی نتونه سر آب ادعایی داشته باشه. یعنی فتح، با هدف استقلال از دیگران انجام میشه. و اساسا قدرت یعنی بینیازی. اما در پوچگرایی مذهبی، هدف فتح چیزی معادل وندالیسمه. چون بهم ریختن برنامه دیگران، نابود کنندهست، به عنوان هدف تعریف میشه. و این مشابه اینه که یک ثروتمند همه زمینهای اطراف خودش رو بخره، تا بتونه همهشون رو آتش بزنه! کافیه دقت کنید که خدا رو هم یک وندال میبینند، که غرق میکند، و میلرزاند، و میسوزاند، و محو میکند.
از دست دادن موقت عقل یک اتفاق طبیعیه و نباید خیلی ازش ترسید. به دلایل مختلف مثل یک حادثه یا یک شوک روانی ممکنه آدم عقلش رو برای مدت کوتاهی از دست بده. و تلفاتش هم اونقدری نیست که تصور میشه. چیزی که همواره خطرناکه و تلفاتش زیاده مواردیه که فرد دنبال بهانهست که از عقلش استفاده نکنه! خیلیها واقعا در حالتی هستند که اگه زندگیشون رو به یک صحنه ترجمه کنی، در اون صحنه دستانشون رو گرفتن رو به آسمان و دارند میگن خدایا التماس میکنم یک دلیل جور کن که از عقلم استفاده نکنم!
و خدا هم معمولا این دلیل رو بشون میده. یعنی به طرز عجیبی مستجابالدعوه هستند.
علائم اینها رو میشه به پنج دسته عمده تقسیم کرد، که البته همه موارد رو پوشش نمیده، ولی خیلی از اونها رو شامل میشه.
۱- مخالفت با دیگران، با هدف مخالفت با دیگران. و این البته شاخههای متنوعی داره، مثل مخالفت با دولت با هدف مخالفت با دولت، و مخالفت با امر جاری با هدف مخالفت با امر جاری. بعضی کیسها انقدر وخیمند که اگه دولت اعلام کنه مادرشون زن وفاداریه، میرن پیش دوستانشون و میگن «بچهها یه چیزی فهمیدم! مادرم جندهست!». عطش و انتظار شدیدشون رو برای اینکه دولت یا اکثریت یا متخصصان چیزی بگن، تا دیگه از عقلشون استفاده نکنند رو گاهی در چهرهشون هم میشه دید.
۲- وحشت هیستریک از تنهایی. این درست مقابل مورد قبلیه. ترس ازینکه از دیگران، دولت، اکثریت، متخصصان، جدا بیفتند و یا به هیچ قبیلهای تعلق نگیرند، ناگهان عقلشون رو فلج میکنه. و معمولا خیلی سریع جرقهش زده میشه و ممکنه اصلا متوجه نشی که در چه زمانی و چه موقعیتی حس کردند که ممکنه تنها بشن، که بعدش عقلشون از کار افتاد. که یعنی خیلی زودتر و از خیلی دورتر بوی تنهایی رو حس میکنند.
۳- پرخوری اطلاعات. این شبیه ولع بچهها برای بلعیدن غذاییه که پس از گرسنگی طولانی بشون وعده داده شده بود، که در لحظه رسیدن بش، جلوی دهانشون ترافیک غذا ایجاد میشه. چون نه در مقدار و نه در ترتیب، نمیتونند چیزی رو رعایت کنند. اینها از همهجا و همهچیز اطلاعات جمع میکنند، نه برای اینکه یک اقیانوس به عمق یک سانت بشن، بلکه برای اینکه توش خفه بشن! این ولع برای دیتا باعث میشه پردازش به کلی مختل بشه.
۴- کمخوری اطلاعات. این درست مقابل مورد قبلیه. کافی بودن حداقل دانستهها برای تکمیل هر نوع تفسیری، به یک رفتار کلی تبدیل میشه. این حساسیت به دیتای بیشتر به حدیه، که مثل فیوز برقی که خرابه کار میکنند، و اگه یک ریشتراش، و نه اتو، به برق زده بشه، فیوز میپره! کافیه کمی بیشتر از حداقل ممکن دیتا در اختیارشون قرار بگیره، تا دیگه عقلشون کار نکنه. تمام چیزی که در زندگی میفهمند وابسته به اینه که همواره حداقل داده بشون برسه.
۵- پنیک با پرش. خیلی از پرشهای انسانی دست خودش نیست. مثل پرش از بهرهمندی به فقر یا برعکس پرش از فقر به بهرهمندی، بر اثر حادثه. بعضی پرشها هم یک مقدارش دست خود آدمه، نه همش. مثل پرش از محیط محدود روستا به محیط خر تو خر کلانشهر. یا پرش از وضعیت چاق و بیتحرک، به وضعیت لاغر و ورزشی. این پرشها به عنوان تریگر عمل میکنند و عقل طرف از کار میفته، ولی این برخلاف مورد قبلی، ناگهانی فیوز نمیپره، بلکه کمی زمان میبره تا ببینی چون در وضعیت پرید، عقلش هم پرید.
اگه این علائم رو در کسی دیدید، ازش دوری کنید.
و خدا هم معمولا این دلیل رو بشون میده. یعنی به طرز عجیبی مستجابالدعوه هستند.
علائم اینها رو میشه به پنج دسته عمده تقسیم کرد، که البته همه موارد رو پوشش نمیده، ولی خیلی از اونها رو شامل میشه.
۱- مخالفت با دیگران، با هدف مخالفت با دیگران. و این البته شاخههای متنوعی داره، مثل مخالفت با دولت با هدف مخالفت با دولت، و مخالفت با امر جاری با هدف مخالفت با امر جاری. بعضی کیسها انقدر وخیمند که اگه دولت اعلام کنه مادرشون زن وفاداریه، میرن پیش دوستانشون و میگن «بچهها یه چیزی فهمیدم! مادرم جندهست!». عطش و انتظار شدیدشون رو برای اینکه دولت یا اکثریت یا متخصصان چیزی بگن، تا دیگه از عقلشون استفاده نکنند رو گاهی در چهرهشون هم میشه دید.
۲- وحشت هیستریک از تنهایی. این درست مقابل مورد قبلیه. ترس ازینکه از دیگران، دولت، اکثریت، متخصصان، جدا بیفتند و یا به هیچ قبیلهای تعلق نگیرند، ناگهان عقلشون رو فلج میکنه. و معمولا خیلی سریع جرقهش زده میشه و ممکنه اصلا متوجه نشی که در چه زمانی و چه موقعیتی حس کردند که ممکنه تنها بشن، که بعدش عقلشون از کار افتاد. که یعنی خیلی زودتر و از خیلی دورتر بوی تنهایی رو حس میکنند.
۳- پرخوری اطلاعات. این شبیه ولع بچهها برای بلعیدن غذاییه که پس از گرسنگی طولانی بشون وعده داده شده بود، که در لحظه رسیدن بش، جلوی دهانشون ترافیک غذا ایجاد میشه. چون نه در مقدار و نه در ترتیب، نمیتونند چیزی رو رعایت کنند. اینها از همهجا و همهچیز اطلاعات جمع میکنند، نه برای اینکه یک اقیانوس به عمق یک سانت بشن، بلکه برای اینکه توش خفه بشن! این ولع برای دیتا باعث میشه پردازش به کلی مختل بشه.
۴- کمخوری اطلاعات. این درست مقابل مورد قبلیه. کافی بودن حداقل دانستهها برای تکمیل هر نوع تفسیری، به یک رفتار کلی تبدیل میشه. این حساسیت به دیتای بیشتر به حدیه، که مثل فیوز برقی که خرابه کار میکنند، و اگه یک ریشتراش، و نه اتو، به برق زده بشه، فیوز میپره! کافیه کمی بیشتر از حداقل ممکن دیتا در اختیارشون قرار بگیره، تا دیگه عقلشون کار نکنه. تمام چیزی که در زندگی میفهمند وابسته به اینه که همواره حداقل داده بشون برسه.
۵- پنیک با پرش. خیلی از پرشهای انسانی دست خودش نیست. مثل پرش از بهرهمندی به فقر یا برعکس پرش از فقر به بهرهمندی، بر اثر حادثه. بعضی پرشها هم یک مقدارش دست خود آدمه، نه همش. مثل پرش از محیط محدود روستا به محیط خر تو خر کلانشهر. یا پرش از وضعیت چاق و بیتحرک، به وضعیت لاغر و ورزشی. این پرشها به عنوان تریگر عمل میکنند و عقل طرف از کار میفته، ولی این برخلاف مورد قبلی، ناگهانی فیوز نمیپره، بلکه کمی زمان میبره تا ببینی چون در وضعیت پرید، عقلش هم پرید.
اگه این علائم رو در کسی دیدید، ازش دوری کنید.
Anarchonomy
از دست دادن موقت عقل یک اتفاق طبیعیه و نباید خیلی ازش ترسید. به دلایل مختلف مثل یک حادثه یا یک شوک روانی ممکنه آدم عقلش رو برای مدت کوتاهی از دست بده. و تلفاتش هم اونقدری نیست که تصور میشه. چیزی که همواره خطرناکه و تلفاتش زیاده مواردیه که فرد دنبال بهانهست…
در مورد پردازش حجم زیاد اطلاعات سوالات زیادی میپرسند و اینکه چطور دوام میارم (مخصوصا با درنظر گرفتن دنبال کردن اخبار و مهملات وحوش حاکم).
یه علتش دوری از محیط آکادمیک بود. اونجا دستورالعمل نظم پیدا کرده خودش رو داره، که برای کار پژوهشی ضروریه، اما برای بیرون ازونجا اصلا مناسب نیست. چیزی که زیاد در دیگران دیدم، که همگی مبتلا به دانشگاه بودهاند، اینه که بدون اینکه متوجه باشند تمام مطالب رو دارند به شکل درسی میخونند. یعنی خط به خط، و مو به مو، و حداکثری. و قطعا این آدم رو از هم میپاشونه. اگه بدونید هرروز چه حجم زیادی از مطالب رو ایگنور میکنم، سوپرایز میشید. خیلیها رو میبینم که نمیدونند باید چی رو نخونند، و چی رو نگاه نکنند، یا چقدر از چیزی رو بردارند، و به بقیهش توجه نکنند.
اما یک پیشنهاد کلی میتونم بدم (بله، فقط پیشنهاده): حدود ذهن خودتون رو پیدا کنید. این خوب نیست که ابعاد ماشینتون رو طوری بلدید که چشم بسته میتونید پارک کنید، اما حدود ذهنتون دستتون نیست. هر قسمت از ذهن آدم یه حدی داره. حد ذهن من در تماشای خشونت با حد ذهن شما یکی نیست. مسئله مقداری نیست، مختصاتیه. من با چیزهایی گریه میکنم که شما حسش نمیکنید، و شما با چیزهایی گریه میکنید که من هیچ حسی بشون ندارم. باید مختصات حد متأثر شدن خودتون رو پیدا کنید، و چیزهایی که فراتر ازون حده رو از خودتون دور کنید. حد خنده خودتون هم پیدا کنید. مختصات نقطهای که ازون حد به بعد باعث میشه بخندید رو بدونید، و به چیزهایی فکاهی که قرار نیست باعث خندهتون بشه توجه نکنید. حد حافظهتون رو هم بدونید. این شاید تست بخواد، تا ببینید چه چیزهایی یادتون میمونه و چه چیزهایی نمیمونه. اگه حدس میزنید مطلبی قرار نیست یادتون بمونه، براش وقت نذارید. مثلا اگه حدس میزنید که توضیح اینکه چرا اضافه کردن اتانول به بنزین بازدهی رو بالا میبره، یک ماه بعد یادتون نمیاد، توضیحش رو نخونید، و هروقت لازم شد دوباره سرچ کنید. خودتون رو در مسابقه «گوگل ناطق» با دیگران قرار ندید. چون هیچ جایزه ارزشمندی براش وجود نداره. چیزی رو به خاطر بسپارید که میدونید تو حافظهتون تثبیت میشه.
نکته بعدی اینکه تو ذهنتون چندتا گلدون داشته باشید. گلهای آپارتمانی نیاز به مراقبت دائمی ندارند، همینکه دو سه روز یکبار بشون آب داده بشه، ماهی یکبار ویتامین داده بشه، کافیه تا قد بکشند. اگه یه سری موضوعات مورد علاقه دارید که نمیتونید فول تایم بشون بپردازید، مثل گل تغذیهش کنید. یعنی نه اینکه کاملا روش متمرکز شده باشید، و نه اینکه کلا فراموشش کرده باشید. و این مستلزم اینه که یک خط باریک رو دنبال کنید. یعنی بدونید که حداقلیترین محتوایی که لازمه جذب کنم تا همچنان در جریان یک موضوع خاص باشم چقدره، و روزانه دوز معینی ازش رو مصرف کنم. به عنوان مثال با دریافت فقط ۵ درصد اطلاعاتی که یک طرفدار متعصب فرمول یک داره هرروز جذب میکنه، و توش غرق شده، میتونید معادل ۹۵ درصد اون فرد در جریان مسابقات فرمول یک قرار بگیرید، که کاملا کافیه. اینجوری شما میتونید همزمان در جریان ده دوازده موضوع مختلف باشید، بدون اینکه ورودی مغزتون دچار ترافیک بشه.
یه علتش دوری از محیط آکادمیک بود. اونجا دستورالعمل نظم پیدا کرده خودش رو داره، که برای کار پژوهشی ضروریه، اما برای بیرون ازونجا اصلا مناسب نیست. چیزی که زیاد در دیگران دیدم، که همگی مبتلا به دانشگاه بودهاند، اینه که بدون اینکه متوجه باشند تمام مطالب رو دارند به شکل درسی میخونند. یعنی خط به خط، و مو به مو، و حداکثری. و قطعا این آدم رو از هم میپاشونه. اگه بدونید هرروز چه حجم زیادی از مطالب رو ایگنور میکنم، سوپرایز میشید. خیلیها رو میبینم که نمیدونند باید چی رو نخونند، و چی رو نگاه نکنند، یا چقدر از چیزی رو بردارند، و به بقیهش توجه نکنند.
اما یک پیشنهاد کلی میتونم بدم (بله، فقط پیشنهاده): حدود ذهن خودتون رو پیدا کنید. این خوب نیست که ابعاد ماشینتون رو طوری بلدید که چشم بسته میتونید پارک کنید، اما حدود ذهنتون دستتون نیست. هر قسمت از ذهن آدم یه حدی داره. حد ذهن من در تماشای خشونت با حد ذهن شما یکی نیست. مسئله مقداری نیست، مختصاتیه. من با چیزهایی گریه میکنم که شما حسش نمیکنید، و شما با چیزهایی گریه میکنید که من هیچ حسی بشون ندارم. باید مختصات حد متأثر شدن خودتون رو پیدا کنید، و چیزهایی که فراتر ازون حده رو از خودتون دور کنید. حد خنده خودتون هم پیدا کنید. مختصات نقطهای که ازون حد به بعد باعث میشه بخندید رو بدونید، و به چیزهایی فکاهی که قرار نیست باعث خندهتون بشه توجه نکنید. حد حافظهتون رو هم بدونید. این شاید تست بخواد، تا ببینید چه چیزهایی یادتون میمونه و چه چیزهایی نمیمونه. اگه حدس میزنید مطلبی قرار نیست یادتون بمونه، براش وقت نذارید. مثلا اگه حدس میزنید که توضیح اینکه چرا اضافه کردن اتانول به بنزین بازدهی رو بالا میبره، یک ماه بعد یادتون نمیاد، توضیحش رو نخونید، و هروقت لازم شد دوباره سرچ کنید. خودتون رو در مسابقه «گوگل ناطق» با دیگران قرار ندید. چون هیچ جایزه ارزشمندی براش وجود نداره. چیزی رو به خاطر بسپارید که میدونید تو حافظهتون تثبیت میشه.
نکته بعدی اینکه تو ذهنتون چندتا گلدون داشته باشید. گلهای آپارتمانی نیاز به مراقبت دائمی ندارند، همینکه دو سه روز یکبار بشون آب داده بشه، ماهی یکبار ویتامین داده بشه، کافیه تا قد بکشند. اگه یه سری موضوعات مورد علاقه دارید که نمیتونید فول تایم بشون بپردازید، مثل گل تغذیهش کنید. یعنی نه اینکه کاملا روش متمرکز شده باشید، و نه اینکه کلا فراموشش کرده باشید. و این مستلزم اینه که یک خط باریک رو دنبال کنید. یعنی بدونید که حداقلیترین محتوایی که لازمه جذب کنم تا همچنان در جریان یک موضوع خاص باشم چقدره، و روزانه دوز معینی ازش رو مصرف کنم. به عنوان مثال با دریافت فقط ۵ درصد اطلاعاتی که یک طرفدار متعصب فرمول یک داره هرروز جذب میکنه، و توش غرق شده، میتونید معادل ۹۵ درصد اون فرد در جریان مسابقات فرمول یک قرار بگیرید، که کاملا کافیه. اینجوری شما میتونید همزمان در جریان ده دوازده موضوع مختلف باشید، بدون اینکه ورودی مغزتون دچار ترافیک بشه.
Forwarded from اقوال الانعام
- کسخل روسپرست: هفتاد هزارنفر تو اروپا از سرما مردن
- کی گفت اینو؟
- اکونومیست نوشته
- فوتی مازاد بر نرمال رو مدلسازی کرده، برای جذب کلیک بیشتر برای سایت
- بهرحال، اینهمه فوتی مازاد اگه از سرما نیست پس از چیه؟
- شما مگه نمیگفتید عوارض واکسنیه که جورج سوروس پولشو داده تا جمعیت کره زمین کم بشه؟
- ها؟
- کی گفت اینو؟
- اکونومیست نوشته
- فوتی مازاد بر نرمال رو مدلسازی کرده، برای جذب کلیک بیشتر برای سایت
- بهرحال، اینهمه فوتی مازاد اگه از سرما نیست پس از چیه؟
- شما مگه نمیگفتید عوارض واکسنیه که جورج سوروس پولشو داده تا جمعیت کره زمین کم بشه؟
- ها؟
اصلاحطلبان به عنوان ملیجک دربار که وظیفه کشدادن عمر نظام رو داشتند، دائما از مسئله دوقطبی در جامعه یک هیولا میسازند، و سپس خودشون رو به عنوان دونکیشوتی با سابقه امنیتی که راه شکست این هیولا رو بلده معرفی میکنند.
اما نه تنها دوقطبی هیولا نیست، بلکه در ایرانِ الان دو قطبی وجود نداره! وقتی تجددطلبی به خود خانوادههای مذهبی، و حتی خانواده بسیجیان کشته شده در جنگ هشتساله رسیده، حرف از دو قطبی یک شوخیه. تقابلی بین مردم و مردم وجود نداره. تنها تقابل موجود، بین مردم و اوباش حاکمه.
اما حتی اگه تقابلی بین مردم با همدیگه وجود داشت، دلیلی برای وحشت نمیشد. اون عقبمانده ذهنی که به خیال خودش از سر خیرخواهی به نظام پیشنهاد میده که برای قانون حجاب رفراندوم برگزار کنه، اینطور استدلال میکنه که دوقطبی ایجاد شده (که وجود نداره) با رفراندوم برطرف میشه! در حالی که رفراندومها، و هر ابزار دموکراتیکی، برای محو کردن دوقطبی نیست. مردم انگلیس هنوز هم درباره اتحادیه اروپا، نظرات متضادی دارند. رفراندوم برای برگرداندن کنترل برنامهها به دست اکثریته. و فقط برنامهها، نه حقوق انسانی! کسی حق نداره رفراندومی برگزار کنه و بپرسه افغانها آدمند یا نیستند! به همون ترتیب کسی حق نداره رفراندوم برگزار کنه و بپرسه زن حق دارد خودش برای پوشش بدنش تصمیم بگیرد یا حق ندارد.
اینها شاید درباره خاطرات تلخشون در زندان، که البته هیچوقت حتی شبیه به تجربیات سیاه زندانیان گمنام نشده و نخواهد شد، کتاب بنویسند؛ اما از خانواده همون امنیتیهایی هستند که زندانها رو به شکل فعلی طراحی کردهاند.
اما نه تنها دوقطبی هیولا نیست، بلکه در ایرانِ الان دو قطبی وجود نداره! وقتی تجددطلبی به خود خانوادههای مذهبی، و حتی خانواده بسیجیان کشته شده در جنگ هشتساله رسیده، حرف از دو قطبی یک شوخیه. تقابلی بین مردم و مردم وجود نداره. تنها تقابل موجود، بین مردم و اوباش حاکمه.
اما حتی اگه تقابلی بین مردم با همدیگه وجود داشت، دلیلی برای وحشت نمیشد. اون عقبمانده ذهنی که به خیال خودش از سر خیرخواهی به نظام پیشنهاد میده که برای قانون حجاب رفراندوم برگزار کنه، اینطور استدلال میکنه که دوقطبی ایجاد شده (که وجود نداره) با رفراندوم برطرف میشه! در حالی که رفراندومها، و هر ابزار دموکراتیکی، برای محو کردن دوقطبی نیست. مردم انگلیس هنوز هم درباره اتحادیه اروپا، نظرات متضادی دارند. رفراندوم برای برگرداندن کنترل برنامهها به دست اکثریته. و فقط برنامهها، نه حقوق انسانی! کسی حق نداره رفراندومی برگزار کنه و بپرسه افغانها آدمند یا نیستند! به همون ترتیب کسی حق نداره رفراندوم برگزار کنه و بپرسه زن حق دارد خودش برای پوشش بدنش تصمیم بگیرد یا حق ندارد.
اینها شاید درباره خاطرات تلخشون در زندان، که البته هیچوقت حتی شبیه به تجربیات سیاه زندانیان گمنام نشده و نخواهد شد، کتاب بنویسند؛ اما از خانواده همون امنیتیهایی هستند که زندانها رو به شکل فعلی طراحی کردهاند.
محله ما کل انقلاب رو تو خودش جا داده بود. از مارکسیست لائیک تا مجاهد مسلمان، از حزباللهی تا شاهدوست. البته خیلی از محلهها همینطور بود. بیشترشون مثل لاکپشت عمر کردند، اما بچههاشون رو در طی انقلاب از دست دادند. هر کدوم به دلیلی، که به گرایش سیاسیشون ربط داشت. خیلی وحشتناکه که پسربچههایی که یک روز با هم تو کوچه فوتبال بازی میکردند، یه روزی روبروی هم قرار بگیرند، و کشته بشن. اما این باعث نشد لاکپشتها ارتباطشون رو با هم قطع کنند. به رفتآمد ادامه دادند، و حتی برای همدیگه نذری میبردند. انگار چیزی که بچههاشون بش مبتلا بودهاند، یک تب موقت بوده! فقط اون خانوادهای که پسرش رو تو جنگ داده بود قاطی اینها نبود. یک بار فرصتی پیش اومد که از نزدیک باشون برخورد کنم (با بچه بسیجیها خونه خیلیهاشون میرفتیم)، و همون یکدفعه کافی بود برای اینکه برام مشخص بشه اینها از همه بدشون میاد، با اینکه هزینهای که دادن بیشتر از بقیه نیست. اگه هزینه، دادن پسره، بقیه هم داده بودند. و چیزی هم از بنیاد شهید نمیگرفتند (چون پسرشون شهید نبوده. گمراه بوده!). رفتاری رو میدیدم که نمیتونستم به جمله ترجمهش کنم. اما ترجمهش این بود: ما حمایت معنوی حکومت رو داریم، آشنا و همسایه میخوایم چیکار؟
این نشانه واضحی از سقوط انسانه. الان دیده میشه که این اتکا به حکومت در بین خیلیها گسترش پیدا کرده. که البته اغلب مکتبی نیست، و بیشتر برای پول یا ثبات در زندگی پوچشونه. یکی نمونهش در فحش خوردنه. آدم نباید از فحش بترسه، اما نباید ازش استقبال هم بکنه. الان موجوداتی رو میبینیم که انزجار مردم ازشون باعث تجدید نظرشون نمیشه، بلکه به این منطق مراجعه میکنند که «حکومت با ماست، شما ایرانیها همتون برید به درک».
آدمی که خودش رو بینیاز از جامعه ببینه، دیگه آدم نیست. حکومت، آدم بودن بعضی از آدمهای مملکتمون رو ازشون گرفت، و خیلی ساده و بیتعارف دیگه آدم نیستند.
این نشانه واضحی از سقوط انسانه. الان دیده میشه که این اتکا به حکومت در بین خیلیها گسترش پیدا کرده. که البته اغلب مکتبی نیست، و بیشتر برای پول یا ثبات در زندگی پوچشونه. یکی نمونهش در فحش خوردنه. آدم نباید از فحش بترسه، اما نباید ازش استقبال هم بکنه. الان موجوداتی رو میبینیم که انزجار مردم ازشون باعث تجدید نظرشون نمیشه، بلکه به این منطق مراجعه میکنند که «حکومت با ماست، شما ایرانیها همتون برید به درک».
آدمی که خودش رو بینیاز از جامعه ببینه، دیگه آدم نیست. حکومت، آدم بودن بعضی از آدمهای مملکتمون رو ازشون گرفت، و خیلی ساده و بیتعارف دیگه آدم نیستند.
هرچند که به دهه هشتادیها گفتم خانواده شما، شما را خواهد فروخت، اما فقط شامل بچه مدرسهای دهه هشتادی نمیشه. شامل مبارز مسلح هم میشه. هرچند این جا یک خریدن انجام شده، از روی سادهلوحی تیپیکال ایرانی، ولی عملا فروختن فرزندشونه. رشوه دادن به اشرار، یعنی اعلام اینکه راهی جز خشونت هم برای حل مشکل وجود داره، ولی پسر ما خشونت رو انتخاب کرد!
ما در دورانی هستیم که اگه یتیم و بیکس باشی خوشبختتری.
ما در دورانی هستیم که اگه یتیم و بیکس باشی خوشبختتری.
بازداشت خبرنگار تو ترکیه انقدر تکراریه که بهانه براش کم آوردن. اتهام مندرآوردی جدید: توهین به قربانیان زلزله!
اگه کانتکست عکس رو ندونی تصور میکنی در یک کشور متمدن، دارند مادری که بچهش رو تو وان خفه کرده بوده میبرن. ماشینهای بهروز، زنان بیحجاب، پلیسی که لاک قرمز زده، سر و وضع مرتب خیابان. اما موضوع به قرون وسطی مربوط میشه: کسی حق ندارد سلطان را مسخره کند!
اصلا نگران تیپ و قیافه ایران نباشید، با اینکه حال آدم رو بهم میزنه. چون اینارو میشه در عرض پنج سال زیر و رو کرد. نگران موضوعات بنیادی باشید.
اگه کانتکست عکس رو ندونی تصور میکنی در یک کشور متمدن، دارند مادری که بچهش رو تو وان خفه کرده بوده میبرن. ماشینهای بهروز، زنان بیحجاب، پلیسی که لاک قرمز زده، سر و وضع مرتب خیابان. اما موضوع به قرون وسطی مربوط میشه: کسی حق ندارد سلطان را مسخره کند!
اصلا نگران تیپ و قیافه ایران نباشید، با اینکه حال آدم رو بهم میزنه. چون اینارو میشه در عرض پنج سال زیر و رو کرد. نگران موضوعات بنیادی باشید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرکزنشین ایرانی میتونه یه چهره اپوزیسیون مثل این بسازه؟ لازم نیست تمام منافعش و مطالباتش با اینها مشترک باشه. باید مشترک باشه، ولی فرض میکنیم لازم نیست؛ یه چهره بسازه که فقط مواضع مرکزنشین رو بگه، ولی همینجوری بگه. میتونه؟
سرمایهدار دوره فیات، وقتی میخواد مجوز احداث کارخانه بگیره لیبرتارینه، وقتی میخواد با شتکوین فکاهی کلاهبرداری پانزی راه بندازه آنارشیسته، و وقتی میخواد حقوق کارمند رو بده، و حیفش میاد به اونی که خونه نشسته همونقدری بده که به اونایی که اومدن دفتر میده، سوسیالیست میشه. البته سوسیالیست نه از نوع مارکسی، بلکه از نوع لنینی!
Anarchonomy
سرمایهدار دوره فیات، وقتی میخواد مجوز احداث کارخانه بگیره لیبرتارینه، وقتی میخواد با شتکوین فکاهی کلاهبرداری پانزی راه بندازه آنارشیسته، و وقتی میخواد حقوق کارمند رو بده، و حیفش میاد به اونی که خونه نشسته همونقدری بده که به اونایی که اومدن دفتر میده، سوسیالیست…
البته کسی نمیتونه بهتر از رایان کوهن مجسمه «سرمایهدار دوره فیات» باشه، که سهامش تو شرکتی که ورشکسته بود داشت شیرجه میزد پایین و صد و بیست میلیون تو ضرر بود، و بین تریدرهایی که زیاد به جوردن پترسون گوش میدن و «مانستر» درونشون فعاله و «گیگا چاد» عکس پروفایلشون، جو راه انداخت و خرشون کرد و سهام بیارزشش رو بشون انداخت و با هشتاد میلیون سود اومد بیرون.
به عنوان یک دانشگاهی حقوقبگیر برای اولین بار در خیابان با اوباش شیعه درگیر شده و آسیب فیزیکی دیده، و بنا به کتکی که خورده نتیجه میگیره مردم انتقام سختی خواهند گرفت، چون الان خشونتها بیشتر شده!
خشونت از دهه شصت بیشتر شده که هرروز صدها نفر اعدام میشدند که خیلیهاشون هجده ساله بودند؟ چون خودش قبلا مواجهه فیزیکی نداشته با خشونت حکومت، فکر میکنه قبلا کمتر بوده و الان شدت پیدا کرده!
جامعه با احساسات ما همراهی نمیکنه. وقتی بدون هیچ دلیلی بت لگد میزنند، و مجبور بشی علاوه بر درد، هزینه درمان رو هم بپردازی، با خودت میگی باید همین الان شر اینها رو کند! ولی جامعه بات موافق نیست. این ملت اگه انتقامبگیر بودند در همین چهل و چهار سال انجامش داده بودند. شر، بدون نیرویی که همونقدر حاضر باشه دست به خشونت بزنه، مهار نمیشه، و مردم ما اهلش نیستند. بنابراین در کنار شر زندگی خواهند کرد، و همین وضعیت بیمارگونه ادامه پیدا میکنه تا زمانی که چیزی از ایران باقی نمونه.
خشونت از دهه شصت بیشتر شده که هرروز صدها نفر اعدام میشدند که خیلیهاشون هجده ساله بودند؟ چون خودش قبلا مواجهه فیزیکی نداشته با خشونت حکومت، فکر میکنه قبلا کمتر بوده و الان شدت پیدا کرده!
جامعه با احساسات ما همراهی نمیکنه. وقتی بدون هیچ دلیلی بت لگد میزنند، و مجبور بشی علاوه بر درد، هزینه درمان رو هم بپردازی، با خودت میگی باید همین الان شر اینها رو کند! ولی جامعه بات موافق نیست. این ملت اگه انتقامبگیر بودند در همین چهل و چهار سال انجامش داده بودند. شر، بدون نیرویی که همونقدر حاضر باشه دست به خشونت بزنه، مهار نمیشه، و مردم ما اهلش نیستند. بنابراین در کنار شر زندگی خواهند کرد، و همین وضعیت بیمارگونه ادامه پیدا میکنه تا زمانی که چیزی از ایران باقی نمونه.
«خودتو بذار جای دیگران» اگه درباره احساسات باشه، بیمعنیه. نمیشه حس کسی رو کپی کنی تو سینه خودت. حتی اگه مشابهش رو قبلا تجربه کرده باشی. چون از بیرون مشابه به نظر میرسه.
اما میشه زندگی دیگران رو تجسم کرد تا بشه فهمید دنیا رو چطور میبینند. و این نگاه آدم به خودش رو هم تغییر میده. چون میفهمه از کجا اومده. محل صدور شناسنامه، اونجایی نیست که ازش اومده. تجربههاش، جغرافیاییه که ازش اومده. آدمی که باباش نظامی بوده، و خونه رو هم مثل پادگان اداره کرده، دنیا رو طوری میبینه که در افق دیدش اگه به حداقلی از اختیارات شخصی برسه، حس میکنه به سعادت رسیده. کسی که مادرش پرستار بوده و بیشتر روزها خونه نبوده و مجبور شده خودش غذا درست کنه، وقتی میخواد ازدواج کنه از همسرش توقعات دیگهای داره، چون انجام کارهای روزمره خونه خیلی براش ابتداییه.
تو ناخودآگاه من، بهشت یعنی مسجدی کوچک در کنار یک رودخانه، که هیچوقت کسی توش نیست، و ظهر تابستون، از پشت پنجرهش به بازی پرندهها روی شاخههای بید بزرگی که بیرونه، خیره میمونم. و جهنم، یعنی وقتی اسیرم، فرار میکنم، و یک ارتش دنبالم میفته. چیزی که تو خواب میبینم. فرقی نداره چند سالم باشه. من اهل این جغرافیای ذهنیام. اگه فکر کنم دنیا همینه، همین اندازه باقی میمونم. و نباید همین اندازه باقی موند. نیازی ندارم یک مکزیکی مسیحی رو که با حداقل درآمد جامعه خودش کار میکنه و شبها با رفقاش مست میکنه و اما انجیل رو از بالشش دور نمیکنه و مجموعا هجده برابر خوشحالتر از منه رو درک کنم. اما اینکه بدونم از کجا اومده، ذهنم به دنیای بزرگتری وارد میشه. باید بدونم همه اهل کجان.
اما میشه زندگی دیگران رو تجسم کرد تا بشه فهمید دنیا رو چطور میبینند. و این نگاه آدم به خودش رو هم تغییر میده. چون میفهمه از کجا اومده. محل صدور شناسنامه، اونجایی نیست که ازش اومده. تجربههاش، جغرافیاییه که ازش اومده. آدمی که باباش نظامی بوده، و خونه رو هم مثل پادگان اداره کرده، دنیا رو طوری میبینه که در افق دیدش اگه به حداقلی از اختیارات شخصی برسه، حس میکنه به سعادت رسیده. کسی که مادرش پرستار بوده و بیشتر روزها خونه نبوده و مجبور شده خودش غذا درست کنه، وقتی میخواد ازدواج کنه از همسرش توقعات دیگهای داره، چون انجام کارهای روزمره خونه خیلی براش ابتداییه.
تو ناخودآگاه من، بهشت یعنی مسجدی کوچک در کنار یک رودخانه، که هیچوقت کسی توش نیست، و ظهر تابستون، از پشت پنجرهش به بازی پرندهها روی شاخههای بید بزرگی که بیرونه، خیره میمونم. و جهنم، یعنی وقتی اسیرم، فرار میکنم، و یک ارتش دنبالم میفته. چیزی که تو خواب میبینم. فرقی نداره چند سالم باشه. من اهل این جغرافیای ذهنیام. اگه فکر کنم دنیا همینه، همین اندازه باقی میمونم. و نباید همین اندازه باقی موند. نیازی ندارم یک مکزیکی مسیحی رو که با حداقل درآمد جامعه خودش کار میکنه و شبها با رفقاش مست میکنه و اما انجیل رو از بالشش دور نمیکنه و مجموعا هجده برابر خوشحالتر از منه رو درک کنم. اما اینکه بدونم از کجا اومده، ذهنم به دنیای بزرگتری وارد میشه. باید بدونم همه اهل کجان.
Anarchonomy
«خودتو بذار جای دیگران» اگه درباره احساسات باشه، بیمعنیه. نمیشه حس کسی رو کپی کنی تو سینه خودت. حتی اگه مشابهش رو قبلا تجربه کرده باشی. چون از بیرون مشابه به نظر میرسه. اما میشه زندگی دیگران رو تجسم کرد تا بشه فهمید دنیا رو چطور میبینند. و این نگاه آدم به…
قبل ازینکه تحریمها تشدید بشه و شرکتهای خارجی هنوز تو پروژههای نفت و گاز فعال بودند، چند نفری رو میشناختم که جنوب برای همینها کار میکردند. یک روز اومدند درباره یکی از همکارها که اون رو هم میشناختم با من صحبت کردند و گفتند اخیرا رفتارهایی نشون میده که زیاد جالب نیست و مثل اینکه دوری از زن باعث شده گرایشات همجنسگرایانه پیدا کنه و میدونی که کارش رو خیلی بلده و این نباشه ما لنگیم و حیفه کار به جایی برسه که یکی حرفی بزنه و دعوایی بشه و منتقلش کنند و از دستش بدیم، بیا تو نصیحتی بش بکن، چون ما میترسیم حرف بزنیم بدتر بشه.
خبر نداشتند که با خود این فرد در ارتباط بودم و قبلا با خودم صحبت کرده بود و برام تعریف کرده بود که از دختری خوشش میاد، ولی هنوز جوابش رو نداده.
بشون گفتم کاری از دست من برنمیاد، این چیزها با نصیحت درست نمیشن، ولی میتونم باتون یه شرطی ببندم. اون موقع قطریها میخواستن بقاپنش. گفتم این ارسال مدارکش رو یکسال کش میده. گفتند نه بابا، خیلی علاقه داره بره اونور، گفتم حالا میبینیم. شرط رو هم باختم هم بردم. باختم چون کمتر از یکسال طول کشید، و بردم چون هشت ماه تمام لفتش داد. چون ازش لذت میبرد.
خیلی وقت بود که میدونستم به کارش مسلطه و دوستش داره. در برابر هر مشکلی، با اعتماد به نفسی که کمی پسربچهطور بود میگفت «هوم» و شوق تو چهره یا صداش دیده میشد. انگار مشکلات کار که به خاطرشون بش مراجعه میکردند، سرگرمیهای هیجانانگیز هستند. تمام این شغل و همه جزییات داخلش، به دنیای کوچکی تبدیل شده بود که میپرستیدش. برای همین از همه چالشهاش هم لذت میبرد، مثل چالش رزومه فرستادن یا چالش انتخاب کردن بین دو شرکت. میخواست هشت ماه از خود این تعلیق و بلاتکلیفی لذت ببره. و این عجیب نیست از کسی که حتی با صدای پوتین روی پلههای فلزی، یا شبهای سکو که سیاهی مطلق همهجا رو میگیره عشق میکرد. تمایلات همجنسگرایانه به خاطر دوری از زن نبود، به خاطر عشق به لولهها بود. تأسیسات که از دور درخشان بودند، براش حکم کعبه رو داشت. از مردها خوشش اومده بود چون مردها بودند که این کعبه رو ساخته بودند و ازش نگهداری میکردند. نمیتونست به دختری که ازش خوشش میاومد جواب بده، چون اون دختر میخواست ازین دنیای کوچک دورش کنه و وارد یک دنیای دیگهش کنه. اگه به دنیای خودت محدود بشی، حتی اگه یکی بیاد در قفس رو باز کنه و بگه بفرمایید بیرون، میگی نه مرسی، راحتم! وقتی رفت قطر همون «شکر خدا، کار عالیه» که اینجا میگفت رو اونجا هم میگفت و احساس برد هم می کرد، چون دختر اونجا هم هست و دختر با دختر چه فرقی داره. بدون اینکه بدونه خیلی فرق داره، چون اونها قرار نیست از دنیایی که داره، و تو قطر خوشرکابتر هم شده، بیرون بیارنش. قراره خودشون هم بیان تو قفس و کنارش باشن. کسی که بتونه دستتو بگیره و دنیاتو عوض کنه همهجا نریخته.
اگه بفهمی اهل کجایی، و چرا اینی شدی که الان هستی، فرصتهای بزرگتر شدن دنیات رو جذب میکنی؛ و اگه ازشون استفاده کنی میفهمی که میتونستی یک آدم کاملا متفاوت باشی، با یک زندگی پرابعادتر.
خبر نداشتند که با خود این فرد در ارتباط بودم و قبلا با خودم صحبت کرده بود و برام تعریف کرده بود که از دختری خوشش میاد، ولی هنوز جوابش رو نداده.
بشون گفتم کاری از دست من برنمیاد، این چیزها با نصیحت درست نمیشن، ولی میتونم باتون یه شرطی ببندم. اون موقع قطریها میخواستن بقاپنش. گفتم این ارسال مدارکش رو یکسال کش میده. گفتند نه بابا، خیلی علاقه داره بره اونور، گفتم حالا میبینیم. شرط رو هم باختم هم بردم. باختم چون کمتر از یکسال طول کشید، و بردم چون هشت ماه تمام لفتش داد. چون ازش لذت میبرد.
خیلی وقت بود که میدونستم به کارش مسلطه و دوستش داره. در برابر هر مشکلی، با اعتماد به نفسی که کمی پسربچهطور بود میگفت «هوم» و شوق تو چهره یا صداش دیده میشد. انگار مشکلات کار که به خاطرشون بش مراجعه میکردند، سرگرمیهای هیجانانگیز هستند. تمام این شغل و همه جزییات داخلش، به دنیای کوچکی تبدیل شده بود که میپرستیدش. برای همین از همه چالشهاش هم لذت میبرد، مثل چالش رزومه فرستادن یا چالش انتخاب کردن بین دو شرکت. میخواست هشت ماه از خود این تعلیق و بلاتکلیفی لذت ببره. و این عجیب نیست از کسی که حتی با صدای پوتین روی پلههای فلزی، یا شبهای سکو که سیاهی مطلق همهجا رو میگیره عشق میکرد. تمایلات همجنسگرایانه به خاطر دوری از زن نبود، به خاطر عشق به لولهها بود. تأسیسات که از دور درخشان بودند، براش حکم کعبه رو داشت. از مردها خوشش اومده بود چون مردها بودند که این کعبه رو ساخته بودند و ازش نگهداری میکردند. نمیتونست به دختری که ازش خوشش میاومد جواب بده، چون اون دختر میخواست ازین دنیای کوچک دورش کنه و وارد یک دنیای دیگهش کنه. اگه به دنیای خودت محدود بشی، حتی اگه یکی بیاد در قفس رو باز کنه و بگه بفرمایید بیرون، میگی نه مرسی، راحتم! وقتی رفت قطر همون «شکر خدا، کار عالیه» که اینجا میگفت رو اونجا هم میگفت و احساس برد هم می کرد، چون دختر اونجا هم هست و دختر با دختر چه فرقی داره. بدون اینکه بدونه خیلی فرق داره، چون اونها قرار نیست از دنیایی که داره، و تو قطر خوشرکابتر هم شده، بیرون بیارنش. قراره خودشون هم بیان تو قفس و کنارش باشن. کسی که بتونه دستتو بگیره و دنیاتو عوض کنه همهجا نریخته.
اگه بفهمی اهل کجایی، و چرا اینی شدی که الان هستی، فرصتهای بزرگتر شدن دنیات رو جذب میکنی؛ و اگه ازشون استفاده کنی میفهمی که میتونستی یک آدم کاملا متفاوت باشی، با یک زندگی پرابعادتر.
Anarchonomy
قبل ازینکه تحریمها تشدید بشه و شرکتهای خارجی هنوز تو پروژههای نفت و گاز فعال بودند، چند نفری رو میشناختم که جنوب برای همینها کار میکردند. یک روز اومدند درباره یکی از همکارها که اون رو هم میشناختم با من صحبت کردند و گفتند اخیرا رفتارهایی نشون میده که زیاد…
به همه در دنیای کوچکی که دارند خوش نمیگذره. اما تنها چیزیه که دارند، و فقط چیزهایی رو بلدند که تو همون دنیا کار میکنه. این دنیا براشون مثل تونلیه که روی دیوارهاش عکسهایی نصب شده که یک داستان رو روایت میکنند. مثل مترو مسکو، که دولت قصد داشت مسافر رو از هنگام ورودش به ایستگاه تا لحظه سوارشدن قطار، کمونیستتر از چیزی که بود بکنه. چون «چشم تو باید در اختیار نظام باشد». مثل تصویر مرد تنومندی که داره گندم درو میکنه، که البته کشاورزان واقعی کشور لاغر و دچار سوء تغذیه بودند، و تصویر موشکهایی که همینطور دارند به سمت فضا میرن، ولی بشون میاد که قراره یه جایی روی زمین اصابت کنند.
وقتی جوانی پریشان به مشاور روانشناس مراجعه میکنه و براش از جو پرتنش خونه میگه، و اینکه هیچوقت آرامش نداره، چون همه اعضای خانواده دارند یه بند فحش میدن و روی سر همدیگه میزنند، اون روانشناس واقعیت تونلی زندگیش رو نمیشناسه. بنابراین بش توصیههایی میکنه که ربطی به اون تونل ندارند. درسته که پرخاش و فحاشی، روان انسان رو مورد آسیب قرار میدن، اما دنیایی که توش قرار داره از ابتدا همین بوده. اگه بش بگی مثل یک راهب بودایی سکوت کن، جواب نده، نشنیده بگیر، در حال ارائه یک راه حل نیستی. داری بش میگی برو خونه و ضعیفترین عضو جمع باش! چون در دنیایی که توش هست، این معنی دیگهای جز ضعف نداره. گزینههای اون تونل فحش دادن، و سکوت کردن نیست. گزینههای اون تونل فحش دادن و آرام نگرفتن، و فحش دادن و آرام گرفتنه. الگویی که باید بش معرفی کرد، یک راهب نیست. الگو باید پرخاشگری باشه که ریلکسه. یعنی کسی که سر و صدا میکنه، اما خالی هم میشه. و چنین الگوهایی وجود دارند و واقعیاند.
نمیشه چیزی رو از دنیای بزرگتر به دنیای کوچکتر تزریق کرد، حتی اگه محیط و شرایط کاملا عوض بشه. تو سرود ملی شوروی، یک بار کلمه روسیه اومده بود، که اوائل سرود بود، و دوبار اسم لنین! که اون قسمت دوبار خونده میشد و مجموعا چهار بار اسم لنین رو میشنیدی. هیچکس از خودش نمیپرسید چرا داریم اسم یک فرد رو چهار بار میگیم، و اسم سرزمینمون رو یک بار؟ امروز دارند با هدایت یه استالین کوتوله، برای پس گرفتن همون اوکراینی کشته میدن که ادعا میکنند با اشتباه لنین از دست رفته! چون توی دنیایی که دارند، قرار نگرفتن مطلق همه پشت یک نفر، ضعفه. اگه اون یک نفر اشتباه کرد، باید با قرار گرفتن مطلق همه پشت یک نفر دیگه، جبرانش کرد. تزریق ذهنیت «پیشوا خر کیه؟» از بیرون به داخل این دنیای کوچک، اگه غیرممکن نباشه، بیفایده حتما است.
بزرگترین لطف انساندوستانهای که میشه به کسی کرد، اینه که بش دنیای بزرگتری رو نشون بدی. اما اگه خودش نخواست از دنیای کوچک خودش بیرون بیاد، نباید تصور کرد با راه میانبری مثل تزریق از بیرون، میشه نجاتش داد. هیچ راه میانبری وجود نداره.
وقتی جوانی پریشان به مشاور روانشناس مراجعه میکنه و براش از جو پرتنش خونه میگه، و اینکه هیچوقت آرامش نداره، چون همه اعضای خانواده دارند یه بند فحش میدن و روی سر همدیگه میزنند، اون روانشناس واقعیت تونلی زندگیش رو نمیشناسه. بنابراین بش توصیههایی میکنه که ربطی به اون تونل ندارند. درسته که پرخاش و فحاشی، روان انسان رو مورد آسیب قرار میدن، اما دنیایی که توش قرار داره از ابتدا همین بوده. اگه بش بگی مثل یک راهب بودایی سکوت کن، جواب نده، نشنیده بگیر، در حال ارائه یک راه حل نیستی. داری بش میگی برو خونه و ضعیفترین عضو جمع باش! چون در دنیایی که توش هست، این معنی دیگهای جز ضعف نداره. گزینههای اون تونل فحش دادن، و سکوت کردن نیست. گزینههای اون تونل فحش دادن و آرام نگرفتن، و فحش دادن و آرام گرفتنه. الگویی که باید بش معرفی کرد، یک راهب نیست. الگو باید پرخاشگری باشه که ریلکسه. یعنی کسی که سر و صدا میکنه، اما خالی هم میشه. و چنین الگوهایی وجود دارند و واقعیاند.
نمیشه چیزی رو از دنیای بزرگتر به دنیای کوچکتر تزریق کرد، حتی اگه محیط و شرایط کاملا عوض بشه. تو سرود ملی شوروی، یک بار کلمه روسیه اومده بود، که اوائل سرود بود، و دوبار اسم لنین! که اون قسمت دوبار خونده میشد و مجموعا چهار بار اسم لنین رو میشنیدی. هیچکس از خودش نمیپرسید چرا داریم اسم یک فرد رو چهار بار میگیم، و اسم سرزمینمون رو یک بار؟ امروز دارند با هدایت یه استالین کوتوله، برای پس گرفتن همون اوکراینی کشته میدن که ادعا میکنند با اشتباه لنین از دست رفته! چون توی دنیایی که دارند، قرار نگرفتن مطلق همه پشت یک نفر، ضعفه. اگه اون یک نفر اشتباه کرد، باید با قرار گرفتن مطلق همه پشت یک نفر دیگه، جبرانش کرد. تزریق ذهنیت «پیشوا خر کیه؟» از بیرون به داخل این دنیای کوچک، اگه غیرممکن نباشه، بیفایده حتما است.
بزرگترین لطف انساندوستانهای که میشه به کسی کرد، اینه که بش دنیای بزرگتری رو نشون بدی. اما اگه خودش نخواست از دنیای کوچک خودش بیرون بیاد، نباید تصور کرد با راه میانبری مثل تزریق از بیرون، میشه نجاتش داد. هیچ راه میانبری وجود نداره.
کلاهبرداری که پشت کانال ویپیان کلاب است با یکی از کارمندان تلگرام گاوبندی نموده و اکانتهای اصلی تورگارد رو ازشون میگرفته. مقاله مفصل و جالبیه اگه حوصله داشتید نگاهی بندازید. خلاصهش اینه که کارمند تلگرام میتونه با دریافت چندهزار دلار، مشخصات ادمین هر کانالی رو بفروشه، یا کانالش رو ازش بگیره.
و ما رو باش که تا الان داشتیم کجا یادگاری مینوشتیم.
https://medium.com/@TorGuard/compromised-from-within-the-unauthorized-restoration-of-torguards-telegram-channel-dce4c5836
و ما رو باش که تا الان داشتیم کجا یادگاری مینوشتیم.
https://medium.com/@TorGuard/compromised-from-within-the-unauthorized-restoration-of-torguards-telegram-channel-dce4c5836
Medium
Compromised from Within: The Unauthorized Restoration of TorGuard’s Telegram Channel
This is the comprehensive, substantiated account of how TorGuard’s deleted Telegram Channel was improperly resurrected and handed over to a…
سادهلوحانی که در برابر داعش استدلال قرآنی میارن که حجاب در قرآن نیومده و آیاتی که هست هم شامل همه زنان نمیشه، در برابر اعدام لالند، چون به صراحت و شفافیت در قرآن هست و بش تأکید هم شده. خوبی آیه قصاص اینه که فقط حکم نیست، مثل روزه، که گفته باشه بر شما واجب است و تمام، و حرف دیگهای نزده باشه که به چه درد میخورد و چه مزیتی دارد. بلکه خلاصهای از تفکر قرآنی رو در اون جا داده و مدعیه که قصاص موجب بقای جامعهتون میشه. بنابراین کسی که با قصاص مخالفت میکنه، فقط با یک حکم شرعی مخالفت نمیکنه، بلکه داره با کل تفکر قرآنی مخالفت میکنه. کسانی که در برابر داعش استدلال قرآنی میارن، میخوان مردم یه جوری حکومت رو بزنند که آتیشش به قرآن نگیره. ولی آیه قصاص فرصت این زرنگبازی رو ازشون میگیره. اینکه هزار و چهارصد سال پیش چه قضایایی پشت این آیه بوده و چرا این ادعای مفید بودن قصاص شرعی، منطقی بوده اهمیتی نداره. وقتی قبایل عرب به بهانه یک قتل، چهار پنج نفر رو میکشتند یا به کشتن میدادند، یک قتل قاعدهمند به ازای یک قتل، باعث بقای جامعه میشد طبیعتا. ولی این دیگه اهمیتی نداره. حتی با اینکه تقلید آخوند امروزی ازون دوران بدوی برعکس هم شده و به ازای یک قتل، چهار نفر رو قصاص میکنه. در حال حاضر فقط این اهمیت داره که از نظر باورمندان به قرآن، چه اونهایی که حامی حکومت هستند چه اونایی که نیستند، رد اعدام مساوی است با رد قرآن. بنابراین هرگونه مخالفت با اعدام، مخالفت با کل دین اونهاست. و این در درازمدت به نفع آزادیخواهان خواهد بود. چون واقعیتش اینه که دیگه در ایران نمیشه حرکت به سمت آینده رو همراه با اسلام انجام داد. اگه قرار باشه اسلام بمونه، باید همهچیز فریز بشه. و اگه قرار باشه حرکت انجام بشه، اسلام باید جا بمونه. جفتش با هم ممکن نیست.
ازین جهت در اسکیل تاریخی ما جلوتر از ترکیه هستیم، که با وجود غلظت بالایی از حضور دین در فضای عمومی اون کشور، اعدام در قانونشون نیست، اما فقط یک مانع شکننده جلوش رو گرفته که برنگرده به قانون. چون ملت اسلامگرای ترک با اعدام موافقه و ممکنه خیلی راحت اون مانع رو برداره. چون با وجود یک سیستم سکولار، هنوز از قرآن عبور نکرده.
همهچیز داره خوب پیش میره.
ازین جهت در اسکیل تاریخی ما جلوتر از ترکیه هستیم، که با وجود غلظت بالایی از حضور دین در فضای عمومی اون کشور، اعدام در قانونشون نیست، اما فقط یک مانع شکننده جلوش رو گرفته که برنگرده به قانون. چون ملت اسلامگرای ترک با اعدام موافقه و ممکنه خیلی راحت اون مانع رو برداره. چون با وجود یک سیستم سکولار، هنوز از قرآن عبور نکرده.
همهچیز داره خوب پیش میره.
یک جمله ازم پیدا کنید که کسی رو دعوت کرده باشم نوشتههای من رو بخونه. یک نفر رو پیدا کنید که خودم لینک کانالم رو بش داده باشم.
من نه رسالتی روی دوشم قرار گرفته، نه وظیفهای دارم. فقط خروجیهای ذهنم رو مکتوب میکنم، همونطور که تو عنوان معرفی کانال نوشتم. از ابتدا نه برنامهای داشتم، نه پروژهای. پربینندهترین پستم تو گوگلپلاس، نوشتهای درباره طرز تهیه خیارشور خانگی بود. از یه جایی به بعد حتی همونقدر جلب توجه رو هم بر خودم حرام کردم، و فقط به مکتوب کردن خروجیها ادامه دادم. که کار شاقی نیست، اما سوء تفاهم ایجاد میکنه. ازونجایی که چیزهایی رو اینجا پیدا میکنید که دوست داشتید خودتون میتونستید بنویسید، فکر میکنید افق دیدم با افق دیدتون مشترکه. ولی نیست. در افق من، این دو موردی که کنار هم قرار دادید، موازی هم هستند.
من نه رسالتی روی دوشم قرار گرفته، نه وظیفهای دارم. فقط خروجیهای ذهنم رو مکتوب میکنم، همونطور که تو عنوان معرفی کانال نوشتم. از ابتدا نه برنامهای داشتم، نه پروژهای. پربینندهترین پستم تو گوگلپلاس، نوشتهای درباره طرز تهیه خیارشور خانگی بود. از یه جایی به بعد حتی همونقدر جلب توجه رو هم بر خودم حرام کردم، و فقط به مکتوب کردن خروجیها ادامه دادم. که کار شاقی نیست، اما سوء تفاهم ایجاد میکنه. ازونجایی که چیزهایی رو اینجا پیدا میکنید که دوست داشتید خودتون میتونستید بنویسید، فکر میکنید افق دیدم با افق دیدتون مشترکه. ولی نیست. در افق من، این دو موردی که کنار هم قرار دادید، موازی هم هستند.