وقتی بنیاسراییل به سمت گوسالهپرستی رفتند موسی طوری آشفته شد که نزدیک بود فکر کنه همه کارهایی که انجام دادند بیهوده بوده.
اگه کسی داستاننویسی رو به شما تدریس کرده باشه حتما این رو هم گفته که ستون هر داستانی یک نقطه ضعفه. اگر جزییات هر داستانی رو بتراشیم، میرسیم به یک جمله: «روزی روزگاری شخصی که نقطه ضعف ایکس را داشت..». چند هزار سال پیش که این داستان رو ساختند این اصل رو توش رعایت کردند.
اما چرا لازمه بدونیم که پیامبر نقطه ضعف داره؟ چون کاراکتر پیامبران طوری طراحی شده که در ابتدا فکر میکنند در زمین بازی، دو طرف وجود داره. یک طرف خداست و یک طرف مردم. و اونها در تیم خدا هستند. طی اتفاقاتی بشون اثبات میشه که خدا، تک بازی میکنه، و اونها هم تو زمین مردم هستند. بنابراین ماجرا فقط درباره این نیست که چیزهایی به مردم ثابت بشه. بلکه قراره چیزهایی به پیامبر هم ثابت بشه. و خواننده باید هر دو رو ببینه.
قرار بود به بنیاسراییل ثابت بشه که معجزه بیفایدهست. که سوپرمن شاید بتونه میلیونها مترمکعب آب رو جابجا کنه، اما سطح عمومی فهم رو نمیتونه خیلی جابجا کنه. که دفع شرور، فقط دفع شروره؛ نه دفع شر. جامعهای که شرور بالاسرش رو حذف کردی، بدون اینکه به رشد رسیده باشه، فقط برای مدتی راحتش کردی.
و قرار بود به موسی هم ثابت بشه که حتی اگه از کف دستش نور بتابه، ازش کنترل نخواهد تابید. که جامعه خمیر بازیش نیست، و راه خودش رو خواهد رفت. که حتی اگه موسی باشی، کنترلی روی مسیرش نخواهی داشت.
چرا لازمه خواننده هر دو رو بدونه؟ چون موسی و بنیاسراییل توی یک تیمند. که یعنی تو میتونی جای هر دو قرار بگیری. تو میتونی همون قومی باشی که دنبال بهانه بود که هرروز یک شرور جدید بازتولید کنه، و میتونی همون کسی باشی که فکر میکنه اگه سکان دست خودش نباشه کشتی جامعه به صخره خواهد خورد.
کدوم یکی از آدمهای مومن که میشناختید، از جمله خودتون، فهمیده بودند که این داستان درباره چیه؟
کی به این فهم رسیده بود که سکان رو برای اون قرار ندادن؟ بچه رو ببری تو اتاق کنترل فکر میکنه همه اون کلیدها و اهرمها رو برای خودش طراحی کردن، و فقط لازم بوده وارد اتاق بشه و لیبلهای بالای هر کلید رو بخونه. کدوم مومنی رو دیدید که همینقدر بچه نبوده باشه؟
اطراف شما پر از بچه بوده. بچههای نمازخوان، بچههای ریشو، بچههای زائر، بچههای نیکوکار، بچههای مودب، بچههای غیرتی، بچههای باتقوا، بچههای روی مین رفته، بچههای عاقبت به خیر.. که همه فکر میکردند مشکل فرعون این بود که خدای اشتباهی رو انتخاب کرده بود.
اگه کسی داستاننویسی رو به شما تدریس کرده باشه حتما این رو هم گفته که ستون هر داستانی یک نقطه ضعفه. اگر جزییات هر داستانی رو بتراشیم، میرسیم به یک جمله: «روزی روزگاری شخصی که نقطه ضعف ایکس را داشت..». چند هزار سال پیش که این داستان رو ساختند این اصل رو توش رعایت کردند.
اما چرا لازمه بدونیم که پیامبر نقطه ضعف داره؟ چون کاراکتر پیامبران طوری طراحی شده که در ابتدا فکر میکنند در زمین بازی، دو طرف وجود داره. یک طرف خداست و یک طرف مردم. و اونها در تیم خدا هستند. طی اتفاقاتی بشون اثبات میشه که خدا، تک بازی میکنه، و اونها هم تو زمین مردم هستند. بنابراین ماجرا فقط درباره این نیست که چیزهایی به مردم ثابت بشه. بلکه قراره چیزهایی به پیامبر هم ثابت بشه. و خواننده باید هر دو رو ببینه.
قرار بود به بنیاسراییل ثابت بشه که معجزه بیفایدهست. که سوپرمن شاید بتونه میلیونها مترمکعب آب رو جابجا کنه، اما سطح عمومی فهم رو نمیتونه خیلی جابجا کنه. که دفع شرور، فقط دفع شروره؛ نه دفع شر. جامعهای که شرور بالاسرش رو حذف کردی، بدون اینکه به رشد رسیده باشه، فقط برای مدتی راحتش کردی.
و قرار بود به موسی هم ثابت بشه که حتی اگه از کف دستش نور بتابه، ازش کنترل نخواهد تابید. که جامعه خمیر بازیش نیست، و راه خودش رو خواهد رفت. که حتی اگه موسی باشی، کنترلی روی مسیرش نخواهی داشت.
چرا لازمه خواننده هر دو رو بدونه؟ چون موسی و بنیاسراییل توی یک تیمند. که یعنی تو میتونی جای هر دو قرار بگیری. تو میتونی همون قومی باشی که دنبال بهانه بود که هرروز یک شرور جدید بازتولید کنه، و میتونی همون کسی باشی که فکر میکنه اگه سکان دست خودش نباشه کشتی جامعه به صخره خواهد خورد.
کدوم یکی از آدمهای مومن که میشناختید، از جمله خودتون، فهمیده بودند که این داستان درباره چیه؟
کی به این فهم رسیده بود که سکان رو برای اون قرار ندادن؟ بچه رو ببری تو اتاق کنترل فکر میکنه همه اون کلیدها و اهرمها رو برای خودش طراحی کردن، و فقط لازم بوده وارد اتاق بشه و لیبلهای بالای هر کلید رو بخونه. کدوم مومنی رو دیدید که همینقدر بچه نبوده باشه؟
اطراف شما پر از بچه بوده. بچههای نمازخوان، بچههای ریشو، بچههای زائر، بچههای نیکوکار، بچههای مودب، بچههای غیرتی، بچههای باتقوا، بچههای روی مین رفته، بچههای عاقبت به خیر.. که همه فکر میکردند مشکل فرعون این بود که خدای اشتباهی رو انتخاب کرده بود.
در فیلمهای هوایی که از توکیو میگیرند، یک چیز همیشه مشهوده. اتوبانها خلوتند! اگه هم جایی ترافیک هست، سرعت پایینه، نه اینکه متوقف باشند. در خیابانهای کمعرضتر، فاصله هر ماشین با ماشین بعدی، زیاده. کوچههای ما شلوغتر از خیابانهای توکیو هستند. و این شهر نزدیک ۴۰ میلیون نفر رو داره ساپورت میکنه.
تو ایران هی تکرار کردهاند که «جمعیت زیادی ریخته تو شهر». انگار مشکل خود وجود داشتن مردمه. در حالی که جمعیت فعلی، زیاد نیست. هر کاری که انجام شده، بیمارگونه و بیماریزا بوده.
تو ایران هی تکرار کردهاند که «جمعیت زیادی ریخته تو شهر». انگار مشکل خود وجود داشتن مردمه. در حالی که جمعیت فعلی، زیاد نیست. هر کاری که انجام شده، بیمارگونه و بیماریزا بوده.
بیامو برای شاسیبلند لاکشری خودش که ۱۶۰ هزار دلار قیمت داره، یه آپشن ۲۵۰۰ دلاری هم گذاشته که حداکثر سرعت رو از ۲۵۰ کیلومتر در ساعت میرسونه به ۲۷۰ کیلومتر در ساعت. که یک تیغزنی آشکاره. ولی اینکه هیچ شرمی ازش ندارند، قشنگش میکنه. خیلی بابت این آپشنهای بیمعنی انگ «سرمایهداری افسارگسیخته» و «زالوهای طمعکار» بشون زدند، اما هیچ تأثیری در سیاست شرکت نداشته. اگه مشتریت انقدر خرپول هست که برای پولپاشی دنبال بهانه باشه، نباید به فحش و ناسزای دیگران اهمیت بدی. فحشت رو بخور، پولت هم بگیر.
جامعه مذهبی تقلبهایی که امثال من ممکنه بشون بدن رو درک نمیکنند. انگار تو جلسه امتحان جواب سوال رو به بغلدستی برسونی، ولی زبانت رو متوجه نشه، بعد با علامتهای ناشنوایان بش برسونی، اما اون علامتها رو هم نشناسه.
وقتی میگی برای بقا نیاز به انعطاف است، کلا نمیگیره چی میگی. چون بقای میراث مذهبی رو مسئولیت خدا فرض گرفته، چون صاحبش خودشه! این اعتقاد در مراجع قبل از انقلاب که با پروژه خمینی همراهی نمیکردند، با غلظت دیده شده بود: «دین صاحب داره، ما چکارهایم که با تشکیل حکومت حفظش کنیم؟». اوباشی مثل خمینی در این حد درک داشتند که اینطوری کار نمیکنه، مذهب رو باید آدمها حفظ کنند و برای نسلهای بعد به ارث بذارن. اما چون زیر سایه فرهنگ قلدرسالار پرورش پیدا کرده بودند، تنها چیزی که به ذهنشون میرسید این بود که «رضاخانی نیاز داریم که هدفش زنده نگه داشتن اسلام باشد». و به چیزی که میخواستن رسیدن.
زمان مشخص کرد که سیستم رضاخانی درست عکس عمل میکنه و مذهب رو دچار دیابتی کرده که هر دفعه یک قسمت از پاش رو باید برید و انداخت دور، و گرنه همهجاش سیاه میشه.
مدافع مذهب باید مثل ساعت رولکس باش برخورد میکرد. یه میم اینترنتی وجود داره، که دنباله میمی مشابه در فیلم پالپفیکشنه، که سرباز جنگ ویتنام به رفیقش میگه ساعتم رو تو ماتحتت مخفی کن و بعدا بده به پسرم! که یعنی نباید برات مهم باشه که رولکس گوهی بشه، اگه اولویت اینه که سالم بمونه. چون ساعت سالم رو میشه شست، اما ساعت خرد و شکسته رو نمیشه نجات داد. مدافع مذهب اگه واقعا مذهبی بود و براش مهم بود، باید شرایط زمانه رو دائم رصد میکرد، تا محاسبه کنه که چه گوهی باید بش بماله، تا سالم بمونه.
نسل امروزی، نگاه تعبدی نداره. اگه بگی حجاب درباره عفافه، میره ته توش رو درمیاره، و میفهمه درباره عفاف نبوده، چون در صدر اسلام زنان برده نیمه برهنه بودند. که یعنی مومنین تو خیابون چیزهایی میدیدند که الان باید کارت شناسایی نشون بدی تا بتونی از نزدیک ببینی. اگه بگی پانزده ساعت تشنگی برای کلیه مفیده چون بش استراحت میده، و اگه ضرر داشت خدا حکم به روزه نمیداد، اثر معکوس داره، چون میدونه که کلیه فیلتر خونه، و تایم استراحت نداره، و تا وقتی قلبت داره میزنه، کار فیلتر رو انجام میده. پس اگه دلت میسوزه، دقیقا باید دلت نسوزه، یعنی بپذیری که شرع یه مقدار گوهی بشه. یعنی با روزههای نصفه نیمه، با روزههای منهای آب، با روزههای منهای گوشت، و هر مدل دیگهای که ممکنه ظهور کنه، کنار بیای و همه رو به آغوش بگیری. اینجوری اوضاع اونجوری که دلت میخواد پیش نمیره، اما مذهبت از خطر مرگ حتمی نجات پیدا میکنه.
این رو نمیتونند هضم کنند که خدا ککش هم نمیگزه اگه ساعته بره زیر شنی تانک. و بارها اجازه داده که بره.
وقتی میگی برای بقا نیاز به انعطاف است، کلا نمیگیره چی میگی. چون بقای میراث مذهبی رو مسئولیت خدا فرض گرفته، چون صاحبش خودشه! این اعتقاد در مراجع قبل از انقلاب که با پروژه خمینی همراهی نمیکردند، با غلظت دیده شده بود: «دین صاحب داره، ما چکارهایم که با تشکیل حکومت حفظش کنیم؟». اوباشی مثل خمینی در این حد درک داشتند که اینطوری کار نمیکنه، مذهب رو باید آدمها حفظ کنند و برای نسلهای بعد به ارث بذارن. اما چون زیر سایه فرهنگ قلدرسالار پرورش پیدا کرده بودند، تنها چیزی که به ذهنشون میرسید این بود که «رضاخانی نیاز داریم که هدفش زنده نگه داشتن اسلام باشد». و به چیزی که میخواستن رسیدن.
زمان مشخص کرد که سیستم رضاخانی درست عکس عمل میکنه و مذهب رو دچار دیابتی کرده که هر دفعه یک قسمت از پاش رو باید برید و انداخت دور، و گرنه همهجاش سیاه میشه.
مدافع مذهب باید مثل ساعت رولکس باش برخورد میکرد. یه میم اینترنتی وجود داره، که دنباله میمی مشابه در فیلم پالپفیکشنه، که سرباز جنگ ویتنام به رفیقش میگه ساعتم رو تو ماتحتت مخفی کن و بعدا بده به پسرم! که یعنی نباید برات مهم باشه که رولکس گوهی بشه، اگه اولویت اینه که سالم بمونه. چون ساعت سالم رو میشه شست، اما ساعت خرد و شکسته رو نمیشه نجات داد. مدافع مذهب اگه واقعا مذهبی بود و براش مهم بود، باید شرایط زمانه رو دائم رصد میکرد، تا محاسبه کنه که چه گوهی باید بش بماله، تا سالم بمونه.
نسل امروزی، نگاه تعبدی نداره. اگه بگی حجاب درباره عفافه، میره ته توش رو درمیاره، و میفهمه درباره عفاف نبوده، چون در صدر اسلام زنان برده نیمه برهنه بودند. که یعنی مومنین تو خیابون چیزهایی میدیدند که الان باید کارت شناسایی نشون بدی تا بتونی از نزدیک ببینی. اگه بگی پانزده ساعت تشنگی برای کلیه مفیده چون بش استراحت میده، و اگه ضرر داشت خدا حکم به روزه نمیداد، اثر معکوس داره، چون میدونه که کلیه فیلتر خونه، و تایم استراحت نداره، و تا وقتی قلبت داره میزنه، کار فیلتر رو انجام میده. پس اگه دلت میسوزه، دقیقا باید دلت نسوزه، یعنی بپذیری که شرع یه مقدار گوهی بشه. یعنی با روزههای نصفه نیمه، با روزههای منهای آب، با روزههای منهای گوشت، و هر مدل دیگهای که ممکنه ظهور کنه، کنار بیای و همه رو به آغوش بگیری. اینجوری اوضاع اونجوری که دلت میخواد پیش نمیره، اما مذهبت از خطر مرگ حتمی نجات پیدا میکنه.
این رو نمیتونند هضم کنند که خدا ککش هم نمیگزه اگه ساعته بره زیر شنی تانک. و بارها اجازه داده که بره.
بعضی وقتها دلم برای جورج سلجین میسوزه. وقتی فالوش میکردم هیچکس تو توعیتر نمیشناختش، و مینشست یه گوشه با اشاره به تاریخ بانکداری جواب مهملات اقتصادخواندهها و مخصوصا روسای بانکهای مرکزی رو میداد. هیچکس هم توعیتاشو نمیخوند. هنوز هم داره به همین رسالتش ادامه میده. الان افراد بیشتری دارند حرفاش رو میخونند، و تو پادکستها بش گوش میدن، ولی اونایی که تصمیمگیر هستند هنوز بش گوش نمیدن. که نشون میده یک میل خودتخریبگر در بیاعتنایی به تاریخ وجود داره. سلجین نمیتونه راه بهشت رو معرفی کنه، اما میتونه بگه راه جهنم کدوم طرفه، چون هم تاریخ رو خوب خونده، هم سیستم پولی و بانکی دنیا رو بلده (اینکه نسیم طالب به هرکسی یه لگدی میزنه اما با سلجین کاری نداره برای اینه که میدونه با دم آدمی که خیلی پره، نباید بازی کرد). اگه به حرف چنین کسی گوش نکنی، یعنی مایلی اشتباهات گذشتگان رو تکرار کنی. شاید سیاستمدار منافعی در تکرار اشتباهات داشته باشه، و شاید واقعا عقلش نرسه. در هر دو حالت این شهروندان هستند که باید مانعش بشن، و برای اینکه مانعش بشن لازمه بدونند که تکراریه، و برای اینکه بدونند تکراریه باید تاریخ خونده باشند.
شبکههای اجتماعی به هوچیگری پاداش میدن. نه لزوما با پول. بلکه با تولید اعتبارهای موقت. اگه اغراق کنی، اگه همهچیز رو بزرگ کنی، اگه واکنش احساسی نشون بدی، موقتا معتبر میشی. و برای هر موضوع یک سیکل اعتبارسازی وجود داره. که باید به موقع سوارش شد، و به موقع ازش پیاده شد. و خیلیها این رو یاد گرفتن. یک قطار تو آمریکا از ریل خارج میشه، اینطور تحلیل میکنند که چرنوبیل دوم رخ داد. قرار میشه اوکراین یک ضدحمله انجام بده، یه جوری تحلیل میکنند انگار آشیل میخواد تروی رو محاصره کنه، در حالی که حتی با کمبود مهمات مواجهند. یه بانک سقوط میکنه، یه جوری تحلیل میکنند انگار تا شش ماه بعد اثری از دلار در دنیا باقی نخواهد موند. چندتا شرکت بساز بفروش چین ورشکست میشن، یه جوری تحلیل میکنند انگار اقتصاد این کشور دیگه کمر راست نخواهد کرد.
تو این سیستم اگه بگی «چی شده حالا مگه؟» از اعتبارت کاسته میشه. برای همین کسی دوست نداره اینو بگه.
تو این سیستم اگه بگی «چی شده حالا مگه؟» از اعتبارت کاسته میشه. برای همین کسی دوست نداره اینو بگه.
متولیان مساجد از من حرفشنوی ندارند، و گرنه میگفتم ادعیه ماه رمضان رو جمع کنند، یا حداقل از بلندگو پخش نکنند. خودم که همه اینا در سلولهام هم حک شده با شنیدنشون از بلندگو دچار لبخند ناگزیر میشم. مثلا میگه اللهم اکس کل عریان، خدایا به هرکی لخته لباس بپوشون! کی الان از نداری لخته؟ بین ما و آدمهای دوران ابتدایی مذهب انقدر انفصال افتاده که انگار از دو سیاره جدا از هم هستیم، و فقط با مجموعهای از کلمات سعی داریم خودمون رو بشون وصل کنیم. انقلاب نساجی و سرمایهداری، وفوری از پوشاک در دنیا درست کرده که حتی دور ریزش میتونه همه فقرا رو بپوشونه. تا جایی که کارتنخوابها هم از بین این دورریزها استایل خودشون رو انتخاب میکنند . فقر امروز درباره نداشتن لباس نیست، درباره تنوع لباسه. مسئله خود لباس طوری حل شده که کسی بش فکر هم نمیکنه. و همین نشون میده چرا حجاب درباره عفاف نبود. درباره دارندگی بود.
یه جنبه لبخندساز دیگه دعا اینه که دستوریه: هرچی فقیر لخت و عوره جمع کن! لابد خدا هم در جواب میگه حواسم نبود، مرسی یادآوری کردی!
یه جنبه لبخندساز دیگه دعا اینه که دستوریه: هرچی فقیر لخت و عوره جمع کن! لابد خدا هم در جواب میگه حواسم نبود، مرسی یادآوری کردی!
شناخت محیط و آدمهای اطرافشون رو انقدر به تأخیر میندازن که باید به صورت رندوم بشون شوک وارد بشه تا یه چیزهایی بفهمند. مثل کسی که شانس آورده گربه پریده رو صورتش و از خواب پا شده، چون آلارم ساعتش رو تنظیم نکرده بوده و اگه گربهه نمیپرید روش، خواب میموند. به جای اینکه بپرسه چرا تا الان خواب بودم، سوالش اینه که ناخونای پنجه گربه چرا باید انقدر تیز باشه؟
گندهگوزی هندی یه جوری در بطن جامعه نهادینه شده که به شکل مویرگی به همه ابعاد زندگی بسط پیدا کرده. یه موتور زپرتی میخرن، از چاله خیابونی که هیچ زیرساختی نداره رد میشن و از همین کادر فلاکت، یه فریم حماسی بیرون میکشن. شوالیه با زیرپوش حلقهای وارد میشود. پول علف خرس است اگر نتواند من را آدم مهمی کند. هر یک روپیهای که به دست میآورم باید به اندازه یک روپیه مهمترم کند.
دستگاه امآرآی که بشه آورد بالا سر بیمار، به جای اینکه مریض رو ببرند تو اتاق امآرآی، نمیتونه بیشتر از ۶۵ میلی تسلا باشه، اما پیشرفتهای نرمافزاری که در هوش مصنوعی اتفاق افتاده باعث شده با همین قدرت پایین هم تصویر بدرد بخوری بدست بیاد، که هرچند رزولوشن امآرآی یک و نیم تسلا رو نداره، و لختههای مویرگی رو نمیشه پیدا کرد، اما تومور رو میشه دید. قیمت ۲۵۰ هزار دلاریش به کشورهای فقیرتر این شانس رو میده که اگه بودجه برای دستگاه اصلی رو ندارند، بدون تصویر هم نمونند. که یک تحول بزرگ برای مناطق محروم به حساب میاد.
تو دید و بازدید عید، میتونید این عکس رو به اون فامیل بزمجهتون که فکر میکنه ایران در صنعت حرفی برای گفتن داره نشون بدید و بپرسید چطور موشک نقطهزن میسازیم اما این رو باید حتما آمریکا بسازه؟
تو دید و بازدید عید، میتونید این عکس رو به اون فامیل بزمجهتون که فکر میکنه ایران در صنعت حرفی برای گفتن داره نشون بدید و بپرسید چطور موشک نقطهزن میسازیم اما این رو باید حتما آمریکا بسازه؟
یه جاسوس روسیه رو تو برزیل گرفتن که روی آمریکا کار میکرده و میخواسته به دادگاه بینالمللی هم نفوذ کنه. تو پیامهایی که به مسکو فرستاده بوده بشون گفته من که هیچ نشانهای نمیبینم ازینکه اگه به اوکراین حمله کنیم اینا حرکت خاصی انجام بدن و از حمایت کلامی فراتر برن.
اگه تو محفلهای خانوادگی بگیم دستگاه امنیتی روسیه هم از تعداد زیادی گاو تشکیل شده، یه جوری بت نگاه میکنند انگار از سیاست سر درنمیاری یا همهچیز رو خیلی ساده میگیری.
اگه تو محفلهای خانوادگی بگیم دستگاه امنیتی روسیه هم از تعداد زیادی گاو تشکیل شده، یه جوری بت نگاه میکنند انگار از سیاست سر درنمیاری یا همهچیز رو خیلی ساده میگیری.
به محض شنیدن اینکه یک مدل زبانی جدید اومده که خیلی کامله، به طرز ترحمبرانگیزی زودتر از هر چیزی ریختند سرش تا سوالات فلسفی ازش بپرسند، تا با چشم خودشون ببیند که پرت و پلا جواب میده، تا خیالشون راحت بشه که «نه خب خداروشکر هنوز افضل مخلوقاتم». اما همین نرمافزار ناقص داره خیز برمیداره تا فرصتهای شغلی رو ازشون بگیره. مخصوصا مشاغلی که نیروی جوان تحصیلکرده رو در دنیا درگیر خودش کرده، مثل کدنویسی. مثل آنالیز بازار.
افضل مخلوقات باید حواسش باشه آب و نونش رو به مخلوقات ناقص نبازه.
افضل مخلوقات باید حواسش باشه آب و نونش رو به مخلوقات ناقص نبازه.
از همه حرفهای منتسب به پیامبر، ازونی که میگه درآوردن خرج زن و بچه جهاد حساب میشه، خوششون اومده. همه دنبال معافیتند، و از هرچیزی که از جهاد معافشون کنه استقبال میکنند. برای اینکه معافیت به نظر نیاد، سخت جلوهش میدن، تا وانمود کنند بیدلیل نبوده که معادل جهاد قرار داده شده. برای همین خیلی نمیبینید درباره کسی که با دو سه تا تلفن خرج زن و بچهش رو دربیاره بگن داره جهاد میکنه. هرروز شش صبح بیدار شدن، هفت صبح سوار اتوبوس شدن، و هشت صبح در محل کار حاضر شدن، و چهار بعدازظهر برگشتن، کار سختیه. طوری که میتونه باعث بشه پیر شدن ملموس بشه. برخلاف یک چوپان که تا نفس کم نیاره متوجه نمیشه که سنش بالا رفته. اما این چیزیه که میشه بش عادت کرد. همه اونهایی که این سختی رو تحمل میکنند، خیلی زود چشم باز میکنند و میبینند سی ساله که دارن انجامش میدن. جهاد چیزی نیست که بشه بش عادت کرد. جهاد چیزیه که در هر شکلی باشه، از جنگ فیزیکی گرفته تا مقاومت روانی تا گرفتن تصمیمات پیچیده، ترس از خداحافظی رو در خودش داره. خداحافظی با شکل خاصی از زندگی که ذهنت از قبل بش تکیه کرده بود. مثل خداحافظی با شغلی که فکر میکردی یه روزی توش به یک مستر تبدیل میشی. مثل خداحافظی با آدمهایی که فکر میکردی یه جمع دوستانه ایدهآل باشون خواهی داشت. مثل خداحافظی با جغرافیایی که فکر میکردی بهترین جاست برای اینکه آخرین روزهای عمرت رو در کنار بچههات در اون بگذرونی. کاری که این ترس توش نباشه، میتونه هر کاری باشه غیر از جهاد. و همه میخوان به نزدیکی اون ترس هم نرسن. نه حتی اینکه برسن، و بعد لازم نشه خداحافظی کنند. میل به معافیت از تجربه این ترس بقدری قویه، که اگه کسی بشون یادیآوری کنه گریزی ازش نیست، ازش میخوان کارنامه جهاد خودش رو نشون بده. انگار گریزی ازش هست، و اون گریز، گلاویز شدن با یادآوریکنندهست.
سیف استدلال میکنه که بانکداری ذخیره کسری انتخاب ما نیست، پس آزمون بازار آزاد رو پاس نکرده. ما مجبوریم ازش استفاده کنیم چون دولت با اعمال خشونت، نوع دیگه بانکداری رو ممنوع کرده.
این حرف ایراد منطقی داره. حذف رقیب یک سیستم توسط دولت، حتی با خشونت، این معنی رو نمیده که اگه حذفی صورت نمیگرفت نتیجه معکوس میشد.
علاوه بر این، فرض اینجا اینه که اگه دولت بانکداری ۱۰۰ درصدی رو ممنوع نمیکرد، الان خیلیها داشتند ازش استفاده میکردند و موفق میبود. در حالی که تاریخ یه چیز دیگه میگه. تعداد بانکهای ذخیره ۱۰۰ درصدی که تأسیس شده و مدتی کار کردند خیلی کم بودند، و این دقیقا دولتها بودند که همون تعداد کم رو حمایت کردند، و مقادیری گند بالا آمد، و سپس خودشون فهمیدند اشتباه کردند، و دقیقا همون اشتباه باعث شد ایده بانک مرکزی شکل بگیره، که الان هزار و یک مشکل ایجاد کرده.
سیف این رو متوجه نمیشه، که اگه در شرایطی فرضی میتونستیم دولت رو وادار کنیم حداقل دخالت ممکن رو داشته باشه، منافعی که از بانکداری ذخیره کسری به بازار میرسه، خیلی بیشتر از منافعیه که ممکنه از بانکداری ۱۰۰ درصدی برسه، که هیچ سابقه موفقی هم نداره.
این حرف ایراد منطقی داره. حذف رقیب یک سیستم توسط دولت، حتی با خشونت، این معنی رو نمیده که اگه حذفی صورت نمیگرفت نتیجه معکوس میشد.
علاوه بر این، فرض اینجا اینه که اگه دولت بانکداری ۱۰۰ درصدی رو ممنوع نمیکرد، الان خیلیها داشتند ازش استفاده میکردند و موفق میبود. در حالی که تاریخ یه چیز دیگه میگه. تعداد بانکهای ذخیره ۱۰۰ درصدی که تأسیس شده و مدتی کار کردند خیلی کم بودند، و این دقیقا دولتها بودند که همون تعداد کم رو حمایت کردند، و مقادیری گند بالا آمد، و سپس خودشون فهمیدند اشتباه کردند، و دقیقا همون اشتباه باعث شد ایده بانک مرکزی شکل بگیره، که الان هزار و یک مشکل ایجاد کرده.
سیف این رو متوجه نمیشه، که اگه در شرایطی فرضی میتونستیم دولت رو وادار کنیم حداقل دخالت ممکن رو داشته باشه، منافعی که از بانکداری ذخیره کسری به بازار میرسه، خیلی بیشتر از منافعیه که ممکنه از بانکداری ۱۰۰ درصدی برسه، که هیچ سابقه موفقی هم نداره.
الان سواد اینترنتی فقط درباره این نیست که بدونی اینترنت چطور کار میکنه و چطور گلیمت رو ازش بکشی بیرون. سواد اینترنتی شامل مهارت فیلتر کردن هوچیگریها هم میشه. مثلا وقتی داد و بیداد انگلیسیها درباره ریختن مهاجران و پناهندگان به این کشور رو میبینی، باید بتونی تشخیص بدی که چقدرش نیاز به تأمل داره، و چقدرش رو باید نادیده و نشنیده گرفت.
بنای دیوارچین در انگلیس انقدر کمه و تقاضا انقدر بالاست که دارند به هر کدومشون ماهی ۱۰ هزار پوند میدن، و بازم با کمبود نیرو مواجهند. کشوری که مورد «هجوم» پناهنده قرار گرفته باشه، مجبور نمیشه انقدر ناز بنا رو بکشه.
بنای دیوارچین در انگلیس انقدر کمه و تقاضا انقدر بالاست که دارند به هر کدومشون ماهی ۱۰ هزار پوند میدن، و بازم با کمبود نیرو مواجهند. کشوری که مورد «هجوم» پناهنده قرار گرفته باشه، مجبور نمیشه انقدر ناز بنا رو بکشه.
Anarchonomy
اگه پایبند بود تو خونه مینشست و شوهرداری میکرد.
بچه مسلمان هنوز در سوال «ما تو اوناییم یا اونا تو مان؟» گیر کرده. مطمئن نیست قاضی شدن زن محجبه یعنی اسلام پیروز شد، یا آمریکا خودش رو به اسلام تحمیل کرد؟!
اما بامزه اینه که آنتیبچهمسلمان، چون خودش بچهمسلمان سابقه، این سردرگمی رو به ارث برده، و اونم مطمئن نیست که چی شد.
اما بامزه اینه که آنتیبچهمسلمان، چون خودش بچهمسلمان سابقه، این سردرگمی رو به ارث برده، و اونم مطمئن نیست که چی شد.
Anarchonomy
بچه مسلمان هنوز در سوال «ما تو اوناییم یا اونا تو مان؟» گیر کرده. مطمئن نیست قاضی شدن زن محجبه یعنی اسلام پیروز شد، یا آمریکا خودش رو به اسلام تحمیل کرد؟! اما بامزه اینه که آنتیبچهمسلمان، چون خودش بچهمسلمان سابقه، این سردرگمی رو به ارث برده، و اونم مطمئن…
در فهمیدن اینکه غرب چطور کار میکند مثل شامپانزههایی هستند که یکی یه موتور کاواساکی آورده گذاشته تو قفسشون، و اینا اولش گیجند که این چه حیوونیه، بعد با احتیاط بش نزدیک میشن، و بعد انگشت میکنند تو اگزوزش و نتیجه میگیرن لابد اون دماغشه. بعد یه ناخون به لاستیکش میزنند و میپرن عقب و پناه میگیرن و منتظر میشن ببینن چه واکنشی نشون میده.
واگذاری مالکیت معنوی محتوایی که چهره یا صدات رو هم شامل میشه، به تشکیلاتی که برای انسان ارزش قائل نیست، باعث ندامت خواهد شد.
اما همه اینها میتونست یک شکل دیگه هم داشته باشه. اون تشکیلاتی که برای انسان ارزش قائل نیست، میتونست برای حیثیت مافیا ارزش قائل باشه، و بگه کسی که به ما پشت کرد، سگی است که بهتر است هیچوقت دیده نشود. اما این شکل رو پیدا نمیکنه. توتالیتریسم اوباش یه شکل دیگه رفتار میکنه: ما صاحب همهچیز هستیم. از جمله گذشتهی آدمها! ما صاحبِ زمانِ زندگیِ آنها هستیم. و آن را به سر نیزه خواهیم زد، و در بازار میگردانیم، تا همه ببینند هیچچیزی در زندگی ندارند که غنیمت ما نباشد.
اما همه اینها میتونست یک شکل دیگه هم داشته باشه. اون تشکیلاتی که برای انسان ارزش قائل نیست، میتونست برای حیثیت مافیا ارزش قائل باشه، و بگه کسی که به ما پشت کرد، سگی است که بهتر است هیچوقت دیده نشود. اما این شکل رو پیدا نمیکنه. توتالیتریسم اوباش یه شکل دیگه رفتار میکنه: ما صاحب همهچیز هستیم. از جمله گذشتهی آدمها! ما صاحبِ زمانِ زندگیِ آنها هستیم. و آن را به سر نیزه خواهیم زد، و در بازار میگردانیم، تا همه ببینند هیچچیزی در زندگی ندارند که غنیمت ما نباشد.
تفکری مثل داعش در ایران ظهور نکرده؟ باید چقدر در کما بود که تاکتیک رو معادل تفکر گرفت، سپس استدلال کرد که چون تاکتیک سوری عراقی در ایران انجام نشده، پس تفکرش هم اینجا نیست! تمام کثافتکاریهای حکومتی در چهل و چهار سال گذشته نتیجه چه تفکری بوده پس؟ مارکسیسم؟
نه تنها در بین نیروهایی که حال و حوصله جنگیدن برای قدرت رو داشتند، بلکه در داخل خانوادههایی که هیچکاره بودند هم پوچگرایی و زندگیستیزی رواج داشت، و دارد. شرط میبندم پدر نویسنده این متن هم بارها و بارها علائم آزاررسانی پوچگرایانه رو نشون داده بوده. کی میتونه مدعی باشه که در ایران به بهانههای مذهبی آزار ندیده؟ این جامعه دقیقا برعکس منش خیام، که «زندگی کن و مزاحم زندگی دیگران نشو» رو بروز داده. منش این جامعه «در مورد خودت مازوخیست باش و در مورد دیگران سادیست» بوده و هست. کدوم جامعهای پیاده میره عراق تا هم اینطرف مرز و هم اونطرف مرز تحقیر بشه و برگرده و سال بعد دوباره تکرارش کنه؟ تو کدوم کشور زنگ میزنند به پلیس تا گزارش بدن همسایه بالایی هرروز یه دختر میاره تو ساختمان، اما اگه یه همسایه دیگه به دختر خودش تجاوز کنه و صداش هم بشنوند، صداش رو درنمیارن؟
نه تنها در بین نیروهایی که حال و حوصله جنگیدن برای قدرت رو داشتند، بلکه در داخل خانوادههایی که هیچکاره بودند هم پوچگرایی و زندگیستیزی رواج داشت، و دارد. شرط میبندم پدر نویسنده این متن هم بارها و بارها علائم آزاررسانی پوچگرایانه رو نشون داده بوده. کی میتونه مدعی باشه که در ایران به بهانههای مذهبی آزار ندیده؟ این جامعه دقیقا برعکس منش خیام، که «زندگی کن و مزاحم زندگی دیگران نشو» رو بروز داده. منش این جامعه «در مورد خودت مازوخیست باش و در مورد دیگران سادیست» بوده و هست. کدوم جامعهای پیاده میره عراق تا هم اینطرف مرز و هم اونطرف مرز تحقیر بشه و برگرده و سال بعد دوباره تکرارش کنه؟ تو کدوم کشور زنگ میزنند به پلیس تا گزارش بدن همسایه بالایی هرروز یه دختر میاره تو ساختمان، اما اگه یه همسایه دیگه به دختر خودش تجاوز کنه و صداش هم بشنوند، صداش رو درنمیارن؟