کتاب‌خوان (علم و روشنگری)
708 subscribers
23 photos
1 video
16 files
1.08K links
در این کانال گزیده‌هایی از کتب علمی و مرتبط به روشنگری علمی ارائه می‌شود.

برای ارتباط و فرستادن مطالبی از کتب علمی به گروه کتابخوانی علمی بپیوندید:
https://t.iss.one/joinchat/QrnAMV7mJqOanhEr
Download Telegram
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان

انسان‌شناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آن‌ها را در نیم‌دوجین مقوله تقسیم‌بندی می‌کنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبک‌های موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص می‌ماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحله‌ی پیشین پدید می‌آید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزده‌ساله نوجوان به‌شمار می‌آید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیره‌های تحولی گونه‌گون است، بنابراین رده‌های نمونه‌وار در مرحله‌یی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بی‌تابند که آیا اکنون ما آن‌ها را در گروه آهنگ‌سازان دوره‌ی رمانتیک دسته‌بندی می‌کنیم یا طور دیگری.) بااین‌همه، مراحلی که دل‌بخواه توصیف می‌شوند صرفاً طرح تندنویسی‌شده‌ی سودمندی است برای بحث درباره‌ی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر این‌که تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقه‌بندی ساده‌یی استفاده می‌کنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خان‌سالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
رابطه‌ی رشد جمعیت با تولید خوراک

آیا تولید متمرکز خوراک علت به‌شمار می‌آید و سبب رشد جمعیت می‌شود و تاحدی هم به ایجاد جامعه‌ی پیچیده می‌انجامد؟ یا جمعیت‌های بزرگ و جوامع پیچیده علت به‌شمار می‌آیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک می‌شوند؟

طرح پرسش به‌شکل این یا آن، نکته‌ی اصلی را نادیده می‌گیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی هم‌دیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمی‌انگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت می‌انجامد. جوامع متمرکز پیچیده به‌نحو منحصربه‌فردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظام‌های آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیت‌های گروه‌های متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیه‌ی چوپان‌ها با غلات کشاورزها، و انتقال دام‌های چوپان‌ها به کشاورزها برای استفاده به‌عنوان حیوان شخم‌زن) هستند. تمامی این توانمندی‌های جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شده‌اند.

علاوه‌براین، تولید خوراک دست‌کم به سه طریق در ایجاد ویژگی‌های جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، به‌طور موسمی موجب به‌کارگیری نیروی کار می‌شود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار می‌گیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که می‌تواند شکم‌های بیش‌تری را سیر کند (مانند نظام‌های آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگ‌های برتری‌جویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگ‌ترها.

دوم، ساماندهی تولید خوراک می‌تواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصی‌شدن اقتصادی و لایه‌بندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها می‌توان برای تغذیه‌ی تمامی بخش‌های جامعه‌ی پیچیده استفاده کرد: خان‌ها، دیوان‌سالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشه‌وران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمی‌کنند و خود کشاورزان زمانی‌که به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده می‌شوند.

سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان می‌دهد یا آن‌ها را ملزم می‌کند تا به یک‌جانشینی روی آورند؛ شیوه‌یی از زندگی که پیش‌شرطی است برای انباشت ثروت‌های چشم‌گیر، ایجاد و بسط فن‌آوری و پیشه‌های پیچیده، و انجام فعالیت‌های عمرانی عمومی، به‌دلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعه‌ی پیچیده می‌توان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومت‌ها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروه‌های کوچ‌نشین گینه‌ی نو یا آمازون، که پیش‌تر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشته‌اند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار می‌دهند. بی‌گمان نخستین هدف آن‌ها مسالمت‌جوکردن کوچ‌نشین‌ها است و به بیان دیگر، ترغیب آن‌ها به این‌که مبلغان مذهبی، دیوان‌سالارها و یک‌دیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچ‌نشین‌ها به سکناگزیدن در دهکده‌ها است تا مبلغان مذهبی و دیوان‌سالارها بتوانند آن‌ها را بیابند، خدماتی هم‌چون مراقبت‌های پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترل‌شان کنند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چرا جنگ تنها زمانی‌که جمعیت انسان‌ها متراکم می‌شود سبب ادغام جوامع می‌شود. نه زمانی‌که مردم پرآکنده‌اند؟

پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پی‌آمد ممکن را به همراه دارد.

جایی‌که تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنان‌که در مناطق تحت اشغال گروه‌های شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین می‌نماید که این همان نتیجه‌ی حاصل از جنگ‌های میان گروه‌های کوچ‌نشین در گینه‌ی نو و آمازون بوده است.

جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، هم‌چون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکننده‌ی خوراک هستند، هیچ منطقه‌ی خالی‌یی باقی نمی‌ماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آن‌جا بگریزند. اما جوامع قبیله‌ئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آن‌قدر مازاد خوراک تولید نمی‌کنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفاده‌یی از بازماندگان قبیله‌ی مغلوب نمی‌برند. جز این‌که زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته می‌شوند و قلمروشان چه‌بسا به اشغال پیروزمندان درآید.

جایی‌که تراکم جمعیت زیاد باشد، هم‌چون مناطقی که توسط دولت‌ها یا خان‌سالاری‌ها اشغال می‌شوند، مغلوب‌شدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهره‌برداری از آن‌ها در صورت زنده‌نگاه‌داشتن‌شان دارند. چون جوامع متکی بر خان‌سالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شده‌اند می‌شود از مغلوب‌شدگان به‌عنوان برده بهره‌برداری کرد. چنان‌که در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظام‌های تولید متمرکز خوراک خود می‌توانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه می‌دادند مغلوب‌شدگان در سرزمین خود بمانند، اما آن‌ها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، به‌شکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعه‌ی آن‌ها را در دولت یا خان‌سالاری پیروز ادغام می‌کردند. این پی‌آمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولت‌ها یا امپراتوری‌ها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبه‌ی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاین‌رو به فهرست‌های خراج امپراتوری آزتک علاقه‌ی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانه‌ی آزتک‌ها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانه‌ی تاج‌خروس، ۲ میلیون خرقه‌ی پنبه‌ای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباس‌های جنگی، سپر، کلاه‌های پردار و کهربا بوده است.

این‌گونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعه‌ی فن‌آوری میان جوامع، به‌عنوان علت‌های نهائی، از طریق زنجیره‌هایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیت‌های متمرکز و زندگی یک‌جانشینی قرار داشتند، به شکل‌گیری بی‌واسطه‌ترین عوامل تسخیر یعنی میکرب‌ها، نگارش، فن‌آوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علت‌های نهائی به‌نحو متفاوتی در قاره‌های متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز به‌نحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاین‌رو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبه‌رو هستیم. درحالی‌که امپراتوری آزتک‌ها از نظام نوشتاری و معدودی بیماری‌های واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیس‌وایو نشان می‌دهند که هرکدام از این عوامل تا حدی به‌صورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشته‌اند. در میان چندده خان‌سالاری، خان‌سالاری ام‌تتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فن‌آوری، نگارش یا میکرب بر سایر خان‌سالاری‌ها نداشت ولی بااین‌همه موفق به غلبه بر آن‌ها شد؛ برتری‌اش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
مسئله‌ی بومیان استرالیا و گینه‌ی نو

چرا جوامع انسانی ساکن در توده‌ی خشکی بزرگ‌تر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقب‌مانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در توده‌ی خشکی کوچک‌تر با سرعت بیش‌تری پیش رفت، گردند؟ چرا همه‌ی نوآوری‌های گینه‌ی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالی‌که از تنگه‌ی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسان‌شناسی فرهنگی، فاصله‌ی جغرافیائی میان استرالیا و گینه‌ی نو حتا کم‌تر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگه‌ی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی می‌گذرد که از تیروکمان استفاده می‌کنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینه‌ی نو شبیه هستند. بزرگ‌ترین جزیره‌ی تنگه‌ی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیره‌نشین‌ها تجارت فعالی با بومی‌های استرالیا و نیز مردم گینه‌ی نو داشتند. چه‌گونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگه‌ی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و به‌طور منظم رفت‌و‌آمد کرجی‌ها را شاهد است تداوم یابند؟

مردم گینه‌ی نو، در مقایسه با بومی‌های استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی می‌شوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینه‌ی نو را هم «عقب‌مانده» می‌دانند. تا زمانی‌که اروپائی‌ها شروع به استعمار گینه‌ی نو در اواخر سده‌ی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینه‌ی نو بی‌سواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولت‌ها یا (مگر در مواردی معدود) به خان‌سالاری‌های مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینه‌ی نو «پیش‌رفت» بیش‌تری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائی‌ها، آفریقائی‌ها و بومی‌های آمریکا پیش‌رفت نکردند؟ به‌این‌گونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آن‌ها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.

بسیاری از استرالیائی‌های سفیدپوست در توضیح علت «عقب‌ماندگی» فرهنگی جامعه‌ی بومی استرالیا پاسخ ساده‌یی دارند: کمبودهای فرضی خود بومی‌ها. بومی‌ها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائی‌ها به‌نظر می‌رسند، تا آن‌جا که برخی از نویسندگان سده‌ی نوزدهم آنان را حلقه‌ی گم‌شده میان میمون و انسان می‌دانستند. به چه نحو دیگری می‌توان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشین‌کردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکننده‌ی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بی‌سواد بودند؟ عجیب‌تر آن‌که استرالیا دارای برخی از غنی‌ترین لایه‌های آهن و آلومینیوم، و همین‌طور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائی‌های بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی می‌کردند؟

به‌نظر می‌رسد که این آزمایشی کاملاً کنترل‌شده درباره‌ی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آن‌ها را تشکیل داده‌اند. منطقی که در پس این نتیجه‌گیری نژادپرستانه وجود دارد قانع‌کننده به‌نظر می‌رسد. با‌این‌همه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
چه‌گونه می‌توان، صرف‌نظر از کمبودهای مسلم‌فرض‌شده در خود بومی‌ها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشین‌های سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قاره‌یی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچ‌نشین و بی‌سواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترل‌شده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجه‌ی ساده‌ی نژادپرستانه می‌کند؟

حل این مسئله ساده است. مهاجرنشین‌های انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آن‌ها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانه‌های درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی این‌ها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشین‌های وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپایی‌ها هرگز نیاموختند چه‌گونه بدون کمک فن‌آوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینه‌ی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز این‌قدر باهوش بودند که بنویسند اما آن‌قدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آن‌جا زندگی می‌کردند زنده بمانند.

مردمی که در استرالیا جامعه‌یی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعه‌یی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکننده‌ی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگی‌های زیست‌محیطی استرالیاست.

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍3
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب

بزرگ‌ترین جابه‌جائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجه‌ی برخورد نه‌چندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظه‌ی چشم‌گیر و تعیین‌کننده‌ی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیایی‌های پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامه‌ی بزرگ‌ترین و ثروتمندترین، پرجمعیت‌ترین، و از لحاظ اجرائی و فن‌آوری پیش‌رفته‌ترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قاره‌ی آمریکا به‌دست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بی‌واسطه‌یی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائی‌ها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائی‌ها به سرزمین‌های بومی‌های آمریکا رسیدند و آن‌جا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطه‌ی شروع ما مقایسه‌یی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قاره‌ی آمریکا به دست کریستف کلمب.

مقایسه‌ی ما با تولید خوراک آغاز می‌شود که عامل تعیین‌کننده‌ی عمده‌یی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاین‌رو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی می‌شود. خیره‌کننده‌ترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونه‌های بزرگ پستان‌داران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستان‌دار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهم‌ترین وسیله‌ی حمل‌ونقل زمینی انسان‌ها و کالاهای‌شان، وسیله‌ی ضروری جابه‌جائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایش‌دهنده‌ی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بوده‌اند. تا زمانی‌که چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستان‌داران اوراسیائی در سده‌های میانه نشده بود، این پستان‌داران منبع عمده‌ی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازه‌هایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز به‌شمار می‌آمدند.

مثلاً برای گرداندن آسیاب‌ها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قاره‌ی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیه‌ی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با این‌که از لاماها برای تهیه‌ی گوشت، پشم، پوست و حمل‌ونقل کالا استفاده می‌کردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمی‌داد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمی‌کرد، هرگز گاری یا خیشی را نمی‌کشید و هرگز به‌عنوان منبع نیرو یا وسیله‌یی در جنگ‌ها به‌خدمت انسان درنیامد.

این مجموعه‌یی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومی‌های آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیش‌تر گونه‌های وحشی پستان‌داران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراض‌هایی رخ نمی‌داد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش می‌گرفت. هنگامی‌که کورتس و ماجراجویان خاک‌آلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سواره‌نظام آزتک، سوار بر اسب‌های بومی اهلی‌شده‌ی آمریکائی، آن‌ها را به دریا می‌راندند. به‌جای مرگ آزتک‌ها از آبله، ممکن بود اسپانیایی‌ها با میکرب‌های انتقال‌یافته از آزتک‌های مقاوم در برابر بیماری می‌مردند. ممکن بود تمدن‌های آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستان‌داران در هزاران سال پیش‌تر دیگر منتفی شده بودند.

این انقراض‌ها برای اروپا تعداد بیش‌تری حیوان وحشی اهلی‌شدنی باقی گذارد تا برای قاره‌ی آمریکا. بیش‌تر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونه‌های واجد صلاحیت برای اهلی‌شدن خارج می‌کنند. ازاین‌رو، اوراسیا تنها به اهلی‌کردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قاره‌ی آمریکا به فقط یک گونه‌ی بسیار محلی خود. هر دو نیم‌کره دارای گونه‌های اهلی‌شده‌ی پرندگان و پستان‌داران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچه‌ی هندی و مرغابی مُسکوئی به‌صورت کاملاً محلی و سگ به‌صورت گسترده در قاره‌ی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونه‌ها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
چه چیزی را می‌توانیم از زبان‌های آفریقائی بفهمیم که پیش‌تر از چهره‌های آفریقانی نفهمیده بودیم؟

پیچیدگی‌های حیرت‌انگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرین‌برگ، زبان‌شناس برجسته‌ی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبان‌ها فقط در پنج خانواده قرار می‌گیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبان‌شناسی را امری ملال‌آور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجسته‌یی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.

اگر بررسی خود را با مقایسه‌ی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانواده‌های زبانی و گروه‌های از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبان‌های یک خانواده‌ی زبانی معین را به‌طور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت می‌کنند. به‌طور خاص، گویش‌وران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاه‌پوست طبقه‌بندی می‌شوند؛ گویش‌وران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویش‌وران زبان خوی‌سانی مردمان خوی‌سانی و گویش‌وران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبان‌ها همراه با مردمی که به آن‌ها سخن می‌گویند تحول می‌یابند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمی‌ها و خویی‌ها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمی‌ها و خویی‌ها رسیدند؟

پیش‌تر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبان‌های متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گستره‌ی وسیع‌تری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده می‌کنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمای‌های همه‌گیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبان‌شناسی که تاکنون بررسی شده‌اند به ما اجازه می‌دهد که این بلعیدن‌های پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آن‌ها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون می‌خواهم ارائه کنم می‌تواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیش‌تر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمی‌ها و خویی‌ها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمی‌ها و خویی‌ها رسیدند؟

برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه می‌خواهم نوع باقی‌مانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک به‌دست‌آمده از گیاهان و حیوانات اهلی‌شده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکم‌های زیاد جمعیتی، میکروب‌ها، فن‌آوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیل‌دهنده‌ی قدرت می‌شود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیف‌تر را ببلعند.

هنگامی که در دهه‌ی ۱۴۰۰ میلادی اروپایی‌ها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقایی‌ها پنج مجموعه محصول را پرورش می‌دادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آن‌ها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستان‌های اتیوپی پرورش داده می‌شد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانه‌یی دارد که مشخصه‌ی آن ریزش باران است که در ماه‌های زمستانی شدید می‌شود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانه‌یی دارد و همین توضیح می‌دهد که چرا زیرزمین خانه‌ی من و میلیون‌ها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب می‌شود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصل‌خیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانه‌یی باران‌های زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
چرا اروپائی‌ها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟

درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفت‌آور است، زیرا آفریقا میلیون‌ها سال تنها گهواره‌ی تکامل انسان‌ها و شاید زادگاه هوموساپینس‌های به‌لحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیم‌ها و زیست‌بوم‌های متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیش‌بینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعه‌یی از دولت‌های واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل می‌شود، باید معذور داشت.

دلایل بی‌واسطه‌ی پی‌آمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپایی‌ها با بومی‌های آمریکا، اروپائی‌هایی که وارد آفريقا شدند از برتری سه‌گانه‌ی اسلحه و دیگر فن‌آوری‌ها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامه‌های پرهزینه‌ی کاوش و فتح سود می‌بردند. این برتری‌ها تقریباً به‌محض آغاز درگیری‌ها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آن‌جا بازگشت تا کیلوا، مهم‌ترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائی‌ها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائی‌های جنوب صحرا تکامل بخشند؟

تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) به‌دلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونه‌های بومی و اهلی‌شدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کم‌شمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچک‌تر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات می‌شد. ببینیم این عوامل چه‌گونه عمل کردند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
تأثیر تفاوت قاره‌ها بر مسیر جوامع انسانی

یقیناً قاره‌ها از لحاظ ویژگی‌های محیط‌زیستیِ بی‌شمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر می‌گذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوت‌های ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوت‌ها مهم‌ترین موارد است.

نخستین دسته شامل تفاوت‌های قاره‌یی در گونه‌های گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلی‌کردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که می‌توانست متخصصان غیرتولیدکننده‌ی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیت‌های بزرگی تعیین‌کننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فن‌آورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود می‌بردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایه‌بندی‌شده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خان‌سالاری‌های کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.

اما ثابت شده که بیش‌تر گونه‌های حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلی‌شدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونه‌های نسبتاً اندکی از دام‌ها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونه‌های وحشی داوطلب برای اهلی‌شدن در قاره‌ها تفاوت چشم‌گیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قاره‌ها و نیز (در مورد پستان‌داران بزرگ) انقراض‌های اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراض‌ها در استرالیا و قاره‌ی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کم‌تر از اوراسیای بزرگ‌تر، قاره‌ی آمریکا کم‌تر از آن و استرالیا و گینه‌ی نوی یالی (با یک‌هفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستان‌داران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کم‌تر، از موهبت زیست‌شناختی برخوردار بوده است.

در هر کدام از قاره‌ها، اهلی‌شدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر می‌گرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوری‌های فن‌آورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب می‌کنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. به‌این‌گونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یک‌دیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل ساده‌ی خود توسط جنگ‌های موسكت مائوروی‌های نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری می‌رسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آن‌ها را می‌گیرند... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصل‌خیز یا چین یا هند، بر قاره‌ی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟

چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصل‌خیز یا چین یا هند، قاره‌ی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فن‌آوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصله‌ی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیش‌بینی کند، به یقین سلطه‌ی نهایی اروپا را از همه نامحتمل‌تر می‌دانست زیرا اروپا در میان سه منطقه‌ی دنیای قدیم، در بیش‌تر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقب‌افتاده‌تر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوری‌های عمده‌ی اوراسیای غربی – اهلی‌کردن حیوانات، اهلی‌کردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولت‌ها و غیره - در هلال حاصل‌خیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقه‌ی شمالی کوه‌های آلپ هیچ سهم چشم‌گیری در فن‌آوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرنده‌ی دست‌آوردهای مدیترانه‌ی شرقی، فلات حاصل‌خیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فن‌آوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سده‌ها رهبری فن‌آوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً هم‌زمان با هلال حاصل‌خیز آغاز کرده بود.

پس چرا هلال حاصل‌خیز و چین سرانجام برتری‌های هزاران ساله‌ی خود را به اروپای عقب‌مانده تسلیم کردند؟ البته می‌توان به عوامل بی‌واسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقه‌ی تجاری، سرمایه‌داری، مراقبت از حق انحصاری بهره‌برداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیات‌بندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااین‌همه برای همه‌ی این عوامل بی‌واسطه باید مسئله‌ی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بی‌واسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصل‌خیز؟ بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍1
علم تاریخ و چالش‌هایش

رشته‌ی تاریخ را معمولاً علم نمی‌دانند، بلکه آن را نزدیک‌تر به رشته‌های انسانی قلمداد می‌کنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقه‌بندی علوم اجتماعی قرار می‌دهند که از کم‌ترین بار علمی برخوردار است. درحالی‌که حوزه‌ی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده می‌شود و جایزه‌ی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروه‌های آموزشی تاریخ به‌ندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» می‌نامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخ‌نگاران خود را دانشمند نمی‌دانند و آموزش اندکی در علوم به‌رسمیت‌شناخته‌شده و روش‌شناسی‌های آن می‌بینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعاره‌های بی‌شماری نشان داده می‌شود: «تاریخ واقعیت‌هایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یک‌مشت پرت‌وپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند این‌ها.

نمی‌توان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعه‌ی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعه‌ی مدارهای سیارات است. بااین‌همه، به‌نظر من این مشکلات چاره‌ناپذیر نیست. مشکلات مشابه را می‌توان در رشته‌های تاریخی دیگری یافت که بااین‌همه جایگاه‌شان در میان علوم طبیعی استوار است و رشته‌هایی مانند نجوم، اقلیم‌شناسی، بوم‌شناسی، زیست‌شناسی تکاملی، زمین‌شناسی و دیرین‌شناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشته‌ی دیگر دارای روش‌شناسی‌های مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصه‌ها جاهلانه از عرصه‌هایی متنفرند که این روش‌شناسی‌ها برای آن‌ها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جست‌وجو برای یافتن روش‌شناسی‌های مناسب خود هستند به عرصه‌هایی همانند حوزه‌های تحقیقاتی خودم در بوم‌شناسی و زیست‌شناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژه‌ی science (علم) به‌معنای «دانش» (از واژه‌ی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزه‌ی خاص از همه مناسب‌تر باشد کسب می‌شود. به‌همین‌دلیل است که با دانشجویان رشته‌ی تاریخ انسانی به‌دلیل مشکلاتی که با آن دست‌به‌گریبانند احساس یگانگی می‌کنم.

علوم تاریخی در گسترده‌ترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگی‌های مشترک بسیاری دارند که آن‌ها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی مولکولی جدا می‌کند. من بر چهار ویژگی انگشت می‌گذارم: روش‌شناسی، علیت، پیش‌بینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید

📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی

@Chekide_ha
👍3
عوامل پنج‌گانه‌ی فروپاشی زیست‌محیطی

وقتی شروع به طراحی و برنامه‌ریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمی‌کردم و با ساده‌انگاری می‌پنداشتم که کتاب صرفاً درباره‌ی مسائل زیست‌محیطی خواهد بود. سرانجام به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالاً اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناخته‌شده‌ی زیست‌محیطی، آن‌ها را در نظر می‌گیرم. چهار دسته از عوامل - یعنی آسیب زیست‌محیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری - ممكن است برای جامعه‌ای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دسته‌ی پنجم - یعنی واکنش‌ها یا پاسخ‌های جامعه به مسائل زیست‌محیطی‌اش - همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنج‌گانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفاً با توجه به سهولت معرفی، یکی‌یکی بررسی می‌کنم... بیشتر بخوانید

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
هائیتی و دومینیکن

چرا تاریخ سیاسی، اقتصادی و بوم‌شناختی این دو کشور که در جزیره‌ای واحد سهیم هستند، مسیرهای چنین متفاوتی پیمود؟

بخشی از پاسخ شامل تفاوت‌های زیست‌محیطی است. باران‌های هیسپانیولا بیشتر از جانب شرق می‌آید. از این رو بخش دومینیکن (شرقی) جزیره باران بیشتری دریافت می‌کند که به رشد کافی گیاهان منتهی می‌شود. بلندترین کوه‌های هیسپانيولا (با بیش از ۳۵۰۰ متر ارتفاع) در دومینیکن هستند. دومینیکن دره‌ها، دشت‌ها و فلات‌های گسترده و خاک بسیار حاصل‌خیزتری دارد؛ به ویژه سیبائو وَلی در شمال کشور یکی از غنی‌ترین مناطق کشاورزی جهان است. برخلاف آن، سمت هائیتی خشک‌تر است زیرا آن کوه‌ها راه باران را که از سمت شرق می‌آید سد می‌کند. در مقایسه با جمهوری دومینیکن درصد بیشتری از مساحت هائیتی کوهستانی است و مساحت زمین‌های مسطح مناسب برای کشاورزی متمرکز بسیار کمتر است، زمین‌های سنگ آهکی بیشتری دارد و حاصل‌خیزی خاک کمتر است و ظرفیت احیاشوندگی خاک پایین‌تر. به این تضاد توجه کنید: جزیره در سمت هائیتی از لحاظ زیست‌محیطی از مزایای کمتری بهره‌مند بود، اما پیش از دومینیکن اقتصاد کشاورزی غنی پدید آورد. توضیح این تضاد این است که پدیداری ناگهانی ثروت کشاورزی هائیتی به بهای سرمایه‌ی زیست‌محیطی جنگل‌ها و خاک‌هایش حاصل شد. در واقع، یک حساب بانکی قابل توجه ممکن است منفی‌بودن نقدینگی را پنهان کند.

هرچند این تفاوت‌های زیست‌محیطی در مسیر اقتصادی این دو کشور تأثیرگذار بود، بخش عمده‌ای از تأثیرگذاری‌ها شامل تفاوت‌های اجتماعی و سیاسی می‌شد. این‌گونه تفاوت‌ها نیز بسیار بود که سرانجام اقتصاد هائیتی نسبت به اقتصاد دومینیکن از آن زیان دید. بدین ترتیب تحولات متفاوت این دو کشور بیش از حد بارز می‌شد: عوامل جداگانه‌ی بسیاری با هم مقارن شدند تا چنین نتیجه‌هایی حاصل شد... بیشتر بخوانید


📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
جزیره‌نشینان ایستری، چگونه بدون جرثقیل موفق به تراشیدن، انتقال و برپاکردن پیکره‌ها می‌شدند؟

در معدن سنگ رانو راراکو می‌توان پیکره‌های تکمیل‌نشده را دید که هنوز روی صخره قرار دارند و پیرامون آن‌ها نهرهای باریکی به عرض تقریبی فقط ۶۰ سانتی‌متر تراشیده شده است. کلنگ‌های دستی از جنس بازالت که پیکرتراشان با آن‌ها کار می‌کردند، هنوز در معدن هستند. بیشتر پیکره‌های ناتمام، چیزی بیش از بلوکی سنگی نیستند که بدون پرداختن به جزئیات تراشیده شده و با چهره‌ی رو به بالا از دل صخره بیرون زده و پشت آن با تیغه‌ای دراز از سنگ هنوز به صخره‌ی زیرین چسبیده است. آنچه باقی مانده بود و باید تراشیده می‌شد سر، بینی، گوش‌ها و پس از آن بازوان، دست‌ها، لُنگ و پاها بود. در آن مرحله، تیغه‌ای را که سبب اتصال پشت پیکره به صخره بود در هم می‌شکستند، و حمل پیکره به بیرون از کنامش آغاز می‌شد. همه‌ی پیکره‌ها طی فرایند حمل فاقد حدقه‌ی چشم بودند که تراشیده نمی‌شد تا زمانی که پیکره به اَهو حمل و در آن‌جا برپا می‌شد. یکی از چشمگیرترین کشفیات اخیر درباره‌ی پیکره‌ها در سال ۱۹۷۹ به وسیله‌ی سونيا هائوآ و سرگیو راپو هائوآ انجام شد، که در نزدیکی یک اَهو چشم کامل جداگانه‌ای را از جنس مرجان سفید با مردمکی از جنس اسکوریای قرمز زیر خاک یافتند. در ادامه تکه‌هایی از چشم‌های مشابه دیگر از زیر خاک بیرون آمد. وقتی چنان چشمانی در پیکره‌ای نصب می‌شود، نگاه خیره‌ی نافذ و تأثیرگذاری به وجود می‌آورد که به واقع ترس‌آور است. چون تعداد بسیار کمی از این چشم‌ها یافت شده، نشان می‌دهد که عملاً تعداد کمی ساخته بودند تا تحت پاسداری کاهنان باقی بمانند، و فقط هنگام آیین‌های تشریفاتی در حدقه‌هایشان گذاشته شوند... بیشتر بخوانید

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
تأثیر اروپاییان بر جزیره‌نشینان ایستر

داستان غم‌انگیز تأثیر اروپاییان بر جزیره‌نشینان ایستر را می‌توان خلاصه کرد. پس از توقف کوتاه ناخدا کوک در ۱۷۷۴، دیدارکنندگان اروپایی به طور پیوسته و اندک‌اندک به آنجا می‌آمدند. همان‌طور که در مورد هاوایی، فیجی و بسیاری دیگر از جزایر اقیانوس آرام مستندسازی شده است، آن مسافران را باید کسانی دانست که بیماری‌های اروپایی را همراه آورده و بدین ترتیب بسیاری از جزیره‌نشینان را که پیشتر در معرض آن بیماری‌ها نبودند از بین برده‌اند. هرچند نخستین اشاره‌ی مشخص به چنین همه‌گیری‌ای بیماری مربوط به آبله در سال ۱۸۳۶ است. بار دیگر ربایش جزیره‌نشینان برای بیگاری، در جزيره‌ی ایستر همچون دیگر جزایر اقیانوس آرام، در سال ۱۸۰۵ آغاز شد و طی ۶۳-۱۸۶۲ به اوج خود رسید، که غم‌انگیزترین سال در تاریخ ایستر است. طی آن یک دوجین کشتی پرویی در حدود ۱۵۰۰ نفر از مردم (یعنی نیمی از جمعیت بر جای‌مانده) را ربودند و آن‌ها را برای کار در معادن انباشت کود پرندگان و سایر کارهای دستی در پرو، در حراجی فروختند. بیشتر کسانی که ربوده شدند، در اسارت مردند. پرو بر اثر فشارهای بین‌المللی یک دوجین از اسیران جان به‌دربرده را بازگرداند، که همه‌گیری آبله‌ی دیگری به جزیره آوردند. مبلغان کاتولیک در ۱۸۶۴ در آن‌جا اقامت گزیدند. تا سال ۱۸۷۲ فقط ۱۱۱ نفر جزیره‌نشینان در ایستر باقی مانده بودند. بازرگانان اروپایی در دهه‌ی ۱۸۷۰ گوسفند به ایستر بردند و مدعی مالكیت زمین شدند. در ۱۸۸۸ دولت شیلی ایستر را ضمیمه‌ی خاک خود کرد و آنجا عملاً به مزرعه‌ی گوسفندداری به مدیریت شرکتی اسکاتلندی مقیم شیلی تبدیل شد. همه‌ی جزیره‌نشینان ناچار شدند در یک روستا اقامت و برای همان شرکت کار کنند. دستمزدشان هم به جای پول نقد کالا بود که در فروشگاه شرکت پرداخت می‌شد. شورشی که در ۱۹۱۴ از سوی جزیره‌نشینان رخ داد، با ورود یک کشتی جنگی شیلیایی پایان یافت. چرای بیش از حد گوسفندها، بزها و اسب‌های شرکت در حدود ۱۹۳۴ موجب فرسایش خاک و از میان رفتن گیاهان بومی بر جای‌مانده از جمله آخرین چمن‌های هائوهائو و درختچه‌ی تُورُومیرُو شد. جزیره‌نشینان جدید در ۱۹۶۶ شهروند شیلی شناخته شدند. امروزه جزیره‌نشینان به نوعی غرور فرهنگی خود را احیا می‌کنند و اقتصاد جزیره نیز با چند پرواز هفتگی خط هوایی ملی شیلی، که دیدارکنندگان مجذوبِ آن پیکره‌های مشهور را از سانتیاگو و تاهیتی به آنجا می‌آورد رونق می‌گیرد. اما حتی دیداری کوتاه از ایستر آشکار می‌کند که تنش میان جزیره‌نشینان و شیلیایی‌های متولد سرزمین اصلی، که اکنون تعدادشان در ایستر تقریباً با هم برابر است، بر جای خود باقی است. خط نگارشی مشهور جزیره‌ی ایستر به نام رُونگو-رُونگو (rongo-rongo) بدون تردید به وسیله‌ی جزيره‌نشینان ابداع شده است، اما دلیلی در دست نیست که پیش از گزارش مبلغ کاتولیک مقیم جزیره در ۱۸۶۴ میلادی نیز وجود داشته است. همه‌ی ۲۵ شیء برجای‌مانده‌ای که روی آن‌ها خط‌نوشته‌ای به چشم می‌خورد، ظاهراً مربوط به بعد از برقراری تماس با اروپاییان است. برخی از آن‌ها از قطعات چوب خارجی یا پاروهای اروپایی هستند و برخی را احتمالاً جزیره‌نشینان، به طور مخصوص، برای فروش به نمایندگان اسقف کاتولیک تاهیتی ساخته بودند که به آن شیوه‌ی نگارش علاقه‌مند شده بود و دنبال نمونه‌هایی می‌گشت. در ۱۹۹۵ استیون فیشر زبان‌شناس، به رازگشایی متون رونگو-رونگو پرداخت و آن‌ها را سرودهای زادوولد اعلام کرد. اما تفسير او برای پژوهشگران دیگر جای بحث دارد. بیشتر کارشناسان جزیره‌ی ایستر، از جمله فیشر، اکنون به این نتیجه رسیده‌اند که ابداع رونگو-رونگو ملهم از نخستین تماس جزيره‌نشینان با نوشتن در زمان پیاده‌شدن اروپاییان در سال ۱۷۷۰، یا همزمان با یورش دردناک برده‌گیری پرویی‌ها طی ۶۳-۱۸۶۲ بوده است که بسیاری از آگاهان به روایات شفاهی را از میان برد... بیشتر بخوانید

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
علل آسیب‌پذیری زیست‌محیطی جزیره‌ی ایستر

می‌توانیم به تفصیل عواملی را برشماریم که علل اصلی آسیب‌پذیری زیست‌محیطی ایستر را تشکیل می‌دهند. انزوای ایستر، آن جزیره را به آشکارترین نمونه‌ی جامعه‌ای تبدیل می‌کند که با بهره‌کشی بیش از حد از منابعش خود را نابود کرد. اگر به فهرست پنج‌اصلیِ خودمان شامل عوامل مهارکننده‌ی قابل بررسی مرتبط با فروپاشی‌های زیست‌محیطی رجوع کنیم، دو تا از این عوامل حمله‌هایی از سوی جوامع متخاصم همسایه و از دست دادن حمایت جوامع دوست همسایه در فروپاشی ایستر نقشی نداشتند، زیرا دلیلی وجود ندارد که پس از بنیانگذاری جامعه‌ی ایستر هیچ دوست یا دشمنی با آن در تماس بوده باشد. حتی اگر معلوم شود که پس از تشکیل آن جامعه قایق‌هایی واقعاً وارد آن‌جا شدند، ابعاد این‌گونه تماس‌ها آن‌قدر بزرگ نبوده که آن را حمله‌های خطرناک یا حمایتی مهم تلقی کنیم. در مورد نقش عامل سوم یعنی تغییر آب و هوا نیز در حال حاضر مدرکی در اختیار نداریم، هرچند ممکن است در آینده چنین مدرکی به دست آید. به این ترتیب، برای ما دو گروه از عوامل مهم مؤثر در فروپاشی ایستر باقی می‌ماند: تأثیرگذاری‌های زیست‌محیطی انسان، به ویژه جنگل‌زدایی و نابودکردن جمعیت پرندگان؛ و عوامل سیاسی، اجتماعی و مذهبی در پس این تأثیرات، از قبیل عدم امکان مهاجرت به عنوان دریچه‌ای برای گریز به دلیل انزوای ایستر، تمرکز ساخت پیکره‌ها به دلایلی که قبلاً درباره‌ی آن‌ها بحث شد، و رقابت میان طوایف و رؤسا که منجر به برپایی و ساخت پیکره‌های بزرگتر شد و طبعاً مستلزم مصرف چوب، طناب و غذای بیشتر بود.

به لطف جهانی‌شدن، بازرگانی بین‌المللی، هواپیماهای جت و اینترنت، همه‌ی کشورهای جهان امروز در منابع شریک و بر یکدیگر تأثیرگذار هستند، درست همان‌گونه که یک دوجین طوایف ایستر زندگی می‌کردند. جزيره‌ی پلینزیایی ایستر در میان اقیانوس آرام به همان اندازه منزوی بود که در حال حاضر زمین در میان فضا منزوی است. وقتی جزیره‌نشینان ایستر دچار مشکلات شدند، جایی نداشتند که به سوی آن بگریزند یا بتوانند از دیگران کمک بخواهند؛ و ما ساکنان امروزی زمین نیز جایی نداریم که در صورت افزایش مشکلاتمان به آنجا بگریزیم. این‌هاست دلایلی که نشان می‌دهد چرا مردم فروپاشی جامعه‌ی جزیره‌ی ایستر را استعاره‌ای از بدترین وضعی می‌دانند که ممکن است در آینده با آن مواجه شویم.

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
از پنج عامل مؤثر در فروپاشی‌های اجتماعی، چهارتای آن‌ها در فروپاشی آناسازی‌ها نقش داشتند. در واقع چند نوع از تأثیرات زیست‌محیطی بشر دخیل بوده است، به ویژه جنگل‌زدایی و آبشستگی و عمیق‌شدن کاریزها. تغییرات آب و هوایی نیز در بارندگی و درجه‌ی حرارت نقش داشت، و همراه با تأثیرگذاری‌های انسان بر محیط زیست، سهم متقابل داشت.

تجارت داخلی با شرکای بازرگانی دوست، در آن فروپاشی نقشی قاطع بازی کرد: گروه‌های مختلف آناسازی برای یکدیگر مواد غذایی، الوار، سفالینه، سنگ و کالاهای تجملی فراهم می‌آوردند و در جامعه‌ای پیچیده و وابسته از یکدیگر حمایت می‌کردند. اما كل آن جامعه در خطر فروپاشی قرار گرفت. ظاهراً دلایل مذهبی و سیاسی با هماهنگ‌کردن مبادلات کالاها و با انگیزه‌دادن به مردم در نواحی بیرونی برای تهیه‌ی مواد غذایی، الوار و سفالینه، در پایداری آن جامعه‌ی پیچیده نقشی اساسی بازی می‌کرد. تنها عامل از پنج عامل ما که در مورد فروپاشی آناسازی مؤثر نبود، دشمنان خارجی است. در حالی که آناسازی‌ها بر اثر افزایش جمعیت و نامساعدشدن آب و هوا در واقع به یکدیگر حمله میکردند، تمدن‌های جنوب غربی ایالات متحده از جوامع پرجمعیت دیگر چنان دور بودند که مورد تهدید جدی هرگونه دشمن خارجی قرار نمی‌گرفتند.

بدین ترتیب می‌توانیم پاسخ مشابهی برای بحث‌مان مطرح کنیم: آیا چاکو کانیون به دليل تأثیرگذاری انسان بر محیط زیست رها شد یا به دلیل خشکسالی؟ پاسخ این است: به هر دو دلیل. طی شش قرن جمعیت در چاکو کانیون افزایش یافت، نیازهایش به محیط زیست افزون شد، منابع زیست‌محیطی‌اش کاهش یافت و زندگی مردم هرچه بیشتر به منابع حاشیه‌ای محیط زیست وابسته شد. این دلیل نهایی رهاکردن بود. دلیل بعدی، یعنی به قول معروف آخرین پر کاهی که کمر شتر را شکست، خشکسالی بود که مردم چاکو را از لبه‌ی پرتگاه به پایین هل داد؛ خشکسالی‌ای که اگر جمعیت کمتر بود می‌توانست آن را تاب آورد. وقتی جامعه‌ی چاکو عملاً فروپاشید، ساکنانش دیگر نمی‌توانستند جامعه‌ی خود را به شیوه‌ای بازسازی کنند که نخستین کشاورزان ناحیه‌ی چاکو جامعه‌شان را ساخته بودند. دلیلش این است که شرایط اولیه چون فراوانی درختان در آن محدوده، بالابودن سطح آب زیرزمینی و دشتی سیل‌گیر با شیب ملایم و بدون جوی‌های کاریز از میان رفته بود.

***

از پنج عاملی که برای فروپاشی جوامع، در نظر گرفتیم، چهار عامل در تمدن مایا تأثیرگذار است. آن‌ها به ویژه با جنگل‌زدایی و فرسایش به محیط زیست خودشان آسيب رساندند. تغییرات آب و هوایی (خشکسالی) در فروپاشی مایا، احتمالاً به طور مکرر نقش داشته است. دشمنی در میان مایاها نقش بزرگی داشت. و در نهایت عوامل سیاسی فرهنگی، به ویژه رقابت میان شاهان و اشراف نیز مؤثر بوده که به جای حل مسائل بنیادی، به جنگ‌های پی‌درپی و برپاسازی یادمان‌ها می‌پرداختند. به نظر نمی‌رسد آخرین عامل در فهرست ما، یعنی تجارت یا قطع تجارت با جوامع دوست بیرونی، در پایداری مایا یا در فراهم‌آوردن موجبات سقوط آن نقشی داشته باشد.

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
برای خلاصه‌کردن فروپاشی کلاسیک مایا، به‌طور فرضی می‌توانیم پنج عامل را شناسایی کنیم. اما تصدیق می‌کنم که باستان‌شناسان مایا هنوز در میان خودشان به شدت اختلاف نظر دارند، به این دلیل که عوامل متفاوت در میان بخش‌های مختلف قلمرو مایا آشکارا از لحاظ اهمیت تفاوت دارد، زیرا مطالعات تفصیلی باستان‌شناختی فقط درباره‌ی برخی از مکان‌های مایا در دسترس است؛ و باز به این دلیل که هنوز این معما باقی است که چرا بخش اعظم سرزمین اصلی تقریباً خالی از سکنه باقی ماند و پس از فروپاشی و به دنبال رشد جنگل‌ها دوباره احیا نشد.

با در نظرگرفتن این هشدارها، به عقیده‌ی من یک عامل این است که رشد جمعیت بیشتر از منابع قابل دستیابی باشد؛ معضلی مانند آنچه تامس مالتوس در ۱۷۸۹ پیش‌بینی کرد و امروز در روآندا، هائیتی و کشورهای دیگر رخ داده است. به‌طوری که دیوید وبستر باستان‌شناس به اختصار توضیح می‌دهد: «تعداد زیادی کشاورز، محصولات بیش از حد اراضی گسترده و وسیعی کشت می‌کردند.» عامل دوم ترکیب ناهماهنگ میان جمعیت و منابع بود؛ شامل تأثيرات جنگل‌زدایی و فرسایش شیب جانبی تپه‌ها که موجب کاهش شمار مزارع قابل استفاده می‌شد، آن هم در زمانی که نیاز به کشتزارهای بیشتر بود، و احتمالاً وضع وخیمی که بر اثر خشکسالیِ آنتروپوژنیک یا به واسطه‌ی جنگل‌زدایی، از بین رفتن حاصل‌خیزی خاک و سایر مسائل آن، همچنین ستیز برای جلوگیری از غلبه‌ی سرخس‌های درختی بر مزارع پدید می‌آمد.

عامل سوم شامل جنگ‌های گسترده بود که مردمانی بیشتر و بیشتر بر سر منابعی کمتر می‌جنگیدند. جای شگفتی نیست که دست‌کم پنج میلیون نفر، شاید هم بسیار بیشتر، در ناحیه‌ای کوچک‌تر از ایالت کلرادو جا داده شوند. آن جنگ‌ها با به وجودآمدن زمین‌های حائل میان شاهزاده‌نشین‌ها که دیگر کشت و کار در آن‌ها ناامن بود، می‌توانست باز هم از میزان زمین قابل دستیابی برای کشاورزی بکاهد. مورد دیگر تغییرات آب و هواست. خشکسالی‌ای که در زمان فروپاشی کلاسیک روی داد، نخستین خشکسالی‌ای نبود که مایاها از سر گذرانده بودند، اما سخت‌ترین مورد بود. هنگام خشکسالی‌های پیشین، هنوز بخش‌هایی غیرمسکونی از سرزمین‌های مایا باقی بود و مردمانِ ناحیه‌ای که از خشکسالی آسیب می‌دیدند، می‌توانستند با نقل مکان به منطقه‌ی دیگر خودشان را نجات دهند. اما در زمان فروپاشی کلاسیک، دیگر آن سرزمین بود و زمین غیرمسکونی مناسبی نزدیکی آن‌ها وجود نداشت تا در آن‌جا زندگی را از نو کنند و نمی‌شد کل جمعیت را در اندک مکان‌های دارای منابع مطمئن آب، مسکن داد.

با نگاه به پنجمین عامل، باید حیرت کنیم که چرا شاهان و اشراف نتوانستند این مسائل ظاهراً آشکاری را که موجب تزلزل جوامعشان می‌شد شناسایی و حل کنند معلوم است که آن‌ها بیشتر دغدغه‌های کوتاه‌مدت داشتند (ثروت‌اندوزی، جنگ‌افروزی، برپایی یادمان‌ها، رقابت با یکدیگر و طلب مواد غذایی از روستاییان). شاهان و اشراف مایا هم مانند بیشتر رهبران سراسر تاریخ بشر، تا جایی که می‌توانستند اعتنایی به مسائل درازمدت نداشتند.

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍1
یورش‌های وایکینگی به اسکاندیناوی

همه‌ی عناصر بنیانی تمدن اروپای قرون وسطا طی بیش از ده هزار سال گذشته در میان یا پیرامون هلال حاصل‌خیز پدید آمد، یعنی در آن ناحيه‌ی هلالی‌شکل جنوب غربی آسیا از شمال اردن تا جنوب ترکیه، سپس ایران در سمت شرق. نخستین محصولات کشاورزی جهان و حیوانات اهلی و حمل‌ونقل با استفاده از چرخ، استفاده از مس و سپس مفرغ و آهن و پدیداری آبادی‌ها و شهرها، سامانه‌های ریاستی و سلطنتی و مذاهب سازمان‌یافته از این منطقه سر بلند کرد. تمام این عناصر به تدریج به اروپا راه یافتند و آن‌جا را از جنوب شرقی تا شمال غربی دگرگون کردند. آغاز آن ورود کشاورزی از آناتولی به یونان در حدود ۷ هزار سال قبل از میلاد بود. اسکاندیناوی، یعنی دورترین کنج اروپا از هلال حاصلخیز، آخرین بخش اروپا بود که تغییر یافت و کشاورزی تازه در ۲۵۰۰ پ‌م به آن‌جا رسید. این بخش همچنین دورترین کنج از نفوذ تمدن روم بود. بازرگانان رومی برخلاف ناحيه‌ی آلمان کنونی هیچ‌گاه به اسکاندیناوی دست نیافتند، و آنجا هیچ مرز مشترکی هم با امپراتوری روم نداشت. از این رو، اسکاندیناوی تا دوران قرون وسطی به صورت بخش عقب‌مانده‌ی اروپا باقی ماند.

با این حال اسکاندیناوی از دو نوع مزیت طبیعی برخوردار و آماده‌ی بهره‌برداری بود: پوست و خز حیوانات جنگل شمالی، پوست فُک و موم زنبور به عنوان واردات تجملی که در سایر کشورهای اروپایی ارزشمند محسوب می‌شد؛ و (در نروژ همچون یونان) ساحلی بسیار مطلوب، سفر دریایی را بالقوه سریع‌تر از سفر زمینی می‌ساخت و برای کسانی که می‌توانستند فنون سفرهای دور دریایی را توسعه دهند، نویدبخش بود. اسکاندیناویایی‌ها تا قرون وسطی فقط کشتی‌های پارویی بدون بادبان داشتند. فناوری کشتی بادبانی سرانجام در حدود ۶۰۰ میلادی از مدیترانه به اسکاندیناوی رسید، یعنی در زمانی که آب و هوا رو به گرمی رفت و خیش‌های اصلاح‌شده به کار گرفته شد که موجب افزایش تولید مواد غذایی و انفجار جمعیتی در اسکاندیناوی شد. چون بیشتر نقاط نروژ سراشیب و کوهستانی است، فقط ۳ درصد اراضی آن قابلیت کشاورزی دارد و در ۷۰۰ میلادی این مقدار زمین قابل کشت، به ویژه در غرب نروژ، تحت فشار روزافزون جمعیت قرار گرفت. جمعیت رو به رشد اسکاندیناوی با توجه به کاهش فرصت‌های ایجاد کشتزارهای تازه در کشور، به توسعه‌ی تجارت دریایی روی آورد. اسکاندیناوی‌ها با واردشدن بادبان، به سرعت کشتی‌های بادبانی پارویی سریع و با قابلیت طی مسیر طولانی و تحرک بسیار ساختند که برای حمل صادرات تجملی و رساندن آن‌ها به خریداران مشتاق در اروپا و بریتانیا عالی بود. آن کشتی‌ها به آن‌ها اجازه داد از اقیانوس بگذرند و سپس به هر ساحل کم‌عمقی نزدیک شوند یا با پارو تا نقاط دوردست رودخانه‌ها پیش روند، بی‌آن‌که خود را به اندک بندرگاه‌های عمیق محدود کنند... بیشتر بخوانید

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha
👍2
محیط زیست ایسلند

ایسلند از لحاظ بوم‌شناختی آسیب‌دیده‌ترین کشور اروپاست. از زمانی که استقرار بشر در آنجا آغاز شد، بیشتر درخت‌ها و گیاهان اولیه‌ی آن کشور از بین رفته و در حدود نیمی از خاک اصلی فرسایش یافته و به اقیانوس ریخته شده است. در نتیجه‌ی این آسیب، بخش‌های بزرگی از ایسلند که در زمان پیاده‌شدن وایکینگ‌ها سبز بود، اینک صحرای مرده‌ی قهوه‌ای‌رنگ بدون ساختمان، جاده یا هرگونه نشانه‌ای از حضور امروزی مردم است. وقتی ناسا، سازمان فضایی آمریکا، درصدد برآمد جایی را در زمین بیابد که به سطح ماه شباهت داشته باشد، به طوری که فضانوردان برای نخستین فرود بر ماه بتوانند در محیطی مشابه تمرین کنند، ناحیه‌ای از ایسلند برگزیده شد که اکنون کاملاً بایر است اما در گذشته سبز بوده.

چهار عنصری که محیط زیست ایسلند را تشکیل می‌دهند عبارت است از آتش آذرین، یخ، آب و باد. ایسلند در اقیانوس اطلس در حدود ۱۰۰۰ کیلومتری غرب نروژ، بر رشته‌کوهی پشته‌ای قرار دارد که سلسله‌کوه‌های میانه‌ی اقیانوس اطلس نامیده می‌شود؛ یعنی جایی که فلات‌های آمریکا و اوراسیا به هم برخورد می‌کنند و جایی که آتشفشان‌ها به صورت دوره‌ای از اقیانوس سر برمی‌آورند تا قطعاتی سرزمین تازه به وجود آورند. ایسلند بزرگترین قطعه‌ی آن است. به طور متوسط، در هر یکی دو دهه دست‌کم یکی از چندین آتشفشان ایسلند به شدت فوران می‌کند. گذشته از آتشفشان‌ها، چشمه‌های آب داغ ایسلند و نواحی دارای منابع گرمایش زیرزمینی آن‌قدر زیاد است که بیشتر مناطق کشور (از جمله كل پایتخت ریکیاویک) خانه‌هایشان را با سوزاندن سوخت‌های فسیلی گرم نمی‌کنند، بلکه فقط از گرمای آذرین بهره می‌گیرند... بیشتر بخوانید

📓 فروپاشی: چگونه جوامع راه فنا یا بقا را برمی‌گزینند
✍🏿 جرد دایموند
🔛 فریدون مجلسی

@Chekide_ha