Anarchonomy
یک روز بوی تعفن از آب شیر رو تحمل میکنی، دو روز تحمل میکنی، یک سال، دو سال، ده سال.. سال چهلم ممکنه قاطی کنی. دوستان اهل جنوب میگن نیروهای سپاه با تیربار! به سمت معترضین شلیک میکردند. نشستن پشت تیربار هم ترسناکه. ولی اگه چهل سال بوی تعفن از همه جا بشنوی،…
همهچیز کم خواهد اومد. اما این کم اومدن رو طوری توزیع میکنند که مراکز پرتراکمتر دیرتر بفهمند. میشه یکجور سانسور مکانیکی حسابش کرد.
جنگ اوکراین و روسیه خیلی عجیب شده. روسیه انبارهایی رو تو اوکراین میزنه که سوخت موشکهای زمان شوروی توشون دپو شدن تا سوختنشون آلودگی محیطزیستی ایجاد کنه و اطرافش خالی از سکنه بشه و تو شبکههای اجتماعی میگه انبار مهمات رو زدم. و همزمان اوکراین یه ساختمون رو در مناطق اشغالی میزنه و درجهدارهای روس کشته میشن، که یکیشون فرمانده تیپ بوده! برای اونایی که یادشون نیست، فرمانده تیپ یه پله پایینتر از فرمانده لشکره. سطح اقدامات دو طرف قابل مقایسه نیست، طوری که انگار دو تا جنگ جداست.
خیلی جاها باید جلوی عوام ایستاد. جاهایی که میخوان جهالت رو رنگ بزنند و به جای حکمت بفروشند. جاهایی که پاشون رو از گلیمشون درازتر میکنند تا به اقلیت لگد بزنند. و جاهایی که میخوان بگن خدا با ماست!
ولی جاهایی هم هست که باید عوام رو تأیید کرد و دقیقا با همون قالب عوامانهای که بیانش میکنند، تأیید کرد. مثل وقتی که میگن «پول مملکت رو دادن به فلسطین که راکت بزنند، و گرنه خیلی کارها میشد کرد». چون این چیزیه که میشه با سند و مدرک و آمار و ارقام نشونش داد، در حالی که اوباشصفتانی که شکمشون با مال حرام حکومتی پر شده، عوام رو به خاطر همین حرف مسخره میکنند و دلیلش رو ناآگاهی مردم از پیچیدگیهای «حکمرانی» میدونند، که اخیرا به کلمهش هم علاقمند شدهاند و یه رشته درسی هم براش در دلقکخانه دانشگاه طراحی کردهاند. با افتخار خندیدن به مستضعفینی که اموالشون ازشون سرقت شده تا خرج راکت پوچگرایان بشه، چیزی نیست که از استالینپرستها عجیب باشه، مخصوصا وقتی خلیفهشون هم معنی قرآنی مستضعف رو براشون تغییر داد تا راحت باشند. و دقیقا باید در برابر همینها از عوام دفاع کرد.
«اگه پول رو خرج جهاد نمیکردند ایران گلستان میشد» افسانهست. اما اینکه با اون پول کارهای بزرگی میشد کرد، واقعیته. اگه سپاه و همه زیرشاخههای داخلی و خارجی اون منحل بشه، با بودجه آزادشده میشه ۹۰ میلیون ایرانی به همراه مهاجران قانونی و غیرقانونی فعلی رو بیمه ویزیت، دارو، و اقدامات تشخیصی کرد. که یعنی فقط برای بستری و جراحی بیمه خصوصی تهیه کنند. مخارج درمانی سالانه کشور معلومه، مخارج سالانه پوچگرایان مسلح هم معلومه. با یک محاسبه سرانگشتی هم میشه فهمید که شدنیه. ضمن اینکه با فرض پاکسازی مملکت از اوباش، بسیاری از هزینههای درمانی کاهش هم پیدا میکنه. چون در حال حاضر در هر مرحله از درمان با یک دسته از مافیا مواجهیم و هر یک از هزار فامیل الیگارشی یک بخش رو به انحصار خودش درآورده و مردم رو گروگان گرفته. از مافیای سهمیه آموزشی گرفته تا مافیای صدور مجوز مطب، تا مافیای مراکز تشخیصی، تا مافیای تولید دارو، تا مافیای توزیع دارو، تا مافیای واردات دارو، تا مافیای بیمارستانهای دولتی، تا مافیای بیمارستانهای خصوصی. در هیچ کشوری در دنیا مردم داروی مریضشون رو از صلیب سرخ اون کشور نمیخرند. این بساطی که مردم هرروز با هلال احمر دارند، فقط و فقط نتیجه حکمرانی راهزنان بیقید بر کشوره، و مطلقا و مطلقا هیچکدومشون بیگناه نیستند.
پس بله، دقیقا اگه کودکی در ایران به خاطر کمبود امکانات درمانی از بین بره، یا عمر مادری بابت داروهای ناموثر یا پرعوارض کوتاه بشه، یا کارگری از ترس هزینهها برای درمان اقدام نکنه، دقیقا به این دلیله که پول رو دادند به فلسطینیها تا راکتپرانی کنند و به هیچ نتیجهای نرسند.
ولی جاهایی هم هست که باید عوام رو تأیید کرد و دقیقا با همون قالب عوامانهای که بیانش میکنند، تأیید کرد. مثل وقتی که میگن «پول مملکت رو دادن به فلسطین که راکت بزنند، و گرنه خیلی کارها میشد کرد». چون این چیزیه که میشه با سند و مدرک و آمار و ارقام نشونش داد، در حالی که اوباشصفتانی که شکمشون با مال حرام حکومتی پر شده، عوام رو به خاطر همین حرف مسخره میکنند و دلیلش رو ناآگاهی مردم از پیچیدگیهای «حکمرانی» میدونند، که اخیرا به کلمهش هم علاقمند شدهاند و یه رشته درسی هم براش در دلقکخانه دانشگاه طراحی کردهاند. با افتخار خندیدن به مستضعفینی که اموالشون ازشون سرقت شده تا خرج راکت پوچگرایان بشه، چیزی نیست که از استالینپرستها عجیب باشه، مخصوصا وقتی خلیفهشون هم معنی قرآنی مستضعف رو براشون تغییر داد تا راحت باشند. و دقیقا باید در برابر همینها از عوام دفاع کرد.
«اگه پول رو خرج جهاد نمیکردند ایران گلستان میشد» افسانهست. اما اینکه با اون پول کارهای بزرگی میشد کرد، واقعیته. اگه سپاه و همه زیرشاخههای داخلی و خارجی اون منحل بشه، با بودجه آزادشده میشه ۹۰ میلیون ایرانی به همراه مهاجران قانونی و غیرقانونی فعلی رو بیمه ویزیت، دارو، و اقدامات تشخیصی کرد. که یعنی فقط برای بستری و جراحی بیمه خصوصی تهیه کنند. مخارج درمانی سالانه کشور معلومه، مخارج سالانه پوچگرایان مسلح هم معلومه. با یک محاسبه سرانگشتی هم میشه فهمید که شدنیه. ضمن اینکه با فرض پاکسازی مملکت از اوباش، بسیاری از هزینههای درمانی کاهش هم پیدا میکنه. چون در حال حاضر در هر مرحله از درمان با یک دسته از مافیا مواجهیم و هر یک از هزار فامیل الیگارشی یک بخش رو به انحصار خودش درآورده و مردم رو گروگان گرفته. از مافیای سهمیه آموزشی گرفته تا مافیای صدور مجوز مطب، تا مافیای مراکز تشخیصی، تا مافیای تولید دارو، تا مافیای توزیع دارو، تا مافیای واردات دارو، تا مافیای بیمارستانهای دولتی، تا مافیای بیمارستانهای خصوصی. در هیچ کشوری در دنیا مردم داروی مریضشون رو از صلیب سرخ اون کشور نمیخرند. این بساطی که مردم هرروز با هلال احمر دارند، فقط و فقط نتیجه حکمرانی راهزنان بیقید بر کشوره، و مطلقا و مطلقا هیچکدومشون بیگناه نیستند.
پس بله، دقیقا اگه کودکی در ایران به خاطر کمبود امکانات درمانی از بین بره، یا عمر مادری بابت داروهای ناموثر یا پرعوارض کوتاه بشه، یا کارگری از ترس هزینهها برای درمان اقدام نکنه، دقیقا به این دلیله که پول رو دادند به فلسطینیها تا راکتپرانی کنند و به هیچ نتیجهای نرسند.
۱- هفتاد درصد مردم ایران با انجام این رفتارها با زندانی موافقند، از جمله خانواده خودت. اگه تصور دیگهای داشتی، باکرهای. عموم مردم هیچ تصوری از اداره کردن مملکت جز چیزی که از رضاخان دیدند، ندارند. اینطور نیست که آگاه نباشند رفتارها در یک کشور نرمال چطوره. بلکه آگاهانه با رفتار کشور نرمال مخالفند. مردم ایران، اگه کاملا آزادشون بذارید که حرفشون رو بزنند، میتونند همین الان چهل و پنج دقیقه به جو بایدن انتقاد کنند، اما هیچ انتقادی به رضاخان ندارند! اینم چیزیه که بش دقت نکرده بودید.
۲- فروشندگان خرد مواد مخدر، دلهدزدها و حتی آدمهای اشتباهی در بازداشتگاههای نیروی انتظامی، و همچنین بعضی از سربازان وظیفه در پادگانها، تجربه بدتری داشتهاند. تجربه مشابه نه. بدتر. اما اونها برای کسی تعریف نمیکنند، چون میدونند که برای کسی مهم نیست. چون میدونند که قضاوت جامعه اینه که «حقشونه». بیتفاوتی میانگین جامعه به حقوق افراد باعث میشه که هر فرد الف- فکر کنه این چیزها فقط در یک بخش حکومت رخ میده، و ب- تا سر خودش نیاد باخبر نمیشه.
۳- شوک بعد از آزادی، مخربتر از خود شکنجهست. چون قربانی باور نمیکنه دیگران داستانش رو میشنوند و به سادگی از کنارش رد میشن. چون انسان دوست داره ببینه دیگران به خاطرش هیاهو میکنند. و وقتی هیچ چیز نمیبینه، وارد گرداب نفرت میشه. که نباید اتفاق بیفته، اما کنترلش مهارت میخواد. تریکش اینه: نباید نفرت رو سرکوب کرد. بلکه باید بش وقت داد که کمی جولان بده، و سپس به آرامی از کنارش عبور کرد.
۲- فروشندگان خرد مواد مخدر، دلهدزدها و حتی آدمهای اشتباهی در بازداشتگاههای نیروی انتظامی، و همچنین بعضی از سربازان وظیفه در پادگانها، تجربه بدتری داشتهاند. تجربه مشابه نه. بدتر. اما اونها برای کسی تعریف نمیکنند، چون میدونند که برای کسی مهم نیست. چون میدونند که قضاوت جامعه اینه که «حقشونه». بیتفاوتی میانگین جامعه به حقوق افراد باعث میشه که هر فرد الف- فکر کنه این چیزها فقط در یک بخش حکومت رخ میده، و ب- تا سر خودش نیاد باخبر نمیشه.
۳- شوک بعد از آزادی، مخربتر از خود شکنجهست. چون قربانی باور نمیکنه دیگران داستانش رو میشنوند و به سادگی از کنارش رد میشن. چون انسان دوست داره ببینه دیگران به خاطرش هیاهو میکنند. و وقتی هیچ چیز نمیبینه، وارد گرداب نفرت میشه. که نباید اتفاق بیفته، اما کنترلش مهارت میخواد. تریکش اینه: نباید نفرت رو سرکوب کرد. بلکه باید بش وقت داد که کمی جولان بده، و سپس به آرامی از کنارش عبور کرد.
در کشورهای عقبافتاده هنوز خیلی از رفتارهای سیاسی و حتی نظامی، ریشه در مسائل بچهگانه دارند، اما تحلیلگر غربی چون مدتهاست جامعه خودش ازون مسائل عبور کرده، باور نمیکنه که دلیل خیلی از کارها همینقدر ساده باشه و دنبال مناسبات پیچیده میگرده.
برخلاف دولت روسیه که همواره دنبال فرصت برای تجاوز به اوکراین بوده، جامعه روسیه تا زمانی که اوکراین رو بدبختتر یا همسطح خودش میدید، خیلی عجله نداشت که به خاک خودش ضمیمهش کنه. اما از وقتی اوضاع اوکراین بهبود پیدا کرد، همهچی عوض شد. چون اونها یک نژاد نزدیک ولی رقیب بودند، که موفق شده بودند بهتر زندگی کنند. حتی فساد اوکراینی هم داشت پربازدهتر از فساد روسی میشد. چون فاسد اوکراینی به روستاها هم فیبر نوری میکشید، ولی فاسد روس دنبال این بود که نقل مکان کنه به مسکو و برای دخترش مرسدس بنز بخره. به همین دلیله که امروز مردم روسیه نمیپرسند چرا داریم طوری عملیات نظامی رو انجام میدهیم که گویی هدف غیرقابل سکونت کردن اوکراین است؟ چون خودشون باش موافقند. که اسلاو اوکراینی دیگه نتونه کشاورزی کنه، دیگه نتونه سرمایهگذاری کنه، دیگه نتونه خونه بسازه، و نهایتا نتونه سکونت کنه.
اگه رقیب اردوغان در انتخابات، یک شخص دیگه بود شاید به دور دوم کشیده نمیشد و تو همین مرحله اول میباخت. نباخت چون خیلی از ترکها نمیخواستند به چنین رقیبی رأی بدن، چون از ریشه و نسبش خوششون نمیاد. کسی تو نظرسنجی روش نمیشه بگه من به یک علوی رأی نمیدم. ولی دلیل رأی ندادنش همینه. طالبان شاید حقابه زابل رو میداد اگه کسی غیر از سیستانیها ساکن اونجا بودند. نوع نگاه این نیست که کشاورزان حاشیه رود از قدیم حقوقی دارند و این حرفها. نگاه اینه که «چطور انتظار دارید آب رو از پشتونهای خودمون بگیریم و به این قوم پست شیعه بدیم؟». و البته این موضع رسمی نیست، ولی موضع یواشکی خیلیهاست.
تحلیلگر غربی باید از اسبش پیاده بشه و بیاد ببینه که خیلی وقتها موضوع خیلی ساده، و چرکه.
برخلاف دولت روسیه که همواره دنبال فرصت برای تجاوز به اوکراین بوده، جامعه روسیه تا زمانی که اوکراین رو بدبختتر یا همسطح خودش میدید، خیلی عجله نداشت که به خاک خودش ضمیمهش کنه. اما از وقتی اوضاع اوکراین بهبود پیدا کرد، همهچی عوض شد. چون اونها یک نژاد نزدیک ولی رقیب بودند، که موفق شده بودند بهتر زندگی کنند. حتی فساد اوکراینی هم داشت پربازدهتر از فساد روسی میشد. چون فاسد اوکراینی به روستاها هم فیبر نوری میکشید، ولی فاسد روس دنبال این بود که نقل مکان کنه به مسکو و برای دخترش مرسدس بنز بخره. به همین دلیله که امروز مردم روسیه نمیپرسند چرا داریم طوری عملیات نظامی رو انجام میدهیم که گویی هدف غیرقابل سکونت کردن اوکراین است؟ چون خودشون باش موافقند. که اسلاو اوکراینی دیگه نتونه کشاورزی کنه، دیگه نتونه سرمایهگذاری کنه، دیگه نتونه خونه بسازه، و نهایتا نتونه سکونت کنه.
اگه رقیب اردوغان در انتخابات، یک شخص دیگه بود شاید به دور دوم کشیده نمیشد و تو همین مرحله اول میباخت. نباخت چون خیلی از ترکها نمیخواستند به چنین رقیبی رأی بدن، چون از ریشه و نسبش خوششون نمیاد. کسی تو نظرسنجی روش نمیشه بگه من به یک علوی رأی نمیدم. ولی دلیل رأی ندادنش همینه. طالبان شاید حقابه زابل رو میداد اگه کسی غیر از سیستانیها ساکن اونجا بودند. نوع نگاه این نیست که کشاورزان حاشیه رود از قدیم حقوقی دارند و این حرفها. نگاه اینه که «چطور انتظار دارید آب رو از پشتونهای خودمون بگیریم و به این قوم پست شیعه بدیم؟». و البته این موضع رسمی نیست، ولی موضع یواشکی خیلیهاست.
تحلیلگر غربی باید از اسبش پیاده بشه و بیاد ببینه که خیلی وقتها موضوع خیلی ساده، و چرکه.
قدیمیها میگفتند پولی که راحت بیاد راحت هم میره. اینو به عنوان یک پدیده منفی تعریف میکردند. خبر نداشتند که تو اقتصاد مدرن، هدف همینه. که راحت بیاد، و راحت بره. همونی که راه تیغیدن پولدارها رو بلده، و دوچرخهای رو بشون میفروشه که فقط یک درصد بهتر از بقیه دوچرخهها عمل میکنه اما دو برابر گرونتره، درآمدش رو صرف موتوری میکنه که به هیچ دردی جز بازی کردن تو خاک و گِل نمیخوره. برای همین مقایسه صرفه اقتصادی این دو، با اینکه همقیمت هستند، غلطه. یکی پشتوانه اون یکیه.
بدون شک به سیستم آموزشی مربوطه و در این چهار پنج سال اخیر بدتر هم شده، و خدا داند پنج سال آینده چه وضعی خواهیم داشت. اما من و شما هم تو سوئیس درس نخوندیم. کلاس ما شبیه اتاق بازجویی بود، و معلممون دچار اختلالات روانی. فکر میکنم یکی از دلایل، تغییر در فلسفه فکری افراد هم باشه، که هر نوع بیقیدی رو مجاز کرده. شخصا نگرانی ندارم، چون این در مقایسه با بقیه روندهای رو به قهقرای مملکت، عددی به حساب نمیاد. اما این بیقیدی به خیلی چیزهای دیگه سرایت خواهد کرد.
یه چیزی رو اینها خوب فهم نکردند. تصور میکنند برای ریلکس بودن باید قاعده رو دور ریخت، اما برعکس، اگه بخوای ریلکس باشی، باید اول به قاعده مسلط بشی. این رو رمان شرق بهشت جان اشتینبک بم یاد داد. چون ریلکس بودن نویسنده در بیرون ریختن چیزی که در ذهنش هست رو به وضوح دیدم، و فهمیدم راهش همینه.
یه چیزی رو اینها خوب فهم نکردند. تصور میکنند برای ریلکس بودن باید قاعده رو دور ریخت، اما برعکس، اگه بخوای ریلکس باشی، باید اول به قاعده مسلط بشی. این رو رمان شرق بهشت جان اشتینبک بم یاد داد. چون ریلکس بودن نویسنده در بیرون ریختن چیزی که در ذهنش هست رو به وضوح دیدم، و فهمیدم راهش همینه.
دربار امپراتوری چین در ادوار مختلف یه جای مخوف برای زندگی بود. چون مقامات بالا به راحتی اعدام میشدند. غذا به سربازان در اردوگاه نرسیده، اعدام. ترب در بازار کمیاب شده، اعدام. گزارش تخلفات به موقع به امپراتور نرسید، اعدام. بنایی یک سمت قصر تمام نشده، اعدام. توطئه علیه حاکم رقیب لو رفت، اعدام. توطئه لو نرفت ولی جواب هم نداد، اعدام. معامله با دزدان دریایی ایده کی بود؟ اعدام. رفت آمد مشکوک، اعدام. مشورتی که باعث شکست شد، اعدام. رایزنی بدون اجازه، اعدام. تمایل به کسی که نباید ولیعهد باشد، اعدام. ممکن بود کسی در نوجوانی از دربار بیاد بیرون، بره دنیا رو بچرخه، و در میانسالی برگرده، و ببینه همه اونایی که میشناخته اعدام شدهاند، یا یه جوری سرشون رفته زیر آب. بنابراین همه میدونستند که همواره روی لبه تیغ ایستادن. اما این مانعشون نمیشد که برای ورود به این مجموعه سر و دست بشکنند. چون اوج تکامل وجودی یک چینی در اینه که خدمتگزار مفیدی برای حکومت باشه. برای اینکه به این مسابقه اعتبار ارزشی بدن، تقلا برای زنده ماندن در دستگاه حکومتی رو یک فضیلت تعریف کردند. چون کسی که تلاش میکنه اعدام نشه، در تلاش بوده که کوچکترین خطایی نکنه، و کسی که تلاش میکنه کوچکترین خطایی نداشته باشه، به یک ترکیب جادویی از تقوا و زیرکی رسیده (اینکه چرا پروتستانیسم اروپا هیچوقت در چین رخ نداد برای همین بود که این اخلاقیات قفل شده به حکمرانی هیچ وقت تکون نخورد).
منطق این بود که شاه ممکنه در اعدام زیردستانش اشتباه کنه، اما فواید برقراری یک زمین بازی که همه توش مجبور باشند روی شاهرگ خودشون قمار کنند تا لیاقت خود رو ثابت کنند، میارزه به خسارات احتمالی ناشی از اعدامهای نادرست. ازونجایی که به نظر میرسید این فرمول برای امپراتورهای قبلی خوب جواب داده، چون اکثرا حکمرانی طولانی یا باثباتی داشتند، امپراتور بعدی هم تکرارش میکرد. و ازونجایی که ازین زمین بازی، نخبههای زیادی هم بیرون میاومدند، این نتیجه گرفته میشد که کوره الماسسازی ساختهایم، که خیلیها توش میسوزند، اما در عوض الماسهایی هم خواهیم داشت.
اگه تمام فلسفه وجودی جامعه رو محدود کنی به «پابرجایی و بقای حکومت»، طوری که انگار هدف از خلقت این بود که ملت به دنیا بیان و حکومت رو حفظ کنند و بمیرند و ادامه کار حفاظت رو به نسل بعد بسپرند، این مکانیزم منطقی محسوب میشد. اما داشت هزینه بدی رو به ملت وارد میکرد. از یک طرف تمام استعدادها داشت خرج حکمرانی میشد، و از طرف دیگه تقریبا همه این استعدادهای جذب شده در رینگ سگکشی از بین میرفتند. هیچکس این هزینه رو نمیدید. چون زندگی رو اینطور تعریف کرده بودند که توش فقط موفقیت و کامیابی سیاسی رسمیت داشت، نه موفقیت و کامیابی زندگی یک مثلا دهقان. حاکم ایکس با حاکم ایگرگ میجنگید. در طی جنگ آبادیها به کلی محو میشدند. نه با بمب یا آتش. بلکه با کشته شدن اهالی. سپس حاکم اِس میاومد اون دو تا رو سرکوب میکرد، تمام سربازانشون رو میکشت، و جنگ تعطیل میشد. بدون اینکه هیچگونه تغییر مثبتی در زندگی مردم عادی ایجاد بشه، اِس به قهرمان تبدیل میشد. بعد به دوران حکمرانی اِس میگفتند دوران خوب. و فیلسوف چه میکرد؟ میرفت خیابون، یه چایخانه گیر میآورد، مینشست کنار مردم، و بشون میگفت باید به صدای بدن گوش داد! باید نفس رو چنین کرد! باید خشم رو چنان کرد! ثروت واقعی فلان است! خوشبختی واقعی بهمان است! و البته زندگی ادامه داشت. آدمها آمدند، با همین اخلاقیات زندگی کردند، رنج کشیدند، و فکر کردند خوبه که رنج کشیدند، و رفتند. مردم الان شاید نتونند هضم کنند، که این میتونه به طرز ترسناکی قرنها ادامه پیدا کنه. اگه اجازه داده باشه که کامیابی ملت، همان کامیابی سیاسی تعریف بشه، اخلاقیاتی شکل میگیره که جامعه رو در یک وضعیت پست قرار میده، و در همون وضعیت قفلش میکنه، تا زمانی که خدا داند.
یک حقیقت دارک درباره طبیعت وجود داره، و اون اینه که ککش نمیگزه اگه همه چیز تلف بشه.
منطق این بود که شاه ممکنه در اعدام زیردستانش اشتباه کنه، اما فواید برقراری یک زمین بازی که همه توش مجبور باشند روی شاهرگ خودشون قمار کنند تا لیاقت خود رو ثابت کنند، میارزه به خسارات احتمالی ناشی از اعدامهای نادرست. ازونجایی که به نظر میرسید این فرمول برای امپراتورهای قبلی خوب جواب داده، چون اکثرا حکمرانی طولانی یا باثباتی داشتند، امپراتور بعدی هم تکرارش میکرد. و ازونجایی که ازین زمین بازی، نخبههای زیادی هم بیرون میاومدند، این نتیجه گرفته میشد که کوره الماسسازی ساختهایم، که خیلیها توش میسوزند، اما در عوض الماسهایی هم خواهیم داشت.
اگه تمام فلسفه وجودی جامعه رو محدود کنی به «پابرجایی و بقای حکومت»، طوری که انگار هدف از خلقت این بود که ملت به دنیا بیان و حکومت رو حفظ کنند و بمیرند و ادامه کار حفاظت رو به نسل بعد بسپرند، این مکانیزم منطقی محسوب میشد. اما داشت هزینه بدی رو به ملت وارد میکرد. از یک طرف تمام استعدادها داشت خرج حکمرانی میشد، و از طرف دیگه تقریبا همه این استعدادهای جذب شده در رینگ سگکشی از بین میرفتند. هیچکس این هزینه رو نمیدید. چون زندگی رو اینطور تعریف کرده بودند که توش فقط موفقیت و کامیابی سیاسی رسمیت داشت، نه موفقیت و کامیابی زندگی یک مثلا دهقان. حاکم ایکس با حاکم ایگرگ میجنگید. در طی جنگ آبادیها به کلی محو میشدند. نه با بمب یا آتش. بلکه با کشته شدن اهالی. سپس حاکم اِس میاومد اون دو تا رو سرکوب میکرد، تمام سربازانشون رو میکشت، و جنگ تعطیل میشد. بدون اینکه هیچگونه تغییر مثبتی در زندگی مردم عادی ایجاد بشه، اِس به قهرمان تبدیل میشد. بعد به دوران حکمرانی اِس میگفتند دوران خوب. و فیلسوف چه میکرد؟ میرفت خیابون، یه چایخانه گیر میآورد، مینشست کنار مردم، و بشون میگفت باید به صدای بدن گوش داد! باید نفس رو چنین کرد! باید خشم رو چنان کرد! ثروت واقعی فلان است! خوشبختی واقعی بهمان است! و البته زندگی ادامه داشت. آدمها آمدند، با همین اخلاقیات زندگی کردند، رنج کشیدند، و فکر کردند خوبه که رنج کشیدند، و رفتند. مردم الان شاید نتونند هضم کنند، که این میتونه به طرز ترسناکی قرنها ادامه پیدا کنه. اگه اجازه داده باشه که کامیابی ملت، همان کامیابی سیاسی تعریف بشه، اخلاقیاتی شکل میگیره که جامعه رو در یک وضعیت پست قرار میده، و در همون وضعیت قفلش میکنه، تا زمانی که خدا داند.
یک حقیقت دارک درباره طبیعت وجود داره، و اون اینه که ککش نمیگزه اگه همه چیز تلف بشه.
متراکمترین حمله موشکی پهپادی به اوکراین از لحاظ تنوع سلاح استفاده شده، دیشب انجام شد و پدافند بیشترشون رو از بین برد، از جمله موشکهایی که ۱۰ ماخ سرعت دارند.
وقتی درباره هایپرسونیک هیاهو میکنند و میگن اینارو نمیشه زد و فلان، این رو به مخاطب نمیگن که موشک پدافند لازم نیست به اندازه موشکی که داره میاد سرعت داشته باشه. کافیه بتونه روبروش قرار بگیره.
وزارت دفاع اوکراین سوپرکم رو هم به اشتباه سوپرکام نوشته که عنوان ویدئوهای پورنه، و به نظر میاد یک شوخی عمدیه :)
وقتی درباره هایپرسونیک هیاهو میکنند و میگن اینارو نمیشه زد و فلان، این رو به مخاطب نمیگن که موشک پدافند لازم نیست به اندازه موشکی که داره میاد سرعت داشته باشه. کافیه بتونه روبروش قرار بگیره.
وزارت دفاع اوکراین سوپرکم رو هم به اشتباه سوپرکام نوشته که عنوان ویدئوهای پورنه، و به نظر میاد یک شوخی عمدیه :)
فرستاده چین اومده بوده به غرب آسیا و امپراتوری روم رو توصیف کرده و میگه شاهان اینها دائمی نیستند و وقتی اوضاع جوی هم خراب میشه عوضش میکنند! به نظر میاد یکم از اطلاعاتش رو از ایرانیها گرفته بوده و اونا هم یه مقدار سر کارش گذاشتن.
اما در قسمت بعد میگه اینها هم سکه نقره میزنند هم سکه طلا، و هر ده سکه نقره معادل یک سکه طلاست. همچنین رومیها از طریق دریا با اشکانیها تجارت میکنند و حاشیه سود ده به یکه. رومیها مایل بودهاند با چین در تجارت ابریشم رنگی کار کنند، اما پادشاه اشکانی برای اینکه انحصار واسطهگری رو در اختیار داشته باشه جلوشون رو میگرفته. ظاهرا این قضیه بستن تنگه و مسدود کردن راه و امثالهم، از دو هزار سال پیش راه حل حکومتهای ایرانی بوده (با این فرق که اون موقع عرضهش رو داشتند که اجراش کنند).
اما در قسمت بعد میگه اینها هم سکه نقره میزنند هم سکه طلا، و هر ده سکه نقره معادل یک سکه طلاست. همچنین رومیها از طریق دریا با اشکانیها تجارت میکنند و حاشیه سود ده به یکه. رومیها مایل بودهاند با چین در تجارت ابریشم رنگی کار کنند، اما پادشاه اشکانی برای اینکه انحصار واسطهگری رو در اختیار داشته باشه جلوشون رو میگرفته. ظاهرا این قضیه بستن تنگه و مسدود کردن راه و امثالهم، از دو هزار سال پیش راه حل حکومتهای ایرانی بوده (با این فرق که اون موقع عرضهش رو داشتند که اجراش کنند).
برای در جریان قرار گرفتن درباره بورس آمریکا، دنبال کردن هشت نفر که کارشون اطلاعرسانی در این باره باشه هم کافیه. برای در جریان قرار گرفتن درباره یافتههای باستانشناسی هم هشت نفر کافیه. و برای آخرین ابداعات صنعت دفاعی. و آخرین اخبار بیولوژی. اگه تعداد زیادی از علاقمندان، درباره اون هشت نفر به توافق برسند، اون هشت نفر قدرت این رو پیدا میکنند که موضوع بسازند، و روایت طراحی کنند، و روی افکار عمومی اثر بگذارند. حتی اختلاف و بحث بین این هشت نفر با همدیگه هم اختلاف و بحث بین بقیه رو تعیین خواهد کرد.
پس چرا حکومتهای بسته به ۲۰۰ هزارنفر مبلغ و سایبری نیاز دارند؟ برای اینکه ساختار امپراتوری (حتی اگه کاریکاتوری از امپراتوری باشه) نمیتونه چیزی جز این تجویز کنه. و تجویز این ساختار در «فتح» خلاصه شده. اینکه اسم برنامه روایت فتح رو روایت فتح گذاشتن به این دلیل نبود که کلمه فتح در قرآن اومده. برای این بود که فاتح بودن خلیفه یک ارزش تلقی میشه، و چهارتا امتیاز نظامی و استراتژیک در برابرش اصلا عددی نیست. فتح در معنی فرقهای خودش یعنی تسلطی که همه برنامهها را تغییر دهد. هدف خلیفه غلبه نظامی نبود و مثل اقتصاد اون رو دستاورد هر خری میدونست. هدف تغییر برنامه عراق، تغییر برنامه لبنان، تغییر برنامه اسراییل بود، حتی اگه با شکستها و خسارتها همراه باشه. در حین جنگ، عده کمی از کف جبهه خواستند به خلیفه این پیام رو برسونند که برای فاتح شدن ایشان، نیاز به مولفههای قدرت دارند، که موجود نیست. در نهایت خلیفه وقت از دنیا رفت و فرصت نکرد فاتح بشه. خلیفه دوم میخواست با یک میانبر فاتح باشه، و استراتژی جوجه تیغی رو در پیش گرفت. با این منطق که «مگه هدف تغییر برنامه کشورهای منطقه نیست؟ خب این رو با آزاررسانی به دست میآوریم». انبار نفت رو بزن، گروگان بگیر، شورشیان رو مسلح کن، بمب کنار جادهای بذار، با تروریستها کار کن، راکت پرت کن، و انواع و اقسام کرم ریختنها که نتیجهای ندارند، اما برنامهها رو هم ممکنه بهم بزنند. روش جوجهتیغی باید کمیت بالا و ابعاد بالا داشته باشه، تا به آزار حداکثری برسه. حالا میتونید نقش پوچگرایی فرقه رو ببینید، که باعث میشه این حداکثری کردن کاملا بیهدف پیش بره. هیچوقت هیچکس در داخل دستگاه نمیاد بگه ما دویست هزار نفر لازم نداریم. هدف آزاررسانیه، اما هدف بعدتر ازون وجود نداره. با دویست هزارنفر بیشتر از صدهزار نفر میشه آزار ایجاد کرد، پس پذیرفته میشه. اگه به مأمور اماکن بگی پلمپ کتابفروشی به بهانه حجاب نه تغییری در عقاید مردم ایجاد میکنه نه نرخ تمکین به قانون رو بالا میبره، میگه به درک! چون میدونه که قراره یک تیغ از هزاران تیغ جوجهتیغی باشه، بقیهش هیچ اهمیتی نداره.
سوال متداول: چطور در فرقه پوچگرا، فتحطلبی ممکنه وقتی خود این فتحطلبی یک نوع آرمانه که با پوچگرایی تضاد داره؟
اینطور ممکنه که این با فتحطلبی عادی و متداول تفاوت داره. هدف ثروتمندی که همه زمینهای کشاورزی اطراف زمین خودش رو میخره چیه؟ که فردا کسی نتونه سر آب ادعایی داشته باشه. یعنی فتح، با هدف استقلال از دیگران انجام میشه. و اساسا قدرت یعنی بینیازی. اما در پوچگرایی مذهبی، هدف فتح چیزی معادل وندالیسمه. چون بهم ریختن برنامه دیگران، نابود کنندهست، به عنوان هدف تعریف میشه. و این مشابه اینه که یک ثروتمند همه زمینهای اطراف خودش رو بخره، تا بتونه همهشون رو آتش بزنه! کافیه دقت کنید که خدا رو هم یک وندال میبینند، که غرق میکند، و میلرزاند، و میسوزاند، و محو میکند.
پس چرا حکومتهای بسته به ۲۰۰ هزارنفر مبلغ و سایبری نیاز دارند؟ برای اینکه ساختار امپراتوری (حتی اگه کاریکاتوری از امپراتوری باشه) نمیتونه چیزی جز این تجویز کنه. و تجویز این ساختار در «فتح» خلاصه شده. اینکه اسم برنامه روایت فتح رو روایت فتح گذاشتن به این دلیل نبود که کلمه فتح در قرآن اومده. برای این بود که فاتح بودن خلیفه یک ارزش تلقی میشه، و چهارتا امتیاز نظامی و استراتژیک در برابرش اصلا عددی نیست. فتح در معنی فرقهای خودش یعنی تسلطی که همه برنامهها را تغییر دهد. هدف خلیفه غلبه نظامی نبود و مثل اقتصاد اون رو دستاورد هر خری میدونست. هدف تغییر برنامه عراق، تغییر برنامه لبنان، تغییر برنامه اسراییل بود، حتی اگه با شکستها و خسارتها همراه باشه. در حین جنگ، عده کمی از کف جبهه خواستند به خلیفه این پیام رو برسونند که برای فاتح شدن ایشان، نیاز به مولفههای قدرت دارند، که موجود نیست. در نهایت خلیفه وقت از دنیا رفت و فرصت نکرد فاتح بشه. خلیفه دوم میخواست با یک میانبر فاتح باشه، و استراتژی جوجه تیغی رو در پیش گرفت. با این منطق که «مگه هدف تغییر برنامه کشورهای منطقه نیست؟ خب این رو با آزاررسانی به دست میآوریم». انبار نفت رو بزن، گروگان بگیر، شورشیان رو مسلح کن، بمب کنار جادهای بذار، با تروریستها کار کن، راکت پرت کن، و انواع و اقسام کرم ریختنها که نتیجهای ندارند، اما برنامهها رو هم ممکنه بهم بزنند. روش جوجهتیغی باید کمیت بالا و ابعاد بالا داشته باشه، تا به آزار حداکثری برسه. حالا میتونید نقش پوچگرایی فرقه رو ببینید، که باعث میشه این حداکثری کردن کاملا بیهدف پیش بره. هیچوقت هیچکس در داخل دستگاه نمیاد بگه ما دویست هزار نفر لازم نداریم. هدف آزاررسانیه، اما هدف بعدتر ازون وجود نداره. با دویست هزارنفر بیشتر از صدهزار نفر میشه آزار ایجاد کرد، پس پذیرفته میشه. اگه به مأمور اماکن بگی پلمپ کتابفروشی به بهانه حجاب نه تغییری در عقاید مردم ایجاد میکنه نه نرخ تمکین به قانون رو بالا میبره، میگه به درک! چون میدونه که قراره یک تیغ از هزاران تیغ جوجهتیغی باشه، بقیهش هیچ اهمیتی نداره.
سوال متداول: چطور در فرقه پوچگرا، فتحطلبی ممکنه وقتی خود این فتحطلبی یک نوع آرمانه که با پوچگرایی تضاد داره؟
اینطور ممکنه که این با فتحطلبی عادی و متداول تفاوت داره. هدف ثروتمندی که همه زمینهای کشاورزی اطراف زمین خودش رو میخره چیه؟ که فردا کسی نتونه سر آب ادعایی داشته باشه. یعنی فتح، با هدف استقلال از دیگران انجام میشه. و اساسا قدرت یعنی بینیازی. اما در پوچگرایی مذهبی، هدف فتح چیزی معادل وندالیسمه. چون بهم ریختن برنامه دیگران، نابود کنندهست، به عنوان هدف تعریف میشه. و این مشابه اینه که یک ثروتمند همه زمینهای اطراف خودش رو بخره، تا بتونه همهشون رو آتش بزنه! کافیه دقت کنید که خدا رو هم یک وندال میبینند، که غرق میکند، و میلرزاند، و میسوزاند، و محو میکند.
از دست دادن موقت عقل یک اتفاق طبیعیه و نباید خیلی ازش ترسید. به دلایل مختلف مثل یک حادثه یا یک شوک روانی ممکنه آدم عقلش رو برای مدت کوتاهی از دست بده. و تلفاتش هم اونقدری نیست که تصور میشه. چیزی که همواره خطرناکه و تلفاتش زیاده مواردیه که فرد دنبال بهانهست که از عقلش استفاده نکنه! خیلیها واقعا در حالتی هستند که اگه زندگیشون رو به یک صحنه ترجمه کنی، در اون صحنه دستانشون رو گرفتن رو به آسمان و دارند میگن خدایا التماس میکنم یک دلیل جور کن که از عقلم استفاده نکنم!
و خدا هم معمولا این دلیل رو بشون میده. یعنی به طرز عجیبی مستجابالدعوه هستند.
علائم اینها رو میشه به پنج دسته عمده تقسیم کرد، که البته همه موارد رو پوشش نمیده، ولی خیلی از اونها رو شامل میشه.
۱- مخالفت با دیگران، با هدف مخالفت با دیگران. و این البته شاخههای متنوعی داره، مثل مخالفت با دولت با هدف مخالفت با دولت، و مخالفت با امر جاری با هدف مخالفت با امر جاری. بعضی کیسها انقدر وخیمند که اگه دولت اعلام کنه مادرشون زن وفاداریه، میرن پیش دوستانشون و میگن «بچهها یه چیزی فهمیدم! مادرم جندهست!». عطش و انتظار شدیدشون رو برای اینکه دولت یا اکثریت یا متخصصان چیزی بگن، تا دیگه از عقلشون استفاده نکنند رو گاهی در چهرهشون هم میشه دید.
۲- وحشت هیستریک از تنهایی. این درست مقابل مورد قبلیه. ترس ازینکه از دیگران، دولت، اکثریت، متخصصان، جدا بیفتند و یا به هیچ قبیلهای تعلق نگیرند، ناگهان عقلشون رو فلج میکنه. و معمولا خیلی سریع جرقهش زده میشه و ممکنه اصلا متوجه نشی که در چه زمانی و چه موقعیتی حس کردند که ممکنه تنها بشن، که بعدش عقلشون از کار افتاد. که یعنی خیلی زودتر و از خیلی دورتر بوی تنهایی رو حس میکنند.
۳- پرخوری اطلاعات. این شبیه ولع بچهها برای بلعیدن غذاییه که پس از گرسنگی طولانی بشون وعده داده شده بود، که در لحظه رسیدن بش، جلوی دهانشون ترافیک غذا ایجاد میشه. چون نه در مقدار و نه در ترتیب، نمیتونند چیزی رو رعایت کنند. اینها از همهجا و همهچیز اطلاعات جمع میکنند، نه برای اینکه یک اقیانوس به عمق یک سانت بشن، بلکه برای اینکه توش خفه بشن! این ولع برای دیتا باعث میشه پردازش به کلی مختل بشه.
۴- کمخوری اطلاعات. این درست مقابل مورد قبلیه. کافی بودن حداقل دانستهها برای تکمیل هر نوع تفسیری، به یک رفتار کلی تبدیل میشه. این حساسیت به دیتای بیشتر به حدیه، که مثل فیوز برقی که خرابه کار میکنند، و اگه یک ریشتراش، و نه اتو، به برق زده بشه، فیوز میپره! کافیه کمی بیشتر از حداقل ممکن دیتا در اختیارشون قرار بگیره، تا دیگه عقلشون کار نکنه. تمام چیزی که در زندگی میفهمند وابسته به اینه که همواره حداقل داده بشون برسه.
۵- پنیک با پرش. خیلی از پرشهای انسانی دست خودش نیست. مثل پرش از بهرهمندی به فقر یا برعکس پرش از فقر به بهرهمندی، بر اثر حادثه. بعضی پرشها هم یک مقدارش دست خود آدمه، نه همش. مثل پرش از محیط محدود روستا به محیط خر تو خر کلانشهر. یا پرش از وضعیت چاق و بیتحرک، به وضعیت لاغر و ورزشی. این پرشها به عنوان تریگر عمل میکنند و عقل طرف از کار میفته، ولی این برخلاف مورد قبلی، ناگهانی فیوز نمیپره، بلکه کمی زمان میبره تا ببینی چون در وضعیت پرید، عقلش هم پرید.
اگه این علائم رو در کسی دیدید، ازش دوری کنید.
و خدا هم معمولا این دلیل رو بشون میده. یعنی به طرز عجیبی مستجابالدعوه هستند.
علائم اینها رو میشه به پنج دسته عمده تقسیم کرد، که البته همه موارد رو پوشش نمیده، ولی خیلی از اونها رو شامل میشه.
۱- مخالفت با دیگران، با هدف مخالفت با دیگران. و این البته شاخههای متنوعی داره، مثل مخالفت با دولت با هدف مخالفت با دولت، و مخالفت با امر جاری با هدف مخالفت با امر جاری. بعضی کیسها انقدر وخیمند که اگه دولت اعلام کنه مادرشون زن وفاداریه، میرن پیش دوستانشون و میگن «بچهها یه چیزی فهمیدم! مادرم جندهست!». عطش و انتظار شدیدشون رو برای اینکه دولت یا اکثریت یا متخصصان چیزی بگن، تا دیگه از عقلشون استفاده نکنند رو گاهی در چهرهشون هم میشه دید.
۲- وحشت هیستریک از تنهایی. این درست مقابل مورد قبلیه. ترس ازینکه از دیگران، دولت، اکثریت، متخصصان، جدا بیفتند و یا به هیچ قبیلهای تعلق نگیرند، ناگهان عقلشون رو فلج میکنه. و معمولا خیلی سریع جرقهش زده میشه و ممکنه اصلا متوجه نشی که در چه زمانی و چه موقعیتی حس کردند که ممکنه تنها بشن، که بعدش عقلشون از کار افتاد. که یعنی خیلی زودتر و از خیلی دورتر بوی تنهایی رو حس میکنند.
۳- پرخوری اطلاعات. این شبیه ولع بچهها برای بلعیدن غذاییه که پس از گرسنگی طولانی بشون وعده داده شده بود، که در لحظه رسیدن بش، جلوی دهانشون ترافیک غذا ایجاد میشه. چون نه در مقدار و نه در ترتیب، نمیتونند چیزی رو رعایت کنند. اینها از همهجا و همهچیز اطلاعات جمع میکنند، نه برای اینکه یک اقیانوس به عمق یک سانت بشن، بلکه برای اینکه توش خفه بشن! این ولع برای دیتا باعث میشه پردازش به کلی مختل بشه.
۴- کمخوری اطلاعات. این درست مقابل مورد قبلیه. کافی بودن حداقل دانستهها برای تکمیل هر نوع تفسیری، به یک رفتار کلی تبدیل میشه. این حساسیت به دیتای بیشتر به حدیه، که مثل فیوز برقی که خرابه کار میکنند، و اگه یک ریشتراش، و نه اتو، به برق زده بشه، فیوز میپره! کافیه کمی بیشتر از حداقل ممکن دیتا در اختیارشون قرار بگیره، تا دیگه عقلشون کار نکنه. تمام چیزی که در زندگی میفهمند وابسته به اینه که همواره حداقل داده بشون برسه.
۵- پنیک با پرش. خیلی از پرشهای انسانی دست خودش نیست. مثل پرش از بهرهمندی به فقر یا برعکس پرش از فقر به بهرهمندی، بر اثر حادثه. بعضی پرشها هم یک مقدارش دست خود آدمه، نه همش. مثل پرش از محیط محدود روستا به محیط خر تو خر کلانشهر. یا پرش از وضعیت چاق و بیتحرک، به وضعیت لاغر و ورزشی. این پرشها به عنوان تریگر عمل میکنند و عقل طرف از کار میفته، ولی این برخلاف مورد قبلی، ناگهانی فیوز نمیپره، بلکه کمی زمان میبره تا ببینی چون در وضعیت پرید، عقلش هم پرید.
اگه این علائم رو در کسی دیدید، ازش دوری کنید.
Anarchonomy
از دست دادن موقت عقل یک اتفاق طبیعیه و نباید خیلی ازش ترسید. به دلایل مختلف مثل یک حادثه یا یک شوک روانی ممکنه آدم عقلش رو برای مدت کوتاهی از دست بده. و تلفاتش هم اونقدری نیست که تصور میشه. چیزی که همواره خطرناکه و تلفاتش زیاده مواردیه که فرد دنبال بهانهست…
در مورد پردازش حجم زیاد اطلاعات سوالات زیادی میپرسند و اینکه چطور دوام میارم (مخصوصا با درنظر گرفتن دنبال کردن اخبار و مهملات وحوش حاکم).
یه علتش دوری از محیط آکادمیک بود. اونجا دستورالعمل نظم پیدا کرده خودش رو داره، که برای کار پژوهشی ضروریه، اما برای بیرون ازونجا اصلا مناسب نیست. چیزی که زیاد در دیگران دیدم، که همگی مبتلا به دانشگاه بودهاند، اینه که بدون اینکه متوجه باشند تمام مطالب رو دارند به شکل درسی میخونند. یعنی خط به خط، و مو به مو، و حداکثری. و قطعا این آدم رو از هم میپاشونه. اگه بدونید هرروز چه حجم زیادی از مطالب رو ایگنور میکنم، سوپرایز میشید. خیلیها رو میبینم که نمیدونند باید چی رو نخونند، و چی رو نگاه نکنند، یا چقدر از چیزی رو بردارند، و به بقیهش توجه نکنند.
اما یک پیشنهاد کلی میتونم بدم (بله، فقط پیشنهاده): حدود ذهن خودتون رو پیدا کنید. این خوب نیست که ابعاد ماشینتون رو طوری بلدید که چشم بسته میتونید پارک کنید، اما حدود ذهنتون دستتون نیست. هر قسمت از ذهن آدم یه حدی داره. حد ذهن من در تماشای خشونت با حد ذهن شما یکی نیست. مسئله مقداری نیست، مختصاتیه. من با چیزهایی گریه میکنم که شما حسش نمیکنید، و شما با چیزهایی گریه میکنید که من هیچ حسی بشون ندارم. باید مختصات حد متأثر شدن خودتون رو پیدا کنید، و چیزهایی که فراتر ازون حده رو از خودتون دور کنید. حد خنده خودتون هم پیدا کنید. مختصات نقطهای که ازون حد به بعد باعث میشه بخندید رو بدونید، و به چیزهایی فکاهی که قرار نیست باعث خندهتون بشه توجه نکنید. حد حافظهتون رو هم بدونید. این شاید تست بخواد، تا ببینید چه چیزهایی یادتون میمونه و چه چیزهایی نمیمونه. اگه حدس میزنید مطلبی قرار نیست یادتون بمونه، براش وقت نذارید. مثلا اگه حدس میزنید که توضیح اینکه چرا اضافه کردن اتانول به بنزین بازدهی رو بالا میبره، یک ماه بعد یادتون نمیاد، توضیحش رو نخونید، و هروقت لازم شد دوباره سرچ کنید. خودتون رو در مسابقه «گوگل ناطق» با دیگران قرار ندید. چون هیچ جایزه ارزشمندی براش وجود نداره. چیزی رو به خاطر بسپارید که میدونید تو حافظهتون تثبیت میشه.
نکته بعدی اینکه تو ذهنتون چندتا گلدون داشته باشید. گلهای آپارتمانی نیاز به مراقبت دائمی ندارند، همینکه دو سه روز یکبار بشون آب داده بشه، ماهی یکبار ویتامین داده بشه، کافیه تا قد بکشند. اگه یه سری موضوعات مورد علاقه دارید که نمیتونید فول تایم بشون بپردازید، مثل گل تغذیهش کنید. یعنی نه اینکه کاملا روش متمرکز شده باشید، و نه اینکه کلا فراموشش کرده باشید. و این مستلزم اینه که یک خط باریک رو دنبال کنید. یعنی بدونید که حداقلیترین محتوایی که لازمه جذب کنم تا همچنان در جریان یک موضوع خاص باشم چقدره، و روزانه دوز معینی ازش رو مصرف کنم. به عنوان مثال با دریافت فقط ۵ درصد اطلاعاتی که یک طرفدار متعصب فرمول یک داره هرروز جذب میکنه، و توش غرق شده، میتونید معادل ۹۵ درصد اون فرد در جریان مسابقات فرمول یک قرار بگیرید، که کاملا کافیه. اینجوری شما میتونید همزمان در جریان ده دوازده موضوع مختلف باشید، بدون اینکه ورودی مغزتون دچار ترافیک بشه.
یه علتش دوری از محیط آکادمیک بود. اونجا دستورالعمل نظم پیدا کرده خودش رو داره، که برای کار پژوهشی ضروریه، اما برای بیرون ازونجا اصلا مناسب نیست. چیزی که زیاد در دیگران دیدم، که همگی مبتلا به دانشگاه بودهاند، اینه که بدون اینکه متوجه باشند تمام مطالب رو دارند به شکل درسی میخونند. یعنی خط به خط، و مو به مو، و حداکثری. و قطعا این آدم رو از هم میپاشونه. اگه بدونید هرروز چه حجم زیادی از مطالب رو ایگنور میکنم، سوپرایز میشید. خیلیها رو میبینم که نمیدونند باید چی رو نخونند، و چی رو نگاه نکنند، یا چقدر از چیزی رو بردارند، و به بقیهش توجه نکنند.
اما یک پیشنهاد کلی میتونم بدم (بله، فقط پیشنهاده): حدود ذهن خودتون رو پیدا کنید. این خوب نیست که ابعاد ماشینتون رو طوری بلدید که چشم بسته میتونید پارک کنید، اما حدود ذهنتون دستتون نیست. هر قسمت از ذهن آدم یه حدی داره. حد ذهن من در تماشای خشونت با حد ذهن شما یکی نیست. مسئله مقداری نیست، مختصاتیه. من با چیزهایی گریه میکنم که شما حسش نمیکنید، و شما با چیزهایی گریه میکنید که من هیچ حسی بشون ندارم. باید مختصات حد متأثر شدن خودتون رو پیدا کنید، و چیزهایی که فراتر ازون حده رو از خودتون دور کنید. حد خنده خودتون هم پیدا کنید. مختصات نقطهای که ازون حد به بعد باعث میشه بخندید رو بدونید، و به چیزهایی فکاهی که قرار نیست باعث خندهتون بشه توجه نکنید. حد حافظهتون رو هم بدونید. این شاید تست بخواد، تا ببینید چه چیزهایی یادتون میمونه و چه چیزهایی نمیمونه. اگه حدس میزنید مطلبی قرار نیست یادتون بمونه، براش وقت نذارید. مثلا اگه حدس میزنید که توضیح اینکه چرا اضافه کردن اتانول به بنزین بازدهی رو بالا میبره، یک ماه بعد یادتون نمیاد، توضیحش رو نخونید، و هروقت لازم شد دوباره سرچ کنید. خودتون رو در مسابقه «گوگل ناطق» با دیگران قرار ندید. چون هیچ جایزه ارزشمندی براش وجود نداره. چیزی رو به خاطر بسپارید که میدونید تو حافظهتون تثبیت میشه.
نکته بعدی اینکه تو ذهنتون چندتا گلدون داشته باشید. گلهای آپارتمانی نیاز به مراقبت دائمی ندارند، همینکه دو سه روز یکبار بشون آب داده بشه، ماهی یکبار ویتامین داده بشه، کافیه تا قد بکشند. اگه یه سری موضوعات مورد علاقه دارید که نمیتونید فول تایم بشون بپردازید، مثل گل تغذیهش کنید. یعنی نه اینکه کاملا روش متمرکز شده باشید، و نه اینکه کلا فراموشش کرده باشید. و این مستلزم اینه که یک خط باریک رو دنبال کنید. یعنی بدونید که حداقلیترین محتوایی که لازمه جذب کنم تا همچنان در جریان یک موضوع خاص باشم چقدره، و روزانه دوز معینی ازش رو مصرف کنم. به عنوان مثال با دریافت فقط ۵ درصد اطلاعاتی که یک طرفدار متعصب فرمول یک داره هرروز جذب میکنه، و توش غرق شده، میتونید معادل ۹۵ درصد اون فرد در جریان مسابقات فرمول یک قرار بگیرید، که کاملا کافیه. اینجوری شما میتونید همزمان در جریان ده دوازده موضوع مختلف باشید، بدون اینکه ورودی مغزتون دچار ترافیک بشه.
Forwarded from اقوال الانعام
- کسخل روسپرست: هفتاد هزارنفر تو اروپا از سرما مردن
- کی گفت اینو؟
- اکونومیست نوشته
- فوتی مازاد بر نرمال رو مدلسازی کرده، برای جذب کلیک بیشتر برای سایت
- بهرحال، اینهمه فوتی مازاد اگه از سرما نیست پس از چیه؟
- شما مگه نمیگفتید عوارض واکسنیه که جورج سوروس پولشو داده تا جمعیت کره زمین کم بشه؟
- ها؟
- کی گفت اینو؟
- اکونومیست نوشته
- فوتی مازاد بر نرمال رو مدلسازی کرده، برای جذب کلیک بیشتر برای سایت
- بهرحال، اینهمه فوتی مازاد اگه از سرما نیست پس از چیه؟
- شما مگه نمیگفتید عوارض واکسنیه که جورج سوروس پولشو داده تا جمعیت کره زمین کم بشه؟
- ها؟
اصلاحطلبان به عنوان ملیجک دربار که وظیفه کشدادن عمر نظام رو داشتند، دائما از مسئله دوقطبی در جامعه یک هیولا میسازند، و سپس خودشون رو به عنوان دونکیشوتی با سابقه امنیتی که راه شکست این هیولا رو بلده معرفی میکنند.
اما نه تنها دوقطبی هیولا نیست، بلکه در ایرانِ الان دو قطبی وجود نداره! وقتی تجددطلبی به خود خانوادههای مذهبی، و حتی خانواده بسیجیان کشته شده در جنگ هشتساله رسیده، حرف از دو قطبی یک شوخیه. تقابلی بین مردم و مردم وجود نداره. تنها تقابل موجود، بین مردم و اوباش حاکمه.
اما حتی اگه تقابلی بین مردم با همدیگه وجود داشت، دلیلی برای وحشت نمیشد. اون عقبمانده ذهنی که به خیال خودش از سر خیرخواهی به نظام پیشنهاد میده که برای قانون حجاب رفراندوم برگزار کنه، اینطور استدلال میکنه که دوقطبی ایجاد شده (که وجود نداره) با رفراندوم برطرف میشه! در حالی که رفراندومها، و هر ابزار دموکراتیکی، برای محو کردن دوقطبی نیست. مردم انگلیس هنوز هم درباره اتحادیه اروپا، نظرات متضادی دارند. رفراندوم برای برگرداندن کنترل برنامهها به دست اکثریته. و فقط برنامهها، نه حقوق انسانی! کسی حق نداره رفراندومی برگزار کنه و بپرسه افغانها آدمند یا نیستند! به همون ترتیب کسی حق نداره رفراندوم برگزار کنه و بپرسه زن حق دارد خودش برای پوشش بدنش تصمیم بگیرد یا حق ندارد.
اینها شاید درباره خاطرات تلخشون در زندان، که البته هیچوقت حتی شبیه به تجربیات سیاه زندانیان گمنام نشده و نخواهد شد، کتاب بنویسند؛ اما از خانواده همون امنیتیهایی هستند که زندانها رو به شکل فعلی طراحی کردهاند.
اما نه تنها دوقطبی هیولا نیست، بلکه در ایرانِ الان دو قطبی وجود نداره! وقتی تجددطلبی به خود خانوادههای مذهبی، و حتی خانواده بسیجیان کشته شده در جنگ هشتساله رسیده، حرف از دو قطبی یک شوخیه. تقابلی بین مردم و مردم وجود نداره. تنها تقابل موجود، بین مردم و اوباش حاکمه.
اما حتی اگه تقابلی بین مردم با همدیگه وجود داشت، دلیلی برای وحشت نمیشد. اون عقبمانده ذهنی که به خیال خودش از سر خیرخواهی به نظام پیشنهاد میده که برای قانون حجاب رفراندوم برگزار کنه، اینطور استدلال میکنه که دوقطبی ایجاد شده (که وجود نداره) با رفراندوم برطرف میشه! در حالی که رفراندومها، و هر ابزار دموکراتیکی، برای محو کردن دوقطبی نیست. مردم انگلیس هنوز هم درباره اتحادیه اروپا، نظرات متضادی دارند. رفراندوم برای برگرداندن کنترل برنامهها به دست اکثریته. و فقط برنامهها، نه حقوق انسانی! کسی حق نداره رفراندومی برگزار کنه و بپرسه افغانها آدمند یا نیستند! به همون ترتیب کسی حق نداره رفراندوم برگزار کنه و بپرسه زن حق دارد خودش برای پوشش بدنش تصمیم بگیرد یا حق ندارد.
اینها شاید درباره خاطرات تلخشون در زندان، که البته هیچوقت حتی شبیه به تجربیات سیاه زندانیان گمنام نشده و نخواهد شد، کتاب بنویسند؛ اما از خانواده همون امنیتیهایی هستند که زندانها رو به شکل فعلی طراحی کردهاند.
محله ما کل انقلاب رو تو خودش جا داده بود. از مارکسیست لائیک تا مجاهد مسلمان، از حزباللهی تا شاهدوست. البته خیلی از محلهها همینطور بود. بیشترشون مثل لاکپشت عمر کردند، اما بچههاشون رو در طی انقلاب از دست دادند. هر کدوم به دلیلی، که به گرایش سیاسیشون ربط داشت. خیلی وحشتناکه که پسربچههایی که یک روز با هم تو کوچه فوتبال بازی میکردند، یه روزی روبروی هم قرار بگیرند، و کشته بشن. اما این باعث نشد لاکپشتها ارتباطشون رو با هم قطع کنند. به رفتآمد ادامه دادند، و حتی برای همدیگه نذری میبردند. انگار چیزی که بچههاشون بش مبتلا بودهاند، یک تب موقت بوده! فقط اون خانوادهای که پسرش رو تو جنگ داده بود قاطی اینها نبود. یک بار فرصتی پیش اومد که از نزدیک باشون برخورد کنم (با بچه بسیجیها خونه خیلیهاشون میرفتیم)، و همون یکدفعه کافی بود برای اینکه برام مشخص بشه اینها از همه بدشون میاد، با اینکه هزینهای که دادن بیشتر از بقیه نیست. اگه هزینه، دادن پسره، بقیه هم داده بودند. و چیزی هم از بنیاد شهید نمیگرفتند (چون پسرشون شهید نبوده. گمراه بوده!). رفتاری رو میدیدم که نمیتونستم به جمله ترجمهش کنم. اما ترجمهش این بود: ما حمایت معنوی حکومت رو داریم، آشنا و همسایه میخوایم چیکار؟
این نشانه واضحی از سقوط انسانه. الان دیده میشه که این اتکا به حکومت در بین خیلیها گسترش پیدا کرده. که البته اغلب مکتبی نیست، و بیشتر برای پول یا ثبات در زندگی پوچشونه. یکی نمونهش در فحش خوردنه. آدم نباید از فحش بترسه، اما نباید ازش استقبال هم بکنه. الان موجوداتی رو میبینیم که انزجار مردم ازشون باعث تجدید نظرشون نمیشه، بلکه به این منطق مراجعه میکنند که «حکومت با ماست، شما ایرانیها همتون برید به درک».
آدمی که خودش رو بینیاز از جامعه ببینه، دیگه آدم نیست. حکومت، آدم بودن بعضی از آدمهای مملکتمون رو ازشون گرفت، و خیلی ساده و بیتعارف دیگه آدم نیستند.
این نشانه واضحی از سقوط انسانه. الان دیده میشه که این اتکا به حکومت در بین خیلیها گسترش پیدا کرده. که البته اغلب مکتبی نیست، و بیشتر برای پول یا ثبات در زندگی پوچشونه. یکی نمونهش در فحش خوردنه. آدم نباید از فحش بترسه، اما نباید ازش استقبال هم بکنه. الان موجوداتی رو میبینیم که انزجار مردم ازشون باعث تجدید نظرشون نمیشه، بلکه به این منطق مراجعه میکنند که «حکومت با ماست، شما ایرانیها همتون برید به درک».
آدمی که خودش رو بینیاز از جامعه ببینه، دیگه آدم نیست. حکومت، آدم بودن بعضی از آدمهای مملکتمون رو ازشون گرفت، و خیلی ساده و بیتعارف دیگه آدم نیستند.
هرچند که به دهه هشتادیها گفتم خانواده شما، شما را خواهد فروخت، اما فقط شامل بچه مدرسهای دهه هشتادی نمیشه. شامل مبارز مسلح هم میشه. هرچند این جا یک خریدن انجام شده، از روی سادهلوحی تیپیکال ایرانی، ولی عملا فروختن فرزندشونه. رشوه دادن به اشرار، یعنی اعلام اینکه راهی جز خشونت هم برای حل مشکل وجود داره، ولی پسر ما خشونت رو انتخاب کرد!
ما در دورانی هستیم که اگه یتیم و بیکس باشی خوشبختتری.
ما در دورانی هستیم که اگه یتیم و بیکس باشی خوشبختتری.
بازداشت خبرنگار تو ترکیه انقدر تکراریه که بهانه براش کم آوردن. اتهام مندرآوردی جدید: توهین به قربانیان زلزله!
اگه کانتکست عکس رو ندونی تصور میکنی در یک کشور متمدن، دارند مادری که بچهش رو تو وان خفه کرده بوده میبرن. ماشینهای بهروز، زنان بیحجاب، پلیسی که لاک قرمز زده، سر و وضع مرتب خیابان. اما موضوع به قرون وسطی مربوط میشه: کسی حق ندارد سلطان را مسخره کند!
اصلا نگران تیپ و قیافه ایران نباشید، با اینکه حال آدم رو بهم میزنه. چون اینارو میشه در عرض پنج سال زیر و رو کرد. نگران موضوعات بنیادی باشید.
اگه کانتکست عکس رو ندونی تصور میکنی در یک کشور متمدن، دارند مادری که بچهش رو تو وان خفه کرده بوده میبرن. ماشینهای بهروز، زنان بیحجاب، پلیسی که لاک قرمز زده، سر و وضع مرتب خیابان. اما موضوع به قرون وسطی مربوط میشه: کسی حق ندارد سلطان را مسخره کند!
اصلا نگران تیپ و قیافه ایران نباشید، با اینکه حال آدم رو بهم میزنه. چون اینارو میشه در عرض پنج سال زیر و رو کرد. نگران موضوعات بنیادی باشید.