خبری منتشر شده که سی هزار برنامهنویس نرمافزار از ترکیه مهاجرت کردهاند. بلافاصله ریاستجمهوری دستور فرمودن هیچ نشریهای رو این خبر کار نکنه.
با تورم ۱۰۰ درصدی، کسی نیاز به خوندن این خبر داره تا بفهمه که باید جمع کرد رفت؟ یعنی اگه موفق بشیم نذاریم این خبر به گوشش بخوره، دیگه به مهاجرت فکر نخواهد کرد؟ طرفداران سانسور اخبار، تصورات عجیبی از مردم دارند.
با تورم ۱۰۰ درصدی، کسی نیاز به خوندن این خبر داره تا بفهمه که باید جمع کرد رفت؟ یعنی اگه موفق بشیم نذاریم این خبر به گوشش بخوره، دیگه به مهاجرت فکر نخواهد کرد؟ طرفداران سانسور اخبار، تصورات عجیبی از مردم دارند.
Forwarded from اقوال الانعام
تا وقتی برکهای هست، باید غسل رو انجام داد. تا ابد فرصت نیست. تو باتلاق نمیشه انجامش داد، و از یه جایی به بعد فقط باتلاقه.
انقدر تو لالهزار کاسبی کرده که دیگه احتیاجی به درآمد نداره، اما بازم میاد میشینه پشت دخل چون هویتش گره خورده به همین کار. هیچ گرگی نیست که ندیده باشه، اما ده سال پیش با وجود زرنگی بازاری، هنوز خام بود. یه روز بارونی تو مغازهش نشسته بودم و منتظر بودم فاکتورم رو بنویسه، دو نفر با فاصلهای کوتاه وارد شدند و درباره قیمت بعضی جنسها پرس و جو کردند، و بتدریج با هم گرم گرفتند، و داشت معاملهای با چک جوش میخورد که منطقی نبود. از پشت بش اشاره کردم این دوتا غریبه نیستند، باهمند. لبخند «بچه سوسول تو میخوای به من یاد بدی کلاهبردار رو تشخیص بدم؟» تحویلم داد و جدی نگرفت، هرچند که به خاطر احترامی که به من میذاشت هیچوقت معنای این لبخند رو به کلمات تبدیل نمیکرد. اینکه من رو جدی نگرفت هیچ اهمیتی برام نداشت، طبیعیه که آدم باتجربه، آدم بیتجربه رو جدی نگیره. چیزی که طبیعی نبود این بود که چرا با اینهمه تجربه، شارلاتان بودن این دو نفر رو تشخیص نمیداد. انگار موقتا کور شده بود. اما زیاد طول نکشید تا اینکه فهمیدم علت چیه. خودش بخشی از درآمدش رو صرف یکی از هیئتهای بازار میکرد، و این دونفر به شدت متعلق به هیئت به نظر میرسیدند. همهجور فیلمبازی کردنی رو دیده بود، اما دوست نداشت باور کنه بچه هیئتی اومده فیلم بازی کنه تا سرش رو کلاه بذاره. یه قسمت امنی از جامعه رو رزرو کرده بود برای آدم خوبها، آدم مظلومها، آدم پاکها.
چندسال بعد وقتی دیدم با بیتعارفی محض با همه برخورد میکنه گفتم دیگه مثل قبل مهربون نیستی. گفت مهربونم هنوز، ولی آمادهم.
تو نوزده سالگی که میری سربازی یه حس مورد خیانت واقع شدن بت دست میده. چون میفهمی دنیایی که والدینت تو رو توش بزرگ کردن هیچ ربطی به دنیای بیرون نداشته، و اگه برای دنیای بیرون آمادهت کرده بودند، قبل ازینکه حتی نوزده سالت بشه ازین کشور فرار کرده بودی، یا اگه هم قرار بود بمونی، یه استراتژی کاملا متفاوت اتخاذ میکردی. با نگهداری ازت در یک آکواریوم، هرروز در حال فرو کردن خنجر به پشتت بودهاند، و خودت متوجه نبودی.
واقعیت اینه که نمیشه هرکسی رو برای هر مبارزهای تربیت کرد، و حتی اگه شخصیتش پذیرش رو داشته باشه، فیزیک جبری همیشه اجازه مبارزه نمیده، و بنابراین خیلی وقتها باید فقط آماده آسیب بود، و ازش عبور کرد. هیچکس نباید به خاطر اینکه بش تجاوز شده، خودکشی کنه. به خاطر تجاوز خودکشی میکنند، چون هیچوقت براش آماده نبودهاند. و در کشور ما، برای اینکه به نام خدا و قرآن بشون تجاوز بشه هم آماده نیستند. برای اینکه کاملا رندوم برای تجاوز انتخاب بشن هم آماده نیستند. چون هیچکدوم اینها رو نمیتونند هضم کنند، که چون فقط در لحظه وقوع باش مواجه میشن، به نقطه خودکشی میرسند. والدین خائن آمادهشون نکردن، چون خودشون در دایره هویتی همون متجاوزان قرار دارند: متوهمان مذهبی! و نمیخواستند باور کنند که آدمهایی با هویت عقیدتی خودشون کاری رو با بچهشون خواهند کرد که جرئت نخواهند داشت دربارهش حرف بزنند.
یتیم بودن، بهتر از زندگی با والدین خائنه.
چندسال بعد وقتی دیدم با بیتعارفی محض با همه برخورد میکنه گفتم دیگه مثل قبل مهربون نیستی. گفت مهربونم هنوز، ولی آمادهم.
تو نوزده سالگی که میری سربازی یه حس مورد خیانت واقع شدن بت دست میده. چون میفهمی دنیایی که والدینت تو رو توش بزرگ کردن هیچ ربطی به دنیای بیرون نداشته، و اگه برای دنیای بیرون آمادهت کرده بودند، قبل ازینکه حتی نوزده سالت بشه ازین کشور فرار کرده بودی، یا اگه هم قرار بود بمونی، یه استراتژی کاملا متفاوت اتخاذ میکردی. با نگهداری ازت در یک آکواریوم، هرروز در حال فرو کردن خنجر به پشتت بودهاند، و خودت متوجه نبودی.
واقعیت اینه که نمیشه هرکسی رو برای هر مبارزهای تربیت کرد، و حتی اگه شخصیتش پذیرش رو داشته باشه، فیزیک جبری همیشه اجازه مبارزه نمیده، و بنابراین خیلی وقتها باید فقط آماده آسیب بود، و ازش عبور کرد. هیچکس نباید به خاطر اینکه بش تجاوز شده، خودکشی کنه. به خاطر تجاوز خودکشی میکنند، چون هیچوقت براش آماده نبودهاند. و در کشور ما، برای اینکه به نام خدا و قرآن بشون تجاوز بشه هم آماده نیستند. برای اینکه کاملا رندوم برای تجاوز انتخاب بشن هم آماده نیستند. چون هیچکدوم اینها رو نمیتونند هضم کنند، که چون فقط در لحظه وقوع باش مواجه میشن، به نقطه خودکشی میرسند. والدین خائن آمادهشون نکردن، چون خودشون در دایره هویتی همون متجاوزان قرار دارند: متوهمان مذهبی! و نمیخواستند باور کنند که آدمهایی با هویت عقیدتی خودشون کاری رو با بچهشون خواهند کرد که جرئت نخواهند داشت دربارهش حرف بزنند.
یتیم بودن، بهتر از زندگی با والدین خائنه.
هر دو عکس در یک لحظه و توسط عکاسانی که هر دو حرفهای هستند گرفته شدهاند، اما سمت چپی پر از نویزه. چون سرعت شاترش برای حرکتی که خیلی سریع نیست زیادی بالا بوده، و برای جبران تاریکی حاصل از سرعت شاتر بالا، از iso بالاتری استفاده شده، اما حتی اون هم بیش از اندازه بالا تنظیم شده، در نتیجه تصویر بیش از مقداری که نیازه روشن شده، تا جایی که رنگ آبی و طلایی از اونی که هستند بیروحتر به نظر میان.
تنظیمات نوردهی سمت راستی پرفکته. این فرق عکاسیه که اشتباه نمیکنه.
تنظیمات نوردهی سمت راستی پرفکته. این فرق عکاسیه که اشتباه نمیکنه.
وانمود میکنند هرکس هر حرفی علیه خلیفه بزنه، یک آدم خراب و ناسالم و خلافکاره. و این باعث میشه آدمهای بیشتری فوکوس کنند روی شخص خلیفه. در حالی که وظیفه دستگاه سرکوب اینه که فوکوس رو از شخص خلیفه برداره.
#گله_گاو نمیفهمه که گاهی باید سکوت کنه. سر و صدای گله یک جریان جمعی غیرقابل توقفه، بنابراین سکوت یکی دو تا گاو تأثیری در عملکرد مجموعه نداره.
#گله_گاو نمیفهمه که گاهی باید سکوت کنه. سر و صدای گله یک جریان جمعی غیرقابل توقفه، بنابراین سکوت یکی دو تا گاو تأثیری در عملکرد مجموعه نداره.
Anarchonomy
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود میخواهند، تصور میکنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شدهاند! دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده…
دادگاهی در سوئد استرداد خبرنگاری که اردوغان دنبالشه رو ممنوع کرد. کار به جایی رسیده که دادگاه باید مانع این کار بشه، و گرنه از دولت سوئد بعید نیست برای راضی کردن ترکیه در دادن رأی مثبت به عضویت سوئد در ناتو، همون کاری رو با این خبرنگار بکنه که قذافی با موسی صدر کرد، ولی تمیزتر و قانونیتر. اما قوه قضاییهای هست که نذاره این اتفاق بیفته.
دموکراسی درباره برآورده شدن آرزوهای تو نیست. آرزوی کشوری که در اون هیچکس نخواد ارزشت رو در حد یک کالای مبادلهای پایین بیاره، برآورده نخواهد شد. قطعا خواهند بود کسانی که این رو بخوان. دموکراسی درباره بر باد دادن آرزوهای دیگران درباره توعه. میشه سیستمی ساخت که آرزوی اونهایی که میخوان استفاده ازت به عنوان کالای مبادلهای ممکن باشه، بر باد بره.
دموکراسی درباره برآورده شدن آرزوهای تو نیست. آرزوی کشوری که در اون هیچکس نخواد ارزشت رو در حد یک کالای مبادلهای پایین بیاره، برآورده نخواهد شد. قطعا خواهند بود کسانی که این رو بخوان. دموکراسی درباره بر باد دادن آرزوهای دیگران درباره توعه. میشه سیستمی ساخت که آرزوی اونهایی که میخوان استفاده ازت به عنوان کالای مبادلهای ممکن باشه، بر باد بره.
دیوار مهربانی یادتون هست؟ الان تو خیابون نمونهای ازش میبینید؟ یک حرکت بینظیر بود در دنیا، ولی انگار هیچوقت اتفاق نیفتاده.
ایرانیها یک ملت پریودیک هستند. برای هر حرکتی یک پریود دارند. ازون پریود که بگذره، هرچقدر هم تبلیغات انجام بدی مثل اینه که با دیوار صحبت کردی. بعد میره تا پریود بعد، که وقتی زمانش رسید بدون اینکه تبلیغی انجام بشه ناگهان یک حرکت انفجاری دیگه انجام میدن که دهان همه باز بمونه. بعضی به غلط اسمش رو جوگیری میذارن. ولی اون فرق داره، چون صرفا یک واکنش به یک فضای خاصه، و تکرار نداره. پاسخ به جو، بداههست. اما روحیه پریودیک، یک جزر و مده.
پریود اعتراضات خیابانی تموم شده، و بنابراین هر نوع فراخوانی بیفایدهست. فعلا با دیوار طرفید.
من که بارها نوشتم اکت سیاسی در خیابان در بلژیک کاربرد داره، نه اینجا که برای توهمات مذهبیشون حاضرند یک میلیون نفر رو داخل حوضچه اسید بریزند. ولی عزیزانی که مایلند راه خیابان رو ادامه بدن، باید با روحیه ایرانی آشنا باشند و عجله نداشته باشند، چرا که باید تا پریود بعدی صبر کرد.
ایرانیها یک ملت پریودیک هستند. برای هر حرکتی یک پریود دارند. ازون پریود که بگذره، هرچقدر هم تبلیغات انجام بدی مثل اینه که با دیوار صحبت کردی. بعد میره تا پریود بعد، که وقتی زمانش رسید بدون اینکه تبلیغی انجام بشه ناگهان یک حرکت انفجاری دیگه انجام میدن که دهان همه باز بمونه. بعضی به غلط اسمش رو جوگیری میذارن. ولی اون فرق داره، چون صرفا یک واکنش به یک فضای خاصه، و تکرار نداره. پاسخ به جو، بداههست. اما روحیه پریودیک، یک جزر و مده.
پریود اعتراضات خیابانی تموم شده، و بنابراین هر نوع فراخوانی بیفایدهست. فعلا با دیوار طرفید.
من که بارها نوشتم اکت سیاسی در خیابان در بلژیک کاربرد داره، نه اینجا که برای توهمات مذهبیشون حاضرند یک میلیون نفر رو داخل حوضچه اسید بریزند. ولی عزیزانی که مایلند راه خیابان رو ادامه بدن، باید با روحیه ایرانی آشنا باشند و عجله نداشته باشند، چرا که باید تا پریود بعدی صبر کرد.
کسانی که مبتلا به وسواس هستند به اندازه کسانی که آلزایمر دارند ترس توام با ترحم ایجاد میکنند. ترحم برای اینکه در حالی که زندهاند زندگیشون رو از دست دادهاند، و ترس ازینکه نکنه ما هم به همین شکل از دستش بدیم.
در بین مراجعهکنندگان به پزشکان روانپزشک نمونههایی از وسواس دیده میشه که انگار کاسهای زیر نیمکاسهست و یکی داشته این بلا رو سر عدهای میآورده تا ازشون به عنوان سوژههایی برای فیلمهای سینمایی استفاده کنه.
یکیشون زنی بود که قفل شده بود روی کیفش. وقتی کارت ویزیت کسی رو بش میدادند، با دقتی مشابه مهندس خنثیسازی بمب همه وسایل داخلش رو میآورد بیرون، یکی از زیپهای داخلش رو باز میکرد و کارت رو میذاشت پشت بقیه کارتها. و دوباره بقیه خرت و پرتها رو با دقت و احتیاط میذاشت سرجاش، و در کیف رو میبست. اما چند لحظه بعد دچار استرس میشد. همون کارهای قبلی رو تکرار میکرد و وسایل رو میریخت بیرون، زیپ رو باز میکرد، و اندفعه کارت رو میذاشت جلوی بقیه کارتها، تا به محض باز شدن زیپ دیده بشه. و دوباره وسایل رو برمیگردوند داخل کیف، و نفس راحتی میکشید. اون نفس راحت آخر شبیه خوشحالی از یک موفقیت بود. زندگی روزانهش تشکیل شده بود از تعدادی ازین میکروموفقیتها. به نظر میرسید وسواس، برنامه طراحی شده مغزش برای ایجاد پوشش برای یک شکست یا مجموعهای از شکستها بوده، اما مثل خیلی از پروژههای خطرناک دفاعی، از کنترل خارج شده.
چه اتفاقی میفته اگه مغز چند میلیون نفر، پروژهای رو برای دفاع طراحی کنه که از کنترل خارج بشه؟ اتفاقی که میفته اینه که دیگه هیچکس کسی رو نمیبره پیش دکتر. چون همه مبتلا هستند. اون زن رو کسی آورده بود به مطب که خودش به کیف و خرت و پرتهای داخلش فکر هم نمیکرد.
وسواس در روزمرگی، همون پروژه دفاعیه که از کنترل مغزهایی که طراحیش کرده بودند تا شکستها رو پوشش بدن، خارج شده. غرق شدن در مشغولیتهای سطحی، جزء تنظیمات کارخانه انسانهاست. اما در جامعهای که گروگان گرفته شده و در همهچیز به بنبست خورده، یک لایه اضافه روی تنطیمات کارخانه نصب میشه، و اون وسواس روی مشغولیتهاست. از یک آمریکایی، تا یک فیلیپینی، تا یک برزیلی، همه مشغول روزمرگیها هستند، اما در یک ماراتن قرار ندارند. ملت دچار وسواس، در یک مسابقهست تا به میکروموفقیتها دست پیدا کنه. به دست آوردن بن کتاب قبل از شروع نمایشگاه، یک میکروموفقیته. و درست کردن ترشی قبل ازینکه کلم جمع بشه. و پیدا کردن انار خوب برای شب یلدا. و برگزاری مراسم عقد در وضعی که باید لباس قرض بگیرند. و خریدن مرغ قبل ازینکه نرخ جدیدش اعلام بشه. و ویزیت هفده پزشک برای مشورت درباره یک کیست ساده در تخمدان. و پیدا کردن قابی برای گوشی که در کل جمهوری فقط یک نفر داره. و همه این فعالیتها، و موفقیتها، وقتگیر هم است، و آدم مبتلا به وسواس واقعا فکر میکنه در طول روز داره کارهای زیادی انجام میده، و واقعا خسته میشه.
وقتی همه دنبال میکروموفقیتها باشند، و به اندازهای خستهشون کنه که به چیز دیگهای فکر نکنند، کسی کسی رو به مطب پزشک نخواهد برد. صحنه ترسناک و ترحمبرانگیزیه که میلیونها نفر خرت و پرتهاشون رو ریخته باشند روی میز، زیپ داخلی رو باز کنند و کارت رو از پشت بقیه کارتها بردارند و بذارند جلوی بقیه کارتها. اما این کاریه که مغز با خودش میکنه.
در بین مراجعهکنندگان به پزشکان روانپزشک نمونههایی از وسواس دیده میشه که انگار کاسهای زیر نیمکاسهست و یکی داشته این بلا رو سر عدهای میآورده تا ازشون به عنوان سوژههایی برای فیلمهای سینمایی استفاده کنه.
یکیشون زنی بود که قفل شده بود روی کیفش. وقتی کارت ویزیت کسی رو بش میدادند، با دقتی مشابه مهندس خنثیسازی بمب همه وسایل داخلش رو میآورد بیرون، یکی از زیپهای داخلش رو باز میکرد و کارت رو میذاشت پشت بقیه کارتها. و دوباره بقیه خرت و پرتها رو با دقت و احتیاط میذاشت سرجاش، و در کیف رو میبست. اما چند لحظه بعد دچار استرس میشد. همون کارهای قبلی رو تکرار میکرد و وسایل رو میریخت بیرون، زیپ رو باز میکرد، و اندفعه کارت رو میذاشت جلوی بقیه کارتها، تا به محض باز شدن زیپ دیده بشه. و دوباره وسایل رو برمیگردوند داخل کیف، و نفس راحتی میکشید. اون نفس راحت آخر شبیه خوشحالی از یک موفقیت بود. زندگی روزانهش تشکیل شده بود از تعدادی ازین میکروموفقیتها. به نظر میرسید وسواس، برنامه طراحی شده مغزش برای ایجاد پوشش برای یک شکست یا مجموعهای از شکستها بوده، اما مثل خیلی از پروژههای خطرناک دفاعی، از کنترل خارج شده.
چه اتفاقی میفته اگه مغز چند میلیون نفر، پروژهای رو برای دفاع طراحی کنه که از کنترل خارج بشه؟ اتفاقی که میفته اینه که دیگه هیچکس کسی رو نمیبره پیش دکتر. چون همه مبتلا هستند. اون زن رو کسی آورده بود به مطب که خودش به کیف و خرت و پرتهای داخلش فکر هم نمیکرد.
وسواس در روزمرگی، همون پروژه دفاعیه که از کنترل مغزهایی که طراحیش کرده بودند تا شکستها رو پوشش بدن، خارج شده. غرق شدن در مشغولیتهای سطحی، جزء تنظیمات کارخانه انسانهاست. اما در جامعهای که گروگان گرفته شده و در همهچیز به بنبست خورده، یک لایه اضافه روی تنطیمات کارخانه نصب میشه، و اون وسواس روی مشغولیتهاست. از یک آمریکایی، تا یک فیلیپینی، تا یک برزیلی، همه مشغول روزمرگیها هستند، اما در یک ماراتن قرار ندارند. ملت دچار وسواس، در یک مسابقهست تا به میکروموفقیتها دست پیدا کنه. به دست آوردن بن کتاب قبل از شروع نمایشگاه، یک میکروموفقیته. و درست کردن ترشی قبل ازینکه کلم جمع بشه. و پیدا کردن انار خوب برای شب یلدا. و برگزاری مراسم عقد در وضعی که باید لباس قرض بگیرند. و خریدن مرغ قبل ازینکه نرخ جدیدش اعلام بشه. و ویزیت هفده پزشک برای مشورت درباره یک کیست ساده در تخمدان. و پیدا کردن قابی برای گوشی که در کل جمهوری فقط یک نفر داره. و همه این فعالیتها، و موفقیتها، وقتگیر هم است، و آدم مبتلا به وسواس واقعا فکر میکنه در طول روز داره کارهای زیادی انجام میده، و واقعا خسته میشه.
وقتی همه دنبال میکروموفقیتها باشند، و به اندازهای خستهشون کنه که به چیز دیگهای فکر نکنند، کسی کسی رو به مطب پزشک نخواهد برد. صحنه ترسناک و ترحمبرانگیزیه که میلیونها نفر خرت و پرتهاشون رو ریخته باشند روی میز، زیپ داخلی رو باز کنند و کارت رو از پشت بقیه کارتها بردارند و بذارند جلوی بقیه کارتها. اما این کاریه که مغز با خودش میکنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقط یه گاو مزیتی که نسبت به حریف داره رو، یعنی شاخ و اندازه، ول میکنه، و به ابزاری که از ابزار حریف ضعیفتره، یعنی پاهاش، اتکا میکنه.
تعداد زندانیان در آمریکا خیلی بالاست و قابل مقایسه با هیچ کشوری نیست، که دلایل خاص خودش رو داره. اما اگه در قالب یک تور بازدید وارد یکی از زندانهای اونجا بشید مجرمان سی، چهل، و پنجاه ساله ای میبینید که هر کدوم سایز هرکول هستند.
از دهه سوم زندگی، بدن حرکت در مسیر سراشیبی رو شروع میکنه و یکی از چیزهایی که از دست میده ماهیچهست. ازونجا به بعد باید در کنار ورزش، با مصرف پروتئین به بدنت بفهمونی که باید به حفظ سلولهای ماهیچهای ادامه بده. و برای اینکه ادامه بده لازمه هرروز چهل گرم پروتئین مصرف کنی. درست نیست همه این مقدار نیاز با تخممرغ تأمین بشه، ولی ارزانترین ماده غذایی برای تأمینش تخممرغه. چهل گرم میشه معادل شش تخممرغ. هر تخم مرغ در حال حاضر ۳ هزارتومنه، در نتیجه هرروز ۱۸ هزار تومن، و در یک ماه ۵۴۰ هزارتومن بودجه فقط برای پروتئین نیازه. برای یک خانواده چهارنفره این عدد میشه کمی بیشتر از ۲ میلیون تومن. یعنی یک سوم حقوق ماهیانه بیشتر بازنشستهها و خیلی از کارگرهای روز مزد و خیلی از کسانی که متصل به یک نهاد دولتی یا شرکت نیستند.
کلیت شرایط اقتصادی کشور این رو نشون میده که به شدت لاغر شدن عضلانی اکثر ایرانیها، یک سرنوشت محتومه و دیگه نمیشه کاریش کرد. و این در حالیه که تصور میکنند چون در اوین و کچویی نیستند آزادند. و واقعیت اینه که از یک زندانی آمریکایی فقیرتر و محبوسترند.
از دهه سوم زندگی، بدن حرکت در مسیر سراشیبی رو شروع میکنه و یکی از چیزهایی که از دست میده ماهیچهست. ازونجا به بعد باید در کنار ورزش، با مصرف پروتئین به بدنت بفهمونی که باید به حفظ سلولهای ماهیچهای ادامه بده. و برای اینکه ادامه بده لازمه هرروز چهل گرم پروتئین مصرف کنی. درست نیست همه این مقدار نیاز با تخممرغ تأمین بشه، ولی ارزانترین ماده غذایی برای تأمینش تخممرغه. چهل گرم میشه معادل شش تخممرغ. هر تخم مرغ در حال حاضر ۳ هزارتومنه، در نتیجه هرروز ۱۸ هزار تومن، و در یک ماه ۵۴۰ هزارتومن بودجه فقط برای پروتئین نیازه. برای یک خانواده چهارنفره این عدد میشه کمی بیشتر از ۲ میلیون تومن. یعنی یک سوم حقوق ماهیانه بیشتر بازنشستهها و خیلی از کارگرهای روز مزد و خیلی از کسانی که متصل به یک نهاد دولتی یا شرکت نیستند.
کلیت شرایط اقتصادی کشور این رو نشون میده که به شدت لاغر شدن عضلانی اکثر ایرانیها، یک سرنوشت محتومه و دیگه نمیشه کاریش کرد. و این در حالیه که تصور میکنند چون در اوین و کچویی نیستند آزادند. و واقعیت اینه که از یک زندانی آمریکایی فقیرتر و محبوسترند.
Anarchonomy
تعداد زندانیان در آمریکا خیلی بالاست و قابل مقایسه با هیچ کشوری نیست، که دلایل خاص خودش رو داره. اما اگه در قالب یک تور بازدید وارد یکی از زندانهای اونجا بشید مجرمان سی، چهل، و پنجاه ساله ای میبینید که هر کدوم سایز هرکول هستند. از دهه سوم زندگی، بدن حرکت…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به غزه میگن بزرگترین زندان دنیا، چون به قول خودشون به طور سیستماتیک محاصرهست. اما در همین غزه یک زن آرایشگر میتونه ماشین قبلیش رو که یک هیوندا بود بفروشه و جدیدترین مدل هیوندا رو بخره.
چیزی که ایرانیها باید فراموشش کنند.
چیزی که ایرانیها باید فراموشش کنند.
هنوز با تعداد زیادی از افراد مواجهیم که شناختشون از #گله_گاو در حدیه که آدم همچنان باید بگه «چرا اینها نمیگیرن مطلب رو؟».
وقتی درباره آن زبالهای که در سوئد زندانیه میگن بش چای ندادن شکنجه شد، کولر خاموش بود شکنجه شد، بازرسیش کردن شکنجه شد، در حالی که خودشون اینجا جنازهها رو در کانالها، رودها، دریاچهها و جدیدن بالای کوهها میندازن، کاربران توعیتری و تلگرامی زیرش کامنت میذارن رو که نیست، سنگ پای قزوینه!.. یعنی کل دریافتشون از تضاد کمیک بین کاری که اینها میکنند و حرفهایی که میزنند، اینه که چقدر پررو هستند!
آخوند و آخوندصفت از زمان رامسس گستاخ بودهاند، فرقی نداره در قالب چه مذهبی، و هیچ چیزی عجیبی دربارهش وجود نداره. اما این رفتارها مربوط به پررو بودن و گستاخیشون نیست. این یک سیاسته، که میشه اسمش رو گذاشت «نهضت جایگزینی»، که یک مبنای فکری داره، که در اون «پر کردن خلاء با هرچیزی» یک زرنگی تعریف میشه، و سپس خود زرنگی به عنوان هدف سیستم تعریف میشه. داعش شیعی در همهچیز دچار خلاء نرمافزاریه، از جمله دفاع از کسی که مسئول قتل عام در زندان بوده. پس «فرار رو به جلو، با توسل به طلبکاری» رو جایگزینش میکنه، و این رو یک زرنگی میبینه، و نتیجه براش مهم نیست، چون فقط مهم اینه که این زرنگی رو انجام داده. مردم هنوز با جنس این پوچگرایی آشنا نیستند. برای آخوند مهم نیست که مهملات تولیدشده در دانشگاه امام صادق جای علوم انسانی غربی رو نمیگیره. بلکه اینکه بشه این رو جای اون گذاشت رو زرنگی میبینه، و همینکه بتونه این زرنگی رو انجام بده موفقیت حساب میکنه. و این در کل تشکیلات گسترانیده شده. حتی در حوزههای فنی و فیزیکی. اینکه انبارهای زیرزمینی موشکهای بالستیک که معلوم نیست نصفشون کار کنند یا نه، جای یک نیروی هوایی رو نمیگیرند، براش مهم نیست. اینکه موشک رو به جای نیروی هوایی بذاره، یک زرنگی میبینه، و فقط همین زرنگی رو میخواد.
چند سال پیش شنونده ناخواسته یک جلسه خودمانی بین چند آخوند بودم. دقیقا در چنین روزهایی بود، یعنی ایام فاطمیه. و موضوع صحبت مداحی بود که در آخرین مجلس خودش اغراقهای تندی کرده بود که میتونست اهل سنت رو تحریک کنه. یکی از طلبههای حاضر گفت باید موضع بگیریم و بگیم این حرفها اشکال دارد و فلان. اون یکی که فهمید این آماتوره و هنوز با قاعده بازی آشنا نیست گفت نه، ما نمیتونیم موضع بگیریم، و به صلاح هم نیست، چون ما در زمینه شهادت حضرت دچار خلاء تاریخی روایی هستیم، و این خلاء رو فقط همین اغراقها میتونند پر کنند. در حالی که اون طلبه همزمان با گوش دادن داشت پشمهاش رو از رو زمین جمع میکرد، ادامه داد: «شما از یک ظرف خالی نمیتونی دفاع کنی، بنابراین باید پرش کرد، و حالا که باید پر کنیم باید جوری پر کنیم که ما رو در موضع بالاتر قرار بده!». یعنی همون کاری که مداحه کرده کار درسته. به وضوح داشت به طلبه آماتور شیرفهم میکرد که جایگزین کردن روایت ستیزهجوی ما با روایت سادهای که وجود داره، یک زرنگیه، و همینکه بتونیم این زرنگی رو اجرا کنیم موفق شدیم.
آدمی که قطبنما داره هر حرکتش رو اندازه میگیره، جهت رو چک میکنه، و همیشه حواسش به مقصد هست. برای پوچگرا همهچیز در لحظه شروع میشه و همونجا تموم میشه. برای پوچگرا مهم نیست که از کشتن پسر خردسال تو چیزی گیرش میاد یا نمیاد. اینکه شکم پسرت رو پاره کنه، و اعلام کنه سگ گازش گرفته بوده یا از پل پرت شده پایین رو یک زرنگی میبینه، و همینکه در لحظه، به زعم خودش اثبات بشه که زرنگ بوده، به اوج هدفش میرسه، و تموم میشه.
اوه پسر آدم نگران مردم میشه که چقدر بیخبرند از تاریکیای که باش طرفند.
وقتی درباره آن زبالهای که در سوئد زندانیه میگن بش چای ندادن شکنجه شد، کولر خاموش بود شکنجه شد، بازرسیش کردن شکنجه شد، در حالی که خودشون اینجا جنازهها رو در کانالها، رودها، دریاچهها و جدیدن بالای کوهها میندازن، کاربران توعیتری و تلگرامی زیرش کامنت میذارن رو که نیست، سنگ پای قزوینه!.. یعنی کل دریافتشون از تضاد کمیک بین کاری که اینها میکنند و حرفهایی که میزنند، اینه که چقدر پررو هستند!
آخوند و آخوندصفت از زمان رامسس گستاخ بودهاند، فرقی نداره در قالب چه مذهبی، و هیچ چیزی عجیبی دربارهش وجود نداره. اما این رفتارها مربوط به پررو بودن و گستاخیشون نیست. این یک سیاسته، که میشه اسمش رو گذاشت «نهضت جایگزینی»، که یک مبنای فکری داره، که در اون «پر کردن خلاء با هرچیزی» یک زرنگی تعریف میشه، و سپس خود زرنگی به عنوان هدف سیستم تعریف میشه. داعش شیعی در همهچیز دچار خلاء نرمافزاریه، از جمله دفاع از کسی که مسئول قتل عام در زندان بوده. پس «فرار رو به جلو، با توسل به طلبکاری» رو جایگزینش میکنه، و این رو یک زرنگی میبینه، و نتیجه براش مهم نیست، چون فقط مهم اینه که این زرنگی رو انجام داده. مردم هنوز با جنس این پوچگرایی آشنا نیستند. برای آخوند مهم نیست که مهملات تولیدشده در دانشگاه امام صادق جای علوم انسانی غربی رو نمیگیره. بلکه اینکه بشه این رو جای اون گذاشت رو زرنگی میبینه، و همینکه بتونه این زرنگی رو انجام بده موفقیت حساب میکنه. و این در کل تشکیلات گسترانیده شده. حتی در حوزههای فنی و فیزیکی. اینکه انبارهای زیرزمینی موشکهای بالستیک که معلوم نیست نصفشون کار کنند یا نه، جای یک نیروی هوایی رو نمیگیرند، براش مهم نیست. اینکه موشک رو به جای نیروی هوایی بذاره، یک زرنگی میبینه، و فقط همین زرنگی رو میخواد.
چند سال پیش شنونده ناخواسته یک جلسه خودمانی بین چند آخوند بودم. دقیقا در چنین روزهایی بود، یعنی ایام فاطمیه. و موضوع صحبت مداحی بود که در آخرین مجلس خودش اغراقهای تندی کرده بود که میتونست اهل سنت رو تحریک کنه. یکی از طلبههای حاضر گفت باید موضع بگیریم و بگیم این حرفها اشکال دارد و فلان. اون یکی که فهمید این آماتوره و هنوز با قاعده بازی آشنا نیست گفت نه، ما نمیتونیم موضع بگیریم، و به صلاح هم نیست، چون ما در زمینه شهادت حضرت دچار خلاء تاریخی روایی هستیم، و این خلاء رو فقط همین اغراقها میتونند پر کنند. در حالی که اون طلبه همزمان با گوش دادن داشت پشمهاش رو از رو زمین جمع میکرد، ادامه داد: «شما از یک ظرف خالی نمیتونی دفاع کنی، بنابراین باید پرش کرد، و حالا که باید پر کنیم باید جوری پر کنیم که ما رو در موضع بالاتر قرار بده!». یعنی همون کاری که مداحه کرده کار درسته. به وضوح داشت به طلبه آماتور شیرفهم میکرد که جایگزین کردن روایت ستیزهجوی ما با روایت سادهای که وجود داره، یک زرنگیه، و همینکه بتونیم این زرنگی رو اجرا کنیم موفق شدیم.
آدمی که قطبنما داره هر حرکتش رو اندازه میگیره، جهت رو چک میکنه، و همیشه حواسش به مقصد هست. برای پوچگرا همهچیز در لحظه شروع میشه و همونجا تموم میشه. برای پوچگرا مهم نیست که از کشتن پسر خردسال تو چیزی گیرش میاد یا نمیاد. اینکه شکم پسرت رو پاره کنه، و اعلام کنه سگ گازش گرفته بوده یا از پل پرت شده پایین رو یک زرنگی میبینه، و همینکه در لحظه، به زعم خودش اثبات بشه که زرنگ بوده، به اوج هدفش میرسه، و تموم میشه.
اوه پسر آدم نگران مردم میشه که چقدر بیخبرند از تاریکیای که باش طرفند.
حافظ شانس اینکه حداقل در مقطعی از عمر خودش زندگی زیر سایه یک شاه عادل رو تجربه کنه، داشت. ما هرگز این شانس رو نداشتیم. بنابراین حافظ کسی نیست که ما بخواهیم برای آینده ازش حرف بکشیم. چون چیزهایی که ما دیدیم در کابوسهای اون هم نمیگنجید. تعصب و تحجر و ارتجاع، در زمان او هم بود. اما حکمرانی پوچگرایان و بیمعنیشدن همهچیز و بنبست شدن همه راهها، حتی در بدمستیهای سحرگاهیش هم از ذهنش عبور نمیکرد. بیدلیل نیست که طرفداران اخیرش، همونهایی هستند که میگفتند قرآن کافیست!
تلاش و حتی کوچکترین دغدغهای برای بیرون کشیدن میراث حافظ از چنگ اوباش مرگسالار، اگه خندهدار نباشه، بیهوده حتما است. کسی که کلامش از همه سیلابهای شش قرن گذشته عبور کرده، ازین یکی هم عبور خواهد کرد و نیازی به تقلای ما زندانیان ابدی محبوس در ایران که معلوم نیست فردا صبح نوبت طناب کداممان است، نخواهد داشت. اما حتی تسبیحها هم دیگه نمیتونند فال ما رو بگیرند، چون همه دانهها به یک سمت روانه میشن، و اون سقوط یک ملته. ملتی که باید برای خودش هم فیلم بازی کنه تا باور کنه بغض نداره.
تلاش و حتی کوچکترین دغدغهای برای بیرون کشیدن میراث حافظ از چنگ اوباش مرگسالار، اگه خندهدار نباشه، بیهوده حتما است. کسی که کلامش از همه سیلابهای شش قرن گذشته عبور کرده، ازین یکی هم عبور خواهد کرد و نیازی به تقلای ما زندانیان ابدی محبوس در ایران که معلوم نیست فردا صبح نوبت طناب کداممان است، نخواهد داشت. اما حتی تسبیحها هم دیگه نمیتونند فال ما رو بگیرند، چون همه دانهها به یک سمت روانه میشن، و اون سقوط یک ملته. ملتی که باید برای خودش هم فیلم بازی کنه تا باور کنه بغض نداره.
Anarchonomy
نا.. اینجوری کار نمیکنه. باید حاضر باشی بعدی باشی با اینکه میدونی آخری نیستی. برای همینه که اونایی که میان تو این بازی، خیلی کمن.
از یکی از خوانندگان کانال مدتیه خبری نیست. وقتی بقیه میرفتند اسپری بخرند، این میرفت چاقو میخرید. نه فقط برای روزهای ملتهب. که برای موقعیتهای متعددی که در روزهای کاملا معمولی با آدمهای آزاردهنده مواجه میشد. شاید وقتی گرفتنش همراه داشته، و برای همین موندگار شده. گفتن «نرو» یا «خیابان بیفایدهست» یا «مواظب خودت باش» به اینها بیمعنیه. کسانی که اهل پرخاش به زندانبانها باشند، پرخاش خواهند کرد. بقیه فکر میکنند این پرخاشگران مشکل عصبی دارند. مثل مسلمانانی که فکر میکردند ابوذر مشکل داره که انقدر علیه خلیفه پرخاش میکنه. مستقیما چیزی نمیگفتند اما در چهره همشون «اسگلی مرد؟ چی گیرت میاد؟» دیده میشد. به نظرشون تبعید به زندگی در جهنم ربذه، به اینکه فقط پرخاش کرده باشی و خلافت سرجاش بمونه، نمیارزه.
این فقط درباره عواطف نیست، مربوط به فقدان هشیاری میشه. حالت خاصیه که هرچقدر به فرد شوک میدی به هوش نمیاد! حتی وقتی با از دست دادن یک عضو معلوم میشه اینجا بلژیک نیست، میخواد به دادستان بگه حقش رو براش بگیره. دادستانی که خودش یک آدمخواره، و اگه نبود هرگز استخدام نمیشد.
اما این چیزها رو هم باید سپری کنید، چون در مسیر مبارک «تخلیه امید»، یکی از اپیزودهای نهایی، دل نبستن به حتی همتیمیهاست.
اما این چیزها رو هم باید سپری کنید، چون در مسیر مبارک «تخلیه امید»، یکی از اپیزودهای نهایی، دل نبستن به حتی همتیمیهاست.
برای آزار دادن دام و طیور تولیدی دانشگاه امام صادق، که نمودار قیمت نفت رو با حرکات ژیمناستیک میندازن رو نمودار تورم دوازده ماهه آمریکا، تا نتیجه بگیرند تورم میتواند پدیدهای پولی نباشد! میتونید ازین نمودار استفاده کنید. آرژانتین و ترکیه دو سیاست کاملا برعکس هم رو در نرخ بهره پیش گرفتند، اما تورمششون به یک حد رسیده و انگار اخیرن هماهنگ با هم حرکت میکنند!