Anarchonomy
چند نصیحت به بچه مدرسهایها: - والدین شما، شما را خواهند فروخت. اگر هم نفروختند باید فرضتان این باشد که خواهند فروخت و برمبنای این فرض برنامهریزی کنید. یک شب با این مسئله کنار بیایید و از فردا دیگه باش کلنجار نرید. - در عمل تیز و زرنگ باشید، نه در گفتار.…
گفتم والدین شما، شما رو خواهند فروخت. برنامهریزیتون برای هرکاری باید به شکلی باشه که میدونید خواهند فروخت.
عین کسی که برای اولینبار سگ دیده، از فهمیدن این واقعیت شل نشید.
عین کسی که برای اولینبار سگ دیده، از فهمیدن این واقعیت شل نشید.
اردوهای تابستانی بچهها رو سپرده بودن به جوانی که هیچ مهارتی در هیچ چیز نداشت جز ساکت کردن سر و صداشون. یک سری برنامه آموزشی بش داده بودند اما چون هیچ درکی از هیچ کدومش نداشت، بعد از مدتی همه رو گذاشت کنار و تمام وقت با بچهها فوتبال بازی میکرد. نه فقط به این دلیل که خودش فوتبال دوست داشت، نه تحصیل. بلکه به این دلیل که نمیتونست بپذیره چرا بچهها که مشتاق بازیاند، باید اوقات تابستون رو به چیزی غیر از بازی اختصاص بدن. مسئله فقط این نبود که بازی بهتر است یا درس. حتی در برابر آموزش غیر درسی، مثل نجاری هم مقاومت داشت. مسئله این بود که وقتکشی به هرچیزی اولویت دارد. فکر میکنم اواخر دهه هفتاد بود و حسگرهام برای اولین بار سیگنالهای پوچگرایی بچه مسلمان شیعه رو دریافت میکردند. ازونجایی که هنوز خیلی از چیزها برام جدید بود، فکر میکردم یک نمونه غیرقابل تعمیمه، پس کنجکاو شدم که چرا این یک نفر به این شکل دراومده. بش نزدیکتر شدم تا بیشتر بشناسمش، و به تدریج با خانوادهش هم آشنا شدم. غیر ازین سه پسر و دو دختر دیگه هم داشتند، و این فرزند میانی بود. از هرچه که از پدرش دیده میشد، این برمیاومد که بیشتر اوقات حواسش نیست که فرزندانی داره. از ساعت یازده میرفت برای نماز ظهر و دو برمیگشت، و دوباره از ساعت چهار میرفت برای نماز مغرب و هفت برمیگشت. فقط نماز جماعت یومیه نصف روزش رو پوشش میداد. یکبار افتادم دنبالش تا ببینم این همه مدت رو چطور صرف مسجد میکنه. وقتی وارد مسجد میشد که انقدر خلوت بود که وقتی بلند میگفت سلام علیکم، طوری صدا میپیچید که انگار داخل یک غار اینو گفته. میرفت بساطش رو میذاشت در یک نقطه از قبل تعیینشده در صف اول، و یک قرآن قطور از قفسه میاورد و مینشست لاش رو باز میکرد، و به صفحات نگاه میکرد. اول فکر کردم داره آروم میخونه تا مشخص نباشه که داره میخونه. اما فقط نگاه میکرد و لبهاش هم تکون نمیخورد. گاهی تا چهل و پنج دقیقه. تنها چیزی که در این صفحهبازی سکته ایجاد میکرد، علیک السلامی بود که به نفرات بعدی که وارد میشدند میگفت. گفتم شاید ازینهاست که انقدر کلید کردهاند روی قرآن که با وجود کمسوادی، عربی قرآنی رو از بر کردهاند و فقط به معانی توجه میکنند. برای تست یک قرآن برداشتم و رندوم لاش رو باز کردم و رفتم کنارش نشستم و ادای کسی رو درآوردم که تلفظ یک لغت رو بلد نیست و میخواد از بزرگتر بپرسه. اولش گفت قرآنی که تو برداشتی ریزه، نمیتونم بخونم. فونت قرآن قطور خودش بزرگتر بود، آدرس همون آیه رو تو قرآن خودش پیدا کردم و براش باز کردم. چهار بار تلفظش کرد، و هر چهاربارش غلط بود. اما دفعه چهارم وانمود کردم که به قله صحت تلفظ رسیده و متوجه شدم. به وضوح بلد نبود، و مطمئن شدم فقط صفحه رو نگاه میکنه. نقش کسی که میخواد از بزرگترها دینآموزی کنه رو ادامه دادم و پرسیدم اگه آدم تو دلش بخونه هم به اندازه تلاوت ثواب داره؟ گفت لازم نیست بخونی، همینکه نگاه کنی به صفحات، ثواب داره، و بخشی ازین ثواب هم در این دنیا میبینی، خود من از وقتی به صفحات نگاه میکنم یک نوری در سینهم ایجاد شده که متوجه همه چیز میشم و بعضی وقتها دکترها و مهندسها بعد از سالها درس خوندن حرفی میزنند و میبینم من قبلا در ذهن خودم به اون حرف رسیده بودم!
تشکر کردم و اومدم بیرون. حس خاصی داشت که نمیتونستم برای کسی شرح بدم. ازینکه یک انسان میتونه انقدر عامدانه پوچ باشه، ترکیبی از بهت، ترس، و نگرانی ایجاد کرده بود. نمیتونستم بهتش رو از ترس و نگرانی، و نگرانی رو از ترس و بهت جدا کنم. طوری ترکیب شده بودند که انگار قابل تجزیه نبودند. دیگه برام قابل فهم بود که چرا پسرش با هرچیزی که مفید باشه، مخالف بود. چرا حاضر بود برای بیهودگی عرق بریزه، ولی برای یک سانت جلو بردن دنیا، کوچکترین تلاشی نکنه. در محیط خانواده هیچ چیزی که جهاد برای ساختن زندگی باشه، ارزش نداشت. بلکه برعکس، اینکه همهچیز رو بیارزش ببینی، ارزش بود.
با دیوار بعدی بهت، ترس و نگرانی وقتی برخورد کردم که فهمیدم فقط یک پسر و یک پدر نیست. چند میلیون نفرند.
تشکر کردم و اومدم بیرون. حس خاصی داشت که نمیتونستم برای کسی شرح بدم. ازینکه یک انسان میتونه انقدر عامدانه پوچ باشه، ترکیبی از بهت، ترس، و نگرانی ایجاد کرده بود. نمیتونستم بهتش رو از ترس و نگرانی، و نگرانی رو از ترس و بهت جدا کنم. طوری ترکیب شده بودند که انگار قابل تجزیه نبودند. دیگه برام قابل فهم بود که چرا پسرش با هرچیزی که مفید باشه، مخالف بود. چرا حاضر بود برای بیهودگی عرق بریزه، ولی برای یک سانت جلو بردن دنیا، کوچکترین تلاشی نکنه. در محیط خانواده هیچ چیزی که جهاد برای ساختن زندگی باشه، ارزش نداشت. بلکه برعکس، اینکه همهچیز رو بیارزش ببینی، ارزش بود.
با دیوار بعدی بهت، ترس و نگرانی وقتی برخورد کردم که فهمیدم فقط یک پسر و یک پدر نیست. چند میلیون نفرند.
هر آدم نرمالی در شرایط شکنجه قرار بگیره ممکنه جلوی دوربین به انجام هرکاری اعتراف کنه. آستانه تحمل هر فرد میانگین، خیلی پایینتر ازونیه که خودش تصور میکنه. اما دلیل خوبی وجود داره که هیچ اعتراف تلویزیونی از ستار بهشتی وجود نداره.
بعضیها خودشون رو چنان محکم میکشن به سمت مرگ، که از دست شکنجهگر هم لیز میخورند.
میتونی به هر زندانیای حق بدی هر حرفی بزنه، و همزمان میتونی بگی هرکسی ستار نمیشه.
بعضیها خودشون رو چنان محکم میکشن به سمت مرگ، که از دست شکنجهگر هم لیز میخورند.
میتونی به هر زندانیای حق بدی هر حرفی بزنه، و همزمان میتونی بگی هرکسی ستار نمیشه.
برای اینها فرزند حکم بخشی از محصولات باغی رو داشت، که بالاخره سرما میزنه، آفت میزنه، صاعقه میزنه، چندتاش میسوزه.
اما یک واقعیت دیگه هم وجود داره.
هیچوقت نباید برای آمادگی در برابر شر، معیار شرارت رو فقط یک پله پایینتر از خودت قرار بدی. آدم نابلد خودش و سقف شرارتی که ممکنه نشون بده رو در نظر میگیره، سپس آدمهای شرور فرضی رو فقط یک پله بدتر از خودش حساب میکنه. و این فاجعهباره. باید خبر داشته باشی که شرترین کاری که میشه در شعاع مثلا پانصد کیلومتری اطرافت انجام داد چیه، و منتظر همون باشی. وقتی نیروهای روسیه به آذربایجان حمله کردند، روستاییها ازینکه میدیدند این سربازها بدون دلیل سرنیزه رو به شکم گاوها فرو میکردند و میرفتند، شوکه بودند. چون خبر نداشتند در محیط اطرافشون، این سطح از شر هم وجود داشته.
آدم نباید در برابر شر مثل اصحاب کهف باشه، و یهو بگه «عه! این کارها رو هم میکنند جدیدن؟».
آدم خوب کسیه که همیشه آمادهست جای شرترین موجود زنده دنیا رو بگیره، و کسی که آماده نیست آدم خوبی نیست.
اما یک واقعیت دیگه هم وجود داره.
هیچوقت نباید برای آمادگی در برابر شر، معیار شرارت رو فقط یک پله پایینتر از خودت قرار بدی. آدم نابلد خودش و سقف شرارتی که ممکنه نشون بده رو در نظر میگیره، سپس آدمهای شرور فرضی رو فقط یک پله بدتر از خودش حساب میکنه. و این فاجعهباره. باید خبر داشته باشی که شرترین کاری که میشه در شعاع مثلا پانصد کیلومتری اطرافت انجام داد چیه، و منتظر همون باشی. وقتی نیروهای روسیه به آذربایجان حمله کردند، روستاییها ازینکه میدیدند این سربازها بدون دلیل سرنیزه رو به شکم گاوها فرو میکردند و میرفتند، شوکه بودند. چون خبر نداشتند در محیط اطرافشون، این سطح از شر هم وجود داشته.
آدم نباید در برابر شر مثل اصحاب کهف باشه، و یهو بگه «عه! این کارها رو هم میکنند جدیدن؟».
آدم خوب کسیه که همیشه آمادهست جای شرترین موجود زنده دنیا رو بگیره، و کسی که آماده نیست آدم خوبی نیست.
میگه اگه اوضاع اقتصادی مرتب بود، یک نفر هم به خاطر آزادی و حجاب و این چیزها اعتراضی نمیکرد.
هنوز متوجه موقعیت باخت نیستند.
فکر میکنید چقدر عقبتره زمانی که در اروپا هم زنان مسیحی محجبه به دختری که دامن کوتاه پوشیده بود طوری نگاه میکردند که انگار آمادهست با هر رهگذری بخوابه؟ حتی هشتاد سال هم نیست. اونجا هم جنگ بود که زیر پای خیلی چیزها رو خالی کرد. ارزشها با جلسات بحث و مناظره دانشگاهی فرو نمیریزند. در برخورد با تلاطم و فشارها و بیثباتیها فرو میریزند. جنگ چنان ضربه مهیبی بود که دیگه کسی نمیتونست بگه زن حیائت کجاست؟ و ما در ایران ضربهای در اقتصاد دریافت کردیم که جنگزدههای اروپا هم دریافت نکرده بودند. برید نرخ عمومی قیمتها رو در اتریش بین سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ گوگل کنید. ایران در اقتصاد چیزی رو تجربه کرده، که اتریش مشابهش رو در هر دو جنگ جهانی تجربه نکرده، و چیزی رو تجربه خواهد کرد که ویتنام در حمله آمریکا تجربه نکرده بود.
سنت مذهبی، دیواری در برابر جریان طبیعی زمانه بود. جریان زمانه، برای ادامه خودش نیاز به حفظ و تقویت چیزی نداره. این دیواره که باید خیلی مواظب باشه در پشت خودش چینی ترک نخوره. و مذهبیها بلد نبودند مواظب باشند. قرنها داستان فرعون رو برای بچههای خودشون تعریف میکردند، اما از اون قسمتش چیزی نمیگفتند که فراعنه تونستند مذهب مشرکانه مصر رو صدها سال حفظ کنند، چون تونسته بودند ثبات و زندگی آرام رو برای مردمشون حفظ کنند.
هنوز متوجه موقعیت باخت نیستند.
فکر میکنید چقدر عقبتره زمانی که در اروپا هم زنان مسیحی محجبه به دختری که دامن کوتاه پوشیده بود طوری نگاه میکردند که انگار آمادهست با هر رهگذری بخوابه؟ حتی هشتاد سال هم نیست. اونجا هم جنگ بود که زیر پای خیلی چیزها رو خالی کرد. ارزشها با جلسات بحث و مناظره دانشگاهی فرو نمیریزند. در برخورد با تلاطم و فشارها و بیثباتیها فرو میریزند. جنگ چنان ضربه مهیبی بود که دیگه کسی نمیتونست بگه زن حیائت کجاست؟ و ما در ایران ضربهای در اقتصاد دریافت کردیم که جنگزدههای اروپا هم دریافت نکرده بودند. برید نرخ عمومی قیمتها رو در اتریش بین سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ گوگل کنید. ایران در اقتصاد چیزی رو تجربه کرده، که اتریش مشابهش رو در هر دو جنگ جهانی تجربه نکرده، و چیزی رو تجربه خواهد کرد که ویتنام در حمله آمریکا تجربه نکرده بود.
سنت مذهبی، دیواری در برابر جریان طبیعی زمانه بود. جریان زمانه، برای ادامه خودش نیاز به حفظ و تقویت چیزی نداره. این دیواره که باید خیلی مواظب باشه در پشت خودش چینی ترک نخوره. و مذهبیها بلد نبودند مواظب باشند. قرنها داستان فرعون رو برای بچههای خودشون تعریف میکردند، اما از اون قسمتش چیزی نمیگفتند که فراعنه تونستند مذهب مشرکانه مصر رو صدها سال حفظ کنند، چون تونسته بودند ثبات و زندگی آرام رو برای مردمشون حفظ کنند.
Anarchonomy
گفتم والدین شما، شما رو خواهند فروخت. برنامهریزیتون برای هرکاری باید به شکلی باشه که میدونید خواهند فروخت. عین کسی که برای اولینبار سگ دیده، از فهمیدن این واقعیت شل نشید.
چون منبع اسکرینشات قبلی مشخص نیست و ممکنه شفاهی بوده باشه و ممکنه کلا دروغ باشه، توضیح شما رو اینجا میذارم، اما در کلیت موضوع تغییری ایجاد نمیشه. ضمنا من از کسانی که از داعش درخواست عفو دارند بدم میاد.
وقتی مراکش موفق شد به مرحلهای در جامجهانی صعود کنه که قبلا هیچ کشور آفریقایی بش نرسیده بود، مسعود اوزیل نوشت «این موفقیتی بزرگ برای آفریقا و مسلمانان است!». اگه روزی ایتالیا با شکست دادن پاکستان قهرمان کریکت جهان بشه، کسی نمیگه این موفقیتی بزرگ برای اروپا و جامعه مسیحیت بود! چون همه مسخرهش میکنند. اما اوزیل مسخره نمیشه. انگار طبیعی و معقوله که هر موفقیتی که هر مسلمانی به دست بیاره، حتی در موضوع چیپی مثل فوتبال، علاوه بر اینکه اینطور معنی میده که به همه مسلمانان مربوطه، در یک رقابت با جهان کفر هم به پیروزی رسیده. هرچند که اگه یک مسلمان اسلحه برداره و رندوم به سمت مردم تیراندازی کنه، یک تصمیم شخصی گرفته بوده و هیچ ربطی به جامعه مسلمین نداره! و البته اگه همون مراکش از فرانسه استعمارگر دو گل بخوره و حذف بشه، دیگه اوزیل نمیگه اسلام از کفر شکست خورد. یحتمل میگه اسلام از تیمی اروپایی شکست خورد که بازیکن مسلمان دارد، پس باز اسلام پیروز است!
اما از منظر تاریخی، دلیل اینکه امروز مراکش، در حد ایتالیا نیست، حمله مسلمانان استثمارگر و بردهفروش به این سرزمین بود؛ و تنها دلیلی که خیلی بهتر از سومالی است، اینه که دروازه تجارت با اروپاییهای استعمارگر بود. اون چه که میتونست باشه رو به خاطر اعراب مسلمان از دست داد، و اونچه که هست رو به خاطر اروپاییها به دست آورده.
اما وقتی رویای شیرین و بچهخرکن «امت واحده» هست، چرا خودمون رو با واقعیت اذیت کنیم؟
اما از منظر تاریخی، دلیل اینکه امروز مراکش، در حد ایتالیا نیست، حمله مسلمانان استثمارگر و بردهفروش به این سرزمین بود؛ و تنها دلیلی که خیلی بهتر از سومالی است، اینه که دروازه تجارت با اروپاییهای استعمارگر بود. اون چه که میتونست باشه رو به خاطر اعراب مسلمان از دست داد، و اونچه که هست رو به خاطر اروپاییها به دست آورده.
اما وقتی رویای شیرین و بچهخرکن «امت واحده» هست، چرا خودمون رو با واقعیت اذیت کنیم؟
برای طالبان اسلامسالاری بر مردسالاری غلبه داشت، بنابراین همه در برابر اسلام به یک اندازه بیارزش بودند. اگر بمب کنار جادهای میگذاشت و مردها را میکشت، زنان را هم سنگسار میکرد. اما در نظام داعش شیعی، از فرط پوچی، مردسالاری از اسلام هم بالاتر قرار گرفت. سنگسار زنان را عملا کنار گذاشتند، اما به کشتن پسرها ادامه دادند، و امروز اگر برای اعدام یک دختر باید شور و مشورت کنند، برای اعدام فلهای پسران چنان عجله دارند که حتی همدیگر را هم در جریان نمیگذارند. تصادفی نیست که همسر تفالهای که در سوریه از دست دادند در تریبونهای رسمی آرزوی تکه پاره شدن شوهرهای بعدیاش را میکند و تشویق میشود. چون در این فضای پوچگرایانه، مصرف پسر همین است. برای داعش شیعی زن هیچ ارزشی ندارد، و شلیک ساچمه به واژنش هم حلال است، اما مرد از زن بیارزش هم دورانداختنیتر است. و مرد سنتی گیج، حتی انقدر فهم نداشت که تا بوی این پوچگرایی به مشامش خورد، خودش را کنار بکشد، و برای حفظ سنتی که فکر میکرد هنوز شانسی برای نجات دارد، پشت این بیمعنیترین حکومت تاریخ سنگر نگیرد.
فسیلهای پنجاه و هفتی و تولههای افسرده دههشصتیشون میخواستن یه مشت جانور آکادمیکِ بیمصرف سابقا طلبه! که غرق سالاد کلمات هستند چهرههای انقلاب ایران بشن، اما نسل دختر و پسرهای زیر بیست سال، به خودشون اتکاء کردند و چهرههای انقلاب هم از بین خودشون بیرون اومد؛ و باید همینطور میشد. آینده از آن اینهاست، نه پژمردههای تکیدهای که زندگی کردن هم بلد نبودند، چه برسه به مبارزه.
Anarchonomy
فسیلهای پنجاه و هفتی و تولههای افسرده دههشصتیشون میخواستن یه مشت جانور آکادمیکِ بیمصرف سابقا طلبه! که غرق سالاد کلمات هستند چهرههای انقلاب ایران بشن، اما نسل دختر و پسرهای زیر بیست سال، به خودشون اتکاء کردند و چهرههای انقلاب هم از بین خودشون بیرون اومد؛…
عافیتطلب لزوما در عافیت مادی نیست. عده کمی هستند که در برابر اشرار تسلیم میشن تا در عوض به رفاه برسند. عده بیشتری تسلیم میشن تا مجبور نباشند تصمیمات سخت بگیرند. عافیت اونها، در خلاصی از رنج ذهنی تعریف شده، نه رسیدن به رفاه بدنی. و بله جنگیدن رنج ذهنی داره، که زخم تن در برابرش عددی نیست. داوطلبانه شکستن رویاهات، از شکسته شدن استخوانت درد بیشتری داره، و دلسوزی برای نفست که براش آرزوها داشتی ولی باید مصرفش کنی، از سوختن پوستت بدتره، و کندهشدن آگاهانه از عزیزانت از کنده شدن گوشتت مهیبتره. همه جرئت ندارند که اعتراف کنند از رنج میترسند، بنابراین وقتی نمیخوان مرد جنگی باشند ادای مرد فرزانه رو درمیارن، که همواره به هر ندای مبارزهای بگن «الان وقتش نیست»، چون چیزهایی میدونند که بقیه نمیدونند! سنگر گرفتن پشت انبوه کتابها و مقالهبازیها، بخشی از نقش کاراکتر قلابی مرد فرزانهست، که گاهی زیاد توی این نقش فرو میرن، و همهچیز رو در ذیل مطالعه تئوریزه میکنند! قانون نداریم چون سرانه مطالعه پایینه! با دوشکا به اعتراضات پاسخ میدن چون سرانه مطالعه پایینه! در قرن بیست و یکم یک خلیفه پشتکوهی بر ما حاکمه، چون سرانه مطالعه پایینه! بعد ازین خلیفه هم یه استالین دیگه میاد، چون کتاب نمیخونیم! که لابد یعنی اگر در انگلستان دموکراسی حاکمه برای اینه که ملت تو مترو دارند هگل و کانت میخونند!
مشتی مهمل پوپولیستی، که در برابر یک ناقد بیتعارف، پنج دقیقه هم دوام نمیاره. برای همینه که حتی در پلتفرم آنلاین هم باید حتما بالای منبر یکطرفه باشند تا بتونند از این مهملات دفاع کنند.
دانایی، پشتیبان نیروی فیزیکیه. خود نیروی فیزیکی نیست. و مبارزه با شر، به نیروی فیزیکی نیاز داره. ساموراییها کتاب هم میخوندند، اما نه برای اینکه از شمشیر استفاده نکنند. برای اینکه از شمشیر بهتر استفاده کنند.
مشتی مهمل پوپولیستی، که در برابر یک ناقد بیتعارف، پنج دقیقه هم دوام نمیاره. برای همینه که حتی در پلتفرم آنلاین هم باید حتما بالای منبر یکطرفه باشند تا بتونند از این مهملات دفاع کنند.
دانایی، پشتیبان نیروی فیزیکیه. خود نیروی فیزیکی نیست. و مبارزه با شر، به نیروی فیزیکی نیاز داره. ساموراییها کتاب هم میخوندند، اما نه برای اینکه از شمشیر استفاده نکنند. برای اینکه از شمشیر بهتر استفاده کنند.
«فکر میکنم درباره آقای ایکس اشتباه میکنی. من حرفهای ایشون رو از نزدیک شنیدم. ایشون جزء معدود باسوادهای دلسوز هستند».
کافیه کانالی داشته باشی که هرکسی که بولشت از دهانش خارج میشه رو مسخره کنی تا ازین پیامها هم دریافت کنی.
ما به دلسوزان کور نیاز نداریم. ما به آدمهای بینا نیاز داریم، و آدم بینا نمیاد به داعش درس فقهی بده، که سنگ هم سلاح است یا نیست، و اگر سلاح است پرتش کرده یا نکرده، و اگر کرده و به کسی نخورده محاربه است یا نیست. آدمهای کور نمیتونند دلسوز باشند. بلکه میتونند بخشی از شر باشند. با توجیه وجدانپسند «شاید تونستم جون دو تا بچه رو نجات بدم»، به قانون داعش مشروعیت میبخشند، چون نتیجه استدلالاتشون اینه که دو نسخه از داعش داریم، که در نسخه اول خوب و دقیق عمل میکرد ولی در نسخه دوم خراب شده، و باید برگردیم به نسخه اول!
شرع، حتی در حالت بدوی و اوریجینال خودش یک قانونه. شما صرفا با یک حکومت که هدفش جایگزین کردن شرع اسلامی با قانون مدرنه، طرف نیستید. چون اگر اینطور بود حد و حدود و حرمت و مسئولیت مشخص میبود. در شرع اسلامی، حتی در همونی که عمر و ابوبکر اجرا میکردند، اینکه عدهای با ماشین بدون پلاک دانشجو رو در مسیر دانشگاه به خانه بدزدند و ببرند شکنجه کنند و سپس در بیابان رها کنند، محلی از اعراب نداشت. هم حاکم معلوم بود، هم مجری. و همه اسم و رسم داشتند. شما با حکومتی طرفید که حکومت نیست، که بخواد شرع هم اجرا کنه یا نکنه. اینکه قانون وجود نداشته باشه و اعضای فرقه شیعه هرکاری دلشون خواست با جان و مال مردم بکنند، خطای تشکیلات نیست، سیاست تشکیلاته. وقتی میای خطا رو گوشزد میکنی، داری به قربانیان دهنکجی میکنی. چون اونها به خاطر خطا جونشون رو از دست ندادند، به خاطر یک سیاست حیوانی جونشون رو از دست دادند.
آخوند تذکردهنده، و حقوقدان مسلمان (که همون طلبهایه که عمامه به سرش نمیاومده و کتشلوار رو انتخاب کرده)، دنبال نجات مذهبشون هستند، نه آدمها. چون اگر دنبال نجات آدمها بودند دنبال تشکیل حکومت میبودند، نه حکومت جلوه دادن تشکیلات خلافکاری. چون این قانون بوده که بشر رو از نابودی نجات داده. اما در تلاش برای نجات مذهب هرچقدر هم وامحمدا و واجعفرا سر بدن، تأثیری در روند طبیعی نخواهند داشت. و روند طبیعی اینه که پاسخ بیقانونی، بیقانونی خواهد بود. چون هیچکدوم از راههای جنگل، یکطرفه نیست.
کافیه کانالی داشته باشی که هرکسی که بولشت از دهانش خارج میشه رو مسخره کنی تا ازین پیامها هم دریافت کنی.
ما به دلسوزان کور نیاز نداریم. ما به آدمهای بینا نیاز داریم، و آدم بینا نمیاد به داعش درس فقهی بده، که سنگ هم سلاح است یا نیست، و اگر سلاح است پرتش کرده یا نکرده، و اگر کرده و به کسی نخورده محاربه است یا نیست. آدمهای کور نمیتونند دلسوز باشند. بلکه میتونند بخشی از شر باشند. با توجیه وجدانپسند «شاید تونستم جون دو تا بچه رو نجات بدم»، به قانون داعش مشروعیت میبخشند، چون نتیجه استدلالاتشون اینه که دو نسخه از داعش داریم، که در نسخه اول خوب و دقیق عمل میکرد ولی در نسخه دوم خراب شده، و باید برگردیم به نسخه اول!
شرع، حتی در حالت بدوی و اوریجینال خودش یک قانونه. شما صرفا با یک حکومت که هدفش جایگزین کردن شرع اسلامی با قانون مدرنه، طرف نیستید. چون اگر اینطور بود حد و حدود و حرمت و مسئولیت مشخص میبود. در شرع اسلامی، حتی در همونی که عمر و ابوبکر اجرا میکردند، اینکه عدهای با ماشین بدون پلاک دانشجو رو در مسیر دانشگاه به خانه بدزدند و ببرند شکنجه کنند و سپس در بیابان رها کنند، محلی از اعراب نداشت. هم حاکم معلوم بود، هم مجری. و همه اسم و رسم داشتند. شما با حکومتی طرفید که حکومت نیست، که بخواد شرع هم اجرا کنه یا نکنه. اینکه قانون وجود نداشته باشه و اعضای فرقه شیعه هرکاری دلشون خواست با جان و مال مردم بکنند، خطای تشکیلات نیست، سیاست تشکیلاته. وقتی میای خطا رو گوشزد میکنی، داری به قربانیان دهنکجی میکنی. چون اونها به خاطر خطا جونشون رو از دست ندادند، به خاطر یک سیاست حیوانی جونشون رو از دست دادند.
آخوند تذکردهنده، و حقوقدان مسلمان (که همون طلبهایه که عمامه به سرش نمیاومده و کتشلوار رو انتخاب کرده)، دنبال نجات مذهبشون هستند، نه آدمها. چون اگر دنبال نجات آدمها بودند دنبال تشکیل حکومت میبودند، نه حکومت جلوه دادن تشکیلات خلافکاری. چون این قانون بوده که بشر رو از نابودی نجات داده. اما در تلاش برای نجات مذهب هرچقدر هم وامحمدا و واجعفرا سر بدن، تأثیری در روند طبیعی نخواهند داشت. و روند طبیعی اینه که پاسخ بیقانونی، بیقانونی خواهد بود. چون هیچکدوم از راههای جنگل، یکطرفه نیست.
وقتی گفته میشه مردم باید به توافق برسند که دقیقا چه چیزی برای کشور خود میخواهند، تصور میکنند که هرکس باید آرزوهاش رو بنویسه، و بعد کاغذها رو جمع کنیم ببینیم کدوم آرزوها بیشتر از بقیه نوشته شدهاند!
دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده شدن آرزو نیست. دموکراسی آرزوهای کسی رو برآورده نمیکنه. بلکه میتونه کابوس هم ایجاد کنه. در کشوری که میلیونها نفر تصور میکنند ریزش برگ درختان چنار در پاییز هم با هماهنگی دولت انگلیس اتفاق میفته، رأیگیری درباره هرچیزی خیلی ترسناکه. دموکراسی، احمقها رو روی ریل فرزانگی قرار نمیده؛ بلکه بشون اعتبار و قدرت اثرگذاری هم میده.
اما در همین دموکراسی، هیچ احمقی نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. همه دنبال قلدریاند، اما در دموکراسی هیچ قلدری نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. مگر اینکه ارکانش درست کار نکنند. اگه به ترامپ بود قانون اساسی آمریکا رو طوری تغییر میداد که دیگه دموکراتها در هیچ انتخاباتی برنده نشن، حتی اگه جمعیت بیشتری رو جذب کرده باشند. و اگه به بایدن بود همین فردا برای مصادره تمام اسلحههای شخصی که دست مردم هستند حکم حکومتی صادر میکرد. اما با اینکه میتونند درباره چیزی که آرزو میکنند با صراحت یا در لفافه حرف بزنند، سیستم دموکراتیک اجازه نمیده آرزوشون رو عملی کنند. بنابراین دموکراسی درباره این نیست که آرزوهای تو برآورده بشن، بلکه درباره اینه که آرزوهای دیگران درباره زندگی تو بر باد بره.
دموکراسی درباره آرزوی اکثریت نیست، چون اصلا درباره برآورده شدن آرزو نیست. دموکراسی آرزوهای کسی رو برآورده نمیکنه. بلکه میتونه کابوس هم ایجاد کنه. در کشوری که میلیونها نفر تصور میکنند ریزش برگ درختان چنار در پاییز هم با هماهنگی دولت انگلیس اتفاق میفته، رأیگیری درباره هرچیزی خیلی ترسناکه. دموکراسی، احمقها رو روی ریل فرزانگی قرار نمیده؛ بلکه بشون اعتبار و قدرت اثرگذاری هم میده.
اما در همین دموکراسی، هیچ احمقی نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. همه دنبال قلدریاند، اما در دموکراسی هیچ قلدری نمیتونه از یه حدی جلوتر بیاد. مگر اینکه ارکانش درست کار نکنند. اگه به ترامپ بود قانون اساسی آمریکا رو طوری تغییر میداد که دیگه دموکراتها در هیچ انتخاباتی برنده نشن، حتی اگه جمعیت بیشتری رو جذب کرده باشند. و اگه به بایدن بود همین فردا برای مصادره تمام اسلحههای شخصی که دست مردم هستند حکم حکومتی صادر میکرد. اما با اینکه میتونند درباره چیزی که آرزو میکنند با صراحت یا در لفافه حرف بزنند، سیستم دموکراتیک اجازه نمیده آرزوشون رو عملی کنند. بنابراین دموکراسی درباره این نیست که آرزوهای تو برآورده بشن، بلکه درباره اینه که آرزوهای دیگران درباره زندگی تو بر باد بره.
پیگیری جنگ سوریه مریضمون کرد. نه فقط به خاطر دنبال کردن دردها و رنجها و ستمهایی که بیپاسخ موندند، و حتی دیده و شنیده نشدند، و تثبیت عمیقتر این فکر سیاه که خاورمیانه هیچوقت به آزادی نمیرسه، بلکه به خاطر سم خاصی که خود جنگ به مغز آدم تزریق میکنه، که تمام حست نسبت به دیگران رو تغییر میده.
کاری که این سم میکنه شبیه به اینه که حس بویاییت رو طوری از دست بدی، که بوی هیچچیز رو حس نکنی، ولی استثنائا بوی بنزین رو خیلی بهتر حس کنی. این سم همه رو از چشمت میندازه، و فقط کسی که تا آخرین لحظه میجنگه و بلده بجنگه رو برات جذاب میکنه. خیلیها هستند که میتونند آدم رو به وجد بیارند، و حتی محرک حسادت باشند. مثل هنرمندان، نویسندگان جادوگر، ورزشکاران، امدادگران فداکار. تنفس این سم باعث میشه دیگه با هیچکدوم ازینها به وجد نیای و هیچ حسادتی بشون نداشته باشی، طوری که انگار صاحب تاجهای جعلیاند. چون فقط کسی که میجنگه و جلوی اشرار قرار میگیره میتونه مسحورت کنه، و فقط اونه که تاج واقعی روی سرش داره. به همه میشه پیامی ناگفتنی داد: تو طوری پیانو میزنی که مو به تن مردم سیخ میشه؟ خوبه، ولی در برابر اشرار قرار نداری. تو ورزشکاری هستی که عضلاتت همون شکلی رو پیدا کرده که تو عکسهای رنگی کتابهای گرانقیمت آناتومی بدن دیده میشه؟ خوبه، ولی از پس جنگ برنمیای. تو یک مرد خانوادهای که از بچگی زحمت کشیدی و خرج خانواده رو دادی و حالا هم خودت رو وقف بچههات کردی؟ خوبه، ولی مرد جنگ نیستی.
کسی که یکبار این سم رو تنفس کنه، همیشه دنبالش میفته. بعد از سوریه تو اوکراین دنبالش میگرده، و صاحبان تاجهای واقعی رو اونجا پیدا میکنه، و بعد ازونجا در ایران، کسانی که با دست خالی، و یا حتی پر، جلوی اشرار میایستند، حسگرهای حسادتش رو فعال میکنه. برای کسی که مبتلا به این سم شده، فقط دختری که روی خودروی سرکوب میایسته سکسیه، نه دختری که بدن بهتری داره. فقط مردی که تو تاریکی میتونه یکی از اوباش خلیفه رو خفت کنه، یک مرد جذابه، نه مردی که چهره مردانهتری داره. فقط ناشناسی که میتونه بخشی از تشکیلات اشرار رو فلج کنه، یک ناشناس دوستداشتنیه، نه ناشناسی که عادت داره ناشناس باشه.
خوب نیست آدم فقط از بوی بنزین لذت ببره. ولی برای بعضی از ما، دیگه بویایی نرمال برنمیگرده.
کاری که این سم میکنه شبیه به اینه که حس بویاییت رو طوری از دست بدی، که بوی هیچچیز رو حس نکنی، ولی استثنائا بوی بنزین رو خیلی بهتر حس کنی. این سم همه رو از چشمت میندازه، و فقط کسی که تا آخرین لحظه میجنگه و بلده بجنگه رو برات جذاب میکنه. خیلیها هستند که میتونند آدم رو به وجد بیارند، و حتی محرک حسادت باشند. مثل هنرمندان، نویسندگان جادوگر، ورزشکاران، امدادگران فداکار. تنفس این سم باعث میشه دیگه با هیچکدوم ازینها به وجد نیای و هیچ حسادتی بشون نداشته باشی، طوری که انگار صاحب تاجهای جعلیاند. چون فقط کسی که میجنگه و جلوی اشرار قرار میگیره میتونه مسحورت کنه، و فقط اونه که تاج واقعی روی سرش داره. به همه میشه پیامی ناگفتنی داد: تو طوری پیانو میزنی که مو به تن مردم سیخ میشه؟ خوبه، ولی در برابر اشرار قرار نداری. تو ورزشکاری هستی که عضلاتت همون شکلی رو پیدا کرده که تو عکسهای رنگی کتابهای گرانقیمت آناتومی بدن دیده میشه؟ خوبه، ولی از پس جنگ برنمیای. تو یک مرد خانوادهای که از بچگی زحمت کشیدی و خرج خانواده رو دادی و حالا هم خودت رو وقف بچههات کردی؟ خوبه، ولی مرد جنگ نیستی.
کسی که یکبار این سم رو تنفس کنه، همیشه دنبالش میفته. بعد از سوریه تو اوکراین دنبالش میگرده، و صاحبان تاجهای واقعی رو اونجا پیدا میکنه، و بعد ازونجا در ایران، کسانی که با دست خالی، و یا حتی پر، جلوی اشرار میایستند، حسگرهای حسادتش رو فعال میکنه. برای کسی که مبتلا به این سم شده، فقط دختری که روی خودروی سرکوب میایسته سکسیه، نه دختری که بدن بهتری داره. فقط مردی که تو تاریکی میتونه یکی از اوباش خلیفه رو خفت کنه، یک مرد جذابه، نه مردی که چهره مردانهتری داره. فقط ناشناسی که میتونه بخشی از تشکیلات اشرار رو فلج کنه، یک ناشناس دوستداشتنیه، نه ناشناسی که عادت داره ناشناس باشه.
خوب نیست آدم فقط از بوی بنزین لذت ببره. ولی برای بعضی از ما، دیگه بویایی نرمال برنمیگرده.
انگار وقتی بش میگفتند به بچه نوزده ساله به جرم شرکت در میتینگ مجاهدین، تجاوز و سپس اعدامش کردند، یک قصه بوده؛ یا اگر هم واقعی بوده دورانش تموم شده چون دیگه لاجوردی زنده نیست! یکبار وقتی درباره دهه پنجاه میخونه دچار شوک میشه، یکبار وقتی درباره دهه شصت میخونه، یکبار وقتی درباره دهه هفتاد میخونه، تا همین الان. مثل مبتلایان به صرع، دچار تکرار تشنج میشه، بدون اینکه تغییری کنه. و اگه نتیجهای بگیره اینه که دنیا کلا جای بیخودی بود. انگار تا الان فرضش این بوده که دنیای واقعی نسخه سهبعدی کارتون هاچ زنبور عسله، که نهایت شر، جنس خرابیهاییه که حتی کیوت و بانمک هستند.
تو جنگ، پرستار رو تنها نمیفرستن جایی. با چندنفر آدم که آماده کشتن هستند میفرستند. چون میدونند در جنگ هستند. آدمخوبهای ما بادیگارد ندارند، چون ملت باور ندارند که داخل یک جنگ هستند. آدمهای از قبل بازندهای که کل دریافتشون از دنیا اینه که سیاه و تاریکه، نمیتونند از خوبیها دفاع کنند.
تو جنگ، پرستار رو تنها نمیفرستن جایی. با چندنفر آدم که آماده کشتن هستند میفرستند. چون میدونند در جنگ هستند. آدمخوبهای ما بادیگارد ندارند، چون ملت باور ندارند که داخل یک جنگ هستند. آدمهای از قبل بازندهای که کل دریافتشون از دنیا اینه که سیاه و تاریکه، نمیتونند از خوبیها دفاع کنند.
وقتی بیمار چیزی خورده که نباید میخورده، باید اول معدهش تخلیه بشه. نه اینکه بش غذا بدن بخوره تا اون چیزی که قبلا خورده زودتر دفع بشه! هرچه که هست باید از بالا تخلیه بشه. این انقدر بدیهیه که سیستم عصبی هم یک برنامه خودکار براش طراحی کرده، که به شکل تهوع خودش رو نشون میده.
مملکتی که سم بیقانونی و بیحکومتی رو خورده، باید اول معدهش ازین سم تخلیه بشه، بعد بشینند دولت جدید و قانون جدید طراحی کنند. نباید به بیمار گفت حکومتی که قبلا خوردی سم بوده بیا یه «دولت اپوزیسیون» بخور، قبلیه از پایین دفع بشه!
از پایین رد نمیشه، یا اگه بخواد بشه کل بدن رو از کار خواهد انداخت. که به همون شرایط اسفباری منجر میشه که در ۲۰۶۰ به اوج خودش میرسه. وقتی اشرار به همهچیز مسلط هستند، حرف زدن درباره تشکیل دولت، با هر عنوانی، انحراف افکار عمومیه.
همه برنامهها، طرحها، پروژهها، ائتلافها، باید در جهت بالا آوردن باشه. الان وقت خوردن چیزی نیست.
مملکتی که سم بیقانونی و بیحکومتی رو خورده، باید اول معدهش ازین سم تخلیه بشه، بعد بشینند دولت جدید و قانون جدید طراحی کنند. نباید به بیمار گفت حکومتی که قبلا خوردی سم بوده بیا یه «دولت اپوزیسیون» بخور، قبلیه از پایین دفع بشه!
از پایین رد نمیشه، یا اگه بخواد بشه کل بدن رو از کار خواهد انداخت. که به همون شرایط اسفباری منجر میشه که در ۲۰۶۰ به اوج خودش میرسه. وقتی اشرار به همهچیز مسلط هستند، حرف زدن درباره تشکیل دولت، با هر عنوانی، انحراف افکار عمومیه.
همه برنامهها، طرحها، پروژهها، ائتلافها، باید در جهت بالا آوردن باشه. الان وقت خوردن چیزی نیست.
طالبان بیسر و صدا در جایی از یک نقشه استفاده کرد که در اون قلمروئش بیشتر مساحت خراسان ایران رو هم در برمیگرفت، و بعضی بشون برخورد.
اما کسی باید فریاد «بیخود کردید» سر بده، که در مقابل طالبان داخلی هم جنگیده باشه. آیا جنگیده؟ مردم مشهد، به عنوان دومین شهر پرجمعیت ایران در مقابله با داعش شیعی چه عملی انجام دادهاند تا الان؟ اگه روزی طالبان افغان هم این شهر رو گرفت، همون عمل رو انجام خواهند داد: تماشا.
کسی که اهل جنگ نیست، باید لامپ نوربالای غیرتش رو خاموش کنه.
اما کسی باید فریاد «بیخود کردید» سر بده، که در مقابل طالبان داخلی هم جنگیده باشه. آیا جنگیده؟ مردم مشهد، به عنوان دومین شهر پرجمعیت ایران در مقابله با داعش شیعی چه عملی انجام دادهاند تا الان؟ اگه روزی طالبان افغان هم این شهر رو گرفت، همون عمل رو انجام خواهند داد: تماشا.
کسی که اهل جنگ نیست، باید لامپ نوربالای غیرتش رو خاموش کنه.
مثال درستی نیست. چون اولا طوفان کوتاهه، و نتیجه زود معلوم میشه. من چهل سال بعد زنده نیستم، بنابراین مهم نیست چیزی درست از آب دربیاد یا نه، و یا بگن خردمند بود فلان بود. ثانیا «ما نجات پیدا میکنیم» یک خبر مثبته، درست باشه یا غلط. و مردم دوست دارند چیزهای مثبت بشنوند. اما «اگه مردم خودشون کشتی رو غرق نکنند، هیچکس نجات پیدا نخواهد کرد»، خبر منفی و ترسناکیه، و مردم دوست ندارند چیزهای ترسناک بشنوند.
این عدد کیس جالبی شده. یه عده دلمشغول این هستند که ثابت کنند هیچ معنایی پشتش نیست و نباید جدی گرفتش، و یه عده چنان افسردهاند که میخوان از خودم سبقت بگیرند و هرروز پیام میدن که «خیلی سادهای و خوشبینانه حساب کردی، بذار رو ۲۲۰۰!».
این عدد کیس جالبی شده. یه عده دلمشغول این هستند که ثابت کنند هیچ معنایی پشتش نیست و نباید جدی گرفتش، و یه عده چنان افسردهاند که میخوان از خودم سبقت بگیرند و هرروز پیام میدن که «خیلی سادهای و خوشبینانه حساب کردی، بذار رو ۲۲۰۰!».