Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
میکربها
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد و نتیجهی معکوس میدهد زیرا میکربی که میزبان خود را میکشد خود را نیز میکشد.
اساساً میکربها مانند سایر گونهها تکامل مییابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمیگزیند که بیشترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکانهای مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی میتوان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا میشوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و اینکه انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت میگیرد.
میکربها شیوههای گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همینطور از حیوانات به انسانها تکامل بخشیدهاند. میکربی که بهتر گسترش مییابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده میشود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوههایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آنها بدن یا رفتار ما را به گونهیی تغییر میدهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد و نتیجهی معکوس میدهد زیرا میکربی که میزبان خود را میکشد خود را نیز میکشد.
اساساً میکربها مانند سایر گونهها تکامل مییابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمیگزیند که بیشترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکانهای مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی میتوان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا میشوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و اینکه انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت میگیرد.
میکربها شیوههای گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همینطور از حیوانات به انسانها تکامل بخشیدهاند. میکربی که بهتر گسترش مییابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده میشود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوههایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آنها بدن یا رفتار ما را به گونهیی تغییر میدهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
میکربها
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
بیماریهای عفونی، که بهجای نشت قطرهئی و پیوسته، بهصورت همهگیر در میان ما شیوع پیدا میکنند، ویژگیهای متعدد مشترکی دارند. اول آنکه، بهسرعت و بهطرز مؤثری از یک شخص آلوده به افراد سالم اطرافش انتشار مییابند، و در نتیجه طی مدت کوتاهی کل مردم در معرض آن قرار میگیرند. دوم آنکه آنها بیماریهایی «حاد» هستند: در مدت کوتاهی یا میمیرید یا بهطور کامل بهبود مییابید. سوم آنکه، در افراد خوشاقبالی که بهبود مییابند، پادتنهایی ایجاد میشود که آنها را در مقابل بازگشت بیماری برای مدتی طولانی، و احتمالاً برای بقیهی عمر مصون نگه میدارد. سرانجام، این بیماریها معمولاً به انسانها محدود میشوند؛ میکربهای پدیدآورندهی آنها نمیتوانند در خاک یا بدن حیوانات دیگر زندگی کنند. تمامی این چهار ویژگی در خصوص آنچه آمریکائیها آنها را بیماریهای آشنا و حاد همهگیر دوران کودکی میدانند یعنی سرخک، سرخجه، اُريون، سیاهسرفه و آبله صدق میکنند.
بهآسانی میتوان درک کرد که چرا ترکیب این چهار ویژگی بهطور معمول سبب میشود تا یک بیماری بهصورت همهگیر درآید. شرح سادهشدهی ماجرا چنین است: گسترش سریع میکربها و بروز پرشتاب نشانهها بهمعنای آن است که افراد یک جمعیت انسانی محلی بهسرعت آلوده میشوند و کمی پس از آن یا میمیرند یا بهبود مییابند و مصونیت پیدا میکنند. هیچکس نمیتواند در حالیکه آلوده است زنده بماند. اما از آنجا که میکرب فقط میتواند در پیکر افراد زنده به بقای خود ادامه بدهد، میکرب نیز میمیرد تا زمانیکه گروه جدیدی از نوزادان به سن مستعد برای ابتلا برسند و فردی آلوده از بیرون وارد شود و دور جدیدی از بیماری همهگیر را آغاز کند.
نمونهی کلاسیک اینکه چهگونه چنین بیماریهایی بهصورت همهگیر رخ میدهند، تاریخچهی شیوع سرخک است در جزایر منزوی فارو در اقیانوس اطلس. موج شدیدی از سرخک واگیردار در سال ۱۷۸۱ به جزایر فارو رسید و سپس فروخوابید و جزیره از وجود سرخک پاک شد تااینکه، در سال ۱۸۴۶، نجاری آلوده با یک کشتی از دانمارک وارد جزیره شد. طی سه ماه، تقریباً تمامی جمعیت فارو (۷۷۸۲ نفر) سرخک گرفتند و یا مردند یا بهبود یافتند، و بار دیگر ویروس سرخک تا شیوع بعدی بیماری ناپدید شد. تحقیقات نشان میدهد که سرخک احتمالاً در جمعیتهای انسانی کمتر از نیممیلیون نفر از بین میرود. این بیماری تنها در جمعیتهای بزرگتر میتواند از یک ناحیه به ناحیهی دیگری انتقال یابد و از این طریق پایدار باقی بماند: تا زمانیکه در ناحیهی ابتدا آلودهشده شمار نوزادان بهحدی برسد که سرخک بتواند دوباره به آنجا بازگردد.
آنچه دربارهی جزایر فارو صادق بود برای بیماریهای واگیردار مزمن و آشنا در سراسر جهان نیز درست است. این بیماریها برای حفظ خود نیاز به جمعیتی بهحد کافی پرشمار و متراکم دارند تا پیش از آنکه ویروس به ورطهی نابودی کامل بیافتد، گروه جدید و پرتعدادی از کودکان مستعد برای آلودهشدن در دسترس آن قرار گیرند. ازاینرو، سرخک و بیماریهای مشابه با عنوان بیماریهای جمعیتی نیز شناخته میشوند.
روشن است که بیماریهای جمعیتی (crowd diseases) نمیتوانستند در گروههای کوچک شکارچی-گردآورندگان و کشاورزانی که با قطع درختان جنگلی به زراعت میپرداختند، پایدار باقی بمانند. همانطور که تجربهی غمبار جدید سرخپوستان آمازون و جزیرهنشینهای اقیانوس آرام تأیید میکند، تقريباً كل یک قبیلهی کوچک میتواند با یک بیماری واگیردار که همراه مسافری از خارج وارد میشود نیست و نابود شود، زیرا هیچکس در چنین قبیلهی کوچکی در مقابل آن میکرب پادتن ندارد. برای مثال، در زمستان ۱۹۰۲ بیماری اسهال خونی همهگیری که توسط ملوانی در کشتی شکار نهنگِ اکتیو آورده شده بود، ۵۱ نفر از ۵۶ اسکیموی سدلِرمیوت (Sadlermiut) گروهی بسیار منزوی در جزیرهی ساوتهمپتون کانادا نزدیک به قطب شمال، را کشت. علاوه بر این، سرخک و بسیاری از بیماریهای «دورهی کودکی»، به احتمال زیاد، عمدتاً افراد بزرگسال آلوده را میکشند تا بچهها را، و تمامی بزرگسالان در قبایل کوچک آمادگی ابتلا به آن را دارند. (در مقابل آمریکائیهای جدید بهندرت در بزرگسالی سرخک میگیرند زیرا بسیاری از آنها در کودکی یا سرخک میگیرند با واکسن آن را تزریق میکنند.) بیماریهای همهگیر پس از کشتن اکثر اعضای قبایل کوچک ناپدید میشوند. جمعیت اندک قبایل کوچک نهتنها توضیح میدهد که چرا این قبایل نمیتوانند بیماریهای همهگیر راهیافته به جمع خود را تداوم بخشند، بلکه همچنین توضیحدهندهی این موضوع است که چرا آنها هرگز نتوانستند بیماریهای واگیردار خاص خود را پدید آورند و به بازدیدکنندگان از جزیرهشان انتقال دهند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بهآسانی میتوان درک کرد که چرا ترکیب این چهار ویژگی بهطور معمول سبب میشود تا یک بیماری بهصورت همهگیر درآید. شرح سادهشدهی ماجرا چنین است: گسترش سریع میکربها و بروز پرشتاب نشانهها بهمعنای آن است که افراد یک جمعیت انسانی محلی بهسرعت آلوده میشوند و کمی پس از آن یا میمیرند یا بهبود مییابند و مصونیت پیدا میکنند. هیچکس نمیتواند در حالیکه آلوده است زنده بماند. اما از آنجا که میکرب فقط میتواند در پیکر افراد زنده به بقای خود ادامه بدهد، میکرب نیز میمیرد تا زمانیکه گروه جدیدی از نوزادان به سن مستعد برای ابتلا برسند و فردی آلوده از بیرون وارد شود و دور جدیدی از بیماری همهگیر را آغاز کند.
نمونهی کلاسیک اینکه چهگونه چنین بیماریهایی بهصورت همهگیر رخ میدهند، تاریخچهی شیوع سرخک است در جزایر منزوی فارو در اقیانوس اطلس. موج شدیدی از سرخک واگیردار در سال ۱۷۸۱ به جزایر فارو رسید و سپس فروخوابید و جزیره از وجود سرخک پاک شد تااینکه، در سال ۱۸۴۶، نجاری آلوده با یک کشتی از دانمارک وارد جزیره شد. طی سه ماه، تقریباً تمامی جمعیت فارو (۷۷۸۲ نفر) سرخک گرفتند و یا مردند یا بهبود یافتند، و بار دیگر ویروس سرخک تا شیوع بعدی بیماری ناپدید شد. تحقیقات نشان میدهد که سرخک احتمالاً در جمعیتهای انسانی کمتر از نیممیلیون نفر از بین میرود. این بیماری تنها در جمعیتهای بزرگتر میتواند از یک ناحیه به ناحیهی دیگری انتقال یابد و از این طریق پایدار باقی بماند: تا زمانیکه در ناحیهی ابتدا آلودهشده شمار نوزادان بهحدی برسد که سرخک بتواند دوباره به آنجا بازگردد.
آنچه دربارهی جزایر فارو صادق بود برای بیماریهای واگیردار مزمن و آشنا در سراسر جهان نیز درست است. این بیماریها برای حفظ خود نیاز به جمعیتی بهحد کافی پرشمار و متراکم دارند تا پیش از آنکه ویروس به ورطهی نابودی کامل بیافتد، گروه جدید و پرتعدادی از کودکان مستعد برای آلودهشدن در دسترس آن قرار گیرند. ازاینرو، سرخک و بیماریهای مشابه با عنوان بیماریهای جمعیتی نیز شناخته میشوند.
روشن است که بیماریهای جمعیتی (crowd diseases) نمیتوانستند در گروههای کوچک شکارچی-گردآورندگان و کشاورزانی که با قطع درختان جنگلی به زراعت میپرداختند، پایدار باقی بمانند. همانطور که تجربهی غمبار جدید سرخپوستان آمازون و جزیرهنشینهای اقیانوس آرام تأیید میکند، تقريباً كل یک قبیلهی کوچک میتواند با یک بیماری واگیردار که همراه مسافری از خارج وارد میشود نیست و نابود شود، زیرا هیچکس در چنین قبیلهی کوچکی در مقابل آن میکرب پادتن ندارد. برای مثال، در زمستان ۱۹۰۲ بیماری اسهال خونی همهگیری که توسط ملوانی در کشتی شکار نهنگِ اکتیو آورده شده بود، ۵۱ نفر از ۵۶ اسکیموی سدلِرمیوت (Sadlermiut) گروهی بسیار منزوی در جزیرهی ساوتهمپتون کانادا نزدیک به قطب شمال، را کشت. علاوه بر این، سرخک و بسیاری از بیماریهای «دورهی کودکی»، به احتمال زیاد، عمدتاً افراد بزرگسال آلوده را میکشند تا بچهها را، و تمامی بزرگسالان در قبایل کوچک آمادگی ابتلا به آن را دارند. (در مقابل آمریکائیهای جدید بهندرت در بزرگسالی سرخک میگیرند زیرا بسیاری از آنها در کودکی یا سرخک میگیرند با واکسن آن را تزریق میکنند.) بیماریهای همهگیر پس از کشتن اکثر اعضای قبایل کوچک ناپدید میشوند. جمعیت اندک قبایل کوچک نهتنها توضیح میدهد که چرا این قبایل نمیتوانند بیماریهای همهگیر راهیافته به جمع خود را تداوم بخشند، بلکه همچنین توضیحدهندهی این موضوع است که چرا آنها هرگز نتوانستند بیماریهای واگیردار خاص خود را پدید آورند و به بازدیدکنندگان از جزیرهشان انتقال دهند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا ظهور کشاورزی سبب روند تکاملی بیماریهای واگیردار جمعیتی ما شد؟
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها و کرم حشره باقی میگذاشت. اما کشاورزان با استقرار در یک محل در کنار فاضلاب خویش زندگی میکردند، و به این گونه مسیر کوتاهی را برای میکروبها از پیکر فرد به آب آشامیدنیِ فردی دیگر فراهم میکردند.
بعضی از جمعیتهای کشاورزی حتا با گردآوری مدفوع و ادرار خود و پخش آن به عنوان کود روی مزارعی که مردم در آنها زراعت میکردند، کار باکتریها و کرمهای مدفوع خود را برای آلودهکردن قربانیهای جدید آسانتر میکردند. کشاورزی آبی و پرورش ماهی در حوضچهها شرایط ایدهآل زندگی را برای حلزونهای حامل شیستوسوم و کرم کبد فراهم میکند که هنگام عبور از میان آبهای انباشته از مدفوع از طریق پوست نفوذ میکنند. کشاورزان ساکن نهتنها با مدفوع خویش بلکه با جوندگان ناقل بیماری که جلب خوراک انبارشدهی کشاورزان میشدند، احاطه شده بودند. جنگلزدایی توسط کشاورزان آفریقایی زیستبوم ایدهآلی را نیز برای پشههای ناقل مالاریا فراهم آورد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها و کرم حشره باقی میگذاشت. اما کشاورزان با استقرار در یک محل در کنار فاضلاب خویش زندگی میکردند، و به این گونه مسیر کوتاهی را برای میکروبها از پیکر فرد به آب آشامیدنیِ فردی دیگر فراهم میکردند.
بعضی از جمعیتهای کشاورزی حتا با گردآوری مدفوع و ادرار خود و پخش آن به عنوان کود روی مزارعی که مردم در آنها زراعت میکردند، کار باکتریها و کرمهای مدفوع خود را برای آلودهکردن قربانیهای جدید آسانتر میکردند. کشاورزی آبی و پرورش ماهی در حوضچهها شرایط ایدهآل زندگی را برای حلزونهای حامل شیستوسوم و کرم کبد فراهم میکند که هنگام عبور از میان آبهای انباشته از مدفوع از طریق پوست نفوذ میکنند. کشاورزان ساکن نهتنها با مدفوع خویش بلکه با جوندگان ناقل بیماری که جلب خوراک انبارشدهی کشاورزان میشدند، احاطه شده بودند. جنگلزدایی توسط کشاورزان آفریقایی زیستبوم ایدهآلی را نیز برای پشههای ناقل مالاریا فراهم آورد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ظهور کشاورزی سبب روند تکاملی بیماریهای واگیردار جمعیتی ما شد؟
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان را با کشتن بیشتر آنها و رهبرانشان و با تحلیلبردن روحیهی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.
اینکه کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آنجا فقط با ازدستدادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیاییها را بهنمایش میگذارد و هم سادهلوحی اولیهی آزتکها را. اما هنگامیکه کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتکها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آنچه به اسپانیانیها برترییی تعیینکننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با بردهیی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتکها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیهی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیمارییی که سرخپوستها را قلعوقمع میکرد و از خون اسپانیائیها میگذشت و گویی که شکستناپذیری اسپانیاییها را جار میزد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیهی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان را با کشتن بیشتر آنها و رهبرانشان و با تحلیلبردن روحیهی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.
اینکه کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آنجا فقط با ازدستدادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیاییها را بهنمایش میگذارد و هم سادهلوحی اولیهی آزتکها را. اما هنگامیکه کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتکها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آنچه به اسپانیانیها برترییی تعیینکننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با بردهیی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتکها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیهی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیمارییی که سرخپوستها را قلعوقمع میکرد و از خون اسپانیائیها میگذشت و گویی که شکستناپذیری اسپانیاییها را جار میزد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیهی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان
بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
در حالیکه بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قارهی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یکسویهگی مبادلهی میکربها هنگامی چشمگیرتر میشود که به یاد آوریم آن جمعیتهای بزرگ و متراکم انسانی پیششرط تکامل بیماریهای مسری جمعیتی ما بودهاند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کمتر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیتترین شهرهای آن زمان در جهان بودهاند. چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیتهای متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و درهی میسیسیپی- هرگز بهآننحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومیها بههم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت بههم مرتبط نشدند و زمینهی گستردهیی را برای زادوولد میکربها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمیتوان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همهگیر جمعیتی خطرناکی روبهرو نشد. (دیانای سل از مومیائی یک سرخپوست پروئی که هزار سال پیش مرده بهدست آمده است، اما روشهای استفادهشده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیمارییی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)
در عوض، دلیل عمدهی نبود بیماریهای همهگیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن میشود که درنگ کنیم و پرسش سادهیی را پیش رو نهیم. این بیماریها بهاحتمال زیاد از چه میکربهایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماریهای جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گلهزی اهلیشدهی اوراسیائی پدید آمدند. درحالیکه بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوعشان، در قارهی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچهی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قارهی آمریکا.
همچنین کمبود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کمبود گونههای وحشی موجود برای اهلیکردن است. حدود ۸۰ درصد از پستانداران بزرگ و حشی قارهی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلیشدهی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماریهای جمعیتی بهشمار نمیآمدند. مرغابیهای مسکونی و بوقلمونها در گروههای خیلی بزرگ زندگی نمیکنند و برخلاف مثلاً برههای جوان از آندسته حیوانات دوستداشتنی هم نیستند که در آغوششان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آنها برقرار کنیم. خوکچهی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاریهای ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفتانگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشهگرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامیدارد همارز آندی دامهای اوراسیاتی بدانیمش. بااینهمه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن میشود تا به منبع بیماریهای انسانی بدل شوند: در گلههای کوچکتر از گوسفند، بز و خوک نگهداری میشوند؛ تعداد کل آنها هرگز و بههیچوجه بهاندازهی تعداد دامهای اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوههای آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمیآشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگهداری نمیشوند. در مقابل، مادران در کوهستانهای گینهی نو بچهخوکها را تروخشک میکنند و خوکها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبههای کشاورزان نگهداری میشوند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
در حالیکه بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قارهی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یکسویهگی مبادلهی میکربها هنگامی چشمگیرتر میشود که به یاد آوریم آن جمعیتهای بزرگ و متراکم انسانی پیششرط تکامل بیماریهای مسری جمعیتی ما بودهاند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کمتر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیتترین شهرهای آن زمان در جهان بودهاند. چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیتهای متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و درهی میسیسیپی- هرگز بهآننحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومیها بههم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت بههم مرتبط نشدند و زمینهی گستردهیی را برای زادوولد میکربها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمیتوان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همهگیر جمعیتی خطرناکی روبهرو نشد. (دیانای سل از مومیائی یک سرخپوست پروئی که هزار سال پیش مرده بهدست آمده است، اما روشهای استفادهشده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیمارییی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)
در عوض، دلیل عمدهی نبود بیماریهای همهگیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن میشود که درنگ کنیم و پرسش سادهیی را پیش رو نهیم. این بیماریها بهاحتمال زیاد از چه میکربهایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماریهای جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گلهزی اهلیشدهی اوراسیائی پدید آمدند. درحالیکه بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوعشان، در قارهی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچهی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قارهی آمریکا.
همچنین کمبود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کمبود گونههای وحشی موجود برای اهلیکردن است. حدود ۸۰ درصد از پستانداران بزرگ و حشی قارهی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلیشدهی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماریهای جمعیتی بهشمار نمیآمدند. مرغابیهای مسکونی و بوقلمونها در گروههای خیلی بزرگ زندگی نمیکنند و برخلاف مثلاً برههای جوان از آندسته حیوانات دوستداشتنی هم نیستند که در آغوششان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آنها برقرار کنیم. خوکچهی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاریهای ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفتانگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشهگرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامیدارد همارز آندی دامهای اوراسیاتی بدانیمش. بااینهمه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن میشود تا به منبع بیماریهای انسانی بدل شوند: در گلههای کوچکتر از گوسفند، بز و خوک نگهداری میشوند؛ تعداد کل آنها هرگز و بههیچوجه بهاندازهی تعداد دامهای اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوههای آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمیآشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگهداری نمیشوند. در مقابل، مادران در کوهستانهای گینهی نو بچهخوکها را تروخشک میکنند و خوکها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبههای کشاورزان نگهداری میشوند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
اهمیت تاریخی بیماریهای برآمده از حیوانات فراتر از برخورد دنیاهای نو و قدیم است. میکروبهای اوراسیایی نقش تعیینکنندهیی در کشتار مردمان بومی بسیاری مناطق دیگر جهان، از جمله جزیرهنشینهای اقیانوس آرام، بومیان استرالیا و خوییها (هوتنتوتها و بوشمن)های آفریقای جنوبی داشتهاند. دامنهی مرگومیر فزایندهی مردمی که پیشتر در معرض میکروبهای اوراسیایی نبودند، از ۵۰ تا ۱۰۰ درصد گسترده است. مثلاً جمعیت سرخپوستان مستعمرات اسپانیا از تقریباً ۸ میلیون در زمان ورود کلمب در سال ۱۴۹۲ میلادی به صفر در سال ۱۵۲۵ کاهش یافت. سرخک توسط یکی از خانهای فیجی که از ملاقاتی در استرالیا در سال ۱۸۷۵ بازگشته بود در فیجی شیوع یافت و تقریباً یکچهارم از تمامی اهالی فیجی که در آن زمان زنده بودند (پس از مرگ بیشتر آنها در اثر بیماریهای مسری در سال ۱۷۹۱ به دلیل ورود نخستین اروپاییها) از بین رفتند. سیفلیس، سوزاک، سل و آنفلونزا همراه با ناخدا کوک در سال ۱۷۷۹ به هاییتی وارد شد و به دنبال آن شیوع گستردهی تیفوئید در سال ۱۸۰۴ و بیماریهای همهگیر «محدودِ» متعدد جمعیت آن را از نیممیلیون نفر در سال ۱۳۷۹ به ۸۴ هزار نفر در سال ۱۸۵۳ کاهش داد، همان سالی که آبله سرانجام به هاوایی رسید و حدود ۱۰ هزار نفر از بازماندگان را کشت. این نمونهها را میتوان تقریباً به طور نامحدود ذکر کرد.
بااینهمه، میکروبها فقط به نفع اروپاییها عمل نکردند. در حالی که دنیای نو و استرالیا پناهگاه بیمارهای عفونی مسری بومی نبودند که در انتظار اروپاییها باشند، آسیا، آفريقا، اندونزی و گینهی نو استوایی بیگمان چنین پناهگاهی را تشکیل میدادند. مالاریا در سراسر دنیای قدیم استوایی، وبا در آسیای جنوب شرقی استوایی و تب زرد در آفریقای استوایی بدنامترین قاتلان استوایی شمرده میشدند و هنوز هم شمرده میشوند. آنها جدیترین موانع در برابر مستعمرهسازی مناطق استوایی توسط اروپاییها بودند و همین امر دلیل آن است که چرا تقسیم استعماری گینهی نو توسط اروپاییها و نیز بیشتر آفریقا تا تقریبأ ۴۰۰ سال پس از آغاز این تقسیمبندی توسط اروپاییها در دنیای نو به انجام نرسید. علاوه بر این، هنگامی که مالاریا و تب زرد توسط رفتوآمد کشتیهای اروپاییها به قارهی آمریکا انتقال یافت، در آنجا نیز چون سدی عمده در مقابل مستعمرهسازی مناطق استوایی دنیای نو عمل کرد. نمونهی آشنا نقش این دو بیماری در عقیمماندن تلاش فرانسه و عقیمماندن نسبی تلاش نهایتاً موفقیتآمیز آمریکاییها در احداث کانال پاناماست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بااینهمه، میکروبها فقط به نفع اروپاییها عمل نکردند. در حالی که دنیای نو و استرالیا پناهگاه بیمارهای عفونی مسری بومی نبودند که در انتظار اروپاییها باشند، آسیا، آفريقا، اندونزی و گینهی نو استوایی بیگمان چنین پناهگاهی را تشکیل میدادند. مالاریا در سراسر دنیای قدیم استوایی، وبا در آسیای جنوب شرقی استوایی و تب زرد در آفریقای استوایی بدنامترین قاتلان استوایی شمرده میشدند و هنوز هم شمرده میشوند. آنها جدیترین موانع در برابر مستعمرهسازی مناطق استوایی توسط اروپاییها بودند و همین امر دلیل آن است که چرا تقسیم استعماری گینهی نو توسط اروپاییها و نیز بیشتر آفریقا تا تقریبأ ۴۰۰ سال پس از آغاز این تقسیمبندی توسط اروپاییها در دنیای نو به انجام نرسید. علاوه بر این، هنگامی که مالاریا و تب زرد توسط رفتوآمد کشتیهای اروپاییها به قارهی آمریکا انتقال یافت، در آنجا نیز چون سدی عمده در مقابل مستعمرهسازی مناطق استوایی دنیای نو عمل کرد. نمونهی آشنا نقش این دو بیماری در عقیمماندن تلاش فرانسه و عقیمماندن نسبی تلاش نهایتاً موفقیتآمیز آمریکاییها در احداث کانال پاناماست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
حروف وامگرفته
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس کاخ و دیوانسالارهای کاخ است. حدود ۹۰ درصد از لوحههای بهجامانده در قدیمیترین بایگانیهای شناختهشده از شهر اوروک مربوط به سوابق اداری کالاهای پرداختشده، جیرههای دادهشده به کارگران و محصولات کشاورزی توزیع شده است. فقط بعدهاست که سومریها با پیشرفت از نگارش واژه - نماد به نگارش آوایی، شروع به نگارش روایتهای منثور، مانند تبلیغات و اسطورهها، کردند.
یونانیهای مسینی حتا هرگز به آن مرحلهی نگارش تبلیغات و اسطوره نیز نرسیدند. یکسوم از تمامی لوحههای خطی B یونانی، که از کاخ نوسوس به دست آمده، مربوط به سوابق حسابداری گوسفندها و پشمهاست؛ درحالیکه بخش زیادی از نوشتههای بهدستآمده از کاخ پیلوس شامل سوابق مربوط به کتان است. خط تحریری B ذاتاً چنان مبهم بود که به حسابهای کاخ محدود میشد، حسابهایی که حیطه و انتخاب محدود واژهها تفسیر آن را روشن میکرد. اما هیچ رد و اثری از استفاده از آن برای ادبیات به جا نمانده است. ایلیاد و ادیسه را نقالهای بیسواد برای شنوندگان بیسواد سراییدند و پخش کردند، و تا تکامل الفبای یونانی در صدها سال پس از آن به رشتهی تحریر درنیامد.
بههمینترتیب، استفادههای محدود مشخصهی نگارش اولیه در مصر، مزوآمریکا و چین بوده است. هیروگلیفهای اولیهی مصری تبلیغات مذهبی و دولتی و حسابهای دیوانسالارانه را ثبت میکرد. نوشتههای حفظشدهی مایا بههمیننحو به تبلیغات، تولدها و بر تختنشستنها، پیروزیهای شاهان و مشاهدات نجومی روحانیون اختصاص داده شده بود. قدیمیترین نوشتهی حفظشدهی چینی اواخر دوران خاندان شانگ عبارت است از پیشگوییهای مذهبی دربارهی موضوعات پادشاهی، که بر بهاصطلاح استخوانهای وَخشگاه حک شده بود. یک نمونه از متن خاندان شانگ: «شاه با خواندن معنای شاخه [روی استخوانی که با گرما شکاف داده شده بود] گفت: «اگر این کودک در روز کنگ به دنیا بیاید، بسیار خوشیمن خواهد بود.»... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس کاخ و دیوانسالارهای کاخ است. حدود ۹۰ درصد از لوحههای بهجامانده در قدیمیترین بایگانیهای شناختهشده از شهر اوروک مربوط به سوابق اداری کالاهای پرداختشده، جیرههای دادهشده به کارگران و محصولات کشاورزی توزیع شده است. فقط بعدهاست که سومریها با پیشرفت از نگارش واژه - نماد به نگارش آوایی، شروع به نگارش روایتهای منثور، مانند تبلیغات و اسطورهها، کردند.
یونانیهای مسینی حتا هرگز به آن مرحلهی نگارش تبلیغات و اسطوره نیز نرسیدند. یکسوم از تمامی لوحههای خطی B یونانی، که از کاخ نوسوس به دست آمده، مربوط به سوابق حسابداری گوسفندها و پشمهاست؛ درحالیکه بخش زیادی از نوشتههای بهدستآمده از کاخ پیلوس شامل سوابق مربوط به کتان است. خط تحریری B ذاتاً چنان مبهم بود که به حسابهای کاخ محدود میشد، حسابهایی که حیطه و انتخاب محدود واژهها تفسیر آن را روشن میکرد. اما هیچ رد و اثری از استفاده از آن برای ادبیات به جا نمانده است. ایلیاد و ادیسه را نقالهای بیسواد برای شنوندگان بیسواد سراییدند و پخش کردند، و تا تکامل الفبای یونانی در صدها سال پس از آن به رشتهی تحریر درنیامد.
بههمینترتیب، استفادههای محدود مشخصهی نگارش اولیه در مصر، مزوآمریکا و چین بوده است. هیروگلیفهای اولیهی مصری تبلیغات مذهبی و دولتی و حسابهای دیوانسالارانه را ثبت میکرد. نوشتههای حفظشدهی مایا بههمیننحو به تبلیغات، تولدها و بر تختنشستنها، پیروزیهای شاهان و مشاهدات نجومی روحانیون اختصاص داده شده بود. قدیمیترین نوشتهی حفظشدهی چینی اواخر دوران خاندان شانگ عبارت است از پیشگوییهای مذهبی دربارهی موضوعات پادشاهی، که بر بهاصطلاح استخوانهای وَخشگاه حک شده بود. یک نمونه از متن خاندان شانگ: «شاه با خواندن معنای شاخه [روی استخوانی که با گرما شکاف داده شده بود] گفت: «اگر این کودک در روز کنگ به دنیا بیاید، بسیار خوشیمن خواهد بود.»... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
حروف وامگرفته
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته نشدند یا فقط پس از مقاومتی درازمدت مورد قبول قرار گرفتند. نمونههای معروف آن عبارت است از مخالفت کنگرهی آمریکا با تأمین بودجهی تکمیل هواپیمای نظامی مافوقصوت در سال ۱۹۷۱، مخالفت مداوم جهان با صفحه کلیدی کارآمدتر برای ماشین تحریر، و اکراه درازمدت انگلستان در استفاده از چراغ برق. چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
کارمان را با مقایسهی قابلیت پذیرش اختراعهای متفاوت در جامعهیی واحد آغاز میکنم. از این طریق روشن میشود که دستکم چهار عامل بر این پذیرش تأثیر میگذارد.
نخستین و آشکارترین عامل همانا برتری اقتصادی نسبی اختراع در مقایسه با فنآوری موجود است. درحالیکه چرخ در جوامع مدرن صنعتی بسیار سودمند است، در پارهیی جوامع دیگر چنین نبوده است. بومیان باستانی مکزیک وسائل چرخ و محوردار را به عنوان اسباببازی درست میکردند اما نه برای حملونقل. به نظر ما این موضوع باورنکردنی است، مگر وقتی که متوجه بشویم مکزیکیها برای کشیدن وسائل چرخدار خود فاقد حيوانات اهلی بودند که در این صورت چرخ هیچ مزیتی بر باربران انسانی نداشت.
دومین نکته، ارزش و اعتبار اجتماعی است که میتواند سود اقتصادی (یا فقدان آن را) نادیده بگیرد. امروزه میلیونها انسان شلوارهای جین طرحدار را به دو برابر قیمت جین بادوام معمولی میخرند - زیرا مُهر تأیید اجتماعی مدل طرحدار هزینهی اضافی را جبران میکند. بههمیننحو، ژاپنیها همچنان از نظام نوشتاری به شدت زمخت و ملالآور استفاده میکنند و آن را بر الفبا یا هجانگاری کارآمد خود ژاپن یعنی کانا اولویت میدهند زیرا اعتبار کانجی زیاد است... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته نشدند یا فقط پس از مقاومتی درازمدت مورد قبول قرار گرفتند. نمونههای معروف آن عبارت است از مخالفت کنگرهی آمریکا با تأمین بودجهی تکمیل هواپیمای نظامی مافوقصوت در سال ۱۹۷۱، مخالفت مداوم جهان با صفحه کلیدی کارآمدتر برای ماشین تحریر، و اکراه درازمدت انگلستان در استفاده از چراغ برق. چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
کارمان را با مقایسهی قابلیت پذیرش اختراعهای متفاوت در جامعهیی واحد آغاز میکنم. از این طریق روشن میشود که دستکم چهار عامل بر این پذیرش تأثیر میگذارد.
نخستین و آشکارترین عامل همانا برتری اقتصادی نسبی اختراع در مقایسه با فنآوری موجود است. درحالیکه چرخ در جوامع مدرن صنعتی بسیار سودمند است، در پارهیی جوامع دیگر چنین نبوده است. بومیان باستانی مکزیک وسائل چرخ و محوردار را به عنوان اسباببازی درست میکردند اما نه برای حملونقل. به نظر ما این موضوع باورنکردنی است، مگر وقتی که متوجه بشویم مکزیکیها برای کشیدن وسائل چرخدار خود فاقد حيوانات اهلی بودند که در این صورت چرخ هیچ مزیتی بر باربران انسانی نداشت.
دومین نکته، ارزش و اعتبار اجتماعی است که میتواند سود اقتصادی (یا فقدان آن را) نادیده بگیرد. امروزه میلیونها انسان شلوارهای جین طرحدار را به دو برابر قیمت جین بادوام معمولی میخرند - زیرا مُهر تأیید اجتماعی مدل طرحدار هزینهی اضافی را جبران میکند. بههمیننحو، ژاپنیها همچنان از نظام نوشتاری به شدت زمخت و ملالآور استفاده میکنند و آن را بر الفبا یا هجانگاری کارآمد خود ژاپن یعنی کانا اولویت میدهند زیرا اعتبار کانجی زیاد است... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چهگونه تنوعات در این سه عامل -زمان شروع تولید خوراک، موانع اشاعه، و میزان جمعیت انسانی- بهطور مستقیم به تفاوتهای مشاهدهشده میان قارهها از لحاظ تکامل فنآوری انجامیده است؟
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و چین. محور عمدهی شرقی-غربی آن اجازه داد تا بسیاری از اختراعاتی که در یک سوی اوراسیا پذیرفته شده بودند با سرعتی به نسبت زیاد به جوامع دیگر اوراسیا که در همان عرض جغرافیائی و همان شرایط آب و هوائی بودند گسترش یابد. پهنای آن در طول محور کوتاهتر (شمالی-جنوبی) در تقابل کامل با باریکیِ پهنهی قارهی آمریکا در تنگهی پاناماست. اوراسیا فاقد موانع زیستمحیطی جدییی است که محورهای اصلی قارههای آمریکا و آفریقا را برش عرضی دادهاند. بهاین ترتیب، موانع جغرافیائی و زیستمحیطی موجود در مقابل اشاعهی فنآوری در اوراسیا از دشواری کمتری نسبت به قارههای دیگر برخوردارند. به مدد تمامی این عوامل، اوراسیا قارهیی بود که در آن فنآوری زودتر از هر جای دیگری شتاب پسابلیستوسنی خود را آغاز کرد و به بزرگترین انباشت محلی فنآوریها دست یافت... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و چین. محور عمدهی شرقی-غربی آن اجازه داد تا بسیاری از اختراعاتی که در یک سوی اوراسیا پذیرفته شده بودند با سرعتی به نسبت زیاد به جوامع دیگر اوراسیا که در همان عرض جغرافیائی و همان شرایط آب و هوائی بودند گسترش یابد. پهنای آن در طول محور کوتاهتر (شمالی-جنوبی) در تقابل کامل با باریکیِ پهنهی قارهی آمریکا در تنگهی پاناماست. اوراسیا فاقد موانع زیستمحیطی جدییی است که محورهای اصلی قارههای آمریکا و آفریقا را برش عرضی دادهاند. بهاین ترتیب، موانع جغرافیائی و زیستمحیطی موجود در مقابل اشاعهی فنآوری در اوراسیا از دشواری کمتری نسبت به قارههای دیگر برخوردارند. به مدد تمامی این عوامل، اوراسیا قارهیی بود که در آن فنآوری زودتر از هر جای دیگری شتاب پسابلیستوسنی خود را آغاز کرد و به بزرگترین انباشت محلی فنآوریها دست یافت... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چهگونه تنوعات در این سه عامل -زمان شروع تولید خوراک، موانع اشاعه، و میزان جمعیت انسانی- بهطور مستقیم به تفاوتهای مشاهدهشده…
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحلهی پیشین پدید میآید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزدهساله نوجوان بهشمار میآید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیرههای تحولی گونهگون است، بنابراین ردههای نمونهوار در مرحلهیی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بیتابند که آیا اکنون ما آنها را در گروه آهنگسازان دورهی رمانتیک دستهبندی میکنیم یا طور دیگری.) بااینهمه، مراحلی که دلبخواه توصیف میشوند صرفاً طرح تندنویسیشدهی سودمندی است برای بحث دربارهی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر اینکه تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقهبندی سادهیی استفاده میکنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خانسالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحلهی پیشین پدید میآید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزدهساله نوجوان بهشمار میآید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیرههای تحولی گونهگون است، بنابراین ردههای نمونهوار در مرحلهیی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بیتابند که آیا اکنون ما آنها را در گروه آهنگسازان دورهی رمانتیک دستهبندی میکنیم یا طور دیگری.) بااینهمه، مراحلی که دلبخواه توصیف میشوند صرفاً طرح تندنویسیشدهی سودمندی است برای بحث دربارهی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر اینکه تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقهبندی سادهیی استفاده میکنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خانسالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند.…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
رابطهی رشد جمعیت با تولید خوراک
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟
طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده میگیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی همدیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمیانگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت میانجامد. جوامع متمرکز پیچیده بهنحو منحصربهفردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظامهای آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیتهای گروههای متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیهی چوپانها با غلات کشاورزها، و انتقال دامهای چوپانها به کشاورزها برای استفاده بهعنوان حیوان شخمزن) هستند. تمامی این توانمندیهای جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شدهاند.
علاوهبراین، تولید خوراک دستکم به سه طریق در ایجاد ویژگیهای جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، بهطور موسمی موجب بهکارگیری نیروی کار میشود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار میگیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که میتواند شکمهای بیشتری را سیر کند (مانند نظامهای آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگهای برتریجویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگترها.
دوم، ساماندهی تولید خوراک میتواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصیشدن اقتصادی و لایهبندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها میتوان برای تغذیهی تمامی بخشهای جامعهی پیچیده استفاده کرد: خانها، دیوانسالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشهوران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمیکنند و خود کشاورزان زمانیکه به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده میشوند.
سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان میدهد یا آنها را ملزم میکند تا به یکجانشینی روی آورند؛ شیوهیی از زندگی که پیششرطی است برای انباشت ثروتهای چشمگیر، ایجاد و بسط فنآوری و پیشههای پیچیده، و انجام فعالیتهای عمرانی عمومی، بهدلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعهی پیچیده میتوان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومتها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروههای کوچنشین گینهی نو یا آمازون، که پیشتر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشتهاند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار میدهند. بیگمان نخستین هدف آنها مسالمتجوکردن کوچنشینها است و به بیان دیگر، ترغیب آنها به اینکه مبلغان مذهبی، دیوانسالارها و یکدیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچنشینها به سکناگزیدن در دهکدهها است تا مبلغان مذهبی و دیوانسالارها بتوانند آنها را بیابند، خدماتی همچون مراقبتهای پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترلشان کنند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟
طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده میگیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی همدیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمیانگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت میانجامد. جوامع متمرکز پیچیده بهنحو منحصربهفردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظامهای آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیتهای گروههای متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیهی چوپانها با غلات کشاورزها، و انتقال دامهای چوپانها به کشاورزها برای استفاده بهعنوان حیوان شخمزن) هستند. تمامی این توانمندیهای جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شدهاند.
علاوهبراین، تولید خوراک دستکم به سه طریق در ایجاد ویژگیهای جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، بهطور موسمی موجب بهکارگیری نیروی کار میشود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار میگیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که میتواند شکمهای بیشتری را سیر کند (مانند نظامهای آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگهای برتریجویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگترها.
دوم، ساماندهی تولید خوراک میتواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصیشدن اقتصادی و لایهبندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها میتوان برای تغذیهی تمامی بخشهای جامعهی پیچیده استفاده کرد: خانها، دیوانسالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشهوران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمیکنند و خود کشاورزان زمانیکه به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده میشوند.
سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان میدهد یا آنها را ملزم میکند تا به یکجانشینی روی آورند؛ شیوهیی از زندگی که پیششرطی است برای انباشت ثروتهای چشمگیر، ایجاد و بسط فنآوری و پیشههای پیچیده، و انجام فعالیتهای عمرانی عمومی، بهدلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعهی پیچیده میتوان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومتها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروههای کوچنشین گینهی نو یا آمازون، که پیشتر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشتهاند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار میدهند. بیگمان نخستین هدف آنها مسالمتجوکردن کوچنشینها است و به بیان دیگر، ترغیب آنها به اینکه مبلغان مذهبی، دیوانسالارها و یکدیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچنشینها به سکناگزیدن در دهکدهها است تا مبلغان مذهبی و دیوانسالارها بتوانند آنها را بیابند، خدماتی همچون مراقبتهای پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترلشان کنند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
رابطهی رشد جمعیت با تولید خوراک
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟ طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا جنگ تنها زمانیکه جمعیت انسانها متراکم میشود سبب ادغام جوامع میشود. نه زمانیکه مردم پرآکندهاند؟
پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پیآمد ممکن را به همراه دارد.
جاییکه تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنانکه در مناطق تحت اشغال گروههای شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین مینماید که این همان نتیجهی حاصل از جنگهای میان گروههای کوچنشین در گینهی نو و آمازون بوده است.
جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، همچون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکنندهی خوراک هستند، هیچ منطقهی خالییی باقی نمیماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آنجا بگریزند. اما جوامع قبیلهئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آنقدر مازاد خوراک تولید نمیکنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفادهیی از بازماندگان قبیلهی مغلوب نمیبرند. جز اینکه زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته میشوند و قلمروشان چهبسا به اشغال پیروزمندان درآید.
جاییکه تراکم جمعیت زیاد باشد، همچون مناطقی که توسط دولتها یا خانسالاریها اشغال میشوند، مغلوبشدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهرهبرداری از آنها در صورت زندهنگاهداشتنشان دارند. چون جوامع متکی بر خانسالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شدهاند میشود از مغلوبشدگان بهعنوان برده بهرهبرداری کرد. چنانکه در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظامهای تولید متمرکز خوراک خود میتوانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه میدادند مغلوبشدگان در سرزمین خود بمانند، اما آنها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، بهشکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعهی آنها را در دولت یا خانسالاری پیروز ادغام میکردند. این پیآمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولتها یا امپراتوریها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبهی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاینرو به فهرستهای خراج امپراتوری آزتک علاقهی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانهی آزتکها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانهی تاجخروس، ۲ میلیون خرقهی پنبهای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباسهای جنگی، سپر، کلاههای پردار و کهربا بوده است.
اینگونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعهی فنآوری میان جوامع، بهعنوان علتهای نهائی، از طریق زنجیرههایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیتهای متمرکز و زندگی یکجانشینی قرار داشتند، به شکلگیری بیواسطهترین عوامل تسخیر یعنی میکربها، نگارش، فنآوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علتهای نهائی بهنحو متفاوتی در قارههای متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز بهنحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاینرو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبهرو هستیم. درحالیکه امپراتوری آزتکها از نظام نوشتاری و معدودی بیماریهای واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیسوایو نشان میدهند که هرکدام از این عوامل تا حدی بهصورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشتهاند. در میان چندده خانسالاری، خانسالاری امتتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فنآوری، نگارش یا میکرب بر سایر خانسالاریها نداشت ولی بااینهمه موفق به غلبه بر آنها شد؛ برتریاش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پیآمد ممکن را به همراه دارد.
جاییکه تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنانکه در مناطق تحت اشغال گروههای شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین مینماید که این همان نتیجهی حاصل از جنگهای میان گروههای کوچنشین در گینهی نو و آمازون بوده است.
جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، همچون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکنندهی خوراک هستند، هیچ منطقهی خالییی باقی نمیماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آنجا بگریزند. اما جوامع قبیلهئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آنقدر مازاد خوراک تولید نمیکنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفادهیی از بازماندگان قبیلهی مغلوب نمیبرند. جز اینکه زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته میشوند و قلمروشان چهبسا به اشغال پیروزمندان درآید.
جاییکه تراکم جمعیت زیاد باشد، همچون مناطقی که توسط دولتها یا خانسالاریها اشغال میشوند، مغلوبشدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهرهبرداری از آنها در صورت زندهنگاهداشتنشان دارند. چون جوامع متکی بر خانسالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شدهاند میشود از مغلوبشدگان بهعنوان برده بهرهبرداری کرد. چنانکه در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظامهای تولید متمرکز خوراک خود میتوانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه میدادند مغلوبشدگان در سرزمین خود بمانند، اما آنها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، بهشکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعهی آنها را در دولت یا خانسالاری پیروز ادغام میکردند. این پیآمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولتها یا امپراتوریها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبهی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاینرو به فهرستهای خراج امپراتوری آزتک علاقهی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانهی آزتکها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانهی تاجخروس، ۲ میلیون خرقهی پنبهای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباسهای جنگی، سپر، کلاههای پردار و کهربا بوده است.
اینگونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعهی فنآوری میان جوامع، بهعنوان علتهای نهائی، از طریق زنجیرههایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیتهای متمرکز و زندگی یکجانشینی قرار داشتند، به شکلگیری بیواسطهترین عوامل تسخیر یعنی میکربها، نگارش، فنآوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علتهای نهائی بهنحو متفاوتی در قارههای متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز بهنحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاینرو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبهرو هستیم. درحالیکه امپراتوری آزتکها از نظام نوشتاری و معدودی بیماریهای واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیسوایو نشان میدهند که هرکدام از این عوامل تا حدی بهصورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشتهاند. در میان چندده خانسالاری، خانسالاری امتتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فنآوری، نگارش یا میکرب بر سایر خانسالاریها نداشت ولی بااینهمه موفق به غلبه بر آنها شد؛ برتریاش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
مسئلهی بومیان استرالیا و گینهی نو
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه از تنگهی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسانشناسی فرهنگی، فاصلهی جغرافیائی میان استرالیا و گینهی نو حتا کمتر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگهی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی میگذرد که از تیروکمان استفاده میکنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینهی نو شبیه هستند. بزرگترین جزیرهی تنگهی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیرهنشینها تجارت فعالی با بومیهای استرالیا و نیز مردم گینهی نو داشتند. چهگونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگهی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و بهطور منظم رفتوآمد کرجیها را شاهد است تداوم یابند؟
مردم گینهی نو، در مقایسه با بومیهای استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی میشوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینهی نو را هم «عقبمانده» میدانند. تا زمانیکه اروپائیها شروع به استعمار گینهی نو در اواخر سدهی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینهی نو بیسواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولتها یا (مگر در مواردی معدود) به خانسالاریهای مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینهی نو «پیشرفت» بیشتری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائیها، آفریقائیها و بومیهای آمریکا پیشرفت نکردند؟ بهاینگونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آنها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.
بسیاری از استرالیائیهای سفیدپوست در توضیح علت «عقبماندگی» فرهنگی جامعهی بومی استرالیا پاسخ سادهیی دارند: کمبودهای فرضی خود بومیها. بومیها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائیها بهنظر میرسند، تا آنجا که برخی از نویسندگان سدهی نوزدهم آنان را حلقهی گمشده میان میمون و انسان میدانستند. به چه نحو دیگری میتوان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشینکردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکنندهی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بیسواد بودند؟ عجیبتر آنکه استرالیا دارای برخی از غنیترین لایههای آهن و آلومینیوم، و همینطور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائیهای بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی میکردند؟
بهنظر میرسد که این آزمایشی کاملاً کنترلشده دربارهی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آنها را تشکیل دادهاند. منطقی که در پس این نتیجهگیری نژادپرستانه وجود دارد قانعکننده بهنظر میرسد. بااینهمه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه از تنگهی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسانشناسی فرهنگی، فاصلهی جغرافیائی میان استرالیا و گینهی نو حتا کمتر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگهی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی میگذرد که از تیروکمان استفاده میکنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینهی نو شبیه هستند. بزرگترین جزیرهی تنگهی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیرهنشینها تجارت فعالی با بومیهای استرالیا و نیز مردم گینهی نو داشتند. چهگونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگهی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و بهطور منظم رفتوآمد کرجیها را شاهد است تداوم یابند؟
مردم گینهی نو، در مقایسه با بومیهای استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی میشوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینهی نو را هم «عقبمانده» میدانند. تا زمانیکه اروپائیها شروع به استعمار گینهی نو در اواخر سدهی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینهی نو بیسواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولتها یا (مگر در مواردی معدود) به خانسالاریهای مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینهی نو «پیشرفت» بیشتری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائیها، آفریقائیها و بومیهای آمریکا پیشرفت نکردند؟ بهاینگونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آنها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.
بسیاری از استرالیائیهای سفیدپوست در توضیح علت «عقبماندگی» فرهنگی جامعهی بومی استرالیا پاسخ سادهیی دارند: کمبودهای فرضی خود بومیها. بومیها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائیها بهنظر میرسند، تا آنجا که برخی از نویسندگان سدهی نوزدهم آنان را حلقهی گمشده میان میمون و انسان میدانستند. به چه نحو دیگری میتوان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشینکردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکنندهی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بیسواد بودند؟ عجیبتر آنکه استرالیا دارای برخی از غنیترین لایههای آهن و آلومینیوم، و همینطور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائیهای بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی میکردند؟
بهنظر میرسد که این آزمایشی کاملاً کنترلشده دربارهی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آنها را تشکیل دادهاند. منطقی که در پس این نتیجهگیری نژادپرستانه وجود دارد قانعکننده بهنظر میرسد. بااینهمه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
مسئلهی بومیان استرالیا و گینهی نو
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چهگونه میتوان، صرفنظر از کمبودهای مسلمفرضشده در خود بومیها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشینهای سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قارهیی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچنشین و بیسواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترلشده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجهی سادهی نژادپرستانه میکند؟
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍3
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقانی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی را امری ملالآور و فنی بدانند شاید از فهم این موضوع تعجب کنند که تصویر ۱۹-۲ چه سهم برجستهیی در درک ما از تاریخ آفریقا داشته است.
اگر بررسی خود را با مقایسهی تصویر ۱۹-۲ و تصویر ۱۹-۱ آغاز کنیم، تطابقی تقریبی بین خانوادههای زبانی و گروههای از لحاظ کالبدشناختی انسانی خواهیم یافت: زبانهای یک خانوادهی زبانی معین را بهطور معمول گروه خاص و متمایزی از مردم صحبت میکنند. بهطور خاص، گویشوران آفریقاسیائی عمدتاً مردمانی هستند که تحت عناوین سفیدپوست یا سیاهپوست طبقهبندی میشوند؛ گویشوران نیلی-صحرائی و نیجری-کنگوئی مردمان سیاه و گویشوران زبان خویسانی مردمان خویسانی و گویشوران آسترونزیائی اندونزیانی هستند. این تطابق حاکی از این گرایش است که زبانها همراه با مردمی که به آنها سخن میگویند تحول مییابند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه چیزی را میتوانیم از زبانهای آفریقائی بفهمیم که پیشتر از چهرههای آفریقانی نفهمیده بودیم؟
پیچیدگیهای حیرتانگیز ۱۵۰۰ زبان آفریقائی را ژوزف گرینبرگ، زبانشناس برجستهی دانشگاه استنفورد، حل کرده است. وی تشخیص داد که تمامی این زبانها فقط در پنج خانواده قرار میگیرند (برای این توزیع زبانی به تصویر ۱۹-۲ نگاه کنید). خوانندگانی که عادت دارند زبانشناسی…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این فرایند شامل تسخیر، اخراج، آمیختن، کشتن یا ابتلا به بیمایهای همهگیر هست یا خیر.) اکنون از توزیع زبانی نیجری-کنگویی دیدیم که سیاهانی که آنان را بلعیدند بانتو بودند. مدارک جسمانی و زبانشناسی که تاکنون بررسی شدهاند به ما اجازه میدهد که این بلعیدنهای پیشاتاریخ را نتیجه بگیریم اما رازهای آنها برای ما مکشوف نشده است. تنها مدرک بعدی که اکنون میخواهم ارائه کنم میتواند به ما در پاسخ به دو پرسش بیشتر یاری برساند: چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
برای پاسخ به پرسش مربوط به امتیازات بانتوها، اجازه میخواهم نوع باقیمانده از مدارک مربوط به اکنونِ زنده را بررسی کنیم، مقصودم مدارک بهدستآمده از گیاهان و حیوانات اهلیشده است. این مدرک از آن جهت مهم است که تولید خوراک منجر به تراکمهای زیاد جمعیتی، میکروبها، فنآوری، سازمان سیاسی و سایر اجزای تشکیلدهندهی قدرت میشود. مردمی که بر حسب تصادف به دلیل مکان جغرافیایی خود وارث تولید خوراک شدند یا آن را تکامل بخشیدند، از این رهگذر قادر شدند تا از لحاظ جغرافیایی مردم ضعیفتر را ببلعند.
هنگامی که در دههی ۱۴۰۰ میلادی اروپاییها به جنوب صحرای آفریقا رسيدند، آفریقاییها پنج مجموعه محصول را پرورش میدادند (به تصویر ذیل نگاه کنید)، هر کدام از آنها برای تاریخ آفريقا اهمیت زیادی داشت. نخستین مجموعه فقط در شمال آفریقا تا کوهستانهای اتیوپی پرورش داده میشد. آفریقای شمالی اقلیمی مدیترانهیی دارد که مشخصهی آن ریزش باران است که در ماههای زمستانی شدید میشود. (کالیفرنیای جنوبی نیز اقلیم مدیترانهیی دارد و همین توضیح میدهد که چرا زیرزمین خانهی من و میلیونها نفر دیگر که در کالیفرنیای جنوبی ساکن هست زمستان پر از آب میشود اما در تابستان صددرصد خشک است). هلال حاصلخیز، که کشاورزی در آن جا پدیدار شد، همان الگوی مدیترانهیی بارانهای زمستانی را دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه امتیازاتی بانتوها را قادر ساخت جایگزین پیگمیها و خوییها شوند؟ چه زمانی بانتوها به موطن پیگمیها و خوییها رسیدند؟
پیشتر از توزیع زبانیِ خویی و نبود زبانهای متمایز پیگمی، نتیجه گرفتیم که مردم پیگمی و خویی سابقاً گسترهی وسیعتری را در اختیار داشتند تا این که توسط سیاهان بلعیده شدند. (از واژه ی «بلعیدن» در مفهومی خنثی و فراگیر استفاده میکنم، بدون توجه به این که این…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را نیز افزود. آن موجود فرازمینی را که ۱۰ هزار سال پیش از زمین دیدار و پیشبینی کرده بود اروپا سرانجام به مجموعهیی از دولتهای واسال امپراتوری آفریقای جنوب صحرا بدل میشود، باید معذور داشت.
دلایل بیواسطهی پیآمد بر خورد آفریقا با اروپا روشن است. همانند برخورد اروپاییها با بومیهای آمریکا، اروپائیهایی که وارد آفريقا شدند از برتری سهگانهی اسلحه و دیگر فنآوریها، سواد گسترده، و سازمان سیاسی ضروری برای استمرار برنامههای پرهزینهی کاوش و فتح سود میبردند. این برتریها تقریباً بهمحض آغاز درگیریها بروز یافت: تنها چهار سال پس از نخستین دیدار واسکودُگاما در سال ۱۴۹۸ از سواحل شرق آفریقا، او با ناوگانی مجهز به توپ به آنجا بازگشت تا کیلوا، مهمترین بندر آفریقای شرقی را که بر تجارت طلای زیمبابوه نظارت داشت تسخیر کند. اما چرا اروپائیها موفق شدند این سه برتری را پیش از آفریقائیهای جنوب صحرا تکامل بخشند؟
تمامی این سه برتری از لحاظ تاریخی ناشی از تکامل تولید خوراک بود. اما تولید خوراک در آفریقای جنوب صحرا (در مقایسه با اوراسیا) بهدلایلی چند با تأخیر آغاز شد؛ گونههای بومی و اهلیشدنی حیوانات و گیاهان در آفریقا کمشمار بودند، مناطق مناسب برای تولید خوراک بومی نیز بسیار کوچکتر از مناطق مشابه در اروپا بودند، و محور شمالی-جنوبی آفریقا مانع از گسترش تولید خوراک و اختراعات میشد. ببینیم این عوامل چهگونه عمل کردند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا اروپائیها آفریقای جنوب صحرا را استعمار کردند؟
درواقع، عدم تحقق عکس این موضوع شگفتآور است، زیرا آفریقا میلیونها سال تنها گهوارهی تکامل انسانها و شاید زادگاه هوموساپینسهای بهلحاظ کالبدشناختی جدید بوده است، به این پیشگامی عظیم آفریقا باید اقلیمها و زیستبومهای متنوع و بالاترین تنوع انسانی جهان را…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است.
نخستین دسته شامل تفاوتهای قارهیی در گونههای گیاهان و حیوانات وحشی موجود به عنوان مصالح آغازگر برای اهلیکردن است. دلیل این امر آن است که تولید خوراک برای انباشت مازاد آن، که میتوانست متخصصان غیرتولیدکنندهی خوراک را غذا دهد، و نیز برای افزایش جمعیتهای بزرگی تعیینکننده بود که حتا پیش از تکامل بخشیدن به هر گونه برتری فنآورانه یا سیاسی صرفاً از برتری عددی خود سود میبردند. به این دو دلیل، هر نوع پیشرفت جوامع پیچیده که از لحاظ اجتماعی لایهبندیشده و از لحاظ سیاسی متمرکز بودند، فراتر از سطح خانسالاریهای کوچک و نوظهور بر تولید خوراک استوار بود.
اما ثابت شده که بیشتر گونههای حیوانات و گیاهان وحشی برای اهلیشدن نامناسب هستند: تولید خوراک بر گونههای نسبتاً اندکی از دامها و محصولات استوار بوده است. معلوم شده که تعداد گونههای وحشی داوطلب برای اهلیشدن در قارهها تفاوت چشمگیری با هم دارند که ناشی از تفاوت در مساحت قارهها و نیز (در مورد پستانداران بزرگ) انقراضهای اواخر دوران پلئیستوسن است. این انقراضها در استرالیا و قارهی آمریکا شدیدتر از اوراسیا و آفریقا بوده است. در نتیجه، آفریقا تا حدی کمتر از اوراسیای بزرگتر، قارهی آمریکا کمتر از آن و استرالیا و گینهی نوی یالی (با یکهفدهم مساحت اوراسیا همراه با انقراض تمامی پستانداران بزرگش در اواخر دوران پلئیستوسن) از آن هم کمتر، از موهبت زیستشناختی برخوردار بوده است.
در هر کدام از قارهها، اهلیشدن حیوانات و گیاهان در چند موطن به ویژه مطلوب، که کسر کوچکی از کل مساحت آن قاره را در بر میگرفت، متمرکز شده بود. بسیاری از جوامع اغلب نوآوریهای فنآورانه و نیز نهادهای سیاسی خویش را از جوامع دیگر کسب میکنند به جای آنکه خود آن را اختراع کنند. بهاینگونه، اشاعه و مهاجرت درون یک قاره نقش مهمی در تکامل جوامع آن دارد که در درازمدت گرایش به شراکت در تکامل یکدیگر دارند (تا جایی که محیط زیست اجازه دهد) و این به دلیل فرایندهایی است که در شکل سادهی خود توسط جنگهای موسكت مائورویهای نیوزیلند نشان داده شده است. به بیان دیگر، جوامعی که در ابتدا فاقد برتری هستند، یا از طریق جوامعی که دارای آن هستند به این برتری میرسند یا (اگر در این کار ناکام بمانند) جوامع دیگری جای آنها را میگیرند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
تأثیر تفاوت قارهها بر مسیر جوامع انسانی
یقیناً قارهها از لحاظ ویژگیهای محیطزیستیِ بیشمار خود، که بر مسیرهای جوامع انسانی اثر میگذاشته، با هم تفاوت دارند. اما صرف گردآوری فهرستی از تفاوتهای ممکن، پاسخِ پرسش یالی نیست. به نظر من فقط چهار دسته از تفاوتها مهمترین موارد است. نخستین دسته شامل…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی زندگی کرده و در آن زمان کوشیده باشد تا مسیر تاریخی آینده را پیشبینی کند، به یقین سلطهی نهایی اروپا را از همه نامحتملتر میدانست زیرا اروپا در میان سه منطقهی دنیای قدیم، در بیشتر ۱۰ هزار سال گذشته، از همه عقبافتادهتر بوده است. از ۸۵۰۰ سال پیش از میلاد تا ظهور یونان و سپس ایتالیا در ۵۰۰ سال پیش از میلاد، تقریباً تمامی نوآوریهای عمدهی اوراسیای غربی – اهلیکردن حیوانات، اهلیکردن گیاهان، نگارش، فلزکاری، چرخ، دولتها و غیره - در هلال حاصلخیز یا نزدیک به آن پدید آمده بود. تا زمان گسترش آسیای آبی پس از حدود ۹۰۰ میلادی، اروپای غربی یا منطقهی شمالی کوههای آلپ هیچ سهم چشمگیری در فنآوری یا تمدن دنیای قدیم نداشت؛ برعکس، گیرندهی دستآوردهای مدیترانهی شرقی، فلات حاصلخیز و چین بود. حتا پس از سال ۱۰۰۰ تا ۱۴۵۰ میلادی، جریان علم و فنآوری به داخل اروپا عمدتاً از سوی جوامع اسلامی بود که از هند تا آفریقای شمالی گسترش یافته بودند، نه برعکس. چین در همین سدهها رهبری فنآوری جهان را به دست گرفته و تولید خوراک را تقریباً همزمان با هلال حاصلخیز آغاز کرده بود.
پس چرا هلال حاصلخیز و چین سرانجام برتریهای هزاران سالهی خود را به اروپای عقبمانده تسلیم کردند؟ البته میتوان به عوامل بیواسطه در پس ظهور اروپا اشاره کرد: تکامل یک طبقهی تجاری، سرمایهداری، مراقبت از حق انحصاری بهرهبرداری از اختراعات، عدم رشد خودکامگان مطلق و مالیاتبندی خردکننده، و سنت یهودی-مسیحی پژوهشِ تجربی و انتقادی آن. بااینهمه برای همهی این عوامل بیواسطه باید مسئلهی علت نهایی را پیش کشید: چرا خود این عوامل بیواسطه در اروپا پدیدار شدند، و نه در چین و هلال حاصلخیز؟ بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، بر قارهی آمریکا و استرالیا چیره شدند؟
چرا جوامع اروپایی اوراسيا، و نه جوامع هلال حاصلخیز یا چین یا هند، قارهی آمریکا و استرالیا را استعمار کردند و رهبری فنآوری را بر عهده گرفتند و در دنیای مدرن از لحاظ سیاسی و اقتصادی چیره شدند؟ مورخی که در هر زمانی در فاصلهی ۸۵۰۰ پیش از میلاد و ۱۴۵۰ میلادی…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی نوبل در اقتصاد به «علم اقتصاد» اشاره دارد، گروههای آموزشی تاریخ بهندرت خود را «گروه آموزشی علم تاریخ» مینامند، اگر اصولاً هرگز چنین کنند. بسیاری از تاریخنگاران خود را دانشمند نمیدانند و آموزش اندکی در علوم بهرسمیتشناختهشده و روششناسیهای آن میبینند. این برداشت که تاریخ چیزی بیش از انبوهی از جزئیات نیست در استعارههای بیشماری نشان داده میشود: «تاریخ واقعیتهایی مزخرف است یکی پس از دیگری»، «تاریخ یکمشت پرتوپلاست»، «تاریخ همان اندازه قانون دارد که شهر فرنگ» و مانند اینها.
نمیتوان انکار کرد که استخراج اصول عام از مطالعهی تاریخ دشوارتر از استخراج قوانین عام از مطالعهی مدارهای سیارات است. بااینهمه، بهنظر من این مشکلات چارهناپذیر نیست. مشکلات مشابه را میتوان در رشتههای تاریخی دیگری یافت که بااینهمه جایگاهشان در میان علوم طبیعی استوار است و رشتههایی مانند نجوم، اقلیمشناسی، بومشناسی، زیستشناسی تکاملی، زمینشناسی و دیرینشناسی. تصور مردم از علم متأسفانه اغلب بر فیزیک و چند رشتهی دیگر دارای روششناسیهای مشابه استوار است. دانشمندان فعال در این عرصهها جاهلانه از عرصههایی متنفرند که این روششناسیها برای آنها نامناسب است و بنابراین ناگزیر از جستوجو برای یافتن روششناسیهای مناسب خود هستند به عرصههایی همانند حوزههای تحقیقاتی خودم در بومشناسی و زیستشناسی تکاملی. اما به یاد داشته باشید که واژهی science (علم) بهمعنای «دانش» (از واژهی لاتینی scire «دانستن» و scientia «شناخت») است که با هر روشی که برای آن حوزهی خاص از همه مناسبتر باشد کسب میشود. بههمیندلیل است که با دانشجویان رشتهی تاریخ انسانی بهدلیل مشکلاتی که با آن دستبهگریبانند احساس یگانگی میکنم.
علوم تاریخی در گستردهترین مفهوم (از جمله نجوم و مانند آن) ویژگیهای مشترک بسیاری دارند که آنها را از علوم غیرتاریخی مانند فیزیک، شیمی و زیستشناسی مولکولی جدا میکند. من بر چهار ویژگی انگشت میگذارم: روششناسی، علیت، پیشبینی و پیچیدگی... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علم تاریخ و چالشهایش
رشتهی تاریخ را معمولاً علم نمیدانند، بلکه آن را نزدیکتر به رشتههای انسانی قلمداد میکنند. در بهترین شرایط، تاریخ را در طبقهبندی علوم اجتماعی قرار میدهند که از کمترین بار علمی برخوردار است. درحالیکه حوزهی حکومت اغلب «علم سیاست» نامیده میشود و جایزهی…
👍3