.
▫️درباره خشم
رابطه ما با خشم پیچیده است. خشمی که هر بار خواست تجربه و ابراز شود، یا بد بود، یا خطرناک بود، یا نفهمیدیم درباره چه کسی بود، یا با خشم متقابلِ بیشتری روبرو شد و افتاد روی خودمان. خشمِ ما
سرکوب شد، هم در روابط بینفردی، هم در رابطه با حکومت و هم در رابطه با خدا و هستی.
آخرش ما ماندیم و یک بلاتکیلفی بزرگ در کار با خشم. آخرش ما ماندیم با خشمی که خیلی وقتها به جایش اضطراب تجربه کردیم، به جایش شرمگین شدیم، به جایش احساس گناه به جانمان افتاد، به جایش غمگین و افسرده شدیم و به جای ابراز و رساندن پیامش به دیگری (آخر خشم هیجانی ارتباطی است)، به دیگرانِ بیربطی پرخاش کردیم یا خودمان و زندگیهایمان را ویران کردیم. خشم برای ما هیجان بیزبانی شد و نتوانستیم از آن/با آن حرف بزنیم. تجربهای شد که حمل کردنش را در درونمان یاد نگرفتیم (یا باید قورتش میدادیم یا پرتش میکردیم) و بودنی شد که بلدش نیستیم. همه اینها را بگذارید کنار اینکه ما بارها و بارها و بارها حق داشتیم خشمگین بشویم.
من در این جنبش هم مثل تقریباً همه دفعات قبل، سردرگمیِ خشم میبینم. خشمی که تخلیه شد و نشد، خشمی که به مقصد رسید و نرسید، خشمی که به دیوارِ سرکوب خورد و برگشت، خشمی که برایش قصههای بیربط (از هر دو سو) گفته شد، خشمی که گاهی جابجا شد و پرت شد به هر کسی که میشد، خشمی که اضافه شد به خشمهای قبلیِ فردی و اجتماعی و حالا مانده است روی دستهایمان، خشمی که حالا باید مراقب باشیم سر از پوچی، سر از ویرانگری و سر از فرسودگی در نیاورد. ما خیلی نیاز به گفتن و شنیدن از خشم و خشمورزی داریم. ما باید گونههای مختلف تجربه و ابراز خشم را به رسمیت بشناسیم. آخر ما هم زیاد و بهحق خشمگینیم و هم باید راهی به زندگی بسازیم. و این کار آسانی نیست.
@TheWorldaslSee
▫️درباره خشم
رابطه ما با خشم پیچیده است. خشمی که هر بار خواست تجربه و ابراز شود، یا بد بود، یا خطرناک بود، یا نفهمیدیم درباره چه کسی بود، یا با خشم متقابلِ بیشتری روبرو شد و افتاد روی خودمان. خشمِ ما
سرکوب شد، هم در روابط بینفردی، هم در رابطه با حکومت و هم در رابطه با خدا و هستی.
آخرش ما ماندیم و یک بلاتکیلفی بزرگ در کار با خشم. آخرش ما ماندیم با خشمی که خیلی وقتها به جایش اضطراب تجربه کردیم، به جایش شرمگین شدیم، به جایش احساس گناه به جانمان افتاد، به جایش غمگین و افسرده شدیم و به جای ابراز و رساندن پیامش به دیگری (آخر خشم هیجانی ارتباطی است)، به دیگرانِ بیربطی پرخاش کردیم یا خودمان و زندگیهایمان را ویران کردیم. خشم برای ما هیجان بیزبانی شد و نتوانستیم از آن/با آن حرف بزنیم. تجربهای شد که حمل کردنش را در درونمان یاد نگرفتیم (یا باید قورتش میدادیم یا پرتش میکردیم) و بودنی شد که بلدش نیستیم. همه اینها را بگذارید کنار اینکه ما بارها و بارها و بارها حق داشتیم خشمگین بشویم.
من در این جنبش هم مثل تقریباً همه دفعات قبل، سردرگمیِ خشم میبینم. خشمی که تخلیه شد و نشد، خشمی که به مقصد رسید و نرسید، خشمی که به دیوارِ سرکوب خورد و برگشت، خشمی که برایش قصههای بیربط (از هر دو سو) گفته شد، خشمی که گاهی جابجا شد و پرت شد به هر کسی که میشد، خشمی که اضافه شد به خشمهای قبلیِ فردی و اجتماعی و حالا مانده است روی دستهایمان، خشمی که حالا باید مراقب باشیم سر از پوچی، سر از ویرانگری و سر از فرسودگی در نیاورد. ما خیلی نیاز به گفتن و شنیدن از خشم و خشمورزی داریم. ما باید گونههای مختلف تجربه و ابراز خشم را به رسمیت بشناسیم. آخر ما هم زیاد و بهحق خشمگینیم و هم باید راهی به زندگی بسازیم. و این کار آسانی نیست.
@TheWorldaslSee
.
▫️تعمیرِ ماشینِ در حال حرکت
سوگواری در ایران، مثل تعمیر ماشینِ در حال حرکت است. نمیتوانی بایستی. ابزار کافی هم نداری. امّا ناگزیری از پرداختن به فقدانهایت و ناگزیری از سوگواری کردن. هر بار باید کمی درنگ کنی. با خودت بگویی، خب این را از دست دادم، توان برگرداندنش را هم ندارم چون یا برگشتنی نیست یا جانم را بیش از بازیابی آن برای ادامه نیاز دارم. باید از خودت بپرسی حالا که از دستش دادم، چطور میتوانم با آن کنار بیایم و ادامه بدهم؟ چطور میتوانم ترمیم بشوم و زندگی بسازم؟ چطور میتوانم خشمم را تجربه کنم، برایش کاری بکنم و زنده بمانم؟
پانوشت: سوگواری، تلاشِ روان برای هضم فقدان و ناکامی است؛ فقدان یعنی از دست دادن و ناکامی یعنی به دست نیاوردن.
@TheWorldaslSee
▫️تعمیرِ ماشینِ در حال حرکت
سوگواری در ایران، مثل تعمیر ماشینِ در حال حرکت است. نمیتوانی بایستی. ابزار کافی هم نداری. امّا ناگزیری از پرداختن به فقدانهایت و ناگزیری از سوگواری کردن. هر بار باید کمی درنگ کنی. با خودت بگویی، خب این را از دست دادم، توان برگرداندنش را هم ندارم چون یا برگشتنی نیست یا جانم را بیش از بازیابی آن برای ادامه نیاز دارم. باید از خودت بپرسی حالا که از دستش دادم، چطور میتوانم با آن کنار بیایم و ادامه بدهم؟ چطور میتوانم ترمیم بشوم و زندگی بسازم؟ چطور میتوانم خشمم را تجربه کنم، برایش کاری بکنم و زنده بمانم؟
پانوشت: سوگواری، تلاشِ روان برای هضم فقدان و ناکامی است؛ فقدان یعنی از دست دادن و ناکامی یعنی به دست نیاوردن.
@TheWorldaslSee
میدانم این روزها هر چیزی که بنویسم ممکن است کسی را اذیت کند. دردهای ما متفاوت است. عمق دردمندی ما با هم فرق دارد و هر کدام آسیبهای متفاوتی دیدهایم. واقعاً کلمه یا حرفی وجود ندارد که با درد همه ما هماهنگ باشد. ممکن است هرقدر هم تلاشم را بکنم کلماتم از درد شما فاصله داشته باشد یا آن را سرد و دور تجربه کنید. برای همین اگر صدای من (علیرغم تلاشم) صدای درد شما نیست و با خواندن نوشتههایم احساس تنهایی، دوری یا خشم میکنید لطفاً برای مدّتی من را نخوانید. متاسفم که کلماتم ناکافیاند و به کار نمیآیند.
@TheWorldaslSee
@TheWorldaslSee
.
▫️دیگری را ول کنی، خودت هم میافتی
ما تنها زنده نمیمانیم. ما با هم زنده میمانیم. ما اگر تنها بمانیم یخ میزنیم و توان ادامه دادن را از دست میدهیم. این اصلاً یک حرف کلیشهای قشنگ نیست. بارِ این داغ برای یک فرد تنها زیاد است. خیلی هم زیاد است. توانِ از پا انداختن یک آدم را دارد.
این درد کشیدنِ زیاد، بیخوابی، خوابِ زیاد، پرخوری، اضطراب، عدم تمرکز، از غم زمینگیر شدن و با کارِ زیاد خود را از پا انداختن هم احساساتیگری و ادابازی نیست. همه چیز واقعاً زیاد و سنگین است (از تورّم رمیده تا جانهای به خون غلتیده).
برداشتن بارِ اینهمه داغِ طولانی و شدید کار آدم تنها نیست. ما باید با هم گفتگو کنیم و تنها با شنیدن و شنیده شدن است که میتوانیم کمی از این بارِ داغدیدگی را زمین بگذاریم. ما با هم میتوانیم به این پرسش پاسخ بدهیم که چه اتفاقی افتاده، چه چیزی را تجربه میکنیم و چه باید کرد. ما باید با هم رویا بینیم و آیندهای را تصور کنیم. عقل هیچ کس به فهمِ کاملِ واقعیت و تصوّر همه امکانها نمیرسد. آنکه در تنهایی فکر میکند در خودش گم میشود. آنکه دیگری را طرد میکند، بخشی از حقیقت را از دست میدهد.
ما (مردمِ معترض) زخمِ مشترکی داریم. باید آنقدر با هم حرف بزنیم تا دوباره توان تفکّرمان را به دست بیاوریم. این روزها باز "ما" مهمتر از من است. بخش بزرگی از این داغ، جمعی است. وطن مثل یک توری است. هر کسی را همه نگه میدارند. دیگری را که ول کنی، فقط او نیست که میافتد، خودت هم میافتی.
@TheWorldasISee
▫️دیگری را ول کنی، خودت هم میافتی
ما تنها زنده نمیمانیم. ما با هم زنده میمانیم. ما اگر تنها بمانیم یخ میزنیم و توان ادامه دادن را از دست میدهیم. این اصلاً یک حرف کلیشهای قشنگ نیست. بارِ این داغ برای یک فرد تنها زیاد است. خیلی هم زیاد است. توانِ از پا انداختن یک آدم را دارد.
این درد کشیدنِ زیاد، بیخوابی، خوابِ زیاد، پرخوری، اضطراب، عدم تمرکز، از غم زمینگیر شدن و با کارِ زیاد خود را از پا انداختن هم احساساتیگری و ادابازی نیست. همه چیز واقعاً زیاد و سنگین است (از تورّم رمیده تا جانهای به خون غلتیده).
برداشتن بارِ اینهمه داغِ طولانی و شدید کار آدم تنها نیست. ما باید با هم گفتگو کنیم و تنها با شنیدن و شنیده شدن است که میتوانیم کمی از این بارِ داغدیدگی را زمین بگذاریم. ما با هم میتوانیم به این پرسش پاسخ بدهیم که چه اتفاقی افتاده، چه چیزی را تجربه میکنیم و چه باید کرد. ما باید با هم رویا بینیم و آیندهای را تصور کنیم. عقل هیچ کس به فهمِ کاملِ واقعیت و تصوّر همه امکانها نمیرسد. آنکه در تنهایی فکر میکند در خودش گم میشود. آنکه دیگری را طرد میکند، بخشی از حقیقت را از دست میدهد.
ما (مردمِ معترض) زخمِ مشترکی داریم. باید آنقدر با هم حرف بزنیم تا دوباره توان تفکّرمان را به دست بیاوریم. این روزها باز "ما" مهمتر از من است. بخش بزرگی از این داغ، جمعی است. وطن مثل یک توری است. هر کسی را همه نگه میدارند. دیگری را که ول کنی، فقط او نیست که میافتد، خودت هم میافتی.
@TheWorldasISee
.
▫️ما همان آدمهاییم
ما را میبینی که امروز پر از خشمیم، پر از غمیم، سرگردان و مستاصلیم و مدام منقبض و خستهایم؟ ما را میبینی که مدام خبر چک میکنیم و از اقتصاد و پول و سیاست (این سیاست مهوّع) حرف میزنیم؟ ما از سر ناگزیزی شب و روزمان اینطوری شده. ما همان آدمهایی هستیم که از چیزهای کوچک و بزرگ ذوق میکردیم، گفتن از عشق و زیبایی لبریزمان میکرد و خنکی نسیم و طراوت گیاه دلمان را میبرد. ما همان آدمهایی هستیم که حیرت میکردیم، میخندیدیم، ساعتها از زمین و زمان حرف میزدیم و به زندگی دل میدادیم و برایش امید و آرزو داشتیم. ما را اینطور نبین. داغ زمینگیرمان کرده. آن شور و لطافت و ذوق را گذاشتهایم جایی آن گوشه که زنده بماند و دوباره به ما برگردد. ما سپر به دست گرفتهایم و میجنگیم امّا روحمان در اعماقش جنگی نیست. ما همان آدمهاییم. دقیقتر ببین، بیشتر نگاه کن، همه آنها را در ما میبینی.
@TheWorldasISee
▫️ما همان آدمهاییم
ما را میبینی که امروز پر از خشمیم، پر از غمیم، سرگردان و مستاصلیم و مدام منقبض و خستهایم؟ ما را میبینی که مدام خبر چک میکنیم و از اقتصاد و پول و سیاست (این سیاست مهوّع) حرف میزنیم؟ ما از سر ناگزیزی شب و روزمان اینطوری شده. ما همان آدمهایی هستیم که از چیزهای کوچک و بزرگ ذوق میکردیم، گفتن از عشق و زیبایی لبریزمان میکرد و خنکی نسیم و طراوت گیاه دلمان را میبرد. ما همان آدمهایی هستیم که حیرت میکردیم، میخندیدیم، ساعتها از زمین و زمان حرف میزدیم و به زندگی دل میدادیم و برایش امید و آرزو داشتیم. ما را اینطور نبین. داغ زمینگیرمان کرده. آن شور و لطافت و ذوق را گذاشتهایم جایی آن گوشه که زنده بماند و دوباره به ما برگردد. ما سپر به دست گرفتهایم و میجنگیم امّا روحمان در اعماقش جنگی نیست. ما همان آدمهاییم. دقیقتر ببین، بیشتر نگاه کن، همه آنها را در ما میبینی.
@TheWorldasISee
Forwarded from Hossein Dabbagh حسین دباغ
همبستگی: پیوند در زمانهی تحمیل گسست
✍حسین دباغ
🔸 استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی.
🔸 این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی استبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالباً روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود.
🔸 عاملیت در اینجا صرفاً به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربهی انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفاً تماشاگر نیستم.
🔸 آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربهی درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچ کارهاید».
🔸 اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هرکدام در جزیرهی خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
🆔 @TheWorldasISee
✍حسین دباغ
🔸 استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی.
🔸 این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی استبداد راه نمیبرد، سطحی است. اثر اصلی استبداد در زندگی روزمره، غالباً روانی-اجتماعی است که به فرسایش حس عاملیت ختم میشود.
🔸 عاملیت در اینجا صرفاً به معنای عاملیت سیاسی مستقیم یعنی رأی دادن، به خیابان آمدن یا سازماندهی کردن نیست. عاملیت، به معنایی بنیادیتر، همان تجربهی انسانی «من میتوانم» است؛ این احساس که من میتوانم در جهان اجتماعی اثر بگذارم و صرفاً تماشاگر نیستم.
🔸 آنچه استبداد در بلندمدت هدف میگیرد، نه فقط بدنها و فضاهای عمومی، بلکه همین تجربهی درونی فاعلیت است. پس از موجهای سرکوب، یکی از اهداف ضمنی ساختارهای اقتدارگرا القای این پیام است که «شما هیچ کارهاید».
🔸 اگر این پیام درونی شود، جامعه به مجموعهای از افراد پراکنده تبدیل میشود که هرکدام در جزیرهی خود گرفتار ترس، خستگی و بدگمانیاند. نتیجه فقط سکوت سیاسی نیست؛ یخزدگی اجتماعی است: سرد شدن روابط، قطع شدن پیوندها، و از دست رفتن ظرفیت جمعی برای بازسازی.
ـــــــــــــــــــــــ
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
🆔 @hossein_dabbagh
🆔 @TheWorldasISee
Telegraph
همبستگی: پیوند در زمانهی تحمیل گسست
حسین دباغ استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی. این تعریف درست است، اما به یک معنا از آنجا که به لایهای عمیقتر از تجربهی زیستهی…
Hossein Dabbagh حسین دباغ
همبستگی: پیوند در زمانهی تحمیل گسست ✍حسین دباغ 🔸 استبداد را معمولاً با ارجاع به محدودسازی آزادیهای سیاسی تعریف میکنند: ممنوعیت تجمع، سرکوب سازماندهی، تهیکردن صندوق رأی، و پرهزینه کردن هر شکل از مشارکت علنی. 🔸 این تعریف درست است، اما به یک معنا از…
ایده محوری این مقاله بسیار مهم و ارزشمند است و به کار این روزهای ما میآید. این مقاله با نگاهی فلسفی و روانشناختی به تحلیل عاملیت و پیوند در فضای پساسرکوب می پردازد.
Forwarded from پانوراما | خانهی اندیشه و رسانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دربارهی فروپاشی روانِ جسدهای زنده
گفتگو با محمود مقدسی
در این گفتگو با محمود مقدسی به بررسی ترومای جمعی حاصل از اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ پرداختیم.
ویدیوی کامل این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید.
@panora_ma
گفتگو با محمود مقدسی
در این گفتگو با محمود مقدسی به بررسی ترومای جمعی حاصل از اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ پرداختیم.
ویدیوی کامل این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید.
@panora_ma
پانوراما | خانهی اندیشه و رسانه
دربارهی فروپاشی روانِ جسدهای زنده گفتگو با محمود مقدسی در این گفتگو با محمود مقدسی به بررسی ترومای جمعی حاصل از اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ پرداختیم. ویدیوی کامل این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید. @panora_ma
توی این گفتگو تلاشم این بود که از منظر روانشناختی به این داغدیدگی نگاه کنم؛ منظری که فکر میکنم جاش خیلی خالیه
درباره فروپاشی روان ما جسدهای زنده
محمود مقدسی
سویههای روانشناختی فاجعه ۱۴۰۴
گفتگو با محمود مقدسی
@panora_ma
در این گفتگو با محمود مقدسی به بررسی ترومای جمعی حاصل از اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ پرداختیم.
ویدیوی این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید.
@panora_ma
گفتگو با محمود مقدسی
@panora_ma
در این گفتگو با محمود مقدسی به بررسی ترومای جمعی حاصل از اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ پرداختیم.
ویدیوی این گفتگو را در یوتیوب پانوراما ببینید.
@panora_ma
.
▫️نه، تو خراب نشدهای
نه، تو خراب نشدهای. تنها شرایط ترتیب نیازهایت را تغییر داده. اگر پیشتر به دنبال رشد و رؤیاهایت بودی و حالا انگار نه انگار که چنان دغدغههایی داشتی، این به معنای از دست رفتن آنها و خراب شدنِ تو برای همیشه نیست. اگر پیشتر به دنبالِ ساختن چیزهای تازه، کشف زیبایی یا تجربه چیزهای جدید بودی و امروز همۀ کارت شده نگران بودن، خبر و تحلیل چک کردن، غصّه خوردن، کنشی کوچک یا بزرگ کردن و خلاصه درگیرِ ابعادِ گوناگون این بحران بودن، فکر نکن خراب شدهای و دیگر خودت نمیشوی. روانت موقّتاً حالت دفاعی به خودش گرفته. روانت فعلاً پس کشیده و نیازهای پایهایترت مثل امنیت را در اولویت قرار داده. روانت برای مدّتی درگیرِ مراقبتِ بیشتر از بقای خودش شده و باز، زمانی که امنیت به آن برگردد، دوباره به همان مسیرِ قبلی بَرَت میگرداند.
من آدمها را بارها در وحشتِ خراب شدن و دیگر خوب نشدنشان دیدهام. من آدمها را در روزهای دوباره به خود برگشتنشان هم دیدهام. میدانی چرا آن وحشتِ «دیگر خوب نمیشوم» به سراغ آدم میآید؟ چون ذهن به اکنون سوگیری دارد و در حال بد، دسترسیاش به گذشته و آینده را از دست میدهد. چون ذهن در حالِ بد زمان را از دست میدهد و اکنونی جاودانه را تجربه میکند و نمیتواند قدمی بیرون از آن بگذارد. امّا واقعیت این است که ما دوباره به خودمان بر میگردیم؛ خیلی چیزهایمان(اصلیترینها) مثل قبل میشود. امّا، هر چه هست، دوباره خودمان میشویم و به دنبال رشد و زیبایی و تجربه کردن و ساختن میرویم.
@TheWorldasISee
▫️نه، تو خراب نشدهای
نه، تو خراب نشدهای. تنها شرایط ترتیب نیازهایت را تغییر داده. اگر پیشتر به دنبال رشد و رؤیاهایت بودی و حالا انگار نه انگار که چنان دغدغههایی داشتی، این به معنای از دست رفتن آنها و خراب شدنِ تو برای همیشه نیست. اگر پیشتر به دنبالِ ساختن چیزهای تازه، کشف زیبایی یا تجربه چیزهای جدید بودی و امروز همۀ کارت شده نگران بودن، خبر و تحلیل چک کردن، غصّه خوردن، کنشی کوچک یا بزرگ کردن و خلاصه درگیرِ ابعادِ گوناگون این بحران بودن، فکر نکن خراب شدهای و دیگر خودت نمیشوی. روانت موقّتاً حالت دفاعی به خودش گرفته. روانت فعلاً پس کشیده و نیازهای پایهایترت مثل امنیت را در اولویت قرار داده. روانت برای مدّتی درگیرِ مراقبتِ بیشتر از بقای خودش شده و باز، زمانی که امنیت به آن برگردد، دوباره به همان مسیرِ قبلی بَرَت میگرداند.
من آدمها را بارها در وحشتِ خراب شدن و دیگر خوب نشدنشان دیدهام. من آدمها را در روزهای دوباره به خود برگشتنشان هم دیدهام. میدانی چرا آن وحشتِ «دیگر خوب نمیشوم» به سراغ آدم میآید؟ چون ذهن به اکنون سوگیری دارد و در حال بد، دسترسیاش به گذشته و آینده را از دست میدهد. چون ذهن در حالِ بد زمان را از دست میدهد و اکنونی جاودانه را تجربه میکند و نمیتواند قدمی بیرون از آن بگذارد. امّا واقعیت این است که ما دوباره به خودمان بر میگردیم؛ خیلی چیزهایمان(اصلیترینها) مثل قبل میشود. امّا، هر چه هست، دوباره خودمان میشویم و به دنبال رشد و زیبایی و تجربه کردن و ساختن میرویم.
@TheWorldasISee
Forwarded from پانوراما | خانهی اندیشه و رسانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نگهبانی از خشم
به روایت محمود مقدسی
خشم نباید از بین برود بلکه باید حمل شود و به هدفش برسد. جامعه اگر بتواند به این خشم صدا دهد به هدفش میرسد.
ویدیوی کامل این گفتگو را در یوتیوب ببینید.
@panora_ma
به روایت محمود مقدسی
خشم نباید از بین برود بلکه باید حمل شود و به هدفش برسد. جامعه اگر بتواند به این خشم صدا دهد به هدفش میرسد.
ویدیوی کامل این گفتگو را در یوتیوب ببینید.
@panora_ma
ادبیات کنار رفته بود از شدّت درد. زیباییشناسی دیگر اولویت نداشت از شدّت خشونت و ابهت مرگ. دوباره امّا ادبیات و خلق زیبایی راهشان را باز کردهاند؛ در گفتن از پیکرهای به خون غلتیده، در چهلمِ جانهای غایب. پدر سپهر از پاسداشت زندگی میگوید و بر مزار دیگری موسیقی و صداست که با شیون در میآمیزد. چیزی در جامعه هست، زندهتر از هر حکومت و سیاستی. آن است که کار را پیش میبرد. آن است که میماند. و همان است که خودش را در ادبیات و زیباییشناسی اعتراض نشان میدهد.
@TheWorldasISee
@TheWorldasISee
.
▫️چیزی نگو لطفاً
گفت: شاید گفتن نداشته باشه. اصلاً چه جای این گلههاست؟ ولی من دارم زیر فشارِ این تصمیمگیریها از پا در میام.
گفتم: کدوم تصمیمگیریها؟
گفت: هر تصمیم سادهای توی این روزا. وقتی نمیدونی چی میشه، هر تصمیمی میشه یک معمّا. برای هر تصمیمی باید جون بکنی. آخرشم نمیفهمی کار درستی کردی یا نه. هر تصمیمی بگیری ممکنه اشتباه باشه. مدام باید فکر کنی و همه چیزو بسنجی. آخرشم همه چیز میتونه یکجور دیگه پیش بره. من آدم این مدل زندگی نبودم و نیستم. هر روز خستهام. هر لحظه ذهنم برانگیخته است. مدام بینِ فکر کردن به اون جنایت و فکر کردن به اینکه چی میشه و من باید با زندگیم چه کار کنم در نوسانم. دلم میخواد نباشم. دارم له میشم. هیچی دیگه کار نمیکنه. تو چیزی به ذهنت میرسه؟ به نظرت چه کار کنم بتونم از این حالِ کثافت بیرون بیام؟
مکثی کرد. تا خواستم چیزی بگویم گفت:
نه،نه. نمیخواد چیزی بگی. میترسم ناامیدتر شم. فکر میکنم هرچی بگی اینطوری میشم که اینم نمیدونه و کاری از دستش بر نمیاد. بذار فکر کنم تو سرِ جاتی و میدونی.
گفتم: توی این روزا اگر نتونی از پسِ خودت بر بیای اوکیه. گاهی هم اینطوری میشه دیگه.
پرید وسط حرفم و گفت: میشه ادامه ندی؟
نفس عمیقی کشیدم.
گفت: همین. این جوابت انسانیتر و بهدردخورتر از هر چیزیه که میخوای بگی.
@TheWorldasISee
▫️چیزی نگو لطفاً
گفت: شاید گفتن نداشته باشه. اصلاً چه جای این گلههاست؟ ولی من دارم زیر فشارِ این تصمیمگیریها از پا در میام.
گفتم: کدوم تصمیمگیریها؟
گفت: هر تصمیم سادهای توی این روزا. وقتی نمیدونی چی میشه، هر تصمیمی میشه یک معمّا. برای هر تصمیمی باید جون بکنی. آخرشم نمیفهمی کار درستی کردی یا نه. هر تصمیمی بگیری ممکنه اشتباه باشه. مدام باید فکر کنی و همه چیزو بسنجی. آخرشم همه چیز میتونه یکجور دیگه پیش بره. من آدم این مدل زندگی نبودم و نیستم. هر روز خستهام. هر لحظه ذهنم برانگیخته است. مدام بینِ فکر کردن به اون جنایت و فکر کردن به اینکه چی میشه و من باید با زندگیم چه کار کنم در نوسانم. دلم میخواد نباشم. دارم له میشم. هیچی دیگه کار نمیکنه. تو چیزی به ذهنت میرسه؟ به نظرت چه کار کنم بتونم از این حالِ کثافت بیرون بیام؟
مکثی کرد. تا خواستم چیزی بگویم گفت:
نه،نه. نمیخواد چیزی بگی. میترسم ناامیدتر شم. فکر میکنم هرچی بگی اینطوری میشم که اینم نمیدونه و کاری از دستش بر نمیاد. بذار فکر کنم تو سرِ جاتی و میدونی.
گفتم: توی این روزا اگر نتونی از پسِ خودت بر بیای اوکیه. گاهی هم اینطوری میشه دیگه.
پرید وسط حرفم و گفت: میشه ادامه ندی؟
نفس عمیقی کشیدم.
گفت: همین. این جوابت انسانیتر و بهدردخورتر از هر چیزیه که میخوای بگی.
@TheWorldasISee
گفت: برای لحظاتی زندگی مثل قبل میشود. امّا دوباره همه چیز بر میگردد و یادم میافتد کجا ایستادهایم. خوابهایم هم همیناند. بعضیهایشان مثل قبلاند و بعضیهایشان مثل حال و هوای همین روزها. همه چیز معلّق است. انگار دارم روی آب یا توی خواب راه میروم. دلم میخواهد جایی زمین سفتی پیدا کنم و کمی روی آن بایستم. زندگی هیچوقت اینقدر عجیب نبود، بود؟
@TheWorldasISee
@TheWorldasISee
.
گفت: مادر و پدراشون، مادر و پدراشون. دیدی سرِ خاک چطوری حرف میزنن؟ دیدی چقدر قشنگن، چقدر خوبن، چقدر واقعیان؟ من هر بار میام از جامعه ناامید بشم، هربار میام بگم این دنیا یک کثافت بزرگه، یکهو با آدمایی روبرو میشم که ساکت همین دور و برم بودن و یکروز که به حرف میان، حیرتزده و امیدوارم میکنن. وقتی اونا حرف میزنن و میبینم چقدر درک و عمق و زندگی توشون هست، دوباره به همه، به ایران و به آینده وصل میشم.
@TheWorldasISee
گفت: مادر و پدراشون، مادر و پدراشون. دیدی سرِ خاک چطوری حرف میزنن؟ دیدی چقدر قشنگن، چقدر خوبن، چقدر واقعیان؟ من هر بار میام از جامعه ناامید بشم، هربار میام بگم این دنیا یک کثافت بزرگه، یکهو با آدمایی روبرو میشم که ساکت همین دور و برم بودن و یکروز که به حرف میان، حیرتزده و امیدوارم میکنن. وقتی اونا حرف میزنن و میبینم چقدر درک و عمق و زندگی توشون هست، دوباره به همه، به ایران و به آینده وصل میشم.
@TheWorldasISee
.
▫️روایتِ یکی از میلیونها ذهنِ بحرانزده
فاجعه دیماه مثل آهنربا است. بلاتکلیفی و روی هوا بودنِ همه چیز هم مثل مین. هر فکری (در مورد علائق و دغدغه های همیشگیام) که به سرم میآید، کمی که با آن پیش میروم، مغناطیسِ دردناک آن دو روز بَرَم میگرداند به همانجا که همه این یک ماه و نیم بودم و بعد، مینِ بلاتکلیفی و این ابهام استخوانسوز همانجا زیر پایم منفجر میشود. آنوقت آن فکر میرود روی هوا، دلم میرود روی هوا، خیالم میرود روی هوا. آنوقت نگاه میکنم به تکهتکههای فکر و احساسم که هر کدام پرت شدهاند به گوشهای و نبضِ بیهوده میزنند جدای از هم. آنوقت خودم را میبینم که دست و دلم به ادامه فکرم نمیرود و تنها چند کلمه در نوت گوشی مینویسم تا شاید زمانی که از پسِ بند زدنِ روحم برآمدم، دوباره به آن برگردم.
انگار با خودِ قبل از این روزهایم بیگانهام. امّا نه یک بیگانه کامل. هربار احساس میکنم او را میشناسم امّا یادم نمیآید که این غریبه انگار آشنا کیست. چشم نازک میکنم، اخمم میرود توی هم، به ذهنم فشار میآورم و بعد مثل بیماری گرفتار فراموشی، از فرطِ به یاد نیاوردن مضطرب میشوم. نمیدانی چه روح مچالهای پیدا میکنم آن موقع. خسته و کلافه میشوم.
آخرش هر بار به خودم میگویم نترس. از تغییر کردن فرار نکن. نگران نباش، هر قدر هم که دور بشوی، منات را از دست نمیدهی. خودت را به یاد بیاور. علائقت را (هرقدر شده) دوباره پی بگیر. کمی از کارهای سابقت را بکن. بگذار به خودت وصل بشوی. بعد کمی جلو میروم و امیدوار میشوم. امّا دوباره آن مغناطیس و آن انفجار ... .
@TheWorldasISee
▫️روایتِ یکی از میلیونها ذهنِ بحرانزده
فاجعه دیماه مثل آهنربا است. بلاتکلیفی و روی هوا بودنِ همه چیز هم مثل مین. هر فکری (در مورد علائق و دغدغه های همیشگیام) که به سرم میآید، کمی که با آن پیش میروم، مغناطیسِ دردناک آن دو روز بَرَم میگرداند به همانجا که همه این یک ماه و نیم بودم و بعد، مینِ بلاتکلیفی و این ابهام استخوانسوز همانجا زیر پایم منفجر میشود. آنوقت آن فکر میرود روی هوا، دلم میرود روی هوا، خیالم میرود روی هوا. آنوقت نگاه میکنم به تکهتکههای فکر و احساسم که هر کدام پرت شدهاند به گوشهای و نبضِ بیهوده میزنند جدای از هم. آنوقت خودم را میبینم که دست و دلم به ادامه فکرم نمیرود و تنها چند کلمه در نوت گوشی مینویسم تا شاید زمانی که از پسِ بند زدنِ روحم برآمدم، دوباره به آن برگردم.
انگار با خودِ قبل از این روزهایم بیگانهام. امّا نه یک بیگانه کامل. هربار احساس میکنم او را میشناسم امّا یادم نمیآید که این غریبه انگار آشنا کیست. چشم نازک میکنم، اخمم میرود توی هم، به ذهنم فشار میآورم و بعد مثل بیماری گرفتار فراموشی، از فرطِ به یاد نیاوردن مضطرب میشوم. نمیدانی چه روح مچالهای پیدا میکنم آن موقع. خسته و کلافه میشوم.
آخرش هر بار به خودم میگویم نترس. از تغییر کردن فرار نکن. نگران نباش، هر قدر هم که دور بشوی، منات را از دست نمیدهی. خودت را به یاد بیاور. علائقت را (هرقدر شده) دوباره پی بگیر. کمی از کارهای سابقت را بکن. بگذار به خودت وصل بشوی. بعد کمی جلو میروم و امیدوار میشوم. امّا دوباره آن مغناطیس و آن انفجار ... .
@TheWorldasISee
.
▫️گزارههای شرطی و سلامت روان
گاهی فکر میکنم خیلی از ما منطق گزارههای "اگر ...، آنگاه ... " را چه در ادبیات سیاسی و چه در زبان علمی نادیده میگیریم. مثلاً متخصصی میگوید: "اگر به همین شکل پیش برویم، ده سال بعد فلان طور خواهد شد". اگر مسئله برایمان خطیر باشد (مثلاً خشکسالی یا بحران مالی) خیلی وقتها اگرش را نمیشنویم و نگرانی قطعی و پررنگی پیدا میکنیم که ده سال دیگر آن اتفاق حتماً خواهد افتاد. در حالی که ممکن است آن "اگر" به هر دلیلی از جمله همین هشدار اتفاق نیفتند و در نتیجه آن "آنگاه" هم پیش نیاید.
در مورد سیاست هم همینطور است. دنیای تحلیلهای سیاسی هم پر از گزارههای "اگر ...، آنگاه ..." است. در اینجا هم وقتی پای مسئله خطیری مثل جنگ در میان باشد، ما بخشِ "اگرش" را کمتر میشنویم و بخشِ "چنین خواهد شد"اش برایمان به شکل نوعی قطعیت در میآید. گاهی هم اگرها ترکیبیاند: "اگر فلان و اگر بهمان، آنگاه بیسار". در این حالت هم گاهی یک اگر یا همه اگرها را نمیشنویم و مستقیم به سراغ نتیجه میرویم. گاهی هم اصلاً ممکن است ارتباط یک "اگر" با یک "آنگاه" در تحلیلی مخدوش باشد امّا چون مسئله خطیر است، این خدشه به چشممان نمیآید و مستقیم نتیجه را میپذیریم.
حالا این را ببرید روی دنیایی "اگر ...، آنگاه ..." در مورد حمله آمریکا به ایران. این روزها هر کدام از ما بارها فکر کردهایم که امشب یا فردا حمله میشود چون تحلیلگری گفته "معمولاً اگر فلان اتفاق بیفتد، آنگاه آمریکا حمله میکند". ما هم این را شنیدهایم و از پیچ و خم "اگر"هایش پریدهایم و شب با اضطراب خوابیدهایم. بعد این را هم اضافه کنید که "اگر...، آنگاه ..."های تحلیلگران نظامی با "اگر ... آنگاه ..."های تحلیلگران اقتصادی و تحلیلگران سیاسی و ... فرق دارد و هر کدام بر اساس شواهد قبلی یا آرایش فضا از منظر خودشان پیشبینی میکنند. یکی نتیجه میگیرد که میزند و دیگری میگوید فعلاً دست نگه میدارد.
من این روزها اگرها را جدی میگیرم و تحلیلها را تا آخر می خوانم و استدلال و اعتبار منابعشان را هم چک میکنم. این هم راهی است برای مراقبت از روانم که از دم زدن در فضای مشروط و احتمالی علوم تجربی و انسانی یاد گرفتهام.
@TheWorldasISee
▫️گزارههای شرطی و سلامت روان
گاهی فکر میکنم خیلی از ما منطق گزارههای "اگر ...، آنگاه ... " را چه در ادبیات سیاسی و چه در زبان علمی نادیده میگیریم. مثلاً متخصصی میگوید: "اگر به همین شکل پیش برویم، ده سال بعد فلان طور خواهد شد". اگر مسئله برایمان خطیر باشد (مثلاً خشکسالی یا بحران مالی) خیلی وقتها اگرش را نمیشنویم و نگرانی قطعی و پررنگی پیدا میکنیم که ده سال دیگر آن اتفاق حتماً خواهد افتاد. در حالی که ممکن است آن "اگر" به هر دلیلی از جمله همین هشدار اتفاق نیفتند و در نتیجه آن "آنگاه" هم پیش نیاید.
در مورد سیاست هم همینطور است. دنیای تحلیلهای سیاسی هم پر از گزارههای "اگر ...، آنگاه ..." است. در اینجا هم وقتی پای مسئله خطیری مثل جنگ در میان باشد، ما بخشِ "اگرش" را کمتر میشنویم و بخشِ "چنین خواهد شد"اش برایمان به شکل نوعی قطعیت در میآید. گاهی هم اگرها ترکیبیاند: "اگر فلان و اگر بهمان، آنگاه بیسار". در این حالت هم گاهی یک اگر یا همه اگرها را نمیشنویم و مستقیم به سراغ نتیجه میرویم. گاهی هم اصلاً ممکن است ارتباط یک "اگر" با یک "آنگاه" در تحلیلی مخدوش باشد امّا چون مسئله خطیر است، این خدشه به چشممان نمیآید و مستقیم نتیجه را میپذیریم.
حالا این را ببرید روی دنیایی "اگر ...، آنگاه ..." در مورد حمله آمریکا به ایران. این روزها هر کدام از ما بارها فکر کردهایم که امشب یا فردا حمله میشود چون تحلیلگری گفته "معمولاً اگر فلان اتفاق بیفتد، آنگاه آمریکا حمله میکند". ما هم این را شنیدهایم و از پیچ و خم "اگر"هایش پریدهایم و شب با اضطراب خوابیدهایم. بعد این را هم اضافه کنید که "اگر...، آنگاه ..."های تحلیلگران نظامی با "اگر ... آنگاه ..."های تحلیلگران اقتصادی و تحلیلگران سیاسی و ... فرق دارد و هر کدام بر اساس شواهد قبلی یا آرایش فضا از منظر خودشان پیشبینی میکنند. یکی نتیجه میگیرد که میزند و دیگری میگوید فعلاً دست نگه میدارد.
من این روزها اگرها را جدی میگیرم و تحلیلها را تا آخر می خوانم و استدلال و اعتبار منابعشان را هم چک میکنم. این هم راهی است برای مراقبت از روانم که از دم زدن در فضای مشروط و احتمالی علوم تجربی و انسانی یاد گرفتهام.
@TheWorldasISee
.
▫️حالِ دگرگونِ استمراری
حالا دیگر چندمین بار است که تقسیم شدهایم بینِ دو مَن. یکی آنکه زندگی روزمرّه میکند و یکی که درگیر بحران است. یکی آنکه در اکنون ادامه میدهد و یکی که هر لحظه انگار به آخرالزمان رسیده. یکی آنکه به پیوندهای قدیمیاش وصل است و میخواهد آنها را ادامه بدهد و یکی که با مشاهده اختلاف نظر و تجربه خشم در درون یا بیرون از آنها میبُرد. یکی آنکه خودش را میشناسد و یکی که نمیداند این آدمِ جدید که زاده بحران است و با او شباهت دارد کیست. یکی آنکه در بدنش زندگی میکند و یکی که ساکنِ خیال است و با خوشبینی یا بدبینی به آیندههای دور یا نزدیک میرود.
هرچه هست، تجربه دوپارهگی تجربه آشنای خیلی از ماست. تجربهای که تحمّلش آسان نیست و تکرارش (مخصوصاً در این یکسال) هرچند کمی از وحشتش را گرفته امّا چندان از غرابتش نکاسته است. حاصلش میشود مکث، میشود بیحرکتی، میشود گیجی، میشود زندگی میان خواب و بیداری، میشود واکنشهاب هیجانی ناآشنا و میشود تلاش نافرجام برای دوباره به خود برگشتن.
اما خبر اینکه هیچ چیز عادی نیست و این تجربه دوپارگی کم یا زیاد قرار است ادامه پیدا کند. "خود" امری فردی نیست و وقتی اجتماع و سیاست چنین از همگسیخته و مشوش است، نمیتوان به راحتی از انسجام دوباره خود حرف زد. بازیابیِ خود زمان میبرد. هم تلاش درونی میخواهد و هم بازگشت میزانی از انسجام و نظم در بیرون. فعلاً بحرانزده و جنگزده و دوپارهایم. این هم رویی از زندگی است که میشد نبینیم ولی داریم میبینیم و زندهایم. با خودمان و دیگران نجنگیم. کمی صبر کنیم. اوضاع همه ما حتی خوشبینترینهایمان هم طبیعی نیست. تا این روزگار غریب بگذرد و این کشتی در جایی آرام بگیرد و ببینیم چه میشود.
@TheWorldasISee
▫️حالِ دگرگونِ استمراری
حالا دیگر چندمین بار است که تقسیم شدهایم بینِ دو مَن. یکی آنکه زندگی روزمرّه میکند و یکی که درگیر بحران است. یکی آنکه در اکنون ادامه میدهد و یکی که هر لحظه انگار به آخرالزمان رسیده. یکی آنکه به پیوندهای قدیمیاش وصل است و میخواهد آنها را ادامه بدهد و یکی که با مشاهده اختلاف نظر و تجربه خشم در درون یا بیرون از آنها میبُرد. یکی آنکه خودش را میشناسد و یکی که نمیداند این آدمِ جدید که زاده بحران است و با او شباهت دارد کیست. یکی آنکه در بدنش زندگی میکند و یکی که ساکنِ خیال است و با خوشبینی یا بدبینی به آیندههای دور یا نزدیک میرود.
هرچه هست، تجربه دوپارهگی تجربه آشنای خیلی از ماست. تجربهای که تحمّلش آسان نیست و تکرارش (مخصوصاً در این یکسال) هرچند کمی از وحشتش را گرفته امّا چندان از غرابتش نکاسته است. حاصلش میشود مکث، میشود بیحرکتی، میشود گیجی، میشود زندگی میان خواب و بیداری، میشود واکنشهاب هیجانی ناآشنا و میشود تلاش نافرجام برای دوباره به خود برگشتن.
اما خبر اینکه هیچ چیز عادی نیست و این تجربه دوپارگی کم یا زیاد قرار است ادامه پیدا کند. "خود" امری فردی نیست و وقتی اجتماع و سیاست چنین از همگسیخته و مشوش است، نمیتوان به راحتی از انسجام دوباره خود حرف زد. بازیابیِ خود زمان میبرد. هم تلاش درونی میخواهد و هم بازگشت میزانی از انسجام و نظم در بیرون. فعلاً بحرانزده و جنگزده و دوپارهایم. این هم رویی از زندگی است که میشد نبینیم ولی داریم میبینیم و زندهایم. با خودمان و دیگران نجنگیم. کمی صبر کنیم. اوضاع همه ما حتی خوشبینترینهایمان هم طبیعی نیست. تا این روزگار غریب بگذرد و این کشتی در جایی آرام بگیرد و ببینیم چه میشود.
@TheWorldasISee
.
▫️کاستن از وزنِ داوریهای اخلاقی
جنگ را مردمِ موافق جنگ ایجاد نکردهاند. مردمِ مخالف جنگ هم همدست عاملان کشتار و سرکوب نیستند. این همه قضاوت اخلاقی شدید از دید من، هم ناشی از جابجایی خشم است، هم کنار گذاشتن واقعبینی سیاسی و هم دوپاره دیدن جهان و ساختنِ قلمرو خیر و شر.
حالا دیگر میتوان گفت این جنگ ناگزیز شده بود (برگردید و دامنه این نزاع را از هر دو سو در ۴۷ سال گذشته ببینید). نه ناگزیر برای آزادی و نجات ما، که ناگزیر برای نظم جهانی با بازیگران موجودش. بارها میشد کاری برایش کرد ولی انتخاب طرفین درگیر این نبود. حالا تمام شدنش را هم نوعی الزامِ کلان سیاسی تعیین میکند و نه موافقت یا مخالفت من و شما با جنگ، یا ارزشهای اخلاقی و حقوق بشر و آزادی و صدور دموکراسی و چه و چه. فکر میکنم باید در وزنِ داوریهای اخلاقیمان تجدید نظر کنیم و این همه سرمایه انسانی را هدر ندهیم (و این کار را هم از خودم شروع میکنم). بله، مردمِ موافق و مخالف جنگ شاید در سطح بعضی ارزشها یا در تعیین مصادیق ارزشها با هم اختلاف نظر داشته باشند، امّا همه از یکجنس و یکدست نیستند و لااقل در دامن زدن به این جنگِ بهخصوص چندان عاملیتی نداشته و ندارند.
من مخالف جنگم و فکر نمیکنم آدمها تلفاتِ آزادی باشند. ولی جنگی هم که ناگزیر باشد، سرش چانه نمیزنم و در آن طرفدار هر موضعی هستم که آسیب را کاهش دهد. در این بازار داغ داوری و انگزنی اخلاقی هم بیشتر هوادار کسانی هستم که ارزشهای روشنی دارند امّا در تعیین مصادیق منعطفاند. یعنی حرفشان یکی نیست و با پیش رفتن شرایط خودشان را بازبینی میکنند. ما برای آینده نه به فحاشان نیاز داریم و نه آنهایی که خودشان را قهرمان اخلاقی و بقیه را شرور میدانند. ما به آدمهایی نیاز داریم که گفتگو بلد باشند و واقعبینی سیاسی، بصیرت روانشناختی و عقلانیت اخلاقی را با هم داشته باشند. شاید رویای دوری باشد. امّا قرار نیست اضطرار توان رویا دیدن را از ما بگیرد.
@TheWorldasISee
▫️کاستن از وزنِ داوریهای اخلاقی
جنگ را مردمِ موافق جنگ ایجاد نکردهاند. مردمِ مخالف جنگ هم همدست عاملان کشتار و سرکوب نیستند. این همه قضاوت اخلاقی شدید از دید من، هم ناشی از جابجایی خشم است، هم کنار گذاشتن واقعبینی سیاسی و هم دوپاره دیدن جهان و ساختنِ قلمرو خیر و شر.
حالا دیگر میتوان گفت این جنگ ناگزیز شده بود (برگردید و دامنه این نزاع را از هر دو سو در ۴۷ سال گذشته ببینید). نه ناگزیر برای آزادی و نجات ما، که ناگزیر برای نظم جهانی با بازیگران موجودش. بارها میشد کاری برایش کرد ولی انتخاب طرفین درگیر این نبود. حالا تمام شدنش را هم نوعی الزامِ کلان سیاسی تعیین میکند و نه موافقت یا مخالفت من و شما با جنگ، یا ارزشهای اخلاقی و حقوق بشر و آزادی و صدور دموکراسی و چه و چه. فکر میکنم باید در وزنِ داوریهای اخلاقیمان تجدید نظر کنیم و این همه سرمایه انسانی را هدر ندهیم (و این کار را هم از خودم شروع میکنم). بله، مردمِ موافق و مخالف جنگ شاید در سطح بعضی ارزشها یا در تعیین مصادیق ارزشها با هم اختلاف نظر داشته باشند، امّا همه از یکجنس و یکدست نیستند و لااقل در دامن زدن به این جنگِ بهخصوص چندان عاملیتی نداشته و ندارند.
من مخالف جنگم و فکر نمیکنم آدمها تلفاتِ آزادی باشند. ولی جنگی هم که ناگزیر باشد، سرش چانه نمیزنم و در آن طرفدار هر موضعی هستم که آسیب را کاهش دهد. در این بازار داغ داوری و انگزنی اخلاقی هم بیشتر هوادار کسانی هستم که ارزشهای روشنی دارند امّا در تعیین مصادیق منعطفاند. یعنی حرفشان یکی نیست و با پیش رفتن شرایط خودشان را بازبینی میکنند. ما برای آینده نه به فحاشان نیاز داریم و نه آنهایی که خودشان را قهرمان اخلاقی و بقیه را شرور میدانند. ما به آدمهایی نیاز داریم که گفتگو بلد باشند و واقعبینی سیاسی، بصیرت روانشناختی و عقلانیت اخلاقی را با هم داشته باشند. شاید رویای دوری باشد. امّا قرار نیست اضطرار توان رویا دیدن را از ما بگیرد.
@TheWorldasISee