چندتا برادر بودند که همگی در انفجار نور ۵۷ شرکت داشتند. حالا همه بچههاشون در کشورهای اروپایی ساکن هستند. بچههایی که با همدیگه میرفتیم مدرسه. حالا من اینجام، و پدر اینها که پول بازنشستگی به پت خانگی عقیم شده تبدیلشون کرده، ازین تعریف میکنند که «بچهها که میگن اروپا اونقدرا که تعریف میشه همهچی فراهم نیست». آره پفیوز انقلابی، خونههای قدیمی لیون آسانسور ندارند. اجازه بدید تا ما حاصل ریدن شما در وطنمون رو تحمل میکنیم، کمی هم زانوهای بچههاتون کار کنند.
خدایی که از دل کوه میتونست شتر بیرون بیاره، به نوح هم میتونست آدرس بده که یه جایی کشتی آماده زیر شاخ و برگ پنهان شده، برو روشنش کن فقط. ولی لازم بود کار ببره و طول بکشه و کاری که بیهوده به نظر میرسید جلوی چشم باشه، تا مسئله «نجات» در برابر افکار عمومی به یک مسئله دائمی تبدیل بشه. اما دلیل مهمتر این بود که مومنین روی چیزی غیر از زندگی روزمره و عرفی تمرکز کنند. چون این تمرکز مانع این میشد که با زندگی بقیه کسانی که ایمان ندارند شریک بشن.
ایمان به هرحال به طرد کردن و طرد شدن منجر میشه (این با دیگریستیزی مذهب متفاوته که انگیزههای مادی نژادی قبیلهای کاور مذهبی میگرفتند). چون طبیعت دفاع از یک پکیج از ارزشها اینه که مرز تعیین کنی، و هر مرزی اینوری و آنوری ایجاد میکنه.
مشغولیت به کشتی، و دفاع از اینوریها، دو کارکرد داشت. یکیش روانی بود. حفاظت از هر چیز خوبی، نیاز به استقامت داره، و استقامت به روحیه نیاز داره، و برای حفظ روحیه نیاز به پروژه است. حتی وقتی ازدواج میکنی، همون ابتدا ممکنه با خودت بگی چه غلطی کردم. اما اونایی که با همکاری همسر در حال پیگیری یک پروژه هستند، کمتر به این ندامت میرسند. مثل زوجهایی که دارند خودشون خونهشون رو میسازند، یا دارند برای مهاجرت آماده میشن، یا دارن یه بیزینس رو راه میندازن.
کارکرد دوم تطهیره. مشغولیت به کشتی، مومنین رو وادار میکرد زندگی خودشون رو از زندگی کفار منزه نگه دارند. اگه قرار باشه بازی کافران رو بپذیری، دیگه نمیتونی کاری رو انجام بدی که اونها نمیپسندند یا قبول ندارند. بنابراین زندگیت باید فرق کنه، و جدا بشه. این مطهر نگه داشتن یک برنامه بیننسلی مثل پرورش سربازه. وقتی یک تکتیرانداز رو تربیت میکنی نمیدونی که فردا به جبهه اعزام میشه، یا تا زمان بازنشستگی صلح برقراره و جنگی در نمیگیره، و مهم نیست. چون صرفا در حال تربیت نفر نیستی. در حال انتقال دانش و تجربهای. تا اینکه یک روزی در آینده به کار بیاد. در مقابله با شر هم باید طهارت رو حفظ و نسل به نسل منتقل کرد، فارغ ازینکه چه روزی کار به درگیری فیزیکی بکشه. مهم اینه که طهارت به نفر آخری که قراره کلید رو فشار بده، رسیده باشه.
همه اینها به دوران ما و شرایط ما هم مربوطه: ۱- اشرار باید ببینند که مسئله مقابله با اونها تعطیلی نداره. ۲- برای اینکه کم نیاری نیاز به پروژه داری، و ۳- باید مواظب باشی که خودت رو بشون آلوده نکنی، و این مواظبت رو به بقیه یاد بدی.
چه چیزهایی سیگنال تعطیلی میدن؟ «کار ایکس را کردیم فایده نداشت». به درک که فایده نداشت، کار ایگرگ رو امتحان کن.
چه چیزهایی جلوی پروژهسازی و پیگیریشون رو میگیرند؟ «با این فرمون سی سال دیگه هم به نتیجه نمیرسیم». به درک که نمیرسیم. باید کار رو ادامه داد.
چه چیزهایی جلوی مطهر ماندن رو میگیرند؟ «همه مردم تن دادند به این مسئله، تن ندادن من توفیری ایجاد نمیکنه». به درک که توفیری نداره، تو باید خودت رو حفظ کنی.
در هر سه نتیجهگرایی، کار روی کشتی رو مختل کرده.
ایمان به هرحال به طرد کردن و طرد شدن منجر میشه (این با دیگریستیزی مذهب متفاوته که انگیزههای مادی نژادی قبیلهای کاور مذهبی میگرفتند). چون طبیعت دفاع از یک پکیج از ارزشها اینه که مرز تعیین کنی، و هر مرزی اینوری و آنوری ایجاد میکنه.
مشغولیت به کشتی، و دفاع از اینوریها، دو کارکرد داشت. یکیش روانی بود. حفاظت از هر چیز خوبی، نیاز به استقامت داره، و استقامت به روحیه نیاز داره، و برای حفظ روحیه نیاز به پروژه است. حتی وقتی ازدواج میکنی، همون ابتدا ممکنه با خودت بگی چه غلطی کردم. اما اونایی که با همکاری همسر در حال پیگیری یک پروژه هستند، کمتر به این ندامت میرسند. مثل زوجهایی که دارند خودشون خونهشون رو میسازند، یا دارند برای مهاجرت آماده میشن، یا دارن یه بیزینس رو راه میندازن.
کارکرد دوم تطهیره. مشغولیت به کشتی، مومنین رو وادار میکرد زندگی خودشون رو از زندگی کفار منزه نگه دارند. اگه قرار باشه بازی کافران رو بپذیری، دیگه نمیتونی کاری رو انجام بدی که اونها نمیپسندند یا قبول ندارند. بنابراین زندگیت باید فرق کنه، و جدا بشه. این مطهر نگه داشتن یک برنامه بیننسلی مثل پرورش سربازه. وقتی یک تکتیرانداز رو تربیت میکنی نمیدونی که فردا به جبهه اعزام میشه، یا تا زمان بازنشستگی صلح برقراره و جنگی در نمیگیره، و مهم نیست. چون صرفا در حال تربیت نفر نیستی. در حال انتقال دانش و تجربهای. تا اینکه یک روزی در آینده به کار بیاد. در مقابله با شر هم باید طهارت رو حفظ و نسل به نسل منتقل کرد، فارغ ازینکه چه روزی کار به درگیری فیزیکی بکشه. مهم اینه که طهارت به نفر آخری که قراره کلید رو فشار بده، رسیده باشه.
همه اینها به دوران ما و شرایط ما هم مربوطه: ۱- اشرار باید ببینند که مسئله مقابله با اونها تعطیلی نداره. ۲- برای اینکه کم نیاری نیاز به پروژه داری، و ۳- باید مواظب باشی که خودت رو بشون آلوده نکنی، و این مواظبت رو به بقیه یاد بدی.
چه چیزهایی سیگنال تعطیلی میدن؟ «کار ایکس را کردیم فایده نداشت». به درک که فایده نداشت، کار ایگرگ رو امتحان کن.
چه چیزهایی جلوی پروژهسازی و پیگیریشون رو میگیرند؟ «با این فرمون سی سال دیگه هم به نتیجه نمیرسیم». به درک که نمیرسیم. باید کار رو ادامه داد.
چه چیزهایی جلوی مطهر ماندن رو میگیرند؟ «همه مردم تن دادند به این مسئله، تن ندادن من توفیری ایجاد نمیکنه». به درک که توفیری نداره، تو باید خودت رو حفظ کنی.
در هر سه نتیجهگرایی، کار روی کشتی رو مختل کرده.
Anarchonomy
خدایی که از دل کوه میتونست شتر بیرون بیاره، به نوح هم میتونست آدرس بده که یه جایی کشتی آماده زیر شاخ و برگ پنهان شده، برو روشنش کن فقط. ولی لازم بود کار ببره و طول بکشه و کاری که بیهوده به نظر میرسید جلوی چشم باشه، تا مسئله «نجات» در برابر افکار عمومی به…
داعش به حرفای ما نیاز داره برای شرپراکنی؟ اونها صندلیهای خودشون رو از قبل رزرو کردن. این شمایید که باید برای خودتون پروژه تعریف کنید، اونها پروژهشون رو دارند. هر پیامبری وقتی مبعوث شد، آخوندها آلردی وجود داشتند. قبل ازینکه آدم از بهشت هبوط کنه، شیطان گفت «پس من برم میز رو آماده کنم». اشرار آلردی رادیکال هستند، این شمایید که باید رادیکالیسم متقابلش رو ایجاد کنید.
اوه پسر اصلا این داستانها رو جدی نمیگیرید
and it shows.
اوه پسر اصلا این داستانها رو جدی نمیگیرید
and it shows.
Anarchonomy
داعش به حرفای ما نیاز داره برای شرپراکنی؟ اونها صندلیهای خودشون رو از قبل رزرو کردن. این شمایید که باید برای خودتون پروژه تعریف کنید، اونها پروژهشون رو دارند. هر پیامبری وقتی مبعوث شد، آخوندها آلردی وجود داشتند. قبل ازینکه آدم از بهشت هبوط کنه، شیطان گفت…
چیزی که جهانبینی ساخته شده توسط دین ابراهیمی رو متمایز میکنه اینه که به انسانی که میخواد با دنیای بیرون مواجه بشه میگه «میری تو رینگ، یه نرهغول نفهمی هست اونجا که قبلا سه نفرو خورده. برو ببینم چه میکنی». به همین سردی و خشنی. این تمام محاسبات و معادلات و برنامهریزیهای طرف رو تغییر میداد. چون کاملا متفاوته با جهانبینیای که میگه «اون پسره رو میبینی اونجا داره پرخاشگری میکنه؟ شما با هم دوست بودید، برو آرومش کن». تو جهانبینی ابراهیمی ما روز خوب نداریم. روزگار خوش هم نداریم. چرا این یه جهانبینی برنده شدنیه؟ چون فقط اینه که تو دنیای واقعی میتونه در برابر اشرار به موفقیت برسه. شما نمیتونی یک جنبش سیاسی در برابر مشتی پوچگرا ایجاد کنی وقتی تک تک افراد جهانبینیای دارند که ازش فقط باخت بیرون میاد. ما الان با مردهای گندهای مواجهیم که تا یک برخورد با اوباش پیدا میکنند، به تراپی احتیاج پیدا میکنند! خودتون رو گول میزنید که این به خاطر اعصاب آسیبخوردهست. چون دلیلش اون نیست. دلیلش اینه که هیچ کشتیای نداره که روش کار کنه.
سیستم غربی اهل پز دادن نیست، اما چون گردش اطلاعات آزادتری داشتهاند، پز ناخواسته زیادی ایجاد شده. اینو جهانسومیهای زیادی درک نمیکنند. اف۱۶ امروز یک اف۱۶ کاملا متفاوت از اف۱۶ سی سال پیشه، اما ازینکه هنوز بش بگن اف۱۶ ابایی ندارند. اینکه اینهمه محتوا درباره همین اف۱۶ تولید شده خارج از کنترل دولت، پنتاگون و صنعت بوده. جهانسومی این محتوای زیاد رو میبینه و چون در کشور خودش منبع همه محتویات حکومته، فکر میکنه «رژیم آمریکا» داره خیلی دربارهش تبلیغ میکنه و تبلیغات هم اغراق و دروغ زیاد داره، و پس اونقدری که میگن بدرد بخور نیست!
مسئله یک محصول نیست. بالاخره این پرنده مکانیکی که بیایراد هم نیست، یه روز بازنشسته میشه. مسئله یک اصرار کودکانه برای نفهمیدن قواعدیه که باید برای درست انجام شدن کارها، رعایت کرد. تمام کسانی که در ارتش روسیه داشتند موتور تانک تی۹۰ رو تو بازار سیاه میفروختند، تو تست آیکیو امتیاز بالایی میگیرند. حتی انقدر باهوش هستند که جوکهای زیرکانه تعریف کنند. اما سیستم به یه مشت دزد تبدیلشون کرده. چون قبلا عدهای قواعد درست انجام شدن کارها رو به هیچ گرفتهاند.
مسئله یک محصول نیست. بالاخره این پرنده مکانیکی که بیایراد هم نیست، یه روز بازنشسته میشه. مسئله یک اصرار کودکانه برای نفهمیدن قواعدیه که باید برای درست انجام شدن کارها، رعایت کرد. تمام کسانی که در ارتش روسیه داشتند موتور تانک تی۹۰ رو تو بازار سیاه میفروختند، تو تست آیکیو امتیاز بالایی میگیرند. حتی انقدر باهوش هستند که جوکهای زیرکانه تعریف کنند. اما سیستم به یه مشت دزد تبدیلشون کرده. چون قبلا عدهای قواعد درست انجام شدن کارها رو به هیچ گرفتهاند.
Anarchonomy
سیستم غربی اهل پز دادن نیست، اما چون گردش اطلاعات آزادتری داشتهاند، پز ناخواسته زیادی ایجاد شده. اینو جهانسومیهای زیادی درک نمیکنند. اف۱۶ امروز یک اف۱۶ کاملا متفاوت از اف۱۶ سی سال پیشه، اما ازینکه هنوز بش بگن اف۱۶ ابایی ندارند. اینکه اینهمه محتوا درباره…
وقتی از جلو به سوخو ۵۷ نگاه میکنی، پرههای موتور کامل دیده میشه. یعنی جنگنده طرف مقابل فقط با سنسورهای مادون قرمز خودش میتونه تشخیصش بده. آمریکاییها وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم این مشکل رو حل کرده بودن.
اگه ملاک توعیتر باشه الان باید نتیجه گرفت اسماعیلیون همزمان که اصلاحطلبه، مجاهد هم است، و کمونیست هم است! که کاملا غیرممکنه در دمای اتاق رخ بده. این معجزه فقط از پس کاربران هوچیباز شبکههای اجتماعی برمیاومد.
اما این وسط کمونیستهراسی از همه شورتر شده. من باید کمونیستهراس باشم که آنارشیستم. ایرانی میانگین که معتقده دولت برای روغن موتور هم باید سوبسید بده که نباید انقدر شیون کنه ازشون. ما فعلا در شرایطی هستیم که هزاران کارگر رو به جرم اعتصاب اخراج میکنند، و با کارگران دیگهای که قول دادن اعتصاب نخواهند کرد جایگزین میکنند، و آب از آب تکون نمیخوره. این تو زمان شورشهای کارگری روسیه تزاری قرن نوزدهم هم قفل بود. ما الان در وضعی هستیم که از کمونیست بترسیم؟
اما این وسط کمونیستهراسی از همه شورتر شده. من باید کمونیستهراس باشم که آنارشیستم. ایرانی میانگین که معتقده دولت برای روغن موتور هم باید سوبسید بده که نباید انقدر شیون کنه ازشون. ما فعلا در شرایطی هستیم که هزاران کارگر رو به جرم اعتصاب اخراج میکنند، و با کارگران دیگهای که قول دادن اعتصاب نخواهند کرد جایگزین میکنند، و آب از آب تکون نمیخوره. این تو زمان شورشهای کارگری روسیه تزاری قرن نوزدهم هم قفل بود. ما الان در وضعی هستیم که از کمونیست بترسیم؟
#گله_گاو دلش خوشه که قیام زن زندگی آزادی باعث نشد تا همه زنان ایران با تاپ شلوارک بیان بیرون. چون آخوند اساسا درکی از حقوق انسانی نداره، و همهچیز رو در قالب آخرالزمانی شیعه میبینه و در این قالب، بدن زن سلاح ارتش سفیانیه، پس چون همه لخت نشدهاند پس سفیانی فعلا نتونسته خیلی پیشروی کنه.
اما این اقلیت فاشیست که هر ظلمی رو با کثرت طرفداران توجیه میکرد (که در دو دهه گذشته همونش هم فوتوشاپ بوده) متوجه نیست که تکثر، برخلاف کثرت، به آمار کار نداره.
تیپولوژی عصیانگران مهم است. وقتی بچه هیئتی رو میبینیم که هنوز ریش و پشمش برقراره و دست زن بیحجابش رو طوری گرفته که انگار داره اعلام میکنه اگه جرئت دارید زنم رو نهی از منکر کنید، یعنی با یک شیفت در پارادایم مواجهیم (همون کلمهای که شیعه خیلی دوست داره)، و با چنین شیفتی دیگه سرشماری عددی از بیحجابان کار آخوند رو راه نمیندازه. اما خود اینکه این تکثر داره به آرامی شکل میگیره، در دراز مدت به نفع دموکرات شدن این جامعهست. اگه سونامی تاپ شلوارک رخ میداد، تحول حالت یک سزارین به خودش میگرفت، و توسعه اجتماعی ازش بیرون نمیاومد. احترام گذاشتن به سونامی کاری نداره. مهم اینه که مردم یاد بگیرند به حقوق اقلیت احترام بذارند. زنانی که میخوان پوشش آزاد داشته باشند دیگه اقلیت نیستند، بلکه با کنار گذاشتن نسل پنجاه و هفتی، اکثریتند، اما اینکه این اکثریت، کم تعداد دیده میشه، در تمرین دموکراسی موثرتره. به همین دلیل بود که وسط اعتراضات به همجنسگرایان گفتم به حرف کسانی که میگن «الان وقت پیگیری حقوق شماها نیست» توجه نکنید. دقیقا همین الان وقتشه. چون همین الان باید به دیگران فهموند که حتی اگه در شکل و قیافه و دین و عقیده و کلام و بیان، فقط یک نفر در برابر ۹۰ میلیون نفر باشی، باید از حقوقت صیانت بشه. زنی که الان دنبال آزادی پوششه هم باید بدونه که امروز ممکنه با مردانی طرف باشه که زنان رو سربازان سفیانی میبینند، اما فردا با زنانی طرف خواهد شد که سر مسائل دیگه میخوان محدودش کنند. پس از همین الان باید هدف خود حقوق باشه، نه فقط فیزیک لباس.
اما این اقلیت فاشیست که هر ظلمی رو با کثرت طرفداران توجیه میکرد (که در دو دهه گذشته همونش هم فوتوشاپ بوده) متوجه نیست که تکثر، برخلاف کثرت، به آمار کار نداره.
تیپولوژی عصیانگران مهم است. وقتی بچه هیئتی رو میبینیم که هنوز ریش و پشمش برقراره و دست زن بیحجابش رو طوری گرفته که انگار داره اعلام میکنه اگه جرئت دارید زنم رو نهی از منکر کنید، یعنی با یک شیفت در پارادایم مواجهیم (همون کلمهای که شیعه خیلی دوست داره)، و با چنین شیفتی دیگه سرشماری عددی از بیحجابان کار آخوند رو راه نمیندازه. اما خود اینکه این تکثر داره به آرامی شکل میگیره، در دراز مدت به نفع دموکرات شدن این جامعهست. اگه سونامی تاپ شلوارک رخ میداد، تحول حالت یک سزارین به خودش میگرفت، و توسعه اجتماعی ازش بیرون نمیاومد. احترام گذاشتن به سونامی کاری نداره. مهم اینه که مردم یاد بگیرند به حقوق اقلیت احترام بذارند. زنانی که میخوان پوشش آزاد داشته باشند دیگه اقلیت نیستند، بلکه با کنار گذاشتن نسل پنجاه و هفتی، اکثریتند، اما اینکه این اکثریت، کم تعداد دیده میشه، در تمرین دموکراسی موثرتره. به همین دلیل بود که وسط اعتراضات به همجنسگرایان گفتم به حرف کسانی که میگن «الان وقت پیگیری حقوق شماها نیست» توجه نکنید. دقیقا همین الان وقتشه. چون همین الان باید به دیگران فهموند که حتی اگه در شکل و قیافه و دین و عقیده و کلام و بیان، فقط یک نفر در برابر ۹۰ میلیون نفر باشی، باید از حقوقت صیانت بشه. زنی که الان دنبال آزادی پوششه هم باید بدونه که امروز ممکنه با مردانی طرف باشه که زنان رو سربازان سفیانی میبینند، اما فردا با زنانی طرف خواهد شد که سر مسائل دیگه میخوان محدودش کنند. پس از همین الان باید هدف خود حقوق باشه، نه فقط فیزیک لباس.
تاتی تاتی کنان دارند پوچگرایی شیعیان استالینپرست رو بو میکشند، اما نمیدونند منشأ بو کجاست، یا نمیخوان رهگیریش کنند. دوست دارند به خودشون و دیگران بگن «یهو همهچی پوچ شد نمیدونم چرا».
#تاتی_تاتی_تا_نور
#تاتی_تاتی_تا_نور
Anarchonomy
بنز دیگه چجوری بگه داره فقط برای ذائقه مشتری چینی کار میکنه؟
همزمان به مشتری اروپایی میگن دیگه با مقررات جدید محیطزیستی نمیشه ماشین کامپکت ارزانقیمت تولید کرد. شاسیبلند لوکس اگه بخواید داریم. مدیر اشکودا میگه ممکنه مدل فابیا رو به کلی حذف کنند. چند هفته قبل مدیر استلانتیس هم گفته بود طراحی هاچبکی که مقررات رو پاس کنه از طراحی ماشین مسابقهای سختتره! انگار همگی دنبال بهانه بودند که بگن «آقاجان، ماشین برای زوجهای جوان طبقه متوسط نیست. ماشین واسه پولدارهاست. جوان باید اسکوتر سوار بشه». همونطور که قبلا نوشتم برقیسازی یه تلهست برای حذف خود خودرو. اگه به ملت بگی از فردا حق ندارید ماشین سوار بشید، بشون برمیخوره، یا میگن آزادیمون چی پس؟ اما اگه یه جوری پرهزینهش کنی که اکثرا از پسش برنیان، دیگه کسی صحبت از آزادی نمیکنه. همه میگن دیوانهم انقدر پول بریزم پای این؟ اسکوتر چشه؟
وقتی ترامپ عکس ماهوارهای سایت پرتاب موشک ایران رو توعیت کرد، که رزولوشنش کرک و پر مردم را ریزاند، چندتا مهندس تو آمریکا تو جمع خودشون گفتن باید یه کاری کنیم تصاویری با این رزولوشن تجاری بشن. چون تا اون موقع رزولوشن «هر یک پیکسل، ده سانت روی زمین» در انحصار پنتاگون بود. یه شرکت استارتآپ زدند که واقعا به این هدف برسند. برای اینکه به این رزولوشن دست پیدا کنند بدون اینکه ماهواره غولپیکری لازم باشه، باید ماهواره رو در مدار پایینی قرار بدن که نزدیکتر باشه، یعنی در ارتفاع ۳۰۰ کیلومتری. مشکل این ارتفاع اینه که جاذبه زمین میکشدشون پایین نهایتا. برای اینکه با این پایین کشیده شدنها مقابله کنند، باید از پیشرانههای الکتریکی استفاده کنند، که اخیرا پیشرفتهای زیادی داشته، و با اینکه نیروی خیلی کمی تولید میکنه، برای تنظیم لوکیشن ماهواره سایز متوسط کافیه. علاوه بر این سیستم اپتیکی که طراحی کردند تصویر مادونقرمز رو هم میتونه همزمان ثبت کنه که هیچ اختلاف زاویهای با تصویر نور مرئی نداره، که یعنی هر عکس دو لایه خواهد داشت. رزولوشن تصویر مادون قرمز کمتره، ولی انقدری هست که میتونه روی باند فرودگاه دشمن، تشخیص بده که کدوم هواپیما موتورش گرمه هنوز، و کدومشون خاموشه.
فعلا میخوان ۶ ماهواره بفرستند که با این شش تا یک تصویر از هر نقطه زمین در هر شبانهروز بدست میاد. وقتی تعدادشون بشه ۲۴ تا، میشه ۵ عکس از هر نقطه در هر شبانهروز. وقتی مسئله رزولوشن بالا با حداقل قیمت، برای پنتاگون حل شد، میتونند روی پروژه بعدیشون که روش کار میکنند، بیشتر تمرکز کنند: فیلمبرداری جبهه، به جای عکسبرداری از آن!
فعلا میخوان ۶ ماهواره بفرستند که با این شش تا یک تصویر از هر نقطه زمین در هر شبانهروز بدست میاد. وقتی تعدادشون بشه ۲۴ تا، میشه ۵ عکس از هر نقطه در هر شبانهروز. وقتی مسئله رزولوشن بالا با حداقل قیمت، برای پنتاگون حل شد، میتونند روی پروژه بعدیشون که روش کار میکنند، بیشتر تمرکز کنند: فیلمبرداری جبهه، به جای عکسبرداری از آن!
Anarchonomy
همزمان به مشتری اروپایی میگن دیگه با مقررات جدید محیطزیستی نمیشه ماشین کامپکت ارزانقیمت تولید کرد. شاسیبلند لوکس اگه بخواید داریم. مدیر اشکودا میگه ممکنه مدل فابیا رو به کلی حذف کنند. چند هفته قبل مدیر استلانتیس هم گفته بود طراحی هاچبکی که مقررات رو پاس…
اگه بگم میمهای اینترنتی روی زندگی روزانهتون تأثیر میذارن، باور نمیکنید، یا فکر میکنید دچار سادهانگاری هستم. در حالی که اتفاقا کمی هم پیچیدهست. اینکه با دوچرخه همه کارها رو میشه انجام داد، یه میم اینترنتی بود (این قضیهش جداست ازینکه من شخصا تشخیص بدم که میتونم همه کارهام رو با دوچرخه انجام بدم). الان تو یوتیوب کسانی که این پالیسیها رو ترویج میدن، به قهرمان رسانهای تبدیل شدن و میلیونها بیننده دارند. اینکه اتوبوس خیلی خوبه، یه میمه. اعضای شورای شهرتون مصرفکننده همین میمها هستند. و حتی نمایندگانتون در پارلمان. و حتی نخستوزیر. برای همینه که نارضایتی نمیبینی. چون میم داره پیروز میشه، و طبعا مصرفکنندگان میم برنده احساس پیروزی میکنند.
فیلم سیکاریو تخیلی بود. اما یه قسمتش رو درست درآورده بودند. اینکه مأموران عملیاتی سیا شبیه مأموران عملیاتی سیا نیستند، شبیه کارمندان بیمه هستند! دلیلش این نیست که این سازمان میره میگرده ببینه کی شبیه کارمندان بیمهست تا استخدامشون کنه. دلیلش اینه که خیلی از کسانی که عرضه از خودشون نشون میدن، یه زمانی خودشون هم فکر میکردند برای پشت میز خلق شدن. توی کار بود که خودشون رو کشف کردند. گاهی فقط پیش میاد.
تو خیابون هم اینجوریه. یهو یه کارمند بیمه متوجه میشه که میتونه کل یگان ویژه رو بترسونه. زنی که اومده خرید متوجه میشه که میتونه مردم رو دور خودش جمع کنه. یه راننده پراید متوجه میشه که بعضیارو میتونه زیر بگیره. یه نگهبان بانک متوجه میشه که میتونه از اسلحهش استفاده کنه.
تو خیابون هم اینجوریه. یهو یه کارمند بیمه متوجه میشه که میتونه کل یگان ویژه رو بترسونه. زنی که اومده خرید متوجه میشه که میتونه مردم رو دور خودش جمع کنه. یه راننده پراید متوجه میشه که بعضیارو میتونه زیر بگیره. یه نگهبان بانک متوجه میشه که میتونه از اسلحهش استفاده کنه.
Anarchonomy
جستجو کافیه. راه سومی وجود نداره. یا راه کردستان، یا راه جهنم.
کردستان آدمها رو عوض میکنه، حتی اگه در تباهستان روسیه به دنیا اومده باشند. دمیتری پتروف، آنارشیست چپی که در اوکراین علیه ارتش کشور خودش میجنگید در نزدیکی باخموت کشته شد، تا به گالری قطور آدمهای درست روزگار که این جنگ ازمون گرفت، یه ستاره دیگه اضافه بشه. پتروف یه آنارشیست مثل بقیه اونهایی بود که سر تئوریهای جایگزین کردن دولت با نهادهای مردمی بحث میکردند. این سفرش به روژاوا بود که باعث شد بحث رو بذاره کنار و اسلحه به دست بگیره و در برابر اشرار بجنگه.
رِست این پیس برادر.
رِست این پیس برادر.
ویروس پوچگرایی یکشبه پخش نمیشه. اما تشخیص علائم اولیهش کار هرکسی نیست. چون خیلی آرام و عادی پیش میره.
برای مشروعیت دادن به روابط دخترها و پسرها، فقط یک ساعت زمان کافی بود. در مذهب شیعه برای این مشروعیت یک جمله عربی که والدین طرفین شاهدش باشند کافیه تا همه موانع شرعی برداشته بشه. اما هیچوقت اینکار رو نکردند. برای اون پسرها و دخترها این کافی نبود، چون اونها دنبال آزادی روابط بودند، نه رسمیتیافتگی روابط. اما نسل مذهبی هم کوچکترین علاقهای نداشت که از سمت خودش، چیزی رو تسهیل کنه. میخواست راه حل سخت باشه، دردسر درست کنه، پرهزینه باشه، پر سر و صدا باشه.. و مجموعا آزار برسونه!
آدم پوچگرا در برابر سوال «میخوای چه نتیجهای بگیری؟» از هم میپاشه. پزشکی که از همراه عصبانی مریض فحش میشنوه اما خودش رو کنترل میکنه، میتونه جواب این سوال رو بده. چون میدونه چرا پزشکی خونده، و میدونه چرا اونجاست، و میدونه نتیجهای که دنبالشه نجات دادن مریضه. پس از هر دوز و کلکی برای رام کردن خانواده مریض استفاده میکنه. ولی پزشکی که تا یه فحش شنید دو تا هم میذاره روش و جواب میده، نمیدونه چرا اونجاست و نمیدونه میخواد چه نتیجهای بگیره. اگه از نسل مذهبی میپرسیدی میخواهید ازین سختگیریها در روابط فرزندتون با جنس مخالفش چه نتیجهای بگیرید نمیتونست جوابی بده. اگه کسی دنبال این نتیجه بود که دخترش یا پسرش، زن خانواده و مرد خانواده باشه، میگشت ببینه چه ابزار شرعی و قانونی در اختیار داره تا بتونه هم به کانال مذهبی هدایتش کنه، هم از دستش نده. اما باش خصومت به خرج داد. که هیچکدوم رو به دست نیاره. هم فرزندش مذهب رو ریخت دور، هم رابطهش با فرزندش سمی شد. این کار کسیه که دنبال هیچچیز نیست.
ما نزدیک راستهای بودیم که همه فنی بودند، و کارگاه آهنگری زیاد بود. گاهی من رو میفرستادند تا چیزی ازشون بگیرم یا چیزی بشون بدم. چیزی که در ذهنم علامت تعجب همراه با سوال ایجاد میکرد این بود که هیچ کدوم اینها ماسک ندارند، چیزی هم روی گوششون نبستن، اما با همه این بیقیدیها، پروفیل رو هم طوری میندازن زمین که بیشتر صدا بده! یعنی کمی خم نمیشدن یا با زاویهای نمینداختن که حداقل صدا رو ایجاد کنه. از هرکس میپرسیدم اینا چرا اینجوری میکنند، جواب میدادند «عادت کردن». اون موقع ذهن معصومی داشتم و گرنه بشون میگفتم ادرار نمودم روی این آلفابازیهایتان. ادرار نمودم روی این اداهای مردانه که هزینهش رو با سلامتی جسمانی پرداخت میکنید.
یکی ازینها پسری داشت که خیلی اهل حساب کتاب بود. فقط در این حد میشناختمش که بدونم ازش خوشم نمیاد، ولی اینکه اهل حساب کتاب بود ربطی به اینکه ازش خوشم نمیاومد نداشت. و پدرش اصلا ازش راضی نبود. یکی روز اومد مثلا پیش پدر من درد دل کنه ازین «اولاد ناخلف». اون موقعها عصیان فرزند درباره عقاید و آزادی و این حرفها نبود. نسل لوزر دهه پنجاه خوب بلد بود به هیچچیز اعتقاد نداشته باشه اما خانوادهش رو طوری گول بزنه که فکر کنند داره. اون موقع عصیان بیشتر در مورد مسائل مالی بود. اومد گفت «نمیدونم چه نون حرومی گذاشتم جلوی این تخم سگ که حالا میخواد ملک مغازه رو هم از چنگم دربیاره. یک عمر مثل سگ کار کردم و نه گوشم میشنوه نه ریهم نفس داره اینم نتیجهش». من که دیده بودم چطور کار میکرد دلم میخواست بلند بشم بگم مردک بیشعور پسرت گفت ماسک نزنی؟ پسرت گفت برای اینکه سوسول به نظر نرسی مواظب خودت نباشی؟ اما بیشتر ازین تعجب کرده بودم که این پدر دنبال چه نتیجهایه؟ کل چیزی که این پسر ناخلف میخواست این بود که اون آهنگری بیمعنی رو جمع کنه و ملکش رو به پسر خودش اجاره بده تا یه صنف تمیزتر و پردرآمد جاش رو بگیره. حتی خودش هم میدونست که منطقیه. اما میخواست بدون دعوا پیش نره. بدون جنگ اعصاب پیش نره. بدون فحش دادن و بهمریختن پیوندهای خانوادگی پیش نره. اون مثل یک آژیر اخطار بود که نور قرمزش رو میدیدم، اما هنوز صداش رو به خوبی نمیشنیدم. که اینها آدمهایی هستند که یک روز صبح پا میشن و میگن بذار همهچیز رو خراب کنم! بذار آرامش همه رو مختل کنم! بذار به یک مسئله ساده هزار گره بزنم! بذار یه جوری همهچیز رو بهم بریزم که از کنترل خودمم خارج بشه! بذار روی چیزهایی که از کنترل خارج شدهاند شنا کنم!
آدم سالم در هر تایمی از زندگیش میتونه بگه میخواد چه نتیجهای بگیره. ولی مبتلا به پوچگرایی هیچوقت نمیتونه.
برای مشروعیت دادن به روابط دخترها و پسرها، فقط یک ساعت زمان کافی بود. در مذهب شیعه برای این مشروعیت یک جمله عربی که والدین طرفین شاهدش باشند کافیه تا همه موانع شرعی برداشته بشه. اما هیچوقت اینکار رو نکردند. برای اون پسرها و دخترها این کافی نبود، چون اونها دنبال آزادی روابط بودند، نه رسمیتیافتگی روابط. اما نسل مذهبی هم کوچکترین علاقهای نداشت که از سمت خودش، چیزی رو تسهیل کنه. میخواست راه حل سخت باشه، دردسر درست کنه، پرهزینه باشه، پر سر و صدا باشه.. و مجموعا آزار برسونه!
آدم پوچگرا در برابر سوال «میخوای چه نتیجهای بگیری؟» از هم میپاشه. پزشکی که از همراه عصبانی مریض فحش میشنوه اما خودش رو کنترل میکنه، میتونه جواب این سوال رو بده. چون میدونه چرا پزشکی خونده، و میدونه چرا اونجاست، و میدونه نتیجهای که دنبالشه نجات دادن مریضه. پس از هر دوز و کلکی برای رام کردن خانواده مریض استفاده میکنه. ولی پزشکی که تا یه فحش شنید دو تا هم میذاره روش و جواب میده، نمیدونه چرا اونجاست و نمیدونه میخواد چه نتیجهای بگیره. اگه از نسل مذهبی میپرسیدی میخواهید ازین سختگیریها در روابط فرزندتون با جنس مخالفش چه نتیجهای بگیرید نمیتونست جوابی بده. اگه کسی دنبال این نتیجه بود که دخترش یا پسرش، زن خانواده و مرد خانواده باشه، میگشت ببینه چه ابزار شرعی و قانونی در اختیار داره تا بتونه هم به کانال مذهبی هدایتش کنه، هم از دستش نده. اما باش خصومت به خرج داد. که هیچکدوم رو به دست نیاره. هم فرزندش مذهب رو ریخت دور، هم رابطهش با فرزندش سمی شد. این کار کسیه که دنبال هیچچیز نیست.
ما نزدیک راستهای بودیم که همه فنی بودند، و کارگاه آهنگری زیاد بود. گاهی من رو میفرستادند تا چیزی ازشون بگیرم یا چیزی بشون بدم. چیزی که در ذهنم علامت تعجب همراه با سوال ایجاد میکرد این بود که هیچ کدوم اینها ماسک ندارند، چیزی هم روی گوششون نبستن، اما با همه این بیقیدیها، پروفیل رو هم طوری میندازن زمین که بیشتر صدا بده! یعنی کمی خم نمیشدن یا با زاویهای نمینداختن که حداقل صدا رو ایجاد کنه. از هرکس میپرسیدم اینا چرا اینجوری میکنند، جواب میدادند «عادت کردن». اون موقع ذهن معصومی داشتم و گرنه بشون میگفتم ادرار نمودم روی این آلفابازیهایتان. ادرار نمودم روی این اداهای مردانه که هزینهش رو با سلامتی جسمانی پرداخت میکنید.
یکی ازینها پسری داشت که خیلی اهل حساب کتاب بود. فقط در این حد میشناختمش که بدونم ازش خوشم نمیاد، ولی اینکه اهل حساب کتاب بود ربطی به اینکه ازش خوشم نمیاومد نداشت. و پدرش اصلا ازش راضی نبود. یکی روز اومد مثلا پیش پدر من درد دل کنه ازین «اولاد ناخلف». اون موقعها عصیان فرزند درباره عقاید و آزادی و این حرفها نبود. نسل لوزر دهه پنجاه خوب بلد بود به هیچچیز اعتقاد نداشته باشه اما خانوادهش رو طوری گول بزنه که فکر کنند داره. اون موقع عصیان بیشتر در مورد مسائل مالی بود. اومد گفت «نمیدونم چه نون حرومی گذاشتم جلوی این تخم سگ که حالا میخواد ملک مغازه رو هم از چنگم دربیاره. یک عمر مثل سگ کار کردم و نه گوشم میشنوه نه ریهم نفس داره اینم نتیجهش». من که دیده بودم چطور کار میکرد دلم میخواست بلند بشم بگم مردک بیشعور پسرت گفت ماسک نزنی؟ پسرت گفت برای اینکه سوسول به نظر نرسی مواظب خودت نباشی؟ اما بیشتر ازین تعجب کرده بودم که این پدر دنبال چه نتیجهایه؟ کل چیزی که این پسر ناخلف میخواست این بود که اون آهنگری بیمعنی رو جمع کنه و ملکش رو به پسر خودش اجاره بده تا یه صنف تمیزتر و پردرآمد جاش رو بگیره. حتی خودش هم میدونست که منطقیه. اما میخواست بدون دعوا پیش نره. بدون جنگ اعصاب پیش نره. بدون فحش دادن و بهمریختن پیوندهای خانوادگی پیش نره. اون مثل یک آژیر اخطار بود که نور قرمزش رو میدیدم، اما هنوز صداش رو به خوبی نمیشنیدم. که اینها آدمهایی هستند که یک روز صبح پا میشن و میگن بذار همهچیز رو خراب کنم! بذار آرامش همه رو مختل کنم! بذار به یک مسئله ساده هزار گره بزنم! بذار یه جوری همهچیز رو بهم بریزم که از کنترل خودمم خارج بشه! بذار روی چیزهایی که از کنترل خارج شدهاند شنا کنم!
آدم سالم در هر تایمی از زندگیش میتونه بگه میخواد چه نتیجهای بگیره. ولی مبتلا به پوچگرایی هیچوقت نمیتونه.
این کلمه «ناکارآمدی» که اخیرا زیاد استفاده میشه، دیگه در مورد ایران مصداق نداره. چون ناکارآمدی معمولا باعث خسارتهای قابل اندازهگیری میشه، و این جور از خسارتها یعنی از دست دادن پتانسیلها. مثلا قرار بوده رشد اقتصادیت بشه ۵ درصد، ولی میشه ۲ درصد. ما در ایران الان، ازین نوع خسارتها عبور کردیم و بحث خود تمدن مطرحه!
یک مثال: از دوران پهلوی بیماری میل به کارمندی دولت در بین ایرانیها شیوع پیدا کرد، اما در دهه هفتاد که تورمهای سنگین دوره رفسنجانی داشت به مردم فشار میآورد، دیگه به یک منطق پذیرفتهشده تبدیل شد. کلمه «آبباریکه» رواج بیشتری پیدا کرد. منطق این بود که دولت ایکس تومان حقوق میده، اون بیرون ممکنه دو ایکس دربیارم، اما به ریسک هایی که داره نمیارزه. معادله به این شکل بود:
الف- نسبتا فقیر باشم اما بدون استرس
ب- دستم به دهنم برسه اما شخصا با هردمبیلی اقتصاد کنار بیام
بعد از دو دهه، گزینه جایگزین شغل آزاد دیگه فقر نسبی نیست. زندگی مطلقا سگیه! گزینه ب معادله قبلی، به گزینه الف معادله جدید تبدیل شده:
الف- هم با هردمبیلی اقتصاد درگیر باشم و هم دستم به دهنم نرسه
ب- مثل سگی زندگی کنم که پرداخت ۲۰ دلار بش با منت و با عنوان هدیه، به اخبار سراسری کشور تبدیل بشه! که البته تا روز واریز بر اثر نوسانات نرخ ارز به ۱۸ دلار کاهش پیدا کنه
اگه معادله دو دهه بعد رو تخمین بزنید متوجه خواهید شد که این ناکارآمدی نیست.
یک مثال: از دوران پهلوی بیماری میل به کارمندی دولت در بین ایرانیها شیوع پیدا کرد، اما در دهه هفتاد که تورمهای سنگین دوره رفسنجانی داشت به مردم فشار میآورد، دیگه به یک منطق پذیرفتهشده تبدیل شد. کلمه «آبباریکه» رواج بیشتری پیدا کرد. منطق این بود که دولت ایکس تومان حقوق میده، اون بیرون ممکنه دو ایکس دربیارم، اما به ریسک هایی که داره نمیارزه. معادله به این شکل بود:
الف- نسبتا فقیر باشم اما بدون استرس
ب- دستم به دهنم برسه اما شخصا با هردمبیلی اقتصاد کنار بیام
بعد از دو دهه، گزینه جایگزین شغل آزاد دیگه فقر نسبی نیست. زندگی مطلقا سگیه! گزینه ب معادله قبلی، به گزینه الف معادله جدید تبدیل شده:
الف- هم با هردمبیلی اقتصاد درگیر باشم و هم دستم به دهنم نرسه
ب- مثل سگی زندگی کنم که پرداخت ۲۰ دلار بش با منت و با عنوان هدیه، به اخبار سراسری کشور تبدیل بشه! که البته تا روز واریز بر اثر نوسانات نرخ ارز به ۱۸ دلار کاهش پیدا کنه
اگه معادله دو دهه بعد رو تخمین بزنید متوجه خواهید شد که این ناکارآمدی نیست.
هربار خبر طلاق یک دوست قدیمی رو بم میدن، جمله «گفتم که» در ذهنم نقش میبنده. این یکی یه بچه سر به زیر بود. اما از سر ناچاری درس رو ول کرد و رفت سراغ فروش مواد آرایشی و عطر. طبعا همه مشتریانش دختر بودند. به تدریج روش باز شد. از تقویت روابط عمومی رسید به لاس زدن با همگان! تو گوشیش انقدر شماره داشت که دیگه جا نمیشد. با عدد سیو میکرد. مینا ۱، مینا ۲. سمانه ۳، سمانه ۴. و نمیدونم چطور یادش میموند کی به کیه. کاری که من هرگز نمیتونم (دیروز یکی از تریدرهای کریپتو بم پیام داد، با یه مداح اشتباه گرفتمش). بش گفتم به من ربطی نداره ولی این مسیری که در اون هستی اصلا معلوم نیست چیه، حالا تهش که بماند. گفت تو که خودت استاد بزرگ این رشتهای، تو دیگه نصیحت نکن. گفتم من به خاطر عدم جذابیت فیزیکی، یه گارد دور خودم دارم که ازم حفاظت میکنه. اما تو خوبی، و این یعنی گارد نداری. گفت حواسم هست نگران نباش.
پسر جوان موجودیه که وقتی بش هشدار میدی میگه آی گات دیس! ولی در واقع داره کلنگزنی یک پروژه بلندمدت خرابکاری رو آغاز میکنه.
یه لحاف چهل تکه از دخترهایی که میشناخت درست کرده بود که در ناخودآگاهش نگهداری میشد، و هر تکه متعلق به یکی ازون دخترها بود. یکیشون صدایی داشت که انگار یک نخ سیگار بیولوژیک در کنار حنجرهش تعبیه شده بود. اون یکی سر و صورت بیایرادی داشت که انگار تو همون رحم مادرش یه سری از جراحیهای پلاستیک رو انجام داده. اون یکی در کنایه و متلک، سرآمد منطقه بود. اون یکی از بچگی موتور سوار شده بود و با دویست و شش کمکخوابیدهش کارهای دودزا انجام میداد. اون یکی برعکس پکیج کاملی از علائم فمن بود. اون یکی آینههای باشگاه رو به گناه میانداخت.
بدون اینکه انکار کنه چنین چهل تکهای وجود داره گفت ایدهآلگرا نیستم. اما متوجه نمیشد که مسئله ایدهآل نیست. بدیهیه که هیچکس وجود نداره که همه این چهل تکه رو در خودش جمع کرده باشه. بلکه برعکس، ناخودآگاهش اصلا به تصویر کلی که تمام چهل تکه رو در بر بگیره نگاه نمیکنه. بلکه فقط به یکی ازون تکهها ارجاع میده. وقتی با دختری آشنا میشه که در کارهای فنی زیاد فرز نیست، یاد اونی میفته که دست به آچار بود. وقتی دختری رو میبینه که صدا و لحنش خیلی معمولیه، یاد اونی میفته که صداش رادیویی بود. وقتی دختری رو میبینه که کم حرفه، یاد اونی میفته که شوخ و شنگ بود. وقتی دختری رو میبینه که زیاد میخوابه، یاد اونی میفته که هرروز میرفت کوه.
با دختری که ازدواج کرد هم، با اینکه دختر خوبی بود، به مشکل خورد چون به اندازه کافی فرصت داشت تا برای مطلقا هر چیزی که ازش میدید، یاد یک نسخه دیگه بیفته. نه اینکه با یک ایدهآل انتزاعی مقایسهش کنه.
مغز یک سلاح پیچیدهست. اگه نفهمی چطور کار میکنه و چطور باید کنترلش کرد، از روی خودت هم رد خواهد شد.
پسر جوان موجودیه که وقتی بش هشدار میدی میگه آی گات دیس! ولی در واقع داره کلنگزنی یک پروژه بلندمدت خرابکاری رو آغاز میکنه.
یه لحاف چهل تکه از دخترهایی که میشناخت درست کرده بود که در ناخودآگاهش نگهداری میشد، و هر تکه متعلق به یکی ازون دخترها بود. یکیشون صدایی داشت که انگار یک نخ سیگار بیولوژیک در کنار حنجرهش تعبیه شده بود. اون یکی سر و صورت بیایرادی داشت که انگار تو همون رحم مادرش یه سری از جراحیهای پلاستیک رو انجام داده. اون یکی در کنایه و متلک، سرآمد منطقه بود. اون یکی از بچگی موتور سوار شده بود و با دویست و شش کمکخوابیدهش کارهای دودزا انجام میداد. اون یکی برعکس پکیج کاملی از علائم فمن بود. اون یکی آینههای باشگاه رو به گناه میانداخت.
بدون اینکه انکار کنه چنین چهل تکهای وجود داره گفت ایدهآلگرا نیستم. اما متوجه نمیشد که مسئله ایدهآل نیست. بدیهیه که هیچکس وجود نداره که همه این چهل تکه رو در خودش جمع کرده باشه. بلکه برعکس، ناخودآگاهش اصلا به تصویر کلی که تمام چهل تکه رو در بر بگیره نگاه نمیکنه. بلکه فقط به یکی ازون تکهها ارجاع میده. وقتی با دختری آشنا میشه که در کارهای فنی زیاد فرز نیست، یاد اونی میفته که دست به آچار بود. وقتی دختری رو میبینه که صدا و لحنش خیلی معمولیه، یاد اونی میفته که صداش رادیویی بود. وقتی دختری رو میبینه که کم حرفه، یاد اونی میفته که شوخ و شنگ بود. وقتی دختری رو میبینه که زیاد میخوابه، یاد اونی میفته که هرروز میرفت کوه.
با دختری که ازدواج کرد هم، با اینکه دختر خوبی بود، به مشکل خورد چون به اندازه کافی فرصت داشت تا برای مطلقا هر چیزی که ازش میدید، یاد یک نسخه دیگه بیفته. نه اینکه با یک ایدهآل انتزاعی مقایسهش کنه.
مغز یک سلاح پیچیدهست. اگه نفهمی چطور کار میکنه و چطور باید کنترلش کرد، از روی خودت هم رد خواهد شد.
روز کارگر در غرب امروزی دیگه ربط چندانی به روز کارگر در قرن بیستم نداره، اما درگیری با کارفرما بر سر جایگزین کردن کارگر با «ابزار» همچنان برقراره.
اتحادیه فیلمنامهنویسان هالیوود دارند قوانینی رو مطالبه میکنند که اجازه نده هوش مصنوعی روی متونی که قبلا نوشته شدهاند، یا ایدههایی که قبلا بشون پرداخته شده، کار کنه، تا نسخه مطلوبتر رو بسازه. برای اینکه میدونند این اونها رو در تألیف، فقط سهیم میکنه. و معلوم نیست بعدا دستمزد این سهم رو چطور حساب کنند. مخصوصا وقتی مشخصه که با سرعت بالای توسعه موتورهای هوش مصنوعی، سهمشون کمتر و کمتر خواهد شد.
تو کتابخونه شخصی این فیلمنامهنویسها، باید یکی دو تا کتاب درباره تاریخ صنعت پیدا بشه. یعنی هیچی نخوندن ازش و نمیدونند این بازی رو اینجوری نمیشه برد؟
اتحادیه فیلمنامهنویسان هالیوود دارند قوانینی رو مطالبه میکنند که اجازه نده هوش مصنوعی روی متونی که قبلا نوشته شدهاند، یا ایدههایی که قبلا بشون پرداخته شده، کار کنه، تا نسخه مطلوبتر رو بسازه. برای اینکه میدونند این اونها رو در تألیف، فقط سهیم میکنه. و معلوم نیست بعدا دستمزد این سهم رو چطور حساب کنند. مخصوصا وقتی مشخصه که با سرعت بالای توسعه موتورهای هوش مصنوعی، سهمشون کمتر و کمتر خواهد شد.
تو کتابخونه شخصی این فیلمنامهنویسها، باید یکی دو تا کتاب درباره تاریخ صنعت پیدا بشه. یعنی هیچی نخوندن ازش و نمیدونند این بازی رو اینجوری نمیشه برد؟
Anarchonomy
روز کارگر در غرب امروزی دیگه ربط چندانی به روز کارگر در قرن بیستم نداره، اما درگیری با کارفرما بر سر جایگزین کردن کارگر با «ابزار» همچنان برقراره. اتحادیه فیلمنامهنویسان هالیوود دارند قوانینی رو مطالبه میکنند که اجازه نده هوش مصنوعی روی متونی که قبلا نوشته…
اظهار نظر بعضی از اقتصاددانها درباره هوش مصنوعی نشون میداد اصلا در محیط کار نبودهاند هیچوقت. لری سامرز وقتی درباره افکت هوش مصنوعی روی بازار کار حرف میزد، شغل پرستاری رو مثال زد که تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. اون چیزی که تو ذهنش تخیل کرده بود میز سرپرستار بود که کامل توسط هوش مصنوعی کنترل میشه و با فید سنسورها و دوربینها میتونه تشخیص بده چه مریضی نیاز به توجه داره، و حتی با ربات داروی لازم رو بش تزریق میکنه. مشخصه هیچوقت محیط پرستاری و پیچیدگیهای این شغل رو از نزدیک ندیده یا اگه دیده فقط یه کمپوت آورده و ملاقات کرده و رفته.
در حالی که اقتصاددان افکت هوش مصنوعی رو در مشاغل فیزیکی جستجو میکرد، این افکت در جایی که فکرش رو نمیکرد داره حس میشه و حتی تهدیدش خیلی نزدیک دیده میشه تا جایی که دنبال وضع مقررات هستند، یعنی در مشاغل مربوط به هنر! فکر میکردند آخرین جایی که ممکنه آسیب ببینه اون جاهاییه که با خلاقیت ذهنی انسان طرفه، پس استعدادهای معماری، خوانندگی، بازیگری، نویسندگی، نوازندگی، صداپیشهگی، طراحی، فعلا لازم نیست نگران باشند. اما کاملا برعکس، اینها زودتر از همه نگران شدهاند و پرستار حالا حالاها خیالش راحته.
در حالی که اقتصاددان افکت هوش مصنوعی رو در مشاغل فیزیکی جستجو میکرد، این افکت در جایی که فکرش رو نمیکرد داره حس میشه و حتی تهدیدش خیلی نزدیک دیده میشه تا جایی که دنبال وضع مقررات هستند، یعنی در مشاغل مربوط به هنر! فکر میکردند آخرین جایی که ممکنه آسیب ببینه اون جاهاییه که با خلاقیت ذهنی انسان طرفه، پس استعدادهای معماری، خوانندگی، بازیگری، نویسندگی، نوازندگی، صداپیشهگی، طراحی، فعلا لازم نیست نگران باشند. اما کاملا برعکس، اینها زودتر از همه نگران شدهاند و پرستار حالا حالاها خیالش راحته.
Anarchonomy
اظهار نظر بعضی از اقتصاددانها درباره هوش مصنوعی نشون میداد اصلا در محیط کار نبودهاند هیچوقت. لری سامرز وقتی درباره افکت هوش مصنوعی روی بازار کار حرف میزد، شغل پرستاری رو مثال زد که تحت تأثیر قرار خواهد گرفت. اون چیزی که تو ذهنش تخیل کرده بود میز سرپرستار…
بعد از اینکه بهترین شطرنجبازهای دنیا به کامپیوتر باختند، و دیگه اثبات شد که هیچجوری نمیشه کامپیوتر رو برد، شطرنج تعطیل شد؟ نه. برعکس، الان تعداد بیشتری از افراد دارن این بازی رو یاد میگیرن، و بازی میکنند. هیچوقت فینال بازیها به اندازه الان بیننده نداشته.
شطرنج شغل نیست، علاقهست. و نکته همینه. در صنعت محصولات فرهنگی، فقط اونایی که علاقه دارند، شانس بقا دارند. نویسندهای که عاشق نوشتنه، نه تنها موقعیتش به خطر نمیفته، بلکه بازدهیش چندبرابر میشه. چون خیلی از علاقمندان، روحیه مورچه کارگر رو ندارن. چیزهای تکراری و حاشیهای زود خستهشون میکنه. اگه ابزاری باشه که زحمتها رو براشون کم کنه، ذهنشون فرصت بیشتری برای پردازش قسمتهای هستهای پروژه خلق اثر خواهد داشت.
شطرنج شغل نیست، علاقهست. و نکته همینه. در صنعت محصولات فرهنگی، فقط اونایی که علاقه دارند، شانس بقا دارند. نویسندهای که عاشق نوشتنه، نه تنها موقعیتش به خطر نمیفته، بلکه بازدهیش چندبرابر میشه. چون خیلی از علاقمندان، روحیه مورچه کارگر رو ندارن. چیزهای تکراری و حاشیهای زود خستهشون میکنه. اگه ابزاری باشه که زحمتها رو براشون کم کنه، ذهنشون فرصت بیشتری برای پردازش قسمتهای هستهای پروژه خلق اثر خواهد داشت.