Anarchonomy
46.8K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود می‌خواهند، تصور می‌کنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شده‌اند!

دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده شدن آرزو نیست. دموکراسی آرزوهای کسی رو برآورده نمی‌کنه. بلکه میتونه کابوس هم ایجاد کنه. در کشوری که میلیون‌ها نفر تصور می‌کنند ریزش برگ درختان چنار در پاییز هم با هماهنگی دولت انگلیس اتفاق میفته، رأی‌گیری درباره هرچیزی خیلی ترسناکه. دموکراسی، احمق‌ها رو روی ریل فرزانگی قرار نمیده؛ بلکه بشون اعتبار و قدرت اثرگذاری هم میده.

اما در همین دموکراسی، هیچ احمقی نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. همه دنبال قلدری‌اند، اما در دموکراسی هیچ قلدری نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. مگر اینکه ارکانش درست کار نکنند. اگه به ترامپ بود قانون اساسی آمریکا رو طوری تغییر میداد که دیگه دموکرات‌ها در هیچ انتخاباتی برنده نشن، حتی اگه جمعیت بیشتری رو جذب کرده باشند. و اگه به بایدن بود همین فردا برای مصادره تمام اسلحه‌های شخصی که دست مردم هستند حکم حکومتی صادر می‌کرد. اما با اینکه می‌تونند درباره چیزی که آرزو می‌کنند با صراحت یا در لفافه حرف بزنند، سیستم دموکراتیک اجازه نمیده آرزوشون رو عملی کنند. بنابراین دموکراسی درباره این نیست که آرزوهای تو برآورده بشن، بلکه درباره اینه که آرزوهای دیگران درباره زندگی تو بر باد بره.
پیگیری جنگ سوریه مریض‌مون کرد. نه فقط به خاطر دنبال کردن دردها و رنج‌ها و ستم‌هایی که بی‌پاسخ موندند، و حتی دیده و شنیده نشدند، و تثبیت عمیق‌تر این فکر سیاه که خاورمیانه هیچ‌وقت به آزادی نمیرسه، بلکه به خاطر سم خاصی که خود جنگ به مغز آدم تزریق می‌کنه، که تمام حست نسبت به دیگران رو تغییر میده.

کاری که این سم می‌کنه شبیه به اینه که حس بویاییت رو طوری از دست بدی، که بوی هیچ‌چیز رو حس نکنی، ولی استثنائا بوی بنزین رو خیلی بهتر حس کنی. این سم همه رو از چشمت میندازه، و فقط کسی که تا آخرین لحظه می‌جنگه و بلده بجنگه رو برات جذاب می‌کنه. خیلی‌ها هستند که می‌تونند آدم رو به وجد بیارند، و حتی محرک حسادت باشند. مثل هنرمندان، نویسندگان جادوگر، ورزشکاران، امدادگران فداکار. تنفس این سم باعث میشه دیگه با هیچ‌کدوم ازین‌ها به وجد نیای و هیچ حسادتی بشون نداشته باشی، طوری که انگار صاحب تاج‌های جعلی‌اند. چون فقط کسی که می‌جنگه و جلوی اشرار قرار می‌گیره میتونه مسحورت کنه، و فقط اونه که تاج واقعی روی سرش داره. به همه میشه پیامی ناگفتنی داد: تو طوری پیانو میزنی که مو به تن مردم سیخ میشه؟ خوبه، ولی در برابر اشرار قرار نداری. تو ورزشکاری هستی که عضلاتت همون شکلی رو پیدا کرده که تو عکس‌های رنگی کتاب‌های گران‌قیمت آناتومی بدن دیده میشه؟ خوبه، ولی از پس جنگ برنمیای. تو یک مرد خانواده‌ای که از بچگی زحمت کشیدی و خرج خانواده رو دادی و حالا هم خودت رو وقف بچه‌هات کردی؟ خوبه، ولی مرد جنگ نیستی.

کسی که یک‌بار این سم رو تنفس کنه، همیشه دنبالش میفته. بعد از سوریه تو اوکراین دنبالش می‌گرده، و صاحبان تاج‌های واقعی رو اونجا پیدا می‌کنه، و بعد ازونجا در ایران، کسانی که با دست خالی، و یا حتی پر، جلوی اشرار می‌ایستند، حسگرهای حسادتش رو فعال می‌کنه. برای کسی که مبتلا به این سم شده، فقط دختری که روی خودروی سرکوب می‌ایسته سکسیه، نه دختری که بدن بهتری داره. فقط مردی که تو تاریکی میتونه یکی از اوباش خلیفه رو خفت کنه، یک مرد جذابه، نه مردی که چهره مردانه‌تری داره. فقط ناشناسی که میتونه بخشی از تشکیلات اشرار رو فلج کنه، یک ناشناس دوست‌داشتنیه، نه ناشناسی که عادت داره ناشناس باشه.

خوب نیست آدم فقط از بوی بنزین لذت ببره. ولی برای بعضی از ما، دیگه بویایی نرمال برنمیگرده.
انگار وقتی بش می‌گفتند به بچه نوزده ساله به جرم شرکت در میتینگ مجاهدین، تجاوز و سپس اعدامش کردند، یک قصه بوده؛ یا اگر هم واقعی بوده دورانش تموم شده چون دیگه لاجوردی زنده نیست! یک‌بار وقتی درباره دهه پنجاه میخونه دچار شوک میشه، یک‌بار وقتی درباره دهه شصت میخونه، یک‌بار وقتی درباره دهه هفتاد میخونه، تا همین الان. مثل مبتلایان به صرع، دچار تکرار تشنج میشه، بدون اینکه تغییری کنه. و اگه نتیجه‌ای بگیره اینه که دنیا کلا جای بیخودی بود. انگار تا الان فرضش این بوده که دنیای واقعی نسخه سه‌بعدی کارتون هاچ زنبور عسله، که نهایت شر، جنس خرابی‌هاییه که حتی کیوت و بانمک هستند.
تو جنگ، پرستار رو تنها نمیفرستن جایی. با چندنفر آدم که آماده کشتن هستند میفرستند. چون میدونند در جنگ هستند. آدم‌خوب‌های ما بادی‌گارد ندارند، چون ملت باور ندارند که داخل یک جنگ هستند. آدم‌های از قبل بازنده‌ای که کل دریافت‌شون از دنیا اینه که سیاه و تاریکه، نمیتونند از خوبی‌ها دفاع کنند.
وقتی بیمار چیزی خورده که نباید میخورده، باید اول معده‌ش تخلیه بشه. نه اینکه بش غذا بدن بخوره تا اون چیزی که قبلا خورده زودتر دفع بشه! هرچه که هست باید از بالا تخلیه بشه. این انقدر بدیهیه که سیستم عصبی هم یک برنامه خودکار براش طراحی کرده، که به شکل تهوع خودش رو نشون میده.
مملکتی که سم بی‌قانونی و بی‌حکومتی رو خورده، باید اول معده‌ش ازین سم تخلیه بشه، بعد بشینند دولت جدید و قانون جدید طراحی کنند. نباید به بیمار گفت حکومتی که قبلا خوردی سم بوده بیا یه «دولت اپوزیسیون» بخور، قبلیه از پایین دفع بشه!
از پایین رد نمیشه، یا اگه بخواد بشه کل بدن رو از کار خواهد انداخت. که به همون شرایط اسف‌باری منجر میشه که در ۲۰۶۰ به اوج خودش میرسه. وقتی اشرار به همه‌چیز مسلط هستند، حرف زدن درباره تشکیل دولت، با هر عنوانی، انحراف افکار عمومیه.

همه برنامه‌ها، طرح‌ها، پروژه‌ها، ائتلاف‌ها، باید در جهت بالا آوردن باشه‌. الان وقت خوردن چیزی نیست.
طالبان بی‌سر و صدا در جایی از یک نقشه استفاده کرد که در اون قلمروئش بیشتر مساحت خراسان ایران رو هم در برمی‌گرفت، و بعضی بشون برخورد.
اما کسی باید فریاد «بیخود کردید» سر بده، که در مقابل طالبان داخلی هم جنگیده باشه. آیا جنگیده؟ مردم مشهد، به عنوان دومین شهر پرجمعیت ایران در مقابله با داعش شیعی چه عملی انجام داده‌اند تا الان؟ اگه روزی طالبان افغان هم این شهر رو گرفت، همون عمل رو انجام خواهند داد: تماشا.

کسی که اهل جنگ نیست، باید لامپ نوربالای غیرتش رو خاموش کنه.
مثال درستی نیست. چون اولا طوفان کوتاهه، و نتیجه زود معلوم میشه‌. من چهل سال بعد زنده نیستم، بنابراین مهم نیست چیزی درست از آب دربیاد یا نه، و یا بگن خردمند بود فلان بود. ثانیا «ما نجات پیدا می‌کنیم» یک خبر مثبته، درست باشه یا غلط. و مردم دوست دارند چیزهای مثبت بشنوند. اما «اگه مردم خودشون کشتی رو غرق نکنند، هیچ‌کس نجات پیدا نخواهد کرد»، خبر منفی و ترسناکیه، و مردم دوست ندارند چیزهای ترسناک بشنوند.

این عدد کیس جالبی شده. یه عده دل‌مشغول این هستند که ثابت کنند هیچ معنایی پشتش نیست و نباید جدی گرفتش، و یه عده چنان افسرده‌اند که میخوان از خودم سبقت بگیرند و هرروز پیام میدن که «خیلی ساده‌ای و خوشبینانه حساب کردی، بذار رو ۲۲۰۰!».
رقابت خوبه، ولی در این حدش دیگه رقابت نیست‌. آشفتگیه‌‌. قرار بود سیستم‌های پرداختی شکل بگیره که همه‌چیز رو سریعتر و آسان‌تر کنه. اما مثل قول و قرارهای نسل ۵ موبایل شد، که اولش می‌گفتند سرعت و پهنای باند انقدر زیاد میشه که جراحان از راه دور، بیماران رو با ربات‌هایی که به شبکه فایو جی وصل هستند، جراحی خواهند کرد! اما الان سرعت ۵جی از ۴جی هم پایین‌تره و تو پخش ویدئوهای یوتیوب هم مشکل داره! انگار نیاز کاربر مهم نبود، فقط عوض کردن تجهیزات مهم بود!
از این برچسب روی شیشه هم فقط میشه کارمزدهایی که بش طمع دارند رو دید، در حالی که با شبکه لایتنینگ که کارمزدش در حد صفره، به هیچ کدام این‌ها نیاز نبود.
دومین نزدیک‌ترین ستاره به منظومه خورشیدی، داره با سرعت وحشتناک چهار و نیم میلیارد کیلومتر در سال به سمت ما میاد، اما ده هزار سال طول می‌کشه تا به نزدیک‌ترین فاصله با ما برسه، اما اون موقع هم انقدر نورش کمه که بدون تلسکوپ نمیشه دیدش، و اگه بخواهیم با سفینه‌ای فضایی که بالاترین رکورد سرعت الان‌مون رو داره به سمتش مسافر بفرستیم، شونزده هزار سال طول می‌کشه تا بش برسه. ده هزار سال بعد، شونزده هزار سال طول می‌کشه. و این جزء نزدیک‌ترین نزدیک‌ترین‌هاست.

خدا مسخره‌مون کرده.
بعضی از بچه‌ها قبل از اعزام موهاشون رو کوتاه نکرده بودند. با خودشون می‌گفتند پادگان حتما سلمانی داره و خودشون می‌زنند اگه لازم باشه. وقتی وارد شدند از سلمانی خبری نبود. به یک سرباز یه ریش‌تراش دستی داده بودند. از همونایی که مثل انبردست کار می‌کنه. تا موهای تازه واردها رو بزنه. و کند بود. هم موها رو از جا می‌کند، و هم جوش‌های کف سر رو خراش می‌داد. کف سر یکی‌شون پر از خون شده بود. طوری که انگار تو ظهر عاشورا قمه زده. همونی بود که تو اتوبوس بیشتر از همه می‌خندید و بیشتر از همه جوک می‌گفت. در عرض بیست دقیقه به آدمی صد و هشتاد درجه متفاوت تبدیل شد. سرافکنده و غمگین و افسرده.
اینجا با کسی که علائم حیات نشون بده همین کارو می‌کنند. حبس، ترور، شکنجه، اعدام، آواره کردن خانواده در پیدا کردن جسد فرزندشون با قایق. همه بخشی از مبارزه با کسانیه که زنده‌اند و زندگی رو بروز میدن. این جزیی از برنامه سپاه مرگه. اگه بدونی تصادفی نیست و با برنامه از زندگی و زنده‌ها متنفرند، تکلیف خودتو به شکل دیگه‌ای طراحی می‌کنی. اونی که پای چوبه دار به مردم لبخند می‌زد و علامت وی نشون میداد، این رو فهمیده بود. تو هم دیر یا زود باید بفهمی.
خبری منتشر شده که سی هزار برنامه‌نویس نرم‌افزار از ترکیه مهاجرت کرده‌اند. بلافاصله ریاست‌جمهوری دستور فرمودن هیچ نشریه‌ای رو این خبر کار نکنه.

با تورم ۱۰۰ درصدی، کسی نیاز به خوندن این خبر داره تا بفهمه که باید جمع کرد رفت؟ یعنی اگه موفق بشیم نذاریم این خبر به گوشش بخوره، دیگه به مهاجرت فکر نخواهد کرد؟ طرفداران سانسور اخبار، تصورات عجیبی از مردم دارند.
تا وقتی برکه‌ای هست، باید غسل رو انجام داد. تا ابد فرصت نیست.‌ تو باتلاق نمیشه انجامش داد، و از یه جایی به بعد فقط باتلاقه.
تاتی تاتی تا نور
انقدر تو لاله‌زار کاسبی کرده که دیگه احتیاجی به درآمد نداره، اما بازم میاد میشینه پشت دخل چون هویتش گره خورده به همین کار. هیچ گرگی نیست که ندیده باشه، اما ده سال پیش با وجود زرنگی بازاری، هنوز خام بود. یه روز بارونی تو مغازه‌ش نشسته بودم و منتظر بودم فاکتورم رو بنویسه، دو نفر با فاصله‌ای کوتاه وارد شدند و درباره قیمت بعضی جنس‌ها پرس و جو کردند، و بتدریج با هم گرم گرفتند، و داشت معامله‌ای با چک جوش میخورد که منطقی نبود. از پشت بش اشاره کردم این دوتا غریبه نیستند، باهمند. لبخند «بچه سوسول تو میخوای به من یاد بدی کلاهبردار رو تشخیص بدم؟» تحویلم داد و جدی نگرفت، هرچند که به خاطر احترامی که به من میذاشت هیچوقت معنای این لبخند رو به کلمات تبدیل نمی‌کرد. اینکه من رو جدی نگرفت هیچ اهمیتی برام نداشت، طبیعیه که آدم باتجربه، آدم بی‌تجربه رو جدی نگیره. چیزی که طبیعی نبود این بود که چرا با اینهمه تجربه، شارلاتان بودن این دو نفر رو تشخیص نمیداد. انگار موقتا کور شده بود. اما زیاد طول نکشید تا اینکه فهمیدم علت چیه. خودش بخشی از درآمدش رو صرف یکی از هیئت‌های بازار می‌کرد، و این دونفر به شدت متعلق به هیئت به نظر می‌رسیدند. همه‌جور فیلم‌بازی کردنی رو دیده بود، اما دوست نداشت باور کنه بچه هیئتی اومده فیلم بازی کنه تا سرش رو کلاه بذاره. یه قسمت امنی از جامعه رو رزرو کرده بود برای آدم‌ خوب‌ها، آدم مظلوم‌ها، آدم پاک‌ها.
چندسال بعد وقتی دیدم با بی‌تعارفی محض با همه برخورد می‌کنه گفتم دیگه مثل قبل مهربون نیستی. گفت مهربونم هنوز، ولی آماده‌م.

تو نوزده سالگی که میری سربازی یه حس مورد خیانت واقع شدن بت دست میده. چون می‌فهمی دنیایی که والدینت تو رو توش بزرگ کردن هیچ ربطی به دنیای بیرون نداشته، و اگه برای دنیای بیرون آماده‌ت کرده بودند، قبل ازینکه حتی نوزده سالت بشه ازین کشور فرار کرده بودی، یا اگه هم قرار بود بمونی، یه استراتژی کاملا متفاوت اتخاذ می‌کردی. با نگهداری ازت در یک آکواریوم، هرروز در حال فرو کردن خنجر به پشتت بوده‌اند، و خودت متوجه نبودی.

واقعیت اینه که نمیشه هرکسی رو برای هر مبارزه‌ای تربیت کرد، و حتی اگه شخصیتش پذیرش رو داشته باشه، فیزیک جبری همیشه اجازه مبارزه نمیده، و بنابراین خیلی وقت‌ها باید فقط آماده آسیب بود، و ازش عبور کرد. هیچ‌کس نباید به خاطر اینکه بش تجاوز شده، خودکشی کنه‌. به خاطر تجاوز خودکشی می‌کنند، چون هیچوقت براش آماده نبوده‌اند. و در کشور ما، برای اینکه به نام خدا و قرآن بشون تجاوز بشه هم آماده نیستند‌. برای اینکه کاملا رندوم برای تجاوز انتخاب بشن هم آماده نیستند. چون هیچ‌کدوم این‌ها رو نمی‌تونند هضم کنند، که چون فقط در لحظه وقوع باش مواجه میشن، به نقطه خودکشی می‌رسند. والدین خائن آماده‌شون نکردن، چون خودشون در دایره هویتی همون متجاوزان قرار دارند: متوهمان مذهبی! و نمی‌خواستند باور کنند که آدم‌هایی با هویت عقیدتی خودشون کاری رو با بچه‌شون خواهند کرد که جرئت نخواهند داشت درباره‌ش حرف بزنند‌.

یتیم بودن، بهتر از زندگی با والدین خائنه.
هر دو عکس در یک لحظه و توسط عکاسانی که هر دو حرفه‌ای هستند گرفته شده‌اند، اما سمت چپی پر از نویزه. چون سرعت شاترش برای حرکتی که خیلی سریع نیست زیادی بالا بوده، و برای جبران تاریکی حاصل از سرعت شاتر بالا، از iso بالاتری استفاده شده، اما حتی اون هم بیش از اندازه بالا تنظیم شده، در نتیجه تصویر بیش از مقداری که نیازه روشن شده، تا جایی که رنگ آبی و طلایی از اونی که هستند بی‌روح‌تر به نظر میان.
تنظیمات نوردهی سمت راستی پرفکته. این فرق عکاسیه که اشتباه نمی‌کنه.
وانمود می‌کنند هرکس هر حرفی علیه خلیفه بزنه، یک آدم خراب و ناسالم و خلافکاره. و این باعث میشه آدم‌های بیشتری فوکوس کنند روی شخص خلیفه. در حالی که وظیفه دستگاه سرکوب اینه که فوکوس رو از شخص خلیفه برداره.
#گله_گاو نمیفهمه که گاهی باید سکوت کنه. سر و صدای گله یک جریان جمعی غیرقابل توقفه، بنابراین سکوت یکی دو تا گاو تأثیری در عملکرد مجموعه نداره.
خلیفه هنوز داره در جبهه حلب کشته میده.
محور مقاومت بدون پشتیبانی هوایی روس‌های بچه‌کش، فقط کتلت می‌تونه تحویل اسلام بده. علت کلی اینه که در همه‌چیز فشلند. اما علت جزیی اینه که نیروی هوایی نساختند. با موشک نمیتونی از سربازت حمایت کنی. و نیروی هوایی نساختند چون نیاز به آدم‌های باسواد و مدیر داره.
Anarchonomy
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود می‌خواهند، تصور می‌کنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شده‌اند! دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده…
دادگاهی در سوئد استرداد خبرنگاری که اردوغان دنبالشه رو ممنوع کرد. کار به جایی رسیده که دادگاه باید مانع این کار بشه، و گرنه از دولت سوئد بعید نیست برای راضی کردن ترکیه در دادن رأی مثبت به عضویت سوئد در ناتو، همون کاری رو با این خبرنگار بکنه که قذافی با موسی صدر کرد، ولی تمیزتر و قانونی‌تر. اما قوه قضاییه‌ای هست که نذاره این اتفاق بیفته.
دموکراسی درباره برآورده شدن آرزوهای تو نیست. آرزوی کشوری که در اون هیچکس نخواد ارزشت رو در حد یک کالای مبادله‌ای پایین بیاره، برآورده نخواهد شد. قطعا خواهند بود کسانی که این رو بخوان. دموکراسی درباره بر باد دادن آرزوهای دیگران درباره توعه. میشه سیستمی ساخت که آرزوی اون‌هایی که میخوان استفاده ازت به عنوان کالای مبادله‌ای ممکن باشه، بر باد بره.
دیوار مهربانی یادتون هست؟ الان تو خیابون نمونه‌ای ازش می‌بینید؟ یک حرکت بی‌نظیر بود در دنیا، ولی انگار هیچوقت اتفاق نیفتاده.
ایرانی‌ها یک ملت پریودیک هستند. برای هر حرکتی یک پریود دارند. ازون پریود که بگذره، هرچقدر هم تبلیغات انجام بدی مثل اینه که با دیوار صحبت کردی. بعد میره تا پریود بعد، که وقتی زمانش رسید بدون اینکه تبلیغی انجام بشه ناگهان یک حرکت انفجاری دیگه انجام میدن که دهان همه باز بمونه. بعضی به غلط اسمش رو جوگیری میذارن. ولی اون فرق داره، چون صرفا یک واکنش به یک فضای خاصه، و تکرار نداره. پاسخ به جو، بداهه‌ست. اما روحیه پریودیک، یک جزر و مده.
پریود اعتراضات خیابانی تموم شده، و بنابراین هر نوع فراخوانی بی‌فایده‌ست. فعلا با دیوار طرفید.
من که بارها نوشتم اکت سیاسی در خیابان در بلژیک کاربرد داره، نه اینجا که برای توهمات مذهبی‌شون حاضرند یک میلیون نفر رو داخل حوضچه اسید بریزند. ولی عزیزانی که مایلند راه خیابان رو ادامه بدن، باید با روحیه ایرانی آشنا باشند و عجله نداشته باشند، چرا که باید تا پریود بعدی صبر کرد.
کسانی که مبتلا به وسواس هستند به اندازه کسانی که آلزایمر دارند ترس توام با ترحم ایجاد می‌کنند. ترحم برای اینکه در حالی که زنده‌اند زندگی‌شون رو از دست داده‌اند، و ترس ازینکه نکنه ما هم به همین شکل از دستش بدیم.
در بین مراجعه‌کنندگان به پزشکان روانپزشک نمونه‌هایی از وسواس دیده میشه که انگار کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست و یکی داشته این بلا رو سر عده‌ای می‌آورده تا ازشون به عنوان سوژه‌هایی برای فیلم‌های سینمایی استفاده کنه.
یکی‌شون زنی بود که قفل شده بود روی کیفش. وقتی کارت ویزیت کسی رو بش می‌دادند، با دقتی مشابه مهندس خنثی‌سازی بمب همه وسایل داخلش رو می‌آورد بیرون، یکی از زیپ‌های داخلش رو باز می‌کرد و کارت رو میذاشت پشت بقیه کارت‌ها. و دوباره بقیه خرت و پرت‌ها رو با دقت و احتیاط میذاشت سرجاش، و در کیف رو می‌بست. اما چند لحظه بعد دچار استرس می‌شد. همون کارهای قبلی رو تکرار می‌کرد و وسایل رو میریخت بیرون، زیپ رو باز می‌کرد، و اندفعه کارت رو میذاشت جلوی بقیه کارت‌ها، تا به محض باز شدن زیپ دیده بشه. و دوباره وسایل رو برمی‌گردوند داخل کیف، و نفس راحتی می‌کشید. اون نفس راحت آخر شبیه خوشحالی از یک موفقیت بود. زندگی روزانه‌ش تشکیل شده بود از تعدادی ازین میکروموفقیت‌ها. به نظر می‌رسید وسواس، برنامه طراحی شده مغزش برای ایجاد پوشش برای یک شکست یا مجموعه‌ای از شکست‌ها بوده، اما مثل خیلی از پروژه‌های خطرناک دفاعی، از کنترل خارج شده.

چه اتفاقی میفته اگه مغز چند میلیون نفر، پروژه‌ای رو برای دفاع طراحی کنه که از کنترل خارج بشه؟ اتفاقی که میفته اینه که دیگه هیچ‌کس کسی رو نمیبره پیش دکتر. چون همه مبتلا هستند. اون زن رو کسی آورده بود به مطب که خودش به کیف و خرت و پرت‌های داخلش فکر هم نمیکرد.

وسواس در روزمرگی، همون پروژه دفاعیه که از کنترل مغزهایی که طراحیش کرده بودند تا شکست‌ها رو پوشش بدن، خارج شده. غرق شدن در مشغولیت‌های سطحی، جزء تنظیمات کارخانه انسان‌هاست. اما در جامعه‌ای که گروگان گرفته شده و در همه‌چیز به بن‌بست خورده، یک لایه اضافه روی تنطیمات کارخانه نصب میشه، و اون وسواس روی مشغولیت‌هاست. از یک آمریکایی، تا یک فیلیپینی، تا یک برزیلی، همه مشغول روزمرگی‌ها هستند، اما در یک ماراتن قرار ندارند. ملت دچار وسواس، در یک مسابقه‌ست تا به میکروموفقیت‌ها دست پیدا کنه. به دست آوردن بن کتاب قبل از شروع نمایشگاه، یک میکروموفقیته. و درست کردن ترشی قبل ازینکه کلم جمع بشه. و پیدا کردن انار خوب برای شب یلدا. و برگزاری مراسم عقد در وضعی که باید لباس قرض بگیرند. و خریدن مرغ قبل ازینکه نرخ جدیدش اعلام بشه.‌ و ویزیت هفده پزشک برای مشورت درباره یک کیست ساده در تخمدان. و پیدا کردن قابی برای گوشی که در کل جمهوری فقط یک نفر داره. و همه این‌ فعالیت‌ها، و موفقیت‌ها، وقت‌گیر هم است، و آدم مبتلا به وسواس واقعا فکر می‌کنه در طول روز داره کارهای زیادی انجام میده، و واقعا خسته میشه.

وقتی همه دنبال میکروموفقیت‌ها باشند، و به اندازه‌ای خسته‌شون کنه که به چیز دیگه‌ای فکر نکنند، کسی کسی رو به مطب پزشک نخواهد برد. صحنه ترسناک و ترحم‌برانگیزیه که میلیون‌ها نفر خرت و پرت‌هاشون رو ریخته باشند روی میز، زیپ داخلی رو باز کنند و کارت رو از پشت بقیه کارت‌ها بردارند و بذارند جلوی بقیه کارت‌ها. اما این کاریه که مغز با خودش می‌کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقط یه گاو مزیتی که نسبت به حریف داره رو، یعنی شاخ و اندازه، ول می‌کنه، و به ابزاری که از ابزار حریف ضعیف‌تره، یعنی پاهاش، اتکا می‌کنه.