Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
در معدن سنگ رانو راراکو میتوان پیکرههای تکمیلنشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آنها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتیمتر تراشیده شده است. کلنگهای دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آنها کار میکردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکرههای ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهرهی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغهای دراز از سنگ هنوز به صخرهی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده میشد سر، بینی، گوشها و پس از آن بازوان، دستها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغهای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم میشکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز میشد. همهی پیکرهها طی فرایند حمل فاقد حدقهی چشم بودند که تراشیده نمیشد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آنجا برپا میشد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر دربارهی پیکرهها در سال ۱۹۷۹ به وسیلهی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانهای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکههایی از چشمهای مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکرهای نصب میشود، نگاه خیرهی نافذ و تأثیرگذاری به وجود میآورد که به واقع ترسآور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشمها یافت شده، نشان میدهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیینهای تشریفاتی در حدقههایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جزیرهنشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکرهها میشدند؟
البته با اطمینان نمیدانیم؛ زیرا هرگز هیچ اروپاییای اجرای آن را ندیده است که دربارهاش بنویسد، اما از روایتهای شفاهی خود جزیرهنشینان (به ویژه دربارهی برپاکردن پیکرهها)، از روی پیکرههای موجود در معادن سنگ در مراحل تدریجی تکمیل و از روی آزمایشهای اخیر…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماریهای اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیرهنشینان را که پیشتر در معرض آن بیماریها نبودند از بین بردهاند. هرچند نخستین اشارهی مشخص به چنین همهگیریای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیرهنشینان برای بیگاری، در جزيرهی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غمانگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جایمانده) را ربودند و آنها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بینالمللی یک دوجین از اسیران جان بهدربرده را بازگرداند، که همهگیری آبلهی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آنجا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیرهنشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دههی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمهی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعهی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همهی جزیرهنشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت میشد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیرهنشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسبهای شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جایمانده از جمله آخرین چمنهای هائوهائو و درختچهی تُورُومیرُو شد. جزیرهنشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیرهنشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا میکنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکرههای مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا میآورد رونق میگیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار میکند که تنش میان جزیرهنشینان و شیلیاییهای متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیرهی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیلهی جزيرهنشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همهی ۲۵ شیء برجایماندهای که روی آنها خطنوشتهای به چشم میخورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آنها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیرهنشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوهی نگارش علاقهمند شده بود و دنبال نمونههایی میگشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبانشناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آنها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیرهی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيرهنشینان با نوشتن در زمان پیادهشدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک بردهگیری پروییها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر
داستان غمانگیز تأثیر اروپاییان بر جزیرهنشینان ایستر را میتوان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندکاندک به آنجا میآمدند. همانطور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
علل آسیبپذیری زیستمحیطی جزیرهی ایستر
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
میتوانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیبپذیری زیستمحیطی ایستر را تشکیل میدهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونهی جامعهای تبدیل میکند که با بهرهکشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنجاصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکنندهی قابل بررسی مرتبط با فروپاشیهای زیستمحیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حملههایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعهی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایقهایی واقعاً وارد آنجا شدند، ابعاد اینگونه تماسها آنقدر بزرگ نبوده که آن را حملههای خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی میماند: تأثیرگذاریهای زیستمحیطی انسان، به ویژه جنگلزدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچهای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکرهها به دلایلی که قبلاً دربارهی آنها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکرههای بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.
به لطف جهانیشدن، بازرگانی بینالمللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همهی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همانگونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی میکردند. جزيرهی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیرهنشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. اینهاست دلایلی که نشان میدهد چرا مردم فروپاشی جامعهی جزیرهی ایستر را استعارهای از بدترین وضعی میدانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
از پنج عامل مؤثر در فروپاشیهای اجتماعی، چهارتای آنها در فروپاشی آناسازیها نقش داشتند. در واقع چند نوع از تأثیرات زیستمحیطی بشر دخیل بوده است، به ویژه جنگلزدایی و آبشستگی و عمیقشدن کاریزها. تغییرات آب و هوایی نیز در بارندگی و درجهی حرارت نقش داشت، و همراه با تأثیرگذاریهای انسان بر محیط زیست، سهم متقابل داشت.
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروههای مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم میآوردند و در جامعهای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت میکردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگکردن مبادلات کالاها و با انگیزهدادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیهی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعهی پیچیده نقشی اساسی بازی میکرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازیها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدنهای جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمیگرفتند.
بدین ترتیب میتوانیم پاسخ مشابهی برای بحثمان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیستمحیطیاش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیهای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبهی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالیای که اگر جمعیت کمتر بود میتوانست آن را تاب آورد. وقتی جامعهی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمیتوانستند جامعهی خود را به شیوهای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیهی چاکو جامعهشان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیلگیر با شیب ملایم و بدون جویهای کاریز از میان رفته بود.
***
از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آنها به ویژه با جنگلزدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگهای پیدرپی و برپاسازی یادمانها میپرداختند. به نظر نمیرسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهمآوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
برای خلاصهکردن فروپاشی کلاسیک مایا، بهطور فرضی میتوانیم پنج عامل را شناسایی کنیم. اما تصدیق میکنم که باستانشناسان مایا هنوز در میان خودشان به شدت اختلاف نظر دارند، به این دلیل که عوامل متفاوت در میان بخشهای مختلف قلمرو مایا آشکارا از لحاظ اهمیت تفاوت دارد، زیرا مطالعات تفصیلی باستانشناختی فقط دربارهی برخی از مکانهای مایا در دسترس است؛ و باز به این دلیل که هنوز این معما باقی است که چرا بخش اعظم سرزمین اصلی تقریباً خالی از سکنه باقی ماند و پس از فروپاشی و به دنبال رشد جنگلها دوباره احیا نشد.
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیدهی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیشبینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. بهطوری که دیوید وبستر باستانشناس به اختصار توضیح میدهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت میکردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگلزدایی و فرسایش شیب جانبی تپهها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده میشد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطهی جنگلزدایی، از بین رفتن حاصلخیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبهی سرخسهای درختی بر مزارع پدید میآمد.
عامل سوم شامل جنگهای گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر میجنگیدند. جای شگفتی نیست که دستکم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیهای کوچکتر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگها با به وجودآمدن زمینهای حائل میان شاهزادهنشینها که دیگر کشت و کار در آنها ناامن بود، میتوانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالیای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالیای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سختترین مورد بود. هنگام خشکسالیهای پیشین، هنوز بخشهایی غیرمسکونی از سرزمینهای مایا باقی بود و مردمانِ ناحیهای که از خشکسالی آسیب میدیدند، میتوانستند با نقل مکان به منطقهی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آنها وجود نداشت تا در آنجا زندگی را از نو کنند و نمیشد کل جمعیت را در اندک مکانهای دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.
با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان میشد شناسایی و حل کنند معلوم است که آنها بیشتر دغدغههای کوتاهمدت داشتند (ثروتاندوزی، جنگافروزی، برپایی یادمانها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که میتوانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادیها و شهرها، سامانههای ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمانیافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آنجا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پم به آنجا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيهی آلمان کنونی هیچگاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقبماندهی اروپا باقی ماند.
با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آمادهی بهرهبرداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب میشد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریعتر از سفر زمینی میساخت و برای کسانی که میتوانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویاییها تا قرون وسطی فقط کشتیهای پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیشهای اصلاحشده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصتهای ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعهی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناویها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتیهای بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آنها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتیها به آنها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کمعمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانهها پیش روند، بیآنکه خود را به اندک بندرگاههای عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
یورشهای وایکینگی به اسکاندیناوی
همهی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصلخیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيهی هلالیشکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حملونقل…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند که در زمان پیادهشدن وایکینگها سبز بود، اینک صحرای مردهی قهوهایرنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانهای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیهای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.
چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل میدهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشتهکوهی پشتهای قرار دارد که سلسلهکوههای میانهی اقیانوس اطلس نامیده میشود؛ یعنی جایی که فلاتهای آمریکا و اوراسیا به هم برخورد میکنند و جایی که آتشفشانها به صورت دورهای از اقیانوس سر برمیآورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعهی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دستکم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران میکند. گذشته از آتشفشانها، چشمههای آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آنقدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانههایشان را با سوزاندن سوختهای فسیلی گرم نمیکنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
محیط زیست ایسلند
ایسلند از لحاظ بومشناختی آسیبدیدهترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درختها و گیاهان اولیهی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجهی این آسیب، بخشهای بزرگی از ایسلند…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر یخچالها و جابهجایی خردههای آن، که بعدها، هنگام ذوب یخچالها به صورت رسوبات انباشته شدند. در ایسلند فوران متناوب آتشفشانها، ابرهایی از خاکستر نرم به هوا میفرستاد. این خاکستر شامل اجزای سبکی است که بادهای شدید آن را به بیشتر مناطق کشور میبرد و منجر به شکلگیری لایهای از خاکستر (تفرا) میشود که میتواند به سبکی پودر تالک [= طلق] باشد. سرانجام بر آن خاکستر حاصلخیز غنی رستنیها میرویند، خاکستر را میپوشانند و آن را از فرسایش حفظ میکنند. اما وقتی رستنیها از بین میروند (با چرای گوسفندان یا آتشافروزی کشاورزان)، خاکستر دوباره عریان شده، در برابر فرسایش آسیبپذیر میشود. چون خاکستر در اصل آنقدر سبک بود که باد آن را حمل کند، پس آنقدر سبک هست که باد دوباره جابهجایش کند. علاوه بر فرسایش از طریق باد، بارانهای سنگین محلی در ایسلند و سیلهای مکرر نیز خاکستر عریان را، به ویژه در شیبهای تند، فرسایش میدهد.
دلیل دیگر ضعیفبودن خاک ایسلند مربوط به ضعف رستنیهاست. رشد رستنیها به واسطهی پوششدادن خاک و افزودن به مواد آلی که خاک را تحکیم میبخشد و بر حجم آن میافزاید، باید از سطح خاک در برابر فرسایش محافظت کند. اما گیاهان در ایسلند به دلیل شرایط حاکم بر شمال، آب و هوای خنک و کوتاهی فصل رشد، به کندی رشد میکنند. ترکیب ضعف خاک و رشد کند گیاه، موجب فرسایش خاک میشود. پیش از آنکه پوشش محافظ یا رستنیها را گوسفندان یا کشاورزان برهنه میکنند و فرسایش خاک آغاز میشود، برای گیاهان مشکل است که دوباره رشد و از خاک حفاظت کنند، بنابراین فرسایش افزایش مییابد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چه عاملی باعث میشود خاک ایسلند بسیار ضعیف و تشکیل آن بسیار آهسته باشد؟
دلیل اصلی به ماهیت و ذات خاک بستگی دارد. نروژ، شمال بریتانیا و گرینلند فاقد آتشفشانهایی هستند که تا امروز فعال باشند و طی عصر یخبندان کاملاً منجمد شدند. از این رو خاک سنگین به دو صورت تشکیل شده؛ یا از رسهای دریایی که به سطح آمده یا از خردشدن صخرههای بستر…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
بررسی تاریخی آسیبهای زیستمحیطی ایسلند
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تاریخ ایسلند را از منظر پنج عاملی که شالودهی این کتاب را تشکیل میدهد یعنی آسیب زیستمحیطی حاصل دست انسان، تغییر آب و هوایی، دشمنی با جوامع دیگر، روابط بازرگانی دوستانه با سایر جوامع و رفتارهای فرهنگی بررسی میکنیم. چهار عامل از این پنج عامل در تاریخ ایسلند نقش داشتند. فقط نقش عامل دشمنی با بیگانگان، به استثنای یک دوره حملههای راهزنان دریایی، اندک بود. ایسلند به روشنی تعامل میان چهار عامل دیگر را نشان میدهد. متأسفانه ایسلندیها وارث سلسلهمسائل زیستمحیطی حادی بودند که با سردشدن آب و هوا در عصر یخبندان کوچک وخیمتر شد. بازرگانی با اروپا برای ایسلند مهم بود تا با وجود آن مسائل زیستمحیطی بتواند بقا یابد. رفتار فرهنگی ایسلندیها واکنش آنها را نسبت به محیط زیستشان مقید میکرد برخی از این رفتارها را با خود از نروژ آورده بودند، به ویژه اقتصاد شبانی، علاقه به پرورش گاو و خوک و فعالیتهایی متناسب با خاک نروژ و بریتانیا و نامتناسب با خاک ایسلند. این رفتارها بعدها در ایسلند تعدیل شد: آنها آموختند که پرورش خوک و بز را حذف کنند و به نگهداری از گاو بهای کمتری دهند و در نهایت، آموختند که چگونه از محیط زیست آسیبپذیر ایسلند بهتر مراقبت کنند، همچنین نگرشی محافظهکارانه اتخاذ کنند. این نگرش موجب ناامیدی فرمانداران دانمارکی آنها میشد و در مواردی هم احتمالاً بهود ایسلندیها آسیب رسانده است، اما در نهایت به آنها کمک کرد که با تنندادن به خطر برقرار و باقی بمانند.
امروز دولت ایسلند به بلایای فرسایش خاک و چرای بیش از حد گوسفندان در ایسلند طی زمان، که نقش بسیاری در فقر طولانیمدت کشورشان داشته، بسیار توجه میکند. در یکی از وزارتخانههای دولت فقط مسئول تلاش برای نگهداری خاک، احداث جنگلها، پرورش گیاهان در خاک این سرزمین و تنظیم سهمیهها و درصدهای نگهداری گوسفندان است. این وزارتخانه در ارتفاعات ایسلند چندین ردیف علوفه کاشته است که در غیر این صورت سطح آن ارتفاعات مانند سطح ماه بایر دیده میشد. آنها از این طریق میکوشند نوعی پوشش گیاهی حفاظتی ایجاد کنند تا توسعهی فرسایش را متوقف کنند. چنین تلاشهای کاشت خطوط باریک سبز بر زمینهای قهوهایرنگ اغلب به نظرم همچون تلاشی رقتانگیز در رویارویی با مشکلی حاد است، ولی ایسلندیها رفتهرفته به پیشرفتهایی دست مییابند.
دوستان باستانشناس من، تقریباً در همه جای جهان به مبارزهای سرسختانه مشغولاند تا دولتها را متقاعد کنند که فعالیتهای باستانشناسان دارای ارزش قابل قبولی است. آنها میکوشند بنگاههایی برای تهیهی هزینههای مالی بیابند؛ بنگاههایی که بدانند پژوهش دربارهی سرنوشت جوامع پیشین به ما کمک میکند تا بفهمیم اوضاع جوامع امروزی در همان نواحی به چه سان خواهد بود. آنها به ویژه استدلال میکنند که آسیب زیستمحیطی که در گذشته پدید آمد، میتواند بار دیگر در حال حاضر رخ دهد. بنابراین باید از شناخت گذشته برای پرهیز از تکرار همان اشتباهات سود برد.
بیشتر دولتها درخواستهای اینچنینی باستانشناسان را نادیده میگیرند. البته این امر در مورد ایسلند صادق نیست. در آنجا تأثیرهای فرسایش که از ۱۱۳۰ سال پیش آغاز شد، اشکار است. بیشتر رستنیها و نیمی از خاک هماکنون از میان رفته است و گذشته آشکارا و بیپرده حاضر است. اکنون پژوهشهای بسیاری دربارهی مهاجران قرون وسطایی ایسلندی انجام میشود. وقتی یکی از همکاران باستانشناس خود را به دولت ایسلند نزدیک کرد تا همانطور که در کشورهای دیگر ضرورت دارد توجيهات مفصلی ارائه دهد، پاسخ دولت این بود: «بله، البته درک میکنیم که شناخت نحوهی فرسایش قرون وسطایی زمین به ما کمک خواهد کرد که مشکل کنونی را بهتر بشناسیم. این را خودمان میدانیم، نیازی نیست وقتتان را صرف متقاعدکردن ما کنید. این پول، بروید پژوهشتان را انجام دهید.»
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی بشر به مناطق مختلف آن کاملاً تایید شده است. در ۳۲ هزار سال پیش، پدیداری زغال از آتشسوزیهای مکرر و افزایشی در گردههای درختان غیرجنگلی در مقایسه با گونههای درختی جنگلی در مکانهای ارتفاعات گینهی نو نشان میدهد که انسانها در همان زمان، احتمالاً برای شکار و جمعآوری مغزههای تکلپهای جنگلی از آن مناطق دیدار میکردند مانند کاری که امروزه هم هنوز انجام میدهند. نشانههای باقیمانده از كفبُری جنگل و پدیداری زهکشهای مصنوعی در باتلاقهای دره در حدود هفت هزار سال پیش، از ریشههای کشاورزی ارتفاعات در آن زمان حکایت دارد. گردههای جنگلی با کاهش خود، به بهای افزایش گردههای غیرجنگلی، تا حدود ۱۲۰۰ سال پیش ادامه میدهند، و در این زمان نخستین افزایش ناگهانی گردهی درختان کاسوآرینا در دو دوره به فاصلهی ۸۰۰ کیلومتر تقریباً به طور همزمان ظاهر میشود؛ درهی بالیِم در غرب و درهی واهگی در شرق. این دو درهی پهناور گستردهترین حد جنگلزدایی را در درههای آن ارتفاعات دارند و بزرگترین و متراکمترین جمعیتهای ساکن آنجا هستند. همین خصوصیات احتمالاً در ۱۲۰۰ سال پیش نیز دربارهی این دو دره صدق میکرده است.
اگر افزایش ناگهانی گردههای کاسوآرینا را نشانهای از آغاز جنگلکاری این گونه از درختان فرض کنیم، چرا این نشانه میبایست در آن زمان، ظاهراً به طور مستقل در دو ناحیهی جدا از یکدیگر در ارتفاعات پدید آمده باشد؟ در آن زمان دو یا سه عامل با هم در کار بودند که به بحران چوب منجر میشد: یکی پیشرفت جنگلزدایی با توجه به افزایش جمعیت کشاورز ارتفاعات از هفت هزار سال پیش به بعد بود. عامل دوم بستگی به لایهی ضخیم ریزش خاکستر آتشفشانی دارد، به نام خاکستر اوگويلا، که درست در آن زمان گینهی نو شرقی (از جمله واهگی وَلی) را پوشاند، اما دامنهی آن تا مناطق دوردست غرب مانند درهی بالیِم کشیده نشد. منشأ خاکستر اوگُویلا فوران عظیمی در جزيرهی لانگ در آن سوی ساحل شرقی گینهی نو بود. وقتی در سال ۱۹۷۲ از جزيرهی لانگ دیدار کردم، جزيره از رشتهکوههایی تشکیل میشد که دایرهای به قطر ۲۶ کیلومتر پیرامون حفرهای عظیم را فراگرفته بود و بزرگترین دریاچهی كل اقیانوس آرام دهانهی آتشفشان آن را پر کرده بود. مواد مغذی که همراه چنین ریزشهای آتشفشانی میآید، میبایست موجب افزایش محصولات و از آن طریق فزونی جمعیت و به نوبهی خود افزایش نیاز به چوب و الوار و هیزم، همچنین سبب ارزشمندی بیشتر کشف مزایای جنگلکاری کاسوآرينا شده باشد. درنهایت اگر کسی بتواند از روی سوابق وقایعی که ال لینو در پرو پدید آورد، در مورد گینهی نو حدس بزند، در این صورت قحطی و یخبندان به عنوان عامل سوم میتوانست جوامع ارتفاعات را تحت فشار گذاشته باشد. با قضاوت بر مبنای افزایش ناگهانی و مجدد گردههای کاسوآرینا میان ۳۰۰ تا ۶۰۰ سال پیش، ساکنان ارتفاعات ممکن است در آن زمان به موجب دو واقعهی دیگر جنگلکاری را توسعه داده باشند: خاکستر تيبيتو، یعنی ریزش خاکستر آتشفشانی حتی شدیدتر از خاکستر اوگُویلا تقویت حاصلخیزی خاک و افزایش جمعیت که منشأ آن نیز جزيرهی لانگ بود و مستقیماً موجب پدیداری حفرهای شد که دریاچهی تازهای آن را انباشت. و احتمالاً ورود سیبزمینی شیرین آند در آن زمان به ارتفاعات گینهی نو، که اجازه داد برداشت محصول چند بار بیشتر از محصولاتی شود که در گذشته در گینهی نو قابل دستیابی بود. جنگلکاری کاسوآرینا پس از پیدایش اولیه در درههای واهگی و بالیِم (بنا به گواهی مغزهبرداریهای گردهها) در مقاطع مختلف بعدی به مناطق دیگر ارتفاعات رسید، و در برخی مناطق دوردست تازه در قرن بیستم شروع شد. فراگیرشدن این جنگلکاری احتمالاً با رسیدن آگاهی فنی از دو مکان اولیهی ابداع آن آغاز شد، علاوه بر اینکه شاید ناشی از ابداعهای مستقل بعدی در سایر مناطق هم بوده باشد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
ارتفاعات گینهی نو
گینهی نو و استرالیا را نخستین بار در حدود ۴۶ هزار سال پیش انسانهایی مسکونی کردند که سوار بر کلکها و قایقهایشان از آسیا از طریق جزایر اندونزی به سوی شرق حرکت میکردند. در آن زمان گینهی نو هنوز به صورت تودهی خاکی واحدی به استراليا متصل بود، که ورود اولیهی…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰ نفر در کیلومتر مربع است. این تعداد برای جامعهی سنتی فاقد فناوریهای کشاورزی جدید متراکم است. با این حال، جزیره به مدت تقریباً سه هزار سال مسکونی بوده است.
نزدیکترین سرزمین به تيکوپیا جزیرهای است حتی کوچکتر از آن (یکسوم کیلومتر مربع) به نام آنوتا در فاصلهی ۱۳۶ کیلومتری که فقط ۱۷۰ نفر در آن سکونت دارند. نزدیکترین جزایر بزرگتر، وانوآ لاوا و وانیکورو در مجمعالجزایر وانوآتو و سلیمان هر کدام در فاصلهی ۲۲۰ کیلومتری، در مجموع فقط ۱۶۰ کیلومتر مربع مساحت دارند. ریموند فِرت انسانشناس، که در ۱۹۲۹–۱۹۲۸ به مدت یک سال در تیكوپیا زندگی کرد و برای دیدارهای بعدی به آنجا بازگشت، میگوید: «برای کسی که عملاً در جزیره زندگی نکرده باشد مشکل است بتواند انزوای آن را از بقیهی جهان درک کند. آنقدر کوچک است که انسان نمیتواند دور از دیدرس دریا و یا صدارَس آن قرار گیرد. [حداکثر مسافت از مرکز جزیره تا ساحل ۱۲۰۰ متر است.] مفهوم بومی مسافت، رابطهی مشخصی با این امر دارد. برای آنها تقریباً غیرممکن است که تصوری درست از هر گونه سرزمین واقعاً بزرگی داشته باشند... یک بار گروهی از آنها با جدیت از من پرسیدند: «رفیق، آیا هیچ سرزمینی وجود دارد که در آنجا صدای دریا شنیده نشود؟» محدودیت جغرافیایی آنها نتیجهی نامحسوس دیگری دارد. آنها برای اشاره به هر فاصلهای از اصطلاحات بومی و با توجه به فاصله از دریا استفاده میکنند. مثلاً در مورد تبری که کف خانهای افتاده، به همین ترتیب نشانی میدهند، و من حتی شنیدم که مردی دوستش را با این عبارت راهنمایی میکرد: «یک تکه گِل روی گونهی سمت دریایت دیده می شود. از روزی به روز دیگر، از ماهی به ماه دیگر، هیچ چیز خط مستقیم افق روشن نمیشکند و مه رقیقی وجود ندارد که از وجود هرگونه زمین دیگری خبر دهد.
سفری در گسترهی اقیانوس در منطقهی گردبادخیز جنوب غربی اقیانوس آرام به سمت هریک از نزدیکترین جزایر همسایه، با بَلَمهای سنتی کوچک تيکوپیا کار خطرناکی بود. البته تیکوپیاییها آن را ماجراجویی بزرگی تلقی میکردند. اندازهی کوچک بَلَمها و مستمرنبودن این سفرها میزان ورود کالا را به شدت محدود میکرد، به طوری که عملاً تنها واردات اقتصادی مهم عبارت بود از سنگ برای ساخت ابزار و همچنین جوانان مجرد از آنوتا به عنوان شریک ازدواج. چون کیفیت صخرهی تيکوپیا برای ساخت ابزار بد است شیشهسنگ، شیشهی آتشفشانی، بازالت و سنگ چخماق از وانوآلاوا و وانیکورو وارد میشد، که برخی از آن سنگهای وارداتی را به نوبهی خود از جزایر بسیار دورتر در مجمعالجزایرهای بیسمارک، سلیمان و ساموآن میآوردند. سایر واردات شامل کالاهای تجملی بود. صدفهای تزئینی، تیر و کمان و (در گذشته) سفالینه.
موضوع واردات مواد غذایی اصلی برای کمک جدی به معاش ساکنان تیکوپیا مطرح نبود. به ویژه این که ساکنان تیکوپیا، باید خوراک مازاد تولید و ذخیره میکردند تا بتوانند از گرسنهماندن طی فصل خشک سالانه در ماههای مه و ژوئن و پس از گردبادهایی که در فواصل غيرقابل پیشبینی باغها را ویران میکرد، جلوگیری کنند. (تیكوپیا در کمربند اصلی گردباد اقیانوس آرام قرار دارد، با میانگین ۲۰ گردباد در هر دهه). از این رو بقا در تیكوپیا طی سه هزار سال، مستلزم حل دو مشکل بود: چگونه میتوان ذخیرهی غذایی کافی برای ۱۲۰۰ نفر به اندازهی کافی تولید کرد؟ و چگونه میتوان از افزایش جمعیت جلوگیری کرد تا از میزانی غیرقابل مهار بالاتر نرود؟ بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
تیکوپیا
تيکوپیا، جزيرهی حارهای کوچک و دورافتادهای در جنوب غربی اقیانوس آرام، نمونهی موفق دیگری از به کارگیری مدیریت پایین به بالاست. این جزیره به مساحت در کل کمتر از ۵ کیلومتر مربع، از عهدهی جمعیتی ۱۲۰۰ نفری برمیآید که تراکم جمعیتی به نسبت زمین قابل کشت ۳۰۰…
👍4
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما شباهت در همینجا پایان مییابد، زیرا این جزیره دارای جمعیتی است صدهزار برابر بیشتر از تیکوپیا، با دولت مرکزی قدرتمند و اقتصاد صنعتی جهان اولی؛ جامعهای بسیار طبقهبندیشده که در رأس آن نخبگانی نیرومند و ثروتمند قرار دارند، با نقشی بزرگ در ابتکار عملهای از بالا به پایین برای حل مسائل زیستمحیطی.
جامعهی مورد بررسی ما ژاپن پیش از سال ۱۸۶۸ میلادی است. تاریخ طولانی مدیریت علمی جنگل ژاپن برای اروپاییان و آمریکاییها به خوبی شناخته شده نیست. به جای آن، کارشناسان حرفهای جنگل به فنون رایج امروزی مدیریت جنگل میاندیشند که در سالهای سدهی ۱۵۰۰ در شاهزادهنشینهای آلمان رو به توسعه نهاد، و پس از آن در سالهای سدهی ۱۷۰۰ و ۱۸۰۰ به بیشتر نقاط دیگر اروپا راه یافت. در نتیجه، جمع مساحت جنگلی اروپا پس از افول مداوم از آغاز کشاورزی اروپا در ۹ هزار سال پیش، عملاً از حدود سالهای ۱۸۰۰ در حال افزایش بوده است. وقتی نخستین بار در سال ۱۹۵۹ از آلمان دیدار کردم، با دیدن ابعاد جنگلکاریهای مرتب که بیشتر بخشهای آن کشور را پوشانده بود حیرت کردم، زيرا آلمان را کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری میپنداشتم.
آشکار است که ژاپن نیز مستقل از آلمان، اما همزمان با آن کشور، مدیریت از بالا به پایین را در زمینهی جنگل توسعه داده است. کار آنها نیز شگفتانگیز است، زیرا ژاپن مانند آلمان کشوری صنعتی، پرجمعیت و شهری است. ژاپن با جمعیت سرانهی ۳۹۰ نفر در کیلومتر مربع از کل مساحت کشور و ۱۹۵۰ نفر در کیلومتر مربع از مساحت قابل کشت، دارای بالاترین تراکم جمعیتی در میان همهی کشورهای بزرگ جهان اول است. به رغم این جمعیت زیاد، تقریباً ۸۰ درصد مساحت ژاپن را مناطق بسیار کمجمعیت کوهستانی جنگلی تشکیل میدهد، در حالی که بیشتر مردم و مکانهای مختص کشاورزی در دشتهایی تمرکز یافتهاند که فقط یکپنجم آن کشور را تشکیل میدهد. آن جنگلها چنان خوب محافظت و مدیریت شدهاند که گسترهی آن هنوز در حال افزایش است، اگرچه از آنها به عنوان منبع ارزشمند تهيهی الوار بهرهبرداری میشود. اغلب ژاپنیها، به سبب وجود پوشش جنگلی انبوه، کشور جزیرهای خودشان را «مجمعالجزایر سبز» مینامند. در حالی که آن پوشش ظاهراً شبیه جنگلهای کهن اولیه است، در حقیقت بیشتر جنگلهای اصلی قابل دستیابی ژاپن تا ۳۰۰ سال پیش بریده شده بودند و سپس با جنگلهای احیاشده و درختکاری منظم با مدیریتی بهشدت ریزبینانه همانند آلمان و تیکوپیا جایگزین شدند. سیاستهای جنگلداری ژاین همچون پاسخی جدی به بحران زیستمحیطی و سیاسی سر برآورد و به طوری شگفتآور در پی صلح و رفاه مردم پدید آمد. ژاپن از سال ۱۴۶۷ تقریباً به مدت ۱۵۰ سال دچار آشوب حاصل از جنگهای داخلی شد؛ هنگامی که ائتلاف حاكم متشکل از خانوادههای نیرومند که به واسطهی از هم گسیختگی پیشین قدرت امپراتور سر برکشیده بودند، به نوبهی خود فروپاشید به جای آن مهار امور به یک دوجین جنگسالار خودمختار به نام دایميو (daimyo) واگذار شد که با یکدیگر در ستیز بودند. این جنگها سرانجام با پیروزیهای جنگاوری به نام تویوتومی هیدیوشی و جانشین او به نام توکوگاوا ایاسو پایان یافت. در سال ۱۶۱۵ یورش اِیاسو به پایگاه قدرت تویوتومی در ازاکا و خودکشی و مرگ بقيهی طرفداران تویوتومی پایان جنگ را رقم زد... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ژاپن موفق شد؟
شیوهی موفقیتآمیز دیگری تعریف میکنم و این داستان از آنجا به تیكوپیا شباهت دارد که به نوبهی خود جامعهای جزیرهای با جمعیت متراکم و منزوی از جهان خارج است، با اندک واردات برخوردار از اهمیت اقتصادی و با تاریخی طولانی از شیوهی زندگی خودکفا و پایدار. اما…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
دربارهی بارندگی در استرالیا نکتهی مهمتر از پایینبودن میزان میانگین باران، غیرقابل پیشبینیبودن آن است. در بسیاری از نقاط جهان که متکی به کشاورزی است، فصلی که در آن باران میبارد از سالی به سال دیگر قابل پیشبینی است. برای مثال در کالیفرنیای جنوبی که آنجا زندگی میکنم، تقریباً میتوان مطمئن بود که بیشتر بارندگی در زمستان است و در تابستان باران کم میبارد یا اصلاً نمیبارد. در بسیاری از مناطق کشاورزی پربار کشورهای آن سوی آبها، نه فقط باران به طور فصلی میبارد، بلکه وقوع آن نیز از سالی به سال دیگر تقریباً قابل پیشبینی است: خشکسالیهای بزرگ نامکرر است و کشاورز میتواند هزینههای شخمزنی و کاشت را هرساله متحمل شود، زیرا میداند باران کافی برای به بار نشستن محصول خواهد بارید.
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
اما در بیشتر نقاط استرالیا بارندگی بستگی به پدیدهی اِنسو دارد (یعنی نوسان جنوبی اِل نینو)، به این معنی که باران از سالی به سال دیگر در یک دهه غيرقابل پیشبینی است. نخستین کشاورزان و گلهداران اروپایی که در استرالیا اقامت کردند، راهی برای شناخت آب و هوای متأثر از انسوی استرالیا نداشتند، چون شناسایی این پدیده در اروپا دشوار است و فقط در دهههای اخیر از سوی کارشناسان آب و هوا انجام شده است. متاسفانه نخستین کشاورزان و گلهداران در دورانی از سالهای پرباران وارد بسیاری و مناطق استرالیا شدند. از این رو دربارهی آب و هوای استرالیا فریب خوردند و دچار قضاوت نادرست شدند و با این انتظار که آن شرایط مساعد هنگام ورود به اقیانوسیه ملاک و معیار بود، شروع به کشت محصولات و پرورش گوسفند کردند. در حقیقت، در بیشتر کشتزارهای استرالیا بارندگی برای کشت محصول تا مرحلهی برداشت، فقط در بخشی از سال کفایت میکند، که در بیشتر مناطق بیش از نیمی از سال نیست، و در برخی نواحی کشاورزی در هر ده سال فقط در دو سال کفایت میکند. این امر موجب میشود کشاورزی استرالیا گران و غیراقتصادی باشد: گرانی به سبب هزینههای شخم و بذرافشانی است، و بعد در نیمی از سال یا حتی بیشتر محصولی عاید نمیشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
جنگلها برای بشر چنان ارزشی دارند که قطع و انداختن درختان محیط زیست را به مخاطره میاندازند. بسیار آشکار است که درخت منبع اصلی تولیدات الوار است، همچنین هیزم، کاغذ تحریر، کاغذ روزنامه، کاغذ کتاب، کاغذ بهداشتی، الوار ساختمانی، تختهی چندلایی و چوب برای مبلمان. برای مردمان جهان سوم، که بخش اعظم جمعیت جهان را تشکیل میدهند، جنگلها در عین حال منبع اصلی تولیداتی غیر الوار هستند از قبیل طناب طبیعی و مصالح ساخت سقف، شکار پرندگان و پستانداران برای غذا، میوهها و دانهها و سایر بخشهای خوراکی گیاه و داروهای گیاهی. برای جهان اول، جنگلها مکانهای تفریحی عمومی به حساب میآیند. نقش تصفیهکنندهی اصلی زدودن مونوکسید کربن و سایر آلایندههای هوا را بر عهده دارند. خاک جنگلها مکان فرونشستن کربن است، در نتیجه جنگلزدایی با کاهش فرونشستن کربن نیروی محرکهی مهمی برای گرمایش زمین محسوب میشود. تعریق آب از درختان آب را به جو بازمیگرداند، به طوری که جنگلزدایی موجب کاهش بارندگی و افزایش بیابان میشود. درختان آب را در خاک حفظ میکنند و آن را مرطوب نگاه میدارند. جنگل سطح زمین را از رانش خاک، فرسایش و شستن و انتقال رسوبات به آبهای جاری حفظ میکند. برخی جنگلها، به ویژه برخی جنگلهای بارانزای حارهای، بخش عمدهای از مواد مغذی زیستبوم را در خود جای دادهاند، به طوری که قطع درختان و حملونقل چوبها موجب میشود زمین پاکسازیشده بیحاصل بماند. و بالاخره اینکه جنگلها زیستگاهی برای بیشتر موجودات زنده در زمین محسوب میشوند؛ برای مثال جنگلهای حاره ۶ درصد از کرهی زمین را تشکیل میدهند، اما بین ۵۰ تا ۸۰ درصد از گونههای گیاهی و حیوانات را در خود جای دادهاند.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍2❤1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
میزان مصرف غذای دریایی در جهان اول بالاست و بیشتر هم میشود، در کشورهای دیگر بالاتر است و با سرعت بیشتری افزایش مییابد؛ برای مثال طی دههی گذشته در چین دو برابر شده است. ماهی در حال حاضر ۴۰ درصد کل پروتئین مصرفی در جهان سوم را تشکیل میدهد (از مجموع پروتئین گیاهی و حیوانی) و برای بیش از یک میلیارد آسیایی منبع اصلی پروتئین حیوانی است. جابهجاییهای جمعیت جهانی از سرزمینهای داخلی به سمت سواحل طی قرنها تقاضا برای غذای دریایی را افزایش میدهد، زیرا سهچهارم جمعیت جهان در سال ۲۰۱۰ در فاصلهی ۸۰ کیلومتری ساحل دریا اقامت دارند. در نتیجه وابستگی ما به غذای دریایی، دریا برای ۲۰۰ میلیون نفر در سراسر جهان کار و درآمد تأمین میکند و ماهیگیری مهمترین منبع اقتصادی ایسلند، شیلی و برخی کشورهای دیگر است.
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
ضمن این که مدیریت هرگونه منبع زیستی تجدیدپذیری مشکل است، مدیریت حوزههای ماهیگیری به ویژه دشواریهای خاص خود را دارد. حتی در حوزههای ماهیگیری واقع در محدودهی آبهای تحت کنترل کشوری واحد مشکلاتی پدید میآید، چه رسد به حوزههای ماهیگیری که گسترهی آنها تا آبهایی که تحت کنترل چند کشور است، امتداد دارد که با مشکلات بزرگتری مواجه است و گمان میرود نخستین حوزههایی باشند که فرو بپاشند، زیرا هیچ کشور واحدی نمیتواند ارادهی خود را در آنجا تحمیل کند. حوزههای ماهیگیری اقیانوسهای آزاد خارج از محدودهی ۲۰۰ میل دریایی بیرون از کنترل هر دولتی قرار دارد. مطالعات حاکی است که با مدیریت مناسب، صيد غذای دریایی در جهان را میتوان در سطحی حتی بالاتر از سطح کنونی پایدار کرد. هرچند متاسفانه بیشتر حوزههای ماهیگیری دریایی واجد اهمیت تجاری، پیشتر تا جایی فرو پاشیدهاند که از لحاظ اقتصادی بیارزش محسوب میشوند، چون به شدت تخریب شدهاند؛ یا در حال حاضر بیش از حد ماهیگیری میشود، یا در این حوزهها در حال احیای آهسته از ماهیگیریهای بیرویه گذشته هستند، یا نیاز اضطراری به مدیریت دارند.
از جمله مهمترین ماهیها و حوزههای ماهیگیری که در حال حاضر رو به نابودی میروند، میتوان به این گونهها اشاره کرد: ماهی بزرگ هالیبوت آتلانتیک، ماهی تُن بلوفین آتلانتیک، شمشیرماهی آتلانتیک، ماهی هرینگ دریای شمال، ماهی کاد گراند بانکز، ماهی روغنی هیک آرژانتین و ماهی کاد رودخانه مورِی استراليا.
دلایل اصلی که در پس همهی این شکستها قرار دارد عبارت است از تراژدی منابع مشترک و اینکه رسیدن به توافق در میان مصرفکنندگان و بهرهبرداران از منبعی مشترک و تجدیدپذیر، به رغم علاقه به انجام آن، دشوار است؛ همچنین فقدان گستردهی مدیریت و مقررات مؤثر؛ پرداخت یارانههای نامعقول، یعنی یارانههایی که از لحاظ اقتصادی بیمورد است، ولی بسیاری از دولتها به دلایل سیاسی برای حمایت از صنعت ماهیگیری در حوزههایی میپردازند که ذخایر ماهی بسیاری دارد و بدون تردید منجر به ماهیگیری بیش از حد میشود و سود حاصل کمتر از آن است که بدون یارانه قابل دوام باشد.
آسیب ناشی از ماهیگیری بیش از حد آنچنان گسترده است که بهرهبرداری از غذاهای دریایی در آینده چشمانداز مطلوبی ندارد و چشمانداز استفاده از بقای ذخایر ماهیان خاص یا ذخایر غذاهای دریایی که صید میکنیم، مساعد به نظر نمیرسد. بیشتر غذاهای دریایی با تورگذاری و روشهای دیگر صید میشود که منجر به گرفتن حيوانات ناخواسته به جای حیواناتی میشود که در واقع قصدگرفتن آنها را داشتهایم. آن حیوانات را که صیدهای جانبی مینامند، بین یکچهارم تا دوسوم کل صید را تشکیل میدهند. در بیشتر موارد صیدهای جانبی میمیرند و آنها را به دریا میریزند؛ از جمله صیدهای جانبی گونههای ماهیان ناخواسته، بچهماهیان گونههای ماهیان مورد نظر، دلفینها و نهنگها، کوسهها و لاکپشتهای دریایی. با این حال از مرگومیر صیدهای جانبی نمیتوان اجتناب کرد، برای مثال تغییرات جدید در تجهیزات ماهیگیری مرگومیر دلفینها را در حوزههای صید ماهی تن در پاسیفیک شرقی فقط تا ۵۰ برابر کاهش داده است. همچنین آسیب شدیدی به زیستبومهای دریایی وارد میشود، به ویژه به بستر دریا بر اثر انداختن تور و به آبسنگهای مرجانی بر اثر دینامیت و ماهیگیری سیانوری. بالاخره ماهیگیری بیش از حد، به ماهیگیران آسیب میرساند، چون در نهایت پایهی معیشت آنها را نابود میکند و به بهای از دست رفتن کارشان تمام میشود.
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر جدی شده است. چهار گروه اول شامل موارد تخریب یا از بین رفتن منابع طبیعی است؛ سه تای دیگر شامل رسیدن منابع طبیعی به سقف مجاز میشود؛ سه گروه بعدی شامل موارد زیانآوری میشود که ما تولید میکنیم؛ و دو عنوان آخر مربوط به مسائل آلودگی میشود. اجازه دهید با آن دسته از منابع طبیعی آغاز کنیم که موجب تخریب آن میشویم، یعنی زیستگاههای طبیعی گونههای متنوع زیستی و خاک... بیشتر بخوانید
📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمیگزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی
@Chekide_ha
Telegraph
جدیترین مسائل زیستمحیطی جوامع
به نظر من جدیترین مسائل زیستمحیطی که جوامع گذشته و حال با آن مواجه بوده و هستند، در ۱۲ گروه قرار میگیرد. ۸ عنوان از این ۱۲ عنوان در گذشته شاخص بود، در حالی که ۴ عنوان از اینها (انرژی، سقفهای فوتوسینتتیک، مواد شیمیایی سمی و تغییرات جوی) فقط در دوران اخیر…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
پزشکی مبنی بر مدرک
از آنجایی که آزمایشهای بالینی عامل مهمی در تعیین بهترین روشهای درمانی برای بیماران هستند نقشی مرکزی در جنبشی به نام پزشکی مبنی بر مدرک (evidence-based medicine) دارند. اگرچه هستهی اصلی پزشکی مبنی بر مدرک در قرن هجدهم توسط جیمز لیند درک میشد، اما این جنبش تا اواسط قرن بیستم پا نگرفت و خود این اصطلاح تا سال ۱۹۹۲ که توسط دیوید سکت در دانشگاه مک مستر در اونتاریو ساخته شد در مطبوعات ظاهر نشد. او آن را چنین تعریف کرد: «پزشکی مبنی بر مدرک استفادهی آگاهانه، آشکار و سنجیده از بهترین مدارک موجود برای تصمیمگیری در مورد مراقبت از بیماران است.»
پزشکی مبنی بر مدرک با ارایهی قابل اعتمادترین اطلاعات به پزشکان آنها را قدرت میبخشد و بنابراین با افزایش احتمال اینکه آنها مناسبترین درمان را دریافت کنند بیماران را بهرهمند میسازد از چشمانداز قرن بیستویکم مسلم بهنظر میرسد که تصمیمات پزشکی باید بر مبنای مدرک باشد، عموماً بر مبنای آزمایشهای بالینی تصادفی، ولی پیدایش پزشکی مبنی بر مدرک نقطهی عطفی در تاریخ پزشکی است.
تا پیش از ابداع پزشکی مبنی بر مدرک، پزشکان بهطور چشمگیری بیفایده بودند. آن بیمارانی که از بیماریها بهبود پیدا میکردند معمولاً علیرغم درمانهایی بود که دریافت داشته بودند، نه بهخاطر آن درمانها اما هنگامی که نظام پزشکی ایدهی سادهای مانند آزمایش بالینی را بهکار گرفت پیشرفت سریع شد. امروزه آزمایشهای بالینی در تهیهی روشهای درمانی جدید امر عادی است و متخصصین پزشکی قبول دارند که پزشکی مبنی بر مدرک کلید مراقبتهای بهداشتی مؤثر است... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
از آنجایی که آزمایشهای بالینی عامل مهمی در تعیین بهترین روشهای درمانی برای بیماران هستند نقشی مرکزی در جنبشی به نام پزشکی مبنی بر مدرک (evidence-based medicine) دارند. اگرچه هستهی اصلی پزشکی مبنی بر مدرک در قرن هجدهم توسط جیمز لیند درک میشد، اما این جنبش تا اواسط قرن بیستم پا نگرفت و خود این اصطلاح تا سال ۱۹۹۲ که توسط دیوید سکت در دانشگاه مک مستر در اونتاریو ساخته شد در مطبوعات ظاهر نشد. او آن را چنین تعریف کرد: «پزشکی مبنی بر مدرک استفادهی آگاهانه، آشکار و سنجیده از بهترین مدارک موجود برای تصمیمگیری در مورد مراقبت از بیماران است.»
پزشکی مبنی بر مدرک با ارایهی قابل اعتمادترین اطلاعات به پزشکان آنها را قدرت میبخشد و بنابراین با افزایش احتمال اینکه آنها مناسبترین درمان را دریافت کنند بیماران را بهرهمند میسازد از چشمانداز قرن بیستویکم مسلم بهنظر میرسد که تصمیمات پزشکی باید بر مبنای مدرک باشد، عموماً بر مبنای آزمایشهای بالینی تصادفی، ولی پیدایش پزشکی مبنی بر مدرک نقطهی عطفی در تاریخ پزشکی است.
تا پیش از ابداع پزشکی مبنی بر مدرک، پزشکان بهطور چشمگیری بیفایده بودند. آن بیمارانی که از بیماریها بهبود پیدا میکردند معمولاً علیرغم درمانهایی بود که دریافت داشته بودند، نه بهخاطر آن درمانها اما هنگامی که نظام پزشکی ایدهی سادهای مانند آزمایش بالینی را بهکار گرفت پیشرفت سریع شد. امروزه آزمایشهای بالینی در تهیهی روشهای درمانی جدید امر عادی است و متخصصین پزشکی قبول دارند که پزشکی مبنی بر مدرک کلید مراقبتهای بهداشتی مؤثر است... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
پزشکی مبنی بر مدرک
از آنجایی که آزمایشهای بالینی عامل مهمی در تعیین بهترین روشهای درمانی برای بیماران هستند نقشی مرکزی در جنبشی به نام پزشکی مبنی بر مدرک (evidence-based medicine) دارند. اگرچه هستهی اصلی پزشکی مبنی بر مدرک در قرن هجدهم توسط جیمز لیند درک میشد، اما این…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
فلورانس نایتینگل؛ زنی که دنیای پزشکی را دگرگون ساخت
فلورانس و خواهرش طی یک ماهعسل بسیار پربار و طولانی دوساله که والدینشان ویلیام و فرانس نایتینگل به ایتالیا رفته بودند بهدنیا آمدند. خواهر بزرگتر فلورانس در سال ۱۸۱۹ بهدنیا آمده و نام شهری را که در آن بهدنیا آمده بود -پارتنوپ که نام یونانی ناپل است- بر وی گذاشتند. سپس فلورانس در بهار ۱۸۲۰ بهدنیا آمد، او را هم به نام شهری که در آن به دنیا آمده بود نامیدند. انتظار میرفت که فلورانس بزرگ شده و زندگی یک خانم انگلیسی ویکتوریایی را سپری کند ولی در دوران نوجوانی او پیوسته ادعا داشت که صدای خداوند را میشنود که او را راهنمایی میکند. بنابراین بهنظر میرسد که آرزویش برای پرستارشدن نتیجهی دعوت خداوند باشد. این موضوع پدر و مادر او را نگران کرده بود زیرا پرستارها را عموماً بیسواد، بیبندوبار و اغلب مست میدانستند ولی دقیقاً همین پیشداوریها بود که فلورانس سعی داشت آنها را در هم بشکند.
چشمانداز پرستاریکردن فلورانس در بریتانیا بهقدر کافی تکاندهنده بود، بنابراین پدر و مادرش از تصمیم بعدی او برای کار در بیمارستانهای جنگ کریمه وحشتزدهتر شدند. فلورانس گزارشهای رسوایی جنگ را در روزنامههایی مانند تایمز خوانده بود که تعداد زیاد سربازانی را که از وبا و مالاریا از پا درمیآمدند، برجسته کرده بود. او داوطلبانه به خدمت رفت و در نوامبر ۱۸۵۴ بیمارستان اسکوتاری در ترکیه را که بهخاطر بخشهای کثیف رختخوابهای چرکین و فاضلابهای مسدود و غذاهای فاسد، بدنام بود، اداره میکرد. بهزودی برایش آشکار شد که علت عمدهی مرگ سربازان در اثر زخمهایی نبود که داشتند بلکه در اثر بیماریهایی بود که در چنین محیط آلودهای فراوان بود. یکی از مسؤولین اقرار کرده بود: «باد هوای فاضلاب لولههای بسیاری از توالتهای سربازان را به راهروها و بخشها و محل بستری بیماران میآورد.»... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
فلورانس و خواهرش طی یک ماهعسل بسیار پربار و طولانی دوساله که والدینشان ویلیام و فرانس نایتینگل به ایتالیا رفته بودند بهدنیا آمدند. خواهر بزرگتر فلورانس در سال ۱۸۱۹ بهدنیا آمده و نام شهری را که در آن بهدنیا آمده بود -پارتنوپ که نام یونانی ناپل است- بر وی گذاشتند. سپس فلورانس در بهار ۱۸۲۰ بهدنیا آمد، او را هم به نام شهری که در آن به دنیا آمده بود نامیدند. انتظار میرفت که فلورانس بزرگ شده و زندگی یک خانم انگلیسی ویکتوریایی را سپری کند ولی در دوران نوجوانی او پیوسته ادعا داشت که صدای خداوند را میشنود که او را راهنمایی میکند. بنابراین بهنظر میرسد که آرزویش برای پرستارشدن نتیجهی دعوت خداوند باشد. این موضوع پدر و مادر او را نگران کرده بود زیرا پرستارها را عموماً بیسواد، بیبندوبار و اغلب مست میدانستند ولی دقیقاً همین پیشداوریها بود که فلورانس سعی داشت آنها را در هم بشکند.
چشمانداز پرستاریکردن فلورانس در بریتانیا بهقدر کافی تکاندهنده بود، بنابراین پدر و مادرش از تصمیم بعدی او برای کار در بیمارستانهای جنگ کریمه وحشتزدهتر شدند. فلورانس گزارشهای رسوایی جنگ را در روزنامههایی مانند تایمز خوانده بود که تعداد زیاد سربازانی را که از وبا و مالاریا از پا درمیآمدند، برجسته کرده بود. او داوطلبانه به خدمت رفت و در نوامبر ۱۸۵۴ بیمارستان اسکوتاری در ترکیه را که بهخاطر بخشهای کثیف رختخوابهای چرکین و فاضلابهای مسدود و غذاهای فاسد، بدنام بود، اداره میکرد. بهزودی برایش آشکار شد که علت عمدهی مرگ سربازان در اثر زخمهایی نبود که داشتند بلکه در اثر بیماریهایی بود که در چنین محیط آلودهای فراوان بود. یکی از مسؤولین اقرار کرده بود: «باد هوای فاضلاب لولههای بسیاری از توالتهای سربازان را به راهروها و بخشها و محل بستری بیماران میآورد.»... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
فلورانس نایتینگل؛ زنی که دنیای پزشکی را دگرگون ساخت
فلورانس و خواهرش طی یک ماهعسل بسیار پربار و طولانی دوساله که والدینشان ویلیام و فرانس نایتینگل به ایتالیا رفته بودند بهدنیا آمدند. خواهر بزرگتر فلورانس در سال ۱۸۱۹ بهدنیا آمده و نام شهری را که در آن بهدنیا آمده بود -پارتنوپ که نام یونانی ناپل است- بر…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چند هشدار به بیماران در مورد کایروپراکتیک
بهطور خلاصه مدارک علمی نشان میدهد که اگر فقط مشکل کمردرد دارید دیدن کایروپراکتور ارزش دارد. بااینحال هنوز بسیار مهم است که با احتیاط باشید. بهویژه شش توصیهی زیر که برای هر کسی که در نظر دارد پیش کایروپراکتور برود میتواند مفید باشد... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
بهطور خلاصه مدارک علمی نشان میدهد که اگر فقط مشکل کمردرد دارید دیدن کایروپراکتور ارزش دارد. بااینحال هنوز بسیار مهم است که با احتیاط باشید. بهویژه شش توصیهی زیر که برای هر کسی که در نظر دارد پیش کایروپراکتور برود میتواند مفید باشد... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
چند هشدار به بیماران در مورد کایروپراکتیک
بهطور خلاصه مدارک علمی نشان میدهد که اگر فقط مشکل کمردرد دارید دیدن کایروپراکتور ارزش دارد. بااینحال هنوز بسیار مهم است که با احتیاط باشید. بهویژه شش توصیهی زیر که برای هر کسی که در نظر دارد پیش کایروپراکتور برود میتواند مفید باشد. 1 مطمئن شوید…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
خطرهای کایروپراکتیکدرمانی
شاید مهمترین مطالعه توسط پژوهشگران کانادایی در سال ۲۰۰۱ انجام شد که نتیجه گرفتند خطر آسیب به سرخرگها یک مورد در هر ۱۰۰ هزار نفری است که دستورزی گردنی کایروپراکتیک را دریافت میدارند. آنها بیمارانی را که سرخرگهای مهرهی ایشان آسیب دیده بود با گروههای کنترل بدون هیچ سابقهی سکته مقایسه کردند. نتایج نشان داد که بیماران زیر چهلوپنج سال سن که سرخرگهایشان پاره شده بود احتمال داشت که پنج بار بیشتر از افراد سالم همان سن کایروپراکتیک را در هفتهی پیش از تشخیص آسیبدیدگی ملاقات کرده باشند. این موضوع دلالت دارد بر اینکه درمان کایروپراکتیک میتواند خطر آسیب به سرخرگها را به نسبت پنج بار افزایش دهد.
یکی از ما، یعنی پروفسور ارنست، نشریات را در زمینهی خطر دستورزی ستونمهرهها بهطور مکرر مرور کرده است. تا امروز در حدود ۷۰۰ مورد جدی عوارض در این نشریات مستند شده است. این باید یک نگرانی عمده برای مقامات بهداشتی باشد، بهویژه کم گزارشدادن به این معنا است که تعداد واقعی موارد بسیار بیشتر است. درواقع، اگر دستورزی ستونمهرهها مانند دارویی با چنین عوارض جانبی وسیع و جدی و منافع مشهود جزئی بود، بهطور یقین تاکنون از بازار جمعآوری شده بود... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
شاید مهمترین مطالعه توسط پژوهشگران کانادایی در سال ۲۰۰۱ انجام شد که نتیجه گرفتند خطر آسیب به سرخرگها یک مورد در هر ۱۰۰ هزار نفری است که دستورزی گردنی کایروپراکتیک را دریافت میدارند. آنها بیمارانی را که سرخرگهای مهرهی ایشان آسیب دیده بود با گروههای کنترل بدون هیچ سابقهی سکته مقایسه کردند. نتایج نشان داد که بیماران زیر چهلوپنج سال سن که سرخرگهایشان پاره شده بود احتمال داشت که پنج بار بیشتر از افراد سالم همان سن کایروپراکتیک را در هفتهی پیش از تشخیص آسیبدیدگی ملاقات کرده باشند. این موضوع دلالت دارد بر اینکه درمان کایروپراکتیک میتواند خطر آسیب به سرخرگها را به نسبت پنج بار افزایش دهد.
یکی از ما، یعنی پروفسور ارنست، نشریات را در زمینهی خطر دستورزی ستونمهرهها بهطور مکرر مرور کرده است. تا امروز در حدود ۷۰۰ مورد جدی عوارض در این نشریات مستند شده است. این باید یک نگرانی عمده برای مقامات بهداشتی باشد، بهویژه کم گزارشدادن به این معنا است که تعداد واقعی موارد بسیار بیشتر است. درواقع، اگر دستورزی ستونمهرهها مانند دارویی با چنین عوارض جانبی وسیع و جدی و منافع مشهود جزئی بود، بهطور یقین تاکنون از بازار جمعآوری شده بود... بیشتر بخوانید
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
Telegraph
خطرهای کایروپراکتیکدرمانی
شاید مهمترین مطالعه توسط پژوهشگران کانادایی در سال ۲۰۰۱ انجام شد که نتیجه گرفتند خطر آسیب به سرخرگها یک مورد در هر ۱۰۰ هزار نفری است که دستورزی گردنی کایروپراکتیک را دریافت میدارند. آنها بیمارانی را که سرخرگهای مهرهی ایشان آسیب دیده بود با گروههای…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تاریخچهی پیدایش طب سوزنی
بیشتر افراد گمان میکنند که طب سوزنی شیوهی سوراخکردن پوست با سوزنها برای بهبود سلامتی یک سیستم پزشکی است که اصل آن از چین آمده است. درواقع قدیمیترین مدرک برای این عمل در قلب اروپا کشف شده است. در سال ۱۹۹۱ دو گردشگر آلمانی بهنام هلمرت و اریکا سیمون که داشتند در یکی از یخچالهای آلپ در اوتس در نزدیکی مرز ایتالیا و اتریش پیادهروی میکردند با جسد منجمدی روبرو شدند. در ابتدا آنها فکر کردند که این جسد یک کوهنورد معاصر است که در اثر شرایط بد آب و هوا جانش را از دست داده است. درواقع آنها به بقایای یک انسان ۵۰۰۰ ساله برخورد کرده بودند.
اوتسی مرد یخی که بهنام درهای که در آنجا پیدا شد نام گرفت، از شهرت جهانی برخوردار شد، زیرا بدن او بهعلت هوای بسیار سرد بهشکل قابل ملاحظهای از فساد محفوظ مانده بود. او قدیمیترین انسان مومیاییشدهی اروپایی است. دانشمندان شروع به معاینهی اوتسی کردند و بهزودی یک رشته اکتشافات حیرتانگیزی انجام شد. برای مثال محتویات معدهی او نشان داد که آخرین وعدهی غذایش گوشت بز کوهی و گوزن سرخ بوده است. بررسی دانههای گردهای که همراه گوشت بود، نشان میداد که او در بهار مرده است. او با خود تبری داشت که از ۹۹/۷ درصد مس خالص ساخته شده بود، و موی او حاوی آلودگی زیاد با مس بود که دلالت بر این میکرد که ممکن است شغل او گداختن مس بوده است.
یکی از نتایج غیرمنتظرهی مسیرهای پژوهش توسط دکتر فرانک بار از آکادمی طب سوزنی و طب شنوایی آلمان آغاز شد. از دیدگاه او جالبترین جنبهی اوتسی رشتهخالکوبیهایی بود که بخشهایی از بدن او را پوشانده بود. این خالکوبیها شامل خطها و نقطههایی میشدند که تصویر نبودند و بهنظر میرسید پانزده گروه مشخص را تشکیل میدادند. علاوهبر آن بار متوجه شد که این علامتها در مکانهای آشنایی بودند: «من در شگفت شدم ۸۰ درصد این نقاط مشابه همان نقاطی بودند که امروزه در طب سوزنی بهکار میروند.»
هنگامی که او تصاویر را به سایر کارشناسان طب سوزنی نشان داد، آنها تایید کردند که بهنظر میرسد بخش عظیمی از این خالکوبیها در فاصلهی شش میلیمتری نقاط شناختهشدهی طب سوزنی قرار دارند و بقیهی آنها نزدیک مناطقی قرار دارند که در طب سوزنی دارای اهمیت ویژهای است. با در نظر گرفتن تغییر شکل پوست اوتسی در ۵۰۰۰ سال گذشته حتی ممکن بود که هر نقطهی خالکوبی مطابق نقاط طب سوزنی باشد. دکتر بار به این نتیجه رسید که این علامات توسط یک درمانگر باستانی ایجاد شده است تا اوتسی بتواند با استفاده از این خالکوبیها بهعنوان یک راهنما و فروبردن سوزنها در محلهای صحیح خود را درمان کند.
در حالیکه منتقدان اظهار میدارند که نزدیکی خالکوبیها و نقاط طب سوزنی چیزی جز یک تصادف بیمعنی نیست. دکتر بار اطمینان دارد که اوتسی واقعاً یک بیمار طب سوزنی ماقبل تاریخی بوده. او اشاره دارد بر اینکه الگوی جای خالکوبیها دلالت دارد بر روش درمانی طب سوزنی ویژهای -بخش عمدهای از جای خالکوبیها دقیقاً همانهایی هستند که یک سوزنگر امروزی برای درمان کمردرد استفاده میکند، و بقیهی آنها را میتوان به ناراحتیهای شکمی ارتباط داد بار و همکارانش در مقالهای که در سال ۱۹۹۹ در مجلهی بسیار معتبر لانست انتشار دادند نوشتند: «از دیدگاه سوزنگر مجموع نقاط انتخابشده نشانهی شیوهی درمانی معنیداری است.» نهتنها ما یک شیوهی درمانی مشهود داریم بلکه ما یک تشخیص داریم که با پیشبینی جور درمیآید، زیرا مطالعات رادیولوژیکی نشان داده است که اوتسی در ناحیهی کمری ستون فقرات دچار آرتریت بوده است، و نیز میدانیم که تعداد زیادی تخم کرم شلاقی در کولون او وجود داشت که سبب ناراحتیهای شکمی شدیدی در او میشده است.
با وجود این ادعا که اوتسی قدیمیترین بیمار سوزنی شناختهشده است، چینیها اصرار میورزند که منشأ این شیوه در شرق آسیاست. بر طبق افسانهها اثر طب سوزنی بهطور غیرمترقبه توسط سربازی کشف شد که در جنگ مغولستان در ۲۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تیری به او اصابت کرد. خوشبختانه تیر کشندهای نبود و ظاهراً بعد از مدتها بیماری شفا یافت. مدارک مستندتر در مورد منشأ طب سوزنی در مقبرههای پیش از تاریخ یافت شده است که در آنجا باستانشناسان ابزارهای سنگی ظریفی را کشف کردهاند که ظاهراً برای سوزنزدن بهکار میرفتهاند. گمان بر این است که چنین ابزارهایی از این جهت ساخته میشدند که چینیهای باستان اعتقاد داشتند که تمام بیماریها توسط شیاطین در بدن انسان ایجاد میشوند. فکر میکردند شاید فروبردن سوزنها در بدن میتواند چنین شیاطینی را کشته و یا بیرون کند.
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha
بیشتر افراد گمان میکنند که طب سوزنی شیوهی سوراخکردن پوست با سوزنها برای بهبود سلامتی یک سیستم پزشکی است که اصل آن از چین آمده است. درواقع قدیمیترین مدرک برای این عمل در قلب اروپا کشف شده است. در سال ۱۹۹۱ دو گردشگر آلمانی بهنام هلمرت و اریکا سیمون که داشتند در یکی از یخچالهای آلپ در اوتس در نزدیکی مرز ایتالیا و اتریش پیادهروی میکردند با جسد منجمدی روبرو شدند. در ابتدا آنها فکر کردند که این جسد یک کوهنورد معاصر است که در اثر شرایط بد آب و هوا جانش را از دست داده است. درواقع آنها به بقایای یک انسان ۵۰۰۰ ساله برخورد کرده بودند.
اوتسی مرد یخی که بهنام درهای که در آنجا پیدا شد نام گرفت، از شهرت جهانی برخوردار شد، زیرا بدن او بهعلت هوای بسیار سرد بهشکل قابل ملاحظهای از فساد محفوظ مانده بود. او قدیمیترین انسان مومیاییشدهی اروپایی است. دانشمندان شروع به معاینهی اوتسی کردند و بهزودی یک رشته اکتشافات حیرتانگیزی انجام شد. برای مثال محتویات معدهی او نشان داد که آخرین وعدهی غذایش گوشت بز کوهی و گوزن سرخ بوده است. بررسی دانههای گردهای که همراه گوشت بود، نشان میداد که او در بهار مرده است. او با خود تبری داشت که از ۹۹/۷ درصد مس خالص ساخته شده بود، و موی او حاوی آلودگی زیاد با مس بود که دلالت بر این میکرد که ممکن است شغل او گداختن مس بوده است.
یکی از نتایج غیرمنتظرهی مسیرهای پژوهش توسط دکتر فرانک بار از آکادمی طب سوزنی و طب شنوایی آلمان آغاز شد. از دیدگاه او جالبترین جنبهی اوتسی رشتهخالکوبیهایی بود که بخشهایی از بدن او را پوشانده بود. این خالکوبیها شامل خطها و نقطههایی میشدند که تصویر نبودند و بهنظر میرسید پانزده گروه مشخص را تشکیل میدادند. علاوهبر آن بار متوجه شد که این علامتها در مکانهای آشنایی بودند: «من در شگفت شدم ۸۰ درصد این نقاط مشابه همان نقاطی بودند که امروزه در طب سوزنی بهکار میروند.»
هنگامی که او تصاویر را به سایر کارشناسان طب سوزنی نشان داد، آنها تایید کردند که بهنظر میرسد بخش عظیمی از این خالکوبیها در فاصلهی شش میلیمتری نقاط شناختهشدهی طب سوزنی قرار دارند و بقیهی آنها نزدیک مناطقی قرار دارند که در طب سوزنی دارای اهمیت ویژهای است. با در نظر گرفتن تغییر شکل پوست اوتسی در ۵۰۰۰ سال گذشته حتی ممکن بود که هر نقطهی خالکوبی مطابق نقاط طب سوزنی باشد. دکتر بار به این نتیجه رسید که این علامات توسط یک درمانگر باستانی ایجاد شده است تا اوتسی بتواند با استفاده از این خالکوبیها بهعنوان یک راهنما و فروبردن سوزنها در محلهای صحیح خود را درمان کند.
در حالیکه منتقدان اظهار میدارند که نزدیکی خالکوبیها و نقاط طب سوزنی چیزی جز یک تصادف بیمعنی نیست. دکتر بار اطمینان دارد که اوتسی واقعاً یک بیمار طب سوزنی ماقبل تاریخی بوده. او اشاره دارد بر اینکه الگوی جای خالکوبیها دلالت دارد بر روش درمانی طب سوزنی ویژهای -بخش عمدهای از جای خالکوبیها دقیقاً همانهایی هستند که یک سوزنگر امروزی برای درمان کمردرد استفاده میکند، و بقیهی آنها را میتوان به ناراحتیهای شکمی ارتباط داد بار و همکارانش در مقالهای که در سال ۱۹۹۹ در مجلهی بسیار معتبر لانست انتشار دادند نوشتند: «از دیدگاه سوزنگر مجموع نقاط انتخابشده نشانهی شیوهی درمانی معنیداری است.» نهتنها ما یک شیوهی درمانی مشهود داریم بلکه ما یک تشخیص داریم که با پیشبینی جور درمیآید، زیرا مطالعات رادیولوژیکی نشان داده است که اوتسی در ناحیهی کمری ستون فقرات دچار آرتریت بوده است، و نیز میدانیم که تعداد زیادی تخم کرم شلاقی در کولون او وجود داشت که سبب ناراحتیهای شکمی شدیدی در او میشده است.
با وجود این ادعا که اوتسی قدیمیترین بیمار سوزنی شناختهشده است، چینیها اصرار میورزند که منشأ این شیوه در شرق آسیاست. بر طبق افسانهها اثر طب سوزنی بهطور غیرمترقبه توسط سربازی کشف شد که در جنگ مغولستان در ۲۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح تیری به او اصابت کرد. خوشبختانه تیر کشندهای نبود و ظاهراً بعد از مدتها بیماری شفا یافت. مدارک مستندتر در مورد منشأ طب سوزنی در مقبرههای پیش از تاریخ یافت شده است که در آنجا باستانشناسان ابزارهای سنگی ظریفی را کشف کردهاند که ظاهراً برای سوزنزدن بهکار میرفتهاند. گمان بر این است که چنین ابزارهایی از این جهت ساخته میشدند که چینیهای باستان اعتقاد داشتند که تمام بیماریها توسط شیاطین در بدن انسان ایجاد میشوند. فکر میکردند شاید فروبردن سوزنها در بدن میتواند چنین شیاطینی را کشته و یا بیرون کند.
📓 دروغ یا درمان
✍🏿 سیمون سینگ، ادزاد ارنست
🔛 محمدرضا توکلی صابری
@Chekide_ha