«فکر میکنم درباره آقای ایکس اشتباه میکنی. من حرفهای ایشون رو از نزدیک شنیدم. ایشون جزء معدود باسوادهای دلسوز هستند».
کافیه کانالی داشته باشی که هرکسی که بولشت از دهانش خارج میشه رو مسخره کنی تا ازین پیامها هم دریافت کنی.
ما به دلسوزان کور نیاز نداریم. ما به آدمهای بینا نیاز داریم، و آدم بینا نمیاد به داعش درس فقهی بده، که سنگ هم سلاح است یا نیست، و اگر سلاح است پرتش کرده یا نکرده، و اگر کرده و به کسی نخورده محاربه است یا نیست. آدمهای کور نمیتونند دلسوز باشند. بلکه میتونند بخشی از شر باشند. با توجیه وجدانپسند «شاید تونستم جون دو تا بچه رو نجات بدم»، به قانون داعش مشروعیت میبخشند، چون نتیجه استدلالاتشون اینه که دو نسخه از داعش داریم، که در نسخه اول خوب و دقیق عمل میکرد ولی در نسخه دوم خراب شده، و باید برگردیم به نسخه اول!
شرع، حتی در حالت بدوی و اوریجینال خودش یک قانونه. شما صرفا با یک حکومت که هدفش جایگزین کردن شرع اسلامی با قانون مدرنه، طرف نیستید. چون اگر اینطور بود حد و حدود و حرمت و مسئولیت مشخص میبود. در شرع اسلامی، حتی در همونی که عمر و ابوبکر اجرا میکردند، اینکه عدهای با ماشین بدون پلاک دانشجو رو در مسیر دانشگاه به خانه بدزدند و ببرند شکنجه کنند و سپس در بیابان رها کنند، محلی از اعراب نداشت. هم حاکم معلوم بود، هم مجری. و همه اسم و رسم داشتند. شما با حکومتی طرفید که حکومت نیست، که بخواد شرع هم اجرا کنه یا نکنه. اینکه قانون وجود نداشته باشه و اعضای فرقه شیعه هرکاری دلشون خواست با جان و مال مردم بکنند، خطای تشکیلات نیست، سیاست تشکیلاته. وقتی میای خطا رو گوشزد میکنی، داری به قربانیان دهنکجی میکنی. چون اونها به خاطر خطا جونشون رو از دست ندادند، به خاطر یک سیاست حیوانی جونشون رو از دست دادند.
آخوند تذکردهنده، و حقوقدان مسلمان (که همون طلبهایه که عمامه به سرش نمیاومده و کتشلوار رو انتخاب کرده)، دنبال نجات مذهبشون هستند، نه آدمها. چون اگر دنبال نجات آدمها بودند دنبال تشکیل حکومت میبودند، نه حکومت جلوه دادن تشکیلات خلافکاری. چون این قانون بوده که بشر رو از نابودی نجات داده. اما در تلاش برای نجات مذهب هرچقدر هم وامحمدا و واجعفرا سر بدن، تأثیری در روند طبیعی نخواهند داشت. و روند طبیعی اینه که پاسخ بیقانونی، بیقانونی خواهد بود. چون هیچکدوم از راههای جنگل، یکطرفه نیست.
کافیه کانالی داشته باشی که هرکسی که بولشت از دهانش خارج میشه رو مسخره کنی تا ازین پیامها هم دریافت کنی.
ما به دلسوزان کور نیاز نداریم. ما به آدمهای بینا نیاز داریم، و آدم بینا نمیاد به داعش درس فقهی بده، که سنگ هم سلاح است یا نیست، و اگر سلاح است پرتش کرده یا نکرده، و اگر کرده و به کسی نخورده محاربه است یا نیست. آدمهای کور نمیتونند دلسوز باشند. بلکه میتونند بخشی از شر باشند. با توجیه وجدانپسند «شاید تونستم جون دو تا بچه رو نجات بدم»، به قانون داعش مشروعیت میبخشند، چون نتیجه استدلالاتشون اینه که دو نسخه از داعش داریم، که در نسخه اول خوب و دقیق عمل میکرد ولی در نسخه دوم خراب شده، و باید برگردیم به نسخه اول!
شرع، حتی در حالت بدوی و اوریجینال خودش یک قانونه. شما صرفا با یک حکومت که هدفش جایگزین کردن شرع اسلامی با قانون مدرنه، طرف نیستید. چون اگر اینطور بود حد و حدود و حرمت و مسئولیت مشخص میبود. در شرع اسلامی، حتی در همونی که عمر و ابوبکر اجرا میکردند، اینکه عدهای با ماشین بدون پلاک دانشجو رو در مسیر دانشگاه به خانه بدزدند و ببرند شکنجه کنند و سپس در بیابان رها کنند، محلی از اعراب نداشت. هم حاکم معلوم بود، هم مجری. و همه اسم و رسم داشتند. شما با حکومتی طرفید که حکومت نیست، که بخواد شرع هم اجرا کنه یا نکنه. اینکه قانون وجود نداشته باشه و اعضای فرقه شیعه هرکاری دلشون خواست با جان و مال مردم بکنند، خطای تشکیلات نیست، سیاست تشکیلاته. وقتی میای خطا رو گوشزد میکنی، داری به قربانیان دهنکجی میکنی. چون اونها به خاطر خطا جونشون رو از دست ندادند، به خاطر یک سیاست حیوانی جونشون رو از دست دادند.
آخوند تذکردهنده، و حقوقدان مسلمان (که همون طلبهایه که عمامه به سرش نمیاومده و کتشلوار رو انتخاب کرده)، دنبال نجات مذهبشون هستند، نه آدمها. چون اگر دنبال نجات آدمها بودند دنبال تشکیل حکومت میبودند، نه حکومت جلوه دادن تشکیلات خلافکاری. چون این قانون بوده که بشر رو از نابودی نجات داده. اما در تلاش برای نجات مذهب هرچقدر هم وامحمدا و واجعفرا سر بدن، تأثیری در روند طبیعی نخواهند داشت. و روند طبیعی اینه که پاسخ بیقانونی، بیقانونی خواهد بود. چون هیچکدوم از راههای جنگل، یکطرفه نیست.
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود میخواهند، تصور میکنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شدهاند!
دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده شدن آرزو نیست. دموکراسی آرزوهای کسی رو برآورده نمیکنه. بلکه میتونه کابوس هم ایجاد کنه. در کشوری که میلیونها نفر تصور میکنند ریزش برگ درختان چنار در پاییز هم با هماهنگی دولت انگلیس اتفاق میفته، رأیگیری درباره هرچیزی خیلی ترسناکه. دموکراسی، احمقها رو روی ریل فرزانگی قرار نمیده؛ بلکه بشون اعتبار و قدرت اثرگذاری هم میده.
اما در همین دموکراسی، هیچ احمقی نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. همه دنبال قلدریاند، اما در دموکراسی هیچ قلدری نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. مگر اینکه ارکانش درست کار نکنند. اگه به ترامپ بود قانون اساسی آمریکا رو طوری تغییر میداد که دیگه دموکراتها در هیچ انتخاباتی برنده نشن، حتی اگه جمعیت بیشتری رو جذب کرده باشند. و اگه به بایدن بود همین فردا برای مصادره تمام اسلحههای شخصی که دست مردم هستند حکم حکومتی صادر میکرد. اما با اینکه میتونند درباره چیزی که آرزو میکنند با صراحت یا در لفافه حرف بزنند، سیستم دموکراتیک اجازه نمیده آرزوشون رو عملی کنند. بنابراین دموکراسی درباره این نیست که آرزوهای تو برآورده بشن، بلکه درباره اینه که آرزوهای دیگران درباره زندگی تو بر باد بره.
دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده شدن آرزو نیست. دموکراسی آرزوهای کسی رو برآورده نمیکنه. بلکه میتونه کابوس هم ایجاد کنه. در کشوری که میلیونها نفر تصور میکنند ریزش برگ درختان چنار در پاییز هم با هماهنگی دولت انگلیس اتفاق میفته، رأیگیری درباره هرچیزی خیلی ترسناکه. دموکراسی، احمقها رو روی ریل فرزانگی قرار نمیده؛ بلکه بشون اعتبار و قدرت اثرگذاری هم میده.
اما در همین دموکراسی، هیچ احمقی نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. همه دنبال قلدریاند، اما در دموکراسی هیچ قلدری نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. مگر اینکه ارکانش درست کار نکنند. اگه به ترامپ بود قانون اساسی آمریکا رو طوری تغییر میداد که دیگه دموکراتها در هیچ انتخاباتی برنده نشن، حتی اگه جمعیت بیشتری رو جذب کرده باشند. و اگه به بایدن بود همین فردا برای مصادره تمام اسلحههای شخصی که دست مردم هستند حکم حکومتی صادر میکرد. اما با اینکه میتونند درباره چیزی که آرزو میکنند با صراحت یا در لفافه حرف بزنند، سیستم دموکراتیک اجازه نمیده آرزوشون رو عملی کنند. بنابراین دموکراسی درباره این نیست که آرزوهای تو برآورده بشن، بلکه درباره اینه که آرزوهای دیگران درباره زندگی تو بر باد بره.
پیگیری جنگ سوریه مریضمون کرد. نه فقط به خاطر دنبال کردن دردها و رنجها و ستمهایی که بیپاسخ موندند، و حتی دیده و شنیده نشدند، و تثبیت عمیقتر این فکر سیاه که خاورمیانه هیچوقت به آزادی نمیرسه، بلکه به خاطر سم خاصی که خود جنگ به مغز آدم تزریق میکنه، که تمام حست نسبت به دیگران رو تغییر میده.
کاری که این سم میکنه شبیه به اینه که حس بویاییت رو طوری از دست بدی، که بوی هیچچیز رو حس نکنی، ولی استثنائا بوی بنزین رو خیلی بهتر حس کنی. این سم همه رو از چشمت میندازه، و فقط کسی که تا آخرین لحظه میجنگه و بلده بجنگه رو برات جذاب میکنه. خیلیها هستند که میتونند آدم رو به وجد بیارند، و حتی محرک حسادت باشند. مثل هنرمندان، نویسندگان جادوگر، ورزشکاران، امدادگران فداکار. تنفس این سم باعث میشه دیگه با هیچکدوم ازینها به وجد نیای و هیچ حسادتی بشون نداشته باشی، طوری که انگار صاحب تاجهای جعلیاند. چون فقط کسی که میجنگه و جلوی اشرار قرار میگیره میتونه مسحورت کنه، و فقط اونه که تاج واقعی روی سرش داره. به همه میشه پیامی ناگفتنی داد: تو طوری پیانو میزنی که مو به تن مردم سیخ میشه؟ خوبه، ولی در برابر اشرار قرار نداری. تو ورزشکاری هستی که عضلاتت همون شکلی رو پیدا کرده که تو عکسهای رنگی کتابهای گرانقیمت آناتومی بدن دیده میشه؟ خوبه، ولی از پس جنگ برنمیای. تو یک مرد خانوادهای که از بچگی زحمت کشیدی و خرج خانواده رو دادی و حالا هم خودت رو وقف بچههات کردی؟ خوبه، ولی مرد جنگ نیستی.
کسی که یکبار این سم رو تنفس کنه، همیشه دنبالش میفته. بعد از سوریه تو اوکراین دنبالش میگرده، و صاحبان تاجهای واقعی رو اونجا پیدا میکنه، و بعد ازونجا در ایران، کسانی که با دست خالی، و یا حتی پر، جلوی اشرار میایستند، حسگرهای حسادتش رو فعال میکنه. برای کسی که مبتلا به این سم شده، فقط دختری که روی خودروی سرکوب میایسته سکسیه، نه دختری که بدن بهتری داره. فقط مردی که تو تاریکی میتونه یکی از اوباش خلیفه رو خفت کنه، یک مرد جذابه، نه مردی که چهره مردانهتری داره. فقط ناشناسی که میتونه بخشی از تشکیلات اشرار رو فلج کنه، یک ناشناس دوستداشتنیه، نه ناشناسی که عادت داره ناشناس باشه.
خوب نیست آدم فقط از بوی بنزین لذت ببره. ولی برای بعضی از ما، دیگه بویایی نرمال برنمیگرده.
کاری که این سم میکنه شبیه به اینه که حس بویاییت رو طوری از دست بدی، که بوی هیچچیز رو حس نکنی، ولی استثنائا بوی بنزین رو خیلی بهتر حس کنی. این سم همه رو از چشمت میندازه، و فقط کسی که تا آخرین لحظه میجنگه و بلده بجنگه رو برات جذاب میکنه. خیلیها هستند که میتونند آدم رو به وجد بیارند، و حتی محرک حسادت باشند. مثل هنرمندان، نویسندگان جادوگر، ورزشکاران، امدادگران فداکار. تنفس این سم باعث میشه دیگه با هیچکدوم ازینها به وجد نیای و هیچ حسادتی بشون نداشته باشی، طوری که انگار صاحب تاجهای جعلیاند. چون فقط کسی که میجنگه و جلوی اشرار قرار میگیره میتونه مسحورت کنه، و فقط اونه که تاج واقعی روی سرش داره. به همه میشه پیامی ناگفتنی داد: تو طوری پیانو میزنی که مو به تن مردم سیخ میشه؟ خوبه، ولی در برابر اشرار قرار نداری. تو ورزشکاری هستی که عضلاتت همون شکلی رو پیدا کرده که تو عکسهای رنگی کتابهای گرانقیمت آناتومی بدن دیده میشه؟ خوبه، ولی از پس جنگ برنمیای. تو یک مرد خانوادهای که از بچگی زحمت کشیدی و خرج خانواده رو دادی و حالا هم خودت رو وقف بچههات کردی؟ خوبه، ولی مرد جنگ نیستی.
کسی که یکبار این سم رو تنفس کنه، همیشه دنبالش میفته. بعد از سوریه تو اوکراین دنبالش میگرده، و صاحبان تاجهای واقعی رو اونجا پیدا میکنه، و بعد ازونجا در ایران، کسانی که با دست خالی، و یا حتی پر، جلوی اشرار میایستند، حسگرهای حسادتش رو فعال میکنه. برای کسی که مبتلا به این سم شده، فقط دختری که روی خودروی سرکوب میایسته سکسیه، نه دختری که بدن بهتری داره. فقط مردی که تو تاریکی میتونه یکی از اوباش خلیفه رو خفت کنه، یک مرد جذابه، نه مردی که چهره مردانهتری داره. فقط ناشناسی که میتونه بخشی از تشکیلات اشرار رو فلج کنه، یک ناشناس دوستداشتنیه، نه ناشناسی که عادت داره ناشناس باشه.
خوب نیست آدم فقط از بوی بنزین لذت ببره. ولی برای بعضی از ما، دیگه بویایی نرمال برنمیگرده.
انگار وقتی بش میگفتند به بچه نوزده ساله به جرم شرکت در میتینگ مجاهدین، تجاوز و سپس اعدامش کردند، یک قصه بوده؛ یا اگر هم واقعی بوده دورانش تموم شده چون دیگه لاجوردی زنده نیست! یکبار وقتی درباره دهه پنجاه میخونه دچار شوک میشه، یکبار وقتی درباره دهه شصت میخونه، یکبار وقتی درباره دهه هفتاد میخونه، تا همین الان. مثل مبتلایان به صرع، دچار تکرار تشنج میشه، بدون اینکه تغییری کنه. و اگه نتیجهای بگیره اینه که دنیا کلا جای بیخودی بود. انگار تا الان فرضش این بوده که دنیای واقعی نسخه سهبعدی کارتون هاچ زنبور عسله، که نهایت شر، جنس خرابیهاییه که حتی کیوت و بانمک هستند.
تو جنگ، پرستار رو تنها نمیفرستن جایی. با چندنفر آدم که آماده کشتن هستند میفرستند. چون میدونند در جنگ هستند. آدمخوبهای ما بادیگارد ندارند، چون ملت باور ندارند که داخل یک جنگ هستند. آدمهای از قبل بازندهای که کل دریافتشون از دنیا اینه که سیاه و تاریکه، نمیتونند از خوبیها دفاع کنند.
تو جنگ، پرستار رو تنها نمیفرستن جایی. با چندنفر آدم که آماده کشتن هستند میفرستند. چون میدونند در جنگ هستند. آدمخوبهای ما بادیگارد ندارند، چون ملت باور ندارند که داخل یک جنگ هستند. آدمهای از قبل بازندهای که کل دریافتشون از دنیا اینه که سیاه و تاریکه، نمیتونند از خوبیها دفاع کنند.
وقتی بیمار چیزی خورده که نباید میخورده، باید اول معدهش تخلیه بشه. نه اینکه بش غذا بدن بخوره تا اون چیزی که قبلا خورده زودتر دفع بشه! هرچه که هست باید از بالا تخلیه بشه. این انقدر بدیهیه که سیستم عصبی هم یک برنامه خودکار براش طراحی کرده، که به شکل تهوع خودش رو نشون میده.
مملکتی که سم بیقانونی و بیحکومتی رو خورده، باید اول معدهش ازین سم تخلیه بشه، بعد بشینند دولت جدید و قانون جدید طراحی کنند. نباید به بیمار گفت حکومتی که قبلا خوردی سم بوده بیا یه «دولت اپوزیسیون» بخور، قبلیه از پایین دفع بشه!
از پایین رد نمیشه، یا اگه بخواد بشه کل بدن رو از کار خواهد انداخت. که به همون شرایط اسفباری منجر میشه که در ۲۰۶۰ به اوج خودش میرسه. وقتی اشرار به همهچیز مسلط هستند، حرف زدن درباره تشکیل دولت، با هر عنوانی، انحراف افکار عمومیه.
همه برنامهها، طرحها، پروژهها، ائتلافها، باید در جهت بالا آوردن باشه. الان وقت خوردن چیزی نیست.
مملکتی که سم بیقانونی و بیحکومتی رو خورده، باید اول معدهش ازین سم تخلیه بشه، بعد بشینند دولت جدید و قانون جدید طراحی کنند. نباید به بیمار گفت حکومتی که قبلا خوردی سم بوده بیا یه «دولت اپوزیسیون» بخور، قبلیه از پایین دفع بشه!
از پایین رد نمیشه، یا اگه بخواد بشه کل بدن رو از کار خواهد انداخت. که به همون شرایط اسفباری منجر میشه که در ۲۰۶۰ به اوج خودش میرسه. وقتی اشرار به همهچیز مسلط هستند، حرف زدن درباره تشکیل دولت، با هر عنوانی، انحراف افکار عمومیه.
همه برنامهها، طرحها، پروژهها، ائتلافها، باید در جهت بالا آوردن باشه. الان وقت خوردن چیزی نیست.
طالبان بیسر و صدا در جایی از یک نقشه استفاده کرد که در اون قلمروئش بیشتر مساحت خراسان ایران رو هم در برمیگرفت، و بعضی بشون برخورد.
اما کسی باید فریاد «بیخود کردید» سر بده، که در مقابل طالبان داخلی هم جنگیده باشه. آیا جنگیده؟ مردم مشهد، به عنوان دومین شهر پرجمعیت ایران در مقابله با داعش شیعی چه عملی انجام دادهاند تا الان؟ اگه روزی طالبان افغان هم این شهر رو گرفت، همون عمل رو انجام خواهند داد: تماشا.
کسی که اهل جنگ نیست، باید لامپ نوربالای غیرتش رو خاموش کنه.
اما کسی باید فریاد «بیخود کردید» سر بده، که در مقابل طالبان داخلی هم جنگیده باشه. آیا جنگیده؟ مردم مشهد، به عنوان دومین شهر پرجمعیت ایران در مقابله با داعش شیعی چه عملی انجام دادهاند تا الان؟ اگه روزی طالبان افغان هم این شهر رو گرفت، همون عمل رو انجام خواهند داد: تماشا.
کسی که اهل جنگ نیست، باید لامپ نوربالای غیرتش رو خاموش کنه.
مثال درستی نیست. چون اولا طوفان کوتاهه، و نتیجه زود معلوم میشه. من چهل سال بعد زنده نیستم، بنابراین مهم نیست چیزی درست از آب دربیاد یا نه، و یا بگن خردمند بود فلان بود. ثانیا «ما نجات پیدا میکنیم» یک خبر مثبته، درست باشه یا غلط. و مردم دوست دارند چیزهای مثبت بشنوند. اما «اگه مردم خودشون کشتی رو غرق نکنند، هیچکس نجات پیدا نخواهد کرد»، خبر منفی و ترسناکیه، و مردم دوست ندارند چیزهای ترسناک بشنوند.
این عدد کیس جالبی شده. یه عده دلمشغول این هستند که ثابت کنند هیچ معنایی پشتش نیست و نباید جدی گرفتش، و یه عده چنان افسردهاند که میخوان از خودم سبقت بگیرند و هرروز پیام میدن که «خیلی سادهای و خوشبینانه حساب کردی، بذار رو ۲۲۰۰!».
این عدد کیس جالبی شده. یه عده دلمشغول این هستند که ثابت کنند هیچ معنایی پشتش نیست و نباید جدی گرفتش، و یه عده چنان افسردهاند که میخوان از خودم سبقت بگیرند و هرروز پیام میدن که «خیلی سادهای و خوشبینانه حساب کردی، بذار رو ۲۲۰۰!».
رقابت خوبه، ولی در این حدش دیگه رقابت نیست. آشفتگیه. قرار بود سیستمهای پرداختی شکل بگیره که همهچیز رو سریعتر و آسانتر کنه. اما مثل قول و قرارهای نسل ۵ موبایل شد، که اولش میگفتند سرعت و پهنای باند انقدر زیاد میشه که جراحان از راه دور، بیماران رو با رباتهایی که به شبکه فایو جی وصل هستند، جراحی خواهند کرد! اما الان سرعت ۵جی از ۴جی هم پایینتره و تو پخش ویدئوهای یوتیوب هم مشکل داره! انگار نیاز کاربر مهم نبود، فقط عوض کردن تجهیزات مهم بود!
از این برچسب روی شیشه هم فقط میشه کارمزدهایی که بش طمع دارند رو دید، در حالی که با شبکه لایتنینگ که کارمزدش در حد صفره، به هیچ کدام اینها نیاز نبود.
از این برچسب روی شیشه هم فقط میشه کارمزدهایی که بش طمع دارند رو دید، در حالی که با شبکه لایتنینگ که کارمزدش در حد صفره، به هیچ کدام اینها نیاز نبود.
دومین نزدیکترین ستاره به منظومه خورشیدی، داره با سرعت وحشتناک چهار و نیم میلیارد کیلومتر در سال به سمت ما میاد، اما ده هزار سال طول میکشه تا به نزدیکترین فاصله با ما برسه، اما اون موقع هم انقدر نورش کمه که بدون تلسکوپ نمیشه دیدش، و اگه بخواهیم با سفینهای فضایی که بالاترین رکورد سرعت الانمون رو داره به سمتش مسافر بفرستیم، شونزده هزار سال طول میکشه تا بش برسه. ده هزار سال بعد، شونزده هزار سال طول میکشه. و این جزء نزدیکترین نزدیکترینهاست.
خدا مسخرهمون کرده.
خدا مسخرهمون کرده.
بعضی از بچهها قبل از اعزام موهاشون رو کوتاه نکرده بودند. با خودشون میگفتند پادگان حتما سلمانی داره و خودشون میزنند اگه لازم باشه. وقتی وارد شدند از سلمانی خبری نبود. به یک سرباز یه ریشتراش دستی داده بودند. از همونایی که مثل انبردست کار میکنه. تا موهای تازه واردها رو بزنه. و کند بود. هم موها رو از جا میکند، و هم جوشهای کف سر رو خراش میداد. کف سر یکیشون پر از خون شده بود. طوری که انگار تو ظهر عاشورا قمه زده. همونی بود که تو اتوبوس بیشتر از همه میخندید و بیشتر از همه جوک میگفت. در عرض بیست دقیقه به آدمی صد و هشتاد درجه متفاوت تبدیل شد. سرافکنده و غمگین و افسرده.
اینجا با کسی که علائم حیات نشون بده همین کارو میکنند. حبس، ترور، شکنجه، اعدام، آواره کردن خانواده در پیدا کردن جسد فرزندشون با قایق. همه بخشی از مبارزه با کسانیه که زندهاند و زندگی رو بروز میدن. این جزیی از برنامه سپاه مرگه. اگه بدونی تصادفی نیست و با برنامه از زندگی و زندهها متنفرند، تکلیف خودتو به شکل دیگهای طراحی میکنی. اونی که پای چوبه دار به مردم لبخند میزد و علامت وی نشون میداد، این رو فهمیده بود. تو هم دیر یا زود باید بفهمی.
اینجا با کسی که علائم حیات نشون بده همین کارو میکنند. حبس، ترور، شکنجه، اعدام، آواره کردن خانواده در پیدا کردن جسد فرزندشون با قایق. همه بخشی از مبارزه با کسانیه که زندهاند و زندگی رو بروز میدن. این جزیی از برنامه سپاه مرگه. اگه بدونی تصادفی نیست و با برنامه از زندگی و زندهها متنفرند، تکلیف خودتو به شکل دیگهای طراحی میکنی. اونی که پای چوبه دار به مردم لبخند میزد و علامت وی نشون میداد، این رو فهمیده بود. تو هم دیر یا زود باید بفهمی.
خبری منتشر شده که سی هزار برنامهنویس نرمافزار از ترکیه مهاجرت کردهاند. بلافاصله ریاستجمهوری دستور فرمودن هیچ نشریهای رو این خبر کار نکنه.
با تورم ۱۰۰ درصدی، کسی نیاز به خوندن این خبر داره تا بفهمه که باید جمع کرد رفت؟ یعنی اگه موفق بشیم نذاریم این خبر به گوشش بخوره، دیگه به مهاجرت فکر نخواهد کرد؟ طرفداران سانسور اخبار، تصورات عجیبی از مردم دارند.
با تورم ۱۰۰ درصدی، کسی نیاز به خوندن این خبر داره تا بفهمه که باید جمع کرد رفت؟ یعنی اگه موفق بشیم نذاریم این خبر به گوشش بخوره، دیگه به مهاجرت فکر نخواهد کرد؟ طرفداران سانسور اخبار، تصورات عجیبی از مردم دارند.
Forwarded from اقوال الانعام
تا وقتی برکهای هست، باید غسل رو انجام داد. تا ابد فرصت نیست. تو باتلاق نمیشه انجامش داد، و از یه جایی به بعد فقط باتلاقه.
انقدر تو لالهزار کاسبی کرده که دیگه احتیاجی به درآمد نداره، اما بازم میاد میشینه پشت دخل چون هویتش گره خورده به همین کار. هیچ گرگی نیست که ندیده باشه، اما ده سال پیش با وجود زرنگی بازاری، هنوز خام بود. یه روز بارونی تو مغازهش نشسته بودم و منتظر بودم فاکتورم رو بنویسه، دو نفر با فاصلهای کوتاه وارد شدند و درباره قیمت بعضی جنسها پرس و جو کردند، و بتدریج با هم گرم گرفتند، و داشت معاملهای با چک جوش میخورد که منطقی نبود. از پشت بش اشاره کردم این دوتا غریبه نیستند، باهمند. لبخند «بچه سوسول تو میخوای به من یاد بدی کلاهبردار رو تشخیص بدم؟» تحویلم داد و جدی نگرفت، هرچند که به خاطر احترامی که به من میذاشت هیچوقت معنای این لبخند رو به کلمات تبدیل نمیکرد. اینکه من رو جدی نگرفت هیچ اهمیتی برام نداشت، طبیعیه که آدم باتجربه، آدم بیتجربه رو جدی نگیره. چیزی که طبیعی نبود این بود که چرا با اینهمه تجربه، شارلاتان بودن این دو نفر رو تشخیص نمیداد. انگار موقتا کور شده بود. اما زیاد طول نکشید تا اینکه فهمیدم علت چیه. خودش بخشی از درآمدش رو صرف یکی از هیئتهای بازار میکرد، و این دونفر به شدت متعلق به هیئت به نظر میرسیدند. همهجور فیلمبازی کردنی رو دیده بود، اما دوست نداشت باور کنه بچه هیئتی اومده فیلم بازی کنه تا سرش رو کلاه بذاره. یه قسمت امنی از جامعه رو رزرو کرده بود برای آدم خوبها، آدم مظلومها، آدم پاکها.
چندسال بعد وقتی دیدم با بیتعارفی محض با همه برخورد میکنه گفتم دیگه مثل قبل مهربون نیستی. گفت مهربونم هنوز، ولی آمادهم.
تو نوزده سالگی که میری سربازی یه حس مورد خیانت واقع شدن بت دست میده. چون میفهمی دنیایی که والدینت تو رو توش بزرگ کردن هیچ ربطی به دنیای بیرون نداشته، و اگه برای دنیای بیرون آمادهت کرده بودند، قبل ازینکه حتی نوزده سالت بشه ازین کشور فرار کرده بودی، یا اگه هم قرار بود بمونی، یه استراتژی کاملا متفاوت اتخاذ میکردی. با نگهداری ازت در یک آکواریوم، هرروز در حال فرو کردن خنجر به پشتت بودهاند، و خودت متوجه نبودی.
واقعیت اینه که نمیشه هرکسی رو برای هر مبارزهای تربیت کرد، و حتی اگه شخصیتش پذیرش رو داشته باشه، فیزیک جبری همیشه اجازه مبارزه نمیده، و بنابراین خیلی وقتها باید فقط آماده آسیب بود، و ازش عبور کرد. هیچکس نباید به خاطر اینکه بش تجاوز شده، خودکشی کنه. به خاطر تجاوز خودکشی میکنند، چون هیچوقت براش آماده نبودهاند. و در کشور ما، برای اینکه به نام خدا و قرآن بشون تجاوز بشه هم آماده نیستند. برای اینکه کاملا رندوم برای تجاوز انتخاب بشن هم آماده نیستند. چون هیچکدوم اینها رو نمیتونند هضم کنند، که چون فقط در لحظه وقوع باش مواجه میشن، به نقطه خودکشی میرسند. والدین خائن آمادهشون نکردن، چون خودشون در دایره هویتی همون متجاوزان قرار دارند: متوهمان مذهبی! و نمیخواستند باور کنند که آدمهایی با هویت عقیدتی خودشون کاری رو با بچهشون خواهند کرد که جرئت نخواهند داشت دربارهش حرف بزنند.
یتیم بودن، بهتر از زندگی با والدین خائنه.
چندسال بعد وقتی دیدم با بیتعارفی محض با همه برخورد میکنه گفتم دیگه مثل قبل مهربون نیستی. گفت مهربونم هنوز، ولی آمادهم.
تو نوزده سالگی که میری سربازی یه حس مورد خیانت واقع شدن بت دست میده. چون میفهمی دنیایی که والدینت تو رو توش بزرگ کردن هیچ ربطی به دنیای بیرون نداشته، و اگه برای دنیای بیرون آمادهت کرده بودند، قبل ازینکه حتی نوزده سالت بشه ازین کشور فرار کرده بودی، یا اگه هم قرار بود بمونی، یه استراتژی کاملا متفاوت اتخاذ میکردی. با نگهداری ازت در یک آکواریوم، هرروز در حال فرو کردن خنجر به پشتت بودهاند، و خودت متوجه نبودی.
واقعیت اینه که نمیشه هرکسی رو برای هر مبارزهای تربیت کرد، و حتی اگه شخصیتش پذیرش رو داشته باشه، فیزیک جبری همیشه اجازه مبارزه نمیده، و بنابراین خیلی وقتها باید فقط آماده آسیب بود، و ازش عبور کرد. هیچکس نباید به خاطر اینکه بش تجاوز شده، خودکشی کنه. به خاطر تجاوز خودکشی میکنند، چون هیچوقت براش آماده نبودهاند. و در کشور ما، برای اینکه به نام خدا و قرآن بشون تجاوز بشه هم آماده نیستند. برای اینکه کاملا رندوم برای تجاوز انتخاب بشن هم آماده نیستند. چون هیچکدوم اینها رو نمیتونند هضم کنند، که چون فقط در لحظه وقوع باش مواجه میشن، به نقطه خودکشی میرسند. والدین خائن آمادهشون نکردن، چون خودشون در دایره هویتی همون متجاوزان قرار دارند: متوهمان مذهبی! و نمیخواستند باور کنند که آدمهایی با هویت عقیدتی خودشون کاری رو با بچهشون خواهند کرد که جرئت نخواهند داشت دربارهش حرف بزنند.
یتیم بودن، بهتر از زندگی با والدین خائنه.
هر دو عکس در یک لحظه و توسط عکاسانی که هر دو حرفهای هستند گرفته شدهاند، اما سمت چپی پر از نویزه. چون سرعت شاترش برای حرکتی که خیلی سریع نیست زیادی بالا بوده، و برای جبران تاریکی حاصل از سرعت شاتر بالا، از iso بالاتری استفاده شده، اما حتی اون هم بیش از اندازه بالا تنظیم شده، در نتیجه تصویر بیش از مقداری که نیازه روشن شده، تا جایی که رنگ آبی و طلایی از اونی که هستند بیروحتر به نظر میان.
تنظیمات نوردهی سمت راستی پرفکته. این فرق عکاسیه که اشتباه نمیکنه.
تنظیمات نوردهی سمت راستی پرفکته. این فرق عکاسیه که اشتباه نمیکنه.
وانمود میکنند هرکس هر حرفی علیه خلیفه بزنه، یک آدم خراب و ناسالم و خلافکاره. و این باعث میشه آدمهای بیشتری فوکوس کنند روی شخص خلیفه. در حالی که وظیفه دستگاه سرکوب اینه که فوکوس رو از شخص خلیفه برداره.
#گله_گاو نمیفهمه که گاهی باید سکوت کنه. سر و صدای گله یک جریان جمعی غیرقابل توقفه، بنابراین سکوت یکی دو تا گاو تأثیری در عملکرد مجموعه نداره.
#گله_گاو نمیفهمه که گاهی باید سکوت کنه. سر و صدای گله یک جریان جمعی غیرقابل توقفه، بنابراین سکوت یکی دو تا گاو تأثیری در عملکرد مجموعه نداره.
Anarchonomy
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود میخواهند، تصور میکنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شدهاند! دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده…
دادگاهی در سوئد استرداد خبرنگاری که اردوغان دنبالشه رو ممنوع کرد. کار به جایی رسیده که دادگاه باید مانع این کار بشه، و گرنه از دولت سوئد بعید نیست برای راضی کردن ترکیه در دادن رأی مثبت به عضویت سوئد در ناتو، همون کاری رو با این خبرنگار بکنه که قذافی با موسی صدر کرد، ولی تمیزتر و قانونیتر. اما قوه قضاییهای هست که نذاره این اتفاق بیفته.
دموکراسی درباره برآورده شدن آرزوهای تو نیست. آرزوی کشوری که در اون هیچکس نخواد ارزشت رو در حد یک کالای مبادلهای پایین بیاره، برآورده نخواهد شد. قطعا خواهند بود کسانی که این رو بخوان. دموکراسی درباره بر باد دادن آرزوهای دیگران درباره توعه. میشه سیستمی ساخت که آرزوی اونهایی که میخوان استفاده ازت به عنوان کالای مبادلهای ممکن باشه، بر باد بره.
دموکراسی درباره برآورده شدن آرزوهای تو نیست. آرزوی کشوری که در اون هیچکس نخواد ارزشت رو در حد یک کالای مبادلهای پایین بیاره، برآورده نخواهد شد. قطعا خواهند بود کسانی که این رو بخوان. دموکراسی درباره بر باد دادن آرزوهای دیگران درباره توعه. میشه سیستمی ساخت که آرزوی اونهایی که میخوان استفاده ازت به عنوان کالای مبادلهای ممکن باشه، بر باد بره.