Anarchonomy
46.6K subscribers
6.81K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
در کشورهای غربی وقتی مخالفان سوخت فسیلی برای اعتراض میپرن وسط سخنرانی‌ها و جیغ و داد راه میندازن، ممکنه بقیه هوشون کنند. خود هو کردن جلوه‌ای از آزادی بیان، و اعتراض به اعتراضی است که به نظر هوکننده، بی‌معنیه. و گاهی این هو کردنه که شجاعانه‌ست، نه اقدام کسی که هو شده. هو کردن علاوه بر اعتراض، ابراز وجود هم است. به این معنی که اگر شما وجود دارید، ما هم وجود داریم. فکر نکنید فقط شمایید که یک فعال مدنی هستید.

در ایران هیچ‌وقت اعتراض به حکومت هو نشده، یا به عبارت دیگه هیچ‌وقت برانداز توسط بقیه هو نشده. عمال خلیفه در پردیس دانشگاه یا در خیابان، جواب شعار رو با شعار و مداحی با صدای آمپلیفای شده داده‌اند، ولی هو کردن نیاز به توده مردم داره و توده تا الان چنین کاری نکرده‌. و سه دلیل داره، که سومی مهم‌تر از بقیه‌ست. یک اینکه برانداز شجاع‌ترین است، و نه هرکس دیگری. وقتی واکنش حکومت خشونت افسارگسیخته‌ست، فقط کسی که در برابر حکومت قرار می‌گیره شجاع‌ترینه. پس کسی نمیتونه بگه من در برابر حکومت نیستم و با این حال، شجاع‌ترم! دو اینکه اعتراض به نظام هیچوقت بی‌معنی نبوده. حتی عافیت‌طلب‌ترین‌ها و وسط‌بازترین‌ها هم چه خوداگاه و چه ناخودآگاه می‌دونند که بی‌معنی نیست و اتفاقا معنای مهمی داره. اما تصمیم گرفته‌اند که پشت این معنا قرار نگیرند. سه اینکه استقلال مدافع نظام ازش گرفته شده. و کسی که استقلال نداره نمیتونه ابراز وجود کنه. فقط خود خلافته که اجازه ابراز وجود داره، عمالش فقط میتونند سیاه‌لشکر این ابراز وجود تشکیلاتی باشند. ابراز وجود عمله خلیفه، ابراز وجود خودش نیست، ابراز وجود خلیفه‌ست. نمیتونه بگه من هم وجود دارم. فقط میتونه بگه خلیفه وجود دارد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چطور می‌تونند دست‌شون رو بذارن زیر چونه‌شون وقتی این زن رو تماشا می‌کنند؟ من اگه با این فاصله ازش بودم باید دستم رو میذاشتم روی قلبم.
تو با نزدیکانت و بستگانت اختلاف عقیده نداری. اختلاف عقاید بین نسلی و خانوادگی، بخشی از زندگی نرمال جوامعیه که در اون‌ها زندگی جریان داره. تو پروتستان و نزدیکانت کاتولیک نیستند. دعواتون سر اینکه مسیح پسر انسان بود یا پسر خدا نیست. سر اینکه در ماه چندم، سقط جنین قتل است هم نیست. این دعواها برای سرزمین‌هاییه که مردم میتونند صبح‌ها بیدار بشن، نور آفتاب رو ببیند، و احساس رضایت کنند که یک روز دیگه هم زنده مانده‌اند. شما در اسارتی. و کسانی که باشون دعوا داری، برای زندانبان دلسوزی می‌کنند. شما با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق، همسایه‌ای طرف نیستی که عقاید متفاوتی داره. شما با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق، و همسایه‌ای طرف هستی که جایگاه ابدیش دوزخه. شما با کسانی طرفید که شانس آورده‌اند در محیطی جنگلی زیست می‌کنند، و گرنه به جرم همکاری در جنایت یا رضایت از جنایت، به حبس ابد یا تبعید محکوم می‌شدند. شما با کسانی طرفید که حاضرند برای حداقل حقوق، نگهبان آشوویتس باشند‌. شما حتی با ماتریالیست‌ها هم مواجه نیستید. مادر چینی به فرزندش یادآوری می‌کنه «ما در روستا داشتیم از گرسنگی تلف می‌شدیم و همین حکومت بی‌رحم ما رو آورد تا اینجا و حالا در رفاهیم، میارزه به خاطرش غرورت رو، هویتت رو، عطشت برای آزادی رو سرکوب کنی». توی ایرانی حتی با پدر، برادر، خواهر، همکار، رفیق و همسایه ماتریالیست هم طرف نیستی. شما با پوچ‌گرایانی طرفی که به خاطر موهومات ماورایی، حاضرند زندگی مادی دیگران رو نابود کنند، اون‌ها رو در قفس نگه دارند، و همه حقوق‌شون رو ازشون بگیرند. کسی که فقط متریال رو دوست داره، خیلی شریف‌تر از کسیه که هیچ‌چیز رو دوست نداره.
از ویژه بودن وضعیتت در پهنه هستی نترس. با این که ویژه‌ست، اصلا جدید نیست‌. این فیلسوف‌های آلمان نبودند که نقشه قتل هیتلر رو کشیدند. تعدادی از افسران نازی این کارو کردند. چون متوجه ویژه بودن موقعیت خودشون شدند، و تا آخرش رفتند. به خودشون نگفتند «کاش» اوضاع یه جور دیگه بود و به جای گرفتن این تصمیمات سخت، در یک آلمان نرمال به درجات بالای ارتش می‌رسیدیم و مهم‌ترین کار حرفه‌ای‌مون افتتاح خط تولید تانک می‌بود. به خودشون نگفتند «کاش» همکاران و هم‌قطاران باسواد و بااستعدادمون، همفکر و همراه ما می‌بودند و انقدر تنها نبودیم. آدم موقعیت‌شناس، وقت خودش رو با «کاش» هدر نمیده. بارها و بارها در تاریخ این موقعیت‌های ویژه شکل گرفته، اما همه آدم‌های سالم انقدر موقعیت‌شناس نبوده‌اند که جدی بگیرندش‌. تو میخوای یه روز، تصمیمات سختت رو بگیری و به یک سلحشور تبدیل بشی که آیندگان بت افتخار کنند. اما اون روز، یک تاریخ حماسی در تقویم آینده نیست. همین الانه‌. و کار بزرگی که منتظری تا انجام بدی، لزوما کار بزرگی نیست. تو باید از تمام کسانی که کوچکترین همدلی با زندانبان دارند جدا بشی. مهم نیست چقدر به وجودشون عادت داری، و چقدر بت نزدیکند، و چقدر بشون بدهکاری. تو اول باید بدهیت به وجدانت رو صاف کنی. فرصت‌های این کنده شدن، جایی در دوردست های زمان دپو نشده. لای تمام روزهایی که دارند بی‌صدا سپری میشن، ریخته شده‌.

ایران از همه ما بیشتر عمر خواهد کرد، نگرانش نباش. تو باید روح خودت رو نجات بدی. و باید همین الان اینکارو بکنی.
یه زمانی ساعات ابتدایی بعد از طلوع خورشید در ساحل خالی از گردشگر و صدای امواج آروم دریا، میتونست ۹۹ درصد صدمات درونیم رو ترمیم کنه. اما الان هیچ افکتی روم نداره. مطلقا هیچ. اسمش خزر باشه یا آتلانتیک. من نمی‌تونم خودم رو احیاء کنم دیگه و این واقعیت با استخوان‌های تیزش رو قورت دادم رفته. فقط میتونم یادداشت‌هایی پراکنده در مسیر بذارم و بگم جلوتر چه خبره، تا شاید اون‌هایی که عقب‌ترند، وقتی رسیدند و پیداشون کردند، به دردشون بخوره.
ایرانی مقیم خارج که منافعش به خلافت شیعه گره خورده، طبیعیه که سقوط رو خیلی دور ببینه. چون منابعش اخبار رسمی هستند، و اخبار رسمی تحولات فیزیکی رو پوشش میدن. نه تغییرات خزنده اجتماعی رو.
ایرانی مقیم خارج که آرزوی براندازی داره هم طبیعیه که سقوط رو خیلی نزدیک ببینه، چون منابعش شبکه‌های اجتماعی هستند، و این شبکه‌ها همه‌چیز رو تندتر از چیزی که هست نشون میدن.

هر دو می‌تونند ساکت باشند، اما اینکه نیستند به این دلیله که در تلاشند به هم‌قبیله‌‌ای‌های خودشون روحیه بدن. ایرانی مقیم خارج که منافعش به خلافت گره خورده، میخواد به اون‌هایی که منافع اون‌ها هم به همین خلافت گره خورده، روحیه بده. و ایرانی مقیم خارج که آرزوی براندازی و بازگشت آزادانه و بی‌واهمه به کشور داره هم میخواد به کسانی که اون‌ها هم آرزوی براندازی و بازگشت آزادانه و بی‌واهمه به کشور دارند روحیه بده.

فکر نکنم بدونند که دارند چه میکنند. می‌تونم یک مثال بزنم. سال ۹۸ در بین اعضای کانالم، حتی یک نفر نبود که رفته باشه خیابون، یا در تجمعی حضور غیرتصادفی داشته باشه. امسال، با وجود اینکه هیچ‌کس به اندازه من ننوشت که این کارها بی‌فایده‌ست، تا الان در بین خوانندگان کانالم یک شهید داشتیم، چندین نفر مفقودند چون دقیقا همزمان با اعتراضات آفلاین شده‌اند و هنوز آنلاین نشده‌اند، چندین نفر بازداشت شدند و آزاد شدن، و تعداد زیادی حضور داشتند، و منتظر فرصت بعدی هستند!
فکر می‌کنند ازونجا می‌تونند کسی رو دلسرد کنند یا برعکس روحیه کسی رو تقویت کنند؟ دیگه هیچ‌کس به هیچ‌کس گوش نمیده برادر، کجای کاری؟
ارزی که با اسلحه مجبورت کردن ازش استفاده کنی (چون با اسلحه مجبورت کردن که از ارزهای جایگزینش استفاده نکنی)، در واقع پول خودت نیست، پول همونیه که اسلحه دستشه، ولی موقتا دست توعه. حالا به حالت اسکناس باشه یا دیجیتال. بنابراین نقدی کردن معاملات و خرید و فروش‌ها به عنوان یک نافرمانی مدنی، در اصل قضیه تغییری ایجاد نمی‌کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه طرف جبهه سربازها به دلیل فشل بودن لجستیک دارن گوشت سگ‌ها رو میخورن، و اون طرفش سربازها دارند با سگ‌ها می‌رقصند! جنگ عجیبی شده.

#لبخند_شبانه
در ایران آزاد باید خون‌ها برابر باشند. برای تمرین برابری خون، باید تبعیض حساسیت رو از همین الان کنار گذاشت.
۲۰۶۰ درسته، نه به این دلیل که ملت هنوز میرن باشگاه. زمان اشغال فرانسه توسط نازی‌ها هم مردم میرفتن کنسرت، در حالی که مأموران آلمانی هرروز یکی رو تو خیابون می‌چپوندن تو ماشین و میبردن و معلوم نبود تو زندان‌ها چه خبر بود. مهم اقلیتیه که هم از توان داخلی و هم از کمک خارجی استفاده، و یک نیروی مقاومت سازمان‌یافته ایجاد می‌کنه. و ما اون رو نداریم، و نخواهیم داشت. اینجا هنوز پول گرفتن از خارجی‌ها تابوعه! آلترناتیو نیروی سازمان‌یافته و مقاومت تشکیلاتی هم، سوراخ کردن کشتیه تا همه با هم بیفتن تو آب. و اون رو هم نخواهیم داشت، چون یک ملت عاطفی ازین کارها نخواهد کرد. دفع قدرت فیزیکی، نیاز به قدرت فیزیکی داره. در کشور ما غیر از اوباش شیعه، کسی دنبال قدرت نیست. بنابراین باید چهل سال صبر کنید تا شاید نیروهای فیزیکی بیرونی، بتونند قدرت فیزیکی حاکم رو دفع کنند.
پنجاه و هفتی‌ها هوش اقتصادی رو مثل پتک روی سر فرزندان دهه شصتی خودشون می‌زدند. اون هم بچه دهه‌شصتی‌ای که به موهبت تصمیمات خیلی درست والدینش باید از همون شش سالگی در سرما و گرما در صف برنج و روغن و نفت و قند و حتی سیگار می‌ایستاد.

اما اگه کارنامه اقتصادی خودشون بررسی می‌شد، قاعدتا این پتک باید بالاسر خودشون قرار می‌گرفت. چون کسانی که تونسته بودند ثروتی، هرچند اندک، بدست بیارن، با وجود اینکه زیرکی غیرقابل انکاری در این راه ازشون دیده شده بود، در مجموع انسان‌های ابلهی بودند.

دقیقا زمین‌داری که تعداد اسناد املاکش در یک گاوصندوق جا نمیشد و دوتا میخرید و یکیش رو خونه میذاشت و یکیش رو در دفترش، و بعد از انقلاب از ترس مصادره شدن اموالش، که ترس به جایی بود، هرچه داشت نصف قیمت و یا حتی یک سوم قیمت فروخت، همون کسی بود که مبالغ هنگفتی سهم امام به خمینی و بقیه مراجع پرداخت کرده بود. دقیقا مغازه‌دارانی که بلافاصله بعد از بهمن پنجاه و هفت عکس خمینی و طالقانی رو به دیوار مغازه‌شون زده بودند، آواره دادسراها و پاسگاه ها شدند، چون خیلی رندوم گزارش شده بود که در زمان طاغوت، جنس خاصی رو گرونتر فروخته‌اند. در حالی که شاکی، هیچ خریدی ازشون نکرده بود و هیچ فاکتوری وجود نداشت. قوه قضاییه داشت برمبنای چغلی کردن عده‌ای علیه عده‌ای دیگه، و برمبنای حسد و کینه کار می‌کرد. بعضی ازین مغازه‌داران مجبور شدند جریمه‌هایی معادل نصف سرمایه‌ای که در مغازه داشتند، بپردازند، بدون اینکه خلافی کرده باشند. خیلی ازین شاکیان، دهاتی‌های تازه مهاجرت کرده بودند. و کینه‌شون هیچ علتی نداشت جز اینکه «چرا ما خانه هم نداریم، و این‌ها غیر از خانه مغازه هم دارند؟». به هرچیزی که وجود داشت معترض بودند. چرا مغازه وجود دارد؟ چرا ماشین وجود دارد؟ چرا پول وجود دارد؟ چرا ساختمان چندطبقه وجود دارد؟ و در نهایت چرا در خیابان زن وجود دارد؟ یک انقلاب اسلامی، فرصت خوبی بود که تا از همه‌چیزهایی که وجود داشت انتقام بگیرند.

برای درک کسانی که امروز حاضرند در لجن فرو بروند و همچنان از دستگاه حاکم دفاع کنند، باید همون کسانی که اون روزها بلد بودند پول دربیارن و همزمان ابله هم بودند رو شناخت‌. کسی که هم املاک داشت و در کنار خمس، هزاران تومان سهم امام هم پرداخت می‌کرد، گرفتار یک رویا بود. رویای جامعه‌ای اسلامی که همه مثل هم باشند. در دوره قاجار همه مثل همدیگه بودند. دعواها یا قبیله‌ای بودند یا سر آب و حدود زمین. مدرنیته‌ای که دوره پهلوی وارد کرد، یکدستی رو بهم ریخت، و ذهن دهاتی ملت دچار استرس شد. اینکه صادق هدایت جهت فحش رو از حکومت، گرفت به سمت خود مردم، به خاطر درک این واقعیت بود که حکومت‌ها موقتی‌اند ولی دیگری‌ستیزی و تکثرستیزی این مردم دائمیه. پولدار مذهبی میخواست بگه «خرج اینکه دوباره جامعه شکل دوره قاجار و ماقبلش رو بگیره چقدر میشه من دستی بدم؟».

رویای دهاتی مذهبی که حتی در ثروتمندترین حالت خودش ابله بود، برباد رفته، ولی این تنها چیزیه که داره، و تا آخرین لحظه پوسته‌ش رو در آغوش خودش نگه میداره، و اگه لازم باشه به خاطرش هرچقدر که لازم باشه آدم می‌کشه، و یا در برابر آدم‌کشی‌ها سکوت می‌کنه‌.
بیایید شرط ببندیم که مردم ایران عبرت می‌گیرند یا نمی‌گیرند.
شما تازه سه ماهه یادتون افتاده مبارزه‌ای وجود داره یا باید وجود داشته باشه. تازه سه ماهه یادتون افتاده تو چه خانواده‌هایی بزرگ شدید، با چه مذهبی طرفید، پول‌تون داره از کجا تأمین میشه. مرداد ماه داشتید زندگی‌تون رو می‌کردید و درباره نتیجه قرعه‌کشی جام جهانی با دوستان‌تون صحبت می‌کردید. من داشتم از پاکستانیزه شدن ایران می‌گفتم.
آدم تنها مجبوره همه راه حل‌ها رو از خودش بخواد، و من خیلی وقته تنهام. باید بیست سال پیش ازم می‌پرسیدید که چطور با واقعیت کنار اومدم.
به جای اینکه بپرسه چرا برجی که میلیون‌‌ها دلار برای ساختش هزینه شده بود فقط ۴۰ سال عمر مفید داره، ازینکه در این خسارت اقتصادی و محیط‌زیستی کمی صرفه‌جویی شده به وجد میاد! همینی که به جاش ساختن هم بعیده بیشتر از ۴۰ سال دوام بیاره، و شاید خیلی کمتر. ساختمانی که در طول عمر یک انسان باید دوبار کوبیده بشه و دوباره ساخته بشه، نشانه یک بیماریه.

#استفراغات_معماران
عزیزان ساکن کانادا می‌پرسند چه کارهایی می‌تونیم اینجا انجام بدیم؟
جهت خودداری از تکرار مکررات، جواب به همه‌شون رو یک‌جا می‌نویسم:


اونجا جای کار خرکی نیست، باید همه‌چیز قانونی باشه. نیازی هم نیست از مرز قانون تجاوز کنید. ولی مرزش رو مطالعه کنید و بدونید کجاست. چون لب مرز هم خیلی کارها میشه کرد. مثلا رنگ پاشیدن رو در و پنجره خونه کسی که به سپاه وصل بوده غیرقانونیه، اما دور تا دور محیط اطرافش رو با پلاکارد پر کردن، نیست. اسم بنگاه املاکی که بش ملک فروخته رو تو اینترنت جار زدن، نیست.
اگه ان‌جی‌اویی که لابی کنه وجود نداره، یکی بسازید. هدف‌گذاری رو بذارید رو اینکه در هر انتخابات حداقل دو سوم نمایندگان جدید یا آخوندستیز باشن، یا اگه نیستن با لابی شما بشن. اگه خودتون بلد نیستید ازین کارها، پول جمع کنید کسانی که بلدند رو به خدمت بگیرید. برای اینکه اوباش نتونند بچه‌هاشون رو بفرستن اونجا نیاز به موانع قانونی هست، و قانون دست پارلمانه، و پارلمان دست نماینده‌ها. یکم از یهودیای آمریکا مشورت بگیرید، یا به کارشون دقت کنید.
مطالبه شما از همه ارکان دولت، باید این باشه که جمهوری‌اسلامی رو به طور رسمی و قانونی به عنوان القاعده در نظر بگیرند. در نتیجه باید شرکت نفت و تمام مجموعه وابسته و متصل بش، به عنوان شرکت تروریستی شناخته بشه. در برابر کسانی که میخوان دوست خاله خرسه مردم فقیر ایران بشن، گستاخ و دریده باشید، همونطور که لیبرال‌های آمریکا با ترامپ برخورد می‌کردند. باید هرکس که میخواد با عنوان «آسیب نرسیدن به مردم عادی» منابع مالی نظام رو از اسیب مصون نگه‌داره، به عنوان نازی و فاشیست معرفی کنید. حتی اگه نخست‌وزیر باشه.
رسانه‌ها هم مهمند. تو توعیتر از کسی نخواید جهت‌گیری نشریه رو تغییر بده. خبرنگارها رو باید خرید. باید باشون شام خورد، مخ‌شون رو زد. اما باید شامل همه‌شون بشه. نگید این چپه تأثیر نمی‌گیره. باید کاری کرد تیترهای ضد نظام ایران، فراحزبی باشه.
آدمای سرزبون‌دار پیدا کنید که به طور خستگی‌ناپذیر تو دانشکده‌ها ایدئولوژی شیعه‌ و پوچگرایی پشتش رو تشریح کنند برای دانشجوها. در آمریکا تا الان مسیحیان مخالف ورود ترنس‌ها به استخر کودکان، سخنرانی‌هایی بیشتری کرده‌اند در کالج‌ها، تا شما درباره طاعونی که ایران رو گرفته‌. نسل بعدی کانادا باید از کانال آموزشی شما عبور کرده باشه. اینکه جامعه امروز آمریکا انقدر ضدسعودیه، به خاطر محیط دانشگاه بیست سال پیشه.
به فسیل‌های ایرانی که هر قدمی بردارید یه ایرادی می‌گیرند ازتون اهمیتی ندید و کار خودتون رو بکنید. فکر فردا پس فردا نباشید، به فکر چهل سال بعد باشید.
زمانی که هنوز موتورهای دیزلی کشتی‌ها به صدها سنسور دیجیتال مجهز نشده بودند، وقتی ایرادی پیدا می‌کرد، مهندسی که شرکت آلمانی میفرستاد، می‌اومد کنار موتور می‌ایستاد و فقط به صداش گوش می‌داد، و از همون چیزهایی که از صدا می‌فهمید، می‌گفت ایراد از کجاست، یا اوپراتور چه گندی زده.

برای مایی که از روده‌های سگ عبور کرده‌ایم و به صدای موتور نظام وقتی که نو بود آشنایی کامل داریم، بد کار کردنش بیشتر به چشم میاد، و باید به آماتورها مدام فرمان بدیم که این رو جدی نگیر، یا اون رو جدی بگیر.. که البته وقعی نمی‌نهند. که شاید حق دارند. ولی اون‌هایی که دیرتر از همه یادشون افتاد این موتور رو باید خاموش کرد، بیشتر از همه عجله دارند که خفه شدن صداش رو ببینند، و وقتی عجله‌شون به بن‌بست خورد بیشتر از همه مأیوس میشن. همونایی که تازه سه ماهه رادیکال شدن، امروز افسرده‌تر از بقیه هستند.

ناامیدی، ویتامین ث انقلابه. اگه دچار کمبودش باشی، مثل ملوانان اکیپ‌های اکتشافی امپراتوری اسپانیا، وسط دریا دندونات میریزه و سپس از پا درمیای. ناامیدی باعث میشه فریب هیچ‌چیز رو نخوری، و کسی که فریب هیچ‌چیز رو نخوره، خطرناک و سرسخت میشه.

اما افسردگی، مثل مخدر روانگردان، برای دوره‌ای خیلی موقت و گذرا، احساس غلیظی از زنده بودن بت میده، و سپس به یک مرده تبدیلت می‌کنه. خشم، کینه، نفرت، علائم زنده بودن هستند که در اون دوره موقت، حالت غلظت‌یافته پیدا می‌کنند. اما سر و صدای قبل از مرگ هستند. برای همین آدم افسرده نمیتونه هیچ‌کاری رو ادامه بده. گول اون پالس‌های تند ابتدایی رو میخوره، و فکر می‌کنه قراره ادامه پیدا کنند، اما ادامه پیدا نمی‌کنند. به مرور متوجه میشه از همون اول مرده بوده، و اون پالس‌ها مثل تکون خوردن پاهای هشت‌پایی بوده‌اند که روی میز رستوران قرار گرفته.

آماتور درگیر تفسیر اینه که هدف اوباش از اعدام چیه. یکی میگه میخوان مردم رو بترسونند. یکی میگه نه میخوان به خودی‌هاشون روحیه بدن. یکی میگه میخوان از جامعه پزشکی هم خون بریزند تا بگن وام‌دار هیچ صنفی نیستند. غافل ازینکه تشکیلات پوچ‌گرا، هدف نداره. فقط رفلکس داره. این‌بار، بی‌پروایی مردم در توسل به خشونت، مثل چوبی بود که تا ته حلق‌شون رفت، و آدم‌کشی با طناب، مثل حالت تهوع غیرارادی تماس چوب با عصب انتهای دهان بود. این فقط عوق زدن هیولاست، وگرنه حتی با اعدام فله‌ای هم هنوز از کشتار ۹۸ عقبه. در موقعیتی که هیچ‌کدوم از طرفین حالتی تعریف نمی‌کنند که پشیمانی رو در بر بگیره، هر اقدامی صرفا رفلکس اقدامات قبلی خواهد بود.
نازی‌ها هرجایی رو که اشغال می‌کردند، طوری رفتار می‌کردند که انگار هیچ حالتی وجود ندارد که یک آلمانی مجبور بشه بگه پشیمانم! پس وقتی اون منطقه آزاد می‌شد، با بدترین شکل ممکن همه کسانی که با نازی‌ها همکاری کرده بودند مجازات می‌شدند. در مواردی حتی به بچه‌هاشون هم رحم نشد. چون پیام این بود: اگه هیچ حالتی نیست که شما پشیمان بشید، هیچ حالتی هم نیست که ما پشیمان بشیم.
سیکل رفلکس، ادامه پیدا خواهد کرد؛ و فکر و ذکر تازه رادیکال‌شده‌ها رو مشغول خواهد کرد.

اما ما ناامیدهایی که افسرده نیستیم، داریم صداهای خوبی ازین موتور زپرتی می‌شنویم. ازونجایی که این بار ضربه‌ای به حیثیت دستگاه سرکوب وارد شد که سابقه نداشت، به طرز اورژانسی نیاز داشت یک ۹ دی سراسری برای تشییع کشته‌شدگانش راه بندازه. حتی می‌طلبید جنازه‌هاش رو در همه شهرها بچرخونه و دور همه امامزاده‌ها طواف بده. اما طوری برگزار شد که انگار یک جانباز شیمیایی گمنام در یاسوج که شش ماهه در کماست از دنیا رفته. اتفاقا ۹ دی‌ای که الان برای تشییع لازم داشت، از اونی که در ۸۸ لازم داشت خیلی واجب‌تر، و از تشییعی که برای سلیمانی انجام داد، خیلی خیلی ضروری‌تر بود. اما نتونست تکرارش کنه.

بچه تازه رادیکال‌شده داره غر میزنه که «پس چرا موتور هنوز روشنه؟». و مایی که صدای روزای خوبش رو حفظیم، با حالتی که انگار داریم سعی می‌کنیم احساس‌مون رو بروز ندیم به همدیگه نگاه می‌کنیم، و فقط با نگاه از هم می‌پرسیم «تو هم داری چیزی که من میشنوم رو میشنوی؟».
وقتی بورس سقوط کرد یه عده جمع شدن و یه بنر گرفتن دست‌شون که نوشته بود خلیفه لطفا دخالت کند و دستوری چیزی بدهد برای سرمایه ما که پرید.

تقریبا همه اصناف همینقدر پرتند. چون رسوبات زیست در سایه امپراتوری همچنان در سیستم عامل فرهنگی ایرانی جماعت وجود داره، و این باعث میشه تصور کنند هر قلدری، یک امپراتوره و با همون چیزی طرفند که قرن‌ها باش طرف بودند. در امپراتوری، درجات ارزشی افراد حکومتی، منطبق با درجه قدرت‌شون بود. در پایین‌ترین سطح موریانه‌های کارگر رو داشتی، و سپس زنبورهای امنیتی، و سپس روباه‌های دیوانی، و سپس گرگ‌های نظامی، و سپس مارهای درباری، و بعد خود امپراتور که شیر جنگل بود. اگه با مورچه مشکل داشتی، بهتر بود به زنبور رشوه میدادی. و اگه با روباهی دعوات می‌شد، بهتر بود به گرگ رشوه میدادی. ولی کارت خیلی سریعتر راه می‌افتاد اگه مستقیما با خود شیر حرف میزدی‌. و وقتی با شیر حرف میزدی متوجه می‌شدی چرا شیره، و مورچه نیست، چرا شیره و زنبور نیست، و چرا شیره و گرگ نیست. میفهمی چون از همه‌شون برتره، اونجا نشسته.

ایرانی متوجه نبود و نیست که در #گله_گاو رییس گله نداریم‌. یا اگر هم داشته باشیم، و بتونی بش نزدیک بشی، میفهمی با بقیه‌شون هیچ فرقی نداره. و یا حتی گاوتره. تشکیلات اوباش شیعه مسطح‌تر ازونیه که مردم تصور می‌کنند، و حتی در مرکزش گودتره، نه مرتفع‌تر! اون حراستی بیسواد مذهبی خرافاتی نفهم لجباز عقده‌ای کینه‌توز که دم در اداره می‌بینی، همون خلیفه‌ست، و خلیفه همون حراستیه‌ست. و بلکه اون مأمور سرکوب که تو خیابون مواد مخدر میزنه تا بچه مردم رو محکم‌تر بزنه، از خلیفه ذهن بازتری داره.‌ اگه به خلیفه و اطرافیان نزدیکش و ولیعهدش نزدیک بشی و بتونی باشون حرف بزنی، با خودت خواهی گفت کاش با اون مأمور معتاد قاتل توی خیابون طرف بودیم.

وقتی پایین‌ترین افراد این گله رو هدف می‌گیری، داری بهترین افرادش رو از بین میبری، با اینکه بی‌ارزشند. و وقتی بالاترین افراد این گله رو مخاطب قرار میدی، داری از سخیف‌ترین و سفیه‌ترین افرادش درخواست اقدام می‌کنی.

آب رو باید تو قسمت گود ریخت.
Anarchonomy
چند نصیحت به بچه مدرسه‌ای‌ها: - والدین شما، شما را خواهند فروخت. اگر هم نفروختند باید فرض‌تان این باشد که خواهند فروخت و برمبنای این فرض برنامه‌ریزی کنید. یک شب با این مسئله کنار بیایید و از فردا دیگه باش کلنجار نرید. - در عمل تیز و زرنگ باشید، نه در گفتار.…
گفتم والدین شما، شما رو خواهند فروخت. برنامه‌ریزی‌تون برای هرکاری باید به شکلی باشه که می‌دونید خواهند فروخت.
عین کسی که برای اولین‌بار سگ دیده، از فهمیدن این واقعیت شل نشید.
اردوهای تابستانی بچه‌ها رو سپرده بودن به جوانی که هیچ مهارتی در هیچ چیز نداشت جز ساکت کردن سر و صداشون. یک سری برنامه آموزشی بش داده بودند اما چون هیچ درکی از هیچ کدومش نداشت، بعد از مدتی همه رو گذاشت کنار و تمام وقت با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد. نه فقط به این دلیل که خودش فوتبال دوست داشت، نه تحصیل. بلکه به این دلیل که نمی‌تونست بپذیره چرا بچه‌ها که مشتاق بازی‌اند، باید اوقات تابستون رو به چیزی غیر از بازی اختصاص بدن. مسئله فقط این نبود که بازی بهتر است یا درس. حتی در برابر آموزش غیر درسی، مثل نجاری هم مقاومت داشت. مسئله این بود که وقت‌کشی به هرچیزی اولویت دارد. فکر می‌کنم اواخر دهه هفتاد بود و حسگرهام برای اولین بار سیگنال‌های پوچگرایی بچه‌ مسلمان شیعه رو دریافت می‌کردند. ازونجایی که هنوز خیلی از چیزها برام جدید بود، فکر می‌کردم یک نمونه غیرقابل تعمیمه، پس کنجکاو شدم که چرا این یک نفر به این شکل دراومده. بش نزدیک‌تر شدم تا بیشتر بشناسمش، و به تدریج با خانواده‌ش هم آشنا شدم. غیر ازین سه پسر و دو دختر دیگه هم داشتند، و این فرزند میانی بود. از هرچه که از پدرش دیده می‌شد، این برمی‌اومد که بیشتر اوقات حواسش نیست که فرزندانی داره. از ساعت یازده میرفت برای نماز ظهر و دو برمی‌گشت، و دوباره از ساعت چهار می‌رفت برای نماز مغرب و هفت برمی‌گشت. فقط نماز جماعت یومیه نصف روزش رو پوشش میداد. یک‌بار افتادم دنبالش تا ببینم این همه مدت رو چطور صرف مسجد می‌کنه‌. وقتی وارد مسجد می‌شد که انقدر خلوت بود که وقتی بلند می‌گفت سلام علیکم، طوری صدا می‌پیچید که انگار داخل یک غار اینو گفته. می‌رفت بساطش رو میذاشت در یک نقطه از قبل تعیین‌شده در صف اول، و یک قرآن قطور از قفسه میاورد و می‌نشست لاش رو باز می‌کرد، و به صفحات نگاه می‌کرد. اول فکر کردم داره آروم میخونه تا مشخص نباشه که داره میخونه. اما فقط نگاه می‌کرد و لب‌هاش هم تکون نمیخورد. گاهی تا چهل و پنج دقیقه. تنها چیزی که در این صفحه‌بازی سکته ایجاد می‌کرد، علیک السلامی بود که به نفرات بعدی که وارد می‌شدند می‌گفت. گفتم شاید ازین‌هاست که انقدر کلید کرده‌اند روی قرآن که با وجود کم‌سوادی، عربی قرآنی رو از بر کرده‌اند و فقط به معانی توجه می‌کنند. برای تست یک قرآن برداشتم و رندوم لاش رو باز کردم و رفتم کنارش نشستم و ادای کسی رو درآوردم که تلفظ یک لغت رو بلد نیست و میخواد از بزرگتر بپرسه. اولش گفت قرآنی که تو برداشتی ریزه، نمیتونم بخونم. فونت قرآن قطور خودش بزرگتر بود، آدرس همون آیه رو تو قرآن خودش پیدا کردم و براش باز کردم. چهار بار تلفظش کرد، و هر چهاربارش غلط بود. اما دفعه چهارم وانمود کردم که به قله صحت تلفظ رسیده و متوجه شدم. به وضوح بلد نبود، و مطمئن شدم فقط صفحه رو نگاه می‌کنه. نقش کسی که میخواد از بزرگترها دین‌آموزی کنه رو ادامه دادم و پرسیدم اگه آدم تو دلش بخونه هم به اندازه تلاوت ثواب داره؟ گفت لازم نیست بخونی، همینکه نگاه کنی به صفحات، ثواب داره، و بخشی ازین ثواب هم در این دنیا می‌بینی، خود من از وقتی به صفحات نگاه می‌کنم یک نوری در سینه‌م ایجاد شده که متوجه همه چیز میشم و بعضی وقت‌ها دکترها و مهندس‌ها بعد از سال‌ها درس خوندن حرفی می‌زنند و می‌بینم من قبلا در ذهن خودم به اون حرف رسیده بودم!
تشکر کردم و اومدم بیرون. حس خاصی داشت که نمی‌تونستم برای کسی شرح بدم. ازینکه یک انسان میتونه انقدر عامدانه پوچ باشه، ترکیبی از بهت، ترس، و نگرانی ایجاد کرده بود. نمی‌تونستم بهتش رو از ترس و نگرانی، و نگرانی رو از ترس و بهت جدا کنم. طوری ترکیب شده بودند که انگار قابل تجزیه نبودند. دیگه برام قابل فهم بود که چرا پسرش با هرچیزی که مفید باشه، مخالف بود. چرا حاضر بود برای بیهودگی عرق بریزه، ولی برای یک سانت جلو بردن دنیا، کوچکترین تلاشی نکنه. در محیط خانواده هیچ چیزی که جهاد برای ساختن زندگی باشه، ارزش نداشت. بلکه برعکس، اینکه همه‌چیز رو بی‌ارزش ببینی، ارزش بود.


با دیوار بعدی بهت، ترس و نگرانی وقتی برخورد کردم که فهمیدم فقط یک پسر و یک پدر نیست. چند میلیون نفرند.