یک مسئولیت شایسته
تاثیر مبارزۀ غیرخشونتآمیز تنها تضعیف و از میان بردن دیکتاتورها نیست بلکه قدرتبخشیدن به مردم تحتستم نیز هست. این تکنیک مردمی که پیش از این خود را را پیادۀ شطرنج یا قربانیان احساس میکردند را قادر میکند تا با تلاشهای خود قدرت را مستقیماً برای دستیابی به آزادی و عدالت بیشتر بهکار گیرند. این تجربۀ مبارزاتی نتایج روانی مهمی دارد که میتواند در افزایش عزت و اعتمادبهنفس در میان بیقدرتان سابق نقشی ایفا کند.
یکی از نتایج سودمند و درازمدت مهمی که استفاده از مبارزۀ غیرخشونتآمیز بهمنظور تاسیس دولتی دموکراتیک دارا میباشد این است که به جامعه توان بیشتری برای سروکارداشتن با مشکلات آتی و ادامۀ راه اهدا میکند. مشکلاتی همانند سوء استفادههای دولتی آتی و انحراف آن، بدرفتاری هر یک از گروهها، بیعدالتیهای اقتصادی و محدودیتهای اعمالشده بر کیفیت دموکراتیکبودن سیستم سیاسی. مردمی که در استفاده از مبارزهطلبی سیاسی کارآزموده شده باشند کمتر در برابر دیکتاتورهای آتی ضربهپذیر خواهند بود.
بعد از آزادی آشنایی با مبارزۀ غیرخشونتآمیز شیوههایی برای دفاع از دموکراسی آزادیهای مدنی، حقوق اقلیتها و حقوق ویژۀ دولتهای منطقهای، ایالتی و منطقهای و موسسات غیردولتی فراهم میکند. این روشها همچنین راههایی فراهم میکنند که از طریق آنها مردم و گروهها میتواند عقاید افراطی خود بر روی مسائلی که آنقدر مهم بودهاند که گروههای مخالف گاه برای ابراز آنها به ترور و جنگ چریکی روی آورده بوده بودند، را بیان کنند.
امید است تا اندیشههای مطرحشده در این بررسی مبارزهطلبی سیاسی یا مبارزۀ غیرخشونتآمیز، کمکی باشد برای تمامی افراد و گروههایی که بهدنبال رفع ستم دیکتاتوری از مردم خود هستند و ایجاد سیستمی دموکراتیک و پایدار که آزادیهای انسان و کنش مردمی برای بهبود جامعه را محترم شمارد.
در اندیشههایی که شرح داده شدند سه نتیجۀ عمده وجود دارد:
• آزادی از دیکتاتوری ممکن است.
• برای رسیدن به آن احتیاج به برنامهریزی استراتژیک و اندیشهای دقیق است و
• برای رسیدن به آن احتیاط، سختکوشی و مبارزۀ منضبط، حتی با هزینۀ بالا، مورد احتیاج است.
نقلقول مشهور «آزادی رایگان نیست» حقیقت دارد. هیچ نیروی خارجیای برای بخشش آزادیای که مردم تحتستم بسیار خواستار آنند نخواهد آمد. مردم باید یاد بگیرند که چگونه به خودشان آزادی ببخشند و این بهآسانی ممکن نیست.
اگر مردم چیزی که برای آزادی خود آنان مورد نیاز است را به چنگ بیاورند، میتوانند مجموعهاقداماتی که در نهایت بهواسطهی رنج فراوان به آزادی منجر میشوند را طراحی نمایند. آنگاه آنان با پشتکار میتوانند نظم دموکراتیک نوینی بنا نهند و برای دفاع از آن آماده شوند. آزادیای که از طریق اینچنین مبارزهای بهدست بیاید، میتواند پایدار باشد. این آزادی توسط مردمی سختکوش که به حراست و غنابخشی آن متعهدند، نگهداری خواهد شد.
📘 از دیکتاتوری تا دموکراسی: چارچوبی نظری برای کسب آزادی
✍🏻 جین شارپ
↔️ جادی، انجمن بدون مرز
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
تاثیر مبارزۀ غیرخشونتآمیز تنها تضعیف و از میان بردن دیکتاتورها نیست بلکه قدرتبخشیدن به مردم تحتستم نیز هست. این تکنیک مردمی که پیش از این خود را را پیادۀ شطرنج یا قربانیان احساس میکردند را قادر میکند تا با تلاشهای خود قدرت را مستقیماً برای دستیابی به آزادی و عدالت بیشتر بهکار گیرند. این تجربۀ مبارزاتی نتایج روانی مهمی دارد که میتواند در افزایش عزت و اعتمادبهنفس در میان بیقدرتان سابق نقشی ایفا کند.
یکی از نتایج سودمند و درازمدت مهمی که استفاده از مبارزۀ غیرخشونتآمیز بهمنظور تاسیس دولتی دموکراتیک دارا میباشد این است که به جامعه توان بیشتری برای سروکارداشتن با مشکلات آتی و ادامۀ راه اهدا میکند. مشکلاتی همانند سوء استفادههای دولتی آتی و انحراف آن، بدرفتاری هر یک از گروهها، بیعدالتیهای اقتصادی و محدودیتهای اعمالشده بر کیفیت دموکراتیکبودن سیستم سیاسی. مردمی که در استفاده از مبارزهطلبی سیاسی کارآزموده شده باشند کمتر در برابر دیکتاتورهای آتی ضربهپذیر خواهند بود.
بعد از آزادی آشنایی با مبارزۀ غیرخشونتآمیز شیوههایی برای دفاع از دموکراسی آزادیهای مدنی، حقوق اقلیتها و حقوق ویژۀ دولتهای منطقهای، ایالتی و منطقهای و موسسات غیردولتی فراهم میکند. این روشها همچنین راههایی فراهم میکنند که از طریق آنها مردم و گروهها میتواند عقاید افراطی خود بر روی مسائلی که آنقدر مهم بودهاند که گروههای مخالف گاه برای ابراز آنها به ترور و جنگ چریکی روی آورده بوده بودند، را بیان کنند.
امید است تا اندیشههای مطرحشده در این بررسی مبارزهطلبی سیاسی یا مبارزۀ غیرخشونتآمیز، کمکی باشد برای تمامی افراد و گروههایی که بهدنبال رفع ستم دیکتاتوری از مردم خود هستند و ایجاد سیستمی دموکراتیک و پایدار که آزادیهای انسان و کنش مردمی برای بهبود جامعه را محترم شمارد.
در اندیشههایی که شرح داده شدند سه نتیجۀ عمده وجود دارد:
• آزادی از دیکتاتوری ممکن است.
• برای رسیدن به آن احتیاج به برنامهریزی استراتژیک و اندیشهای دقیق است و
• برای رسیدن به آن احتیاط، سختکوشی و مبارزۀ منضبط، حتی با هزینۀ بالا، مورد احتیاج است.
نقلقول مشهور «آزادی رایگان نیست» حقیقت دارد. هیچ نیروی خارجیای برای بخشش آزادیای که مردم تحتستم بسیار خواستار آنند نخواهد آمد. مردم باید یاد بگیرند که چگونه به خودشان آزادی ببخشند و این بهآسانی ممکن نیست.
اگر مردم چیزی که برای آزادی خود آنان مورد نیاز است را به چنگ بیاورند، میتوانند مجموعهاقداماتی که در نهایت بهواسطهی رنج فراوان به آزادی منجر میشوند را طراحی نمایند. آنگاه آنان با پشتکار میتوانند نظم دموکراتیک نوینی بنا نهند و برای دفاع از آن آماده شوند. آزادیای که از طریق اینچنین مبارزهای بهدست بیاید، میتواند پایدار باشد. این آزادی توسط مردمی سختکوش که به حراست و غنابخشی آن متعهدند، نگهداری خواهد شد.
📘 از دیکتاتوری تا دموکراسی: چارچوبی نظری برای کسب آزادی
✍🏻 جین شارپ
↔️ جادی، انجمن بدون مرز
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا گسترش محصولات از هلال حاصلخیز چنین سریع بود؟
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم و نوع گیاهانشان نیز یکسان است. مثلاً، پرتغال، شمال ایران و ژاپن که همگی کموبیش در یک عرض جغرافیائی واقع شدهاند اما بهترتیب از سمت شرق یا غرب با هم ۶۵۰۰ کیلومتر فاصله دارند، از لحاظ اقلیمی بیشتر به هم شبیهاند تا به محلی که حتا ۱۶۰۰ کیلومتر از سمت جنوب با آنها فاصله دارد. در تمامی قارهها، زیستبومهایی که به مناطق جنگلی بارانخیز استوائی معروفاند، کموبیش در محدودهی ۱۰ درجهی عرض جغرافیائی از استوا قرار دارند. در حالیکه زیستبومهای درختچهزار مديترانهئی (مانند بیشهی بلوطهای کوتاه و همیشه بهار کالیفرنیا و بیشهزارهای اروپا) تقریباً بین عرض جغرافیائی ۳۰ و ۴۰ درجهی شمالی واقع شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم و نوع گیاهانشان نیز یکسان است. مثلاً، پرتغال، شمال ایران و ژاپن که همگی کموبیش در یک عرض جغرافیائی واقع شدهاند اما بهترتیب از سمت شرق یا غرب با هم ۶۵۰۰ کیلومتر فاصله دارند، از لحاظ اقلیمی بیشتر به هم شبیهاند تا به محلی که حتا ۱۶۰۰ کیلومتر از سمت جنوب با آنها فاصله دارد. در تمامی قارهها، زیستبومهایی که به مناطق جنگلی بارانخیز استوائی معروفاند، کموبیش در محدودهی ۱۰ درجهی عرض جغرافیائی از استوا قرار دارند. در حالیکه زیستبومهای درختچهزار مديترانهئی (مانند بیشهی بلوطهای کوتاه و همیشه بهار کالیفرنیا و بیشهزارهای اروپا) تقریباً بین عرض جغرافیائی ۳۰ و ۴۰ درجهی شمالی واقع شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا گسترش محصولات از هلال حاصلخیز چنین سریع بود؟
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم…
❤1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا گسترش محصولات از هلال حاصلخیز چنین سریع بود؟
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم و نوع گیاهانشان نیز یکسان است. مثلاً، پرتغال، شمال ایران و ژاپن که همگی کموبیش در یک عرض جغرافیائی واقع شدهاند اما بهترتیب از سمت شرق یا غرب با هم ۶۵۰۰ کیلومتر فاصله دارند، از لحاظ اقلیمی بیشتر به هم شبیهاند تا به محلی که حتا ۱۶۰۰ کیلومتر از سمت جنوب با آنها فاصله دارد. در تمامی قارهها، زیستبومهایی که به مناطق جنگلی بارانخیز استوائی معروفاند، کموبیش در محدودهی ۱۰ درجهی عرض جغرافیائی از استوا قرار دارند. در حالیکه زیستبومهای درختچهزار مديترانهئی (مانند بیشهی بلوطهای کوتاه و همیشه بهار کالیفرنیا و بیشهزارهای اروپا) تقریباً بین عرض جغرافیائی ۳۰ و ۴۰ درجهی شمالی واقع شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم و نوع گیاهانشان نیز یکسان است. مثلاً، پرتغال، شمال ایران و ژاپن که همگی کموبیش در یک عرض جغرافیائی واقع شدهاند اما بهترتیب از سمت شرق یا غرب با هم ۶۵۰۰ کیلومتر فاصله دارند، از لحاظ اقلیمی بیشتر به هم شبیهاند تا به محلی که حتا ۱۶۰۰ کیلومتر از سمت جنوب با آنها فاصله دارد. در تمامی قارهها، زیستبومهایی که به مناطق جنگلی بارانخیز استوائی معروفاند، کموبیش در محدودهی ۱۰ درجهی عرض جغرافیائی از استوا قرار دارند. در حالیکه زیستبومهای درختچهزار مديترانهئی (مانند بیشهی بلوطهای کوتاه و همیشه بهار کالیفرنیا و بیشهزارهای اروپا) تقریباً بین عرض جغرافیائی ۳۰ و ۴۰ درجهی شمالی واقع شدهاند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا گسترش محصولات از هلال حاصلخیز چنین سریع بود؟
پاسخ تاحدی در محور شرقی-غربی اوراسیا، نهفته است. مناطقی که در امتداد شرقی-غربی یکدیگر و در یک عرض جغرافیائی قرار دارند. دقیقاً دارای طول روز واحد و تنوع فصلی مشابهی هستند. در درجهی بعد، بهطور معمول، بیماریهای مشترک و دما و بارش مشابهی دارند و زیستبوم…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
گونههای باستانی پستاندار بزرگ اهلی علفخوار
اهمیت پستانداران اهلی بر چند گونهی علفخوار بزرگ در خشکی استوار است (تنها پستانداران خشکیزی اهلی شدهاند به این دلیل روشن که نگهداری و پرورش پستانداران آبزی تا زمان تکامل امکانات دریایی جدید دشوار بوده است. اگر «بزرگ» را «دارای وزنی بیش از ۱۰۰ پوند» تعریف کنیم، آنگاه فقط ۱۴ نوع حیوان پیش از قرن بیستم اهلی شده بودند (برای فهرست آنها به جدول پیوستشده رجوع کنید). از این چهارده حیوان باستانی، ۹ حیوان («نه حیوان کوچک» در جدول پیوستشده) به چارپایان مهمی برای انسانها در مناطق محدودی از جهان بدل شدند: شتر عربی، شتر دوکوهان، لاما/آلپاکا (گونههای جداگانه از یک نوع باستانی)، خر، گوزن، بوفالوی آبی، غژگاو، گاو وحشی، و گاو هندی با شاخهای مخروطی. فقط ۵ نوع حیوان در سراسر جهان گسترش و اهمیت یافتند. این ۵ پستاندار اهلی عبارتند از گاو، گوسفند، بز، خوک، و اسب.
در ابتدا به نظر میرسد که نامهای درخشانی از این فهرست حذف شده است. فیل آفریقایی که ارتشهای هانیبال با آن از کوههای آلپ رد شد کجاست؟ فیل آسیایی که امروزه در آسیای جنوب شرقی به عنوان حیوان بارکش بهرهبرداری میشود؟ نه من آنها را فراموش نکردهام و این تمایز مهمی را به وجود میآورد. فیلها رام شدند اما هرگز اهلی نشدند. فیلهای هانیبال و فیلهای بارکش آسیایی مانند تمام فیلهای وحشی به دام افتادند و رام شدند؛ آنان در اسارت پرورش داده نشدند. در عوض، حیوان اهلی به عنوان حیوانی تعریف میشود که به طور انتخابی در اسارت پرورش داده و از این طریق از اجداد وحشی خود متفاوت میشود تا برای انسانهایی مفید واقع شود که بر زاد و ولد و تامین خوراک حیوان کنترل دارند.
به بیان دیگر، اهلیشدن مستلزم آن است که به چیزی سودمند برای انسانها تبدیل شوند. حیواناتی که به واقع اهلی شدهاند، به طرق گوناگون با اجداد وحشی خود تفاوت دارند. این تفاوتها ناشی از دو فرایند است: انتخاب انسانی آن دسته از حیوانات منفرد که از گونههای مشابه سودمندترند، و واکنشهای تکاملی خودکار حیوانات به نیرویهای تغییریافتهی انتخاب طبیعی که در محیط زیست انسانها در مقایسه با محیط زیست طبیعی عمل میکند. تمامی این عبارات در مورد اهلیشدن گیاهان نیز مصداق دارد.
شیوههایی که در آنها حیوانات اهلیشده از اجداد وحشی خود جدا میشوند موارد زیر را در بر میگیرند. جثهی بسیاری از انواع تغییر کرده است: گاوها، خوکها و گوسفندها در هنگام اهلیشدن کوچکتر شدهاند در حالی که خوکچهی هندی بزرگتر شد. گوسفند و آلپاکا برای حفظ پشم و کاهش یا فقدان مو، اما گاوها برای دادن شیر زیاد انتخاب شدند. بسیاری از انواع حیوانات اهلی مغزی کوچکتر و اندامهای حسی کمتررشدکردهیی در مقایسه با اجداد وحشی خود دارند زیرا دیگر نیازی به مغز بزرگتر و اندامهای حسی متکاملتری ندارند که اجدادشان برای فرار از دست حیوانات شکارچی به آنها وابسته بودند.
برای ارزیابی از تغییرات در زمان اهلیشدن، فقط گرگها، یعنی اجداد وحشی سگهای اهلی، را با بسیاری از نژادهای سگها مقایسه کنید. برخی از سگها بسیار بزرگتر از گرگها هستند (سگ دانمارکی)، در حالی که برخی دیگر بسیار کوچکترند (سگ چینی). برخی لاغرترند و برای مسابقه پرورش داده میشوند (سگ تازی)، در حالی که عدهیی دیگر پاکوتاه هستند و برای مسابقهدادن بیفایدهاند (داکسوند). سگها از لحاظ شکل و رنگ مو تفاوت بسیاری با هم دارند و برخی از آنها حتا بیمو هستند. پولینزیها و آزتکها عمدتاً سگ را برای خوراک خود پرورش میدادند. با مقایسهی داکسوند با گرگ، امکان ندارد به ذهنتان برسد که داکسوند از گرگ انشقاق یافته است.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
اهمیت پستانداران اهلی بر چند گونهی علفخوار بزرگ در خشکی استوار است (تنها پستانداران خشکیزی اهلی شدهاند به این دلیل روشن که نگهداری و پرورش پستانداران آبزی تا زمان تکامل امکانات دریایی جدید دشوار بوده است. اگر «بزرگ» را «دارای وزنی بیش از ۱۰۰ پوند» تعریف کنیم، آنگاه فقط ۱۴ نوع حیوان پیش از قرن بیستم اهلی شده بودند (برای فهرست آنها به جدول پیوستشده رجوع کنید). از این چهارده حیوان باستانی، ۹ حیوان («نه حیوان کوچک» در جدول پیوستشده) به چارپایان مهمی برای انسانها در مناطق محدودی از جهان بدل شدند: شتر عربی، شتر دوکوهان، لاما/آلپاکا (گونههای جداگانه از یک نوع باستانی)، خر، گوزن، بوفالوی آبی، غژگاو، گاو وحشی، و گاو هندی با شاخهای مخروطی. فقط ۵ نوع حیوان در سراسر جهان گسترش و اهمیت یافتند. این ۵ پستاندار اهلی عبارتند از گاو، گوسفند، بز، خوک، و اسب.
در ابتدا به نظر میرسد که نامهای درخشانی از این فهرست حذف شده است. فیل آفریقایی که ارتشهای هانیبال با آن از کوههای آلپ رد شد کجاست؟ فیل آسیایی که امروزه در آسیای جنوب شرقی به عنوان حیوان بارکش بهرهبرداری میشود؟ نه من آنها را فراموش نکردهام و این تمایز مهمی را به وجود میآورد. فیلها رام شدند اما هرگز اهلی نشدند. فیلهای هانیبال و فیلهای بارکش آسیایی مانند تمام فیلهای وحشی به دام افتادند و رام شدند؛ آنان در اسارت پرورش داده نشدند. در عوض، حیوان اهلی به عنوان حیوانی تعریف میشود که به طور انتخابی در اسارت پرورش داده و از این طریق از اجداد وحشی خود متفاوت میشود تا برای انسانهایی مفید واقع شود که بر زاد و ولد و تامین خوراک حیوان کنترل دارند.
به بیان دیگر، اهلیشدن مستلزم آن است که به چیزی سودمند برای انسانها تبدیل شوند. حیواناتی که به واقع اهلی شدهاند، به طرق گوناگون با اجداد وحشی خود تفاوت دارند. این تفاوتها ناشی از دو فرایند است: انتخاب انسانی آن دسته از حیوانات منفرد که از گونههای مشابه سودمندترند، و واکنشهای تکاملی خودکار حیوانات به نیرویهای تغییریافتهی انتخاب طبیعی که در محیط زیست انسانها در مقایسه با محیط زیست طبیعی عمل میکند. تمامی این عبارات در مورد اهلیشدن گیاهان نیز مصداق دارد.
شیوههایی که در آنها حیوانات اهلیشده از اجداد وحشی خود جدا میشوند موارد زیر را در بر میگیرند. جثهی بسیاری از انواع تغییر کرده است: گاوها، خوکها و گوسفندها در هنگام اهلیشدن کوچکتر شدهاند در حالی که خوکچهی هندی بزرگتر شد. گوسفند و آلپاکا برای حفظ پشم و کاهش یا فقدان مو، اما گاوها برای دادن شیر زیاد انتخاب شدند. بسیاری از انواع حیوانات اهلی مغزی کوچکتر و اندامهای حسی کمتررشدکردهیی در مقایسه با اجداد وحشی خود دارند زیرا دیگر نیازی به مغز بزرگتر و اندامهای حسی متکاملتری ندارند که اجدادشان برای فرار از دست حیوانات شکارچی به آنها وابسته بودند.
برای ارزیابی از تغییرات در زمان اهلیشدن، فقط گرگها، یعنی اجداد وحشی سگهای اهلی، را با بسیاری از نژادهای سگها مقایسه کنید. برخی از سگها بسیار بزرگتر از گرگها هستند (سگ دانمارکی)، در حالی که برخی دیگر بسیار کوچکترند (سگ چینی). برخی لاغرترند و برای مسابقه پرورش داده میشوند (سگ تازی)، در حالی که عدهیی دیگر پاکوتاه هستند و برای مسابقهدادن بیفایدهاند (داکسوند). سگها از لحاظ شکل و رنگ مو تفاوت بسیاری با هم دارند و برخی از آنها حتا بیمو هستند. پولینزیها و آزتکها عمدتاً سگ را برای خوراک خود پرورش میدادند. با مقایسهی داکسوند با گرگ، امکان ندارد به ذهنتان برسد که داکسوند از گرگ انشقاق یافته است.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍4
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
آیا همهی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، برای اهلیکردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبهرو بودند که در میان اوراسیائیها یافت نمیشد؟
چرا اسبهای اوراسیائی اهلی شدند اما گورخرهای آفریقائی نه؟ چرا خوکهای آسیائی اهلی شدند اما گرازهای آمریکائی و سه گونهی خوک واقعاً وحشی آفریقائی نه؟ چرا پنج گونه از دامهای وحشی اوراسیا (aurochs، گاومیش هندی، غژگاو، گاو هندی و بانتنگ) اهلی شدند اما گاو میش آفریقائی یا گاومیش آمریکائی نه؟ چرا قوچ کوهی (نیای گوسفند اهلی ما) اهلی شد اما گوسفند کوهی آمریکائی نه؟
آیا همهی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، بهرغم تنوع عظیمشان، برای اهلیکردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبهرو بودند که در میان اوراسیائیها یافت نمیشد؟ مثلاً، آیا فراوانی پستانداران بزرگ وحشی در آفریقا که برای شکار در دسترس بودند سبب شده بود که بیشتر شکار شوند و بنابراین آفریقائیها زحمت اهلیکردن دامها را بر خود هموار نکنند؟
در پاسخ به این پرسش باید قاطعانه بگوییم نه! این برداشت با پنج نوع مدرک رد میشود پذیرش سریع حیوانات اهلیشدهی اوراسیائی توسط غیراوراسیائیها، تمایل زیاد و همگانی انسانها برای نگهداری حیوانات دستآموز، اهلیکردن سریع چهارده حیوان باستانی، اهلیکردن مستقل و مکرر برخی از آنها، و موفقیتهای محدود اقدامات جدید برای اهلیکردن گونههای بیشتر... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا اسبهای اوراسیائی اهلی شدند اما گورخرهای آفریقائی نه؟ چرا خوکهای آسیائی اهلی شدند اما گرازهای آمریکائی و سه گونهی خوک واقعاً وحشی آفریقائی نه؟ چرا پنج گونه از دامهای وحشی اوراسیا (aurochs، گاومیش هندی، غژگاو، گاو هندی و بانتنگ) اهلی شدند اما گاو میش آفریقائی یا گاومیش آمریکائی نه؟ چرا قوچ کوهی (نیای گوسفند اهلی ما) اهلی شد اما گوسفند کوهی آمریکائی نه؟
آیا همهی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، بهرغم تنوع عظیمشان، برای اهلیکردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبهرو بودند که در میان اوراسیائیها یافت نمیشد؟ مثلاً، آیا فراوانی پستانداران بزرگ وحشی در آفریقا که برای شکار در دسترس بودند سبب شده بود که بیشتر شکار شوند و بنابراین آفریقائیها زحمت اهلیکردن دامها را بر خود هموار نکنند؟
در پاسخ به این پرسش باید قاطعانه بگوییم نه! این برداشت با پنج نوع مدرک رد میشود پذیرش سریع حیوانات اهلیشدهی اوراسیائی توسط غیراوراسیائیها، تمایل زیاد و همگانی انسانها برای نگهداری حیوانات دستآموز، اهلیکردن سریع چهارده حیوان باستانی، اهلیکردن مستقل و مکرر برخی از آنها، و موفقیتهای محدود اقدامات جدید برای اهلیکردن گونههای بیشتر... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
آیا همهی مردمان آفریقا، آمریکا و استرالیا، برای اهلیکردن حیوانات با موانع فرهنگی مشابهی روبهرو بودند که در میان اوراسیائیها…
چرا اسبهای اوراسیائی اهلی شدند اما گورخرهای آفریقائی نه؟ چرا خوکهای آسیائی اهلی شدند اما گرازهای آمریکائی و سه گونهی خوک واقعاً وحشی آفریقائی نه؟ چرا پنج گونه از دامهای وحشی اوراسیا (aurochs، گاومیش هندی، غژگاو، گاو هندی و بانتنگ) اهلی شدند اما گاو میش…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
بسیاری فراخوانده میشوند اما شمار اندکی برگزیده میشوند
در مجموع، در کل جهان، از ۱۴۸ پستاندار خشکیزی گیاهخوار وحشی و بزرگ -مستعد برای اهلیشدن- فقط ۱۴ گونه از آزمون موفق بیرون آمدهاند. چرا ۱۳۴ گونهی دیگر ناکام ماندند؟ این گفتهی فرانسیس گالتون که گونههای دیگر مقدر است تا ابد وحشی باقی بمانند، ناظر بر چه شرایطی است؟
پاسخ را باید در اصل آناکارنینا جست. گونهی وحشی مستعد برای اهلیشدن باید خصوصیات متفاوت بسیاری داشته باشد. نبود حتا یک خصوصیت لازم تلاش برای اهلیکردن آنها را با شکست روبهرو میکند، همانطور که تلاش برای ساختن یک زندگی زناشوئی موفق را نقش بر آب میکند. با ایفای نقش مشاور ازدواج برای زوج گورخر-انسان و سایر زوجهای نامناسب، میتوان دستکم شش دسته دلیل را برای ناکامی در اهلیکردن حیوانات ذکر کرد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
در مجموع، در کل جهان، از ۱۴۸ پستاندار خشکیزی گیاهخوار وحشی و بزرگ -مستعد برای اهلیشدن- فقط ۱۴ گونه از آزمون موفق بیرون آمدهاند. چرا ۱۳۴ گونهی دیگر ناکام ماندند؟ این گفتهی فرانسیس گالتون که گونههای دیگر مقدر است تا ابد وحشی باقی بمانند، ناظر بر چه شرایطی است؟
پاسخ را باید در اصل آناکارنینا جست. گونهی وحشی مستعد برای اهلیشدن باید خصوصیات متفاوت بسیاری داشته باشد. نبود حتا یک خصوصیت لازم تلاش برای اهلیکردن آنها را با شکست روبهرو میکند، همانطور که تلاش برای ساختن یک زندگی زناشوئی موفق را نقش بر آب میکند. با ایفای نقش مشاور ازدواج برای زوج گورخر-انسان و سایر زوجهای نامناسب، میتوان دستکم شش دسته دلیل را برای ناکامی در اهلیکردن حیوانات ذکر کرد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
بسیاری فراخوانده میشوند اما شمار اندکی برگزیده میشوند
در مجموع، در کل جهان، از ۱۴۸ پستاندار خشکیزی گیاهخوار وحشی و بزرگ -مستعد برای اهلیشدن- فقط ۱۴ گونه از آزمون موفق بیرون آمدهاند. چرا ۱۳۴ گونهی دیگر ناکام ماندند؟ این گفتهی فرانسیس گالتون که گونههای دیگر مقدر است تا ابد وحشی باقی بمانند، ناظر بر چه شرایطی…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
میکربها
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد و نتیجهی معکوس میدهد زیرا میکربی که میزبان خود را میکشد خود را نیز میکشد.
اساساً میکربها مانند سایر گونهها تکامل مییابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمیگزیند که بیشترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکانهای مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی میتوان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا میشوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و اینکه انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت میگیرد.
میکربها شیوههای گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همینطور از حیوانات به انسانها تکامل بخشیدهاند. میکربی که بهتر گسترش مییابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده میشود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوههایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آنها بدن یا رفتار ما را به گونهیی تغییر میدهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد و نتیجهی معکوس میدهد زیرا میکربی که میزبان خود را میکشد خود را نیز میکشد.
اساساً میکربها مانند سایر گونهها تکامل مییابند. تکاملْ آن افرادی از یک گونه را برمیگزیند که بیشترین کارآئی را در تولید فرزند و نیز در کمک به فرزندان برای استقرار در مکانهای مناسب زندگی دارند. گسترش یک میکرب را از لحاظ ریاضی میتوان از شمار قربانیان جدیدی تعیین کرد که از طریق هر بیمار اولیه مبتلا میشوند. این تعداد به این بستگی دارد که هر قربانی تا چه زمان قادر به مبتلاکردن قربانیان جدید است و اینکه انتقال میکرب از یک قربانی به قربانی بعدی با چه میزانی از کارآئی صورت میگیرد.
میکربها شیوههای گوناگونی را برای انتقال خود از فردی به فرد دیگر، و همینطور از حیوانات به انسانها تکامل بخشیدهاند. میکربی که بهتر گسترش مییابد، زادوولد بهتری دارد و از نظر انتخاب طبیعی مطلوب تشخیص داده میشود. بسیاری از «نشانه»های بیماری در ما، درواقع ، نشانگر شیوههایی هستند که چند میکرب لعنتی کاربلد با استفاده از آنها بدن یا رفتار ما را به گونهیی تغییر میدهند تا برای پخش میکرب آماده خدمت شویم... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
میکربها
میکربها همانقدر محصول انتخاب طبیعی هستند که ما. میکربها با بیمارکردن ما به شیوههای عجیبوغریب، مانند ایجاد زخم روی اندامهای تناسلی یا ایجاد اسهال، چه نفع تکاملییی میبرند؟ و چرا میکربها تکامل مییابند که ما را بکشند؟ این موضوع بهنظر معماگونه میرسد…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
بیماریهای عفونی، که بهجای نشت قطرهئی و پیوسته، بهصورت همهگیر در میان ما شیوع پیدا میکنند، ویژگیهای متعدد مشترکی دارند. اول آنکه، بهسرعت و بهطرز مؤثری از یک شخص آلوده به افراد سالم اطرافش انتشار مییابند، و در نتیجه طی مدت کوتاهی کل مردم در معرض آن قرار میگیرند. دوم آنکه آنها بیماریهایی «حاد» هستند: در مدت کوتاهی یا میمیرید یا بهطور کامل بهبود مییابید. سوم آنکه، در افراد خوشاقبالی که بهبود مییابند، پادتنهایی ایجاد میشود که آنها را در مقابل بازگشت بیماری برای مدتی طولانی، و احتمالاً برای بقیهی عمر مصون نگه میدارد. سرانجام، این بیماریها معمولاً به انسانها محدود میشوند؛ میکربهای پدیدآورندهی آنها نمیتوانند در خاک یا بدن حیوانات دیگر زندگی کنند. تمامی این چهار ویژگی در خصوص آنچه آمریکائیها آنها را بیماریهای آشنا و حاد همهگیر دوران کودکی میدانند یعنی سرخک، سرخجه، اُريون، سیاهسرفه و آبله صدق میکنند.
بهآسانی میتوان درک کرد که چرا ترکیب این چهار ویژگی بهطور معمول سبب میشود تا یک بیماری بهصورت همهگیر درآید. شرح سادهشدهی ماجرا چنین است: گسترش سریع میکربها و بروز پرشتاب نشانهها بهمعنای آن است که افراد یک جمعیت انسانی محلی بهسرعت آلوده میشوند و کمی پس از آن یا میمیرند یا بهبود مییابند و مصونیت پیدا میکنند. هیچکس نمیتواند در حالیکه آلوده است زنده بماند. اما از آنجا که میکرب فقط میتواند در پیکر افراد زنده به بقای خود ادامه بدهد، میکرب نیز میمیرد تا زمانیکه گروه جدیدی از نوزادان به سن مستعد برای ابتلا برسند و فردی آلوده از بیرون وارد شود و دور جدیدی از بیماری همهگیر را آغاز کند.
نمونهی کلاسیک اینکه چهگونه چنین بیماریهایی بهصورت همهگیر رخ میدهند، تاریخچهی شیوع سرخک است در جزایر منزوی فارو در اقیانوس اطلس. موج شدیدی از سرخک واگیردار در سال ۱۷۸۱ به جزایر فارو رسید و سپس فروخوابید و جزیره از وجود سرخک پاک شد تااینکه، در سال ۱۸۴۶، نجاری آلوده با یک کشتی از دانمارک وارد جزیره شد. طی سه ماه، تقریباً تمامی جمعیت فارو (۷۷۸۲ نفر) سرخک گرفتند و یا مردند یا بهبود یافتند، و بار دیگر ویروس سرخک تا شیوع بعدی بیماری ناپدید شد. تحقیقات نشان میدهد که سرخک احتمالاً در جمعیتهای انسانی کمتر از نیممیلیون نفر از بین میرود. این بیماری تنها در جمعیتهای بزرگتر میتواند از یک ناحیه به ناحیهی دیگری انتقال یابد و از این طریق پایدار باقی بماند: تا زمانیکه در ناحیهی ابتدا آلودهشده شمار نوزادان بهحدی برسد که سرخک بتواند دوباره به آنجا بازگردد.
آنچه دربارهی جزایر فارو صادق بود برای بیماریهای واگیردار مزمن و آشنا در سراسر جهان نیز درست است. این بیماریها برای حفظ خود نیاز به جمعیتی بهحد کافی پرشمار و متراکم دارند تا پیش از آنکه ویروس به ورطهی نابودی کامل بیافتد، گروه جدید و پرتعدادی از کودکان مستعد برای آلودهشدن در دسترس آن قرار گیرند. ازاینرو، سرخک و بیماریهای مشابه با عنوان بیماریهای جمعیتی نیز شناخته میشوند.
روشن است که بیماریهای جمعیتی (crowd diseases) نمیتوانستند در گروههای کوچک شکارچی-گردآورندگان و کشاورزانی که با قطع درختان جنگلی به زراعت میپرداختند، پایدار باقی بمانند. همانطور که تجربهی غمبار جدید سرخپوستان آمازون و جزیرهنشینهای اقیانوس آرام تأیید میکند، تقريباً كل یک قبیلهی کوچک میتواند با یک بیماری واگیردار که همراه مسافری از خارج وارد میشود نیست و نابود شود، زیرا هیچکس در چنین قبیلهی کوچکی در مقابل آن میکرب پادتن ندارد. برای مثال، در زمستان ۱۹۰۲ بیماری اسهال خونی همهگیری که توسط ملوانی در کشتی شکار نهنگِ اکتیو آورده شده بود، ۵۱ نفر از ۵۶ اسکیموی سدلِرمیوت (Sadlermiut) گروهی بسیار منزوی در جزیرهی ساوتهمپتون کانادا نزدیک به قطب شمال، را کشت. علاوه بر این، سرخک و بسیاری از بیماریهای «دورهی کودکی»، به احتمال زیاد، عمدتاً افراد بزرگسال آلوده را میکشند تا بچهها را، و تمامی بزرگسالان در قبایل کوچک آمادگی ابتلا به آن را دارند. (در مقابل آمریکائیهای جدید بهندرت در بزرگسالی سرخک میگیرند زیرا بسیاری از آنها در کودکی یا سرخک میگیرند با واکسن آن را تزریق میکنند.) بیماریهای همهگیر پس از کشتن اکثر اعضای قبایل کوچک ناپدید میشوند. جمعیت اندک قبایل کوچک نهتنها توضیح میدهد که چرا این قبایل نمیتوانند بیماریهای همهگیر راهیافته به جمع خود را تداوم بخشند، بلکه همچنین توضیحدهندهی این موضوع است که چرا آنها هرگز نتوانستند بیماریهای واگیردار خاص خود را پدید آورند و به بازدیدکنندگان از جزیرهشان انتقال دهند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بهآسانی میتوان درک کرد که چرا ترکیب این چهار ویژگی بهطور معمول سبب میشود تا یک بیماری بهصورت همهگیر درآید. شرح سادهشدهی ماجرا چنین است: گسترش سریع میکربها و بروز پرشتاب نشانهها بهمعنای آن است که افراد یک جمعیت انسانی محلی بهسرعت آلوده میشوند و کمی پس از آن یا میمیرند یا بهبود مییابند و مصونیت پیدا میکنند. هیچکس نمیتواند در حالیکه آلوده است زنده بماند. اما از آنجا که میکرب فقط میتواند در پیکر افراد زنده به بقای خود ادامه بدهد، میکرب نیز میمیرد تا زمانیکه گروه جدیدی از نوزادان به سن مستعد برای ابتلا برسند و فردی آلوده از بیرون وارد شود و دور جدیدی از بیماری همهگیر را آغاز کند.
نمونهی کلاسیک اینکه چهگونه چنین بیماریهایی بهصورت همهگیر رخ میدهند، تاریخچهی شیوع سرخک است در جزایر منزوی فارو در اقیانوس اطلس. موج شدیدی از سرخک واگیردار در سال ۱۷۸۱ به جزایر فارو رسید و سپس فروخوابید و جزیره از وجود سرخک پاک شد تااینکه، در سال ۱۸۴۶، نجاری آلوده با یک کشتی از دانمارک وارد جزیره شد. طی سه ماه، تقریباً تمامی جمعیت فارو (۷۷۸۲ نفر) سرخک گرفتند و یا مردند یا بهبود یافتند، و بار دیگر ویروس سرخک تا شیوع بعدی بیماری ناپدید شد. تحقیقات نشان میدهد که سرخک احتمالاً در جمعیتهای انسانی کمتر از نیممیلیون نفر از بین میرود. این بیماری تنها در جمعیتهای بزرگتر میتواند از یک ناحیه به ناحیهی دیگری انتقال یابد و از این طریق پایدار باقی بماند: تا زمانیکه در ناحیهی ابتدا آلودهشده شمار نوزادان بهحدی برسد که سرخک بتواند دوباره به آنجا بازگردد.
آنچه دربارهی جزایر فارو صادق بود برای بیماریهای واگیردار مزمن و آشنا در سراسر جهان نیز درست است. این بیماریها برای حفظ خود نیاز به جمعیتی بهحد کافی پرشمار و متراکم دارند تا پیش از آنکه ویروس به ورطهی نابودی کامل بیافتد، گروه جدید و پرتعدادی از کودکان مستعد برای آلودهشدن در دسترس آن قرار گیرند. ازاینرو، سرخک و بیماریهای مشابه با عنوان بیماریهای جمعیتی نیز شناخته میشوند.
روشن است که بیماریهای جمعیتی (crowd diseases) نمیتوانستند در گروههای کوچک شکارچی-گردآورندگان و کشاورزانی که با قطع درختان جنگلی به زراعت میپرداختند، پایدار باقی بمانند. همانطور که تجربهی غمبار جدید سرخپوستان آمازون و جزیرهنشینهای اقیانوس آرام تأیید میکند، تقريباً كل یک قبیلهی کوچک میتواند با یک بیماری واگیردار که همراه مسافری از خارج وارد میشود نیست و نابود شود، زیرا هیچکس در چنین قبیلهی کوچکی در مقابل آن میکرب پادتن ندارد. برای مثال، در زمستان ۱۹۰۲ بیماری اسهال خونی همهگیری که توسط ملوانی در کشتی شکار نهنگِ اکتیو آورده شده بود، ۵۱ نفر از ۵۶ اسکیموی سدلِرمیوت (Sadlermiut) گروهی بسیار منزوی در جزیرهی ساوتهمپتون کانادا نزدیک به قطب شمال، را کشت. علاوه بر این، سرخک و بسیاری از بیماریهای «دورهی کودکی»، به احتمال زیاد، عمدتاً افراد بزرگسال آلوده را میکشند تا بچهها را، و تمامی بزرگسالان در قبایل کوچک آمادگی ابتلا به آن را دارند. (در مقابل آمریکائیهای جدید بهندرت در بزرگسالی سرخک میگیرند زیرا بسیاری از آنها در کودکی یا سرخک میگیرند با واکسن آن را تزریق میکنند.) بیماریهای همهگیر پس از کشتن اکثر اعضای قبایل کوچک ناپدید میشوند. جمعیت اندک قبایل کوچک نهتنها توضیح میدهد که چرا این قبایل نمیتوانند بیماریهای همهگیر راهیافته به جمع خود را تداوم بخشند، بلکه همچنین توضیحدهندهی این موضوع است که چرا آنها هرگز نتوانستند بیماریهای واگیردار خاص خود را پدید آورند و به بازدیدکنندگان از جزیرهشان انتقال دهند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا ظهور کشاورزی سبب روند تکاملی بیماریهای واگیردار جمعیتی ما شد؟
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها و کرم حشره باقی میگذاشت. اما کشاورزان با استقرار در یک محل در کنار فاضلاب خویش زندگی میکردند، و به این گونه مسیر کوتاهی را برای میکروبها از پیکر فرد به آب آشامیدنیِ فردی دیگر فراهم میکردند.
بعضی از جمعیتهای کشاورزی حتا با گردآوری مدفوع و ادرار خود و پخش آن به عنوان کود روی مزارعی که مردم در آنها زراعت میکردند، کار باکتریها و کرمهای مدفوع خود را برای آلودهکردن قربانیهای جدید آسانتر میکردند. کشاورزی آبی و پرورش ماهی در حوضچهها شرایط ایدهآل زندگی را برای حلزونهای حامل شیستوسوم و کرم کبد فراهم میکند که هنگام عبور از میان آبهای انباشته از مدفوع از طریق پوست نفوذ میکنند. کشاورزان ساکن نهتنها با مدفوع خویش بلکه با جوندگان ناقل بیماری که جلب خوراک انبارشدهی کشاورزان میشدند، احاطه شده بودند. جنگلزدایی توسط کشاورزان آفریقایی زیستبوم ایدهآلی را نیز برای پشههای ناقل مالاریا فراهم آورد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها و کرم حشره باقی میگذاشت. اما کشاورزان با استقرار در یک محل در کنار فاضلاب خویش زندگی میکردند، و به این گونه مسیر کوتاهی را برای میکروبها از پیکر فرد به آب آشامیدنیِ فردی دیگر فراهم میکردند.
بعضی از جمعیتهای کشاورزی حتا با گردآوری مدفوع و ادرار خود و پخش آن به عنوان کود روی مزارعی که مردم در آنها زراعت میکردند، کار باکتریها و کرمهای مدفوع خود را برای آلودهکردن قربانیهای جدید آسانتر میکردند. کشاورزی آبی و پرورش ماهی در حوضچهها شرایط ایدهآل زندگی را برای حلزونهای حامل شیستوسوم و کرم کبد فراهم میکند که هنگام عبور از میان آبهای انباشته از مدفوع از طریق پوست نفوذ میکنند. کشاورزان ساکن نهتنها با مدفوع خویش بلکه با جوندگان ناقل بیماری که جلب خوراک انبارشدهی کشاورزان میشدند، احاطه شده بودند. جنگلزدایی توسط کشاورزان آفریقایی زیستبوم ایدهآلی را نیز برای پشههای ناقل مالاریا فراهم آورد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چرا ظهور کشاورزی سبب روند تکاملی بیماریهای واگیردار جمعیتی ما شد؟
یک دلیل این است که کشاورزی تراکم بسیار بالاتر جمعیت را، به طور میانگین ۱۰ تا ۱۰۰ بار بیشتر، حفظ میکند تا شیوهی زندگی شکارچی-گردآورنده. علاوه بر این، شکارچی-گردآورنده اغلب محل استقرار خود را عوض میکرد و پشت سر خود کومهیی از مدفوعات خویش را با میکروبها…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان را با کشتن بیشتر آنها و رهبرانشان و با تحلیلبردن روحیهی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.
اینکه کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آنجا فقط با ازدستدادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیاییها را بهنمایش میگذارد و هم سادهلوحی اولیهی آزتکها را. اما هنگامیکه کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتکها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آنچه به اسپانیانیها برترییی تعیینکننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با بردهیی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتکها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیهی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیمارییی که سرخپوستها را قلعوقمع میکرد و از خون اسپانیائیها میگذشت و گویی که شکستناپذیری اسپانیاییها را جار میزد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیهی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان را با کشتن بیشتر آنها و رهبرانشان و با تحلیلبردن روحیهی بازماندگان تضعیف کردند. برای مثال، در ۱۵۱۹، کورتس با ۶۰۰ اسپانیائی در ساحل مکزیک پیاده شد تا امپراتوری خشن نظامی آزتک را با جمعیتی چندمیلیونی تسخیر کند.
اینکه کورتس به تنوچتیتلان، پایتخت آزتک، رسید و از آنجا فقط با ازدستدادن دوسوم از نیروی خویش گریخت و توانست با جنگ و گریز راه خود را به ساحل باز کند هم برتری نظامی اسپانیاییها را بهنمایش میگذارد و هم سادهلوحی اولیهی آزتکها را. اما هنگامیکه کشتار بعدی کورس آغاز شد، آزتکها دیگر ساده لوح نبودند و خیابان به خیابان درنهایت سرسختی جنگیدند. آنچه به اسپانیانیها برترییی تعیینکننده داد، آبله بود که در سال ۱۵۲۰ با بردهیی مبتلا از کوبای اسپانیا به مکزیک وارد شد. شیوع این بیماری تقریباً نیمی از آزتکها و از جمله امپراتور کوئیتلائوتاک را کشت. بازماندگان آزتک روحیهی خود را در برابر این بیماری اسرارآمیز باختند، بیمارییی که سرخپوستها را قلعوقمع میکرد و از خون اسپانیائیها میگذشت و گویی که شکستناپذیری اسپانیاییها را جار میزد. در ۱۶۱۸، جمعیت اولیهی ۲۰ میلیونی مکزیک به حدود ۱/۶ میلیون نفر سقوط کرده بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
اهمیت میکربهای مرگبار در تاریخ انسان
بهخوبی در فتوحات اروپائیها در دنیای نو و جمعیتزدائی ناشی از ورود آنها دیده میشود. شمار بومیهای آمریکائی تلفشده بر اثر میکربهای اوراسیائی بسیار بیشتر از آنانی بود که در میدان نبرد و از گلوله و شمشیر اروپائیها جان باختند. این میکربها مقاومت سرخپوستان…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
در حالیکه بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قارهی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یکسویهگی مبادلهی میکربها هنگامی چشمگیرتر میشود که به یاد آوریم آن جمعیتهای بزرگ و متراکم انسانی پیششرط تکامل بیماریهای مسری جمعیتی ما بودهاند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کمتر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیتترین شهرهای آن زمان در جهان بودهاند. چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیتهای متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و درهی میسیسیپی- هرگز بهآننحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومیها بههم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت بههم مرتبط نشدند و زمینهی گستردهیی را برای زادوولد میکربها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمیتوان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همهگیر جمعیتی خطرناکی روبهرو نشد. (دیانای سل از مومیائی یک سرخپوست پروئی که هزار سال پیش مرده بهدست آمده است، اما روشهای استفادهشده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیمارییی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)
در عوض، دلیل عمدهی نبود بیماریهای همهگیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن میشود که درنگ کنیم و پرسش سادهیی را پیش رو نهیم. این بیماریها بهاحتمال زیاد از چه میکربهایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماریهای جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گلهزی اهلیشدهی اوراسیائی پدید آمدند. درحالیکه بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوعشان، در قارهی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچهی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قارهی آمریکا.
همچنین کمبود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کمبود گونههای وحشی موجود برای اهلیکردن است. حدود ۸۰ درصد از پستانداران بزرگ و حشی قارهی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلیشدهی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماریهای جمعیتی بهشمار نمیآمدند. مرغابیهای مسکونی و بوقلمونها در گروههای خیلی بزرگ زندگی نمیکنند و برخلاف مثلاً برههای جوان از آندسته حیوانات دوستداشتنی هم نیستند که در آغوششان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آنها برقرار کنیم. خوکچهی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاریهای ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفتانگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشهگرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامیدارد همارز آندی دامهای اوراسیاتی بدانیمش. بااینهمه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن میشود تا به منبع بیماریهای انسانی بدل شوند: در گلههای کوچکتر از گوسفند، بز و خوک نگهداری میشوند؛ تعداد کل آنها هرگز و بههیچوجه بهاندازهی تعداد دامهای اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوههای آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمیآشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگهداری نمیشوند. در مقابل، مادران در کوهستانهای گینهی نو بچهخوکها را تروخشک میکنند و خوکها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبههای کشاورزان نگهداری میشوند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
در حالیکه بیش از یک دوجین بیماری مسری عمده با خاستگاه دنیای قدیم در دنیای جدید تتبيت شد، شاید حتا یک بیماری مهلک عمده هم از قارهی آمریکا به اروپا نرسید. تنها استثنای ممکن سیفلیس بود که قلمرو خاستگاه آن هنوز محل مجادله است. یکسویهگی مبادلهی میکربها هنگامی چشمگیرتر میشود که به یاد آوریم آن جمعیتهای بزرگ و متراکم انسانی پیششرط تکامل بیماریهای مسری جمعیتی ما بودهاند. اگر برآوردهای اخیر از جمعیت دنیای نو در دوران پیشاکلمب درست باشد، از جمعیت آن زمان اوراسیا خیلی کمتر نبوده است. برخی از شهرهای دنیای نو مانند تنوچتیتلان از جمله پرجمعیتترین شهرهای آن زمان در جهان بودهاند. چرا تنوچتیتلان دارای میکربهای خطرناکی نبود که در انتظار ورود اسپانیاییها باشند؟
یک عامل احتمالی مؤثر این است که پیدایش جمعیتهای متراکم انسانی در دنیای نو تا حدودی دیرتر از دنیای قدیم آغاز شد. عامل دیگر این است که سه مرکز بسیار متراکم از نظر جمعیتی در آمریکا -یعنی آند، مزوآمریکا و درهی میسیسیپی- هرگز بهآننحو که اروپا، آفریقای شمالی، هند و چین در زمان رومیها بههم پیوند خوردند، با یک مسیر تجاری منظم و پرسرعت بههم مرتبط نشدند و زمینهی گستردهیی را برای زادوولد میکربها فراهم نیاوردند. اما از این عوامل هنوز نمیتوان دریافت چرا دنیای نو با هیچ بیماری همهگیر جمعیتی خطرناکی روبهرو نشد. (دیانای سل از مومیائی یک سرخپوست پروئی که هزار سال پیش مرده بهدست آمده است، اما روشهای استفادهشده برای تشخیص، میان سل انسانی و بیمارییی کاملاً مشابه - Mycobacterium bovis - که در میان حیوانات وحشی گسترده است، تفاوتی را تمیز نداد.)
در عوض، دلیل عمدهی نبود بیماریهای همهگیر و خطرناک جمعیتی در آمریکا هنگامی روشن میشود که درنگ کنیم و پرسش سادهیی را پیش رو نهیم. این بیماریها بهاحتمال زیاد از چه میکربهایی تکامل یافته بودند؟ دیدیم که بیماریهای جمعیتی اروپا از بیماری حیوانات گلهزی اهلیشدهی اوراسیائی پدید آمدند. درحالیکه بسیاری از چنین حیواناتی در اوراسیا وجود داشتند. تنها پنج حیوان، فارغ از نوعشان، در قارهی آمریکا اهلی شدند: بوقلمون در مکزیک و جنوب غربی ایالات متحد، لاما/ آلپاکا و خوکچهی هندی در آند، مرغابی مسکونی در آمریکای جنوبی استوائی و سگ در سراسر قارهی آمریکا.
همچنین کمبود بیش از حد حیوانات اهلی در دنیای نو بازتاب کمبود گونههای وحشی موجود برای اهلیکردن است. حدود ۸۰ درصد از پستانداران بزرگ و حشی قارهی آمریکا در پایان واپسین عصر یخبندان، حدود ۱۳ هزار سال پیش، منقرض شدند. اندک حیوانات اهلیشدهی موجود نزد بومیان آمریکا، در مقایسه با گاو و خوک، منبع مناسبی برای بیماریهای جمعیتی بهشمار نمیآمدند. مرغابیهای مسکونی و بوقلمونها در گروههای خیلی بزرگ زندگی نمیکنند و برخلاف مثلاً برههای جوان از آندسته حیوانات دوستداشتنی هم نیستند که در آغوششان بگیریم و تماس بدنی زیادی با آنها برقرار کنیم. خوکچهی هندی ممکن است عفونتی از نوع تریپانوسوم مثل بیماری چاکاس یا لیشمانیاسیس را به فهرست گرفتاریهای ما افزوده باشد، اما این امری قطعی نیست. از همه شگفتانگیزتر نبود هیچ نوع بیماری انسانی ریشهگرفته از لاما (یا آلپاکا) است، حیوانی که ما را وامیدارد همارز آندی دامهای اوراسیاتی بدانیمش. بااینهمه، لاماها چهار جنبه دارند که مانع از آن میشود تا به منبع بیماریهای انسانی بدل شوند: در گلههای کوچکتر از گوسفند، بز و خوک نگهداری میشوند؛ تعداد کل آنها هرگز و بههیچوجه بهاندازهی تعداد دامهای اهلی اوراسیائی نبوده. زیرا لاماها هرگز فراتر از کوههای آند گسترش نیافتند؛ مردم شیر لاما را نمیآشامند (تا به این طریق آلوده شوند)؛ و لاماها داخل خانه و در تماس نزدیک با مردم نگهداری نمیشوند. در مقابل، مادران در کوهستانهای گینهی نو بچهخوکها را تروخشک میکنند و خوکها، مانند گاوها، اغلب در داخل کلبههای کشاورزان نگهداری میشوند.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
اهمیت تاریخی بیماریهای برآمده از حیوانات فراتر از برخورد دنیاهای نو و قدیم است. میکروبهای اوراسیایی نقش تعیینکنندهیی در کشتار مردمان بومی بسیاری مناطق دیگر جهان، از جمله جزیرهنشینهای اقیانوس آرام، بومیان استرالیا و خوییها (هوتنتوتها و بوشمن)های آفریقای جنوبی داشتهاند. دامنهی مرگومیر فزایندهی مردمی که پیشتر در معرض میکروبهای اوراسیایی نبودند، از ۵۰ تا ۱۰۰ درصد گسترده است. مثلاً جمعیت سرخپوستان مستعمرات اسپانیا از تقریباً ۸ میلیون در زمان ورود کلمب در سال ۱۴۹۲ میلادی به صفر در سال ۱۵۲۵ کاهش یافت. سرخک توسط یکی از خانهای فیجی که از ملاقاتی در استرالیا در سال ۱۸۷۵ بازگشته بود در فیجی شیوع یافت و تقریباً یکچهارم از تمامی اهالی فیجی که در آن زمان زنده بودند (پس از مرگ بیشتر آنها در اثر بیماریهای مسری در سال ۱۷۹۱ به دلیل ورود نخستین اروپاییها) از بین رفتند. سیفلیس، سوزاک، سل و آنفلونزا همراه با ناخدا کوک در سال ۱۷۷۹ به هاییتی وارد شد و به دنبال آن شیوع گستردهی تیفوئید در سال ۱۸۰۴ و بیماریهای همهگیر «محدودِ» متعدد جمعیت آن را از نیممیلیون نفر در سال ۱۳۷۹ به ۸۴ هزار نفر در سال ۱۸۵۳ کاهش داد، همان سالی که آبله سرانجام به هاوایی رسید و حدود ۱۰ هزار نفر از بازماندگان را کشت. این نمونهها را میتوان تقریباً به طور نامحدود ذکر کرد.
بااینهمه، میکروبها فقط به نفع اروپاییها عمل نکردند. در حالی که دنیای نو و استرالیا پناهگاه بیمارهای عفونی مسری بومی نبودند که در انتظار اروپاییها باشند، آسیا، آفريقا، اندونزی و گینهی نو استوایی بیگمان چنین پناهگاهی را تشکیل میدادند. مالاریا در سراسر دنیای قدیم استوایی، وبا در آسیای جنوب شرقی استوایی و تب زرد در آفریقای استوایی بدنامترین قاتلان استوایی شمرده میشدند و هنوز هم شمرده میشوند. آنها جدیترین موانع در برابر مستعمرهسازی مناطق استوایی توسط اروپاییها بودند و همین امر دلیل آن است که چرا تقسیم استعماری گینهی نو توسط اروپاییها و نیز بیشتر آفریقا تا تقریبأ ۴۰۰ سال پس از آغاز این تقسیمبندی توسط اروپاییها در دنیای نو به انجام نرسید. علاوه بر این، هنگامی که مالاریا و تب زرد توسط رفتوآمد کشتیهای اروپاییها به قارهی آمریکا انتقال یافت، در آنجا نیز چون سدی عمده در مقابل مستعمرهسازی مناطق استوایی دنیای نو عمل کرد. نمونهی آشنا نقش این دو بیماری در عقیمماندن تلاش فرانسه و عقیمماندن نسبی تلاش نهایتاً موفقیتآمیز آمریکاییها در احداث کانال پاناماست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بااینهمه، میکروبها فقط به نفع اروپاییها عمل نکردند. در حالی که دنیای نو و استرالیا پناهگاه بیمارهای عفونی مسری بومی نبودند که در انتظار اروپاییها باشند، آسیا، آفريقا، اندونزی و گینهی نو استوایی بیگمان چنین پناهگاهی را تشکیل میدادند. مالاریا در سراسر دنیای قدیم استوایی، وبا در آسیای جنوب شرقی استوایی و تب زرد در آفریقای استوایی بدنامترین قاتلان استوایی شمرده میشدند و هنوز هم شمرده میشوند. آنها جدیترین موانع در برابر مستعمرهسازی مناطق استوایی توسط اروپاییها بودند و همین امر دلیل آن است که چرا تقسیم استعماری گینهی نو توسط اروپاییها و نیز بیشتر آفریقا تا تقریبأ ۴۰۰ سال پس از آغاز این تقسیمبندی توسط اروپاییها در دنیای نو به انجام نرسید. علاوه بر این، هنگامی که مالاریا و تب زرد توسط رفتوآمد کشتیهای اروپاییها به قارهی آمریکا انتقال یافت، در آنجا نیز چون سدی عمده در مقابل مستعمرهسازی مناطق استوایی دنیای نو عمل کرد. نمونهی آشنا نقش این دو بیماری در عقیمماندن تلاش فرانسه و عقیمماندن نسبی تلاش نهایتاً موفقیتآمیز آمریکاییها در احداث کانال پاناماست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
حروف وامگرفته
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس کاخ و دیوانسالارهای کاخ است. حدود ۹۰ درصد از لوحههای بهجامانده در قدیمیترین بایگانیهای شناختهشده از شهر اوروک مربوط به سوابق اداری کالاهای پرداختشده، جیرههای دادهشده به کارگران و محصولات کشاورزی توزیع شده است. فقط بعدهاست که سومریها با پیشرفت از نگارش واژه - نماد به نگارش آوایی، شروع به نگارش روایتهای منثور، مانند تبلیغات و اسطورهها، کردند.
یونانیهای مسینی حتا هرگز به آن مرحلهی نگارش تبلیغات و اسطوره نیز نرسیدند. یکسوم از تمامی لوحههای خطی B یونانی، که از کاخ نوسوس به دست آمده، مربوط به سوابق حسابداری گوسفندها و پشمهاست؛ درحالیکه بخش زیادی از نوشتههای بهدستآمده از کاخ پیلوس شامل سوابق مربوط به کتان است. خط تحریری B ذاتاً چنان مبهم بود که به حسابهای کاخ محدود میشد، حسابهایی که حیطه و انتخاب محدود واژهها تفسیر آن را روشن میکرد. اما هیچ رد و اثری از استفاده از آن برای ادبیات به جا نمانده است. ایلیاد و ادیسه را نقالهای بیسواد برای شنوندگان بیسواد سراییدند و پخش کردند، و تا تکامل الفبای یونانی در صدها سال پس از آن به رشتهی تحریر درنیامد.
بههمینترتیب، استفادههای محدود مشخصهی نگارش اولیه در مصر، مزوآمریکا و چین بوده است. هیروگلیفهای اولیهی مصری تبلیغات مذهبی و دولتی و حسابهای دیوانسالارانه را ثبت میکرد. نوشتههای حفظشدهی مایا بههمیننحو به تبلیغات، تولدها و بر تختنشستنها، پیروزیهای شاهان و مشاهدات نجومی روحانیون اختصاص داده شده بود. قدیمیترین نوشتهی حفظشدهی چینی اواخر دوران خاندان شانگ عبارت است از پیشگوییهای مذهبی دربارهی موضوعات پادشاهی، که بر بهاصطلاح استخوانهای وَخشگاه حک شده بود. یک نمونه از متن خاندان شانگ: «شاه با خواندن معنای شاخه [روی استخوانی که با گرما شکاف داده شده بود] گفت: «اگر این کودک در روز کنگ به دنیا بیاید، بسیار خوشیمن خواهد بود.»... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس کاخ و دیوانسالارهای کاخ است. حدود ۹۰ درصد از لوحههای بهجامانده در قدیمیترین بایگانیهای شناختهشده از شهر اوروک مربوط به سوابق اداری کالاهای پرداختشده، جیرههای دادهشده به کارگران و محصولات کشاورزی توزیع شده است. فقط بعدهاست که سومریها با پیشرفت از نگارش واژه - نماد به نگارش آوایی، شروع به نگارش روایتهای منثور، مانند تبلیغات و اسطورهها، کردند.
یونانیهای مسینی حتا هرگز به آن مرحلهی نگارش تبلیغات و اسطوره نیز نرسیدند. یکسوم از تمامی لوحههای خطی B یونانی، که از کاخ نوسوس به دست آمده، مربوط به سوابق حسابداری گوسفندها و پشمهاست؛ درحالیکه بخش زیادی از نوشتههای بهدستآمده از کاخ پیلوس شامل سوابق مربوط به کتان است. خط تحریری B ذاتاً چنان مبهم بود که به حسابهای کاخ محدود میشد، حسابهایی که حیطه و انتخاب محدود واژهها تفسیر آن را روشن میکرد. اما هیچ رد و اثری از استفاده از آن برای ادبیات به جا نمانده است. ایلیاد و ادیسه را نقالهای بیسواد برای شنوندگان بیسواد سراییدند و پخش کردند، و تا تکامل الفبای یونانی در صدها سال پس از آن به رشتهی تحریر درنیامد.
بههمینترتیب، استفادههای محدود مشخصهی نگارش اولیه در مصر، مزوآمریکا و چین بوده است. هیروگلیفهای اولیهی مصری تبلیغات مذهبی و دولتی و حسابهای دیوانسالارانه را ثبت میکرد. نوشتههای حفظشدهی مایا بههمیننحو به تبلیغات، تولدها و بر تختنشستنها، پیروزیهای شاهان و مشاهدات نجومی روحانیون اختصاص داده شده بود. قدیمیترین نوشتهی حفظشدهی چینی اواخر دوران خاندان شانگ عبارت است از پیشگوییهای مذهبی دربارهی موضوعات پادشاهی، که بر بهاصطلاح استخوانهای وَخشگاه حک شده بود. یک نمونه از متن خاندان شانگ: «شاه با خواندن معنای شاخه [روی استخوانی که با گرما شکاف داده شده بود] گفت: «اگر این کودک در روز کنگ به دنیا بیاید، بسیار خوشیمن خواهد بود.»... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
حروف وامگرفته
استفاده از خطوط تلگرافی، زمخت و مبهم اولیه به همان تعداد کاربران آنها محدود بوده است. هرکس که امیدوار است بتواند {با خواندن متون سومری} کشف کند که سومریهای ۳ هزار سال پیش از میلاد چهگونه فکر میکردهاند، سرخورده خواهد شد. برعکس، نخستین متون سومری شرح بیاحساس…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته نشدند یا فقط پس از مقاومتی درازمدت مورد قبول قرار گرفتند. نمونههای معروف آن عبارت است از مخالفت کنگرهی آمریکا با تأمین بودجهی تکمیل هواپیمای نظامی مافوقصوت در سال ۱۹۷۱، مخالفت مداوم جهان با صفحه کلیدی کارآمدتر برای ماشین تحریر، و اکراه درازمدت انگلستان در استفاده از چراغ برق. چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
کارمان را با مقایسهی قابلیت پذیرش اختراعهای متفاوت در جامعهیی واحد آغاز میکنم. از این طریق روشن میشود که دستکم چهار عامل بر این پذیرش تأثیر میگذارد.
نخستین و آشکارترین عامل همانا برتری اقتصادی نسبی اختراع در مقایسه با فنآوری موجود است. درحالیکه چرخ در جوامع مدرن صنعتی بسیار سودمند است، در پارهیی جوامع دیگر چنین نبوده است. بومیان باستانی مکزیک وسائل چرخ و محوردار را به عنوان اسباببازی درست میکردند اما نه برای حملونقل. به نظر ما این موضوع باورنکردنی است، مگر وقتی که متوجه بشویم مکزیکیها برای کشیدن وسائل چرخدار خود فاقد حيوانات اهلی بودند که در این صورت چرخ هیچ مزیتی بر باربران انسانی نداشت.
دومین نکته، ارزش و اعتبار اجتماعی است که میتواند سود اقتصادی (یا فقدان آن را) نادیده بگیرد. امروزه میلیونها انسان شلوارهای جین طرحدار را به دو برابر قیمت جین بادوام معمولی میخرند - زیرا مُهر تأیید اجتماعی مدل طرحدار هزینهی اضافی را جبران میکند. بههمیننحو، ژاپنیها همچنان از نظام نوشتاری به شدت زمخت و ملالآور استفاده میکنند و آن را بر الفبا یا هجانگاری کارآمد خود ژاپن یعنی کانا اولویت میدهند زیرا اعتبار کانجی زیاد است... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته نشدند یا فقط پس از مقاومتی درازمدت مورد قبول قرار گرفتند. نمونههای معروف آن عبارت است از مخالفت کنگرهی آمریکا با تأمین بودجهی تکمیل هواپیمای نظامی مافوقصوت در سال ۱۹۷۱، مخالفت مداوم جهان با صفحه کلیدی کارآمدتر برای ماشین تحریر، و اکراه درازمدت انگلستان در استفاده از چراغ برق. چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
کارمان را با مقایسهی قابلیت پذیرش اختراعهای متفاوت در جامعهیی واحد آغاز میکنم. از این طریق روشن میشود که دستکم چهار عامل بر این پذیرش تأثیر میگذارد.
نخستین و آشکارترین عامل همانا برتری اقتصادی نسبی اختراع در مقایسه با فنآوری موجود است. درحالیکه چرخ در جوامع مدرن صنعتی بسیار سودمند است، در پارهیی جوامع دیگر چنین نبوده است. بومیان باستانی مکزیک وسائل چرخ و محوردار را به عنوان اسباببازی درست میکردند اما نه برای حملونقل. به نظر ما این موضوع باورنکردنی است، مگر وقتی که متوجه بشویم مکزیکیها برای کشیدن وسائل چرخدار خود فاقد حيوانات اهلی بودند که در این صورت چرخ هیچ مزیتی بر باربران انسانی نداشت.
دومین نکته، ارزش و اعتبار اجتماعی است که میتواند سود اقتصادی (یا فقدان آن را) نادیده بگیرد. امروزه میلیونها انسان شلوارهای جین طرحدار را به دو برابر قیمت جین بادوام معمولی میخرند - زیرا مُهر تأیید اجتماعی مدل طرحدار هزینهی اضافی را جبران میکند. بههمیننحو، ژاپنیها همچنان از نظام نوشتاری به شدت زمخت و ملالآور استفاده میکنند و آن را بر الفبا یا هجانگاری کارآمد خود ژاپن یعنی کانا اولویت میدهند زیرا اعتبار کانجی زیاد است... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چه چیزی سبب میشود که یک اختراع در جامعهیی پذیرفته شود؟
هنگامی که مخترعی برای فنآوری جدید خود کاربردی کشف میکند، گام بعدی این است که جامعه را به پذیرش آن قانع کند. فقط داشتن ابزاری بزرگتر، سریعتر و قدرتمندتر برای انجام کاری، پذیرش مشتاقانهی آن را تضمین نمیکند. چه بسا فنآوریهایی از این دست که یا هرگز پذیرفته…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چهگونه تنوعات در این سه عامل -زمان شروع تولید خوراک، موانع اشاعه، و میزان جمعیت انسانی- بهطور مستقیم به تفاوتهای مشاهدهشده میان قارهها از لحاظ تکامل فنآوری انجامیده است؟
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و چین. محور عمدهی شرقی-غربی آن اجازه داد تا بسیاری از اختراعاتی که در یک سوی اوراسیا پذیرفته شده بودند با سرعتی به نسبت زیاد به جوامع دیگر اوراسیا که در همان عرض جغرافیائی و همان شرایط آب و هوائی بودند گسترش یابد. پهنای آن در طول محور کوتاهتر (شمالی-جنوبی) در تقابل کامل با باریکیِ پهنهی قارهی آمریکا در تنگهی پاناماست. اوراسیا فاقد موانع زیستمحیطی جدییی است که محورهای اصلی قارههای آمریکا و آفریقا را برش عرضی دادهاند. بهاین ترتیب، موانع جغرافیائی و زیستمحیطی موجود در مقابل اشاعهی فنآوری در اوراسیا از دشواری کمتری نسبت به قارههای دیگر برخوردارند. به مدد تمامی این عوامل، اوراسیا قارهیی بود که در آن فنآوری زودتر از هر جای دیگری شتاب پسابلیستوسنی خود را آغاز کرد و به بزرگترین انباشت محلی فنآوریها دست یافت... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و چین. محور عمدهی شرقی-غربی آن اجازه داد تا بسیاری از اختراعاتی که در یک سوی اوراسیا پذیرفته شده بودند با سرعتی به نسبت زیاد به جوامع دیگر اوراسیا که در همان عرض جغرافیائی و همان شرایط آب و هوائی بودند گسترش یابد. پهنای آن در طول محور کوتاهتر (شمالی-جنوبی) در تقابل کامل با باریکیِ پهنهی قارهی آمریکا در تنگهی پاناماست. اوراسیا فاقد موانع زیستمحیطی جدییی است که محورهای اصلی قارههای آمریکا و آفریقا را برش عرضی دادهاند. بهاین ترتیب، موانع جغرافیائی و زیستمحیطی موجود در مقابل اشاعهی فنآوری در اوراسیا از دشواری کمتری نسبت به قارههای دیگر برخوردارند. به مدد تمامی این عوامل، اوراسیا قارهیی بود که در آن فنآوری زودتر از هر جای دیگری شتاب پسابلیستوسنی خود را آغاز کرد و به بزرگترین انباشت محلی فنآوریها دست یافت... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
چهگونه تنوعات در این سه عامل -زمان شروع تولید خوراک، موانع اشاعه، و میزان جمعیت انسانی- بهطور مستقیم به تفاوتهای مشاهدهشده…
اوراسیا (که عملاً شمال آفریقا را نیز در بر میگیرد) بزرگترین تودهی خشکی جهان است و بزرگترین شمار جوامع رقابتکننده را در خود جای داده است؛ همچنین تنها تودهیی از خشکی بود با دو مرکز که در آنها تولید خوراک زودتر از هر جای دیگری آغاز شد: هلال حاصلخیز و…
👍2
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحلهی پیشین پدید میآید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزدهساله نوجوان بهشمار میآید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیرههای تحولی گونهگون است، بنابراین ردههای نمونهوار در مرحلهیی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بیتابند که آیا اکنون ما آنها را در گروه آهنگسازان دورهی رمانتیک دستهبندی میکنیم یا طور دیگری.) بااینهمه، مراحلی که دلبخواه توصیف میشوند صرفاً طرح تندنویسیشدهی سودمندی است برای بحث دربارهی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر اینکه تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقهبندی سادهیی استفاده میکنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خانسالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند. یکم، چون هر مرحله از چند مرحلهی پیشین پدید میآید، تعیین خطوط مرزی به ناگزیر دلخواه و قراردادی است. (مثلاً آیا فرد نوزدهساله نوجوان بهشمار میآید یا جوانی بالغ؟) دوم، زنجیرههای تحولی گونهگون است، بنابراین ردههای نمونهوار در مرحلهیی واحد به ناگزیر ناهمگن هستند. (برامس و لیست در گور خود بیتابند که آیا اکنون ما آنها را در گروه آهنگسازان دورهی رمانتیک دستهبندی میکنیم یا طور دیگری.) بااینهمه، مراحلی که دلبخواه توصیف میشوند صرفاً طرح تندنویسیشدهی سودمندی است برای بحث دربارهی تنوع موسیقی و جوامع انسانی، مشروط بر اینکه تمامی هشدارهای بالا را به یاد داشته باشیم. با چنین دیدگاهی و برای درک جوامع، از طبقهبندی سادهیی استفاده میکنیم که فقط بر چهار مقوله استوار است - گروه (bond)، قبیله، خانسالاری و دولت (به جدول ۱۴-۱ نگاه کنید)... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
تغییر نهادهای اجتماعی در طول زمان
انسانشناسان فرهنگی هنگام تلاش برای توصیف تنوع جوامع انسانی، اغلب آنها را در نیمدوجین مقوله تقسیمبندی میکنند. هر تلاشی برای تعریف مراحل یک پیوستار تحولی یا تکاملی -خواه سبکهای موسیقی و مراحل زندگی انسان باشد خواه جوامع انسانی- ناگزیر از دو جهت ناقص میماند.…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
رابطهی رشد جمعیت با تولید خوراک
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟
طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده میگیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی همدیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمیانگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت میانجامد. جوامع متمرکز پیچیده بهنحو منحصربهفردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظامهای آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیتهای گروههای متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیهی چوپانها با غلات کشاورزها، و انتقال دامهای چوپانها به کشاورزها برای استفاده بهعنوان حیوان شخمزن) هستند. تمامی این توانمندیهای جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شدهاند.
علاوهبراین، تولید خوراک دستکم به سه طریق در ایجاد ویژگیهای جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، بهطور موسمی موجب بهکارگیری نیروی کار میشود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار میگیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که میتواند شکمهای بیشتری را سیر کند (مانند نظامهای آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگهای برتریجویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگترها.
دوم، ساماندهی تولید خوراک میتواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصیشدن اقتصادی و لایهبندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها میتوان برای تغذیهی تمامی بخشهای جامعهی پیچیده استفاده کرد: خانها، دیوانسالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشهوران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمیکنند و خود کشاورزان زمانیکه به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده میشوند.
سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان میدهد یا آنها را ملزم میکند تا به یکجانشینی روی آورند؛ شیوهیی از زندگی که پیششرطی است برای انباشت ثروتهای چشمگیر، ایجاد و بسط فنآوری و پیشههای پیچیده، و انجام فعالیتهای عمرانی عمومی، بهدلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعهی پیچیده میتوان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومتها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروههای کوچنشین گینهی نو یا آمازون، که پیشتر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشتهاند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار میدهند. بیگمان نخستین هدف آنها مسالمتجوکردن کوچنشینها است و به بیان دیگر، ترغیب آنها به اینکه مبلغان مذهبی، دیوانسالارها و یکدیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچنشینها به سکناگزیدن در دهکدهها است تا مبلغان مذهبی و دیوانسالارها بتوانند آنها را بیابند، خدماتی همچون مراقبتهای پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترلشان کنند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟
طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده میگیرد. تولید متمرکز خوراک و پیچیدگی اجتماعی همدیگر را توسط فرایند خودکاتالیزوری برمیانگیزانند. به بیان دیگر، رشد جمعیت با سازوکارهایی پیچیدگی اجتماعی، و پیچیدگی اجتماعی نیز به تشدید تولید خوراک و از این طریق به رشد جمعیت میانجامد. جوامع متمرکز پیچیده بهنحو منحصربهفردی قادر به سازماندهی احداث بناهای عمومی (از جمله نظامهای آبیاری)، تجارت با مناطق دوردست (از جمله واردات فلزات برای بهبود افزار کشاورزی) و فعالیتهای گروههای متفاوت متخصصان اقتصادی (مانند تغذیهی چوپانها با غلات کشاورزها، و انتقال دامهای چوپانها به کشاورزها برای استفاده بهعنوان حیوان شخمزن) هستند. تمامی این توانمندیهای جوامع متمرکز سبب تشدید تولید خوراک و از این طریق رشد جمعیت در سراسر تاریخ شدهاند.
علاوهبراین، تولید خوراک دستکم به سه طریق در ایجاد ویژگیهای جوامع پیچیده نقش دارد. یکم، بهطور موسمی موجب بهکارگیری نیروی کار میشود. با انبارشدن خرمن، کار کارگر در دسترس قدرت سیاسی متمرکز قرار میگیرد تا کارهای روزمره را انجام دهد - برای احداث بناهای عمومی که مظهر قدرت دولتی است (مانند اهرام مصر) یا انجام کارهای عمرانی که میتواند شکمهای بیشتری را سیر کند (مانند نظامهای آبیاری با ایجاد استخرهای پرورش ماهی در هاوایی پولینزیائی)، یا در جنگهای برتریجویانه برای تشکیل یک موجودیت سیاسی بزرگترها.
دوم، ساماندهی تولید خوراک میتواند چنان باشد که با مازاد خوراک انبارشده امکان تخصصیشدن اقتصادی و لایهبندی اجتماعی را فراهم آورد. از این مازادها میتوان برای تغذیهی تمامی بخشهای جامعهی پیچیده استفاده کرد: خانها، دیوانسالارها، و دیگر اعضای نخبگان به کاتبان، پیشهوران و سایر متخصصانی که خوراک تولید نمیکنند و خود کشاورزان زمانیکه به کارهای عمرانی عمومی فراخوانده میشوند.
سرانجام، تولید خوراک به مردم امکان میدهد یا آنها را ملزم میکند تا به یکجانشینی روی آورند؛ شیوهیی از زندگی که پیششرطی است برای انباشت ثروتهای چشمگیر، ایجاد و بسط فنآوری و پیشههای پیچیده، و انجام فعالیتهای عمرانی عمومی، بهدلیل اهمیت سکونت ثابت برای یک جامعهی پیچیده میتوان فهمید که چرا مبلغان مذهبی و حکومتها هنگام نخستین برخوردشان با قبایل یا گروههای کوچنشین گینهی نو یا آمازون، که پیشتر هیچ ارتباطی با جهان خارج نداشتهاند، عموماً دو هدف بلاواسطه را در دستور کار قرار میدهند. بیگمان نخستین هدف آنها مسالمتجوکردن کوچنشینها است و به بیان دیگر، ترغیب آنها به اینکه مبلغان مذهبی، دیوانسالارها و یکدیگر را به قتل برسانند. هدف دیگر متقاعدکردن کوچنشینها به سکناگزیدن در دهکدهها است تا مبلغان مذهبی و دیوانسالارها بتوانند آنها را بیابند، خدماتی همچون مراقبتهای پزشکی و مدارس در اختیارشان بگذارند و آنان را به کیش خود فرا بخوانند و کنترلشان کنند... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
رابطهی رشد جمعیت با تولید خوراک
آیا تولید متمرکز خوراک علت بهشمار میآید و سبب رشد جمعیت میشود و تاحدی هم به ایجاد جامعهی پیچیده میانجامد؟ یا جمعیتهای بزرگ و جوامع پیچیده علت بهشمار میآیند و تاحدی منجر به تشدید تولید خوراک میشوند؟ طرح پرسش بهشکل این یا آن، نکتهی اصلی را نادیده…
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چرا جنگ تنها زمانیکه جمعیت انسانها متراکم میشود سبب ادغام جوامع میشود. نه زمانیکه مردم پرآکندهاند؟
پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پیآمد ممکن را به همراه دارد.
جاییکه تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنانکه در مناطق تحت اشغال گروههای شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین مینماید که این همان نتیجهی حاصل از جنگهای میان گروههای کوچنشین در گینهی نو و آمازون بوده است.
جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، همچون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکنندهی خوراک هستند، هیچ منطقهی خالییی باقی نمیماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آنجا بگریزند. اما جوامع قبیلهئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آنقدر مازاد خوراک تولید نمیکنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفادهیی از بازماندگان قبیلهی مغلوب نمیبرند. جز اینکه زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته میشوند و قلمروشان چهبسا به اشغال پیروزمندان درآید.
جاییکه تراکم جمعیت زیاد باشد، همچون مناطقی که توسط دولتها یا خانسالاریها اشغال میشوند، مغلوبشدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهرهبرداری از آنها در صورت زندهنگاهداشتنشان دارند. چون جوامع متکی بر خانسالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شدهاند میشود از مغلوبشدگان بهعنوان برده بهرهبرداری کرد. چنانکه در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظامهای تولید متمرکز خوراک خود میتوانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه میدادند مغلوبشدگان در سرزمین خود بمانند، اما آنها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، بهشکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعهی آنها را در دولت یا خانسالاری پیروز ادغام میکردند. این پیآمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولتها یا امپراتوریها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبهی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاینرو به فهرستهای خراج امپراتوری آزتک علاقهی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانهی آزتکها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانهی تاجخروس، ۲ میلیون خرقهی پنبهای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباسهای جنگی، سپر، کلاههای پردار و کهربا بوده است.
اینگونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعهی فنآوری میان جوامع، بهعنوان علتهای نهائی، از طریق زنجیرههایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیتهای متمرکز و زندگی یکجانشینی قرار داشتند، به شکلگیری بیواسطهترین عوامل تسخیر یعنی میکربها، نگارش، فنآوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علتهای نهائی بهنحو متفاوتی در قارههای متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز بهنحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاینرو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبهرو هستیم. درحالیکه امپراتوری آزتکها از نظام نوشتاری و معدودی بیماریهای واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیسوایو نشان میدهند که هرکدام از این عوامل تا حدی بهصورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشتهاند. در میان چندده خانسالاری، خانسالاری امتتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فنآوری، نگارش یا میکرب بر سایر خانسالاریها نداشت ولی بااینهمه موفق به غلبه بر آنها شد؛ برتریاش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
پاسخ این است که سرنوشت مردمان مغلوب به تراکم جمعیت وابسته است و سه پیآمد ممکن را به همراه دارد.
جاییکه تراکم جمعیت بسیار کم باشد، چنانکه در مناطق تحت اشغال گروههای شکار چی-گردآورنده مرسوم است، بازماندگان گروه مغلوب ناگزیر فقط باید از دشمنان خود دور شوند. چنین مینماید که این همان نتیجهی حاصل از جنگهای میان گروههای کوچنشین در گینهی نو و آمازون بوده است.
جایی که تراکم جمعیت متوسط باشد، همچون مناطقی که در اشغال قبایل تولیدکنندهی خوراک هستند، هیچ منطقهی خالییی باقی نمیماند که بازماندگان گروه مغلوب بتوانند به آنجا بگریزند. اما جوامع قبیلهئی فاقد نظام تولید متمرکز خوراک کاری برای بردگان ندارند و آنقدر مازاد خوراک تولید نمیکنند که بتوانند خراج زیادی بدهند. بنابراین، فاتحان هیچ استفادهیی از بازماندگان قبیلهی مغلوب نمیبرند. جز اینکه زنان آنان را به همسری خود درآورند. مردان مغلوب کشته میشوند و قلمروشان چهبسا به اشغال پیروزمندان درآید.
جاییکه تراکم جمعیت زیاد باشد، همچون مناطقی که توسط دولتها یا خانسالاریها اشغال میشوند، مغلوبشدگان باز هم جایی برای فرار ندارند اما فاتحان اکنون دو امکان برای بهرهبرداری از آنها در صورت زندهنگاهداشتنشان دارند. چون جوامع متکی بر خانسالاری و دولت از نظر اقتصادی تخصصی شدهاند میشود از مغلوبشدگان بهعنوان برده بهرهبرداری کرد. چنانکه در دوران انجیلی مرسوم بود، یا چون بسیاری از این جوامع با نظامهای تولید متمرکز خوراک خود میتوانستند مازاد زیادی تولید کنند، پیروزمندان اجازه میدادند مغلوبشدگان در سرزمین خود بمانند، اما آنها را از استقلال سیاسی محروم و به پرداخت خراج منظمی، بهشکل خوراک یا کالا، مجبور و جامعهی آنها را در دولت یا خانسالاری پیروز ادغام میکردند. این پیآمد مرسوم نبردهایی بوده که به تأسیس دولتها یا امپراتوریها در سراسر تاریخ مکتوب انجامیده است. مثلاً فاتحان اسپانیائی خواهان مطالبهی خراج از مردم بومی و مغلوب مکزیک بودند، ازاینرو به فهرستهای خراج امپراتوری آزتک علاقهی بسیاری داشتند. روشن شد که خراج دریافتی سالانهی آزتکها از مردمان تحت انقیادشان شامل ۷ هزار تن ذرت، ۴ هزار تن لوبیا، ۴ هزار تن دانهی تاجخروس، ۲ میلیون خرقهی پنبهای و مقادیری عظیمی محصول درخت کاکائو ، لباسهای جنگی، سپر، کلاههای پردار و کهربا بوده است.
اینگونه بود که تولید خوراک، رقابت و اشاعهی فنآوری میان جوامع، بهعنوان علتهای نهائی، از طریق زنجیرههایی علی که در جزئیات با هم متفاوت بوده اما همگی در ارتباط با جمعیتهای متمرکز و زندگی یکجانشینی قرار داشتند، به شکلگیری بیواسطهترین عوامل تسخیر یعنی میکربها، نگارش، فنآوری و سازمان سیاسی متمرکز انجامیدند. چون این علتهای نهائی بهنحو متفاوتی در قارههای متفاوت تکوین یافتند، عوامل تسخیر نیز بهنحوی متفاوت شکل گرفتند. ازاینرو، آن عوامل گرایش یافتند در ارتباط با هم پدیدار شوند، اما این پیوند تمام و کمال نبود مثلاً، در میان اینکاها با یک امپراتوری فاقد نظام نوشتاری روبهرو هستیم. درحالیکه امپراتوری آزتکها از نظام نوشتاری و معدودی بیماریهای واگیردار برخوردار بود. زولوهای دینگیسوایو نشان میدهند که هرکدام از این عوامل تا حدی بهصورت مستقل در الگوی تاریخ نقش داشتهاند. در میان چندده خانسالاری، خانسالاری امتتوا هیچ برتری خاصی از لحاظ فنآوری، نگارش یا میکرب بر سایر خانسالاریها نداشت ولی بااینهمه موفق به غلبه بر آنها شد؛ برتریاش هم صرفاً در قلمروهای دولت و ایدئولوژی نهفته بود. دولت زولوها که حاصل این برتری بود از این رهگذر توانست بخشی از این قاره را نزدیک به یک سده در تسخیر خود داشته باشد.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
مسئلهی بومیان استرالیا و گینهی نو
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه از تنگهی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسانشناسی فرهنگی، فاصلهی جغرافیائی میان استرالیا و گینهی نو حتا کمتر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگهی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی میگذرد که از تیروکمان استفاده میکنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینهی نو شبیه هستند. بزرگترین جزیرهی تنگهی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیرهنشینها تجارت فعالی با بومیهای استرالیا و نیز مردم گینهی نو داشتند. چهگونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگهی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و بهطور منظم رفتوآمد کرجیها را شاهد است تداوم یابند؟
مردم گینهی نو، در مقایسه با بومیهای استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی میشوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینهی نو را هم «عقبمانده» میدانند. تا زمانیکه اروپائیها شروع به استعمار گینهی نو در اواخر سدهی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینهی نو بیسواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولتها یا (مگر در مواردی معدود) به خانسالاریهای مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینهی نو «پیشرفت» بیشتری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائیها، آفریقائیها و بومیهای آمریکا پیشرفت نکردند؟ بهاینگونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آنها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.
بسیاری از استرالیائیهای سفیدپوست در توضیح علت «عقبماندگی» فرهنگی جامعهی بومی استرالیا پاسخ سادهیی دارند: کمبودهای فرضی خود بومیها. بومیها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائیها بهنظر میرسند، تا آنجا که برخی از نویسندگان سدهی نوزدهم آنان را حلقهی گمشده میان میمون و انسان میدانستند. به چه نحو دیگری میتوان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشینکردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکنندهی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بیسواد بودند؟ عجیبتر آنکه استرالیا دارای برخی از غنیترین لایههای آهن و آلومینیوم، و همینطور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائیهای بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی میکردند؟
بهنظر میرسد که این آزمایشی کاملاً کنترلشده دربارهی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آنها را تشکیل دادهاند. منطقی که در پس این نتیجهگیری نژادپرستانه وجود دارد قانعکننده بهنظر میرسد. بااینهمه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه از تنگهی تورس فاصله میان این دو فقط ۹۰ مایل دریائی (۱۷۷ کیلومتر) است؟ از دیدگاه انسانشناسی فرهنگی، فاصلهی جغرافیائی میان استرالیا و گینهی نو حتا کمتر از ۱۶۷ کیلومتر است، زیرا تنگهی تورس از میان جزایر مسکونی کشاورزانی میگذرد که از تیروکمان استفاده میکنند و از لحاظ فرهنگی به مردم گینهی نو شبیه هستند. بزرگترین جزیرهی تنگهی تورس فقط ۱۶ کیلومتر از استرالیا فاصله دارد. جزیرهنشینها تجارت فعالی با بومیهای استرالیا و نیز مردم گینهی نو داشتند. چهگونه دو سپهر فرهنگی متفاوت توانستند در تنگهی آرامی که فقط ۱۶ کیلومتر پهنا دارد و بهطور منظم رفتوآمد کرجیها را شاهد است تداوم یابند؟
مردم گینهی نو، در مقایسه با بومیهای استرالیا، از لحاظ فرهنگی پیشرفته تلقی میشوند. اما اغلب مردمان جدید دیگر مناطق حتا اهالی گینهی نو را هم «عقبمانده» میدانند. تا زمانیکه اروپائیها شروع به استعمار گینهی نو در اواخر سدهی نوزدهم کردند، تمامی مردم گینهی نو بیسواد و وابسته به افزارهای سنگی بودند و از لحاظ سیاسی هنوز به دولتها یا (مگر در مواردی معدود) به خانسالاریهای مختلف تقسیم نشده بودند. با این فرض که مردم گینهی نو «پیشرفت» بیشتری از بومیان استرالیا کرده بودند. چرا تا حد اوراسیائیها، آفریقائیها و بومیهای آمریکا پیشرفت نکردند؟ بهاینگونه، مردم یالی و پسرعموهای استرالیائی آنها معمایی هستند در دل معمایی دیگر.
بسیاری از استرالیائیهای سفیدپوست در توضیح علت «عقبماندگی» فرهنگی جامعهی بومی استرالیا پاسخ سادهیی دارند: کمبودهای فرضی خود بومیها. بومیها مسلماً از لحاظ ساختار چهره و رنگ پوست متفاوت از اروپائیها بهنظر میرسند، تا آنجا که برخی از نویسندگان سدهی نوزدهم آنان را حلقهی گمشده میان میمون و انسان میدانستند. به چه نحو دیگری میتوان این واقعیت را مدلل ساخت که مهاجران سفیدپوست انگلیسی توانستند، طی چند دهه پس از مهاجرنشینکردن این قاره، یک دمکراسی صنعتی، سوادآموخته و تولیدکنندهی خوراک را در جایی بنیان بگذارند که ساکنان آن پس از گذشت بیش از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی بیسواد بودند؟ عجیبتر آنکه استرالیا دارای برخی از غنیترین لایههای آهن و آلومینیوم، و همینطور ذخایر غنی مس، قلع، سرب و روی است. پس چرا استرالیائیهای بومی هنوز شناختی از افزارهای فلزی نداشتند و در عصر سنگی زندگی میکردند؟
بهنظر میرسد که این آزمایشی کاملاً کنترلشده دربارهی تکامل جوامع انسانی است. قاره همان قاره است. فقط ساکنان تفاوت کرده است. بنابراین، دلیل تفاوت میان جوامع بومی-استرالیائی و اروپائی-استرالیائی باید در مردمی باشد که آنها را تشکیل دادهاند. منطقی که در پس این نتیجهگیری نژادپرستانه وجود دارد قانعکننده بهنظر میرسد. بااینهمه این منطق خطایی ساده در دل خود دارد... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
مسئلهی بومیان استرالیا و گینهی نو
چرا جوامع انسانی ساکن در تودهی خشکی بزرگتر که از استرالیای بزرگ در دوران پلیستوسن جدا شده بود «عقبمانده» باقی ماندند اما جوامع مستقر در تودهی خشکی کوچکتر با سرعت بیشتری پیش رفت، گردند؟ چرا همهی نوآوریهای گینهی نو به استرالیا گسترش نیافت، درحالیکه…
👍1
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
چهگونه میتوان، صرفنظر از کمبودهای مسلمفرضشده در خود بومیها، این واقعیت را توضیح داد که مهاجرنشینهای سفیدپوست انگلیسی ظاهراً یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی را طی چند دهه پس از استعمار قارهیی به وجود آوردند که ساکنان آن پس از ۴۰ هزار سال هنوز شکارچی-گردآورندگانی کوچنشین و بیسواد بودند؟ آیا همین امر یک آزمایش کاملاً کنترلشده در تکامل جوامع انسانی نیست که ما را ناگزیر از گرفتن یک نتیجهی سادهی نژادپرستانه میکند؟
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
حل این مسئله ساده است. مهاجرنشینهای انگلیسی در استرالیا یک دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی به وجود نیاوردند. برعکس، آنها تمامی این عناصر را از خارج استرالیا وارد کردند: دام؛ تمامی محصولات (به جز دانههای درخت ماکادامیا)، دانش فلزکاری، موتورهای بخار، اسلحه، الفبا، نهادهای سیاسی و حتا میکروب. تمامی اینها محصولات نهایی ۱۰ هزار سال تکامل در محیط زیست اوراسیا بود. بنا به یک تصادف جغرافیایی، مهاجرنشینهای وارث این عناصر در سال ۱۷۸۸ در سیدنی پیاده شدند. اروپاییها هرگز نیاموختند چهگونه بدون کمک فنآوری اوراسیایی موروثی خود در استرالیا و گینهی نو زندگی کنند. رابرت بورکه و ویلیام ويلز اینقدر باهوش بودند که بنویسند اما آنقدر باهوش نبودند که در مناطق بیابانی استرالیا که بومیان در آنجا زندگی میکردند زنده بمانند.
مردمی که در استرالیا جامعهیی را آفریدند بومیان استرالیایی بودند. یقیناً جامعهیی که آنان آفریدند دمکراسی باسواد، تولیدکنندهی خوراک و صنعتی نبود. دلایل این امر مستقیماً ناشی از ویژگیهای زیستمحیطی استرالیاست.
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
👍3
Forwarded from چکیدهها و گزیدههای کتابها (Mohammad Darzi)
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و ثروتمندترین، پرجمعیتترین، و از لحاظ اجرائی و فنآوری پیشرفتهترین دولت بومی آمریکا چیره شد. اسارت آتائوالپا نماد فتح قارهی آمریکا بهدست اروپاست چراکه همین آمیزه از عوامل بیواسطهیی که منجر به اسارت وی شد در استیلای اروپائیها بر سایر جوامع بومی آمریکا نیز نقش داشته است. چرا اروپائیها به سرزمینهای بومیهای آمریکا رسیدند و آنجا را فتح کردند و نه برعکس؟ نقطهی شروع ما مقایسهیی است میان جوامع اوراسیائی و جوامع بومی آمریکا در سال ۱۴۹۲ میلادی، سال کشف قارهی آمریکا به دست کریستف کلمب.
مقایسهی ما با تولید خوراک آغاز میشود که عامل تعیینکنندهی عمدهیی در میزان جمعیت بومی و پیچیدگی اجتماعی است و ازاینرو، عامل نهائی پس پشت این فتوحات تلقی میشود. خیرهکنندهترین تفاوت میان تولید خوراک در آمریکا و اوراسیا به گونههای بزرگ پستانداران اهلی مربوط است. ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اوراسیائی منبع پروتئین حیوانی (گوشت و شیر)، پشم، پوست، مهمترین وسیلهی حملونقل زمینی انسانها و کالاهایشان، وسیلهی ضروری جابهجائی در میادین جنگ، و عامل بزرگ افزایشدهندهی تولید محصولات کشاورزی (از طریق کشیدن خیش و تولید کود) بودهاند. تا زمانیکه چرخ آبی و آسیاب بادی جایگزین پستانداران اوراسیائی در سدههای میانه نشده بود، این پستانداران منبع عمدهی اوراسیا برای تأمین نیروی و صنعتی در اندازههایی فراتر از نیروی عضلانی انسان نیز بهشمار میآمدند.
مثلاً برای گرداندن آسیابها و کشیدن آب از چاه، در مقابل، در قارهی آمریکا فقط یک گونه پستاندار بزرگ اهلی وجود داشت، لاما/آلپاکا، که به ناحیهی کوچکی از کوهستان آند و سواحل مجاور آن در پرو محدود بود. با اینکه از لاماها برای تهیهی گوشت، پشم، پوست و حملونقل کالا استفاده میکردند، این حیوان هرگز برای مصرف انسانی شیر نمیداد. هرگز کسی را بر پشت خود تحمل نمیکرد، هرگز گاری یا خیشی را نمیکشید و هرگز بهعنوان منبع نیرو یا وسیلهیی در جنگها بهخدمت انسان درنیامد.
این مجموعهیی است عظیم از تفاوت میان جوامع اوراسیائی و بومیهای آمریکا و علت آن را عمدتاً باید ناشی از آخرین انقراض (یا شاید هم کشتار؟) بیشتر گونههای وحشی پستانداران بزرگ پیشین در آمریکای شمالی و جنوبی در دوران پلیسترسن دانست. اگر چنین انقراضهایی رخ نمیداد، شاید تاریخ جدید مسیر دیگری در پیش میگرفت. هنگامیکه کورتس و ماجراجویان خاکآلودش در سال ۱۵۱۹ در ساحل مکزیک پیاده شدند، ممکن بود هزاران سوارهنظام آزتک، سوار بر اسبهای بومی اهلیشدهی آمریکائی، آنها را به دریا میراندند. بهجای مرگ آزتکها از آبله، ممکن بود اسپانیاییها با میکربهای انتقالیافته از آزتکهای مقاوم در برابر بیماری میمردند. ممکن بود تمدنهای آمریکائی متکی بر نیروی حیوانات فاتحان خود را برای چپاول و تاراج اروپا گسیل کنند. اما این پیامدهای فرضی با واقعی انقراض پستانداران در هزاران سال پیشتر دیگر منتفی شده بودند.
این انقراضها برای اروپا تعداد بیشتری حیوان وحشی اهلیشدنی باقی گذارد تا برای قارهی آمریکا. بیشتر این حیوانات، به دلایلی چند، خود را از فهرست گونههای واجد صلاحیت برای اهلیشدن خارج میکنند. ازاینرو، اوراسیا تنها به اهلیکردن ۱۳ گونه پستاندار بزرگ اکتفا کرد و قارهی آمریکا به فقط یک گونهی بسیار محلی خود. هر دو نیمکره دارای گونههای اهلیشدهی پرندگان و پستانداران کوچک نیز بودند -بوقلمون، خوکچهی هندی و مرغابی مُسکوئی بهصورت کاملاً محلی و سگ بهصورت گسترده در قارهی آمریکا، مرغ، غاز، مرغابی، گربه، سگ، خرگوش، زنبورعسل، کرم ابریشم و برخی دیگر در اوراسیا. اما اهمیت این گونهها از حیوانات اهلی کوچک در مقایسه با حیوانات بزرگ اهلی ناچیز بود... بیشتر بخوانید
📓 اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی
✍🏿 جرد دایموند
🔛 حسن مرتضوی
@Chekide_ha
Telegraph
علت برتری جوامع اوراسیائی بر جوامع بومی آمریکا در زمان کریستف کلمب
بزرگترین جابهجائی جمعیتی در ۱۳ هزار سال گذشته نتیجهی برخورد نهچندان قدیمی جوامع دنیای قدیم و دنیای نو بوده است. لحظهی چشمگیر و تعیینکنندهی آن، هنگامی رخ داد که ارتش کوچک اسپانیاییهای پیسارو بر آتائوالپا، امپراتور اینکا، حاکم خودکامهی بزرگترین و…
👍1