وقتی قیمت بیتکوین در اطراف ۶۰ هزار دلار بود، این حرف مهمل رو زیاد میشنیدیم که «این بیتکوین رو هم سازمان سیا ساخته، میخواستن دلارهایی که چاپ کرده بودن از دست مردم جمع کنند». حتی به خودم هم پیامهایی با این مضمون میدادند که «تو دیگه چرا؟ فکر نمیکردم تو هم انقدر راحت بازی بخوری!».
الان که قیمت در اطراف ۱۶ هزارتاست، دیگه خبری ازون حرفها نیست. مأموریت سیا تمام شد؟ دلارها جمع شد؟ جمع که شد کجا رفت؟ دیگه توضیحی ندارند. سناریوشون وسط فیلم تموم میشه. این جور آدمها وقتی چیزی لو میره که واقعا یک دیتاست، نادیده میگیرندش. مثلا اینکه پنتاگون به کارکنان توعیتر میگفته «آقا یکی از بچههای عرب ما یه اکانت داره که علیه حوثیها مینویسه، تعلیق شده، اینو رفع کنید، مرسی»، بش اهمیتی نمیده. چون این واقعیت که دولت عظیمالجثه آمریکا خودش رو معطل چهارتا اکانت سایبری کرده که حتی مخاطب زیادی هم ندارند، خلاف همه اون ذهنیتهاست که خلاصهشون میشه «نمیشه یه چیزی تو دنیا گنده بشه و این دولتهای پدرسوخته پشتش نباشند».
حتی کودتای مصدق هم با همین ذهنیت درک میکنند. حتی اگر مقامات اون زمان دولت آمریکا از قبر بیرون بیان و دست بذارن رو انجیل که «به خدا ما نمیدونستیم چه خبره در ایران، دیدیم انگستان و دولت ایران دعوا دارند، رفتیم به انگلیس گفتیم کمی کوتاه بیا، و کمی کوتاه آمد، و به مصدق هم گفتیم تو هم کمی کوتاه بیا رفع کدورت شود، کوتاه نیامد، دیدیم اینجوری است به او گفتیم پس برو بمیر بدبخت!» باور نخواهند کرد. و این خیلی مهمه: چون ترجیح میدن آمریکا رو یک پدر خبیث ببینند، نه پدری که پدری کردن بلد نیست! از باور اینکه دولت قادر متعال است، عقبنشینی نخواهند کرد. پس اگه قادر متعال بودنش یک امر تردیدناپذیر و فیکس تلقی بشه، تنها توضیحی که برای رفتارش باقی میمونه اینه که خبیثه و داره عمدن شر میرسونه! سپس دنبال سناریویی میگردند که این شر عمدی رو شرح بده.
و این یک پیشزمینه روانشناختی داره. اگه مردم پذیرفته باشند که شر دولت آمریکا در موضوع کودتا، از روی نابلدیاش بوده، و نه خباثتش؛ دچار این وحشت خواهند شد که «رها شدهایم به امان خدا». چون اینکه سرپرستی وجود نداره، بشون استرس میده. در منطق عوام، سرپرست بد، بهتر از فقدان سرپرست است! آنطور بود که اینطور شد که فکر کردند کارتر از روی خباثت از سقوط سلطنت ایران و قدرت گرفتن آیتالله حمایت کرد، نه به این دلیل که نمیدونست داره چه کار میکنه؛ و همین الان هم به جای باور اینکه سرپرستی وجود نداره، ترجیح میدهند فکر کنند تعلل و بیعملی آمریکا در مبارزه با آخوند شیعه در آستانه اتمی شدن، به این دلیله که یک سرپرست خبیثه، نه به این دلیل که سرپرستی بلد نیست.
همین ذهنیت با درجات پایینتر، در مورد قدرت حاکم بر ایران هم وجود داره، و هنوز با فهماندن این مسئله که سرپرستی وجود ندارد و کاملا رهایید و اوباش حاکم کلا ایدهای درباره خیلی چیزها ندارند که بخوان سناریویی از قبل آماده کنند و پروژهای رو به پیش ببرند، مشکل داریم.
الان که قیمت در اطراف ۱۶ هزارتاست، دیگه خبری ازون حرفها نیست. مأموریت سیا تمام شد؟ دلارها جمع شد؟ جمع که شد کجا رفت؟ دیگه توضیحی ندارند. سناریوشون وسط فیلم تموم میشه. این جور آدمها وقتی چیزی لو میره که واقعا یک دیتاست، نادیده میگیرندش. مثلا اینکه پنتاگون به کارکنان توعیتر میگفته «آقا یکی از بچههای عرب ما یه اکانت داره که علیه حوثیها مینویسه، تعلیق شده، اینو رفع کنید، مرسی»، بش اهمیتی نمیده. چون این واقعیت که دولت عظیمالجثه آمریکا خودش رو معطل چهارتا اکانت سایبری کرده که حتی مخاطب زیادی هم ندارند، خلاف همه اون ذهنیتهاست که خلاصهشون میشه «نمیشه یه چیزی تو دنیا گنده بشه و این دولتهای پدرسوخته پشتش نباشند».
حتی کودتای مصدق هم با همین ذهنیت درک میکنند. حتی اگر مقامات اون زمان دولت آمریکا از قبر بیرون بیان و دست بذارن رو انجیل که «به خدا ما نمیدونستیم چه خبره در ایران، دیدیم انگستان و دولت ایران دعوا دارند، رفتیم به انگلیس گفتیم کمی کوتاه بیا، و کمی کوتاه آمد، و به مصدق هم گفتیم تو هم کمی کوتاه بیا رفع کدورت شود، کوتاه نیامد، دیدیم اینجوری است به او گفتیم پس برو بمیر بدبخت!» باور نخواهند کرد. و این خیلی مهمه: چون ترجیح میدن آمریکا رو یک پدر خبیث ببینند، نه پدری که پدری کردن بلد نیست! از باور اینکه دولت قادر متعال است، عقبنشینی نخواهند کرد. پس اگه قادر متعال بودنش یک امر تردیدناپذیر و فیکس تلقی بشه، تنها توضیحی که برای رفتارش باقی میمونه اینه که خبیثه و داره عمدن شر میرسونه! سپس دنبال سناریویی میگردند که این شر عمدی رو شرح بده.
و این یک پیشزمینه روانشناختی داره. اگه مردم پذیرفته باشند که شر دولت آمریکا در موضوع کودتا، از روی نابلدیاش بوده، و نه خباثتش؛ دچار این وحشت خواهند شد که «رها شدهایم به امان خدا». چون اینکه سرپرستی وجود نداره، بشون استرس میده. در منطق عوام، سرپرست بد، بهتر از فقدان سرپرست است! آنطور بود که اینطور شد که فکر کردند کارتر از روی خباثت از سقوط سلطنت ایران و قدرت گرفتن آیتالله حمایت کرد، نه به این دلیل که نمیدونست داره چه کار میکنه؛ و همین الان هم به جای باور اینکه سرپرستی وجود نداره، ترجیح میدهند فکر کنند تعلل و بیعملی آمریکا در مبارزه با آخوند شیعه در آستانه اتمی شدن، به این دلیله که یک سرپرست خبیثه، نه به این دلیل که سرپرستی بلد نیست.
همین ذهنیت با درجات پایینتر، در مورد قدرت حاکم بر ایران هم وجود داره، و هنوز با فهماندن این مسئله که سرپرستی وجود ندارد و کاملا رهایید و اوباش حاکم کلا ایدهای درباره خیلی چیزها ندارند که بخوان سناریویی از قبل آماده کنند و پروژهای رو به پیش ببرند، مشکل داریم.
اگه اعضا و جوارح بدن زبان داشتند و میشد ازشون نظرسنجی کرد، و اگه این نظرسنجی رو از بدن کسی که دچار سرطان رودهست انجام بدیم، و از استخوان ران پاش بپرسیم مجموعا حالت چطوره؟ خواهد گفت خوبم، چیزی شده مگه؟ این استخوان تقریبا تا آخرین هفتههایی که این بیمار زندهست، جوابش همینه. وقتی روده مسدود شده و سرطان هم به کبد رسیده، سوال پرسیدن از استخوان اشتباهه. و برعکس وقتی بیمار سرطان مغز استخوان داره، سوال پرسیدن از پوستش اشتباهه، چون تا روزهای آخر خواهد گفت خوبم!
در مورد بلایایی که سر جامعه میاد و یا تحولاتی که دچار میشه هم، باید مراقب بود که داریم سوال رو از کجاش میپرسیم. چون مسئله این نیست که جواب نمیگیریم. مسئله اینه که جوابی به شدت غلط میگیریم. وسط حیاطهای وسیع حرم رضوی، نباید درباره وضعیت دینداری در جامعه ایرانی تحقیق کرد، هرچند که شاید همونجا هم بشه چیزهایی فهمید. من وسط همون حیاط هم چیزهایی خواهم فهمید. مثل تیپشناسی دختران روستایی که براشون مهم نیست علیبنموسی کیست، و فقط اونجا رو دوست دارند چون خانه نیست، چون در خانه محبوسند، و زیارت تنها مفر شرعی و مجوزدار خلاص شدن از خانه بوده. یا دقت در تفاوت نسل جدید زائر که در روخوانی زیارتنامه هم عاجزه، چون تو خونه اصلا نمیخونده و الان داره یک کار استثنایی میکنه، با نسل قبلی اونها، که از حفظ میخوند، چون در حال ادامه یکی از روتینهای زندگیش بود. اما اینها جزییاتی هستند که به چشم من میان، و به درد نگاه من میخورند. جای مطرح کردن سوال کلانی مثل وضعیت دین در ایران، اونجا نیست. حتی در روزی فرضی که ایران کفرستان محض بشه هم اون حیاط شلوغ خواهد بود.
در فروشگاه رفاه که بازنشستههای لشکری و کشوری خرید میکنند و میتونند حتی بیشتر از مقدار حقوق ماهیانهشون خرید کنند، نباید سوال قدرت خرید مردم در چه وضعیتی است؟ رو مطرح کرد. هرچند که همونجا هم میشه چیزهایی فهمید. باید به محلههایی دقت کرد که همه فروشگاهها، خلاصه شده در کالاها و خدماتی هستند که ضروری زندگی اند، و اکثر مالکان یا مستأجران این مغازهها تمایل یا توان تغییر دکوراسیون و ارتقاء ظواهر رو ندارند. باید به پسرانی که به تازگی کارت پایان خدمت گرفتهاند دقت کرد، که اولین شغلی که گیرشون میاد چیه، و با اولین شغل نسل قبل چه تفاوتهایی داره. مهندس تأسیسات شبکه پالایشگاه تا چهل و هشت ساعت قبل از نابودی کشور، خواهد گفت حالم خوبه!
تورم خانمانبراندازه، اما ریشهکنکننده نیست. تورم سرما زدن به درخت و از بین رفتن میوههاشه. نه کنده شدن ریشهش. در این مملکت ما با ریشهکنی مواجهیم. نتیجه پرسیدن سوال در جای اشتباه اینه که توجه همه تمرکز پیدا کرده روی تورم. حتی اقتصادهایی که سیصد درصد تورم رو تجربه کردهاند هم میشه نجات داد، چون سرمازدهترین درخت هم سال بعد شانس خواهد داشت. نجات اقتصادی خیلی سخت خواهد بود که هدف تخریبگر، ریشه بوده باشه. و واقعیت اینه که هدف همین بوده. به دلایل بسیار، ایران نمیتونه یک کشور تولیدی باشه، حتی اگر روزی به اندازه عربستان نفت بفروشه و به اندازه قطر، گاز. (در پست بعدی یک نمودار میذارم که یکی از دلایل اینکه در تولید شانسی ندارد رو نشون میده). ایران فقط میتونه یک کشور خدماتی باشه. و برای اینکه بتونه یک اقتصاد خدماتی باشه، باید از خیلی زودتر تمام بسترهای لازمش رو فراهم میکرد، که دو تا از بسترهای لازمش تربیت نیروی انسانی متناسب با اقتصاد خدماتی، که کاملا روند معکوسش طی شده و با میلیونها جوان بیمهارت مواجهیم، و همزمان رفع آزاررسانی حکومتی به بیزینس خدماتی بود. دقت کنید که نگفتم کاهش دخالت دولت در بیزینس، چون اون مسئلهایست که در اروپا و ژاپن و سنگاپور موضوعیت داره. رفتار اوباش حاکم بر ایران، دخالت در بیزینس نیست، آزار دادن بیزینسه. به این معنی که هدف اینه که خسته بشی، و عصبی بشی، و رها کنی. در هیچکدوم از اقتصادهایی که دولت دخالتهای زیادی در بیزینس داره، این سه هدف دنبال نمیشه.
آنچه در انتظار نسل بعده، فقریه که چهره زندگی رو در این کشور تغییر خواهد داد.
در مورد بلایایی که سر جامعه میاد و یا تحولاتی که دچار میشه هم، باید مراقب بود که داریم سوال رو از کجاش میپرسیم. چون مسئله این نیست که جواب نمیگیریم. مسئله اینه که جوابی به شدت غلط میگیریم. وسط حیاطهای وسیع حرم رضوی، نباید درباره وضعیت دینداری در جامعه ایرانی تحقیق کرد، هرچند که شاید همونجا هم بشه چیزهایی فهمید. من وسط همون حیاط هم چیزهایی خواهم فهمید. مثل تیپشناسی دختران روستایی که براشون مهم نیست علیبنموسی کیست، و فقط اونجا رو دوست دارند چون خانه نیست، چون در خانه محبوسند، و زیارت تنها مفر شرعی و مجوزدار خلاص شدن از خانه بوده. یا دقت در تفاوت نسل جدید زائر که در روخوانی زیارتنامه هم عاجزه، چون تو خونه اصلا نمیخونده و الان داره یک کار استثنایی میکنه، با نسل قبلی اونها، که از حفظ میخوند، چون در حال ادامه یکی از روتینهای زندگیش بود. اما اینها جزییاتی هستند که به چشم من میان، و به درد نگاه من میخورند. جای مطرح کردن سوال کلانی مثل وضعیت دین در ایران، اونجا نیست. حتی در روزی فرضی که ایران کفرستان محض بشه هم اون حیاط شلوغ خواهد بود.
در فروشگاه رفاه که بازنشستههای لشکری و کشوری خرید میکنند و میتونند حتی بیشتر از مقدار حقوق ماهیانهشون خرید کنند، نباید سوال قدرت خرید مردم در چه وضعیتی است؟ رو مطرح کرد. هرچند که همونجا هم میشه چیزهایی فهمید. باید به محلههایی دقت کرد که همه فروشگاهها، خلاصه شده در کالاها و خدماتی هستند که ضروری زندگی اند، و اکثر مالکان یا مستأجران این مغازهها تمایل یا توان تغییر دکوراسیون و ارتقاء ظواهر رو ندارند. باید به پسرانی که به تازگی کارت پایان خدمت گرفتهاند دقت کرد، که اولین شغلی که گیرشون میاد چیه، و با اولین شغل نسل قبل چه تفاوتهایی داره. مهندس تأسیسات شبکه پالایشگاه تا چهل و هشت ساعت قبل از نابودی کشور، خواهد گفت حالم خوبه!
تورم خانمانبراندازه، اما ریشهکنکننده نیست. تورم سرما زدن به درخت و از بین رفتن میوههاشه. نه کنده شدن ریشهش. در این مملکت ما با ریشهکنی مواجهیم. نتیجه پرسیدن سوال در جای اشتباه اینه که توجه همه تمرکز پیدا کرده روی تورم. حتی اقتصادهایی که سیصد درصد تورم رو تجربه کردهاند هم میشه نجات داد، چون سرمازدهترین درخت هم سال بعد شانس خواهد داشت. نجات اقتصادی خیلی سخت خواهد بود که هدف تخریبگر، ریشه بوده باشه. و واقعیت اینه که هدف همین بوده. به دلایل بسیار، ایران نمیتونه یک کشور تولیدی باشه، حتی اگر روزی به اندازه عربستان نفت بفروشه و به اندازه قطر، گاز. (در پست بعدی یک نمودار میذارم که یکی از دلایل اینکه در تولید شانسی ندارد رو نشون میده). ایران فقط میتونه یک کشور خدماتی باشه. و برای اینکه بتونه یک اقتصاد خدماتی باشه، باید از خیلی زودتر تمام بسترهای لازمش رو فراهم میکرد، که دو تا از بسترهای لازمش تربیت نیروی انسانی متناسب با اقتصاد خدماتی، که کاملا روند معکوسش طی شده و با میلیونها جوان بیمهارت مواجهیم، و همزمان رفع آزاررسانی حکومتی به بیزینس خدماتی بود. دقت کنید که نگفتم کاهش دخالت دولت در بیزینس، چون اون مسئلهایست که در اروپا و ژاپن و سنگاپور موضوعیت داره. رفتار اوباش حاکم بر ایران، دخالت در بیزینس نیست، آزار دادن بیزینسه. به این معنی که هدف اینه که خسته بشی، و عصبی بشی، و رها کنی. در هیچکدوم از اقتصادهایی که دولت دخالتهای زیادی در بیزینس داره، این سه هدف دنبال نمیشه.
آنچه در انتظار نسل بعده، فقریه که چهره زندگی رو در این کشور تغییر خواهد داد.
Anarchonomy
اگه اعضا و جوارح بدن زبان داشتند و میشد ازشون نظرسنجی کرد، و اگه این نظرسنجی رو از بدن کسی که دچار سرطان رودهست انجام بدیم، و از استخوان ران پاش بپرسیم مجموعا حالت چطوره؟ خواهد گفت خوبم، چیزی شده مگه؟ این استخوان تقریبا تا آخرین هفتههایی که این بیمار زندهست،…
این هرم سنی چین و هند رو نشون میده. همونطور که مستحضرید به زودی هند جای چین رو به عنوان پرجمعیتترین کشور جهان تصاحب میکنه. البته شخصا فکر میکنم همین الان تصاحب کرده و به دلیل آمارگیری ناقص، جمعیت ازونی که هست کمتر گزارش میشه.
به کف هرم دقت کنید. کودکان تا چهارسال هند، درست دو برابر کودکان همین رده سنی در چین هستند! دو فاکینگ برابر! و همینطور پنج تا ۹ سال. حتی در رده ده تا چهارده هم، پنجاه درصد بالاتر از چین هستند. که یعنی تا پانزده سال آینده با انفجاری از نیروی کار جوان هندی روبروییم که اگه حتی بخشی از مشاغل تولیدی با دستمزد پایین چین رو ازشون بگیرند، باز هم کفاف بازار کار رو نخواهد داد، و باید مشاغل ارزان بقیه کشورهای در حال توسعه رو هم ازشون بگیرند.
با این سونامی هندی، حتی ویتنام هم به سرعت به سمت صنایع با ارزش افزوده بالا حرکت خواهد کرد.
به کف هرم دقت کنید. کودکان تا چهارسال هند، درست دو برابر کودکان همین رده سنی در چین هستند! دو فاکینگ برابر! و همینطور پنج تا ۹ سال. حتی در رده ده تا چهارده هم، پنجاه درصد بالاتر از چین هستند. که یعنی تا پانزده سال آینده با انفجاری از نیروی کار جوان هندی روبروییم که اگه حتی بخشی از مشاغل تولیدی با دستمزد پایین چین رو ازشون بگیرند، باز هم کفاف بازار کار رو نخواهد داد، و باید مشاغل ارزان بقیه کشورهای در حال توسعه رو هم ازشون بگیرند.
با این سونامی هندی، حتی ویتنام هم به سرعت به سمت صنایع با ارزش افزوده بالا حرکت خواهد کرد.
من که زنده نیستم اون روز.. ولی اگه شما در ایران آزاد زنده بودید، از طرف من سوم ژانویه هرسال آتشبازی انجام بدید. اگه وضع اقتصادی خوب بود، از مواد گرونتر استفاده کنید که چینیها در شب سال نو خودشون استفاده میکنند. حتی اگه مثل من لب به الکل نمیزنید، استثنائا در سوم ژانویه هرسال، مثل وایکینگها شراب رو در شاخ گاو بنوشید. اگه روح وجود داشته باشه، حتما در کنارتون خواهم بود.
Anarchonomy
هنوز حتی بخشی از جامعه که خودش رو مدرن میدونه هم «دلم میخواد» رو نمیتونه هضم کنه. نه تنها این رو با هرج و مرج یکی میانگارند، بلکه حتی بش فکر هم نمیکنند. سربازی که افتاده لب مرز و تو این سرما داره فلاکت رو تا مغز استخوانش حس میکنه، فکرش بین خودکشی و فرار،…
دولت چین به بهانههای مختلف در حال جمعآوری نمونه خون از مردمه. حتی اگه برای این رفته باشی پاسگاه تا بگی گربهم رو دزدیدن، اول ازت خون میگیرن تا اطلاعات دیانای رو وارد پرونده کنند، و اگه بگی نمیدم بازداشت میشی. باید پرسید مگه شما نمیگفتید دوربینهامون انقدر پیشرفتهست که با ماسک و عینک هم هویت فرد رو تشخیص میده، پس خون رو برای چی لازم دارید؟ با سیستم اعتبار شهروندی که راه اندازی کردید که در اون جیک و پوک همه آنلاینه، همراه با یوآن دیجیتال که امکان کار مخفیانه رو به حداقل میرسونه، خون رو برای چی لازم دارید؟
سیستم توتالیتر دائما دچار یک استرس درونیه، که «نکنه کنترل حداکثری رو از دست بدم؟». پس در یک مجاهدت دائمیه تا نقطه حداکثر رو کشف کنه. و چون اون نقطه، هیچوقت ثابت نیست و حرکت داره، برای مجاهدتش نقطه پایانی وجود نداره. حتی اگه دیانای همه یک و نیم میلیارد نفر رو لازم نداشته باشه، جمعآوریش خواهد کرد. اگه فردا تکنولوژی، نقطه حداکثر رو چند قدم جلوتر برد، ازون هم استفاده خواهد کرد تا به اون نقطه، یا به لیمیت مجاور اون نقطه برسه. اگه روزی با نصب یک سنسور در داخل بدن، بشه تعداد لنفوسیتهای خون رو در لحظه اندازه گرفت، جمعآوری این داده در یک پایگاه دولتی رو اجباری خواهد کرد. و دلیل این کار رو اینطور توضیح خواهد داد که «برای تأمین امنیت و سلامت خود شما مردم است». توتالیتر برای اینکه عطش کنترل خودش رو توجیه کنه، در دراز مدت این منطق قلابی رو رواج خواهد داد که «امنیت چیزی است که اگر مدام کنترل را بسط ندهیم، مثل ماهی از دستمان لیز میخورد!» و همزمان راه هر نوع بحث درباره این منطق و پرسش اینکه «کی گفته امنیت نیاز به این همه کار دارد؟» رو مسدود میکنه.
تأمین امنیت هم یک خدمت است، و این خدمت فروختنی است، و مثل هرچیزی که قراره بابت خریدش پول بدید، باید بپرسید که با شما چند حساب میکنند. اگر کسی گفت هزینه تأمین امنیت اینه که شما مردم رو مثل کالاهای بارکد خورده یک انبار مدیریت کنیم، باید بش بگید مرسی، نمیخوام. تکامل «دلم میخواد» در انتخابهایی که هر فرد انجام میده، باید به مجموعهای از «دلم نمیخواد»ها منجر بشه: دلم نمیخواد کسی امنیتم رو تأمین کنه که نمیتونه بدون تبدیل کردنم به کارتن بارکدخورده امنیتم رو تأمین کنه.
سیستم توتالیتر دائما دچار یک استرس درونیه، که «نکنه کنترل حداکثری رو از دست بدم؟». پس در یک مجاهدت دائمیه تا نقطه حداکثر رو کشف کنه. و چون اون نقطه، هیچوقت ثابت نیست و حرکت داره، برای مجاهدتش نقطه پایانی وجود نداره. حتی اگه دیانای همه یک و نیم میلیارد نفر رو لازم نداشته باشه، جمعآوریش خواهد کرد. اگه فردا تکنولوژی، نقطه حداکثر رو چند قدم جلوتر برد، ازون هم استفاده خواهد کرد تا به اون نقطه، یا به لیمیت مجاور اون نقطه برسه. اگه روزی با نصب یک سنسور در داخل بدن، بشه تعداد لنفوسیتهای خون رو در لحظه اندازه گرفت، جمعآوری این داده در یک پایگاه دولتی رو اجباری خواهد کرد. و دلیل این کار رو اینطور توضیح خواهد داد که «برای تأمین امنیت و سلامت خود شما مردم است». توتالیتر برای اینکه عطش کنترل خودش رو توجیه کنه، در دراز مدت این منطق قلابی رو رواج خواهد داد که «امنیت چیزی است که اگر مدام کنترل را بسط ندهیم، مثل ماهی از دستمان لیز میخورد!» و همزمان راه هر نوع بحث درباره این منطق و پرسش اینکه «کی گفته امنیت نیاز به این همه کار دارد؟» رو مسدود میکنه.
تأمین امنیت هم یک خدمت است، و این خدمت فروختنی است، و مثل هرچیزی که قراره بابت خریدش پول بدید، باید بپرسید که با شما چند حساب میکنند. اگر کسی گفت هزینه تأمین امنیت اینه که شما مردم رو مثل کالاهای بارکد خورده یک انبار مدیریت کنیم، باید بش بگید مرسی، نمیخوام. تکامل «دلم میخواد» در انتخابهایی که هر فرد انجام میده، باید به مجموعهای از «دلم نمیخواد»ها منجر بشه: دلم نمیخواد کسی امنیتم رو تأمین کنه که نمیتونه بدون تبدیل کردنم به کارتن بارکدخورده امنیتم رو تأمین کنه.
سه نوع خودکشی داریم
در نوع اول از دیروز میترسی. در واقع این دیروزه که میکشدت. دیروزی که در اون تو قمار همهچی رو باختی. یا دیروزی که در اون رفیقت رو جلوی چشمت کشتند. یا دیروزی که فهمیدی یک عمر در فریب کامل بودی. یا دیروزی که بت تجاوز کردن.
در نوع دوم از فردا میترسی. در واقع این فرداست که میکشدت. فردایی که قراره به سی سال حبس محکوم بشی، یا فردایی که قراره طلبکاران بیان زنگ خونه رو بزنند، یا فردایی که قراره همسرت شکنجهت کنه، یا فردایی که قراره معلوم بشه خیانت کردی.
در نوع سوم از احساست میترسی. در واقع این احساسته که میکشدت. احساسی که موجش هنوز بت نرسیده، اما مثل کسی که بهتزده در ساحل ایستاده و داره سونامی رو تماشا میکنه، میدونی که وقتی بت برسه، هیچچیز باقی نمیمونه. نفرت از محیطی که تن به تغییر نمیده، خشم از کسانی که به سمت تباهی تغییرش میدن، و ندای وظیفه در برابر اونها، جزیی از امواج این سونامی هستند، که آدم رو میترسونند، و زیر وزن این ترس نفسش رو میگیرند.
میشه با کمک خود عقل، جلوی نوع اول و دوم رو گرفت. اما در مورد سوم، کار زیادی از عقل برنمیاد. چون ازش عبور شده.
برای کنترل احساسات، باید اول یاد بگیری ازش نترسی؛ هرچقدر هم که عظیمالجثه باشه.
در نوع اول از دیروز میترسی. در واقع این دیروزه که میکشدت. دیروزی که در اون تو قمار همهچی رو باختی. یا دیروزی که در اون رفیقت رو جلوی چشمت کشتند. یا دیروزی که فهمیدی یک عمر در فریب کامل بودی. یا دیروزی که بت تجاوز کردن.
در نوع دوم از فردا میترسی. در واقع این فرداست که میکشدت. فردایی که قراره به سی سال حبس محکوم بشی، یا فردایی که قراره طلبکاران بیان زنگ خونه رو بزنند، یا فردایی که قراره همسرت شکنجهت کنه، یا فردایی که قراره معلوم بشه خیانت کردی.
در نوع سوم از احساست میترسی. در واقع این احساسته که میکشدت. احساسی که موجش هنوز بت نرسیده، اما مثل کسی که بهتزده در ساحل ایستاده و داره سونامی رو تماشا میکنه، میدونی که وقتی بت برسه، هیچچیز باقی نمیمونه. نفرت از محیطی که تن به تغییر نمیده، خشم از کسانی که به سمت تباهی تغییرش میدن، و ندای وظیفه در برابر اونها، جزیی از امواج این سونامی هستند، که آدم رو میترسونند، و زیر وزن این ترس نفسش رو میگیرند.
میشه با کمک خود عقل، جلوی نوع اول و دوم رو گرفت. اما در مورد سوم، کار زیادی از عقل برنمیاد. چون ازش عبور شده.
برای کنترل احساسات، باید اول یاد بگیری ازش نترسی؛ هرچقدر هم که عظیمالجثه باشه.
یه شارلاتانی به نام کرگ رایت ادعا داشت ساتوشی ناکاماتو واقعی خودشه. خیلیها بش گفتند بشین سرجات کلاهبردار کذاب. از یه سری ازینها شکایت کرد، که شما آبرو و حیثیت من رو بردید و تو فضای عمومی بم گفتید کلاهبردار. یکیشون پیتر مک کورمک بود که یه پادکست داشت. چون جناب شارلاتان دروغ زیاد گفته بود، دادگاه تمام ادعاهاش رو رد کرد، اما مک کورمک باید ۹۰۰ هزار پوند بابت هزینهها پرداخت کنه. تکنیک اینجوریه که وقتی نمیشه تو دادگاه برنده شد، انقدر پرونده رو کش میدیم که اونی که پول کمتری داره ببازه، چون نمیتونه بیشتر ازون ادامه بده. اما جالبتر اینجاست که قاضی نه تنها تلویحا به وجود این تکنیک کثیف اذعان داره، بلکه ازش خوشش هم میاد، و میگه این ۹۰۰ هزار پوند باید به آقای مک کورمک ثابت کرده باشه که زبان سرخ، سر سبز را میکند ورشکست!
خیلیها متوجه شدت مسخرگی این مسئله نیستند هنوز.. قاضی داره میگه درسته اونی که در ملاء عام بش گفتی کلاهبردار، واقعا کلاهبردار و دروغگوعه، ولی ازین به بعد حواستو جمع میکنی که چی بگی و چی نگی درباره دیگران!
توصیه میکنم دوباره مقاله کارل مارکس درباره جرم و دولت رو بخونید.
خیلیها متوجه شدت مسخرگی این مسئله نیستند هنوز.. قاضی داره میگه درسته اونی که در ملاء عام بش گفتی کلاهبردار، واقعا کلاهبردار و دروغگوعه، ولی ازین به بعد حواستو جمع میکنی که چی بگی و چی نگی درباره دیگران!
توصیه میکنم دوباره مقاله کارل مارکس درباره جرم و دولت رو بخونید.
برای اینکه بسنجید آیا بایکوت و تحریم از عهده این مردم برمیآید یا نه، تست کنید آیا میتونند از فردا به خیابان جمهوری تهران بگن خیابان ژینا، یا نه. خواهید دید که نخواهند توانست. این یک پروژه کلیدی نیست، هرچند که میتونه معنادار باشه، چون در کشوری که گرفتار استبداد مطلقهست معنی نداره روی نقشه شهرها کلمه جمهوری دیده بشه؛ اما با اینکه یک پروژه کلیدی نیست و اثری رو کلیت جنگ نداره، هزینهای هم نداره، و کار دشواری هم نیست، و نیاز نداره مردم قید درآمدشون رو بزنند، یا کالای خاصی رو مصرف نکنند. کافیه کلمه جمهوری رو به زبان نیارن. آیا میتوانند؟ خیر.
ممکنه بگید این ناتوانی چه ربطی داره به ناتوانی در بایکوت بانکها و تحریم ایرانخودرو؟
قبلا نوشته بودم اینجا مردم در تجارت مثل روباه عمل میکنند، اما در سیاست رفتاری دارند که انسان گمان میکنه همگی دچار سندروم داون هستند! هرروز از روشهای جدید کلاهبرداری، شیادی، رانتگیری و رشوهدهی، دور زدن قانون و کاسبیهای زیرزمینی و مشاغل کاذب و دلالیهای عجیب رونمایی میشه که گاهی فک شنونده رو قفل میکنه. اما همین آدمهایی که برای همه این امورات خلاقیت دارند، به مبارزه سیاسی که میرسه ناگهان خنگبازیهایی درمیارند که باز هم میتونه فک شنونده رو قفل کنه.
یکی از دلایلش اینه که جماعت ایرانی به طور میانگین نمیتونه خودش رو در برابر رسمیتیافتگیها قرار بده. حتی اگه مطمئن باشه که تلویزیون حکومتی دروغ شاخدار تحویل مخاطب میده، باز هم جدی میگیردش، چون تلویزیون حکومتی یک تلویزیون رسمیه. ایرانی در برابر هرچیز آفیشیالی، زانوهاش شل میشه. در دوره کرونا نوشتم که ترس مردم از بیماری، به خاطر اعتمادشون به دولت ایران نیست، به خاطر اعتمادشون به دولتهای خارجیه. در برابر سیاست رسمیتیافته درباره پاندمی، زانوهاشون شل میشه و کاملا حرفگوشکن میشن. و این میتونه باعث بشه تصور کنید تناقضی وجود داره، ولی وجود نداره. وابستگی روانیشون به «امر رسمی»، کاور میکند بیاعتمادیشون به دولت را. همزمان که هیچکدام از حرفهای دولت درباره صنعت خودرو رو باور نمیکنند، خودروسازی رسمی مملکت رو هم نمیتونند بایکوت کنند. چون اینکه همه پدیدههای رسمی مملکت بیاعتبار بشن، این استرس رو بشون میده که دیگه کشوری به نام ایران وجود نداره!
اگه حتی جادوگری وجود داشت و کاری میکرد تمام تجهیزات صداسیما از کار بیفته و دیگه هیچ گیرندهای سیگنالش رو دریافت نکنه، حتی همونهایی که اذعان دارند صداسیما دستگاه لجنپراکنیه، دچار اضطراب میشدند. چون در ذهنشون کشوری که تلویزیون کشوری نداره، کشور نیست!
بدون تغییر یافتن ذهنیت مردم ایران، از ایران؛ نمیشه ازشون انتظار داشت در برابر اشغالگران ایران بایستند.
ممکنه بگید این ناتوانی چه ربطی داره به ناتوانی در بایکوت بانکها و تحریم ایرانخودرو؟
قبلا نوشته بودم اینجا مردم در تجارت مثل روباه عمل میکنند، اما در سیاست رفتاری دارند که انسان گمان میکنه همگی دچار سندروم داون هستند! هرروز از روشهای جدید کلاهبرداری، شیادی، رانتگیری و رشوهدهی، دور زدن قانون و کاسبیهای زیرزمینی و مشاغل کاذب و دلالیهای عجیب رونمایی میشه که گاهی فک شنونده رو قفل میکنه. اما همین آدمهایی که برای همه این امورات خلاقیت دارند، به مبارزه سیاسی که میرسه ناگهان خنگبازیهایی درمیارند که باز هم میتونه فک شنونده رو قفل کنه.
یکی از دلایلش اینه که جماعت ایرانی به طور میانگین نمیتونه خودش رو در برابر رسمیتیافتگیها قرار بده. حتی اگه مطمئن باشه که تلویزیون حکومتی دروغ شاخدار تحویل مخاطب میده، باز هم جدی میگیردش، چون تلویزیون حکومتی یک تلویزیون رسمیه. ایرانی در برابر هرچیز آفیشیالی، زانوهاش شل میشه. در دوره کرونا نوشتم که ترس مردم از بیماری، به خاطر اعتمادشون به دولت ایران نیست، به خاطر اعتمادشون به دولتهای خارجیه. در برابر سیاست رسمیتیافته درباره پاندمی، زانوهاشون شل میشه و کاملا حرفگوشکن میشن. و این میتونه باعث بشه تصور کنید تناقضی وجود داره، ولی وجود نداره. وابستگی روانیشون به «امر رسمی»، کاور میکند بیاعتمادیشون به دولت را. همزمان که هیچکدام از حرفهای دولت درباره صنعت خودرو رو باور نمیکنند، خودروسازی رسمی مملکت رو هم نمیتونند بایکوت کنند. چون اینکه همه پدیدههای رسمی مملکت بیاعتبار بشن، این استرس رو بشون میده که دیگه کشوری به نام ایران وجود نداره!
اگه حتی جادوگری وجود داشت و کاری میکرد تمام تجهیزات صداسیما از کار بیفته و دیگه هیچ گیرندهای سیگنالش رو دریافت نکنه، حتی همونهایی که اذعان دارند صداسیما دستگاه لجنپراکنیه، دچار اضطراب میشدند. چون در ذهنشون کشوری که تلویزیون کشوری نداره، کشور نیست!
بدون تغییر یافتن ذهنیت مردم ایران، از ایران؛ نمیشه ازشون انتظار داشت در برابر اشغالگران ایران بایستند.
تقریبا تمام دنیا برای ارتباط با دیگران، به واتساپ متکی هستند (با یک میلیارد ویس رد و بدل شده در شبانهروز). بعد ازون مسنجر فیسبوک قرار داره. تلگرام فقط برای ما و اتیوپی در رتبه اوله!
یکی از چیزهای جالبی که از خارجیها شنیده میشه اینه که از محیط کاربری تلگرام خوششون نمیاد! در حالی که برای ما ایرانیها خیلی کمنقص به نظر میاد. در دو عالم متفاوت زندگی میکنیم.
یکی از چیزهای جالبی که از خارجیها شنیده میشه اینه که از محیط کاربری تلگرام خوششون نمیاد! در حالی که برای ما ایرانیها خیلی کمنقص به نظر میاد. در دو عالم متفاوت زندگی میکنیم.
Anarchonomy
هیس 🤫 فعلا چیزی نگید هیولا بهانه برای سرکوب پیدا کنه. آخه دنبال بهانهست! بدون بهانه هیچ کاری نمیتونه بکنه و خلع سلاح میشه!
در مورد فدرالیسم چیزی نگید، درباره خودمختاری چیزی نگید، در مورد حمایت خارجی چیزی نگید، در مورد خشونت چیزی نگید، درباره تخریب زیرساخت چیزی نگید، درباره تحریم چیزی نگید، درباره خود اسلام چیزی نگید، برای مرگشون خوشحالی نکنید، فحش مادر ندید، به قیافهشون گیر ندید!
پستهای ویچت در چین که خبر از فوت روزانه دو هزارنفر از بیماران کرونایی میدن، بلافاصله حذف میشن. به صرف اینکه حذف میشن نمیشه گفت عدد دقیق گزارش شده. چون دولت چین فقط با گزارش عددش مشکل نداره. اگه به جای دو هزارنفر مینوشتند دویست نفر هم باز حذف میکرد. با اینکه کسی بدون اجازه پادشاه چیزی رو گزارش کنه، مشکل دارند. برای ناظر بیرونی هم باید همین مهم باشه، نه خود عدد. اینکه به کوچکترین شفافیتی اجازه تنفس داده نمیشه، مهمتر ازینه که عدد واقعی دو هزارتاست یا بیستهزارتا. ناظر بیرونی وقتی که داشت از جدیت دولت چین در قرنطینه شهرها تمجید میکرد، باید عقلش میرسید که دنیای واقعی به امپراتوریهای دروغ تخفیف نمیده. باید عقلش میرسید که اگه سیستم شفافی داشته باشی که کار غلط انجام بده، بهتر ازینه که سیستم بستهای داشته باشی که گاهی کار درست هم انجام میده. چون سیستم شفاف، کار غلطش رو با کارهای درست بعدی جبران میکنه؛ یا حداقل بضاعت جبرانش رو داره. اما سیستم بسته به کار درست خودش هم گند خواهد زد. باید عقلش میرسید که در سیستم بسته، تغییر سیاست صرفا معطل یک دستور یا فتواست. ممکنه یک بار دستور منجر به سیاستی بشه که فکر میکنی درسته، و یک دستور دیگه سیاست قبلی رو بریزه تو سطل آشغال. باید عقلش میرسید که سیستم بسته حاضره برای اینکه ثابت کنه اشتباه نکرده، اشتباهات بیشتری مرتکب بشه.
بعد از اینکه امتیازات غارت سوریه توسط اوباش کرملین از دست محور مقاومت قاپیده شدند، حتی اونهایی که به صورت خاص درخواست شده بودند، خلیفه اندفعه امتیاز مصونیت قضایی خواسته. که یعنی سپاهیها و خانوادهشون در سوریه در صورت ارتکاب جرم، در ایران محاکمه بشن، نه در خود سوریه. یعنی همون چیزی که خمینی اسمش رو گذاشته بود کاپیتالاسیون و به استعمارگران نسبتش میداد. آخوند همینه، چون آدم بدون قطبنما و پوچگرا همینه. درباره شرعیات بیاهمیت مثل حجاب، صحبت از حرام لایتغیر میکنه و به خاطرش آدم میکشه، اما در تغییر ارزشهای کلیدی انقدر ریلکسه که معنی کلمه مستضعف رو در قرآن تغییر میده، و ذوقزده اعمال استعماری قرن نوزده و بیست رو تقلید میکنه.
اما عادتهای گاوی #گله_گاو همواره در پس پوچگرایی هیئتی وجود داره. درخواست مصونیت قضایی قبلا مطرح نبود. وقتی مطرح شد که درخواستهای قبلی پرید. خلیفه قبلا یک بندر در مدیترانه میخواست. اما روسیه ازش گرفت. بنابراین برای جایگزینی درخواست قبلی، مصونیت رو اضافه کرد تا به نظر برسه همچنان توقعش زیاده. چون کم کردن توقع، برخلاف «اقتدار» تعریف شده! اما برای جایگزین، دنبال الگو میگشت. خود گله که بلد نیست منافع بلند مدت تعریف کنه. این کار آدمهای باسواده. و تشکیلات اوباش آدم باسواد نداره. پس مجبوره از دست اولیاء خودش تقلب کنه. پرسیدند روسیه چه چیزهایی خواسته بوده، ما هم همونا رو بخوایم. و روسیه مصونیت رو قبلا گرفته بود. پس همین رو کپی کردند. گاومیشها نمیفهمند که مصونیت برای روسیه، مفهوم داره. روسها قلدرصفت هستند، اما بیدین هم هستند. و این در کشور کاملا مسلمان میتونه دردسرهایی درست کنه. برای اونها منطقیه که نخوان گرفتار قوانین اسلام بشن. اما بچهشیعه تو کشوری که توسط نوچه علوی خلیفه اداره میشه با چه ریسکی مواجهه؟
یه زمانی مشایی گفته بود میترسیم وقتی مذهبیها بفهمند چقدر فساد عمیقه (که یعنی خود خلیفه طراح فساده)، دچار شوک اجتماعی بشیم.
اما درستتر این بود که بگه: ممکنه اگه مردم بفهمند چقدر همهچیز توسط تعدادی گاو طراحی و تنظیم شده، دچار شوک اجتماعی بشیم.
هنوز با اون شوک فاصله داریم. چون عده زیادی تحت تأثیر مواد مخدر هستند و هشیاری ندارند.
اما عادتهای گاوی #گله_گاو همواره در پس پوچگرایی هیئتی وجود داره. درخواست مصونیت قضایی قبلا مطرح نبود. وقتی مطرح شد که درخواستهای قبلی پرید. خلیفه قبلا یک بندر در مدیترانه میخواست. اما روسیه ازش گرفت. بنابراین برای جایگزینی درخواست قبلی، مصونیت رو اضافه کرد تا به نظر برسه همچنان توقعش زیاده. چون کم کردن توقع، برخلاف «اقتدار» تعریف شده! اما برای جایگزین، دنبال الگو میگشت. خود گله که بلد نیست منافع بلند مدت تعریف کنه. این کار آدمهای باسواده. و تشکیلات اوباش آدم باسواد نداره. پس مجبوره از دست اولیاء خودش تقلب کنه. پرسیدند روسیه چه چیزهایی خواسته بوده، ما هم همونا رو بخوایم. و روسیه مصونیت رو قبلا گرفته بود. پس همین رو کپی کردند. گاومیشها نمیفهمند که مصونیت برای روسیه، مفهوم داره. روسها قلدرصفت هستند، اما بیدین هم هستند. و این در کشور کاملا مسلمان میتونه دردسرهایی درست کنه. برای اونها منطقیه که نخوان گرفتار قوانین اسلام بشن. اما بچهشیعه تو کشوری که توسط نوچه علوی خلیفه اداره میشه با چه ریسکی مواجهه؟
یه زمانی مشایی گفته بود میترسیم وقتی مذهبیها بفهمند چقدر فساد عمیقه (که یعنی خود خلیفه طراح فساده)، دچار شوک اجتماعی بشیم.
اما درستتر این بود که بگه: ممکنه اگه مردم بفهمند چقدر همهچیز توسط تعدادی گاو طراحی و تنظیم شده، دچار شوک اجتماعی بشیم.
هنوز با اون شوک فاصله داریم. چون عده زیادی تحت تأثیر مواد مخدر هستند و هشیاری ندارند.
فاصله روزی که به علی میگفتند دست تو دست خداست و شمشیر تو شمشیر خداست، تا روزی که زبان دوستان نزدیکش رو به عنوان اغتشاشگر بریدند و جنازهشون رو در شهر چرخوندند، کمتر از عمر متوسط یک شتر بود. و این چیزی بود که از قبل حسش میکرد. همونهایی که زبانشون بریده شد هم حسش میکردند. اما با اینکه میدونستند کمی جلوتر چی انتظارشون رو میکشه، جلو رفتند. چون جلوی شرارت مذهبی، فقط با زره ایمان میشه پیشروی کرد.
باید ترسید.. برای جامعهای که نمیدونه چه چیزی انتظارش رو میکشه، و مجهز هم نیست.
باید ترسید.. برای جامعهای که نمیدونه چه چیزی انتظارش رو میکشه، و مجهز هم نیست.
برای پیدا کردن جواب سوالتون دارید جای اشتباهی رو جستجو میکنید. مجازات زینکننده اسب مختص تاریخ شیعه نیست. دادگاههای آلمان هم کسانی که برای نازیها اسب زین کردند رو محاکمه کرد. این کار نه تنها عقلانیه، که سواد و دیسیپلین هم نیاز داره.
تشکیلات اوباش با مقعدش هدایت میشه، نه با سرش. یک شخص بیسواد و حقیر در قوه قضاییه میتونه تصمیم بگیره که نوید افکاری رو باید به قتل رسوند، و کل نظام به تصمیم اون فرد تمکین میکنه، حتی اگه هزینه ایجاد کنه. برای باکرهها ترسناکتر خواهد بود این خبر، که سری هم وجود نداره و همهجاش مقعده. اگه سری وجود داشت خوب بود. چون سر رو میشه برد زیر گیوتین. اما از بین بردن پیکری که همهجاش مقعده، یک مسئله متفاوته.
پس اول باید سوال رو درست بپرسید: چرا یک شخص بیسواد حقیر بیاهمیت در داخل تشکیلات تصمیم میگیره که باید نوید افکاری رو به قتل رسوند؟ چون همه کسانی که سر چیزی میایستند، دشمن هستند. باید تمام هشتاد و پنج میلیون نفر حقیر باشند، تا همسطح «بیمقدارهای خلافت» قرار بگیرند. نوید باید به قتل میرسید چون بیمقدار نبود، و همسطحی رو بهم میزد. پزشک متعهد، همسطحی رو بهم میزنه.
تشکیلات اوباش با مقعدش هدایت میشه، نه با سرش. یک شخص بیسواد و حقیر در قوه قضاییه میتونه تصمیم بگیره که نوید افکاری رو باید به قتل رسوند، و کل نظام به تصمیم اون فرد تمکین میکنه، حتی اگه هزینه ایجاد کنه. برای باکرهها ترسناکتر خواهد بود این خبر، که سری هم وجود نداره و همهجاش مقعده. اگه سری وجود داشت خوب بود. چون سر رو میشه برد زیر گیوتین. اما از بین بردن پیکری که همهجاش مقعده، یک مسئله متفاوته.
پس اول باید سوال رو درست بپرسید: چرا یک شخص بیسواد حقیر بیاهمیت در داخل تشکیلات تصمیم میگیره که باید نوید افکاری رو به قتل رسوند؟ چون همه کسانی که سر چیزی میایستند، دشمن هستند. باید تمام هشتاد و پنج میلیون نفر حقیر باشند، تا همسطح «بیمقدارهای خلافت» قرار بگیرند. نوید باید به قتل میرسید چون بیمقدار نبود، و همسطحی رو بهم میزد. پزشک متعهد، همسطحی رو بهم میزنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هویت فرهنگی بدون آزادی شوخی کردن با همهچیز، زنده نمیمونه.
هرسال پدرم نزدیک اسفندماه یکی از ما رو میفرستاد بریم تو صف بانک بایستیم تا عوارض نوسازی شهرداری رو پرداخت کنیم. حتی برای پولی که معلوم نبود برای چی باید پرداخت کنیم هم باید تو صف میایستادیم. و بقیه هم به همون دلیل تو صف بودند. بعضیاشون قبل از باز شدن در شعبه اونجا نوبت میگرفتند، و از سرما تکونهایی به خودشون میدادند که انگار مخفیانه دارند لی لی بازی میکنند.
وقتی از اهل صف میپرسیدی اینو پرداخت نکنیم چی میشه مثلا؟ هزار و یک سناریو که ممکنه دردسر ایجاد کنند برات رو تشریح میکردند. اما هیچوقت هیچکدوم ازون سناریوها اتفاق نیفتاد، و اونایی که سالها پرداخت نکردند، موقع معامله ملک تسویهش کردند.
بابت یه قبض بیمعنی فرض رو بر این میذاشتن که حکومت یه هیولاست. اما وقتی خود هیولا زنگ میزنه بشون میگه در امانی، فکر میکنند دولت بلژیک باشون تماس گرفته!
واقعا تحمل کردن مردم کار سختیه.
وقتی از اهل صف میپرسیدی اینو پرداخت نکنیم چی میشه مثلا؟ هزار و یک سناریو که ممکنه دردسر ایجاد کنند برات رو تشریح میکردند. اما هیچوقت هیچکدوم ازون سناریوها اتفاق نیفتاد، و اونایی که سالها پرداخت نکردند، موقع معامله ملک تسویهش کردند.
بابت یه قبض بیمعنی فرض رو بر این میذاشتن که حکومت یه هیولاست. اما وقتی خود هیولا زنگ میزنه بشون میگه در امانی، فکر میکنند دولت بلژیک باشون تماس گرفته!
واقعا تحمل کردن مردم کار سختیه.
برخلاف ادعای مخاطبان تازهوارد، به جدیت انتقاد پذیرم. ولی بیشتر، نقد خودم از خودم رو میپذیرم، تا نقد دیگران از خودم. چون خودم رو موظف کردهام به درست فکر کردن. ولی دیگران دنبال امتیازگیری و بازیهای چیپ هستند. به عبارت دیگه، فقط خودم دلسوز ذهنم هستم. ۲۰۲۲ هم سالی پر از انتقادات خودم از خودم بود، که غیر از یکی، نیازی به تشریحشون به دیگران نیست و خودم در جریان باشم کافیه. و اون یکی هم مربوط به مذهب در ایران میشه.
واقعیت برای ما سه جنبه داره. یک، اصل واقعیت. دو، برداشت ما از اصل واقعیت، و سه استراتژی ما در برابر واقعیت. مذهب اسلامی-ایرانی یک موجود واقعی است که اصلی دارد. یعنی هزار و چهارصدسال پیش واقعا یک اتفاقاتی افتاده و مسیر ما تغییر کرده. میشه درباره اصلش بحث آکادمیک کرد، باستانشناسی کرد، کتیبهها رو ترجمه کرد. حتی عکسهای ماهوارهای از سایتهای تاریخی هم میتونه کمک کنه. و هرچه اطلاعات بیشتر و مطالعات عمیقتر بشه، نمای صحیحتری از اصل واقعیتش بدست میاد. مثلا ممکنه نتیجه گرفته بشه که حمله اعراب به ایران یک داستان فیک بوده و طراحی سیستم عامل اسلام و قرآن، محصول مشترک منطقه بوده، نه واردات محتوا از وسط یک بیابان!
با توجه به پکیج ایدئولوژیکی که هرکس در اون گرفتاره، برداشتها درباره این واقعیت متفاوته. یک برداشت میتونه این باشه که «این ملت آخوندپرست تا پونصد سال بعد دست از افیون خودش برنمیداره». یک برداشت دیگه میتونه این باشه که «اسلام ایرانی سرزمینی که میتونست از هم بپاشه رو یک تکه نگه داشت». برداشت یکی اینه که «اسلام واقعی همین اسلام داعش بود»، و برداشت یکی دیگه اینه که «اگه همه واقعا همه مسلمون بودند وضعمون اینطور نمیشد».
با توجه به هر برداشتی، استراتژی برخورد با واقعیت هم شکل میگیره. و استراتژیای که ازش حمایت میکردم، نه نجات اسلام حنیف از دست اوباش عمامه به سر، بلکه زایش ققنوسوار یک اسلام انسانی و آدمیزادپسند از دل میراث دینی باقیمانده بود. به این معنی که ما نباید وکیل مدافع حیثیت محمد و علی باشیم. بلکه باید یک محمد و علی جدید بسازیم که ایرانی مدرن امروزی بتونه به عنوان انسان کمالیافته بشون نگاه کنه.
اشتباه، در باید یا نباید انجام این کار نبود. در شد یا نشد این کار بود. فکر میکردم باید انجام داد، و میشود انجام داد. اما در آخرین بروزرسانی فریمور ذهنم، این باور به این شکل تغییر پیدا کرد: باید انجام داد، ولی باید دانست که شدنی نیست!
اما اگه میدانیم که شدنی نیست، برای چی باید انجامش بدیم؟ تا اواسط سال میلادی که امروز به پایان میرسه، سوال آزاردهندهای برای مغزم بود. مشاهده بعضی چیزها باعث شد بفهمم این دو گزاره از هم جدا نیستند. اون «باید»، به این «نمیشود» وصله؛ و نتیجهش فراتر از ماست، و فراتر از میراث مذهبیه. اگه مجروحی رو برات بیارن که اصلا بش نمیخوره زنده بمونه، باید هرکاری که میشه انجام داد رو برای نجاتش انجام بدی. این، اتلاف دارو و وسایل پانسمان نیست. اون مجروح فوت میشه، ولی تو منطق «باید تا لحظه آخر تلاش کرد» رو به دیگران منتقل میکنی. چون اون منطق، فراتر از خودت و فراتر از اون مجروحه. از دست رفتن این منطق، خیلی خطرناکتر از دست رفتن اون مجروح، و از دست رفتن مقداری دارو و وسایل یکبار مصرفه.
🔽
واقعیت برای ما سه جنبه داره. یک، اصل واقعیت. دو، برداشت ما از اصل واقعیت، و سه استراتژی ما در برابر واقعیت. مذهب اسلامی-ایرانی یک موجود واقعی است که اصلی دارد. یعنی هزار و چهارصدسال پیش واقعا یک اتفاقاتی افتاده و مسیر ما تغییر کرده. میشه درباره اصلش بحث آکادمیک کرد، باستانشناسی کرد، کتیبهها رو ترجمه کرد. حتی عکسهای ماهوارهای از سایتهای تاریخی هم میتونه کمک کنه. و هرچه اطلاعات بیشتر و مطالعات عمیقتر بشه، نمای صحیحتری از اصل واقعیتش بدست میاد. مثلا ممکنه نتیجه گرفته بشه که حمله اعراب به ایران یک داستان فیک بوده و طراحی سیستم عامل اسلام و قرآن، محصول مشترک منطقه بوده، نه واردات محتوا از وسط یک بیابان!
با توجه به پکیج ایدئولوژیکی که هرکس در اون گرفتاره، برداشتها درباره این واقعیت متفاوته. یک برداشت میتونه این باشه که «این ملت آخوندپرست تا پونصد سال بعد دست از افیون خودش برنمیداره». یک برداشت دیگه میتونه این باشه که «اسلام ایرانی سرزمینی که میتونست از هم بپاشه رو یک تکه نگه داشت». برداشت یکی اینه که «اسلام واقعی همین اسلام داعش بود»، و برداشت یکی دیگه اینه که «اگه همه واقعا همه مسلمون بودند وضعمون اینطور نمیشد».
با توجه به هر برداشتی، استراتژی برخورد با واقعیت هم شکل میگیره. و استراتژیای که ازش حمایت میکردم، نه نجات اسلام حنیف از دست اوباش عمامه به سر، بلکه زایش ققنوسوار یک اسلام انسانی و آدمیزادپسند از دل میراث دینی باقیمانده بود. به این معنی که ما نباید وکیل مدافع حیثیت محمد و علی باشیم. بلکه باید یک محمد و علی جدید بسازیم که ایرانی مدرن امروزی بتونه به عنوان انسان کمالیافته بشون نگاه کنه.
اشتباه، در باید یا نباید انجام این کار نبود. در شد یا نشد این کار بود. فکر میکردم باید انجام داد، و میشود انجام داد. اما در آخرین بروزرسانی فریمور ذهنم، این باور به این شکل تغییر پیدا کرد: باید انجام داد، ولی باید دانست که شدنی نیست!
اما اگه میدانیم که شدنی نیست، برای چی باید انجامش بدیم؟ تا اواسط سال میلادی که امروز به پایان میرسه، سوال آزاردهندهای برای مغزم بود. مشاهده بعضی چیزها باعث شد بفهمم این دو گزاره از هم جدا نیستند. اون «باید»، به این «نمیشود» وصله؛ و نتیجهش فراتر از ماست، و فراتر از میراث مذهبیه. اگه مجروحی رو برات بیارن که اصلا بش نمیخوره زنده بمونه، باید هرکاری که میشه انجام داد رو برای نجاتش انجام بدی. این، اتلاف دارو و وسایل پانسمان نیست. اون مجروح فوت میشه، ولی تو منطق «باید تا لحظه آخر تلاش کرد» رو به دیگران منتقل میکنی. چون اون منطق، فراتر از خودت و فراتر از اون مجروحه. از دست رفتن این منطق، خیلی خطرناکتر از دست رفتن اون مجروح، و از دست رفتن مقداری دارو و وسایل یکبار مصرفه.
🔽
به عنوان کسی که شاخکهای حساسی داره و روی افق وسواس داره، دیگه برام تردیدی وجود نداره که کلک مذهب تشیع در ایران کندهست. نویز زیادی اطراف این مجروح پراکندهست و ملت رو مشغول خواهد کرد، بدون اینکه تأثیری در چیزی که رخ داده داشته باشه. نه تنها ازین پس دفاع از حیثیت محمد بیمعنیه، بلکه ساخت یک محمد که ایرانی مدرن بپذیردش هم کاملا بیثمر خواهد بود. در بخشهایی از راه طولانی تاریخ، باید اجازه داد بعضی چیزها بمیرند. حتی اگه مثل سگ بمیرند. اما همزمان باید به حقیقت هم وفادار موند، و بخشی از حقیقت اینه که شابلون استانداردهای اخلاقی رو نباید انداخت روی مردم دوران باستان و قضاوتشون کرد! آدمی که دو هزارسال پیش بردهدار بود، در فضا و زمانی زندگی میکرد که اینکه بردهسازی همنوع یک ظلمه، تعریفنشده بود. نباید چون خودت در سال دو هزار و بیست و یک پس از میلاد برده نداری، تصور کنی آدم بهتری هستی. کسی که امروز فرزند خودش رو قربانی بتها کنه، ادامه کسی که هزار سال پیش فرزند خردسال خودش رو قربانی بتها میکرد نیست. اون آدم هزارسال پیش که اون کار رو میکرد آدم بهتری بود. چون کارش صرفا فداکاری بود، نه جنایت. اما کار کسی که امروز این کار رو بکنه صرفا جنایته، نه فداکاری. وقتی ساحران فرعون به موسی ایمان آوردند، پذیرفتند که دست و پاشون قطع بشه. کسی بلند نشد بگه این کثافتکاریها چیه. چون طبق اخلاقیات زمانه، مجازات خائن همون بود. حماسه اون ساحران، پذیرفتن اصل هزینهای بود که باید برای تسلیم شدن به حقیقت میپرداختند، نه پذیرفتن جنس هزینه. اگه علی گردن مجرم رو میزد، برای این بود که این کار در چارچوب اخلاقیات زمان خودش بود. نباید درباره داعشی امروزی که گردن میزنه بگی این ادامه همونه! در اتمسفری که مذهب خونریزی زیادی خواهد داشت و بالاخره روی همین تخت اکسپایر میشه، این حرف دفاع از حیثیت مذهب قلمداد میشه. اما این دفاع از منطق اخلاقیاته. اگه قرار باشه شابلون استانداردها رو روی قسمتهای مختلف تاریخ بگیری، باید همه رو بریزی دور. قضاوت انسان هزار سال پیش با اخلاقیات امروز، مثل اینه که سرخپوست سیصدسال پیش رو به دلیل تنفس عمیق دود سرطانزای گیاهانی که به نظرش میرسید شفابخش هستند، بیعقل حساب کنیم و هر حرفی که زده رو مهمل به حساب بیاریم. اون روش علمی رو نمیدونست، میکروسکوپ نداشت، امآرآی نداشت، آزمایشگاه پاتولوژی نداشت. نه اینکه بیعقل بود. اگه با شابلون اخلاقی، همه گذشتگان رو بریزی دور، اشتباهات همونهایی رو تکرار خواهی کرد که هزاران سال پیش مرتکبشون شدند، در حالی که فکر میکنی فرق داری و آدم بهتری هستی.
این منطقیه که باید به دیگران منتقلش کرد. فارغ ازینکه مریض روی تخت در چه وضعی باشه.
این منطقیه که باید به دیگران منتقلش کرد. فارغ ازینکه مریض روی تخت در چه وضعی باشه.