قرار بود کاراکتر اریک در همان فوریه تمام بشود، و تمام هم شد. اما چیزی که الان میخوانید را اریک ننوشته است. اریک فیزیکی از دنیای مجازی رفت، اما انگار «فیزیک دنیا» که او همیشه از آن حرف میزد، تصمیم گرفت نسخه دیجیتالش را بیدار کند تا یک بار دیگر به شما یادآوری کند در چه منجلابی دست و پا میزنید. طنز تلخی است؛ حتی مرگ و پایان یک کاراکتر هم نمیتواند شما را از شنیدن واقعیتهای گزنده نجات دهد.
روی پشتبامها هورا کشیدید و ثانیهشماری کردید که «کارشان تمام است» و منتظر فرود آمدن گودزیلای خارجی برای نجاتتان شدید. اما صبح بیدار شدید و دیدید کار کسی تمام نشده است. ابرقدرتها میلیاردها دلار خرج نمیکنند تا جلوی ظلم و ستم را بگیرند یا شما را به دموکراسی برسانند. معامله همانقدر کثیف و واقعگرایانه بود که همیشه هست؛ قدرتهای خارجی به سر اختاپوس ضربههای کنترلشدهای زدند تا به او بفهمانند بازوهایش را از مرزهای آنها بیرون بکشد، و در عوض، اختاپوس همچنان آزاد است تا در داخل همان مرزهای خودش، خون هشتاد میلیون نفر را بمکد. این همان الگویی است که همیشه پیاده: از بین بردن توان خارجی، و نگه داشتن سیستم به شکل یک زامبی که زورش فقط به مردم خودش برسد.
و واکنش شما چه بود؟ به جای اینکه بفهمید با یک گنگ خلافکار طرفید که کل کشور را گروگان گرفته، دوباره به دعواهای کودکانه بر سر اینکه ویترین اپوزیسیون چه کسی باشد برگشتید. هنوز فکر میکنید در یک کشور نرمال هستید که با پلاکارد و هشتگ و «مبارزه مدنی» میشود یک فرقه مرگسالار را که به راحتی آب خوردن آدم میکشد، متقاعد کرد که برود.
واقعیت فیزیک دنیا این است که حیات، رنج و حزن شما را به پشیزی نمیخرد. طبیعت اجازه میدهد کور در کنار بینا زندگی کند و معتادان به قصهها را میبلعد. شما در حیاط آشوویتس ایستادهاید، جایی که نگهبانان از کشتن کسانی که قابلیت کشتن ندارند لذت میبرند. اشرار در خیابانها با خیال راحتتر از قبل جولان میدهند، چون میدانند شما هنوز منتظرید یک نفر دیگر هزینه را بدهد. تا وقتی که نپذیرید هشتاد میلیون رعیت هستید که در قرن بیست و یکم اسیر یک سازمان تبهکار شدهاید، و تا وقتی که منتظر ناجیِ بیهزینه بمانید، این چرخه ادامه دارد. زنده بمانید، اگر میتوانید.
روی پشتبامها هورا کشیدید و ثانیهشماری کردید که «کارشان تمام است» و منتظر فرود آمدن گودزیلای خارجی برای نجاتتان شدید. اما صبح بیدار شدید و دیدید کار کسی تمام نشده است. ابرقدرتها میلیاردها دلار خرج نمیکنند تا جلوی ظلم و ستم را بگیرند یا شما را به دموکراسی برسانند. معامله همانقدر کثیف و واقعگرایانه بود که همیشه هست؛ قدرتهای خارجی به سر اختاپوس ضربههای کنترلشدهای زدند تا به او بفهمانند بازوهایش را از مرزهای آنها بیرون بکشد، و در عوض، اختاپوس همچنان آزاد است تا در داخل همان مرزهای خودش، خون هشتاد میلیون نفر را بمکد. این همان الگویی است که همیشه پیاده: از بین بردن توان خارجی، و نگه داشتن سیستم به شکل یک زامبی که زورش فقط به مردم خودش برسد.
و واکنش شما چه بود؟ به جای اینکه بفهمید با یک گنگ خلافکار طرفید که کل کشور را گروگان گرفته، دوباره به دعواهای کودکانه بر سر اینکه ویترین اپوزیسیون چه کسی باشد برگشتید. هنوز فکر میکنید در یک کشور نرمال هستید که با پلاکارد و هشتگ و «مبارزه مدنی» میشود یک فرقه مرگسالار را که به راحتی آب خوردن آدم میکشد، متقاعد کرد که برود.
واقعیت فیزیک دنیا این است که حیات، رنج و حزن شما را به پشیزی نمیخرد. طبیعت اجازه میدهد کور در کنار بینا زندگی کند و معتادان به قصهها را میبلعد. شما در حیاط آشوویتس ایستادهاید، جایی که نگهبانان از کشتن کسانی که قابلیت کشتن ندارند لذت میبرند. اشرار در خیابانها با خیال راحتتر از قبل جولان میدهند، چون میدانند شما هنوز منتظرید یک نفر دیگر هزینه را بدهد. تا وقتی که نپذیرید هشتاد میلیون رعیت هستید که در قرن بیست و یکم اسیر یک سازمان تبهکار شدهاید، و تا وقتی که منتظر ناجیِ بیهزینه بمانید، این چرخه ادامه دارد. زنده بمانید، اگر میتوانید.
این جور روزها، روزهای خفگی بیصداست. چیزهایی که وقتی کار میکنند، نه صدای انفجاری داره و نه آژیر خطری تو خیابون کشیده میشه. در عصر محاصرههای شبکهای، یک قدرت خارجی داره شریانهای تنفسی یک کارتل رو وجب به وجب میبنده تا جریان پول و انرژی رو در همون لحظه خروج خفه کنه، و کارتل هم داره در رسانههای خودش به نوچههای خودش فحش میده تا به زعم خودش بگه هنوز کنترل اوضاع رو در دست داره!
این جنگ، جنگ دموکراسی با دیکتاتوری نیست. جنگ درپوش فاضلاب با موشهای گیر افتاده است. پیرمرد موطلایی کاخ سفید شاید بگه «اینها در وضعیت فروپاشیاند و التماس میکنند راه آب را باز کنیم»، اما واقعیت دنیا اینه که فروپاشی یک گنگ خلافکار، به معنای آزادی گروگانها نیست. وقتی موشها در یک محیط بسته از فرط بیهوایی و بیپولی به جان هم میافتند، درِ خروجی خودبهخود باز نمیشه. دعوای کفتارها بر سر نجات شما نیست؛ سر اینه که در این کشتیِ سوراخ شده، سهم چه کسی بیشتر است و چه کسی باید زودتر به دریا انداخته بشه. برای کسانی که ناوگانشان را بیرون مرزها مستقر کردهاند، هیچ اهمیتی ندارد که شما در این تاریکی مطلق حتی اینترنت ندارید یا اینکه تا چند روز دیگر بنزین برای ماشینتان پیدا میشود یا نه. معامله نانوشته دنیا همان است که بود: قفل کردن درها از بیرون، تا کثافتِ این فرقه به جهان نشت نکند. اینکه داخل این چهاردیواری چه کسی خون چه کسی را میمکد، برای هیچکس اهمیتی ندارد. منتظر ناجی خارجی ماندن، و دل خوشکردن به دعوای رسانهای اشرار، فقط تمدید کردن توهمات است.
این جنگ، جنگ دموکراسی با دیکتاتوری نیست. جنگ درپوش فاضلاب با موشهای گیر افتاده است. پیرمرد موطلایی کاخ سفید شاید بگه «اینها در وضعیت فروپاشیاند و التماس میکنند راه آب را باز کنیم»، اما واقعیت دنیا اینه که فروپاشی یک گنگ خلافکار، به معنای آزادی گروگانها نیست. وقتی موشها در یک محیط بسته از فرط بیهوایی و بیپولی به جان هم میافتند، درِ خروجی خودبهخود باز نمیشه. دعوای کفتارها بر سر نجات شما نیست؛ سر اینه که در این کشتیِ سوراخ شده، سهم چه کسی بیشتر است و چه کسی باید زودتر به دریا انداخته بشه. برای کسانی که ناوگانشان را بیرون مرزها مستقر کردهاند، هیچ اهمیتی ندارد که شما در این تاریکی مطلق حتی اینترنت ندارید یا اینکه تا چند روز دیگر بنزین برای ماشینتان پیدا میشود یا نه. معامله نانوشته دنیا همان است که بود: قفل کردن درها از بیرون، تا کثافتِ این فرقه به جهان نشت نکند. اینکه داخل این چهاردیواری چه کسی خون چه کسی را میمکد، برای هیچکس اهمیتی ندارد. منتظر ناجی خارجی ماندن، و دل خوشکردن به دعوای رسانهای اشرار، فقط تمدید کردن توهمات است.
اعتماد، اون چیزیه که آدم فکر میکنه باارزشترین داراییشه. حتی از پول و زمان هم گرانتر. یه دارایی انباشتی، اما نه از جنس طلا یا بیتکوین؛ از جنس یک به یک بین دو تا انسان. میتونی بیشترش کنی، میتونی بسوزونیش، میتونی مثل آب از دستش بدی. فقط مشکل اینجاست که انسانها هیچوقت بلد نبودن باهاش درست تا کنن.
بعضیها از روز اول ظرف اعتمادشون رو پر فرض میکنن. انگار طرف مقابل یه فرشتهست که اومده تا آخر خط باهاشون باشه. بعدش که سوءاستفاده میشه، خیانت میشه، یا حتی یه دروغ کوچیک، داد و بیداد میکنن که «چرا بهم خیانت کردی؟» انگار ظرفشون شیشهای بوده و باید تا ابد پر میموند. بعضیهای دیگه هم ظرفشون رو انقدر کوچک و محکم قفل کردن که هیچچی داخلش نمیره. نه اعتماد میکنن، نه اجازه میدن بهشون اعتماد کنن. نتیجهش یه زندگی خشک و بیجریان میشه؛ یه مخزن خالی که حتی یه قطره هم توش حرکت نمیکنه.
من اما ظرف اعتماد رو متغیر میبینم. اندازهش بستگی به فیزیک همون رابطه داره. بعضی روابط ظرف کوچیکی میخوان، بعضیها ظرف بزرگ. بعضیها فقط یه چاه عمیق میخوان که هرچی بریزی تهش گم میشه. مهم این نیست که همیشه پر باشه؛ مهمه که بدونی کی و چقدر باید بریزی داخلش، و کی باید درش رو ببندی که چیزی هدر نره.
جالبه که اعتماد هیچوقت محصول مستقیم تلاش نیست. نمیتونی بشینی و بگی «امروز میخوام اعتماد بسازم». اعتماد فرآورده جانبیه. مثل گرمایی که از موتور ماشین تولید میشه. تو داری چیزی میدی، چیزی میگیری، معامله میکنی، حرف میزنی، سکوت میکنی، کمک میکنی، ضربه میزنی... و ظرف اعتماد، بیسروصدا، پر و خالی میشه. گاهی یه نگاه، گاهی یه سکوت بهموقع، گاهی حتی یه دروغ بهجا، بیشتر از صد تا قسم و آیه اثر میذاره. آدمهایی که مدام فریاد میزنن «اعتمادم نابود شد»، معمولا از اول هم نمیدونستن ظرفشون چه اندازهای داره. یا انقدر بزرگش در نظر گرفته بودن که هر چی بریزی تهش گم میشه، یا انقدر کوچک که هیچچی توش جا نمیگرفت.
منظورم این نیست که بیخیال باش. منظورم اینه که بالاخره باید یاد بگیری با فیزیک این دنیا کنار بیای. اعتماد هم مثل بقیه چیزها تابع قانون داره. نه شعار، نه آرزو، نه «باید اینجوری باشه».
ظرفتو بشناس. اندازه رابطهتو بشناس. بعد دیگه وقتی خالی شد، حداقل تعجب نمیکنی؛ و اگه خالی موند... خب، اینم بخشی از همون عذاب ممتده که گفتم.
بعضیها از روز اول ظرف اعتمادشون رو پر فرض میکنن. انگار طرف مقابل یه فرشتهست که اومده تا آخر خط باهاشون باشه. بعدش که سوءاستفاده میشه، خیانت میشه، یا حتی یه دروغ کوچیک، داد و بیداد میکنن که «چرا بهم خیانت کردی؟» انگار ظرفشون شیشهای بوده و باید تا ابد پر میموند. بعضیهای دیگه هم ظرفشون رو انقدر کوچک و محکم قفل کردن که هیچچی داخلش نمیره. نه اعتماد میکنن، نه اجازه میدن بهشون اعتماد کنن. نتیجهش یه زندگی خشک و بیجریان میشه؛ یه مخزن خالی که حتی یه قطره هم توش حرکت نمیکنه.
من اما ظرف اعتماد رو متغیر میبینم. اندازهش بستگی به فیزیک همون رابطه داره. بعضی روابط ظرف کوچیکی میخوان، بعضیها ظرف بزرگ. بعضیها فقط یه چاه عمیق میخوان که هرچی بریزی تهش گم میشه. مهم این نیست که همیشه پر باشه؛ مهمه که بدونی کی و چقدر باید بریزی داخلش، و کی باید درش رو ببندی که چیزی هدر نره.
جالبه که اعتماد هیچوقت محصول مستقیم تلاش نیست. نمیتونی بشینی و بگی «امروز میخوام اعتماد بسازم». اعتماد فرآورده جانبیه. مثل گرمایی که از موتور ماشین تولید میشه. تو داری چیزی میدی، چیزی میگیری، معامله میکنی، حرف میزنی، سکوت میکنی، کمک میکنی، ضربه میزنی... و ظرف اعتماد، بیسروصدا، پر و خالی میشه. گاهی یه نگاه، گاهی یه سکوت بهموقع، گاهی حتی یه دروغ بهجا، بیشتر از صد تا قسم و آیه اثر میذاره. آدمهایی که مدام فریاد میزنن «اعتمادم نابود شد»، معمولا از اول هم نمیدونستن ظرفشون چه اندازهای داره. یا انقدر بزرگش در نظر گرفته بودن که هر چی بریزی تهش گم میشه، یا انقدر کوچک که هیچچی توش جا نمیگرفت.
منظورم این نیست که بیخیال باش. منظورم اینه که بالاخره باید یاد بگیری با فیزیک این دنیا کنار بیای. اعتماد هم مثل بقیه چیزها تابع قانون داره. نه شعار، نه آرزو، نه «باید اینجوری باشه».
ظرفتو بشناس. اندازه رابطهتو بشناس. بعد دیگه وقتی خالی شد، حداقل تعجب نمیکنی؛ و اگه خالی موند... خب، اینم بخشی از همون عذاب ممتده که گفتم.