Anarchonomy
47.3K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
وقتی ترامپ عکس ماهواره‌ای سایت پرتاب موشک ایران رو توعیت کرد، که رزولوشنش کرک و پر مردم را ریزاند، چندتا مهندس تو آمریکا تو جمع خودشون گفتن باید یه کاری کنیم تصاویری با این رزولوشن تجاری بشن. چون تا اون موقع رزولوشن «هر یک پیکسل، ده سانت روی زمین» در انحصار پنتاگون بود. یه شرکت استارت‌آپ زدند که واقعا به این هدف برسند. برای اینکه به این رزولوشن دست پیدا کنند بدون اینکه ماهواره غول‌پیکری لازم باشه، باید ماهواره رو در مدار پایینی قرار بدن که نزدیک‌تر باشه، یعنی در ارتفاع ۳۰۰ کیلومتری. مشکل این ارتفاع اینه که جاذبه زمین می‌کشدشون پایین نهایتا. برای اینکه با این پایین کشیده شدن‌ها مقابله کنند، باید از پیشرانه‌های الکتریکی استفاده کنند، که اخیرا پیشرفت‌های زیادی داشته، و با اینکه نیروی خیلی کمی تولید می‌کنه، برای تنظیم لوکیشن ماهواره سایز متوسط کافیه. علاوه بر این سیستم اپتیکی که طراحی کردند تصویر مادون‌قرمز رو هم میتونه همزمان ثبت کنه که هیچ اختلاف زاویه‌ای با تصویر نور مرئی نداره، که یعنی هر عکس دو لایه خواهد داشت. رزولوشن تصویر مادون قرمز کمتره، ولی انقدری هست که میتونه روی باند فرودگاه دشمن، تشخیص بده که کدوم هواپیما موتورش گرمه هنوز، و کدومشون خاموشه.
فعلا میخوان ۶ ماهواره بفرستند که با این شش تا یک تصویر از هر نقطه زمین در هر شبانه‌روز بدست میاد. وقتی تعدادشون بشه ۲۴ تا، میشه ۵ عکس از هر نقطه در هر شبانه‌روز. وقتی مسئله رزولوشن بالا با حداقل قیمت، برای پنتاگون حل شد، میتونند روی پروژه بعدی‌شون که روش کار می‌کنند، بیشتر تمرکز کنند: فیلمبرداری جبهه، به جای عکسبرداری از آن!
Anarchonomy
همزمان به مشتری اروپایی میگن دیگه با مقررات جدید محیط‌زیستی نمیشه ماشین کامپکت ارزان‌قیمت تولید کرد. شاسی‌بلند لوکس اگه بخواید داریم. مدیر اشکودا میگه ممکنه مدل فابیا رو به کلی حذف کنند. چند هفته قبل مدیر استلانتیس هم گفته بود طراحی هاچ‌بکی که مقررات رو پاس…
اگه بگم میم‌های اینترنتی روی زندگی روزانه‌تون تأثیر میذارن، باور نمی‌کنید، یا فکر می‌کنید دچار ساده‌انگاری هستم. در حالی که اتفاقا کمی هم پیچیده‌ست. اینکه با دوچرخه همه کارها رو میشه انجام داد، یه میم اینترنتی بود (این قضیه‌‌ش جداست ازینکه من شخصا تشخیص بدم که میتونم همه کارهام رو با دوچرخه انجام بدم). الان تو یوتیوب کسانی که این پالیسی‌ها رو ترویج میدن، به قهرمان رسانه‌ای تبدیل شدن و میلیون‌ها بیننده دارند. اینکه اتوبوس خیلی خوبه، یه میمه. اعضای شورای شهرتون مصرف‌کننده همین میم‌ها هستند. و حتی نمایندگان‌تون در پارلمان. و حتی نخست‌وزیر. برای همینه که نارضایتی نمی‌بینی. چون میم داره پیروز میشه، و طبعا مصرف‌کنندگان میم برنده احساس پیروزی می‌کنند.
فیلم سیکاریو تخیلی بود. اما یه قسمتش رو درست درآورده بود‌ند. اینکه مأموران عملیاتی سیا شبیه مأموران عملیاتی سیا نیستند، شبیه کارمندان بیمه هستند! دلیلش این نیست که این سازمان میره میگرده ببینه کی شبیه کارمندان بیمه‌ست تا استخدام‌شون کنه. دلیلش اینه که خیلی از کسانی که عرضه از خودشون نشون میدن، یه زمانی خودشون هم فکر می‌کردند برای پشت میز خلق شدن. توی کار بود که خودشون رو کشف کردند. گاهی فقط پیش میاد.
تو خیابون هم اینجوریه. یهو یه کارمند بیمه متوجه میشه که میتونه کل یگان ویژه رو بترسونه. زنی که اومده خرید متوجه میشه که میتونه مردم رو دور خودش جمع کنه. یه راننده پراید متوجه میشه که بعضیارو میتونه زیر بگیره. یه نگهبان بانک متوجه میشه که میتونه از اسلحه‌ش استفاده کنه.
Anarchonomy
جستجو کافیه. راه سومی وجود نداره. یا راه کردستان، یا راه جهنم.
کردستان آدم‌ها رو عوض می‌کنه، حتی اگه در تباهستان روسیه به دنیا اومده باشند. دمیتری پتروف، آنارشیست چپی که در اوکراین علیه ارتش کشور خودش می‌جنگید در نزدیکی باخموت کشته شد، تا به گالری قطور آدم‌های درست روزگار که این جنگ ازمون گرفت، یه ستاره دیگه اضافه بشه. پتروف یه آنارشیست مثل بقیه اون‌هایی بود که سر تئوری‌های جایگزین کردن دولت با نهادهای مردمی بحث می‌کردند. این سفرش به روژاوا بود که باعث شد بحث رو بذاره کنار و اسلحه به دست بگیره و در برابر اشرار بجنگه.
رِست این پیس برادر.
ویروس پوچ‌گرایی یک‌شبه پخش نمیشه. اما تشخیص علائم اولیه‌ش کار هرکسی نیست. چون خیلی آرام و عادی پیش میره.

برای مشروعیت دادن به روابط دخترها و پسرها، فقط یک ساعت زمان کافی بود. در مذهب شیعه برای این مشروعیت یک جمله عربی که والدین طرفین شاهدش باشند کافیه تا همه موانع شرعی برداشته بشه. اما هیچوقت اینکار رو نکردند. برای اون پسرها و دخترها این کافی نبود، چون اون‌ها دنبال آزادی روابط بودند، نه رسمیت‌یافتگی روابط. اما نسل مذهبی هم کوچکترین علاقه‌ای نداشت که از سمت خودش، چیزی رو تسهیل کنه. می‌خواست راه حل سخت باشه، دردسر درست کنه، پرهزینه باشه، پر سر و صدا باشه.. و مجموعا آزار برسونه!

آدم پوچگرا در برابر سوال «میخوای چه نتیجه‌ای بگیری؟» از هم میپاشه. پزشکی که از همراه عصبانی مریض فحش میشنوه اما خودش رو کنترل می‌کنه، میتونه جواب این سوال رو بده. چون میدونه چرا پزشکی خونده، و میدونه چرا اونجاست، و میدونه نتیجه‌ای که دنبالشه نجات دادن مریضه. پس از هر دوز و کلکی برای رام کردن خانواده مریض استفاده می‌کنه. ولی پزشکی که تا یه فحش شنید دو تا هم میذاره روش و جواب میده، نمیدونه چرا اونجاست و نمیدونه میخواد چه نتیجه‌ای بگیره. اگه از نسل مذهبی می‌پرسیدی میخواهید ازین سخت‌گیری‌ها در روابط فرزندتون با جنس مخالفش چه نتیجه‌ای بگیرید نمی‌تونست جوابی بده. اگه کسی دنبال این نتیجه بود که دخترش یا پسرش، زن خانواده و مرد خانواده باشه، می‌گشت ببینه چه ابزار شرعی و قانونی در اختیار داره تا بتونه هم به کانال مذهبی هدایتش کنه، هم از دستش نده. اما باش خصومت به خرج داد. که هیچ‌کدوم رو به دست نیاره. هم فرزندش مذهب رو ریخت دور، هم رابطه‌ش با فرزندش سمی شد. این کار کسیه که دنبال هیچ‌چیز نیست.

ما نزدیک راسته‌ای بودیم که همه فنی بودند، و کارگاه آهنگری زیاد بود. گاهی من رو میفرستادند تا چیزی ازشون بگیرم یا چیزی بشون بدم. چیزی که در ذهنم علامت تعجب همراه با سوال ایجاد می‌کرد این بود که هیچ‌ کدوم این‌ها ماسک ندارند، چیزی هم روی گوششون نبستن، اما با همه این بی‌قیدی‌ها، پروفیل رو هم طوری میندازن زمین که بیشتر صدا بده! یعنی کمی خم نمیشدن یا با زاویه‌ای نمینداختن که حداقل صدا رو ایجاد کنه. از هرکس می‌پرسیدم اینا چرا اینجوری می‌کنند، جواب میدادند «عادت کردن». اون موقع ذهن معصومی داشتم و گرنه بشون می‌گفتم ادرار نمودم روی این آلفابازی‌هایتان. ادرار نمودم روی این اداهای مردانه که هزینه‌ش رو با سلامتی جسمانی پرداخت می‌کنید.
یکی ازین‌ها پسری داشت که خیلی اهل حساب کتاب بود. فقط در این حد میشناختمش که بدونم ازش خوشم نمیاد، ولی اینکه اهل حساب کتاب بود ربطی به اینکه ازش خوشم نمی‌اومد نداشت. و پدرش اصلا ازش راضی نبود. یکی روز اومد مثلا پیش پدر من درد دل کنه ازین «اولاد ناخلف». اون موقع‌ها عصیان فرزند درباره عقاید و آزادی و این حرف‌ها نبود‌. نسل لوزر دهه پنجاه خوب بلد بود به هیچ‌چیز اعتقاد نداشته باشه اما خانواده‌ش رو طوری گول بزنه که فکر کنند داره. اون موقع عصیان بیشتر در مورد مسائل مالی بود. اومد گفت «نمی‌دونم چه نون حرومی گذاشتم جلوی این تخم سگ که حالا میخواد ملک مغازه رو هم از چنگم دربیاره. یک عمر مثل سگ کار کردم و نه گوشم میشنوه نه ریه‌م نفس داره اینم نتیجه‌ش». من که دیده بودم چطور کار می‌کرد دلم میخواست بلند بشم بگم مردک بیشعور پسرت گفت ماسک نزنی؟ پسرت گفت برای اینکه سوسول به نظر نرسی مواظب خودت نباشی؟ اما بیشتر ازین تعجب کرده بودم که این پدر دنبال چه نتیجه‌ایه؟ کل چیزی که این پسر ناخلف می‌خواست این بود که اون آهنگری بی‌معنی رو جمع کنه و ملکش رو به پسر خودش اجاره بده تا یه صنف تمیزتر و پردرآمد جاش رو بگیره. حتی خودش هم می‌دونست که منطقیه. اما می‌خواست بدون دعوا پیش نره. بدون جنگ اعصاب پیش نره. بدون فحش دادن و بهم‌ریختن پیوندهای خانوادگی پیش نره. اون مثل یک آژیر اخطار بود که نور قرمزش رو می‌دیدم، اما هنوز صداش رو به خوبی نمی‌شنیدم. که این‌ها آدم‌هایی هستند که یک روز صبح پا میشن و میگن بذار همه‌چیز رو خراب کنم! بذار آرامش همه رو مختل کنم! بذار به یک مسئله ساده هزار گره بزنم! بذار یه جوری همه‌چیز رو بهم بریزم که از کنترل خودمم خارج بشه! بذار روی چیزهایی که از کنترل خارج شده‌اند شنا کنم!

آدم سالم در هر تایمی از زندگیش میتونه بگه میخواد چه نتیجه‌ای بگیره. ولی مبتلا به پوچگرایی هیچوقت نمیتونه.
این کلمه «ناکارآمدی» که اخیرا زیاد استفاده میشه، دیگه در مورد ایران مصداق نداره. چون ناکارآمدی معمولا باعث خسارت‌های قابل اندازه‌گیری میشه، و این جور از خسارت‌ها یعنی از دست دادن پتانسیل‌ها. مثلا قرار بوده رشد اقتصادیت بشه ۵ درصد، ولی میشه ۲ درصد. ما در ایران الان، ازین نوع خسارت‌ها عبور کردیم و بحث خود تمدن مطرحه!
یک مثال: از دوران پهلوی بیماری میل به کارمندی دولت در بین ایرانی‌ها شیوع پیدا کرد، اما در دهه هفتاد که تورم‌های سنگین دوره رفسنجانی داشت به مردم فشار می‌آورد، دیگه به یک منطق پذیرفته‌شده تبدیل شد. کلمه «آب‌باریکه» رواج بیشتری پیدا کرد. منطق این بود که دولت ایکس تومان حقوق میده، اون بیرون ممکنه دو ایکس دربیارم، اما به ریسک هایی که داره نمیارزه. معادله به این شکل بود:

الف- نسبتا فقیر باشم اما بدون استرس
ب- دستم به دهنم برسه اما شخصا با هردمبیلی اقتصاد کنار بیام

بعد از دو دهه، گزینه جایگزین شغل آزاد دیگه فقر نسبی نیست. زندگی مطلقا سگیه! گزینه ب معادله قبلی، به گزینه الف معادله جدید تبدیل شده:

الف- هم با هردمبیلی اقتصاد درگیر باشم و هم دستم به دهنم نرسه
ب- مثل سگی زندگی کنم که پرداخت ۲۰ دلار بش با منت و با عنوان هدیه، به اخبار سراسری کشور تبدیل بشه! که البته تا روز واریز بر اثر نوسانات نرخ ارز به ۱۸ دلار کاهش پیدا کنه

اگه معادله دو دهه بعد رو تخمین بزنید متوجه خواهید شد که این ناکارآمدی نیست.
هربار خبر طلاق یک دوست قدیمی رو بم میدن، جمله «گفتم که» در ذهنم نقش می‌بنده‌. این یکی یه بچه سر به زیر بود‌. اما از سر ناچاری درس رو ول کرد و رفت سراغ فروش مواد آرایشی و عطر. طبعا همه مشتریانش دختر بودند. به تدریج روش باز شد. از تقویت روابط عمومی رسید به لاس زدن با همگان! تو گوشیش انقدر شماره داشت که دیگه جا نمی‌شد. با عدد سیو می‌کرد. مینا ۱، مینا ۲. سمانه ۳، سمانه ۴. و نمی‌دونم چطور یادش میموند کی به کیه. کاری که من هرگز نمی‌تونم (دیروز یکی از تریدرهای کریپتو بم پیام داد، با یه مداح اشتباه گرفتمش). بش گفتم به من ربطی نداره ولی این مسیری که در اون هستی اصلا معلوم نیست چیه، حالا تهش که بماند. گفت تو که خودت استاد بزرگ این رشته‌ای، تو دیگه نصیحت نکن. گفتم من به خاطر عدم جذابیت فیزیکی، یه گارد دور خودم دارم که ازم حفاظت می‌کنه. اما تو خوبی، و این یعنی گارد نداری. گفت حواسم هست نگران نباش.
پسر جوان موجودیه که وقتی بش هشدار میدی میگه آی گات دیس! ولی در واقع داره کلنگ‌زنی یک پروژه بلندمدت خرابکاری رو آغاز می‌کنه.
یه لحاف چهل تکه از دخترهایی که میشناخت درست کرده بود که در ناخودآگاهش نگهداری میشد، و هر تکه متعلق به یکی ازون دخترها بود. یکیشون صدایی داشت که انگار یک نخ سیگار بیولوژیک در کنار حنجره‌ش تعبیه شده بود. اون یکی سر و صورت بی‌ایرادی داشت که انگار تو همون رحم مادرش یه سری از جراحی‌های پلاستیک رو انجام داده. اون یکی در کنایه و متلک، سرآمد منطقه بود. اون یکی از بچگی موتور سوار شده بود و با دویست و شش کمک‌خوابیده‌ش کارهای دودزا انجام میداد. اون یکی برعکس پکیج کاملی از علائم فمن بود. اون یکی آینه‌های باشگاه رو به گناه می‌انداخت.
بدون اینکه انکار کنه چنین چهل تکه‌ای وجود داره گفت ایده‌آل‌گرا نیستم. اما متوجه نمیشد که مسئله ایده‌آل نیست‌. بدیهیه که هیچ‌کس وجود نداره که همه این چهل تکه رو در خودش جمع کرده باشه. بلکه برعکس، ناخودآگاهش اصلا به تصویر کلی که تمام چهل تکه رو در بر بگیره نگاه نمی‌کنه. بلکه فقط به یکی ازون تکه‌ها ارجاع میده. وقتی با دختری آشنا میشه که در کارهای فنی زیاد فرز نیست، یاد اونی میفته که دست به آچار بود. وقتی دختری رو می‌بینه که صدا و لحنش خیلی معمولیه، یاد اونی میفته که صداش رادیویی بود. وقتی دختری رو می‌بینه که کم حرفه، یاد اونی میفته که شوخ و شنگ بود. وقتی دختری رو می‌بینه که زیاد میخوابه، یاد اونی میفته که هرروز میرفت کوه.
با دختری که ازدواج کرد هم، با اینکه دختر خوبی بود، به مشکل خورد چون به اندازه کافی فرصت داشت تا برای مطلقا هر چیزی که ازش میدید، یاد یک نسخه دیگه بیفته. نه اینکه با یک ایده‌آل انتزاعی مقایسه‌ش کنه‌.

مغز یک سلاح پیچیده‌ست. اگه نفهمی چطور کار می‌کنه و چطور باید کنترلش کرد، از روی خودت هم رد خواهد شد.
روز کارگر در غرب امروزی دیگه ربط چندانی به روز کارگر در قرن بیستم نداره، اما درگیری با کارفرما بر سر جایگزین کردن کارگر با «ابزار» همچنان برقراره.
اتحادیه فیلمنامه‌نویسان هالیوود دارند قوانینی رو مطالبه می‌کنند که اجازه نده هوش مصنوعی روی متونی که قبلا نوشته شده‌اند، یا ایده‌هایی که قبلا بشون پرداخته شده، کار کنه، تا نسخه مطلوب‌تر رو بسازه. برای اینکه می‌دونند این اون‌ها رو در تألیف، فقط سهیم می‌کنه. و معلوم نیست بعدا دستمزد این سهم رو چطور حساب کنند. مخصوصا وقتی مشخصه که با سرعت بالای توسعه موتورهای هوش مصنوعی، سهم‌شون کمتر و کمتر خواهد شد.

تو کتابخونه شخصی این فیلمنامه‌نویس‌ها، باید یکی دو تا کتاب درباره تاریخ صنعت پیدا بشه. یعنی هیچی نخوندن ازش و نمی‌دونند این بازی رو اینجوری نمیشه برد؟
Anarchonomy
روز کارگر در غرب امروزی دیگه ربط چندانی به روز کارگر در قرن بیستم نداره، اما درگیری با کارفرما بر سر جایگزین کردن کارگر با «ابزار» همچنان برقراره. اتحادیه فیلمنامه‌نویسان هالیوود دارند قوانینی رو مطالبه می‌کنند که اجازه نده هوش مصنوعی روی متونی که قبلا نوشته…
اظهار نظر بعضی از اقتصاددان‌ها درباره هوش مصنوعی نشون میداد اصلا در محیط کار نبوده‌اند هیچوقت. لری سامرز وقتی درباره افکت هوش مصنوعی روی بازار کار حرف میزد، شغل پرستاری رو مثال زد که تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. اون چیزی که تو ذهنش تخیل کرده بود میز سرپرستار بود که کامل توسط هوش مصنوعی کنترل میشه و با فید سنسورها و دوربین‌ها میتونه تشخیص بده چه مریضی نیاز به توجه داره، و حتی با ربات داروی لازم رو بش تزریق می‌کنه. مشخصه هیچ‌وقت محیط پرستاری و پیچیدگی‌های این شغل رو از نزدیک ندیده یا اگه دیده فقط یه کمپوت آورده و ملاقات کرده و رفته.
در حالی که اقتصاددان افکت هوش مصنوعی رو در مشاغل فیزیکی جستجو می‌کرد، این افکت در جایی که فکرش رو نمی‌کرد داره حس میشه و حتی تهدیدش خیلی نزدیک دیده میشه تا جایی که دنبال وضع مقررات هستند، یعنی در مشاغل مربوط به هنر! فکر می‌کردند آخرین جایی که ممکنه آسیب ببینه اون جاهاییه که با خلاقیت ذهنی انسان طرفه، پس استعدادهای معماری، خوانندگی، بازیگری، نویسندگی، نوازندگی، صداپیشه‌گی، طراحی، فعلا لازم نیست نگران باشند‌. اما کاملا برعکس، این‌ها زودتر از همه نگران شده‌اند و پرستار حالا حالاها خیالش راحته.
Anarchonomy
اظهار نظر بعضی از اقتصاددان‌ها درباره هوش مصنوعی نشون میداد اصلا در محیط کار نبوده‌اند هیچوقت. لری سامرز وقتی درباره افکت هوش مصنوعی روی بازار کار حرف میزد، شغل پرستاری رو مثال زد که تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. اون چیزی که تو ذهنش تخیل کرده بود میز سرپرستار…
بعد از اینکه بهترین شطرنج‌بازهای دنیا به کامپیوتر باختند، و دیگه اثبات شد که هیچ‌جوری نمیشه کامپیوتر رو برد، شطرنج تعطیل شد؟ نه. برعکس، الان تعداد بیشتری از افراد دارن این بازی رو یاد می‌گیرن، و بازی می‌کنند. هیچوقت فینال بازی‌ها به اندازه الان بیننده نداشته.
شطرنج شغل نیست، علاقه‌ست. و نکته همینه. در صنعت محصولات فرهنگی، فقط اونایی که علاقه دارند، شانس بقا دارند. نویسنده‌ای که عاشق نوشتنه، نه تنها موقعیتش به خطر نمیفته، بلکه بازدهیش چندبرابر میشه. چون خیلی از علاقمندان، روحیه مورچه کارگر رو ندارن‌. چیزهای تکراری و حاشیه‌ای زود خسته‌شون می‌کنه. اگه ابزاری باشه که زحمت‌ها رو براشون کم کنه، ذهن‌شون فرصت بیشتری برای پردازش قسمت‌های هسته‌ای پروژه خلق اثر خواهد داشت.
Anarchonomy
بعد از اینکه بهترین شطرنج‌بازهای دنیا به کامپیوتر باختند، و دیگه اثبات شد که هیچ‌جوری نمیشه کامپیوتر رو برد، شطرنج تعطیل شد؟ نه. برعکس، الان تعداد بیشتری از افراد دارن این بازی رو یاد می‌گیرن، و بازی می‌کنند. هیچوقت فینال بازی‌ها به اندازه الان بیننده نداشته.…
هنوز شرکت‌های بزرگ همه اون چیزی که در ترجمه بش رسیدن رو، رو نکردن. در زبان‌های متداول مثل انگلیسی و آلمانی خطا داره به زیر یک درصد میرسه. که یعنی اگه یک نفر باشه تا تصحیح نهایی رو انجام بده، کافی خواهد بود. و اون یک نفر میتونه تعداد زیادی تصحیح رو به عهده بگیره. احتمال داره خود ناشران برن سراغش، و ترجمه‌های مختلف کتاب رو همزمان با زبان اصلی منتشر کنند که یک امتیاز بزرگ تو بازاریابیشه.
اما ترجمه ادبیات داستانی و شعر، یه قضیه جداست. چون مترجم این‌ها مولف هم است.
ذهن جهان‌سومی به دو جور پاکسازی موازی نیاز داره.
فقط داخل همون آنتن عجیب غریب این ناو پیشرفته آلمانی، حجمی از علم و تکنولوژی و تجربه جمع شده که باید سال‌ها نشست مطالعه کرد تا فهمید تا الان چه کارهایی کرده‌اند، و فهمیده‌اند که چه کارهایی نکنند.
اما این ناو زودتر از ۲۰۲۸ آماده نمیشه. ذهن جهان‌سومی از دو منظر به این زمان طولانی نگاه می‌کنه: ۱- آلمانی‌ها می‌دونند چیکار کنند، اگه انقد زمان میبره یعنی انقدر زمان لازمه ۲- آلمانی‌ها زیادی وسواس دارند، چین تو این مدت پونزده تا ناو میسازه.
هر دو غلط هستند.
اون چیزی که مهندس آلمانی داره به خرج میده وسواس نیست، دقته. اگه کسی در تئوری درک نکرده بود تا الان، حداقل در عمل باید فهمیده باشه در جنگ اوکراین، که پونزده فروند از چیزی که درست کار نکنند، به اندازه یک فروند از چیزی که درست کار کنه ارزش نداره. بهتره مهندس، هر ضعفی رو، و تو کارگاه کشف کنه، تا سرباز، وسط جنگ. پس باید هرچقدر وقت لازمه تو کارگاه صرف بشه.
اما سازمان آلمانی، برخلاف مهندس آلمانی، میتونه فشل باشه، میتونه پر از جاسوس باشه، میتونه فاسد باشه، میتونه گرفتار بروکراسی باشه، و هرچیزی که تو هر سازمانی ممکنه شکل بگیره. سازمان ساختن هیچ ربطی به گیربکس ساختن و رادار ساختن نداره. ممکنه یه تیم از بهترین مهندسان دنیا رو داشته باشی، و سازمانت کند باشه، و دیر به نیازهای روز پاسخ بده، یا بودجه رو هدر بده.
هربار یه بسته پولی کمک به اوکراین ارسال میشه، میگن تو شهرهای خودمون کلی کارتن‌خواب هست، معتادهای تزریقی ریختن همه‌جا، ملت پول انسولین ندارند. فقط و فقط وقتی برای اوکراین خرج میشه اینو میگن. در مورد هیچ کدوم از خرج‌های هنگفت دیگه که دولت غول‌پیکرشون انجام میده این رو نمیگن. در مورد ارسال پول به بقیه کشورهای بدبخت و فاسد، که از قضا نصفش رو هدر میدن هم این رو نمیگن. قبل از جنگ اوکراین هم این رو نمی‌گفتن. بعد از جنگ اوکراین هم این رو نخواهند گفت. فقط الان، و فقط در مورد کمک به اوکراین یاد معتادهای تزریقی و کارتن‌خواب‌ها و نیازمندان خود آمریکا میفتند. فقط به خاطر این عکس. جنازه سربازان روسیه، که بش می‌گفتند دومین ارتش قدرتمند دنیا. چنین عکس‌هاییه که حرص‌شون رو درآورده. چون نمیخوان صحنه‌های تحقیر روسیه عزیز بوجود بیاد، یهو «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است» رو استفاده می‌کنند.

مهم‌ترین کاری که به عهده داری اینه که آدم‌شناس باشی. هرکس گفت نیت‌خوانی نکن، برین بش. تو «باید» نیت‌خوانی کنی.
این پست‌های خارجی اینستاگرامی رو دیدید که مثلا میگه فاصله الان با سال ۲۰۵۰ کمتر از فاصله‌ الان با ۱۹۹۵ است؟ و فکر می‌کنند شوکه‌کننده‌ست.
بدبخت‌ها شوک ندیدن: فاصله دلار ۲ میلیون تومنی با دلار الان، کمتر از فاصله دلار الان با دلار آزاد سال ۱۳۹۰ است!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو همون کشوری که به نظر میرسه پدوفیلی داره نرمالایز میشه، و جهان‌سومی و لات و لوت‌های مسلمان برای وضعی که فرهنگ وک براش پیش آورده افسوس میخورن، خیلی راحت پدوفیل رو با اسلحه تهدید می‌کنند. چه جدی، و چه شوخی. وقتی تو زندان یک مجرم پدوفیل رو با چاقو می‌کشن، همه به قاتل میگن «دمت گرم برادر!».
اما تو کشورهای مسلمان، که افتخار می‌کنند هنوز کامل به غرب آلوده نشده‌اند، هیچ بچه‌ای از تجاوز در امان نیست، و بلکه به صورت سیستماتیک قربانی میشن. در این کشورهای «غیور» کسی حاضر نیست کسی که با بچه چهارده ساله ازدواج کرده رو به قتل برسونه.
اونی که خارج از کشور نشسته و کل ایران رو با چند تا عکس تحلیل می‌کنه و تحلیلش اینه که نظام از موضوع حجاب عقب‌نشینی کرد، نه این مملکت رو می‌شناسه و نه داعش رو، و نه هنوز با پوچگرایی شیعه آشنا شده. اما همزمان اونایی که همینجا زندگی می‌کنند و با دیدن چندتا اکیپ زنان چادری ناهی منکر فکر می‌کنند اتفاق تازه‌ای افتاده هم نیاز به راهنمایی دارند. گفته بودم که از لگد حیوانی که داره ذبح میشه نباید ترسید، ولی این نمونه‌ها حتی مصداق اون لگدها هم نیست. متأسفانه هنوز ساکنان داخل ایران هم نمی‌دونند تشکیلات هیئتی چطور کار می‌کنه.
تو سیستم‌های بسته و هردمبیلی، ارتباطی بین کف جامعه و بالا وجود نداره. اما حاکم نیاز داره که بش ثابت بشه مدیریت در جریانه. و برای اینکه ثابت بشه مدیریت در جریانه باید ثابت بشه تحرک وجود داره. و با فیدبک متوجه تحرک میشه. اگه فیدبک زیاد باشه، یعنی تحرک زیاده، و اگه تحرک زیاده یعنی مدیریت در جریانه! بنابراین در دراز مدت خود فیدبک به هدف سیستم تبدیل میشه. یعنی خودشون فیدبک رو خلق می‌کنند، تا نیاز سیستم به فیدبک رو تأمین کنند. مثل اینه که لوله هواکش توالت رو وصل کنی به کانال کولر.
تشکیل ستاد، تجمع، اکیپ، پویش، همایش.. همه فیدبک‌های ساختگی هستند تا تحرک رو تداعی کنند.
دارالخلافه میخواد بپرسه بیرون چه خبر است. خودش خبر رو خلق می‌کنه، و جواب پرسش خودش رو میده. برای همینه که نتیجه مهم نیست. تا زمانی که خبری هست، این معنی رو براش داره که «داریم به خوبی مدیریت می‌کنیم».
شایعه آماده شدن بمب‌افکن‌های روسیه برای حمله اتمی به اوکراین رو پخش می‌کنند، و غیر از نظامی‌نویس‌ها کسی بش توجه نمی‌کنه.
تهدید اتمی همینقدر لوث شده.
نباید انقدر اوپن مایند بود که مایندت بریزه بیرون. به همین ترتیب نباید آلتت رو طوری حواله اخبار مین‌استریم کنی که از پشت وارد خودت بشه. کنار کشیدن از گله گوسفندها، نباید به افتادن تو گله زامبی‌ها منجر بشه.
اگه فکرت ساختار مستقلی پیدا کرده باشه، ممکنه با روایت‌های عمومی سرشاخ بشه، اما با سرشاخ شدن با روایت‌های عمومی نمیشه به تفکر مستقل رسید.
نتیجه مخالفت با هدف مخالفت، میشه اینکه وقتی می‌بینی همه درباره دلار حرف می‌زنند، بگی «اتفاقا موضوع دلار نیست». نباید از «اتفاقا» طوری استفاده کرد که اتفاقی بیفتی تو باقالی‌ها.
Anarchonomy
نباید انقدر اوپن مایند بود که مایندت بریزه بیرون. به همین ترتیب نباید آلتت رو طوری حواله اخبار مین‌استریم کنی که از پشت وارد خودت بشه. کنار کشیدن از گله گوسفندها، نباید به افتادن تو گله زامبی‌ها منجر بشه. اگه فکرت ساختار مستقلی پیدا کرده باشه، ممکنه با روایت‌های…
بررسی آمار گوگل نشون میده سرچ، و تولید مقاله و توعیت درباره افول دلار، درست همزمان با بلوکه شدن پول‌های روسیه، افزایش انفجاری داشته‌اند. که نشون میده از همون موقع یک عملیات روانی رو شروع کردند، و سمپات‌های خارجی‌شون حتی اگه هیچ ارتباطی به گردان‌های سایبری کرملین نداشته باشند، کاملا مجانی شعله‌ش رو بیشتر کردند (وای اشتباه کردیم روسیه رو تحریم کردیم! وای الان جنگ جهانی سوم میشه! وای بایدن جنگ‌طلبه! وای بمب اتم! وای آمریکا دیگه قدرتمند نیست! وای امپراتوری روم هم از درون سقوط کرد!). و سپس واکنش‌ها ایجاد میشه، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه تا اینکه یک جو جهانی میسازه. روس‌ها مجبور بودند یک موقعیت باخته رو یک موقعیت برد جلوه بدن، همونطور که در مورد تحولات جبهه هم همین کار رو می‌کنند. اینکه قدرت هسته‌ای باشی اما اختیار پولت رو نداشته باشی تحقیرآمیزه‌. برای پوشاندن این تحقیر مجبور بودن قضیه رو برعکس جلوه بدن: دلار؟ دلار چیه؟ دلار مُرد! با تحریم ما گور دلار رو کندند!
در این که این یک عملیات روانیه تا یک مسئله تکنیکی همین بس که ضربه‌ای که از یورو خوردند بیشتر از دلار بوده، اما درباره افول یورو و پایان یورو چیزی نمیگن. متعاقبا می‌بینید که جوگیرها هم حرفی ندارند که درباره یورو بزنند.
در مورد حکومتی که معتاد پروپاگانداست، ساختگی فرض کردن هر حادثه‌ای منطقیه. اما وقتی گزینه «فشل بودن سیستم» وجود داره، همه گزینه‌های دیگه باید برن پشت‌سرش بایستند. این‌ها همون کسانی‌اند که راننده‌ای رو برای کشنده اس۴۰۰ انتخاب کردند که به علت مصرف زیاد الکل، چپ کرد. کی تو دنیا گرون‌ترین پدافند خودش رو به این شکل جابجا می‌کنه؟
متأسفانه در دنیای نشر کتاب، هر جور آدمی داره از تجربیاتش می‌نویسه، اما مهندس‌ها به نسبت حجم تجربیاتی که از سازمان‌های فشل دارند، چندان در انتقال دانسته‌هاشون به مردم فعال نبودن. مردم اصلا تصوری ندارند که چقدر همه‌چیز به تف بنده.