کتاب‌خوان (علم و روشنگری)
711 subscribers
23 photos
1 video
16 files
1.08K links
در این کانال گزیده‌هایی از کتب علمی و مرتبط به روشنگری علمی ارائه می‌شود.

برای ارتباط و فرستادن مطالبی از کتب علمی به گروه کتابخوانی علمی بپیوندید:
https://t.iss.one/joinchat/QrnAMV7mJqOanhEr
Download Telegram
روم و مسیحیت: جهان‌گرایی و مسیر ملی‌گرایی مدنی

روم زمینۀ سازمانی‌ای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهان‌وطنی (Cosmopolitanism) می‌توانست به واقعیت بدل شود. این ایده‌ای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انسان‌دوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگی‌های انسانی و انسان‌دوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان می‌سازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدین‌ترتیب، روم به تاریخ بعدی ملی‌گرایی عمدتاً «جهان‌گرایی امپراتوری» را به ارث گذاشت. تنها قرن‌ها بعد، در روزگار ما، پیشرفت فنی امکان اتحاد بشریت را بدون باقی‌گذاشتن بربرهایی در مرزها یا کاملاً خارج از مدار آن به‌صورت عینی ممکن ساخت.

مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با به‌کارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت به‌صراحت چندملیتی تصور می‌شد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایۀ جهان‌گرایی (Universalism) کاتولیک غربی و مجموعه‌ای از سیاست‌های محلی‌تر قابل‌توجه است. بیزانس با کنستانتین روح جدیدی از استبداد اقتدارگرا را به میراث امپراتوری روم وارد کرد و به‌طور معناداری این را به گذار از «تمدن این‌جهانی آزادی» (this-worldly civilization of liberty) که در زمان آگوستوس وجود داشت به «تمدن آن‌جهانی اقتدار» (an otherworldly civilization of authority) پیوند داد. در شرق، کلیسا تابع دولت بود. در غرب، در این زمان، «تمرکززدایی و تمایز در میان نهادهایی که بعدها ملت‌های آینده را تشکیل دادند، به هیچ‌وجه امکان رشد آن هم‌گرایی سیاسی و عاطفی را که پایۀ ملی‌گرایی مدرن است، فراهم نکرد».

اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص می‌شد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد... تعارض اصلی قرون وسطی نه بین جهان‌گرایی (Universalism) و تمایل به جدایی گروه‌های فردی، بلکه بین دو شکل جهان‌گرایی (Universalism)، ساکردوتیوم (نهاد روحانیت) [Sacerdotium] و ایمپریوم (نهاد امپراتوری) [Imperium] بود. حتی چهره‌هایی مانند دانته که عشق عمیقی به میهن ابراز می‌کردند، ملی‌گرا (Nationalist) نبودند. «آنچه او آرزو داشت، وحدت ایتالیا نبود، بلکه صلح ایتالیا و صلح بشریت در جهانی متحد بود». همبستگی‌های بسیار محلی وجود داشت که نه‌تنها در قلمرو و سیاست، بلکه در جوامع حرفه‌ای خودمختار ریشه داشتند. اما این‌ها به همان اندازه که کلیسای فرا-ملی از ملی‌گرایی متفاوت بودند.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
رنسانس، اصلاحات دینی، و روشنگری: ظهور ملی‌گرایی مدنی

ظهور ملی‌گرایی نیازمند رویکرد جدیدی به این‌جهان‌باوری (This-worldliness) و تأیید طبیعت، زایش فردگرایی، و تفسیری نو از تاریخ بود. این رنسانس و اصلاحات دینی بودند که ملی‌گرایی را به صحنۀ اروپای غربی بازگرداندند. در طول رنسانس و اصلاحات، فراخوان‌هایی به چیزی شبیه به ملت‌ها، به‌ویژه در ادبیات، وجود داشت، اما ملت‌های نوپا از درون از هم گسیخته بودند. اکثر نویسندگان اومانیست رنسانس ایتالیا، هرچند به آرمان‌های بزرگ‌تر استناد می‌کردند، در خدمت شاهزادگان یا شهرهای محلی بودند. ماکیاولی اولین کسی بود که از این فراتر رفت، هرچند او کمتر به‌عنوان یک ملی‌گرا (Nationalist) به‌معنای خاص، بلکه به‌عنوان مدافع یک دولت سکولار می‌نوشت. دولت‌های مطلقه موفق به متحدکردن قدرت‌های محلی متفرق شدند، البته به‌جز در آلمان. ملی‌گرایی مدرن غرب، آنچه بعدها به‌عنوان گونۀ «مدنی» خوب ملی‌گرایی توصیف شد، به‌طور حیاتی به تقدم دولت بر فراخوان‌های قومی-فرهنگی به همبستگی وابسته بود. مشارکت پادشاهان مطلقه نه‌تنها در تسلط بر ارباب‌های فئودال و دیگر قدرت‌های محلی، بلکه در یکپارچه‌سازی و همگن‌سازی امور در سراسر قلمروشان بود.

در انگلستان، ظهور تودورها (Tudors) بارون‌های فئودال¹ را فرسوده کرد و تجارت یکپارچه‌ای به ارمغان آورد. در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقه‌گرایی»، «اولین موج بزرگ ملی‌گرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملی‌گرایی مدرن را می‌یابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملی‌گرایی سکولاریزه‌شده‌ای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بر عقل و ایمان تأکید داشتند. ملی‌گرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملی‌گرایی قرار نداد؛ همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».

تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالب‌بندی شد. انقلاب‌های آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. داستان ملی‌گرایی از این‌رو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهان‌گرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهی‌های مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود می‌رسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایده‌ای که نمایندگی می‌کردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمی‌داشت.


۱. ‏"barons" به طبقه‌ای از اشراف یا نجیب‌زادگان قدرتمند اشاره دارد که زمین‌های بزرگ (معمولاً به‌صورت ارباب-رعیتی) رو تحت کنترل داشتند. این افراد در سلسله‌مراتب فئودالی زیر پادشاه یا دوک‌های بزرگ قرار داشتند و معمولاً به‌عنوان ارباب‌های محلی عمل می‌کردند. آن‌ها در ازای وفاداری به پادشاه یا ارباب ارشد (مثل دادن سرباز یا مالیات)، زمین و قدرت محلی دریافت می‌کردند. کلمۀ "feudal" هم به این نظام ارباب-رعیتی اشاره دارد که مبتنی بر روابط وفاداری، زمین‌داری، و سلسله‌مراتب اجتماعی بود.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ریشه‌های جهان‌گرایانۀ ملی‌گرایی مدنی

ایدۀ نوین ملی‌گرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقل‌گرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشه‌های این ایده در جهان غرب، به‌ویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را به‌عنوان مفهومی عقلانی و جهان‌گرا از آزادی حفظ کرده است. این ملی‌گرایی لیبرال و جهان‌گرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگ‌ترین پیروزی‌های آن در خارج از اروپا، به‌ویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.

نکتۀ قابل‌توجه این است که در دوران باستان، تنها دو قوم با آگاهی ملی، یعنی یونانیان و یهودیان، جهان‌وطنی (Cosmopolitanism) و جهان‌گرایی (Universalism) آگاهانه‌ای را پرورش دادند. خداوند، آشتی‌دهنده کثرت به وحدت است. یونانیان از طریق تأمل و خردی سرشار از اعتدال به این آشتی دست یافتند؛ آن‌ها هرگز تردید نداشتند که اگر انسان‌ها بتوانند فضیلت را تأمل کنند، آن را دوست خواهند داشت. یهودیان این آشتی را نه در تأمل دانش، بلکه در تلاش اراده یافتند. پادشاهی آینده هرگز در جهانی ماورایی، در آسمان، انتظار نمی‌رفت، بلکه همواره به‌عنوان مرحله‌ای از تاریخ بشری تلقی می‌شد که صحنۀ آن زمین بود، گاهی زمینی دگرگون‌شده، اما همچنان زمین، با زندگی‌ای پالوده و روشن، اما همچنان انسانی. ... این مرحله‌ای از تاریخ ملی یا جهانی بود.

«روشنگری» سوفسطائیان، رهایی فرد را از سنت‌های تنگ‌نظرانۀ خانواده، قبیله و شهر آغاز کرد و راه را برای «جامعه‌ای گسترده‌تر از افراد که به‌وسیلۀ پیوندهای فکری به‌جای پیوندهای قبیله‌ای یا محلی به هم متصل بودند» هموار نمود. خلاصۀ پلوتارک از زنون: «همۀ ساکنان این جهان ما نباید بر اساس قوانین عدالت خاص خود در شهرها و جوامع جداگانه زندگی کنند، بلکه باید همۀ انسان‌ها را متعلق به یک جامعه و یک نظم مشترک بدانیم». در نتیجۀ رویکرد اسکندر، فلسفۀ جهان‌گرای رواقیون نمونۀ عملی‌ای پیش روی خود یافت.

روم زمینۀ سازمانی‌ای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهان‌وطنی می‌توانست به واقعیت بدل شود. این ایده‌ای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انسان‌دوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگی‌های انسانی و انسان‌دوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان می‌سازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدین‌ترتیب، روم به تاریخ بعدی ملی‌گرایی عمدتاً «جهان‌گرایی امپراتوری» (universalism of the Empire) را به ارث گذاشت.

مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با به‌کارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت به‌صراحت چندملیتی تصور می‌شد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایه جهان‌گرایی کاتولیک غربی و مجموعه‌ای از سیاست‌های محلی‌تر قابل‌توجه است. اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص می‌شد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد.

تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالب‌بندی شد. داستان ملی‌گرایی از این‌رو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهان‌گرایی لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهی‌های مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود می‌رسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایده‌ای که نمایندگی می‌کردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمی‌داشت.

از ایده‌های عبری و یونانی، عصر ملی‌گرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی می‌درخشند که عصر ملی‌گرایی را فراتر از خود برمی‌کشند و به سوی آزادی عمیق‌تر و اشکال والاتر هم‌گرایی راهنمایی می‌کنند.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
چشم‌انداز ملی‌گرایی مدنی برای هم‌گرایی جهانی

ایدۀ نوین ملی‌گرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقل‌گرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشه‌های این ایده در جهان غرب، به‌ویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را به‌عنوان مفهومی عقلانی و جهان‌گرا از آزادی حفظ کرده است. این ملی‌گرایی لیبرال و جهان‌گرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگ‌ترین پیروزی‌های آن در خارج از اروپا، به‌ویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.

در میان یونانیان و یهودیان، «احساس گروهی طبیعی قبیله‌ای» که در همۀ گروه‌های قومی مشترک است، به چیزی فراتر تبدیل شد. این «چیز فراتر» در ملی‌گرایی یونانی و یهودی بدون مشارکت فعال‌تر و کرامت هر عضو گروه بی‌معنا است. یهودیان و یونانیان «آگاهی جدیدی» پدید آوردند که به هر عضو گروه دانش مأموریتی ویژه می‌داد که به او سپرده شده بود و او را از سایر مردمان متمایز می‌کرد. این آگاهی، که هر فرد در آن شریک بود، او را به کرامتی شخصیتی جدید ارتقا داد و پایه‌های معنوی دموکراسی را آماده کرد.

قرن هجدهم، قرن روشنگری و انقلاب‌ها بود؛ هر دو عمیقاً به هم مرتبط بودند. هر دو از باور جدید به وحدت بشریت، پیشرفت ذهن انسانی، حقوق انسان و شهروند، و قدرت عقل برای شکل‌دادن به سرنوشت بشری انگیزه می‌گرفتند. تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالب‌بندی شد. داستان ملی‌گرایی از این‌رو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهان‌گرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهی‌های مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود می‌رسد.

انقلاب‌های آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایده‌ای که نمایندگی می‌کردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمی‌داشت. ملی‌گرایی آمریکایی از آغاز نه‌تنها این‌جهان‌باور (This-worldly) بود، بلکه به‌عنوان مأموریتی جهان‌شمول تصور می‌شد، الگویی معتبر برای کل بشریت. «اصول اعلامیۀ استقلال نه‌تنها برای یک ملت خاص معتبر تلقی می‌شدند؛ آن‌ها اصول حقوق بشر بودند که به‌عنوان نمونه‌ای برای سایر ملت‌ها در نظر گرفته شده بودند».

ملی‌گرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. ... انقلاب فرانسه ملت را نه‌تنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی می‌کنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشده‌اند، به‌مثابۀ بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی می‌کرد. بااین‌حال، مانند ملی‌گرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهان‌شمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.

از ایده‌های عبری و یونانی، عصر ملی‌گرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی می‌درخشند که عصر ملی‌گرایی را فراتر از خود برمی‌کشند و به سوی آزادی عمیق‌تر و اشکال والاتر هم‌گرایی راهنمایی می‌کنند. ملی‌گرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آن‌ها در دولت ملی بود. عصر ملی‌گرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیله‌ای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید می‌دانست که در آن همۀ انسان‌ها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
تعریف ملی‌گرایی مدنی و قومی

ایدۀ نوین ملی‌گرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایده عقل‌گرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشه‌های این ایده در جهان غرب، به‌ویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را به‌عنوان مفهومی عقلانی و جهان‌گرا از آزادی حفظ کرده است. این ملی‌گرایی لیبرال و جهان‌گرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگ‌ترین پیروزی‌های آن در خارج از اروپا، به‌ویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است. بااین‌حال، ملی‌گرایی همیشه و همه‌جا یکسان نبوده است. ملی‌گرایی‌ای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملی‌گرایی جهان غرب تفاوت داشت.

در جهان غرب، ملی‌گرایی بر پایۀ ایده‌های لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آن‌ها در دولت ملی بود. این ملی‌گرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیش‌تر به درجه‌ای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملی‌گرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و به‌طور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند. دو مفهوم متفاوت از ملت پدید آمد که بر دو مفهوم متفاوت از رابطۀ میان فرد و جامعه، میان انسان و شهروند استوار بودند. یکی اساساً عقلانی و جهان‌گرا بود؛ ملت را انجمنی آزاد از موجودات عاقل می‌دانست که با عملی آزادانه از اراده، از طریق قراردادی، برای تأمین خیر مشترک گرد هم آمده‌اند و پس از ورود به این انجمن، همچنان افرادی با حقوق غیرقابل‌انتقال باقی می‌مانند. دیگری ملت را موجودیتی فرا-فردی، ارگانیسمی می‌دید که فرد در آن زاده می‌شود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد.

این تضاد مطلق نبود؛ گذارها و هم‌پوشانی‌های بسیاری وجود داشت. بااین‌حال، این دو مفهوم در رویکردشان به مسئلۀ ملت اساساً متفاوت بودند و نتایج کاملاً متفاوتی در زندگی سیاسی و فرهنگی ملت‌ها به بار آوردند. مفهوم غربی ملی‌گرایی، که می‌توان آن را ملی‌گرایی سیاسی یا مدنی نامید، بر ایدۀ حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند استوار بود. هدف آن برقراری دولتی لیبرال و دموکراتیک بود که در آن همۀ شهروندان در برابر قانون برابر باشند و در زندگی سیاسی ملت مشارکت کنند. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی، که می‌توان آن را ملی‌گرایی فرهنگی یا قومی نامید، بر ایدۀ ملت به‌مثابۀ جامعه‌ای فرهنگی و زبانی شکل‌گرفته از پیوندهای خونی و تاریخی استوار بود. هدف آن حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنت‌های تاریخی بود.

مفهوم غربی ملی‌گرایی نگاهی جهان‌گرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگ‌تر بشری می‌دانست و به همکاری ملت‌ها در نظمی بین‌المللی صلح‌آمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی نگاهی خاص‌گرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری می‌دید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملت‌ها منجر می‌شد. مفهوم غربی ملی‌گرایی آینده‌نگر بود؛ ملت را موجودیتی پویا می‌دانست که می‌توان آن را با ارادۀ آزاد شهروندان شکل داد و بهبود بخشید. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی گذشته‌نگر بود؛ ملت را موجودیتی ثابت می‌دید که توسط گذشته و میراث فرهنگی‌اش تعیین شده است.


مفهوم غربی ملی‌گرایی محصول روشنگری و خیزش طبقۀ متوسط بود؛ ریشه در ایده‌های عقل‌گرا و لیبرال قرن هجدهم داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی محصول رمانتیسیسم (Romanticism) و واکنش علیه روشنگری (Enlightenment) بود؛ ریشه در ایده‌های غیرعقلانی و ارگانیک اوایل قرن نوزدهم داشت. مفهوم غربی ملی‌گرایی تنها مفهومی از ملی‌گرایی بود که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار بود. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شد.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ملی‌گرایی مدنی در انگلستان

ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را به‌مثابۀ جامعه‌ای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آن‌ها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند بود. ملت انگلیسی، ملتی به معنای جامعه‌ای فرهنگی یا زبانی نبود، بلکه به معنای جامعه‌ای سیاسی بود، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش. ملت انگلیسی، ملتی از شهروندان آزاد بود که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعه‌ای سیاسی تشکیل دهند و در آن جامعه، حقوق و آزادی‌های فردی خود را حفظ کرده بودند. ملی‌گرایی انگلیسی هرگز منحصراً فرهنگی یا زبانی نبود؛ همیشه سیاسی بود و هدفش برقراری دولتی آزاد و دموکراتیک بود.

در انگلستان، خیزش تودورها بارون‌های فئودال را فرسوده کرد و تجارت یکپارچه‌ای به ارمغان آورد. سپس در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، که شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقه‌گرایی» بود، «اولین موج بزرگ ملی‌گرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملی‌گرایی مدرن را می‌یابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملی‌گرایی سکولاریزه‌شده‌ای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما به‌نحوی مهم، بر عقل و ایمان تأکید داشتند. همچنین تصادفی نبود که انگلستان در همان دوره شاهد ظهور علم بود. علم، به‌ویژه برای آرمان‌گرایی مانند بیکن، نه‌تنها چشم‌انداز ثروت، بلکه دگرگونی شرایط زندگی بشری را در بر داشت. این نشانه‌ای از جهت‌گیری جدید، آینده‌نگر و پیشرو بود که ما می‌خواستیم آن را برای ملی‌گرایی لیبرال ادعا کنیم، انتظاری از جامعه‌ای که به‌طور مداوم بهبود می‌یابد. این به‌نوبۀ خود، جهت‌گیری متفاوتی را نسبت به تاریخ رقم زد، به‌گونه‌ای که تاریخ ملت می‌توانست عمدتاً به‌عنوان چیزی تلقی شود که هنوز ساخته نشده است. این بی‌ارتباط با این واقعیت نبود که ملی‌گرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملی‌گرایی قرار نداد و همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».

بااین‌حال، ملی‌گرایی انگلیسی زودتر از دیگران در صحنۀ اروپا ظاهر شد. در قارۀ اروپا، روند عمومی به‌سوی تثبیت و سکولاریزاسیون دولت‌ها پیش رفت، بدون سطح مشارکت مردمی که در انگلستان قرن هفدهم دیده شد. «دولت‌گرایی (Etatism)، نه ملی‌گرایی، از فروپاشی جهان‌گرایی (Universalism) قرون وسطایی پدید آمد». سیاست به‌تدریج عقلانی‌تر شد، اما «توده‌ها همچنان در اشکال عاطفی دین زندگی می‌کردند». تنها در اواخر قرن هجدهم بود که ملی‌گرایی شروع به رقابت با دین به‌عنوان منبعی برای «گرمای عاطفی» کرد. این نیاز دولت‌های سکولار را برآورده کرد، که دیگر نمی‌توانستند به‌راحتی برای مشروعیت خود به دین تکیه کنند. «ملی‌گرایی دولت جدید را مشروع ساخت و آن را عمیقاً در قلب‌ها و اراده‌های شهروندانش کاشت».

مفهوم انگلیسی ملی‌گرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملی‌گرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم انگلیسی ملی‌گرایی تنها مفهوم ملی‌گرایی است که می‌تواند به نظمی بین‌المللی صلح‌آمیز و همکاری‌جویانه منجر شود. ملی‌گرایی انگلیسی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهان‌شمول آزادی و برابری، تنها ملی‌گرایی‌ای است که می‌تواند به‌عنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.

در اروپای غربی—انگلستان، فرانسه، ایالات متحده—ملی‌گرایی در ابتدا سیاسی بود، مرتبط با مفاهیم آزادی فردی و حقوق شهروندی. در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملی‌گرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنت‌های تاریخی و زبان. در اولی، ملت به‌مثابۀ جامعه‌ای عقلانی تصور می‌شد، در دومی به‌مثابۀ جامعه‌ای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی می‌دانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعه‌ای فرهنگی و زبانی می‌دید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ملی‌گرایی مدنی در آمریکا و فرانسه

تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالب‌بندی شد. داستان ملی‌گرایی از این‌رو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهان‌گرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهی‌های مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود می‌رسد. انقلاب‌های آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایده‌ای که نمایندگی می‌کردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمی‌داشت.

گرچه (یا بهتر است بگوییم، به این دلیل که) ملت آمریکایی قرار بود ملتی جهان‌شمول باشد، نه‌تنها به این معنا که آرمانی که دنبال می‌کرد جهان‌شمول، معتبر و قابل‌اجرا برای کل بشریت بود، بلکه به این معنا که ملتی متشکل از همۀ نژادها و ریشه‌های زبانی بود، باید حول وفاداری به ایدۀ آمریکایی به‌شدت یکپارچه می‌شد، ایده‌ای که همه می‌توانستند به آن جذب شوند، دقیقاً به این دلیل که ایده‌ای جهان‌شمول بود. بدین‌ترتیب، آمریکا پیشگام بشریت شد، سرشار از ایمانی مغرور و سعادتمند به مأموریت خود. این ایمان مردم آمریکا به خود و مأموریتش بود که آن را به ملتی تبدیل کرد.

ملی‌گرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. مانند آمریکا، ملت منبع همۀ حاکمیت تلقی می‌شد و دولت ابزار ملت بود. انقلاب فرانسه ملت را نه‌تنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی می‌کنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشده‌اند، به‌مثابه بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی می‌کرد. بااین‌حال، مانند ملی‌گرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهان‌شمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.

ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، به‌مثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور می‌شد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعه‌ای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملی‌گرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملی‌گرایی است که با اصول برابری انسانی و کرامت انسانی سازگار است.

در مستعمرات آمریکای شمالی، مبارزه برای آزادی مدنی می‌توانست مستقیماً به تأسیس ملتی جدید منجر شود. اینجا نیز نقش تاریخی طبقۀ متوسط به‌عنوان پیشگامان ملی‌گرایی لیبرال تجدید شد. میهن‌پرستی آمریکایی با جهان‌وطنی (Cosmopolitanism) توماس جفرسون و تام پین نمونه‌سازی شد. هر یک به شیوه‌ای متفاوت تأکید داشتند که آزادی‌های آمریکاییان صرفاً آزادی‌های تاریخی انگلیسی نیستند، بلکه حقوق طبیعی همۀ انسان‌ها هستند. «تا پایان انقلاب، مستعمرات آمریکایی چنان کاملاً خود را از گذشته رها کرده بودند که اصل و ریشۀ مشترک را بنیان جامعۀ خود تلقی نمی‌کردند». بنیان مشترک، قانون اساسی بود، عملی این‌جهانی و بشری، مبتنی بر ایده‌ها و آرمان‌ها و نشان‌دهندۀ کارآمدی آن‌ها در جهان.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ملی‌گرایی قومی در اروپای مرکزی و شرقی

ملی‌گرایی همیشه و همه‌جا یکسان نبوده است. ملی‌گرایی‌ای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملی‌گرایی جهان غرب تفاوت داشت. در جهان غرب، ملی‌گرایی بر پایۀ ایده‌های لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آن‌ها در دولت ملی بود. این ملی‌گرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیش‌تر به درجه‌ای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملی‌گرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و به‌طور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند.

در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملی‌گرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنت‌های تاریخی و زبان. در غرب، ملت به‌مثابۀ جامعه‌ای عقلانی تصور می‌شد، در شرق به‌مثابۀ جامعه‌ای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی می‌دانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعه‌ای فرهنگی و زبانی می‌دید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است. عصر ملی‌گرایی در غرب، عصر عقل‌گرایی (Rationalism) و لیبرالیسم بود؛ در اروپای مرکزی و شرقی، عصر رمانتیسیسم (Romanticism) و قبیله‌گرایی جدید بود. ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی اساساً جنبشی فرهنگی بود که هدفش حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنت‌های تاریخی بود.


در آلمان، ملی‌گرایی در درجۀ اول جنبشی سیاسی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی فرهنگی برای حفظ زبان آلمانی و سنت‌های تاریخی آلمانی بود. در روسیه، ملی‌گرایی جنبشی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی برای حفظ کلیسای ارتدکس روسیه و سنت‌های تاریخی روسی بود. ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی بر مفهوم رمانتیک ملت به‌مثابۀ جامعه‌ای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود استوار بود که فرد در آن زاده می‌شود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد. فرد به‌مثابۀ عاملی آزاد که با دیگر عاملان آزاد گرد هم آمده تا جامعه‌ای سیاسی تشکیل دهد، تلقی نمی‌شد، بلکه بخشی از کل بزرگ‌تری بود که پیش از او وجود داشت و پس از او نیز وجود خواهد داشت.

ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیت‌ها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است.


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
خطرات ملی‌گرایی قومی

ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیت‌ها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است. ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی تفرقه‌افکن بوده، ملیت‌ها را در برابر یکدیگر قرار داده و به درگیری‌ها و جنگ‌ها منجر شده است. افراطی‌ترین شکل این ملی‌گرایی، ملی‌گرایی نژادی نازی‌ها بود که ملت را نه‌تنها جامعه‌ای فرهنگی و زبانی، بلکه جامعه‌ای زیستی مبتنی بر پیوندهای خونی می‌دانست. ملی‌گرایی نازی نه‌تنها جنبشی فرهنگی، بلکه جنبشی سیاسی بود که هدفش تأسیس دولتی توتالیتر مبتنی بر برتری یک نژاد بر همۀ نژادهای دیگر بود. ملی‌گرایی نازی افراطی‌ترین و خطرناک‌ترین شکل ملی‌گرایی بود، زیرا اصول بنیادین برابری انسانی و کرامت انسانی را انکار می‌کرد.

ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ ارگانیک، اغلب با اصول آزادی فردی و حقوق شهروندی ناسازگار بوده است. مفهوم رمانتیک ملت به‌مثابۀ جامعه‌ای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود، اغلب به سرکوب فرد و انکار حقوق او به‌عنوان شهروند منجر شده است. مفهوم رمانتیک ملت اغلب توجیهی برای اقتدارگرایی و توتالیتاریسم بوده است. ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی ارتجاعی بوده، مخالف اصول عقل‌گرایی (Rationalism) و لیبرالیسم. ملی‌گرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب جنبشی برای حفظ گذشته بوده، نه جنبشی برای پیشرفت بشریت.

مفهوم غربی ملی‌گرایی نگاهی جهان‌گرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگ‌تر بشری می‌دانست و به همکاری ملت‌ها در نظمی بین‌المللی صلح‌آمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملی‌گرایی نگاهی خاص‌گرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری می‌دید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملت‌ها منجر می‌شد.



📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
برتری اخلاقی ملی‌گرایی مدنی

ایدۀ نوین ملی‌گرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقل‌گرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشه‌های این ایده در جهان غرب، به‌ویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را به‌عنوان مفهومی عقلانی و جهان‌گرا از آزادی حفظ کرده است. این ملی‌گرایی لیبرال و جهان‌گرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگ‌ترین پیروزی‌های آن در خارج از اروپا، به‌ویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.

ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را به‌مثابۀ جامعه‌ای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آن‌ها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند بود. ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، به‌مثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور می‌شد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعه‌ای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملی‌گرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملی‌گرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم غربی ملی‌گرایی تنها مفهوم ملی‌گرایی است که می‌تواند به نظمی بین‌المللی صلح‌آمیز و همکاری‌جویانه منجر شود. ملی‌گرایی غربی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهان‌شمول آزادی و برابری، تنها ملی‌گرایی‌ای است که می‌تواند به‌عنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.

ملی‌گرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرد به‌عنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آن‌ها در دولت ملی بود. عصر ملی‌گرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیله‌ای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید می‌دانست که در آن همۀ انسان‌ها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.

از ایده‌های عبری و یونانی، عصر ملی‌گرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی می‌درخشند که عصر ملی‌گرایی را فراتر از خود برمی‌کشند و به سوی آزادی عمیق‌تر و اشکال والاتر هم‌گرایی راهنمایی می‌کنند.

‎پایان


📘 ایدۀ ملی‌گرایی: پژوهشی در ریشه‌ها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
خاستگاه حوزه‌ی عمومی بورژوایی

واژه‌های «عمومی» (public) و «حوزه‌ی عمومی» (public sphere) طیف وسیعی از معانی را با خود حمل می‌کنند. ریشه‌های آن‌ها به برهه‌های تاریخی مختلف برمی‌گردد. حوزه‌ی عمومی تا قبل از قرن هجدهم در آلمان اصلاً به این اسم نامیده نشده بود و لذا می‌توان تصور کرد که این حوزه، دست‌کم در آلمان، نخستین‌بار در همین دوران ظهور کرد و نقش خود را ایفا نمود. این حوزه مشخصاً بخشی از «جامعه‌ی مدنی» (civil society) بود که در همین زمان به مثابه قلمروی مبادله‌ی کالا و «کار اجتماعی» و قلمروی تابع قوانین خاص خود رونق می‌گرفت.

مفاهیمی دال بر اینکه چه چیزی عمومی است و چه چیزی عمومی نیست، یعنی «خصوصی» (private)، از قدیم وجود داشته‌اند و ریشه‌های آن‌ها را می‌توان تا گذشته‌های دور دنبال کرد. در دولت‌شهرهای توسعه‌یافته‌ی یونانی، حوزه‌ی «پولیس» (polis) که برای تمام شهروندان آزاد در دسترس بود، به‌طور کامل از حوزه‌ی «ایکوس» (oikos) جدا بود. حوزه‌ی ایکوس همان قلمروی بود که در آن هر فرد حریم خصوصی خود را داشت. «حیات عمومی» در میدان کسب‌وکار (اگورا) جریان داشت. نظم سیاسی بر پایه‌ی اقتصاد برده‌داری استوار بود، لذا شهروندان از انجام کار تولیدی معاف بودند، اما استقلال شخصی آن‌ها به‌عنوان رئیس خانواده، اصلی‌ترین عاملی بود که به آن‌ها مجوز می‌داد در حیات عمومی مشارکت کنند.

حوزه‌ی خصوصی به طرزی ناگسستنی به حوزه‌ی عمومی پیوند خورده بود. برای مشارکت در حیات عمومی هیچ‌چیز نمی‌توانست جایگزین معیار رئیس خانه و خانواده شود. منزلت فرد در «پولیس» بر منزلت او در مقام رئیس تام‌الاختیار ایکوس استوار بود. بازتولید زندگی، کار بردگان و خدمات زنان تحت حاکمیت همین رئیس تام‌الاختیار انجام می‌پذیرفت. تولد و مرگ زیر سایه‌ی او اتفاق می‌افتاد و قلمروی ضروریات و غیرضروریات زندگی بخشی جدانشدنی از حوزه‌ی خصوصی تحت سیطره‌ی این رئیس بود.

در مقابل این حوزه‌ی خصوصی، طبق تفسیری که یونانی‌ها از خود و جامعه‌ی خود داشتند، حوزه‌ای عمومی قرار داشت که قلمرو آزادی و ثبات محسوب می‌شد. فقط در این حوزه‌ی عمومی بود که هر آنچه وجود داشت، نمایان می‌شد و همه‌چیز برای همگان رویت‌پذیر می‌گشت. در بحث و گفت‌وگوی شهروندان، مسائل و موضوعات مطرح می‌شدند و درباره‌ی آن‌ها تصمیم‌گیری می‌شد. در رقابت بین افراد برابر، یعنی شهروندان، بهترین‌ها برنده می‌شدند و قابلیت‌های ذاتی خود را نشان می‌دادند. حوزه‌ی پولیس فضایی باز برای برهم‌کنش شهروندان شریف فراهم می‌ساخت. شهروندان در این حوزه همچون افرادی برابر با هم رقابت می‌کردند، اما هر کدام سعی می‌کرد در این رقابت برنده شود. فضیلت‌هایی که ارسطو آن‌ها را به زیبایی دسته‌بندی و تدوین کرده بود، در این حوزه تجلی می‌یافت.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ظهور حوزه‌ی عمومی بورژوایی و دگرگونی‌های مدرن

همزمان با ظهور سرمایه‌داری تجاری اولیه، بنیان‌های گونه‌ای نظم اجتماعی نوین شکل گرفت. اجزا و عناصر این نظم نوین از دولت‌شهرهای شمال ایتالیا به طرف اروپای شمالی و غربی گسترش پیدا کرد و در آغاز سبب شکل‌گیری مراکز فروش کالاهای عمده در آلمان و هلند و سپس نمایشگاه‌های بزرگ تجاری در مسیرهای تجارت راه‌دور شد. مبادله‌ی کالاها و خبرها به‌عنوان رکن اصلی سرمایه‌داری تجاری اولیه، فقط در مرحله‌ی سوداگری توانست قدرت انقلابی خود را بروز دهد.

حوزه‌ی عمومی بورژوایی (bourgeois public sphere) در بستر اقتصاد بازار شکل گرفت و قلمرویی مابین جامعه‌ی مدنی و دولت بود که در آن بحث عمومی انتقادی درباره‌ی مسائل و موضوعات مورد علاقه‌ی عموم نهادینه شد. بورژوازی نوظهور در مبارزه‌اش با عملکردهای بوروکراتیک و غیرشفاف دولت مطلقه، به‌تدریج موفق شد شکل قدیمی حوزه‌ی عمومی را که در آن قدرت شخص حاکم صرفاً در حضور مردم بازنمایی می‌شد، از میان بردارد و حوزه‌ی عمومی جدیدی جایگزین آن کند. در این حوزه‌ی جدید، مردم با دامن‌زدن به گفت‌وگوهای آگاهانه و انتقادی بر قدرت حکومت نظارت و کنترل داشتند.

شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی نتیجه‌ی طبیعی غیرشخصی کردن دستگاه دولت بود. روابط و مناسباتی که تاکنون در چارچوب اقتصاد خانگی شکل می‌گرفت، به‌تدریج به حوزه‌ی عمومی گرایش پیدا کرد. اقتصاد مدرن دیگر به حوزه‌ی اویکوس (خانواده) محدود نشد، بلکه با ورود به حوزه‌ی بازار به اقتصاد تجاری تبدیل شده بود. حوزه‌ی عمومی نوظهور به معنای مدرن کلمه، جایی بود که در آن افراد خصوصی از طریق به‌کارگیری خرد، نظارت انتقادی بر دولت را ممکن ساختند.

مطبوعات نیز در این تحول نقش کلیدی داشتند. ژورنال‌های سیاسی که ابتدا به‌صورت هفتگی و سپس روزانه منتشر شدند، گزارش‌هایی درباره‌ی مسائل تجاری، سیاسی و اجتماعی ارائه می‌کردند. این نشریات به‌تدریج به ابزاری برای عمومی کردن اطلاعات تبدیل شدند و زمینه‌ساز بحث‌های انتقادی در حوزه‌ی عمومی شدند.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
عمومیت مبتنی بر نمایندگی در قرون وسطی

در قرون وسطی در اروپا، تمایزی که در حقوق رومی بین امر عمومی و امر خصوصی وجود داشت، برای همگان آشنا بود، اما هیچ‌جا کاربردی ضابطه‌مند نداشت. وقتی می‌کوشیم بر مبنای این تمایز وضعیت حقوقی نظام فئودالی که بر ارباب و قدرت استوار بود را بررسی کنیم، به یافتن شواهد فقدان تقابل بین حوزه‌ی عمومی و حوزه‌ی خصوصی، طبق الگوی باستانی یا مدرن، رهنمون می‌شویم. در این دوران، شکل خاصی از سازمان اقتصادی کار اجتماعی سبب می‌شد که کل روابط سلطه در خانه‌ی ارباب متمرکز شود.

قدرت ارباب فئودال در هیچ سطحی ارتباط معناداری با تفکیک خصوصی-عمومی نداشت، اما صاحب این منزلت همواره می‌کوشید آن را به شیوه‌ای عمومی بازنمایی کند. او در ملاعام ظاهر می‌شد و خود را به‌عنوان مظهر قدرتی والاتر معرفی می‌کرد. عمومیت مبتنی بر نمایندگی (representative publicity) قلمروی اجتماعی یا حوزه‌ای عمومی نبود، بلکه می‌توان گفت خصلتی مرتبط با منزلت بود. بازنمایی در این معنا هنوز هم در متأخرترین دکترین‌های مربوط به قوانین اساسی کاربرد دارد و مطابق آن، اعتقاد بر این است که بازنمایی فقط در ملاعام اتفاق می‌افتد.

نمایش جلال و عظمت اربابی که هسته‌ی اصلی این نوع بازنمایی بود، بر یک سری خصلت‌های شخصی مبتنی بود: داشتن علایم و آرم‌ها، لباس‌های ویژه، سنگ‌آرایش، رفتار و سلوک خاص، شیوه‌ی احوال‌پرسی و مراعات آداب، و شیوه‌ی سخن گفتن. این شیوه‌ی رفتار در قرون وسطای متأخر در قالب مجموعه‌ای از فضایل درباری صورت‌بندی شد که امر قهرمانی حماسی را در جهت شکل‌دادن رفتارهای مؤدبانه، بانزاکت و جوانمردانه کنترل و رام می‌کرد. حوزه‌ی عمومی در معنای دقیق کلمه در این دوران وجود نداشت؛ زیرا نیزه‌بازی، رقص و نمایش از مکان‌های عمومی برچیده شدند و در درون حصارهای باغ‌کاخ محصور گشتند.

کامل‌ترین بازنمایی درباری، شهریاری بود و در دربارهای دودمان هابسبورگ به حیات خود ادامه داد. شکل جدیدی از عمومیت مبتنی بر نمایندگی، که خاستگاه آن فرهنگ اشرافیت ایتالیای شمالی در دوره‌ی سرمایه‌داری اولیه بود، ابتدا در فلورانس و سپس در پاریس و لندن ظهور کرد. این شکل جدید زمانی اوج گرفت که اومانیسم (humanism) را در خود ادغام کرد و به عنصری از زندگی درباری تبدیل شد. تحت تأثیر کتاب کورتی‌جیانو، قاصد دارای تربیت اومانیستی جانشین تولیعه‌ی مسیحی شد. جنتلمن در بریتانیا و اوم در فرانسه نشان‌گر این تحول بودند. با مرکزیت یافتن دربار، اشراف مستقل ایالت‌ها توان بازنمایی خود را از دست دادند. عمومیت مبتنی بر نمایندگی به‌طور کامل در دربار سلطان متمرکز شد و پدیده‌ی جشن باروک (baroque festival) را به وجود آورد.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ظهور حوزه‌ی عمومی بورژوایی و نقش آن در دموکراسی

حوزه‌ی عمومی لیبرال (liberal public sphere) به‌عنوان قلمرویی مابین جامعه‌ی مدنی و دولت، که در آن بحث عمومی انتقادی درباره‌ی مسائل و موضوعات مورد علاقه‌ی عموم نهادینه شد، در متن شرایط تاریخی خاصی از توسعه‌ی اقتصاد بازار شکل گرفت. بورژوازی نوظهور در مبارزه‌اش با عملکردهای بوروکراتیک و غیرشفاف دولت مطلقه به‌تدریج موفق شد شکل قدیمی حوزه‌ی عمومی را که در آن قدرت شخص حاکم صرفاً در حضور مردم بازنمایی می‌شد، از میان بردارد و حوزه‌ی عمومی جدیدی جایگزین آن کند. در این حوزه‌ی جدید، مردم با دامن‌زدن به گفت‌وگوهای آگاهانه و انتقادی بر قدرت حکومت نظارت و کنترل داشتند.

رشد توأمان خودآگاهی ادبی و خودآگاهی سیاسی این طبقه‌ی جدید بررسی می‌شود. پیدایش ژورنالیسم ادبی و سیاسی و نیز گسترش محافل کتاب‌خوانی، سالن‌ها و قهوه‌خانه‌ها جملگی به‌مشکل در هم تنیده اتفاق افتاده و اجزای بدن این فرزند قرن هجدهم بوده‌اند. تحلیل فرهنگی-جامعه‌شناختی پیدایش حوزه‌ی عمومی ادبی و کارکرد آن درون کل جامعه ارائه می‌شود. جامعه‌شناسان تاریخی تطبیقی با مطالعه‌ای درخشان آشنا می‌شوند که می‌کوشد تحلیل کلان تحولات ساختاری جامعه را با تفسیر ژرف معنای سیال که کنشگران در زندگی روزمره به کار می‌برند، تلفیق کند.

جامعه‌شناسان سیاسی درمی‌یابند که رویکرد نظری و تحلیل تاریخی در این بحث پرتو جدیدی بر مسائل آشنای مرتبط با مشارکت سیاسی دموکراتیک، رابطه‌ی اقتصاد و سیاست، و معنای افکار عمومی (public opinion) می‌افکند. پژوهشگران حوزه‌ی ارتباطات و رسانه‌ها می‌توانند از تحلیل پیدایش ژورنالیسم ادبی و تبدیل شدن مطبوعات به یکی از بی‌شمار رسانه‌های توده‌ای جامعه‌ی مصرفی در سال‌های بعد بهره ببرند. نظریه‌پردازان حقوق با مطالعه‌ی این اثر روشی برای تحلیل انتقادی فاصله‌ی بین دعوی و واقعیت کشف می‌کنند.

با اینکه ساختارهای تاریخی حوزه‌ی عمومی نشان از منظومه‌ی خاصی از منافع داشت که علت تاریخی پیدایش این حوزه بود، ایده‌ای که این حوزه بدان عینیت بخشید (مشروعیت‌بخشی به قدرت دولت از طریق نهادینه کردن بحث‌های آگاهانه و توافق عقلانی) همچنان ایده‌ای محوری برای نظریه‌ی دموکراسی است. در دوران پسالیبرال که دیگر شرایط اجتماعی-سیاسی امکان تحقق الگوی کلاسیک حوزه‌ی عمومی را نمی‌دهد، این پرسش مطرح است که آیا در شرایط فرهنگی-سیاسی و اجتماعی-اقتصادی کاملاً متفاوت امروز می‌توان حوزه‌ی عمومی را به شکلی کارآمد بازسازی کرد؟


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
زوال حوزه‌ی عمومی و تبدیل آن به میدان رقابت منافع

ادغام متعاقب دولت و جامعه در اواخر سده‌ی نوزدهم و اوایل سده‌ی بیستم به معنای پایان حوزه‌ی عمومی لیبرال بود. حوزه‌ی عمومی در دموکراسی‌های مبتنی بر دولت رفاه اجتماعی عمدتاً میدان رقابت منافع متضاد بود. در این میدان، سازمان‌های نماینده‌ی گروه‌های مختلف اساساً در پی آن بودند که بین خودشان و نیز با مقامات دولتی مصالحه و ساخت‌وباخت کنند و «عموم» را از برنامه‌های خود حذف و طرد نمایند. شکی نیست که در این میدان، «افکار عمومی» (public opinion) مهم محسوب می‌شد، اما مقصود از آن بحث آزاد و همگانی نبود. ماهیت و کارکرد افکار عمومی در این نوع حوزه‌ی عمومی را می‌توان در واژگان تشخیص داد که در ارتباط با آن استفاده می‌شدند: «پژوهش افکار عمومی»، «عمومیت تبلیغات»، «امور روابط عمومی» و غیره.

مطبوعات و رسانه‌های همگانی نیز در این حوزه بیش از آنکه در خدمت تقویت بحث عمومی و آگاهی‌بخشی باشند، همچون فناوری‌هایی برای مدیریت وفاق و تقویت فرهنگ مصرف (consumer culture) ایفای نقش می‌کردند. نظریه‌پردازان اجتماعی فمینیست معتقدند تفکیک نهادی امر عمومی و امر خصوصی اصلی‌ترین عامل شکل‌دهنده‌ی تاریخ فرودستی زنان است. نظریه‌پردازان سیاسی که احساس می‌کنند تحلیل‌های اجتماعی کلان و پژوهش‌های تجربی خرد درباره‌ی نظریه‌ی هنجاری عدالت، آن‌چنان که باید وجود ندارد، از تحلیل نظری-تجربی این کتاب راجع به شبکه‌ی عوامل به‌هم‌پیوسته‌ای که اجرای دموکراتیک عدالت را تعیین و تحدید می‌کنند، استقبال می‌کنند.

نیم قرن پیش‌تر، افکار عمومی نوعی واکنش بی‌شکل از جلب توده‌ها توصیف شده بود: «بیان دیدگاه‌ها، داوری‌های ارزشی و سلیقه‌ی همگان یا هر جماعت خاصی». بدین ترتیب، افسون هنجارین و قانونی‌ای که نظریه‌ی حقوق به دور این مفهوم پیچانده بود، کم‌کم زدوده شد. افکار عمومی به موضوع تحقیق اجتماعی-روان‌شناختی بدل گشت. با جدا شدن مفهوم افکار عمومی از مجموعه‌ی کارکردی نهادهای سیاسی، خصلت عمومی بودن آن سلب شد. افکار عمومی اکنون محصول فرایند ارتباطی میان توده‌ها محسوب می‌شود.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
افکار عمومی و چالش‌های دموکراسی مدرن

واقعیت را باید پذیرفت که میل سیال و ناپایداری جایگزین افکار عمومی (public opinion) می‌شود. عوامل و رخدادهای ویژه‌ای افکار عمومی را به این سو و آن سو می‌برند. تأثیر این میل سیال و ناپایدار، شبه تأثیر محموله‌ای معلق روی یک کشتی بی‌ثبات است. نهادهای قانونی متعلق به دولت‌های دموکراتیک رفاه اجتماعی، افکار عمومی دست‌نخورده را دوست دارند و به آن امید بسته‌اند، زیرا این افکار هنوز یگانه منبع مقبول مشروعیت‌بخشی به قدرت سیاسی است. دولت مدرن، حاکمیت مردم را که همان سیطره‌ی افکار عمومی است، اساس حقانیت خویش می‌داند. بدون این خصلت و بدون جایگزین ساختن افکار عمومی به‌عنوان منبع هرگونه تصمیم‌گیری، حقانیت دموکراسی مدرن فاقد هرگونه مضمون و محتوا است.

در فضای آشفته‌ی عقاید مشوش و دیدگاه‌های عامه‌پسندانه‌ای که رسانه‌های توده‌ای رواج می‌دهند، شکل‌گیری افکار عمومی به مراتب دشوارتر است تا در فضای مباحثه‌ی عقلانی‌ای که جریان‌های مختلف فکری درون جامعه، در روند مبارزه با یکدیگر به آن دامن می‌زنند. سیطره یافتن افکار عمومی اکنون از هر وقت دشوارتر شده است. شیوه‌ای که به لیبرالیسم برمی‌گردد، قصد دارد در قلب حوزه‌ی عمومی در حال زوال، روند ارتباطی حلقه‌ی درونی نمایندگان را زنده نگه دارد، نمایندگانی که قادرند در قالب «جماعت» به افکار عمومی شکل بدهند. این به آن معناست که آن بعد از عمومیت که ضامن عقلانیت است، به بهای از دست رفتن بعد دیگرش، یعنی همگانی بودن آن که ضامن دسترسی همگانی است، نجات یابد.

افکار عمومی از رهگذر بحث‌های پارلمانی خواسته‌هایش را به دولت اعلام می‌کند و دولت نیز سیاست‌هایش را به اطلاع افکار عمومی می‌رساند. کنشگران سیاسی متخاصم، هسته‌ی احزاب دولتی و احزاب اپوزیسیون هستند. آزاده‌ی احزاب، همان اراده‌ی شهروندان فعال است. اراده‌ی خوبی که در دولت و پارلمان نیز اکثریت دارند، با اراده‌ی عمومی یکی گرفته می‌شود. افکار غیرعمومی فقط هنگامی به‌عنوان افکار عمومی موجودیت می‌یابد که از رهگذر احزاب پردازش شود. سازمان‌ها عامل بسیج‌کننده و انجام‌بخش افکار شهروندان هستند و بیرون از چارچوب سازمان‌ها، عموم به هیچ‌وجه قادر نیست نقش سیاسی‌اش را در شکل‌دادن به وفاق و افکار عمومی در دموکراسی ایفا نماید. با این همه، ضعف اصلی این نظریه این است که عموم را در مقام شکل‌دهنده‌ی افکار عمومی کنار می‌گذارد و سازمان را جایگزین آن می‌سازد.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ریشه‌های تاریخی حوزه‌ی عمومی بورژوایی

واژه‌های «عمومی» و «حوزه‌ی عمومی» طیف وسیعی از معانی را با خود حمل می‌کنند. ریشه‌های آن‌ها به برهه‌های تاریخی مختلف برمی‌گردد. حوزه‌ی عمومی قلمرویی است که در نقطه‌ی مقابل حوزه‌ی خصوصی قرار می‌گیرد. در دولت‌شهرهای توسعه‌یافته‌ی یونانی، حوزه‌ی پولیس (polis) که برای تمام شهروندان آزاد در دسترس بود، به‌طور کامل از حوزه‌ی اویکوس (oikos) جدا بود. حوزه‌ی اویکوس قلمرویی بود که در آن هر فرد حریم خصوصی خود را داشت. حیات عمومی در میدان کسب‌وکار (agora) جریان داشت، اما به این میدان محدود نبود. حوزه‌ی عمومی بیشتر در قالب بحث، انواع مشورت، محافل تدوین قانون و کنش جمعی تجلی می‌یافت. نظم سیاسی بر پایه‌ی اقتصاد برده‌داری موروثی بود. استقلال شخصی افراد به‌عنوان رئیس خانواده، اصلی‌ترین عامل مشارکت در حیات عمومی بود. حوزه‌ی خصوصی به‌طور ناگسستنی به حوزه‌ی عمومی پیوند خورده بود. منزلت فرد در پولیس بر منزلت او در مقام رئیس تام‌الاختیار اویکوس مبتنی بود.

در مقابل حوزه‌ی خصوصی، حوزه‌ی عمومی قلمرو آزادی و ثبات محسوب می‌شد. فقط در این حوزه‌ی عمومی بود که هر آن‌چه وجود داشت، نمایان می‌شد و برای همگان رویت‌پذیر می‌گشت. در بحث و گفت‌وگوی شهروندان، مسائل و موضوعات مطرح می‌شدند و درباره‌ی آن‌ها تصمیم‌گیری می‌شد. در رقابت بین افراد برابر، یعنی شهروندان، بهترین‌ها برنده می‌شدند و قابلیت‌های ذاتی خود را نشان می‌دادند. فضیلت‌هایی که ارسطو آن‌ها را دسته‌بندی و تدوین کرده بود، در این حوزه شکوفا می‌شد. حوزه‌ی پولیس فضایی باز برای برهم‌کنش شهروندان شریف فراهم می‌ساخت. این الگوی یونانی حوزه‌ی عمومی، از رنسانس به بعد قدرتی هنجارین و تصویری پیدا کرد.

در قرون وسطی، تمایز حقوقی بین امر عمومی و امر خصوصی برای همگان آشنا بود، اما کاربردی ضابطه‌مند نداشت. در نظام قضایی قرون وسطی، اقتدار خانگی رئیس خانواده به‌هیچ‌وجه معادل مالکیت خصوصی (private property) نبود. اقتدار خصوصی و عمومی چنان در وحدتی ناگسستنی به هم تنیده بودند که نمی‌توان آن‌ها را از زمین جدا کرد. سنت حقوق آلمانی کهن، با طرح مقولات مشترک و ویژه، تمایزی ابداع کرد که تا حدی با تمایز کلاسیک بین عمومی و خصوصی منطبق بود. امر مشترک، امر همگانی بود و استفاده‌ی همگانی از یک چیز به معنای دسترسی عموم به منبع و بازار آن چیز بود. امر ویژه، اموری را در بر می‌گرفت که از حقوق ویژه، یعنی مصونیت‌ها و امتیازات خاصی برخوردار بودند. انسان عمومی به انسان خصوصی تبدیل شد. واژه‌های اشرافی، کاریابی و عمومی به‌طور مترادف به کار می‌رفتند و عمومی شدن دقیقاً معادل آزاد شدن بود.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
ظهور حوزه‌ی عمومی مدرن و نقش مطبوعات

همزمان با ظهور سرمایه‌داری تجاری اولیه، بنیان‌های گونه‌ای نظم اجتماعی نوین شکل گرفت. مبادله‌ی کالاها و خبرها به‌عنوان رکن اصلی سرمایه‌داری تجاری اولیه، در مرحله‌ی سوداگری قدرت انقلابی خود را بروز داد. شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی (civil society) نتیجه‌ی طبیعی غیرشخصی کردن دستگاه دولت بود. روابط و مناسباتی که تاکنون در چارچوب اقتصاد خانگی شکل می‌گرفت، به‌تدریج به حوزه‌ی عمومی گرایش یافت. فعالیت اقتصادی خصوصی‌شده ناچار بود در راستای بازار کالاها انجام گیرد، بازاری که تحت نظارت عمومی بود. شرایط اقتصادی برای نخستین بار در راستای نفع همگان بود. جامعه جایی است که روابط متقابل به‌خاطر نفس زندگی اهمیت عمومی پیدا می‌کند و فعالیت‌های حیاتی بشر در ملاعام صورت می‌گیرد.

مبادله‌ی خبرها همزمان با مبادله‌ی کالاها گسترش یافت. شهرهای بزرگ تجاری به مراکز بزرگ مبادله‌ی خبرها تبدیل شدند. ژورنال‌های سیاسی (political journals) ابتدا به‌صورت هفتگی و از اواسط قرن هفدهم به‌صورت روزانه منتشر شدند. بازرگانان گیرندگان اصلی این گزارش‌ها بودند و مایل نبودند آن‌ها را عمومی سازند. خبرهای خارجی، درباری و اقتصادی از صافی کنترل غیررسمی بازرگانان و رسمی دولت عبور می‌کرد. مبادله‌ی خبرها تابع قوانین بازار بود. ژورنال‌های چاپی اغلب از دل دفاتر خبری‌ای بیرون آمدند که کاغذهای اخبار را پخش می‌کردند.

دولت مدرن اساساً دولتی مبتنی بر مالیات بود و بوروکراسی مالی هسته‌ی اصلی آن بود. روند جدایی ثروت شخصی پادشاه از دارایی‌های دولت، سلطه‌ی فردی را نابود کرد. حوزه‌ی اقتدار دولت (state authority) در ادارات دائمی و ارتش دائمی عینیت یافت و در نقطه‌ی مقابل حکومت‌شوندگان قرار گرفت. عمومی به معنای هر آن‌چه با دولت مرتبط می‌شد، به دستگاه کارآمدی اشاره داشت که دارای حوزه‌های قضایی منظم و حق انحصاری استفاده از زور مشروع بود. اقتدار فئودالی ارباب جای خود را به اقتدار دولت داد. افراد خصوصی که تحت حاکمیت این دولت بودند، بانی اصلی پدیده‌ی عموم (public) بودند.

مطبوعات در راستای منافع دستگاه دولت درآمدند. یکی از فرامین دولت پروس در سال ۱۷۶۹ نمونه‌ی بارز این امر است. مقامات دولتی موظف بودند فرامین و قواعد را هر هفته آماده کنند و در اختیار سردبیران مطبوعات بگذارند. رابطه‌ی بین حاکمان و مردم در نتیجه‌ی سیاست‌های مرکانتیلیستی (mercantilism) به شکل عجیبی درآمد. هدف این سیاست‌ها حفظ تعادل در عرصه‌ی تجارت بود. بدین ترتیب، رابطه‌ی بین مقامات دولتی و حکومت‌شوندگان به‌صورت معجونی از برنامه‌ریزی دولتی و خلاقیت شخصی درآمد.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
نقش نهادهای فرهنگی در شکل‌گیری حوزه‌ی عمومی بورژوایی

حوزه‌ی عمومی بورژوایی (Bourgeois Public Sphere) قلمرویی است مابین جامعه‌ی مدنی (Civil Society) و دولت که در آن بحث عمومی انتقادی (Critical Public Debate) درباره‌ی مسائل و موضوعات مورد علاقه‌ی عموم نهادینه شد. این حوزه در متن شرایط تاریخی خاصی از توسعه‌ی اقتصاد بازار شکل گرفت. بورژوازی نوظهور در مبارزه‌اش با عملکردهای بوروکراتیک و غیرشفاف دولت مطلقه به‌تدریج موفق شد شکل قدیمی حوزه‌ی عمومی را، که در آن قدرت شخص حاکم صرفاً در حضور مردم بازنمایی می‌شد، از میان بردارد و حوزه‌ی عمومی جدیدی جایگزین آن کند. در این حوزه‌ی جدید، مردم با دامن زدن به گفت‌وگوهای آگاهانه و انتقادی بر قدرت حکومت نظارت و کنترل داشتند.

ظهور ژورنالیسم ادبی (Literary Journalism) و محافل کتاب‌خوانی، سالن‌ها و قهوه‌خانه‌ها به‌عنوان نهادهای کلیدی در شکل‌گیری حوزه‌ی عمومی نقش داشتند. این نهادهای فرهنگی فضاهایی را فراهم کردند که در آن‌ها افراد خصوصی از طریق به‌کارگیری خرد به مباحثه و نقد می‌پرداختند. مطبوعات (Press) در اواخر قرن هجدهم با انتشار منظم خبرها و اطلاعات عمومی، به ابزاری برای آگاهی‌بخشی به تجار و مردم عادی تبدیل شدند و نقش مهمی در عمومیت یافتن اطلاعات ایفا کردند. این نشریات شامل آگهی‌های مربوط به سیاست، اقتصاد، قیمت محصولات بازاری، میزان مالیات و بهای محصولات داخلی و وارداتی بودند. بدین‌ترتیب، فرد عادی از دستورات پادشاه آگاه می‌شد و می‌توانست اجناسش را به قیمت بهتری بفروشد.

جامعه‌ی مدنی نتیجه‌ی طبیعی غیرشخصی کردن دستگاه دولت بود.
روابطی که تاکنون در چارچوب اقتصاد خانگی شکل می‌گرفت، به‌تدریج به حوزه‌ی عمومی گرایش پیدا کرد. فعالیت اقتصادی خصوصی‌شده ناچار بود در راستای بازار کالاها انجام گیرد که تحت نظارت عمومی بود. جامعه جایی است که روابط متقابل به‌خاطر نفس زندگی اهمیت عمومی پیدا می‌کند و فعالیت‌های حیاتی بشر در ملأعام صورت می‌گیرد. این تحولات به ظهور حوزه‌ی عمومی ادبی کمک کرد که در آن افراد از طریق ادبیات و گفت‌وگوهای انتقادی، هویت جمعی خود را شکل می‌دادند.

تحلیل فرهنگی-جامعه‌شناختی پیدایش حوزه‌ی عمومی ادبی و کارکرد آن درون کل جامعه مورد استقبال منتقدان و نظریه‌پردازانی قرار گرفته است که از رویکردهای متنی صرف ناراضی‌اند. جامعه‌شناسان تاریخی-تطبیقی با مطالعه‌ای درخشان آشنا می‌شوند که می‌کوشد تحلیل کلان تحولات ساختاری را با تفسیر ژرف معانی سیالی که کنشگران در زندگی روزمره به‌کار می‌برند تلفیق کند.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader
دگرگونی رسانه‌ها و زوال حوزه‌ی عمومی

رسانه‌های توده‌ای (Mass Media) در جوامع مصرفی مدرن به‌جای تقویت بحث عمومی انتقادی، به ابزاری برای مدیریت وفاق و ترویج فرهنگ مصرف تبدیل شدند. در حالی که حوزه‌ی عمومی سیاسی (Political Public Sphere) بدون سیطره‌ی افکار عمومی (Public Opinion) فاقد مضمون و محتواست، این رسانه‌ها با رواج دیدگاه‌های عامه‌پسند و عقاید مشوش، شکل‌گیری افکار عمومی را دشوارتر کرده‌اند. هدف لیبرالیسم حفظ جماعت منتقدی است که به بحث عمومی عقلانی می‌پردازد، اما در قلب حوزه‌ی عمومی در حال زوال، این روند ارتباطی به‌سختی زنده نگه داشته می‌شود.

افکار عمومی یگانه منبع مقبول مشروعیت‌بخشی به قدرت سیاسی در دولت‌های دموکراتیک رفاه اجتماعی است. نهادهای قانونی این دولت‌ها به افکار عمومی دست‌نخورده امید بسته‌اند، زیرا حاکمیت مردم (Popular Sovereignty) اساس حقانیت آن‌هاست. با وجود ناپایداری افکار عمومی، که تحت تأثیر عوامل و رخدادهای ویژه به این‌سو و آن‌سو می‌رود، این مفهوم همچنان در نظریه‌ی سیاسی اهمیت دارد. اما رسانه‌های توده‌ای با عمومیت نمایشی و فریب‌کارانه (Manipulative Publicity)، ذهنیت مطیع و عامیانه‌ای را در عموم پرورش می‌دهند که با بحث انتقادی فاصله دارد.

تحقیقات تجربی علوم اجتماعی با کیفیت پوزیتیویستی، سویه‌های نهادی افکار عمومی را نادیده می‌گیرند و به تحلیل اجتماعی-روان‌شناختی آن می‌پردازند. افکار عمومی به نگرش‌های اعضای یک گروه اجتماعی درباره‌ی موضوع خاص گفته می‌شود. این تعریف، عموم را ابتدا مترادف توده و سپس معادل گروه می‌کند. چارچوب اجتماعی-روانی ارتباط به روابط بین دو یا چند نفر تقلیل می‌یابد و شیوه‌های نهادی که در دوره‌ی لیبرال به بحث‌های عمومی-انتقادی منجر می‌شد، تداعی نمی‌شود. افکار گروهی زمانی صیغه‌ی عمومی پیدا می‌کند که به‌لحاظ ذهنی در مقام افکار مسلط چیرگی یابد.

رسانه‌های توده‌ای از طریق تأثیر مستقیم و همچنین از طریق رهبران فکری، که گاهی تفکرات ژرف خود را از مباحثه‌ی عقلانی و ادبی کسب کرده‌اند، بر فرایندهای ارتباطی گروهی اثر می‌گذارند. اما این افکار، تا زمانی که در شبکه‌ی ارتباطی جماعت منتقد شکل نگیرند، همچنان بخشی از افکار غیرعمومی محسوب می‌شوند. تبدیل شدن فکر به عمل در کنترل قدرتمندانی است که کانال‌های عمل و فعالیت را سازمان‌دهی می‌کنند.


📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی

@SciBookReader