Anarchonomy
47K subscribers
6.82K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
انتقام اعدام‌شدگان، وعده‌های هیجانی توخالی هستند، نه بیشتر. ملت ما اگر انتقام‌گیر بود انتقام اعدام‌های دهه‌شصت رو می‌گرفت. اگر انتقام‌گیر بود و اعدام خیابانی ندا رو می‌دید، الان قالیباف زنده نبود و افتخار حذف قاسم گروگانگیر نصیب یک آمریکایی بسازبفروش نمی‌شد. اگر انتقام‌گیر بود انتقام کسانی رو می‌گرفت که در ۹۸ فقط به جرم ایستادن جلوی مغازه‌شون کشته شدند. ملت ما اگر انتقام‌گیر بود الان هیچ مأمور معذور دولتی جرئت نمی‌کرد پاش رو بذاره تو ماهشهر. لازم نیست به گذشته رجوع کنیم؛ ملت ما اگر یک ملت انتقام‌گیر بود مأموری که سر ژینا رو به دیوار کوبید الان زنده بود؟
انتقام، حتی در صورت محق بودن نیاز به حداقلی از قساوت قلب داره که در مردم ایران جاری نیست، و ازونجایی که فرقه داعش شیعه که به خون تشنه‌ست، در عطش خودش تنهاست و هیچ نیروی قرینه‌ای در برابر خودش نداره که همونقدر عطش خون داشته باشه، اقلیتی که مجهز به قساوت هستند مثل براده‌های آهن در برابر یک مگنت، جذب همون فرقه میشن، نه اینکه در جبهه مردم قرار بگیرند.
ملت عاطفی توانایی قتل نداره، و مرگ خودش رو به قاتل بودن ترجیح میده. حتی وقتی عمله‌ی داعش زیر دست و پا مورد ضرب و شتم قرار می‌گیره، اگه میگه «بسشه» به خاطر این نیست که محاسبه‌ای حقوقی یا اخلاقی در ذهنش انجام داده. میگه بسشه چون دچار پنیک عاطفی شده. حتی محاسباتش درباره خرابکاری شرافتمندانه، درباره درستی یا نادرستی این استراتژی نیست. بلکه ازینکه مردم به خاطر تبعات اون خرابکاری مجبور بشن برای گرمایش از علاء‌الدین استفاده کنند دچار پنیک عاطفی میشه. ملتی که درباره همه‌چیز درگیر عواطفه نمی‌تونه از خشونت به عنوان یک ابزار قابل اتکا و برنامه‌دار استفاده کنه. اگر هم خشونتی در گوشه اطراف رخ بده، پراکنده، دفعی، هیجانی و رندومه. ملت درگیر عواطف، ترجیح میده به سوگ بشینه تا اینکه شاید احتمالا احیانا بعدها با وجدانش به صحبت بشینه. اگر نصف کسانی که هرسال خودکشی می‌کنند یا با داروهای اعصاب به تدریج خودشون رو از بین میبرند، به جای خودکشی و خودزنی و خودتخریبی، انتحار هدف‌دار می‌کردند، امروز در یک وضعیت کاملا متفاوت بودیم. خودکشی ترجیح داده میشه چون مرگ ترجیح داده میشه. بی‌دلیل نیست که در بین انواع و اقسام مناسک مذهبی، عزاداری بیشترین برجستگی رو در ایران پیدا کرد.
این ملت قرن‌هاست که مرگ و سوگواری بعد از مرگ رو انتخاب و در برابر کشتارهایی فقط تماشا کرده که بقیه ملت‌ها رو میتونست به شورش بکشونه. اگه لهستانی‌ها فجایعی که ما دیدیم رو می‌دیدند تا الان پانزده گردان زیرزمینی فقط برای انتقام تشکیل داده بودند. اون‌ها قبلا این کارو کردن، و نازی‌ها رو حتی اگه زیر سنگ هم پنهان شده بودند پیدا می‌کردند و جمجمه‌شون رو خرد می‌کردند. با اینکه نازی‌ها در پنهان‌کاری خبره بودند. در ژاپن یک جوان فقط چون حس می‌کرد نخست‌وزیر در فلاکت خانواده‌ش نقش داشته، با وسایل الکترونیکی یک شاتگان ساخت و با یک طرح حساب شده نخست‌وزیری که حتی محبوب بود به قتل رسوند، و همه‌چی طوری پیش رفت که به نظر می‌رسید جامعه جهانی عزادارتر از خود ژاپنی‌هاست! در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی ژاپن، حادثه طوری بررسی شده و به بحث گرفته می‌شد که انگار اتفاقی طبیعی رخ داده و باید منتظرش می‌بودند و قاتل در وضعیتی کوانتومی، همزمان که حق نداشت این کارو بکنه، حق داشت این کارو بکنه! که نشون میده چه روحیه خشن و سردی پشت این جامعه آرام و تکنولوژیست قرار گرفته‌. باید با این واقعیت کنار اومد که ملت ما، همان ژاپنی‌هایی با پوست سبزه نیستند، و همان لهستانی‌هایی با موهای تیره نیستند.
روسیه تا حالا نتونسته بدون اتحاد با یک کشور پیشروی غربی، در یک جنگ تمار عیار به موفقیت چشمگیر برسه، و الان هم داره نمیتونه. اوکراینی‌ها قبلا هم در فلاکت‌بارترین وضعیت از پس مهاجمان بی‌رحم براومدن، و الان هم دارند می‌تونند. این نظریه علمی نیست، اما برداشت من اینه که ملت‌ها کارهایی که قبلا تونستن انجام بدن رو بعدها در آینده هم میتونند انجام بدن، حتی اگه شرایط خیلی فرق کرده باشه، و کارهایی که قبلا نتونستن رو بعدا هم نخواهند توانست، حتی اگه شرایط خیلی فرق کرده باشه. ما قبلا تونستیم بارها و بارها شورش کنیم، بعد ازین هم می‌تونیم. اما هیچوقت نتونستیم انتقام‌گیر باشیم، و بعد ازین هم نمی‌تونیم. این صرفا یک برداشت شخصیه، اما بر اساس همین معیار، کاملا اطمینان دارم به این موضوع که هرچقدر من و هرکسی همفکر من، این ملت رو تشویق کنه به کاری که نمیتونند انجام بدن و نمیخوان که بتونند، هیچ تأثیری روشون نخواهد داشت. ارائه استراتژی‌های آلترناتیو، حتی اگه وجود داشته باشه، کاملا بلاموضوعه، چون این ملت کار خودش رو خواهد کرد و کاری به ایده‌ها و حرف‌ها و تحلیل‌های امثال من نخواهد داشت. حتی اگه «کار خودش» فقط خون دادن یا تماشای خون دادن باشه.
در طول یکسال گذشته، صدها و شاید هزار؟ آمارش رو هرگز ندارم، ازم خواسته‌اند که «لطفا کتاب معرفی کن!». این مردم دنبال کتاب خوندن هستند، نه خون ریختن. و من این رو خوب می‌دونم.
ده سال پیش در جمعی از آدم‌های مذهبی گفتم در بلوچستان دارند هرروز یک نفر رو به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام می‌کنند، هرروز یک نفر یعنی یک کشتار سیستماتیک. حتی اگه کاری از دست یک فرد مومن برنیاد، حداقلی‌ترین عمل اینه که اعلام برائت کنه.
گفتند مگه کار درستی نیست؟ کسی که مواد مخدر رو میاره داخل کشور و جوان‌های مردم رو از بین میبره، باید ول کنیم بچرخه برای خودش؟

گفتم نیومده به زور بریزه تو حلق‌شون. خودشون رفتن این مواد رو خریدن.

گفتند جوان عقل نداره، نمیدونه داره چه کار می‌کنه. یکبار مصرف میکنه و بعدش گرفتار میشه.

گفتم جوانی که عقل نداره نیاز به سرپرست داره. باید یقه سرپرست رو گرفت، یا اگه سرپرست نداشت براش تأمین کرد.

گفتند همه جای دنیا اگه چاه بکنی وسط خیابون و علامت‌گذاری هم نکنی و درش رو هم نپوشونی و تو تاریکی یه بچه بیفته توش و بمیره، مسئولیتش با توعه و میان بازداشتت می‌کنند.

گفتم جریمه می‌کنند، نه این که اعدام کنند. خودش که نرفته بچه رو بندازه توش. هرچند که باز واردات مواد مخدر ربطی به چاه بدون علامت نداره. هیچ‌کس به مصرف‌کننده نگفته بیا بت ویتامین ب کمپلکس بدم، و به جاش ماده مخدر داده باشه!

گفتند این‌ها رو ول کنی دوباره همین کار رو ادامه میدن. زندان هم که جا نداره.

گفتم باید دقیقا چطور پول دربیارن؟ اگه تو منطقه اون‌ها راهی برای امرار معاش هست که شما بلدید و اون‌ها بلد نیستند، چرا نمیرید برای رضای الهی هم که شده این راه‌های حلال و قانونی رو بشون یاد بدید؟

گفتند هرکس گرفتاری‌های خودشو داره. من کار و زندگیم رو ول کنم برم به اون راه امرار معاش یاد بدم؟

گفتم چطور کسی که مذهبیه به خودش اجازه میده که وقتی می‌بینه در محیطی پروش یافته که امکانش بوده به پول رسید، به کسانی که در محیط زندگی‌شون مطلقا هیچ چیز نیست بگه «برید یه شغل شرافتمندانه پیدا کنید»؟ این چه مذهبیه که به شما اجازه داده اینجوری باشید؟

گفتند مذهب ما به ما گفته برای مال حلال تلاش کنیم.

گفتم یعنی هیچ‌ مشکلی با اینکه اونجا دارند روزی یک نفر رو اعدام می‌کنند ندارید پس؟

گفتند نه!

گفتم به زودی مذهب شما از بین خواهد رفت.

گفتند خیلی‌ها ازین پیش‌بینی‌ها می‌کردند، اما هنوز زنده و پابرجاست.

گفتم اون‌ها عجله داشتند. من ندارم.
Anarchonomy
ده سال پیش در جمعی از آدم‌های مذهبی گفتم در بلوچستان دارند هرروز یک نفر رو به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام می‌کنند، هرروز یک نفر یعنی یک کشتار سیستماتیک. حتی اگه کاری از دست یک فرد مومن برنیاد، حداقلی‌ترین عمل اینه که اعلام برائت کنه. گفتند مگه کار درستی نیست؟…
هیچوقت به اون پیرزن به عنوان «مادری که پسرش را کشتیم تا فقط ثابت کنیم زورمان بیشتر است» نگاه نمی‌کنند. به عنوان «زن فاسدی که میخواهد به نظامی ضربه بزند که حضرت فاطمه آرزو داشت روزی شکل بگیرد» نگاه می‌کنند. هیچوقت نمیاد با خودش بگه یه لحظه استاپ کن ببینم، این تعریف دوم از کجا دراومد؟ تقریبا هیچوقت این استاپ رخ نمیده. الان هستند کسانی در همین کانال، که استاپ کردن یه جایی، ولی خیلی خیلی کم و استثنایی هستند.
شما مثل بچگی‌های بودا هستید که هنوز نمی‌دونست در دنیا مرگ وجود داره و وقتی رفت بیرون و مراسم دفن جنازه یک نفر رو دید، شوکه شد. شما هم هنوز خبر ندارید که همیشه و همه‌جا، دم و دستگاه دیفالت اون بیرون، برای تبدیل شدن انسان به حیوان توسعه پیدا کرده، نه برعکس. این آدم شدنه که یک کار خاص و ویژه‌ست. و دچار شوک میشید. در جوامع متمدن، قوانین و ساختار رو طوری بنیانگذاری کردن که انبوه انسان‌هایی که آماده بروز حیوانیت هستند، کمترین آسیب رو بهمدیگه بزنند. در جامعه از تمدن جامانده، ابزار کنترلی وجود نداره، پس نه تنها حیوانیت بسط پیدا می‌کنه، بلکه تحسین میشه. بنابراین بیشتر در معرضش قرار می‌گیرید، و بیشتر شوکه میشید.
هنوز به طور کامل اون روی سگ حزب کمونیست چین رو ندیده‌اید. اما این واقعیت وجود داره که راه چین جداست ازین اراذل. چون اون‌ها حرف دارند در حکمرانی، هرچند که به نتایج غلط و ضدانسانی برسه.
وقتی پوتین و رفقاش داشتند غنائم روسیه رو بین خودشون تقسیم می‌کردند، کارخونه‌هایی که اداره کردن‌شون سخت بود و سواد میخواست، دادن به کسانی که توقع‌شون زیاد نبود و به ته کاسه رضایت داشتند، و نفت و گاز و پتروشیمی که میشد مداوم ازش دلار و یورو دوشید برداشتند برای خودشون. در حالی که کمونیست‌های چینی می‌رفتند سراغ رییس یک کارگاه کوچک تو یه بیغوله‌ای که کسی خبر نداشت اصلا وجود داره، و بش وعده وعید می‌دادند که این قطعه رو تولید کن، انقدر پاداش و مزایا بت میدیم.
فرق هست بین گرگی که فقط میخواد بدره، و گرگی که میخواد مرتع رو اداره کنه.
بتون گفتم که آرشیو کانال من ترسناکه.
هشتاد میلیون نفر دیگه باقی موندن که هنوز نخوندن :-)
آخوند شیعه و مقلدانش سر دقیقا اسلامی بریده شدن گردن مرغ علاوه بر حجم زیادی فتوا و حکم و تبصره و قانون، کلی نهاد و اداره و سازمان و ناظر پرتابل و مأموریت به برزیل اختراع کرد، تا مثلا یک وقت گوشت اون مرغ حرام نشه؛ اما الان در سکوت و آرامش کامل حلال‌خواران مذهبی! غلات دزدیده‌شده از زمین‌های اشغالی اوکراین وارد میشه و هیچ‌کس مشکلی با گندمی که از راه غارتگری وارد سفره‌های مردم شده باشه، نداره.
شرع، از ابتدا یک سرگرمی بود. به خاطر این سرگرمی ممکنه آدم هم بکشند، اما هیچوقت فراتر از سرگرمی نیست.
حجم تناقضات زندگیشون لبخند رو به صورت آدم تحمیل می‌کنه، اما یک حقیقت جدی که اصلا نمیشه بش خندید وجود داره: این‌ها تحت فشار اقتصادی هستند، و این فشار هرروز هم بیشتر میشه، اما این فشار تصاعدی هیچ تأثیری رو محاسبات ذهنی‌شون نداره. متأسفانه همون‌هایی که مشغول پرانتزهای زمانی و مکانی هستند، روی بی‌عرضگی داعش شیعه در اداره اقتصادی کشور هم خیلی حساب باز کرده‌اند. در حالی که انقلاب فرهنگی حقوقی سیاسی، باید چنان متکی به مبانی خودش باشه که حتی اگه فردا در تحولی معجزه‌آسا حکومت قابلیت پیدا کرد که ماهی هزار دلار یارانه بده هم، بشه اون انقلاب رو ادامه داد.
آدم متعهد ممکنه به خاطر گرسنگی تعهدش رو از دست بده، اما آدم جاهل با گرسنگی از جهل خودش کنده نمیشه. اگه جاهل استعداد نجات خودش رو نداشته باشه، که اغلب همینطوره، هیچ‌کس نمیتونه از جهلش جداش کنه. در اون صورت باید با ابزار فیزیکی، یا اعمال قدرت مستقیم یا غیرمستقیم، کاری کرد که آزادی عمل نداشته باشه. شما نباید با گفتگو جاهل رو تست کنید که آیا استعداد نجات دارد یا ندارد. باید تست کنید که در برابر چه چیزی سر خم می‌کند. مثلا در برابر فشار اجتماعی برای مدرک دانشگاهی، خم کرده.
یه معلم خط داشتیم که تکلیف‌مون رو میداد خودمون تصحیح کنیم. یعنی چیزی که نوشته بودیم رو میذاشت جلومون و می‌گفت خودت بگو کجاش درست نیست. یه روز دعوا شد. بچه‌ها گفتند خودمون بنویسیم و خودمون هم غلط بگیریم پس کار شما چیه؟ اونم گفت من بگم چی غلطه چی درسته پس کار شما چیه؟
حالا باید از شما پرسید اون کاری که دقیقا سپرده‌اید به عقل‌تون چیه؟ اطلاعات رو که باید بقیه بدن، تحلیل رو که باید بقیه انجام بدن، درست و غلط هم که باید یکی دیگه براتون تعیین کنه، پس کار خودتون چیه؟ اینکه موقع رد شدن از خیابون باید به دو طرف نگاه کنید رو که گربه‌ها هم بلدند. اون کاری که قراره مغز شما از پسش بربیاد و مغز گربه ازش ناتوانه کدومه؟

نه، در حال تمسخر قدرت تعقل‌تون نیستم اگه یه گوشه‌ای از غرورتون لب‌پر شد. دارم یادآوری میکنم هنوز با چیزی مواجه نشده‌اید که عقل‌ خودتون از پسش برنیاد. شما با ترس مواجه شده‌اید. ترس انتخاب گزینه‌هایی که دل‌تون رو خالی می‌کنه.

ما می‌دونستیم کجای خط‌مون ایراد داره. می‌ترسیدیم نشونش بدیم، چون معنیش این بود که عمدن تا انتهای زحمت لازم برای درست کردنش نرفتیم.
سال‌ها پیش که همه در خواب ناز بودند، یک قرار با دوستان نادیده در یک شبکه اجتماعی داشتم، در یکی از کافه‌های تهران. قرار بود بعد از مدت‌ها ارتباط از طریق آواتارهای بی‌معنی، چهره واقعی همدیگه رو ببینیم. اما این برای من کوچکترین هیجانی نداشت، چون می‌دونستم که همون آواتارهای بی‌معنی جذاب‌ترند، و قراره معلوم بشه چقدر همگی معمولی و ساده و رندوم هستیم. هدف من این بود که برم بگم لطفا بیدار بشید، چون خودم تازه از کما خارج شدم و وحشت کردم و باید وحشتم رو به شما منتقل کنم. می‌خواستم برم بگم شما رو مدت‌هاست میشناسم و باید اول به شما بگم، که این‌ها به زودی بچه‌های پانزده ساله رو هم به قتل می‌رسونند.‌ جواب‌هایی که ممکن بود بدن رو حدس می‌زدم و مکالمه رو طراحی می‌کردم، تا در ادامه بگم پیشگو نیستم، ولی حالا که از قالب بچه‌شیعه بیرون اومدم و از بیرون بش نگاه کردم فهمیدم داره به کدوم سمت میره، و باید بم اعتماد کنید و جدی بگیرید.

وارد کافه که شدم سریع میز خودمون رو پیدا کردم. اون طرف کافه سر و صدا بود، چون یه دختر و پسر از سلبریتی‌های همون شبکه اجتماعی، با همدیگه نامزد کرده بودند و جشن گرفته بودند. کیک و بوق و برف و دست و جیغ. میز ما از دور تبریک میفرستاد، و مشغول بحث خودش بود. و‌ بحث درباره یک دعوای ناموسی چند روز پیش بود، که یک طرفش یک زن متأهل بود که من طرف اون زن رو گرفته بودم، و‌ با کنجکاوی‌ دخترانه که متناسب با ریش و پشم سینه‌هاشون نبود ازم توضیح می‌خواستن که چرا از زن متأهلی که مورد اتهام قرار گرفته بود دفاع کردم. می‌خواستند بدونند از روی روشنفکری بوده یا سر و سری با اون زن دارم.

با این وضع چطور می‌شد چیزهایی رو بشون بگم که خودم رو آماده کرده بودم که بگم؟ هیچ‌کس باور نمی‌کنه، اما یک لحظه گوشیم رو چک کردم تا تاریخ رو چک کنم، نه ساعت رو. انگار این باور بیولوژیک که من و بقیه در یک تاریخ قرار داریم، داشت به مرور محو می‌شد. داشتم نگران ذهنم می‌شدم، چون از دپارتمان تخیل داشت سیگنال‌هایی ارسال می‌شد که مزه تردیدهای شیزوفرنیک می‌داد. به «واقعا خودت در این فضایی یا این یک خیاله؟» که ذهنم میساخت، با خفه‌شو جواب میدادم.

بعد از خداحافظی با همه، عمدن راهی رو انتخاب کردم که هیچ اشتراکی با راه اون‌ها نداشته باشه، با اینکه مسیر بی‌معنی‌ای بود و مجبور شدم در توجیهش کمی دروغبافی کنم. پارکینگ یه مجتمع که با سنگ‌های براق مشکی پوشیده شده بود و هنوز گرمای ظهر رو تو خودش داشت پیدا کردم و نشستم و بش تکیه دادم و همه بدنم رو در خودم مچاله کردم. گرمای سنگ‌ها نجات‌دهنده بود چون مطمئن نبودم میشد بدون اون با سرمایی که داشت درونم رو میخورد، غلبه کرد. به موزاییک قدیمی پیاده‌رو که از زیر آسفالت فرسوده بیرون زده بود و نشون میداد قبلا اینجا سنگ‌فرش بهتری داشته، خیره بودم؛ و به همه درخواست‌های مکرر زانوهام برای برخاستن جواب رد می‌دادم. هنوز هیچ قسمت از وجودم آماده ادامه زندگی در زمانی که به نظر می‌رسید خیلی عقبه و اشتباهی شده رو نداشت. وقتی بلند شدم، روحم نشسته باقی موند، و فقط جسمم ایستاد. می‌دونستم که ازین به بعد یک مرگ‌دیده‌ تنهام.
رهبران کره شمالی هیچوقت ارزشی برای خون مردم عادی قائل نبوده‌اند، اما خشونت برای اون‌ها چیزی فراتر از یک ابزار نبوده. در فرقه بچه‌شیعه، خشونت یک ابزار نیست، بخشی از هدفه؛ خلیفه این نگرانی رو داره که «نکند از ترس اینکه انگ ضحاک را به من بزنند، کمتر بکشم و کمتر خون بریزم، و روز قیامت بابت حفظ نکردن نظام اسلامی، بازخواست شوم». به همین دلیل تشکیلات حالت سادیستیک به خودش می‌گیره. در کره شمالی بزرگترین دروغ ممکن درباره آمریکا به مردم گفته میشه و اطلاعات دیگه‌ای منتشر نمیشه. تا الان آمریکا اینطور معرفی شده که یک جهنم غیرقابل تحمل برای مردمش است و بیچارگان امکان فرار هم ندارند. اما تشکیلات سادیست شیعه، در اخبار سراسری درباره تخلف کاخ‌سفید در سرو لابستری که صیدش ممنوع بوده برای شام دیپلماتیک گزارش پخش می‌کنه. مثلا با این هدف که «ببینید در آنجا هم قانون را پشم حساب نمی‌کنند، پس اینکه ما هم پشم حساب نمی‌کنیم یک نُرم جهانی است». اما همزمان گزارش رو درباره اعتراضات به شخص رییس‌جمهور و حتی احتمال پیگیری قضایی فرمانده کل قوا، ادامه میده! تا مخاطب ایرانی ببینه که برای لابستر آمریکایی که به ناحق کشته شده یقه هر مقام سیاسی رو میشه گرفت، ولی تو برای کودک بلوچ و کرد و فارس و ترک و عرب که به ناحق کشته شده، یقه هیچ‌کس رو نمی‌تونی بگیری. تا ببینه که حقوق انسانی مردمش از حقوق یک لابستر پایین‌تره.
با تشکیلات سادیست، نمیشه و نباید طوری ستیز کرد که معمولا با یک تشکیلات سرکوبگر عادی ستیز می‌کنند. چون هرکاری جز فلج‌سازی، کاری است که برای سادیست یک «کیس موفق» خواهد ساخت. چون هرکاری جز فلج‌سازی، مانعش نخواهد شد، و عبور از هرچیزی که نتونسته مانعش بشه رو یک موفقیت، و تأییدکننده روشی که استفاده کرده خواهد دید. هیچوقت اینطور نیست که در جمع خودشون به این جمع‌بندی برسند که دفعه بعد باید هزینه‌ها و حوادث، محدودتر بشن. در بحث‌شون افرادی که میگن «دیدید به جای هزار نفر، دو هزار نفر کشتیم سریع‌تر جمع شد؟»، «دیدید به جای اشک‌آور از دوشکا استفاده کردیم بهتر کنترل شد؟» بر بقیه افراد که نسبت به ابعاد گرفتن قضایا تردید دارند، غلبه می‌کنند. پرونده‌های قاتلان سادیست رو چک کنید، هیچ کدوم حداکثر خشونت رو در اولین اقدامش نشون نداده. قربانی اولش رو با کاتر شکنجه داده، و وقتی دیده میشه ادامه‌ش داد قربانی بعدی رو با اسید و قربانی بعدی رو با وسایل دیگه، که بیشتر طول بکشه. وقتی مانعی براش وجود نداره، از طول کشیدنش استقبال هم خواهد کرد. دقت کنید که چطور هر دفعه با لذت و تبختر پیش‌بینی می‌کنند که فتنه بعدی بزرگتر خواهد بود!
شعارنویسی، اعتصاب، تظاهرات، راهپیمایی سکوت، علاوه بر اینکه در شکست دادن اوباش بی‌تأثیرند، اون‌ها رو به رفتار سادیستی تشویق هم می‌کنند. صرفا اینطور نیست که با این اقدامات، هزینه‌ای پرداخت می‌کنی که متناسب با نتیجه نیست، بلکه زمینه رو برای هزینه‌های بیشتر آیندگان فراهم می‌کنی. وقتی خودت رو بی‌دفاع در برابر کاتر سادیست قرار بدی، داری متقاعدش می‌کنی که دفعه بعد اسید هم امتحان کنه.

این نهی کسی از انجام کاری نیست. جامعه یک سیستم پیچیده‌ست و نمیشه براش تکلیف تعیین کرد و خیلی اتفاقات به صورت طبیعی رخ خواهد داد. این صرفا انتقال شناخت از من به هرکسیه که تأخیر داره.
شما در طول چهار دهه گذشته خواسته یا ناخواسته هم‌سفره داعش شده‌اید. هرگونه بهم ریختن سفره، ظرف غذای خودتون رو هم واژگون خواهد کرد. و مدت‌هاست دارم میگم شما این واژگونی رو تحمل نخواهید کرد. تا روزی که دیگه چیزی در سفره باقی نمونه و دیگه فرقی نداشته باشه که تحمل کنید یا نکنید. وقتی اولین بار از سال ۲۰۶۰ نوشتم، ریختند سرم و گفتند داری مردم رو ناامید می‌کنی، پستت رو پاک کن! حالا باید تلگرامم رو ببینید، در صف طولانی افسردگان دارند نوبتی میان پیام میدن «حق با تو بود!».
باستان‌شناسی میتونه آدم رو تو خودش فرو ببره. ممکنه کار اکتشاف در سایتی چهار پنج هزارساله رو بت بدن که قراره در اون رد آثار دامداری جستجو بشه، اما با یک قبر دسته‌جمعی مواجه بشی متشکل از هفت هشت اسکلت در سایزها و سنین مختلف، و بعد از تفکیک قطعات استخوانی، معلوم بشه دو نفرشون مرد بوده‌اند، و بقیه سه زن، و سه کودک. از وضعیت زنان و کودکان مشخص بشه که سرشون بریده شده، و روی استخوان یکی از مردها، که روی بقیه استخوان‌ها افتاده، آثار برش‌های عمیق و شکستگی‌های غیرطبیعی دیده بشه. که یعنی شکنجه شده، و سپس کشته شده، و آخر از همه، که یعنی مرگ بقیه رو دیده. و با خودت بپرسی کی انتقام این‌ها رو گرفت؟ و خودت میدونی که هیچکس. چون اگه کسی وجود داشت که براش مهم باشه و بفهمه اینجا دفن شده‌اند، نبش قبر می‌کرد و با ادای مناسک مذهبی همون زمان، و با فاصله از همدیگه دفن‌شون می‌کرد. به همون شکل روی هم ریخته باقی مونده‌اند چون هیچکس نمی‌دونسته که کجا و چطور و توسط کی کشته شده‌اند. و شاید خود این کشتار مجازات همون مرد بوده، و کشتن خانواده‌ش هم جزیی از مجازات بوده.
درباره «انتقام خداوند» کشیش جواب درستی بت نمیده. باید از خاک بپرسی.
وقتی نوشتم «باید کاری کرد اینستاگرام فیلتر بشه تا مردم ازین خواب شیرین که میشه زیر سایه داعش زندگی کرد و بیزینس آنلاین داشت بیرون بیان»، گفتند تو علائم سایکوپتی داری و شبیه حجتیه هستی که منطق‌شون اینه که برای نجات باید به بدترشدن همه‌چیز سرعت داد!
چه چیزهایی که بم نگفته‌اند.
الان هم میگم اعدام کور و فله‌ای و از روی عطش خون، باید اتفاق بیفته تا مردم ازین خواب شیرین که با اوباش شیعه میشه همونجوری مقابله کرد که هندی‌ها با استعمار بریتانیا مقابله کردند، بیرون بیان.
بذار بیان بقیه برچسب‌ها رو هم بم بچسبونند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- چرا از سینه‌ت دود دراومد؟
- چون یه مأمور سابق کا‌گ‌ب میخواست قلمرو خودش رو بزرگتر کنه، منم اومدم بش کمک کنم.
نتیجه با سرعت به جلو رفتن و همچنان به جایی نرسیدن رو در تصویر پایینی می‌بینید. ابتدا پنیک عاطفی، سپس افسردگی شدید، سپس تعطیلی موقت زندگی، سپس پذیرش یأس و بازگشت به زندگی، و سپس تبدیل شدن به ماشین پوچ‌گرای کار و فعالیت روزمره. و این فقط شامل دختر تجددگرای بیست ساله نمیشه‌. شامل سپاهی بازنشسته مخالف هم میشه، فرق اون اینه که تنش روحی که باش درگیره رو با من درمیان نمیذاره، با ذکر و زیارت مجردی جمکران تسکینش میده.
همه زندگیشون تحت فشار نیروهای بیرونیه. تحت فشار دیگران لاک میزنه و تحت فشار دیگران میره حرم. تحت فشار بیرونی عروسیش رو زنانه مردانه می‌کنه، و تحت فشار بیرونی با دوستان خودش بعد از همون مجلس تفکیک شده، مشروب میخوره.
مستقل بودن پس زدن همه‌چیز نیست. در دست گرفتن فرمانه.
ما با طفلان زیادی مواجهیم که یا هر نیرویی رو پس می‌زنند، یا هر نیرویی رو دریافت می‌کنند.
مغزش اینطوری کار میکنه که با چشم خودش می‌بینه که #گله_گاو‌ بعد از چهل سال هنوز عرضه اینکه برای نیروگاه‌های برق گاز تأمین کنه رو نداره، یا هنوز از پس منافع شخصی چند خانواده در صنعت انرژی برنمیاد، و نیروگاه رو مجبور می‌کنه مازوت بسوزونه، و دود همون مازوت احتمال ابتلا به سرطان خودشون رو هم میبره بالا! و همزمان فکر می‌کنه همین گله انقدر هوشمنده که میتونه برای یک سیستم پیچیده مثل جامعه متنوع انسانی، طراحی و تنظیم انجام بده، که بعد فرهنگ خوزستان بشه حاصل اون طراحی و سرمایه‌گذاری! جدی مغزش اینطوری کار می‌کنه.
کاش حداقل رمان کلیدر رو میخوند.
حکمتیار میگه با اینکه به طالبان اعتماد کردیم و کمک کردیم هم دانشگاه‌مون رو بستند هم برق مسجدمون رو قطع کردند!
خیلی عجیبه.. وقتی در برابر حکومت اسلامی قرار می‌گیرند، همه خر میشن و اعتماد می‌کنند. حتی اگه کفتاری مثل حکمتیار باشند. اگه این کفتار هم خر شد، من از گوسفندها چه انتظاری دارم؟
همیشه این پدر مادرها هستند که به بچه‌هاشون میگن تا هر غریبه‌ای حرف‌های خوب زد بش اعتماد نکن، اما این منم که باید به والدین بگم تا هر غریبه‌ای حرف‌های خوب زد بش اعتماد نکنید. قبلا بشون گفته بودم همین ایرادتون بود که باعث شد به آخوندها اعتماد کنید. چون فکر می‌کنید آدم خوب میتونه حرف‌های بد بزنه، ولی نمی‌تونید تصور کنید آدم مغرض بتونه حرف خوب بزنه، چون فکر می‌کنید حرف خوب فقط ممکنه از یک چشمه بیرون بیاد، و اون چشمه پاک نمیتونه دست آدمای بد بیفته. اما چشمه‌ای وجود نداره. حرف خوب ممکنه از هرجایی دربیاد. اینکه باید حرف خوب رو پذیرفت، جداست ازینکه لازمه بدونی چرا دارن بیانش می‌کنند. مثلا میشه حرف خوب رو پذیرفت، و همزمان گول گوینده‌ش رو نخورد.
ذهن‌شون برای درک پیچیدگی رفتار بعضی از آدم‌ها زیادی ساده‌ست. اما این سادگی مختص این‌ها نیست، و تحصیلکرده‌های امروزی رو هم در برمی‌گیره. مثل یک کودک که باید دستش رو بگیری و با احتیاط به یک وسیله خطرناک نزدیکش کنی و بش توضیح بدی به چه دلیل این وسیله ساده میتونه دستت رو از آرنج جدا کنه. به طور خودکار ذهن‌شون جای دوری نمیره.
یه زمانی یه خبرنگاری با جدیت و پشتکار علیه نظامی‌سازی پلیس آمریکا اطلاع‌رسانی می‌کرد. زمانی بود که ته مانده مخارج نجومی پنتاگون در جنگ‌ علیه تروریسم در خاورمیانه، به آمریکا برگشته بود و در ادارات پلیس توزیع شد. این و تعدادی دیگه متوجه تغییرات سوسکی تجهیزات پلیس شدند، و از همون لحظه شروع کردند به دادن هشدار به شهروندان. این کار خیلی ارزشمندی بود، اما برای گرفتن موش بود نه رضای خدا. این خبرنگار جوان با این کار میخواست خودش رو برای حزب دموکرات شیرین کنه. ولی نقشه‌ش نگرفت. چون دموکرات‌ها عادت دارند برای جذب رأی درباره بعضی مسائل هوچی‌گری کنند، و بعد از انتخابات، فتیله‌ش رو پایین بکشن. تا دندان مسلح شدن پلیس به تجهیزات نظامی هم، از یه جایی به بعد سوژگی خودش رو از دست داد؛ پس این خبرنگار هم چیزی برای عرضه نداشت. شخصیت بعضی‌ها اینجوریه که خودشون رو راحت وفق میدن‌. این هم دید با سر و صدا علیه نهادهای دولتی نمیتونه به جایی برسه، فرمان رو تا ته چرخوند و حالا برای نهادهای دولتی ماله‌کشی می‌کنه‌. مثلا حالا که مشخص شده اف‌بی‌آی با کارمندان توعیتر در ارتباط بوده و به طور غیرمستقیم این نیت بشون منتقل شده که باید اکانت ترامپ رو مسدود کنند، نه تنها اون وامحمدای سابق رو سر نمیده، بلکه میگه «مگه چی شده حالا؟». راستگراها از هر خبطی که دولت یا دولتی‌ها انجام بدن بل می‌گیرند تا اسم دولت‌شون رو بذارن «رژیم» تا بگن ما هم گرفتار استالین شدیم و ملت اسلحه‌هاتون رو آماده کنید! که اون هم نوع دیگه‌ای از هوچی‌گری برای تقویت قبیله خودی‌هاست. ولی فارغ از بوق و کرنای راستگراها، دخالت کارمندان امنیتی دولت در امورات یک شرکت خصوصی، چیزی نیست که یک خبرنگار به راحتی از کنارش عبور کنه. ولی عبور می‌کنه، چون از اول جنسش همین بود. و باید جنسش رو همون موقع تشخیص میدادی.

مواجه شدن با خود شارلاتان‌ها اصلا به اون حد روی اعصاب نیست که مواجه شدن با کسانی که باید براشون توضیح داد شارلاتان‌ها وجود دارند.