خطرات محدود کردن آزادی انجمنها و نقش آنها در تمدن
متأسفانه، همان شرایط اجتماعی که انجمنها را برای ملتهای دموکراتیک بسیار ضروری میسازد، تشکیل آنها را در میان این ملتها دشوارتر از همهی دیگر جوامع میکند. هنگامی که چندین عضو یک اشرافیت توافق میکنند که متحد شوند، بهراحتی در این کار موفق میشوند؛ زیرا هر یک از آنها نیروی بزرگی به مشارکت میآورد، تعداد اعضای آن ممکن است بسیار محدود باشد؛ و هنگامی که اعضای یک انجمن محدودند، بهراحتی میتوانند یکدیگر را بشناسند، درک کنند و مقررات ثابتی وضع کنند. چنین فرصتهایی در میان ملتهای دموکراتیک رخ نمیدهد، جایی که اعضای متحد باید همیشه بسیار زیاد باشند تا انجمنشان قدرتی داشته باشد.
احساسات و عقاید جذب میشوند، قلب گسترش مییابد و ذهن انسان تنها از طریق تأثیر متقابل انسانها بر یکدیگر رشد میکند. من نشان دادهام که این تأثیرات در کشورهای دموکراتیک تقریباً ناچیزند؛ بنابراین باید بهطور مصنوعی ایجاد شوند و این تنها از طریق انجمنها (associations) ممکن است. در کشورهای دموکراتیک، علم انجمن مادر علوم است؛ پیشرفت همهی علوم دیگر به پیشرفتی که آن کرده است بستگی دارد. در میان قوانینی که جوامع انسانی را اداره میکنند، قانونی وجود دارد که بهنظر دقیقتر و روشنتر از همهی دیگر قوانین میآید. اگر انسانها بخواهند متمدن بمانند یا متمدن شوند، هنر گردهمآمدن باید به همان نسبتی که برابری شرایط (equality of conditions) افزایش مییابد، رشد کرده و بهبود یابد.
وقتی میبینید که آمریکاییها آزادانه و پیوسته انجمنهایی برای ترویج برخی اصول سیاسی، ارتقای یک نفر به رأس امور یا گرفتن قدرت از دیگری تشکیل میدهند، درک اینکه انسانهایی تا این حد مستقل دائماً به سوءاستفاده از آزادی (freedom) نمیافتند دشوار است. از سوی دیگر، اگر تعداد بیشمار شرکتهای تجاری را که در ایالات متحده فعالیت میکنند بررسی کنید و ببینید که آمریکاییها در هر سو بیوقفه در اجرای طرحهای مهم و دشوار مشغولاند، طرحهایی که کوچکترین انقلابی آنها را به هم میریزد، بهراحتی درک خواهید کرد که چرا مردمی که چنین خوب مشغولاند، به هیچوجه وسوسه نمیشوند که دولت را مختل کنند یا آرامش عمومی را که همه از آن سود میبرند، نابود کنند.
بنابراین، این تصور خیالی است که روح انجمن، وقتی در یک نقطه سرکوب شود، همچنان در همهی نقاط دیگر همان vigor را نشان خواهد داد؛ و اینکه اگر به انسانها اجازه داده شود برخی از کارها را بهطور مشترک دنبال کنند، این برای آنها کافی است تا با اشتیاق به آنها بپردازند. هنگامی که اعضای یک جامعه اجازه و عادت دارند برای همهی اهداف متحد شوند، به همان آسانی برای کارهای کم اهمیتتر مانند کارهای مهمتر متحد میشوند؛ اما اگر فقط اجازه داشته باشند برای امور کوچک متحد شوند، نه تمایل خواهند داشت و نه قادر به انجام آن خواهند بود. من نمیگویم که در کشوری که انجمن سیاسی ممنوع است، هیچ انجمن مدنی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا انسانها هرگز نمیتوانند در جامعه زندگی کنند بدون اینکه در برخی کارهای مشترک شرکت کنند: اما من ادعا میکنم که در چنین کشوری، انجمنهای مدنی همیشه کمشمار، ضعیف برنامهریزیشده، و غیرماهرانه مدیریتشده خواهند بود، هرگز طرحهای بزرگی تشکیل نمیدهند یا در اجرای آنها شکست میخورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
متأسفانه، همان شرایط اجتماعی که انجمنها را برای ملتهای دموکراتیک بسیار ضروری میسازد، تشکیل آنها را در میان این ملتها دشوارتر از همهی دیگر جوامع میکند. هنگامی که چندین عضو یک اشرافیت توافق میکنند که متحد شوند، بهراحتی در این کار موفق میشوند؛ زیرا هر یک از آنها نیروی بزرگی به مشارکت میآورد، تعداد اعضای آن ممکن است بسیار محدود باشد؛ و هنگامی که اعضای یک انجمن محدودند، بهراحتی میتوانند یکدیگر را بشناسند، درک کنند و مقررات ثابتی وضع کنند. چنین فرصتهایی در میان ملتهای دموکراتیک رخ نمیدهد، جایی که اعضای متحد باید همیشه بسیار زیاد باشند تا انجمنشان قدرتی داشته باشد.
احساسات و عقاید جذب میشوند، قلب گسترش مییابد و ذهن انسان تنها از طریق تأثیر متقابل انسانها بر یکدیگر رشد میکند. من نشان دادهام که این تأثیرات در کشورهای دموکراتیک تقریباً ناچیزند؛ بنابراین باید بهطور مصنوعی ایجاد شوند و این تنها از طریق انجمنها (associations) ممکن است. در کشورهای دموکراتیک، علم انجمن مادر علوم است؛ پیشرفت همهی علوم دیگر به پیشرفتی که آن کرده است بستگی دارد. در میان قوانینی که جوامع انسانی را اداره میکنند، قانونی وجود دارد که بهنظر دقیقتر و روشنتر از همهی دیگر قوانین میآید. اگر انسانها بخواهند متمدن بمانند یا متمدن شوند، هنر گردهمآمدن باید به همان نسبتی که برابری شرایط (equality of conditions) افزایش مییابد، رشد کرده و بهبود یابد.
وقتی میبینید که آمریکاییها آزادانه و پیوسته انجمنهایی برای ترویج برخی اصول سیاسی، ارتقای یک نفر به رأس امور یا گرفتن قدرت از دیگری تشکیل میدهند، درک اینکه انسانهایی تا این حد مستقل دائماً به سوءاستفاده از آزادی (freedom) نمیافتند دشوار است. از سوی دیگر، اگر تعداد بیشمار شرکتهای تجاری را که در ایالات متحده فعالیت میکنند بررسی کنید و ببینید که آمریکاییها در هر سو بیوقفه در اجرای طرحهای مهم و دشوار مشغولاند، طرحهایی که کوچکترین انقلابی آنها را به هم میریزد، بهراحتی درک خواهید کرد که چرا مردمی که چنین خوب مشغولاند، به هیچوجه وسوسه نمیشوند که دولت را مختل کنند یا آرامش عمومی را که همه از آن سود میبرند، نابود کنند.
بنابراین، این تصور خیالی است که روح انجمن، وقتی در یک نقطه سرکوب شود، همچنان در همهی نقاط دیگر همان vigor را نشان خواهد داد؛ و اینکه اگر به انسانها اجازه داده شود برخی از کارها را بهطور مشترک دنبال کنند، این برای آنها کافی است تا با اشتیاق به آنها بپردازند. هنگامی که اعضای یک جامعه اجازه و عادت دارند برای همهی اهداف متحد شوند، به همان آسانی برای کارهای کم اهمیتتر مانند کارهای مهمتر متحد میشوند؛ اما اگر فقط اجازه داشته باشند برای امور کوچک متحد شوند، نه تمایل خواهند داشت و نه قادر به انجام آن خواهند بود. من نمیگویم که در کشوری که انجمن سیاسی ممنوع است، هیچ انجمن مدنی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا انسانها هرگز نمیتوانند در جامعه زندگی کنند بدون اینکه در برخی کارهای مشترک شرکت کنند: اما من ادعا میکنم که در چنین کشوری، انجمنهای مدنی همیشه کمشمار، ضعیف برنامهریزیشده، و غیرماهرانه مدیریتشده خواهند بود، هرگز طرحهای بزرگی تشکیل نمیدهند یا در اجرای آنها شکست میخورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
👍1
چرا ملتهای دموکراتیک به برابری بیش از آزادی عشق میورزند
نخستین و شدیدترین اشتیاقی که از برابری شرایط زاده میشود، بیتردید، عشق به همان برابری است. همه دریافتهاند که در زمانهی ما، و بهویژه در فرانسه، این اشتیاق به برابری هر روز در قلب انسانها گسترش مییابد. بارها گفته شده است که معاصران ما بسیار پرشورتر و سرسختانهتر به برابری دلبستهاند تا به آزادی؛ اما از آنجا که گمان میکنم علل این موضوع بهطور کافی تحلیل نشدهاند، تلاش میکنم آنها را نشان دهم. میتوان نقطهای نهایی را تصور کرد که در آن آزادی و برابری به هم میرسند و در هم میآمیزند. فرض کنیم همهی اعضای جامعه در ادارهی امور مشارکت دارند و هر یک حق برابر برای مشارکت در آن را داراست. از آنجا که هیچکس از همنوعانش متفاوت نیست، هیچکس نمیتواند قدرت استبدادی اعمال کند: انسانها کاملاً آزاد خواهند بود، زیرا همه کاملاً برابرند؛ و همه کاملاً برابر خواهند بود، زیرا کاملاً آزادند. ملتهای دموکراتیک به سوی این وضعیت ایدهآل گرایش دارند. این کاملترین شکلی است که برابری میتواند بر زمین به خود بگیرد؛ اما هزاران شکل دیگر وجود دارد که، اگرچه به همان اندازه کامل نیستند، کمتر از سوی این ملتها گرامی داشته نمیشوند.
اصل برابری ممکن است در جامعهی مدنی برقرار شود، بدون آنکه در جهان سیاسی غالب باشد. ذوق انسانها به آزادی و احساسی که به برابری دارند، در واقع دو چیز متفاوتاند؛ و من نمیترسم که بیفزایم در میان ملتهای دموکراتیک، این دو نابرابرند. با بررسی دقیق، دیده میشود که در هر عصری واقعیتی خاص و غالب وجود دارد که همهی چیزهای دیگر با آن مرتبطاند؛ این واقعیت تقریباً همیشه ایدهای پربار یا اشتیاقی حاکم به وجود میآورد که همهی احساسات و عقاید زمانه را به سوی خود جذب میکند و با خود میبرد: مانند رودی بزرگ که هر یک از جویبارهای اطراف به سوی آن جاری میشوند. آزادی در زمانها و اشکال گوناگون در جهان ظاهر شده است؛ به هیچ وضعیت اجتماعی خاصی منحصر نبوده و به دموکراسیها محدود نیست. بنابراین، آزادی نمیتواند ویژگی متمایزکنندهی عصرهای دموکراتیک باشد. واقعیت خاص و غالبی که آن عصرها را متعلق به خود میکند، برابری شرایط است؛ اشتیاق حاکم بر انسانها در آن دورهها عشق به این برابری است. نپرسید انسانهای عصرهای دموکراتیک چه جذابیتی در برابر بودن مییابند یا چه دلایل خاصی برای چسبیدن سرسختانه به برابری بهجای دیگر مزایایی که جامعه به آنها عرضه میکند دارند: برابری ویژگی متمایزکنندهی عصری است که در آن زندگی میکنند؛ همین بهتنهایی کافی است تا توضیح دهد که چرا آن را به همهچیز ترجیح میدهند.
اما جدای از این دلیل، دلایل دیگری نیز وجود دارند که همیشه انسانها را بهطور معمول به ترجیح برابری بر آزادی سوق میدهند. اگر مردمی بتوانند برابری حاکم بر جامعهی خود را نابود کنند یا حتی کاهش دهند، این تنها با تلاشهای طولانی و دشوار ممکن است. شرایط اجتماعی آن باید تغییر کند، قوانینش ملغی شود، عقایدش جایگزین گردد، عاداتش دگرگون شود، و آدابش فاسد گردد. اما آزادی سیاسی آسانتر از دست میرود؛ غفلت از حفظ آن، به فرار آن میانجامد. بنابراین، انسانها نهتنها به برابری میچسبند زیرا برایشان عزیز است؛ بلکه به آن پایبندند زیرا گمان میکنند برای همیشه پایدار خواهد بود.
اینکه آزادی سیاسی ممکن است در افراط خود آرامش، دارایی، و زندگی افراد را به خطر اندازد، برای محدودترین و بیفکرترین ذهنها نیز آشکار است. اما برعکس، تنها انسانهای هوشیار و تیزبین خطراتی را که برابری ما را تهدید میکند، درک میکنند و معمولاً از اشاره به آنها خودداری میورزند. آنها میدانند که مصیبتهایی که از آن بیم دارند دور است و خود را فریب میدهند که این مصیبتها تنها بر نسلهای آینده فرود خواهد آمد، نسلی که نسل کنونی چندان به آن نمیاندیشد. شرهای ناشی از برابری افراطی بهآرامی آشکار میشوند؛ بهتدریج به ساختار اجتماعی نفوذ میکنند؛ تنها بهصورت مقطعی دیده میشوند و در لحظهای که شدیدترین میشوند، عادت دیگر باعث میشود که حس نشوند. مزایای آزادی تنها در طول زمان نشان داده میشوند و همیشه آسان است که منشأ آنها را اشتباه گرفت. مزایای برابری فوریاند و میتوان آنها را پیوسته از منبعشان ردیابی کرد. آزادی سیاسی گهگاه لذتهای والایی به تعداد محدودی از شهروندان اعطا میکند. برابری هر روز تعداد زیادی لذت کوچک به هر انسان اعطا میکند. جذابیتهای برابری در هر لحظه حس میشوند و در دسترس همهاند؛ نجیبترین قلبها به آنها بیحس نیستند و پیشپاافتادهترین روحها در آنها شادماناند. بنابراین، اشتیاقی که برابری به وجود میآورد، باید همزمان نیرومند و عمومی باشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نخستین و شدیدترین اشتیاقی که از برابری شرایط زاده میشود، بیتردید، عشق به همان برابری است. همه دریافتهاند که در زمانهی ما، و بهویژه در فرانسه، این اشتیاق به برابری هر روز در قلب انسانها گسترش مییابد. بارها گفته شده است که معاصران ما بسیار پرشورتر و سرسختانهتر به برابری دلبستهاند تا به آزادی؛ اما از آنجا که گمان میکنم علل این موضوع بهطور کافی تحلیل نشدهاند، تلاش میکنم آنها را نشان دهم. میتوان نقطهای نهایی را تصور کرد که در آن آزادی و برابری به هم میرسند و در هم میآمیزند. فرض کنیم همهی اعضای جامعه در ادارهی امور مشارکت دارند و هر یک حق برابر برای مشارکت در آن را داراست. از آنجا که هیچکس از همنوعانش متفاوت نیست، هیچکس نمیتواند قدرت استبدادی اعمال کند: انسانها کاملاً آزاد خواهند بود، زیرا همه کاملاً برابرند؛ و همه کاملاً برابر خواهند بود، زیرا کاملاً آزادند. ملتهای دموکراتیک به سوی این وضعیت ایدهآل گرایش دارند. این کاملترین شکلی است که برابری میتواند بر زمین به خود بگیرد؛ اما هزاران شکل دیگر وجود دارد که، اگرچه به همان اندازه کامل نیستند، کمتر از سوی این ملتها گرامی داشته نمیشوند.
اصل برابری ممکن است در جامعهی مدنی برقرار شود، بدون آنکه در جهان سیاسی غالب باشد. ذوق انسانها به آزادی و احساسی که به برابری دارند، در واقع دو چیز متفاوتاند؛ و من نمیترسم که بیفزایم در میان ملتهای دموکراتیک، این دو نابرابرند. با بررسی دقیق، دیده میشود که در هر عصری واقعیتی خاص و غالب وجود دارد که همهی چیزهای دیگر با آن مرتبطاند؛ این واقعیت تقریباً همیشه ایدهای پربار یا اشتیاقی حاکم به وجود میآورد که همهی احساسات و عقاید زمانه را به سوی خود جذب میکند و با خود میبرد: مانند رودی بزرگ که هر یک از جویبارهای اطراف به سوی آن جاری میشوند. آزادی در زمانها و اشکال گوناگون در جهان ظاهر شده است؛ به هیچ وضعیت اجتماعی خاصی منحصر نبوده و به دموکراسیها محدود نیست. بنابراین، آزادی نمیتواند ویژگی متمایزکنندهی عصرهای دموکراتیک باشد. واقعیت خاص و غالبی که آن عصرها را متعلق به خود میکند، برابری شرایط است؛ اشتیاق حاکم بر انسانها در آن دورهها عشق به این برابری است. نپرسید انسانهای عصرهای دموکراتیک چه جذابیتی در برابر بودن مییابند یا چه دلایل خاصی برای چسبیدن سرسختانه به برابری بهجای دیگر مزایایی که جامعه به آنها عرضه میکند دارند: برابری ویژگی متمایزکنندهی عصری است که در آن زندگی میکنند؛ همین بهتنهایی کافی است تا توضیح دهد که چرا آن را به همهچیز ترجیح میدهند.
اما جدای از این دلیل، دلایل دیگری نیز وجود دارند که همیشه انسانها را بهطور معمول به ترجیح برابری بر آزادی سوق میدهند. اگر مردمی بتوانند برابری حاکم بر جامعهی خود را نابود کنند یا حتی کاهش دهند، این تنها با تلاشهای طولانی و دشوار ممکن است. شرایط اجتماعی آن باید تغییر کند، قوانینش ملغی شود، عقایدش جایگزین گردد، عاداتش دگرگون شود، و آدابش فاسد گردد. اما آزادی سیاسی آسانتر از دست میرود؛ غفلت از حفظ آن، به فرار آن میانجامد. بنابراین، انسانها نهتنها به برابری میچسبند زیرا برایشان عزیز است؛ بلکه به آن پایبندند زیرا گمان میکنند برای همیشه پایدار خواهد بود.
اینکه آزادی سیاسی ممکن است در افراط خود آرامش، دارایی، و زندگی افراد را به خطر اندازد، برای محدودترین و بیفکرترین ذهنها نیز آشکار است. اما برعکس، تنها انسانهای هوشیار و تیزبین خطراتی را که برابری ما را تهدید میکند، درک میکنند و معمولاً از اشاره به آنها خودداری میورزند. آنها میدانند که مصیبتهایی که از آن بیم دارند دور است و خود را فریب میدهند که این مصیبتها تنها بر نسلهای آینده فرود خواهد آمد، نسلی که نسل کنونی چندان به آن نمیاندیشد. شرهای ناشی از برابری افراطی بهآرامی آشکار میشوند؛ بهتدریج به ساختار اجتماعی نفوذ میکنند؛ تنها بهصورت مقطعی دیده میشوند و در لحظهای که شدیدترین میشوند، عادت دیگر باعث میشود که حس نشوند. مزایای آزادی تنها در طول زمان نشان داده میشوند و همیشه آسان است که منشأ آنها را اشتباه گرفت. مزایای برابری فوریاند و میتوان آنها را پیوسته از منبعشان ردیابی کرد. آزادی سیاسی گهگاه لذتهای والایی به تعداد محدودی از شهروندان اعطا میکند. برابری هر روز تعداد زیادی لذت کوچک به هر انسان اعطا میکند. جذابیتهای برابری در هر لحظه حس میشوند و در دسترس همهاند؛ نجیبترین قلبها به آنها بیحس نیستند و پیشپاافتادهترین روحها در آنها شادماناند. بنابراین، اشتیاقی که برابری به وجود میآورد، باید همزمان نیرومند و عمومی باشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خطر استبداد نوین در جوامع دموکراتیک
در طول اقامتم در ایالات متحده، دریافته بودم که وضعیت اجتماعی دموکراتیک، مشابه آنچه در میان آمریکاییها وجود دارد، ممکن است امکانات ویژهای برای برقراری استبداد (despotism) فراهم کند؛ و پس از بازگشت به اروپا، دریافتم که بسیاری از حاکمان ما چگونه از مفاهیم، احساسات، و نیازهایی که از این وضعیت اجتماعی زاده شدهاند، برای گسترش دایرهی قدرت خود استفاده کردهاند. این مرا به این اندیشه واداشت که شاید ملتهای مسیحی در نهایت نوعی ستم را تجربه کنند که بر چندین ملت دنیای باستان سایه افکنده بود. بررسی دقیقتر موضوع و پنج سال تأمل بیشتر، نهتنها از نگرانیهایم نکاسته، بلکه موضوع آنها را تغییر داده است. در اعصار گذشته هیچ حاکمی چنان مطلق یا قدرتمند نبوده که بتواند بهتنهایی و بدون کمک قدرتهای واسطه، همهی بخشهای یک امپراتوری بزرگ را اداره کند: هیچکس هرگز تلاش نکرده همهی رعایای خود را بیتفاوت به قوانین یکسان و سختگیرانهای وادار کند و شخصاً هر عضو جامعه را هدایت و راهنمایی کند.
اما بهنظر میرسد اگر استبداد در میان ملتهای دموکراتیک زمانهی ما برقرار شود، گستردهتر و ملایمتر خواهد بود؛ انسانها را تحقیر میکند بدون آنکه عذابشان دهد. من گمان میکنم که گونهای از ستم که ملتهای دموکراتیک را تهدید میکند، با هرآنچه پیشتر در جهان وجود داشته متفاوت است: معاصران ما نمونهای از آن را در خاطراتشان نمییابند. خودم تلاش میکنم عبارتی برگزینم که بهدقت کل ایدهای را که از آن شکل دادهام منتقل کند، اما بیفایده؛ واژههای قدیمی «استبداد» و «ظلم» نامناسباند: خود این چیز نو است؛ و از آنجا که نمیتوانم نامی بر آن بگذارم، باید تلاش کنم آن را تعریف کنم.
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. نخستین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهاست که همه برابر و مشابهاند، بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز که زندگیشان را پر میکنند. هر یک از آنها، جدا از دیگران زندگی میکند، نسبت به سرنوشت دیگران بیگانه است - فرزندان و دوستان خصوصیاش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ نسبت به دیگر هموطنانش، نزدیکشان است، اما آنها را نمیبیند - با آنها تماس دارد، اما آنها را حس نمیکند؛ تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر هنوز خویشاوندانی دارد، میتوان گفت دستکم کشورش را از دست داده است. بالای این نژاد از انسانها قدرت عظیم و نگهبانی (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی خود را مسئول تأمین رضایت آنها و نظارت بر سرنوشتشان میداند. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، آیندهنگر و ملایم است. مانند اقتدار والدینی میماند اگر، مانند آن اقتدار، هدفش آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی همیشگی نگه دارد: خشنود است که مردم شاد باشند، مشروط بر اینکه به چیزی جز شادی نیندیشند. برای خوشبختی آنها، این دولت با میل خود تلاش میکند، اما میخواهد تنها عامل و تنها داور آن خوشبختی باشد: امنیتشان را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی و تأمین میکند، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال دارایی را تنظیم میکند، و ارثشان را تقسیم میکند - چه باقی میماند جز اینکه آنها را از همهی زحمت اندیشیدن و همهی دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میکند؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند، و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میکند. اصل برابری انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل آنها کرده و اغلب اوقات واداشته که آنها را بهعنوان منفعتی بنگرند. پس از آنکه بدینسان هر عضو جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه شکل داده، قدرت برتر سپس بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکسان میپوشاند که از طریق آنها حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند نفوذ کنند تا از میان جمع سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت توسط آن وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، اما مانع وجود میشود؛ ظلم نمیکند، اما فشرده میکند، سست میکند، خاموش میکند، و مردم را چنان گیج میکند که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا فروکاسته میشود که دولت چوپان آنهاست.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در طول اقامتم در ایالات متحده، دریافته بودم که وضعیت اجتماعی دموکراتیک، مشابه آنچه در میان آمریکاییها وجود دارد، ممکن است امکانات ویژهای برای برقراری استبداد (despotism) فراهم کند؛ و پس از بازگشت به اروپا، دریافتم که بسیاری از حاکمان ما چگونه از مفاهیم، احساسات، و نیازهایی که از این وضعیت اجتماعی زاده شدهاند، برای گسترش دایرهی قدرت خود استفاده کردهاند. این مرا به این اندیشه واداشت که شاید ملتهای مسیحی در نهایت نوعی ستم را تجربه کنند که بر چندین ملت دنیای باستان سایه افکنده بود. بررسی دقیقتر موضوع و پنج سال تأمل بیشتر، نهتنها از نگرانیهایم نکاسته، بلکه موضوع آنها را تغییر داده است. در اعصار گذشته هیچ حاکمی چنان مطلق یا قدرتمند نبوده که بتواند بهتنهایی و بدون کمک قدرتهای واسطه، همهی بخشهای یک امپراتوری بزرگ را اداره کند: هیچکس هرگز تلاش نکرده همهی رعایای خود را بیتفاوت به قوانین یکسان و سختگیرانهای وادار کند و شخصاً هر عضو جامعه را هدایت و راهنمایی کند.
اما بهنظر میرسد اگر استبداد در میان ملتهای دموکراتیک زمانهی ما برقرار شود، گستردهتر و ملایمتر خواهد بود؛ انسانها را تحقیر میکند بدون آنکه عذابشان دهد. من گمان میکنم که گونهای از ستم که ملتهای دموکراتیک را تهدید میکند، با هرآنچه پیشتر در جهان وجود داشته متفاوت است: معاصران ما نمونهای از آن را در خاطراتشان نمییابند. خودم تلاش میکنم عبارتی برگزینم که بهدقت کل ایدهای را که از آن شکل دادهام منتقل کند، اما بیفایده؛ واژههای قدیمی «استبداد» و «ظلم» نامناسباند: خود این چیز نو است؛ و از آنجا که نمیتوانم نامی بر آن بگذارم، باید تلاش کنم آن را تعریف کنم.
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. نخستین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهاست که همه برابر و مشابهاند، بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز که زندگیشان را پر میکنند. هر یک از آنها، جدا از دیگران زندگی میکند، نسبت به سرنوشت دیگران بیگانه است - فرزندان و دوستان خصوصیاش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ نسبت به دیگر هموطنانش، نزدیکشان است، اما آنها را نمیبیند - با آنها تماس دارد، اما آنها را حس نمیکند؛ تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر هنوز خویشاوندانی دارد، میتوان گفت دستکم کشورش را از دست داده است. بالای این نژاد از انسانها قدرت عظیم و نگهبانی (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی خود را مسئول تأمین رضایت آنها و نظارت بر سرنوشتشان میداند. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، آیندهنگر و ملایم است. مانند اقتدار والدینی میماند اگر، مانند آن اقتدار، هدفش آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی همیشگی نگه دارد: خشنود است که مردم شاد باشند، مشروط بر اینکه به چیزی جز شادی نیندیشند. برای خوشبختی آنها، این دولت با میل خود تلاش میکند، اما میخواهد تنها عامل و تنها داور آن خوشبختی باشد: امنیتشان را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی و تأمین میکند، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال دارایی را تنظیم میکند، و ارثشان را تقسیم میکند - چه باقی میماند جز اینکه آنها را از همهی زحمت اندیشیدن و همهی دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میکند؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند، و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میکند. اصل برابری انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل آنها کرده و اغلب اوقات واداشته که آنها را بهعنوان منفعتی بنگرند. پس از آنکه بدینسان هر عضو جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه شکل داده، قدرت برتر سپس بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکسان میپوشاند که از طریق آنها حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند نفوذ کنند تا از میان جمع سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت توسط آن وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، اما مانع وجود میشود؛ ظلم نمیکند، اما فشرده میکند، سست میکند، خاموش میکند، و مردم را چنان گیج میکند که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا فروکاسته میشود که دولت چوپان آنهاست.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نظام فدرال و تعادل بین آزادی و برابری
نظام فدرال (Federal system) با نیت ترکیب مزایای گوناگونی که از گستردگی بیشتر یا کمتر ملتها ناشی میشود، ایجاد شد؛ و نگاهی گذرا به ایالات متحدهی آمریکا کافی است تا مزایایی که از پذیرش آن بهدست آمدهاند، کشف شود. در ملتهای بزرگ متمرکز، قانونگذار مجبور است ویژگی یکسانی به قوانین ببخشد که همیشه با تنوع آدابورسوم و مناطق سازگار نیست؛ چون او به موارد خاص توجهی ندارد، تنها میتواند بر اساس اصول کلی پیش رود؛ و جمعیت مجبور است خود را با نیازهای قانونگذاری تطبیق دهد، زیرا قانونگذاری نمیتواند خود را با نیازها و آدابورسوم جمعیت هماهنگ کند، که این باعث دردسرها و رنجهای بیپایان میشود. این نقص در کنفدراسیونها وجود ندارد. کنگره اقدامات اصلی دولت ملی را تنظیم میکند، و همهی جزئیات اداره به قانونگذاریهای ایالتی واگذار شده است. تصور اینکه این تقسیم حاکمیت (division of sovereignty) تا چه حد به رفاه هر یک از ایالتهایی که اتحادیه را تشکیل میدهند کمک میکند، ناممکن است. در این جوامع کوچک، که هرگز با میل به گسترش یا نگرانیهای دفاع از خود آشوبزده نمیشوند، همهی اقتدار عمومی و انرژی خصوصی در بهبود داخلی بهکار گرفته میشود.
دولت مرکزی هر ایالت، که در مجاورت بیواسطه با شهروندان است، روزانه از نیازهایی که در جامعه پدیدار میشود آگاه میگردد؛ و هر سال طرحهای جدیدی پیشنهاد میشود که یا در جلسات شهری یا توسط قانونگذار ایالت بحث میشوند و از طریق مطبوعات منتقل میشوند تا شور و اشتیاق شهروندان را برانگیزند و علاقهی آنها را جلب کنند. این روحیهی بهبود پیوسته در جمهوریهای آمریکایی زنده است، بدون آنکه آرامش آنها را به خطر اندازد؛ جاهطلبی قدرت به عشقی کمتر تصفیهشده و کمتر خطرناک به آسایش (comfort) واگذار میکند. در آمریکا بهطور کلی باور بر این است که وجود و پایداری شکل جمهوریخواهانهی دولت در دنیای جدید به وجود و پایداری نظام فدرال وابسته است؛ و معمول نیست که بخش بزرگی از بدبختیهایی که بر ایالتهای جدید آمریکای جنوبی وارد شده را به برپایی نسنجیدهی جمهوریهای بزرگ، بهجای حاکمیت تقسیمشده و کنفدراتیو، نسبت دهند.
بیتردید درست است که عشق و عادات دولت جمهوریخواهانه در ایالات متحده در شهرکها و مجالس ایالتی زاده شده و پرورش یافتهاند. در ایالتی کوچک، مانند کانتیکت بهعنوان مثال، جایی که حفر کانال یا احداث جاده سؤالی سیاسی مهم است، جایی که ایالت هیچ ارتشی برای پرداخت هزینه ندارد و هیچ جنگی برای پیشبرد، و جایی که ثروت و افتخار زیادی نمیتوان به شهروندان اصلی اعطا کرد، هیچ شکل حکومتی نمیتواند طبیعیتر یا مناسبتر از جمهوری باشد. اما همین روحیهی جمهوریخواهانه، همین آدابورسوم مردم آزاد است که در ایالتهای مختلف زاده شده و پرورش مییابد تا سپس در کل کشور اعمال شود. روح عمومی اتحادیه، بهبیانی، چیزی جز چکیدهای از غیرت میهنپرستانهی ایالات نیست. هر شهروند ایالات متحده دلبستگیاش به جمهوری کوچک خود را به ذخیرهی مشترک میهنپرستی آمریکایی تزریق میکند. در دفاع از اتحادیه، او از رونق روزافزون منطقهی خود، حق ادارهی امور آن، و امید به پذیرش اقداماتی برای بهبود که به نفع منافع خودش باشد، دفاع میکند؛ و اینها انگیزههاییاند که معمولاً انسانها را آسانتر از منافع کلی کشور و شکوه ملت برمیانگیزند.
قانون اساسی ایالات متحده مانند آن تولیدات نفیس صنعت انسانی است که برای مخترعانش ثروت و شهرت تضمین میکند، اما در دستان دیگران بیفایده است. این حقیقت با وضعیت کنونی مکزیک نشان داده میشود. مکزیکیها خواستار برقراری نظام فدرال بودند و قانون اساسی فدرال همسایگانشان، آنگلو-آمریکاییها، را بهعنوان الگو برگرفتند و با دقت قابلتوجهی آن را کپی کردند. اما اگرچه آنها متن قانون را قرض گرفتند، نتوانستند روح و معنایی را که به آن زندگی میبخشد، ایجاد کنند یا معرفی کنند. آنها در گرفتاریهای بیپایان بین مکانیزم دولت دوگانهشان گرفتار شدند؛ حاکمیت ایالتها و اتحادیه پیوسته از امتیازات مربوطهشان فراتر رفتند و با هم برخورد کردند؛ و تا امروز مکزیک بهطور متناوب قربانی هرجومرج و بردهی استبداد نظامی است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نظام فدرال (Federal system) با نیت ترکیب مزایای گوناگونی که از گستردگی بیشتر یا کمتر ملتها ناشی میشود، ایجاد شد؛ و نگاهی گذرا به ایالات متحدهی آمریکا کافی است تا مزایایی که از پذیرش آن بهدست آمدهاند، کشف شود. در ملتهای بزرگ متمرکز، قانونگذار مجبور است ویژگی یکسانی به قوانین ببخشد که همیشه با تنوع آدابورسوم و مناطق سازگار نیست؛ چون او به موارد خاص توجهی ندارد، تنها میتواند بر اساس اصول کلی پیش رود؛ و جمعیت مجبور است خود را با نیازهای قانونگذاری تطبیق دهد، زیرا قانونگذاری نمیتواند خود را با نیازها و آدابورسوم جمعیت هماهنگ کند، که این باعث دردسرها و رنجهای بیپایان میشود. این نقص در کنفدراسیونها وجود ندارد. کنگره اقدامات اصلی دولت ملی را تنظیم میکند، و همهی جزئیات اداره به قانونگذاریهای ایالتی واگذار شده است. تصور اینکه این تقسیم حاکمیت (division of sovereignty) تا چه حد به رفاه هر یک از ایالتهایی که اتحادیه را تشکیل میدهند کمک میکند، ناممکن است. در این جوامع کوچک، که هرگز با میل به گسترش یا نگرانیهای دفاع از خود آشوبزده نمیشوند، همهی اقتدار عمومی و انرژی خصوصی در بهبود داخلی بهکار گرفته میشود.
دولت مرکزی هر ایالت، که در مجاورت بیواسطه با شهروندان است، روزانه از نیازهایی که در جامعه پدیدار میشود آگاه میگردد؛ و هر سال طرحهای جدیدی پیشنهاد میشود که یا در جلسات شهری یا توسط قانونگذار ایالت بحث میشوند و از طریق مطبوعات منتقل میشوند تا شور و اشتیاق شهروندان را برانگیزند و علاقهی آنها را جلب کنند. این روحیهی بهبود پیوسته در جمهوریهای آمریکایی زنده است، بدون آنکه آرامش آنها را به خطر اندازد؛ جاهطلبی قدرت به عشقی کمتر تصفیهشده و کمتر خطرناک به آسایش (comfort) واگذار میکند. در آمریکا بهطور کلی باور بر این است که وجود و پایداری شکل جمهوریخواهانهی دولت در دنیای جدید به وجود و پایداری نظام فدرال وابسته است؛ و معمول نیست که بخش بزرگی از بدبختیهایی که بر ایالتهای جدید آمریکای جنوبی وارد شده را به برپایی نسنجیدهی جمهوریهای بزرگ، بهجای حاکمیت تقسیمشده و کنفدراتیو، نسبت دهند.
بیتردید درست است که عشق و عادات دولت جمهوریخواهانه در ایالات متحده در شهرکها و مجالس ایالتی زاده شده و پرورش یافتهاند. در ایالتی کوچک، مانند کانتیکت بهعنوان مثال، جایی که حفر کانال یا احداث جاده سؤالی سیاسی مهم است، جایی که ایالت هیچ ارتشی برای پرداخت هزینه ندارد و هیچ جنگی برای پیشبرد، و جایی که ثروت و افتخار زیادی نمیتوان به شهروندان اصلی اعطا کرد، هیچ شکل حکومتی نمیتواند طبیعیتر یا مناسبتر از جمهوری باشد. اما همین روحیهی جمهوریخواهانه، همین آدابورسوم مردم آزاد است که در ایالتهای مختلف زاده شده و پرورش مییابد تا سپس در کل کشور اعمال شود. روح عمومی اتحادیه، بهبیانی، چیزی جز چکیدهای از غیرت میهنپرستانهی ایالات نیست. هر شهروند ایالات متحده دلبستگیاش به جمهوری کوچک خود را به ذخیرهی مشترک میهنپرستی آمریکایی تزریق میکند. در دفاع از اتحادیه، او از رونق روزافزون منطقهی خود، حق ادارهی امور آن، و امید به پذیرش اقداماتی برای بهبود که به نفع منافع خودش باشد، دفاع میکند؛ و اینها انگیزههاییاند که معمولاً انسانها را آسانتر از منافع کلی کشور و شکوه ملت برمیانگیزند.
قانون اساسی ایالات متحده مانند آن تولیدات نفیس صنعت انسانی است که برای مخترعانش ثروت و شهرت تضمین میکند، اما در دستان دیگران بیفایده است. این حقیقت با وضعیت کنونی مکزیک نشان داده میشود. مکزیکیها خواستار برقراری نظام فدرال بودند و قانون اساسی فدرال همسایگانشان، آنگلو-آمریکاییها، را بهعنوان الگو برگرفتند و با دقت قابلتوجهی آن را کپی کردند. اما اگرچه آنها متن قانون را قرض گرفتند، نتوانستند روح و معنایی را که به آن زندگی میبخشد، ایجاد کنند یا معرفی کنند. آنها در گرفتاریهای بیپایان بین مکانیزم دولت دوگانهشان گرفتار شدند؛ حاکمیت ایالتها و اتحادیه پیوسته از امتیازات مربوطهشان فراتر رفتند و با هم برخورد کردند؛ و تا امروز مکزیک بهطور متناوب قربانی هرجومرج و بردهی استبداد نظامی است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
👍1🔥1
قدرت سیاسی قوهی قضائیه در ایالات متحده
کنفدراسیونها در کشورهای دیگری جز آمریکا نیز وجود داشتهاند، و جمهوریها تنها در سواحل دنیای جدید تأسیس نشدهاند؛ نظام نمایندگی حکومتی در چندین ایالت اروپا پذیرفته شده است، اما من آگاه نیستم که هیچ ملتی در جهان تا کنون قدرت قضایی را بر اصلی که اکنون آمریکاییها پذیرفتهاند، سازماندهی کرده باشد. سازمان قضایی ایالات متحده نهادی است که بیگانهای بیشترین دشواری را در فهم آن دارد.
نخستین ویژگی قدرت قضایی در همهی ملتها وظیفهی داوری است. اما حقوق باید مورد مناقشه قرار گیرند تا دخالت محکمهای را توجیه کنند؛ و باید اقامهی دعوایی شود تا رأی قاضی بهدست آید. بنابراین، تا زمانی که قانون مورد مناقشه نیست، اقتدار قضایی فراخوانده نمیشود تا دربارهی آن بحث کند، و ممکن است وجود داشته باشد بدون آنکه دیده شود. وقتی قاضی در موردی خاص قانونی مرتبط با آن مورد را مورد حمله قرار میدهد، دایرهی وظایف معمول خود را گسترش میدهد، بدون آنکه از آن فراتر رود؛ زیرا او تا حدی موظف است دربارهی قانون تصمیم بگیرد تا بتواند دربارهی پرونده قضاوت کند.
دومین ویژگی قدرت قضایی این است که دربارهی موارد خاص قضاوت میکند، و نه دربارهی اصول کلی. اگر قاضی در تصمیمگیری دربارهی نکتهای خاص، اصلی کلی را نابود کند، با صدور حکمی که تمایل به رد همهی استنباطها از آن اصل دارد و در نتیجه آن را باطل میکند، در محدودهی وظایف معمول خود باقی میماند. اما اگر او مستقیماً اصلی کلی را بدون درنظرگرفتن پروندهای خاص مورد حمله قرار دهد، از دایرهای که همهی ملتها برای محدودکردن اقتدار او توافق کردهاند، خارج میشود، تأثیر مهمتر و شاید مفیدتری از قاضی بهدست میآورد، اما دیگر نمایندهی قدرت قضایی نیست.
سومین ویژگی قدرت قضایی ناتوانی آن در اقدام است، مگر آنکه مورد درخواست قرار گیرد یا تا زمانی که از امری آگاه شود. قدرت قضایی بهطور ذاتی فاقد کنش است؛ باید به حرکت درآید تا نتیجهای تولید کند. وقتی برای سرکوب جرمی فراخوانده میشود، مجرم را مجازات میکند؛ وقتی حقی پایمال شده باید جبران شود، آمادهی جبران آن است؛ وقتی عملی نیاز به تفسیر دارد، آمادهی تفسیر آن است؛ اما خود به خود به دنبال مجرمان نمیرود، خطاها را جستوجو نمیکند، یا شواهد را به ابتکار خود بررسی نمیکند. کارگزار قضایی که اقداماتی را آغاز کند و سانسور قوانین را غصب نماید، تا حدی به طبیعت منفعل اقتدار خود تجاوز میکند.
آمریکاییها این سه ویژگی متمایزکنندهی قدرت قضایی را حفظ کردهاند؛ قاضی آمریکایی تنها زمانی میتواند تصمیم صادر کند که دعوایی مطرح شده باشد، تنها با موارد خاص سروکار دارد، و نمیتواند اقدام کند تا زمانی که موضوع بهطور رسمی به دادگاه ارائه شود. بنابراین، موقعیت او کاملاً مشابه قاضیهای سایر ملتهاست؛ و بااینحال، او از قدرت سیاسی عظیمی برخوردار است. اگر حوزهی اقتدار او و ابزارهای کنش او همانند سایر قضات باشد، میتوان پرسید او این قدرت را که دیگران ندارند، از کجا بهدست میآورد. دلیل این تفاوت در این واقعیت ساده نهفته است که آمریکاییها حق قضات را برای بنیاننهادن تصمیماتشان بر قانون اساسی بهجای قوانین به رسمیت شناختهاند. بهعبارت دیگر، آنها به قضات اجازه دادهاند که قوانینی را که بهنظرشان غیرقانونی (unconstitutional) میآیند، اعمال نکنند.
در آمریکا این حق توسط همهی مقامات به رسمیت شناخته شده است؛ و نه حزبی، و نه حتی فردی، یافت نمیشود که آن را به چالش بکشد. این واقعیت تنها با اصول قانون اساسی آمریکا قابل توضیح است. در فرانسه، قانون اساسی (یا دستکم فرض بر این است که) تغییرناپذیر است؛ و نظریهی پذیرفتهشده این است که هیچ قدرتی حق تغییر هیچ بخشی از آن را ندارد. در انگلستان، پارلمان حق شناختهشدهای برای اصلاح قانون اساسی دارد؛ بنابراین، از آنجا که قانون اساسی ممکن است دستخوش تغییرات مداوم شود، در واقع وجود ندارد؛ پارلمان همزمان مجمع قانونگذاری و مؤسسان است. نظریههای سیاسی آمریکا سادهتر و عقلانیترند. قانون اساسی آمریکا مانند فرانسه تغییرناپذیر فرض نمیشود، و نه مانند انگلستان توسط قدرتهای عادی جامعه قابل اصلاح است. آن یک کل منفصل را تشکیل میدهد، که از آنجا که ارادهی کل مردم را نمایندگی میکند، به همان اندازه برای قانونگذار الزامآور است که برای شهروند خصوصی، اما میتواند توسط ارادهی مردم در موارد ازپیشتعیینشده، طبق قواعد مستقر، تغییر یابد. در آمریکا، قانون اساسی ممکن است تغییر کند، اما تا زمانی که وجود دارد، منشأ همهی اقتدارهاست، و تنها وسیلهی نیروی غالب است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
کنفدراسیونها در کشورهای دیگری جز آمریکا نیز وجود داشتهاند، و جمهوریها تنها در سواحل دنیای جدید تأسیس نشدهاند؛ نظام نمایندگی حکومتی در چندین ایالت اروپا پذیرفته شده است، اما من آگاه نیستم که هیچ ملتی در جهان تا کنون قدرت قضایی را بر اصلی که اکنون آمریکاییها پذیرفتهاند، سازماندهی کرده باشد. سازمان قضایی ایالات متحده نهادی است که بیگانهای بیشترین دشواری را در فهم آن دارد.
نخستین ویژگی قدرت قضایی در همهی ملتها وظیفهی داوری است. اما حقوق باید مورد مناقشه قرار گیرند تا دخالت محکمهای را توجیه کنند؛ و باید اقامهی دعوایی شود تا رأی قاضی بهدست آید. بنابراین، تا زمانی که قانون مورد مناقشه نیست، اقتدار قضایی فراخوانده نمیشود تا دربارهی آن بحث کند، و ممکن است وجود داشته باشد بدون آنکه دیده شود. وقتی قاضی در موردی خاص قانونی مرتبط با آن مورد را مورد حمله قرار میدهد، دایرهی وظایف معمول خود را گسترش میدهد، بدون آنکه از آن فراتر رود؛ زیرا او تا حدی موظف است دربارهی قانون تصمیم بگیرد تا بتواند دربارهی پرونده قضاوت کند.
دومین ویژگی قدرت قضایی این است که دربارهی موارد خاص قضاوت میکند، و نه دربارهی اصول کلی. اگر قاضی در تصمیمگیری دربارهی نکتهای خاص، اصلی کلی را نابود کند، با صدور حکمی که تمایل به رد همهی استنباطها از آن اصل دارد و در نتیجه آن را باطل میکند، در محدودهی وظایف معمول خود باقی میماند. اما اگر او مستقیماً اصلی کلی را بدون درنظرگرفتن پروندهای خاص مورد حمله قرار دهد، از دایرهای که همهی ملتها برای محدودکردن اقتدار او توافق کردهاند، خارج میشود، تأثیر مهمتر و شاید مفیدتری از قاضی بهدست میآورد، اما دیگر نمایندهی قدرت قضایی نیست.
سومین ویژگی قدرت قضایی ناتوانی آن در اقدام است، مگر آنکه مورد درخواست قرار گیرد یا تا زمانی که از امری آگاه شود. قدرت قضایی بهطور ذاتی فاقد کنش است؛ باید به حرکت درآید تا نتیجهای تولید کند. وقتی برای سرکوب جرمی فراخوانده میشود، مجرم را مجازات میکند؛ وقتی حقی پایمال شده باید جبران شود، آمادهی جبران آن است؛ وقتی عملی نیاز به تفسیر دارد، آمادهی تفسیر آن است؛ اما خود به خود به دنبال مجرمان نمیرود، خطاها را جستوجو نمیکند، یا شواهد را به ابتکار خود بررسی نمیکند. کارگزار قضایی که اقداماتی را آغاز کند و سانسور قوانین را غصب نماید، تا حدی به طبیعت منفعل اقتدار خود تجاوز میکند.
آمریکاییها این سه ویژگی متمایزکنندهی قدرت قضایی را حفظ کردهاند؛ قاضی آمریکایی تنها زمانی میتواند تصمیم صادر کند که دعوایی مطرح شده باشد، تنها با موارد خاص سروکار دارد، و نمیتواند اقدام کند تا زمانی که موضوع بهطور رسمی به دادگاه ارائه شود. بنابراین، موقعیت او کاملاً مشابه قاضیهای سایر ملتهاست؛ و بااینحال، او از قدرت سیاسی عظیمی برخوردار است. اگر حوزهی اقتدار او و ابزارهای کنش او همانند سایر قضات باشد، میتوان پرسید او این قدرت را که دیگران ندارند، از کجا بهدست میآورد. دلیل این تفاوت در این واقعیت ساده نهفته است که آمریکاییها حق قضات را برای بنیاننهادن تصمیماتشان بر قانون اساسی بهجای قوانین به رسمیت شناختهاند. بهعبارت دیگر، آنها به قضات اجازه دادهاند که قوانینی را که بهنظرشان غیرقانونی (unconstitutional) میآیند، اعمال نکنند.
در آمریکا این حق توسط همهی مقامات به رسمیت شناخته شده است؛ و نه حزبی، و نه حتی فردی، یافت نمیشود که آن را به چالش بکشد. این واقعیت تنها با اصول قانون اساسی آمریکا قابل توضیح است. در فرانسه، قانون اساسی (یا دستکم فرض بر این است که) تغییرناپذیر است؛ و نظریهی پذیرفتهشده این است که هیچ قدرتی حق تغییر هیچ بخشی از آن را ندارد. در انگلستان، پارلمان حق شناختهشدهای برای اصلاح قانون اساسی دارد؛ بنابراین، از آنجا که قانون اساسی ممکن است دستخوش تغییرات مداوم شود، در واقع وجود ندارد؛ پارلمان همزمان مجمع قانونگذاری و مؤسسان است. نظریههای سیاسی آمریکا سادهتر و عقلانیترند. قانون اساسی آمریکا مانند فرانسه تغییرناپذیر فرض نمیشود، و نه مانند انگلستان توسط قدرتهای عادی جامعه قابل اصلاح است. آن یک کل منفصل را تشکیل میدهد، که از آنجا که ارادهی کل مردم را نمایندگی میکند، به همان اندازه برای قانونگذار الزامآور است که برای شهروند خصوصی، اما میتواند توسط ارادهی مردم در موارد ازپیشتعیینشده، طبق قواعد مستقر، تغییر یابد. در آمریکا، قانون اساسی ممکن است تغییر کند، اما تا زمانی که وجود دارد، منشأ همهی اقتدارهاست، و تنها وسیلهی نیروی غالب است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نقش محاکم در تعقیب مقامات عمومی و حفظ آزادی
هرگاه قانونی که قاضی آن را غیرقانونی (unconstitutional) میداند در محکمهای در ایالات متحده مطرح شود، او میتواند از پذیرش آن بهعنوان قاعده خودداری کند؛ این قدرت تنها قدرتی است که خاص قاضی آمریکایی است، اما تأثیر سیاسی عظیمی بهبار میآورد. اما از زمانی که قاضی از اعمال قانون معینی در پروندهای خودداری کرده است، آن قانون بخشی از اقتدار اخلاقی خود را از دست میدهد. افرادی که منافعشان از آن قانون زیان میبیند، میآموزند که ابزارهایی برای فرار از اقتدار آن وجود دارد، و دعاوی مشابه تکثیر میشوند تا آن قانون بیاثر شود. آنگاه یکی از دو گزینه باید انتخاب شود: مردم باید قانون اساسی را تغییر دهند، یا قانونگذار باید قانون را لغو کند. قدرت سیاسیای که آمریکاییها به محاکم قضایی خود سپردهاند، بنابراین، عظیم است، اما شرهای این قدرت بهطور قابلتوجهی با الزامی که برای حمله به قوانین تنها از طریق محاکم قضایی تحمیل شده، کاهش یافته است. اگر قاضی قادر بود قوانین را بر اساس کلیات نظری به چالش بکشد، اگر قادر بود حملهای را آغاز کند یا سانسوری بر قانونگذار بگذارد، نقش برجستهای در عرصهی سیاسی ایفا میکرد؛ و بهعنوان قهرمان یا مخالف یک حزب، احساسات خصمانهی ملت را در این منازعه برمیانگیخت. اما وقتی قاضی قانونی را که در پروندهای خاص در فرآیندی غیرشفاف اعمال شده به چالش میکشد، اهمیت حملهاش از نگاه عمومی پنهان میماند، تصمیمش بر منافع فردی اثر میگذارد، و اگر قانون نادیده گرفته شود، تنها بهصورت غیرمستقیم است. بهآسانی درک میشود که با ارتباط دادن سانسور قوانین با منافع خصوصی اعضای جامعه، و با اتحاد صمیمی تعقیب قانون با تعقیب فردی، قانونگذاری از مهاجمان بیپروا و از تهاجمهای روزانهی روحیهی حزبی محافظت میشود. خطاهای قانونگذار هرگاه پیامدهای زیانبارشان بیش از همه حس شود، افشا میشوند، و همیشه واقعیتی مثبت و ملموس است که پایهی تعقیب را تشکیل میدهد.
مایلم باور کنم که این رویهی محاکم آمریکایی بهطور همزمان برای آزادی (liberty) و نظم عمومی (public order) مطلوبترین است. اگر قاضی تنها میتوانست قانونگذار را آشکارا و مستقیماً مورد حمله قرار دهد، گاهی از مقاومت در برابر ارادهاش میترسید؛ و در لحظات دیگر، روحیهی حزبی ممکن بود او را به جسارت در برابر آن در هر نوبت تشویق کند. اما قاضی آمریکایی مستقل از ارادهی خود وارد عرصهی سیاسی میشود. او تنها قانون را قضاوت میکند زیرا موظف است پروندهای را قضاوت کند. سؤال سیاسیای که او فراخوانده شده تا حل کند با منافع مدعیان مرتبط است، و او نمیتواند از تصمیمگیری دربارهی آن خودداری کند بدون آنکه وظایف پست خود را ترک کند. او وظایف خود را بهعنوان شهروند با انجام دقیق وظایفی که به حرفهاش بهعنوان قاضی تعلق دارد، انجام میدهد. درست است که بر اساس این نظام، سانسور قضاییای که توسط محاکم قضایی بر قانونگذاری اعمال میشود، نمیتواند بهطور یکسان به همهی قوانین گسترش یابد، زیرا برخی از آنها هرگز نمیتوانند به آن نوع خاص مناقشه که دعوا نامیده میشود، منجر شوند؛ و حتی وقتی چنین مناقشهای ممکن است، ممکن است کسی علاقهای به آوردن آن به دادگاه عدالت نداشته باشد.
در ایالات متحده، همهی شهروندان حق دارند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند – چگونه از این حق استفاده میکنند – مادهی ۷۵ قانون اساسی فرانسه در سال هشتم – آمریکاییها و انگلیسیها نمیتوانند معنای این ماده را درک کنند. کاملاً طبیعی است که در کشوری آزاد مانند آمریکا، همهی شهروندان حق داشته باشند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند، و همهی قضات قدرت مجازات جرایم عمومی را داشته باشند. حقی که به محاکم قضایی برای قضاوت دربارهی کارگزاران دولت اجرایی، هنگامی که قوانین را نقض کردهاند، اعطا شده، چنان طبیعی است که نمیتوان آن را امتیازی غیرعادی دانست. آمریکاییها، برعکس، بهنظر میرسد که از این طریق احترامی را که به مقامات شایسته است افزایش دادهاند، و در عین حال کسانی را که در قدرتاند محتاطتر کردهاند تا افکار عمومی را نیازارند. دعوا، از هر نوع که باشد، همیشه کاری دشوار و پرهزینه است. حمله به یک شخصیت عمومی در روزنامه آسان است، اما انگیزههایی که میتوانند اقامهی دعوای قانونی را توجیه کنند، باید جدی باشند. بنابراین، باید مبنای محکمی برای شکایت وجود داشته باشد تا فردی را به تعقیب کارگزار عمومی ترغیب کند، و کارگزاران عمومی مراقباند که این مبنای شکایت را فراهم نکنند وقتی از تعقیب شدن میترسند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
هرگاه قانونی که قاضی آن را غیرقانونی (unconstitutional) میداند در محکمهای در ایالات متحده مطرح شود، او میتواند از پذیرش آن بهعنوان قاعده خودداری کند؛ این قدرت تنها قدرتی است که خاص قاضی آمریکایی است، اما تأثیر سیاسی عظیمی بهبار میآورد. اما از زمانی که قاضی از اعمال قانون معینی در پروندهای خودداری کرده است، آن قانون بخشی از اقتدار اخلاقی خود را از دست میدهد. افرادی که منافعشان از آن قانون زیان میبیند، میآموزند که ابزارهایی برای فرار از اقتدار آن وجود دارد، و دعاوی مشابه تکثیر میشوند تا آن قانون بیاثر شود. آنگاه یکی از دو گزینه باید انتخاب شود: مردم باید قانون اساسی را تغییر دهند، یا قانونگذار باید قانون را لغو کند. قدرت سیاسیای که آمریکاییها به محاکم قضایی خود سپردهاند، بنابراین، عظیم است، اما شرهای این قدرت بهطور قابلتوجهی با الزامی که برای حمله به قوانین تنها از طریق محاکم قضایی تحمیل شده، کاهش یافته است. اگر قاضی قادر بود قوانین را بر اساس کلیات نظری به چالش بکشد، اگر قادر بود حملهای را آغاز کند یا سانسوری بر قانونگذار بگذارد، نقش برجستهای در عرصهی سیاسی ایفا میکرد؛ و بهعنوان قهرمان یا مخالف یک حزب، احساسات خصمانهی ملت را در این منازعه برمیانگیخت. اما وقتی قاضی قانونی را که در پروندهای خاص در فرآیندی غیرشفاف اعمال شده به چالش میکشد، اهمیت حملهاش از نگاه عمومی پنهان میماند، تصمیمش بر منافع فردی اثر میگذارد، و اگر قانون نادیده گرفته شود، تنها بهصورت غیرمستقیم است. بهآسانی درک میشود که با ارتباط دادن سانسور قوانین با منافع خصوصی اعضای جامعه، و با اتحاد صمیمی تعقیب قانون با تعقیب فردی، قانونگذاری از مهاجمان بیپروا و از تهاجمهای روزانهی روحیهی حزبی محافظت میشود. خطاهای قانونگذار هرگاه پیامدهای زیانبارشان بیش از همه حس شود، افشا میشوند، و همیشه واقعیتی مثبت و ملموس است که پایهی تعقیب را تشکیل میدهد.
مایلم باور کنم که این رویهی محاکم آمریکایی بهطور همزمان برای آزادی (liberty) و نظم عمومی (public order) مطلوبترین است. اگر قاضی تنها میتوانست قانونگذار را آشکارا و مستقیماً مورد حمله قرار دهد، گاهی از مقاومت در برابر ارادهاش میترسید؛ و در لحظات دیگر، روحیهی حزبی ممکن بود او را به جسارت در برابر آن در هر نوبت تشویق کند. اما قاضی آمریکایی مستقل از ارادهی خود وارد عرصهی سیاسی میشود. او تنها قانون را قضاوت میکند زیرا موظف است پروندهای را قضاوت کند. سؤال سیاسیای که او فراخوانده شده تا حل کند با منافع مدعیان مرتبط است، و او نمیتواند از تصمیمگیری دربارهی آن خودداری کند بدون آنکه وظایف پست خود را ترک کند. او وظایف خود را بهعنوان شهروند با انجام دقیق وظایفی که به حرفهاش بهعنوان قاضی تعلق دارد، انجام میدهد. درست است که بر اساس این نظام، سانسور قضاییای که توسط محاکم قضایی بر قانونگذاری اعمال میشود، نمیتواند بهطور یکسان به همهی قوانین گسترش یابد، زیرا برخی از آنها هرگز نمیتوانند به آن نوع خاص مناقشه که دعوا نامیده میشود، منجر شوند؛ و حتی وقتی چنین مناقشهای ممکن است، ممکن است کسی علاقهای به آوردن آن به دادگاه عدالت نداشته باشد.
در ایالات متحده، همهی شهروندان حق دارند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند – چگونه از این حق استفاده میکنند – مادهی ۷۵ قانون اساسی فرانسه در سال هشتم – آمریکاییها و انگلیسیها نمیتوانند معنای این ماده را درک کنند. کاملاً طبیعی است که در کشوری آزاد مانند آمریکا، همهی شهروندان حق داشته باشند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند، و همهی قضات قدرت مجازات جرایم عمومی را داشته باشند. حقی که به محاکم قضایی برای قضاوت دربارهی کارگزاران دولت اجرایی، هنگامی که قوانین را نقض کردهاند، اعطا شده، چنان طبیعی است که نمیتوان آن را امتیازی غیرعادی دانست. آمریکاییها، برعکس، بهنظر میرسد که از این طریق احترامی را که به مقامات شایسته است افزایش دادهاند، و در عین حال کسانی را که در قدرتاند محتاطتر کردهاند تا افکار عمومی را نیازارند. دعوا، از هر نوع که باشد، همیشه کاری دشوار و پرهزینه است. حمله به یک شخصیت عمومی در روزنامه آسان است، اما انگیزههایی که میتوانند اقامهی دعوای قانونی را توجیه کنند، باید جدی باشند. بنابراین، باید مبنای محکمی برای شکایت وجود داشته باشد تا فردی را به تعقیب کارگزار عمومی ترغیب کند، و کارگزاران عمومی مراقباند که این مبنای شکایت را فراهم نکنند وقتی از تعقیب شدن میترسند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
برابری شرایط در آمریکا و تفاوت آن با اروپا
در میان موضوعات جدیدی که در طول اقامتم در ایالات متحده توجهم را جلب کرد، هیچچیز به اندازهی برابری عمومی شرایط (equality of conditions) بهطور قوی مرا تحت تأثیر قرار نداد. با القا کردن اصول جدید به قدرتهای حاکم و عادات خاص به مردمان تحت حاکمیت. بهسرعت دریافتم که تأثیر این واقعیت بسیار فراتر از ویژگیهای سیاسی و قوانین کشور است و بر جامعهی مدنی به همان اندازهی دولت تسلط دارد؛ این برابری، نظرات را خلق میکند، احساسات را بهوجود میآورد، شیوههای معمول زندگی را پیشنهاد میدهد و هرآنچه را تولید نمیکند، اصلاح میکند. هرچه بیشتر در مطالعهی جامعهی آمریکایی پیش میرفتم، بیشتر درمییافتم که برابری شرایط واقعیتی بنیادین است که بهنظر میرسد همهی دیگر امور از آن ناشی میشوند و نقطهی مرکزیای است که همهی مشاهداتم همواره به آن ختم میشد.
برای همه آشکار است که انقلاب دموکراتیک بزرگی در میان ما در جریان است؛ اما دو دیدگاه دربارهی ماهیت و پیامدهای آن وجود دارد. برای برخی، این انقلاب حادثهای نوظهور بهنظر میآید که هنوز میتوان آن را مهار کرد؛ برای دیگران، غیرقابل مقاومت بهنظر میرسد، زیرا یکنواختترین، قدیمیترین و پایدارترین گرایشی است که میتوان در تاریخ یافت. بیایید وضعیت فرانسه را هفتصد سال پیش به یاد آوریم، زمانی که سرزمین میان تعداد کمی از خانوادهها تقسیم شده بود که مالکان خاک و حاکمان ساکنان آن بودند؛ حق حاکمیت با ارث خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد؛ زور تنها وسیلهای بود که انسان میتوانست بر انسان اثر بگذارد، و مالکیت زمین تنها منبع قدرت بود. اما بهزودی، قدرت سیاسی روحانیون بنیان نهاده شد و شروع به اعمال خود کرد: برابری از طریق کلیسا به دولت نفوذ کرد، و کسی که بهعنوان رعیت باید در بردگی دائمی میزیست، بهعنوان کشیش در میان اشراف جای گرفت و نهبهندرت بالای سر پادشاهان.
روابط مختلف میان انسانها با پایدارتر و متمدنتر شدن جامعه پیچیدهتر و متعددتر شد. از اینرو نیاز به قوانین مدنی احساس شد؛ و طبقهی کارگزاران حقوقی بهزودی از تاریکی محاکم و اتاقهای غبارآلودشان برخاستند تا در دربار پادشاه، در کنار بارونهای فئودال با جامههای خز و زرههایشان ظاهر شوند. بهتدریج گسترش دستاوردهای ذهنی و افزایش علاقه به ادبیات و هنر، فرصتهای موفقیتی برای استعدادها گشود؛ علم وسیلهای برای حکومت شد، هوش به قدرت اجتماعی منجر شد، و انسان ادیب در امور دولت مشارکت کرد. ارزشی که به امتیازات تولد نسبت داده میشد، دقیقاً به همان نسبتی که مسیرهای جدیدی برای پیشرفت گشوده شد، کاهش یافت. در قرن یازدهم، اشرافیت قیمتی بیهمتا داشت؛ در قرن سیزدهم میتوانست خریداری شود؛ برای اولین بار در سال ۱۲۷۰ اعطا شد؛ و برابری بدینگونه توسط خود اشرافیت به دولت معرفی شد.
در طول این هفتصد سال، گاهی اتفاق میافتاد که برای مقاومت در برابر اقتدار تاج، یا برای کاهش قدرت رقبایشان، اشراف سهمی از حقوق سیاسی را به مردم اعطا میکردند. یا، بهطور معمولتر، پادشاه به طبقات پایینتر اجازه میداد تا درجهای از قدرت را داشته باشند، با نیت سرکوب اشرافیت. در فرانسه، پادشاهان همیشه فعالترین و ثابتقدمترین تسطیحکنندگان (levellers) بودهاند. وقتی قوی و جاهطلب بودند، هیچ تلاشی را برای بالا بردن مردم به سطح اشراف فروگذار نکردند؛ وقتی معتدل یا ضعیف بودند، به مردم اجازه دادند تا از خودشان فراتر روند. برخی با استعدادهایشان به دموکراسی کمک کردند، دیگران با رذایلشان. لویی یازدهم و لویی چهاردهم هر رتبهای را زیر تاج به تسلیم یکسان فروکاستند؛ لویی پانزدهم، خود و تمام دربارش، به خاک فرو رفتند.
بهمحض اینکه زمین به غیر از مالکیت فئودالی نگه داشته شد، و اموال شخصی به نوبهی خود نفوذ و قدرت اعطا کرد، هر بهبود در تجارت یا تولید عنصر جدیدی از برابری شرایط بود. از این پس، هر کشف جدید، هر نیاز جدیدی که ایجاد میکرد، و هر آرزوی جدیدی که خواستار ارضا بود، گامی به سوی سطح جهانی بود. علاقه به تجمل، عشق به جنگ، سلطهی مد، و سطحیترین و عمیقترین اشتیاقهای قلب انسان، همگی برای غنی کردن فقرا و فقیر کردن اغنیا همکاری کردند.
از زمانی که اعمال عقل منبع قدرت و ثروت شد، غیرممکن است که هر افزودن به علم، هر حقیقت تازه، و هر ایدهی جدید را بهعنوان جوانهای از قدرت که در دسترس مردم قرار گرفته، در نظر نگیریم. و حتی وقتی در اختیار مخالفانش بودند، باز هم به هدفش خدمت کردند با برجسته کردن عظمت طبیعی انسان؛ بنابراین، فتوحاتش با فتوحات تمدن و دانش گسترش یافت، و ادبیات به زرادخانهای تبدیل شد که فقیرترین و ضعیفترین همیشه میتوانستند در آن سلاحی به دست آورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در میان موضوعات جدیدی که در طول اقامتم در ایالات متحده توجهم را جلب کرد، هیچچیز به اندازهی برابری عمومی شرایط (equality of conditions) بهطور قوی مرا تحت تأثیر قرار نداد. با القا کردن اصول جدید به قدرتهای حاکم و عادات خاص به مردمان تحت حاکمیت. بهسرعت دریافتم که تأثیر این واقعیت بسیار فراتر از ویژگیهای سیاسی و قوانین کشور است و بر جامعهی مدنی به همان اندازهی دولت تسلط دارد؛ این برابری، نظرات را خلق میکند، احساسات را بهوجود میآورد، شیوههای معمول زندگی را پیشنهاد میدهد و هرآنچه را تولید نمیکند، اصلاح میکند. هرچه بیشتر در مطالعهی جامعهی آمریکایی پیش میرفتم، بیشتر درمییافتم که برابری شرایط واقعیتی بنیادین است که بهنظر میرسد همهی دیگر امور از آن ناشی میشوند و نقطهی مرکزیای است که همهی مشاهداتم همواره به آن ختم میشد.
برای همه آشکار است که انقلاب دموکراتیک بزرگی در میان ما در جریان است؛ اما دو دیدگاه دربارهی ماهیت و پیامدهای آن وجود دارد. برای برخی، این انقلاب حادثهای نوظهور بهنظر میآید که هنوز میتوان آن را مهار کرد؛ برای دیگران، غیرقابل مقاومت بهنظر میرسد، زیرا یکنواختترین، قدیمیترین و پایدارترین گرایشی است که میتوان در تاریخ یافت. بیایید وضعیت فرانسه را هفتصد سال پیش به یاد آوریم، زمانی که سرزمین میان تعداد کمی از خانوادهها تقسیم شده بود که مالکان خاک و حاکمان ساکنان آن بودند؛ حق حاکمیت با ارث خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد؛ زور تنها وسیلهای بود که انسان میتوانست بر انسان اثر بگذارد، و مالکیت زمین تنها منبع قدرت بود. اما بهزودی، قدرت سیاسی روحانیون بنیان نهاده شد و شروع به اعمال خود کرد: برابری از طریق کلیسا به دولت نفوذ کرد، و کسی که بهعنوان رعیت باید در بردگی دائمی میزیست، بهعنوان کشیش در میان اشراف جای گرفت و نهبهندرت بالای سر پادشاهان.
روابط مختلف میان انسانها با پایدارتر و متمدنتر شدن جامعه پیچیدهتر و متعددتر شد. از اینرو نیاز به قوانین مدنی احساس شد؛ و طبقهی کارگزاران حقوقی بهزودی از تاریکی محاکم و اتاقهای غبارآلودشان برخاستند تا در دربار پادشاه، در کنار بارونهای فئودال با جامههای خز و زرههایشان ظاهر شوند. بهتدریج گسترش دستاوردهای ذهنی و افزایش علاقه به ادبیات و هنر، فرصتهای موفقیتی برای استعدادها گشود؛ علم وسیلهای برای حکومت شد، هوش به قدرت اجتماعی منجر شد، و انسان ادیب در امور دولت مشارکت کرد. ارزشی که به امتیازات تولد نسبت داده میشد، دقیقاً به همان نسبتی که مسیرهای جدیدی برای پیشرفت گشوده شد، کاهش یافت. در قرن یازدهم، اشرافیت قیمتی بیهمتا داشت؛ در قرن سیزدهم میتوانست خریداری شود؛ برای اولین بار در سال ۱۲۷۰ اعطا شد؛ و برابری بدینگونه توسط خود اشرافیت به دولت معرفی شد.
در طول این هفتصد سال، گاهی اتفاق میافتاد که برای مقاومت در برابر اقتدار تاج، یا برای کاهش قدرت رقبایشان، اشراف سهمی از حقوق سیاسی را به مردم اعطا میکردند. یا، بهطور معمولتر، پادشاه به طبقات پایینتر اجازه میداد تا درجهای از قدرت را داشته باشند، با نیت سرکوب اشرافیت. در فرانسه، پادشاهان همیشه فعالترین و ثابتقدمترین تسطیحکنندگان (levellers) بودهاند. وقتی قوی و جاهطلب بودند، هیچ تلاشی را برای بالا بردن مردم به سطح اشراف فروگذار نکردند؛ وقتی معتدل یا ضعیف بودند، به مردم اجازه دادند تا از خودشان فراتر روند. برخی با استعدادهایشان به دموکراسی کمک کردند، دیگران با رذایلشان. لویی یازدهم و لویی چهاردهم هر رتبهای را زیر تاج به تسلیم یکسان فروکاستند؛ لویی پانزدهم، خود و تمام دربارش، به خاک فرو رفتند.
بهمحض اینکه زمین به غیر از مالکیت فئودالی نگه داشته شد، و اموال شخصی به نوبهی خود نفوذ و قدرت اعطا کرد، هر بهبود در تجارت یا تولید عنصر جدیدی از برابری شرایط بود. از این پس، هر کشف جدید، هر نیاز جدیدی که ایجاد میکرد، و هر آرزوی جدیدی که خواستار ارضا بود، گامی به سوی سطح جهانی بود. علاقه به تجمل، عشق به جنگ، سلطهی مد، و سطحیترین و عمیقترین اشتیاقهای قلب انسان، همگی برای غنی کردن فقرا و فقیر کردن اغنیا همکاری کردند.
از زمانی که اعمال عقل منبع قدرت و ثروت شد، غیرممکن است که هر افزودن به علم، هر حقیقت تازه، و هر ایدهی جدید را بهعنوان جوانهای از قدرت که در دسترس مردم قرار گرفته، در نظر نگیریم. و حتی وقتی در اختیار مخالفانش بودند، باز هم به هدفش خدمت کردند با برجسته کردن عظمت طبیعی انسان؛ بنابراین، فتوحاتش با فتوحات تمدن و دانش گسترش یافت، و ادبیات به زرادخانهای تبدیل شد که فقیرترین و ضعیفترین همیشه میتوانستند در آن سلاحی به دست آورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
چرا انقلابهای بزرگ در دموکراسیهای برابر کمتر رخ میدهند
تقریباً همهی انقلابهایی که چهرهی ملتها را تغییر دادهاند، برای تحکیم یا نابودی نابرابری اجتماعی انجام شدهاند. علل ثانویهای که تشنجهای بزرگ جهان را ایجاد کردهاند کنار بگذارید، و تقریباً همیشه اصل نابرابری را در ریشه خواهید یافت. یا فقرا تلاش کردهاند ثروتمندان را غارت کنند، یا ثروتمندان فقرا را به بردگی کشاندهاند. اگر بنابراین جامعهای بتواند بنیان نهاده شود که در آن هر انسان چیزی برای حفظ کردن داشته باشد و اندکی برای گرفتن از دیگران، کار بزرگی برای صلح جهان انجام شده است. آگاهم که در میان مردمان دموکراتیک بزرگ، همیشه برخی از اعضای جامعه در فقر شدید و برخی دیگر در ثروت فراوان خواهند بود؛ اما فقرا، بهجای تشکیل اکثریت عظیم ملت، همانگونه که همیشه در جوامع اشرافی صادق است، بهطور نسبی تعداد کمی دارند، و قوانین آنها را با پیوندهای فقر غیرقابلعلاج و ارثی به هم متصل نمیکنند. ثروتمندان، از سوی خود، کمیاب و ناتواناند؛ آنها هیچ امتیازی ندارند که توجه عمومی را جلب کند؛ حتی ثروتشان، چون دیگر با خاک پیوند نخورده و در آن ادغام نشده، نامحسوس و بهنوعی نامرئی است. چون دیگر نژادی از فقرا وجود ندارد، نژادی از ثروتمندان هم وجود ندارد؛ اینها روزانه از میان توده برمیخیزند و دوباره به آن بازمیگردند. از اینرو، آنها طبقهی متمایزی را تشکیل نمیدهند که بهآسانی بتوان آن را نشانه گرفت و غارت کرد؛ و علاوهبر این، چون با هزاران پیوند پنهانی با هموطنانشان مرتبطاند، مردم نمیتوانند به آنها حمله کنند بدون آنکه به خودشان آسیب برسانند. بین این دو نهایت جوامع دموکراتیک، انبوه بیشماری از انسانها تقریباً مشابه ایستادهاند که نه دقیقاً ثروتمندند و نه فقیر، دارای مالکیت کافی برای میل به حفظ نظماند، اما نه آنقدر که حسادت را برانگیزند. این انسانها دشمنان طبیعی تشنجهای خشونتآمیزند: آرامش آنها همهی آنهایی را که زیر و بالای آنها هستند آرام نگه میدارد و تعادل ساختار جامعه را تضمین میکند.
نهتنها انسانهای دموکراسیها بهطور طبیعی مشتاق انقلابها نیستند، بلکه از آنها میترسند. همهی انقلابها کموبیش مالکیت را تهدید میکنند: اما اکثر کسانی که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، دارای مالکیتاند - نهتنها دارای مالکیتاند، بلکه در شرایطی زندگی میکنند که بیشترین ارزش را برای مالکیت خود قائلاند. اگر هر یک از طبقات جامعه را با دقت در نظر بگیریم، بهآسانی میتوان دید که اشتیاقهای ناشی از مالکیت در میان طبقات میانی تندتر و پایدارتر است. فقرا اغلب برای آنچه دارند اهمیت کمی قائلاند، زیرا از کمبود آنچه ندارند بیشتر رنج میبرند تا از اندکی که دارند لذت میبرند. ثروتمندان اشتیاقهای بسیاری جز ثروت برای ارضا دارند؛ و علاوهبر این، لذت طولانی و دشوار از ثروتی بزرگ گاهی درنهایت آنها را نسبت به جذابیتهایش بیحس میکند. اما انسانهایی که دارای کفایتاند، بهدور از ثروت فراوان و فقر، ارزشی عظیم برای داراییهایشان قائلاند. چون هنوز تقریباً در دسترس فقرند، محرومیتهای آن را نزدیک میبینند و از آنها میترسند؛ بین فقر و خودشان جز ثروتی ناچیز نیست که فوراً ترسها و امیدهایشان را بر آن متمرکز میکنند. هر روز علاقهی آنها را به آن افزایش میدهد، بهواسطهی مراقبتهای مداومی که ایجاد میکند؛ و آنها با تلاشهای مداومشان برای افزایش مقدار آن، به آن وابستهتر میشوند.
هیچچیز را نمیشناسم که بیش از عادات تجاری با عادات انقلابی در تضاد باشد. تجارت بهطور طبیعی با همهی اشتیاقهای خشن مخالف است؛ دوست دارد تعلل کند، از سازش لذت میبرد، و بهدقت از تحریک پرهیز میکند. صبور، نفوذگر، انعطافپذیر است و تا زمانی که ضرورت مطلق آن را مجبور نکند، به اقدامات افراطی متوسل نمیشود. تجارت انسانها را از یکدیگر مستقل میکند، تصور والایی از اهمیت شخصیشان به آنها میدهد، آنها را به جستوجوی ادارهی امور خودشان وامیدارد، و به آنها میآموزد که چگونه آنها را بهخوبی اداره کنند؛ بنابراین انسانها را برای آزادی آماده میکند، اما آنها را از انقلابها حفظ میکند. در انقلاب، مالکان اموال شخصی بیش از همه چیز برای ترسیدن دارند؛ زیرا از یک سو اموالشان اغلب بهآسانی قابلتصرف است، و از سوی دیگر ممکن است هر لحظه کاملاً ناپدید شود - موضوعی نگرانکننده که مالکان اموال غیرمنقول کمتر در معرض آناند، زیرا اگرچه ممکن است درآمد املاکشان را از دست بدهند، میتوانند امیدوار باشند که خود زمین را در بزرگترین تحولات حفظ کنند. بنابراین، ملتها به همان اندازه که اموال شخصی در میانشان افزایش و توزیع میشود و تعداد کسانی که آن را دارند بیشتر میشود، کمتر تمایل به انجام انقلاب دارند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
تقریباً همهی انقلابهایی که چهرهی ملتها را تغییر دادهاند، برای تحکیم یا نابودی نابرابری اجتماعی انجام شدهاند. علل ثانویهای که تشنجهای بزرگ جهان را ایجاد کردهاند کنار بگذارید، و تقریباً همیشه اصل نابرابری را در ریشه خواهید یافت. یا فقرا تلاش کردهاند ثروتمندان را غارت کنند، یا ثروتمندان فقرا را به بردگی کشاندهاند. اگر بنابراین جامعهای بتواند بنیان نهاده شود که در آن هر انسان چیزی برای حفظ کردن داشته باشد و اندکی برای گرفتن از دیگران، کار بزرگی برای صلح جهان انجام شده است. آگاهم که در میان مردمان دموکراتیک بزرگ، همیشه برخی از اعضای جامعه در فقر شدید و برخی دیگر در ثروت فراوان خواهند بود؛ اما فقرا، بهجای تشکیل اکثریت عظیم ملت، همانگونه که همیشه در جوامع اشرافی صادق است، بهطور نسبی تعداد کمی دارند، و قوانین آنها را با پیوندهای فقر غیرقابلعلاج و ارثی به هم متصل نمیکنند. ثروتمندان، از سوی خود، کمیاب و ناتواناند؛ آنها هیچ امتیازی ندارند که توجه عمومی را جلب کند؛ حتی ثروتشان، چون دیگر با خاک پیوند نخورده و در آن ادغام نشده، نامحسوس و بهنوعی نامرئی است. چون دیگر نژادی از فقرا وجود ندارد، نژادی از ثروتمندان هم وجود ندارد؛ اینها روزانه از میان توده برمیخیزند و دوباره به آن بازمیگردند. از اینرو، آنها طبقهی متمایزی را تشکیل نمیدهند که بهآسانی بتوان آن را نشانه گرفت و غارت کرد؛ و علاوهبر این، چون با هزاران پیوند پنهانی با هموطنانشان مرتبطاند، مردم نمیتوانند به آنها حمله کنند بدون آنکه به خودشان آسیب برسانند. بین این دو نهایت جوامع دموکراتیک، انبوه بیشماری از انسانها تقریباً مشابه ایستادهاند که نه دقیقاً ثروتمندند و نه فقیر، دارای مالکیت کافی برای میل به حفظ نظماند، اما نه آنقدر که حسادت را برانگیزند. این انسانها دشمنان طبیعی تشنجهای خشونتآمیزند: آرامش آنها همهی آنهایی را که زیر و بالای آنها هستند آرام نگه میدارد و تعادل ساختار جامعه را تضمین میکند.
نهتنها انسانهای دموکراسیها بهطور طبیعی مشتاق انقلابها نیستند، بلکه از آنها میترسند. همهی انقلابها کموبیش مالکیت را تهدید میکنند: اما اکثر کسانی که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، دارای مالکیتاند - نهتنها دارای مالکیتاند، بلکه در شرایطی زندگی میکنند که بیشترین ارزش را برای مالکیت خود قائلاند. اگر هر یک از طبقات جامعه را با دقت در نظر بگیریم، بهآسانی میتوان دید که اشتیاقهای ناشی از مالکیت در میان طبقات میانی تندتر و پایدارتر است. فقرا اغلب برای آنچه دارند اهمیت کمی قائلاند، زیرا از کمبود آنچه ندارند بیشتر رنج میبرند تا از اندکی که دارند لذت میبرند. ثروتمندان اشتیاقهای بسیاری جز ثروت برای ارضا دارند؛ و علاوهبر این، لذت طولانی و دشوار از ثروتی بزرگ گاهی درنهایت آنها را نسبت به جذابیتهایش بیحس میکند. اما انسانهایی که دارای کفایتاند، بهدور از ثروت فراوان و فقر، ارزشی عظیم برای داراییهایشان قائلاند. چون هنوز تقریباً در دسترس فقرند، محرومیتهای آن را نزدیک میبینند و از آنها میترسند؛ بین فقر و خودشان جز ثروتی ناچیز نیست که فوراً ترسها و امیدهایشان را بر آن متمرکز میکنند. هر روز علاقهی آنها را به آن افزایش میدهد، بهواسطهی مراقبتهای مداومی که ایجاد میکند؛ و آنها با تلاشهای مداومشان برای افزایش مقدار آن، به آن وابستهتر میشوند.
هیچچیز را نمیشناسم که بیش از عادات تجاری با عادات انقلابی در تضاد باشد. تجارت بهطور طبیعی با همهی اشتیاقهای خشن مخالف است؛ دوست دارد تعلل کند، از سازش لذت میبرد، و بهدقت از تحریک پرهیز میکند. صبور، نفوذگر، انعطافپذیر است و تا زمانی که ضرورت مطلق آن را مجبور نکند، به اقدامات افراطی متوسل نمیشود. تجارت انسانها را از یکدیگر مستقل میکند، تصور والایی از اهمیت شخصیشان به آنها میدهد، آنها را به جستوجوی ادارهی امور خودشان وامیدارد، و به آنها میآموزد که چگونه آنها را بهخوبی اداره کنند؛ بنابراین انسانها را برای آزادی آماده میکند، اما آنها را از انقلابها حفظ میکند. در انقلاب، مالکان اموال شخصی بیش از همه چیز برای ترسیدن دارند؛ زیرا از یک سو اموالشان اغلب بهآسانی قابلتصرف است، و از سوی دیگر ممکن است هر لحظه کاملاً ناپدید شود - موضوعی نگرانکننده که مالکان اموال غیرمنقول کمتر در معرض آناند، زیرا اگرچه ممکن است درآمد املاکشان را از دست بدهند، میتوانند امیدوار باشند که خود زمین را در بزرگترین تحولات حفظ کنند. بنابراین، ملتها به همان اندازه که اموال شخصی در میانشان افزایش و توزیع میشود و تعداد کسانی که آن را دارند بیشتر میشود، کمتر تمایل به انجام انقلاب دارند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
تمرکز فزایندهی قدرت دولت در اروپا در مقایسه با آمریکا
با تأمل در آنچه تاکنون گفته شد، خواننده شگفتزده و نگران خواهد شد که در اروپا همهچیز بهنظر میرسد به گسترش نامحدود امتیازات دولت منجر میشود، و همهی آنهایی که از حقوق استقلال خصوصی برخوردار بودند را ضعیفتر، تابعتر و متزلزلتر میکند. ملتهای دموکراتیک اروپا همهی گرایشهای عمومی و پایداری را دارند که آمریکاییها را به تمرکز دولت سوق میدهد، و علاوهبر این، در معرض تعداد زیادی علل ثانویه و اتفاقی قرار دارند که آمریکاییها از آنها بیخبرند. بهنظر میرسد هر گامی که به سوی برابری برمیدارند، آنها را به استبداد (despotism) نزدیکتر میکند. در دوران اشرافی که پیش از زمان حاضر بود، فرمانروایان اروپا از بسیاری از حقوق ذاتی قدرتشان محروم شده بودند یا آنها را واگذار کرده بودند. کمتر از صد سال پیش، در اکثر کشورهای اروپایی، افراد و شرکتهای خصوصی متعددی به اندازهی کافی مستقل بودند تا عدالت را اجرا کنند، سرباز جمعآوری و نگهداری کنند، مالیات وضع کنند، و اغلب حتی قانون را وضع یا تفسیر کنند. دولت در همهجا این ویژگیهای طبیعی قدرت حاکمه را منحصراً به خود بازگرفته است؛ در همهی امور حکومتی، دولت هیچ واسطهای بین خود و مردم تحمل نمیکند، و در امور عمومی، مردم را با نفوذ مستقیم خود هدایت میکند.
در همان دوره، تعداد زیادی از قدرتهای ثانویه در اروپا وجود داشت که منافع محلی را نمایندگی میکردند و امور محلی را اداره میکردند. اکثر این مقامات محلی از بین رفتهاند؛ همه بهسرعت در حال محو شدن یا افتادن به وابستگی کاملاند. اروپا در طول نیمقرن گذشته، انقلابها و ضد-انقلابهای بسیاری را تحمل کرده که در جهتهای متضاد آن را متلاطم کردهاند: اما همهی این آشوبها در یک جنبه شبیه یکدیگرند - همهی آنها قدرتهای ثانویهی حکومتی را متزلزل یا نابود کردهاند. هدفم این است که خاطرنشان کنم، همهی این حقوق گوناگونی که در زمان ما بهطور متوالی از طبقات، شرکتها و افراد سلب شدهاند، برای برپایی قدرتهای ثانویهی جدید بر پایهای دموکراتیکتر بهکار نرفتهاند، بلکه بهطور یکنواخت در دستان حاکم متمرکز شدهاند.
تقریباً همهی مؤسسات خیریهی اروپا پیشتر در دست افراد یا شرکتهای خصوصی بودند؛ اکنون تقریباً همه به دولت عالی وابستهاند، و در بسیاری از کشورها در واقع توسط آن قدرت اداره میشوند. دولت تقریباً بهطور انحصاری وظیفهی تأمین نان برای گرسنگان، کمک و پناه برای بیماران، کار برای بیکاران، و عمل بهعنوان تنها تسکیندهندهی همهی انواع بدبختی را بر عهده میگیرد. آموزش، مانند خیریه، در اکثر کشورهای امروزی به امری ملی تبدیل شده است. دولت وظیفهی تربیت قلب و آموزش ذهن هر نسل را بر عهده میگیرد. یکسانی در دورههای آموزش عمومی، مانند همهچیز دیگر، غالب است؛ تنوع، مانند آزادی، روزبهروز ناپدید میشود.
من ادعا میکنم که هیچ کشوری در اروپا وجود ندارد که در آن ادارهی عمومی نهتنها متمرکزتر نشده باشد، بلکه کنجکاوتر و دقیقتر شده است؛ آن در همهجا بیش از پیش در امور خصوصی دخالت میکند؛ امور بیشتری را تنظیم میکند، و امور کوچکتری را؛ و هر روز جایگاه محکمتری در اطراف، بالای و میان همهی افراد خصوصی بهدست میآورد، تا به آنها کمک کند، مشاوره دهد، و آنها را مجبور کند. بدینترتیب دولت بهتدریج بدهکار اکثر اعضای ثروتمند جامعه میشود و بزرگترین مقادیر سرمایه را در دستان خود متمرکز میکند. سرمایهی کوچک با روش دیگری به نگهداری آن کشیده میشود. با درهمآمیختن انسانها و برابرتر شدن شرایط، فقرا منابع، آموزش و آرزوهای بیشتری دارند؛ آنها به فکر بهبود شرایطشان میافتند، و این به آنها میآموزد که پسانداز کنند.. اما بخش اعظم این پول اگر در دستان مالکانش پراکنده بماند، غیرمولد خواهد بود. این موضوع باعث ایجاد نهادی خیریه شده است که، اگر اشتباه نکنم، بهزودی به یکی از مهمترین نهادهای سیاسی ما تبدیل خواهد شد. برخی افراد خیرخواه به فکر جمعآوری پساندازهای فقرا و سرمایهگذاری آنها با سود افتادند. در برخی کشورها، این انجمنهای خیریه هنوز کاملاً از دولت متمایزند؛ اما در تقریباً همهی آنها بهوضوح تمایل به یکی شدن با دولت دارند؛ و در برخی از آنها، دولت جای آنها را گرفته است، و وظیفهی عظیم متمرکز کردن در یک مکان و سرمایهگذاری با مسئولیت خود، پساندازهای روزانهی میلیونها نفر از طبقات کارگر را بر عهده گرفته است. بدینترتیب دولت ثروت اغنیا را با وامها به خود میکشد، و اندک پسانداز فقیر (poor man’s mite) را در بانکهای پسانداز در اختیار دارد.
پایان
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
با تأمل در آنچه تاکنون گفته شد، خواننده شگفتزده و نگران خواهد شد که در اروپا همهچیز بهنظر میرسد به گسترش نامحدود امتیازات دولت منجر میشود، و همهی آنهایی که از حقوق استقلال خصوصی برخوردار بودند را ضعیفتر، تابعتر و متزلزلتر میکند. ملتهای دموکراتیک اروپا همهی گرایشهای عمومی و پایداری را دارند که آمریکاییها را به تمرکز دولت سوق میدهد، و علاوهبر این، در معرض تعداد زیادی علل ثانویه و اتفاقی قرار دارند که آمریکاییها از آنها بیخبرند. بهنظر میرسد هر گامی که به سوی برابری برمیدارند، آنها را به استبداد (despotism) نزدیکتر میکند. در دوران اشرافی که پیش از زمان حاضر بود، فرمانروایان اروپا از بسیاری از حقوق ذاتی قدرتشان محروم شده بودند یا آنها را واگذار کرده بودند. کمتر از صد سال پیش، در اکثر کشورهای اروپایی، افراد و شرکتهای خصوصی متعددی به اندازهی کافی مستقل بودند تا عدالت را اجرا کنند، سرباز جمعآوری و نگهداری کنند، مالیات وضع کنند، و اغلب حتی قانون را وضع یا تفسیر کنند. دولت در همهجا این ویژگیهای طبیعی قدرت حاکمه را منحصراً به خود بازگرفته است؛ در همهی امور حکومتی، دولت هیچ واسطهای بین خود و مردم تحمل نمیکند، و در امور عمومی، مردم را با نفوذ مستقیم خود هدایت میکند.
در همان دوره، تعداد زیادی از قدرتهای ثانویه در اروپا وجود داشت که منافع محلی را نمایندگی میکردند و امور محلی را اداره میکردند. اکثر این مقامات محلی از بین رفتهاند؛ همه بهسرعت در حال محو شدن یا افتادن به وابستگی کاملاند. اروپا در طول نیمقرن گذشته، انقلابها و ضد-انقلابهای بسیاری را تحمل کرده که در جهتهای متضاد آن را متلاطم کردهاند: اما همهی این آشوبها در یک جنبه شبیه یکدیگرند - همهی آنها قدرتهای ثانویهی حکومتی را متزلزل یا نابود کردهاند. هدفم این است که خاطرنشان کنم، همهی این حقوق گوناگونی که در زمان ما بهطور متوالی از طبقات، شرکتها و افراد سلب شدهاند، برای برپایی قدرتهای ثانویهی جدید بر پایهای دموکراتیکتر بهکار نرفتهاند، بلکه بهطور یکنواخت در دستان حاکم متمرکز شدهاند.
تقریباً همهی مؤسسات خیریهی اروپا پیشتر در دست افراد یا شرکتهای خصوصی بودند؛ اکنون تقریباً همه به دولت عالی وابستهاند، و در بسیاری از کشورها در واقع توسط آن قدرت اداره میشوند. دولت تقریباً بهطور انحصاری وظیفهی تأمین نان برای گرسنگان، کمک و پناه برای بیماران، کار برای بیکاران، و عمل بهعنوان تنها تسکیندهندهی همهی انواع بدبختی را بر عهده میگیرد. آموزش، مانند خیریه، در اکثر کشورهای امروزی به امری ملی تبدیل شده است. دولت وظیفهی تربیت قلب و آموزش ذهن هر نسل را بر عهده میگیرد. یکسانی در دورههای آموزش عمومی، مانند همهچیز دیگر، غالب است؛ تنوع، مانند آزادی، روزبهروز ناپدید میشود.
من ادعا میکنم که هیچ کشوری در اروپا وجود ندارد که در آن ادارهی عمومی نهتنها متمرکزتر نشده باشد، بلکه کنجکاوتر و دقیقتر شده است؛ آن در همهجا بیش از پیش در امور خصوصی دخالت میکند؛ امور بیشتری را تنظیم میکند، و امور کوچکتری را؛ و هر روز جایگاه محکمتری در اطراف، بالای و میان همهی افراد خصوصی بهدست میآورد، تا به آنها کمک کند، مشاوره دهد، و آنها را مجبور کند. بدینترتیب دولت بهتدریج بدهکار اکثر اعضای ثروتمند جامعه میشود و بزرگترین مقادیر سرمایه را در دستان خود متمرکز میکند. سرمایهی کوچک با روش دیگری به نگهداری آن کشیده میشود. با درهمآمیختن انسانها و برابرتر شدن شرایط، فقرا منابع، آموزش و آرزوهای بیشتری دارند؛ آنها به فکر بهبود شرایطشان میافتند، و این به آنها میآموزد که پسانداز کنند.. اما بخش اعظم این پول اگر در دستان مالکانش پراکنده بماند، غیرمولد خواهد بود. این موضوع باعث ایجاد نهادی خیریه شده است که، اگر اشتباه نکنم، بهزودی به یکی از مهمترین نهادهای سیاسی ما تبدیل خواهد شد. برخی افراد خیرخواه به فکر جمعآوری پساندازهای فقرا و سرمایهگذاری آنها با سود افتادند. در برخی کشورها، این انجمنهای خیریه هنوز کاملاً از دولت متمایزند؛ اما در تقریباً همهی آنها بهوضوح تمایل به یکی شدن با دولت دارند؛ و در برخی از آنها، دولت جای آنها را گرفته است، و وظیفهی عظیم متمرکز کردن در یک مکان و سرمایهگذاری با مسئولیت خود، پساندازهای روزانهی میلیونها نفر از طبقات کارگر را بر عهده گرفته است. بدینترتیب دولت ثروت اغنیا را با وامها به خود میکشد، و اندک پسانداز فقیر (poor man’s mite) را در بانکهای پسانداز در اختیار دارد.
پایان
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خاستگاههای باستانی ملیگرایی در یونان و اسرائیل
برای آگاهی اروپایی، این پسزمینه چیزی بیش از یک صحنه متمایز و مبهم نبود که در تضاد با آن، دو قهرمان بزرگ تاریخ باستان، اسرائیل و هلاس (یونان)، حتی درخشانتر به نظر میرسیدند. در میان یونانیان و یهودیان، «احساس گروهی طبیعی قبیلهای» که در همۀ گروههای قومی مشترک است، به چیزی فراتر تبدیل شد. این «چیز فراتر» در ملیگرایی یونانی و یهودی بدون مشارکت فعالتر و کرامت هر عضو گروه بیمعنا است. یهودیان و یونانیان «آگاهی جدیدی» پدید آوردند که به هر عضو گروه دانش مأموریتی ویژه میداد که به او سپرده شده بود و او را از سایر مردمان متمایز میکرد. این آگاهی، که هر فرد در آن شریک بود، او را به کرامتی شخصیتی جدید ارتقا داد و پایههای معنوی دموکراسی را آماده کرد. برای یونانیان و عبریان، تودههای سایر مردمان فاقد کرامت فردی به نظر میآمدند، تابع ارادۀ حاکمان مستبد خود، بدون مشارکت در مأموریت ملی و بدون سهمی فعال در زندگی فرهنگی که منحصر به طبقۀ کاهنان بود. ... در میان سایر مردمان باستان، تنها حاکمان و امپراتوریها ردپایی در تاریخ بر جای گذاشتند. اما در میان یونانیان و یهودیان، این خصلت ملی و انرژی خلاق معنوی مردم بود که پایدار ماند.
نکتۀ قابلتوجه این است که در دوران باستان، تنها این دو قوم با آگاهی ملی بودند که جهانوطنی (Cosmopolitanism) و جهانگرایی (Universalism) آگاهانهای را پرورش دادند. خداوند، آشتیدهندۀ کثرت به وحدت است. یونانیان از طریق تأمل و خردی سرشار از اعتدال به این آشتی دست یافتند؛ آنها هرگز تردید نداشتند که اگر انسانها بتوانند فضیلت را تأمل کنند، آن را دوست خواهند داشت. یهودیان این آشتی را نه در تأمل دانش، بلکه در تلاش اراده یافتند. پادشاهی آینده هرگز در جهانی ماورایی، در آسمان، انتظار نمیرفت، بلکه همواره بهعنوان مرحلهای از تاریخ بشری تلقی میشد که صحنۀ آن زمین بود، گاهی زمینی دگرگونشده، اما همچنان زمین، با زندگیای پالوده و روشن، اما همچنان انسانی. ... این مرحلهای از تاریخ ملی یا جهانی بود.
«روشنگری (Enlightenment)» سوفسطائیان، رهایی فرد را از سنتهای تنگنظرانۀ خانواده، قبیله و شهر آغاز کرد و راه را برای «جامعهای گستردهتر از افراد که بهوسیلۀ پیوندهای فکری بهجای پیوندهای قبیلهای یا محلی به هم متصل بودند» هموار نمود. خلاصۀ پلوتارک از زنون: «همۀ ساکنان این جهان ما نباید بر اساس قوانین عدالت خاص خود در شهرها و جوامع جداگانه زندگی کنند، بلکه باید همۀ انسانها را متعلق به یک جامعه و یک نظم مشترک بدانیم». در نتیجۀ رویکرد اسکندر، فلسفۀ جهانگرای رواقیون نمونۀ عملیای پیش روی خود یافت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
برای آگاهی اروپایی، این پسزمینه چیزی بیش از یک صحنه متمایز و مبهم نبود که در تضاد با آن، دو قهرمان بزرگ تاریخ باستان، اسرائیل و هلاس (یونان)، حتی درخشانتر به نظر میرسیدند. در میان یونانیان و یهودیان، «احساس گروهی طبیعی قبیلهای» که در همۀ گروههای قومی مشترک است، به چیزی فراتر تبدیل شد. این «چیز فراتر» در ملیگرایی یونانی و یهودی بدون مشارکت فعالتر و کرامت هر عضو گروه بیمعنا است. یهودیان و یونانیان «آگاهی جدیدی» پدید آوردند که به هر عضو گروه دانش مأموریتی ویژه میداد که به او سپرده شده بود و او را از سایر مردمان متمایز میکرد. این آگاهی، که هر فرد در آن شریک بود، او را به کرامتی شخصیتی جدید ارتقا داد و پایههای معنوی دموکراسی را آماده کرد. برای یونانیان و عبریان، تودههای سایر مردمان فاقد کرامت فردی به نظر میآمدند، تابع ارادۀ حاکمان مستبد خود، بدون مشارکت در مأموریت ملی و بدون سهمی فعال در زندگی فرهنگی که منحصر به طبقۀ کاهنان بود. ... در میان سایر مردمان باستان، تنها حاکمان و امپراتوریها ردپایی در تاریخ بر جای گذاشتند. اما در میان یونانیان و یهودیان، این خصلت ملی و انرژی خلاق معنوی مردم بود که پایدار ماند.
نکتۀ قابلتوجه این است که در دوران باستان، تنها این دو قوم با آگاهی ملی بودند که جهانوطنی (Cosmopolitanism) و جهانگرایی (Universalism) آگاهانهای را پرورش دادند. خداوند، آشتیدهندۀ کثرت به وحدت است. یونانیان از طریق تأمل و خردی سرشار از اعتدال به این آشتی دست یافتند؛ آنها هرگز تردید نداشتند که اگر انسانها بتوانند فضیلت را تأمل کنند، آن را دوست خواهند داشت. یهودیان این آشتی را نه در تأمل دانش، بلکه در تلاش اراده یافتند. پادشاهی آینده هرگز در جهانی ماورایی، در آسمان، انتظار نمیرفت، بلکه همواره بهعنوان مرحلهای از تاریخ بشری تلقی میشد که صحنۀ آن زمین بود، گاهی زمینی دگرگونشده، اما همچنان زمین، با زندگیای پالوده و روشن، اما همچنان انسانی. ... این مرحلهای از تاریخ ملی یا جهانی بود.
«روشنگری (Enlightenment)» سوفسطائیان، رهایی فرد را از سنتهای تنگنظرانۀ خانواده، قبیله و شهر آغاز کرد و راه را برای «جامعهای گستردهتر از افراد که بهوسیلۀ پیوندهای فکری بهجای پیوندهای قبیلهای یا محلی به هم متصل بودند» هموار نمود. خلاصۀ پلوتارک از زنون: «همۀ ساکنان این جهان ما نباید بر اساس قوانین عدالت خاص خود در شهرها و جوامع جداگانه زندگی کنند، بلکه باید همۀ انسانها را متعلق به یک جامعه و یک نظم مشترک بدانیم». در نتیجۀ رویکرد اسکندر، فلسفۀ جهانگرای رواقیون نمونۀ عملیای پیش روی خود یافت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
روم و مسیحیت: جهانگرایی و مسیر ملیگرایی مدنی
روم زمینۀ سازمانیای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهانوطنی (Cosmopolitanism) میتوانست به واقعیت بدل شود. این ایدهای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انساندوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگیهای انسانی و انساندوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان میسازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدینترتیب، روم به تاریخ بعدی ملیگرایی عمدتاً «جهانگرایی امپراتوری» را به ارث گذاشت. تنها قرنها بعد، در روزگار ما، پیشرفت فنی امکان اتحاد بشریت را بدون باقیگذاشتن بربرهایی در مرزها یا کاملاً خارج از مدار آن بهصورت عینی ممکن ساخت.
مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با بهکارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت بهصراحت چندملیتی تصور میشد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایۀ جهانگرایی (Universalism) کاتولیک غربی و مجموعهای از سیاستهای محلیتر قابلتوجه است. بیزانس با کنستانتین روح جدیدی از استبداد اقتدارگرا را به میراث امپراتوری روم وارد کرد و بهطور معناداری این را به گذار از «تمدن اینجهانی آزادی» (this-worldly civilization of liberty) که در زمان آگوستوس وجود داشت به «تمدن آنجهانی اقتدار» (an otherworldly civilization of authority) پیوند داد. در شرق، کلیسا تابع دولت بود. در غرب، در این زمان، «تمرکززدایی و تمایز در میان نهادهایی که بعدها ملتهای آینده را تشکیل دادند، به هیچوجه امکان رشد آن همگرایی سیاسی و عاطفی را که پایۀ ملیگرایی مدرن است، فراهم نکرد».
اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص میشد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد... تعارض اصلی قرون وسطی نه بین جهانگرایی (Universalism) و تمایل به جدایی گروههای فردی، بلکه بین دو شکل جهانگرایی (Universalism)، ساکردوتیوم (نهاد روحانیت) [Sacerdotium] و ایمپریوم (نهاد امپراتوری) [Imperium] بود. حتی چهرههایی مانند دانته که عشق عمیقی به میهن ابراز میکردند، ملیگرا (Nationalist) نبودند. «آنچه او آرزو داشت، وحدت ایتالیا نبود، بلکه صلح ایتالیا و صلح بشریت در جهانی متحد بود». همبستگیهای بسیار محلی وجود داشت که نهتنها در قلمرو و سیاست، بلکه در جوامع حرفهای خودمختار ریشه داشتند. اما اینها به همان اندازه که کلیسای فرا-ملی از ملیگرایی متفاوت بودند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
روم زمینۀ سازمانیای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهانوطنی (Cosmopolitanism) میتوانست به واقعیت بدل شود. این ایدهای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انساندوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگیهای انسانی و انساندوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان میسازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدینترتیب، روم به تاریخ بعدی ملیگرایی عمدتاً «جهانگرایی امپراتوری» را به ارث گذاشت. تنها قرنها بعد، در روزگار ما، پیشرفت فنی امکان اتحاد بشریت را بدون باقیگذاشتن بربرهایی در مرزها یا کاملاً خارج از مدار آن بهصورت عینی ممکن ساخت.
مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با بهکارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت بهصراحت چندملیتی تصور میشد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایۀ جهانگرایی (Universalism) کاتولیک غربی و مجموعهای از سیاستهای محلیتر قابلتوجه است. بیزانس با کنستانتین روح جدیدی از استبداد اقتدارگرا را به میراث امپراتوری روم وارد کرد و بهطور معناداری این را به گذار از «تمدن اینجهانی آزادی» (this-worldly civilization of liberty) که در زمان آگوستوس وجود داشت به «تمدن آنجهانی اقتدار» (an otherworldly civilization of authority) پیوند داد. در شرق، کلیسا تابع دولت بود. در غرب، در این زمان، «تمرکززدایی و تمایز در میان نهادهایی که بعدها ملتهای آینده را تشکیل دادند، به هیچوجه امکان رشد آن همگرایی سیاسی و عاطفی را که پایۀ ملیگرایی مدرن است، فراهم نکرد».
اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص میشد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد... تعارض اصلی قرون وسطی نه بین جهانگرایی (Universalism) و تمایل به جدایی گروههای فردی، بلکه بین دو شکل جهانگرایی (Universalism)، ساکردوتیوم (نهاد روحانیت) [Sacerdotium] و ایمپریوم (نهاد امپراتوری) [Imperium] بود. حتی چهرههایی مانند دانته که عشق عمیقی به میهن ابراز میکردند، ملیگرا (Nationalist) نبودند. «آنچه او آرزو داشت، وحدت ایتالیا نبود، بلکه صلح ایتالیا و صلح بشریت در جهانی متحد بود». همبستگیهای بسیار محلی وجود داشت که نهتنها در قلمرو و سیاست، بلکه در جوامع حرفهای خودمختار ریشه داشتند. اما اینها به همان اندازه که کلیسای فرا-ملی از ملیگرایی متفاوت بودند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
رنسانس، اصلاحات دینی، و روشنگری: ظهور ملیگرایی مدنی
ظهور ملیگرایی نیازمند رویکرد جدیدی به اینجهانباوری (This-worldliness) و تأیید طبیعت، زایش فردگرایی، و تفسیری نو از تاریخ بود. این رنسانس و اصلاحات دینی بودند که ملیگرایی را به صحنۀ اروپای غربی بازگرداندند. در طول رنسانس و اصلاحات، فراخوانهایی به چیزی شبیه به ملتها، بهویژه در ادبیات، وجود داشت، اما ملتهای نوپا از درون از هم گسیخته بودند. اکثر نویسندگان اومانیست رنسانس ایتالیا، هرچند به آرمانهای بزرگتر استناد میکردند، در خدمت شاهزادگان یا شهرهای محلی بودند. ماکیاولی اولین کسی بود که از این فراتر رفت، هرچند او کمتر بهعنوان یک ملیگرا (Nationalist) بهمعنای خاص، بلکه بهعنوان مدافع یک دولت سکولار مینوشت. دولتهای مطلقه موفق به متحدکردن قدرتهای محلی متفرق شدند، البته بهجز در آلمان. ملیگرایی مدرن غرب، آنچه بعدها بهعنوان گونۀ «مدنی» خوب ملیگرایی توصیف شد، بهطور حیاتی به تقدم دولت بر فراخوانهای قومی-فرهنگی به همبستگی وابسته بود. مشارکت پادشاهان مطلقه نهتنها در تسلط بر اربابهای فئودال و دیگر قدرتهای محلی، بلکه در یکپارچهسازی و همگنسازی امور در سراسر قلمروشان بود.
در انگلستان، ظهور تودورها (Tudors) بارونهای فئودال¹ را فرسوده کرد و تجارت یکپارچهای به ارمغان آورد. در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقهگرایی»، «اولین موج بزرگ ملیگرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملیگرایی مدرن را مییابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملیگرایی سکولاریزهشدهای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بر عقل و ایمان تأکید داشتند. ملیگرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملیگرایی قرار نداد؛ همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود میرسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
۱. "barons" به طبقهای از اشراف یا نجیبزادگان قدرتمند اشاره دارد که زمینهای بزرگ (معمولاً بهصورت ارباب-رعیتی) رو تحت کنترل داشتند. این افراد در سلسلهمراتب فئودالی زیر پادشاه یا دوکهای بزرگ قرار داشتند و معمولاً بهعنوان اربابهای محلی عمل میکردند. آنها در ازای وفاداری به پادشاه یا ارباب ارشد (مثل دادن سرباز یا مالیات)، زمین و قدرت محلی دریافت میکردند. کلمۀ "feudal" هم به این نظام ارباب-رعیتی اشاره دارد که مبتنی بر روابط وفاداری، زمینداری، و سلسلهمراتب اجتماعی بود.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ظهور ملیگرایی نیازمند رویکرد جدیدی به اینجهانباوری (This-worldliness) و تأیید طبیعت، زایش فردگرایی، و تفسیری نو از تاریخ بود. این رنسانس و اصلاحات دینی بودند که ملیگرایی را به صحنۀ اروپای غربی بازگرداندند. در طول رنسانس و اصلاحات، فراخوانهایی به چیزی شبیه به ملتها، بهویژه در ادبیات، وجود داشت، اما ملتهای نوپا از درون از هم گسیخته بودند. اکثر نویسندگان اومانیست رنسانس ایتالیا، هرچند به آرمانهای بزرگتر استناد میکردند، در خدمت شاهزادگان یا شهرهای محلی بودند. ماکیاولی اولین کسی بود که از این فراتر رفت، هرچند او کمتر بهعنوان یک ملیگرا (Nationalist) بهمعنای خاص، بلکه بهعنوان مدافع یک دولت سکولار مینوشت. دولتهای مطلقه موفق به متحدکردن قدرتهای محلی متفرق شدند، البته بهجز در آلمان. ملیگرایی مدرن غرب، آنچه بعدها بهعنوان گونۀ «مدنی» خوب ملیگرایی توصیف شد، بهطور حیاتی به تقدم دولت بر فراخوانهای قومی-فرهنگی به همبستگی وابسته بود. مشارکت پادشاهان مطلقه نهتنها در تسلط بر اربابهای فئودال و دیگر قدرتهای محلی، بلکه در یکپارچهسازی و همگنسازی امور در سراسر قلمروشان بود.
در انگلستان، ظهور تودورها (Tudors) بارونهای فئودال¹ را فرسوده کرد و تجارت یکپارچهای به ارمغان آورد. در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقهگرایی»، «اولین موج بزرگ ملیگرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملیگرایی مدرن را مییابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملیگرایی سکولاریزهشدهای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بر عقل و ایمان تأکید داشتند. ملیگرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملیگرایی قرار نداد؛ همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود میرسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
۱. "barons" به طبقهای از اشراف یا نجیبزادگان قدرتمند اشاره دارد که زمینهای بزرگ (معمولاً بهصورت ارباب-رعیتی) رو تحت کنترل داشتند. این افراد در سلسلهمراتب فئودالی زیر پادشاه یا دوکهای بزرگ قرار داشتند و معمولاً بهعنوان اربابهای محلی عمل میکردند. آنها در ازای وفاداری به پادشاه یا ارباب ارشد (مثل دادن سرباز یا مالیات)، زمین و قدرت محلی دریافت میکردند. کلمۀ "feudal" هم به این نظام ارباب-رعیتی اشاره دارد که مبتنی بر روابط وفاداری، زمینداری، و سلسلهمراتب اجتماعی بود.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ریشههای جهانگرایانۀ ملیگرایی مدنی
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
نکتۀ قابلتوجه این است که در دوران باستان، تنها دو قوم با آگاهی ملی، یعنی یونانیان و یهودیان، جهانوطنی (Cosmopolitanism) و جهانگرایی (Universalism) آگاهانهای را پرورش دادند. خداوند، آشتیدهنده کثرت به وحدت است. یونانیان از طریق تأمل و خردی سرشار از اعتدال به این آشتی دست یافتند؛ آنها هرگز تردید نداشتند که اگر انسانها بتوانند فضیلت را تأمل کنند، آن را دوست خواهند داشت. یهودیان این آشتی را نه در تأمل دانش، بلکه در تلاش اراده یافتند. پادشاهی آینده هرگز در جهانی ماورایی، در آسمان، انتظار نمیرفت، بلکه همواره بهعنوان مرحلهای از تاریخ بشری تلقی میشد که صحنۀ آن زمین بود، گاهی زمینی دگرگونشده، اما همچنان زمین، با زندگیای پالوده و روشن، اما همچنان انسانی. ... این مرحلهای از تاریخ ملی یا جهانی بود.
«روشنگری» سوفسطائیان، رهایی فرد را از سنتهای تنگنظرانۀ خانواده، قبیله و شهر آغاز کرد و راه را برای «جامعهای گستردهتر از افراد که بهوسیلۀ پیوندهای فکری بهجای پیوندهای قبیلهای یا محلی به هم متصل بودند» هموار نمود. خلاصۀ پلوتارک از زنون: «همۀ ساکنان این جهان ما نباید بر اساس قوانین عدالت خاص خود در شهرها و جوامع جداگانه زندگی کنند، بلکه باید همۀ انسانها را متعلق به یک جامعه و یک نظم مشترک بدانیم». در نتیجۀ رویکرد اسکندر، فلسفۀ جهانگرای رواقیون نمونۀ عملیای پیش روی خود یافت.
روم زمینۀ سازمانیای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهانوطنی میتوانست به واقعیت بدل شود. این ایدهای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انساندوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگیهای انسانی و انساندوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان میسازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدینترتیب، روم به تاریخ بعدی ملیگرایی عمدتاً «جهانگرایی امپراتوری» (universalism of the Empire) را به ارث گذاشت.
مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با بهکارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت بهصراحت چندملیتی تصور میشد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایه جهانگرایی کاتولیک غربی و مجموعهای از سیاستهای محلیتر قابلتوجه است. اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص میشد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد.
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود میرسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
نکتۀ قابلتوجه این است که در دوران باستان، تنها دو قوم با آگاهی ملی، یعنی یونانیان و یهودیان، جهانوطنی (Cosmopolitanism) و جهانگرایی (Universalism) آگاهانهای را پرورش دادند. خداوند، آشتیدهنده کثرت به وحدت است. یونانیان از طریق تأمل و خردی سرشار از اعتدال به این آشتی دست یافتند؛ آنها هرگز تردید نداشتند که اگر انسانها بتوانند فضیلت را تأمل کنند، آن را دوست خواهند داشت. یهودیان این آشتی را نه در تأمل دانش، بلکه در تلاش اراده یافتند. پادشاهی آینده هرگز در جهانی ماورایی، در آسمان، انتظار نمیرفت، بلکه همواره بهعنوان مرحلهای از تاریخ بشری تلقی میشد که صحنۀ آن زمین بود، گاهی زمینی دگرگونشده، اما همچنان زمین، با زندگیای پالوده و روشن، اما همچنان انسانی. ... این مرحلهای از تاریخ ملی یا جهانی بود.
«روشنگری» سوفسطائیان، رهایی فرد را از سنتهای تنگنظرانۀ خانواده، قبیله و شهر آغاز کرد و راه را برای «جامعهای گستردهتر از افراد که بهوسیلۀ پیوندهای فکری بهجای پیوندهای قبیلهای یا محلی به هم متصل بودند» هموار نمود. خلاصۀ پلوتارک از زنون: «همۀ ساکنان این جهان ما نباید بر اساس قوانین عدالت خاص خود در شهرها و جوامع جداگانه زندگی کنند، بلکه باید همۀ انسانها را متعلق به یک جامعه و یک نظم مشترک بدانیم». در نتیجۀ رویکرد اسکندر، فلسفۀ جهانگرای رواقیون نمونۀ عملیای پیش روی خود یافت.
روم زمینۀ سازمانیای فراهم کرد که در آن ایدۀ رواقی جهانوطنی میتوانست به واقعیت بدل شود. این ایدهای اساساً یونانی بود که رومیان آن را پذیرفتند و همراه با ایدۀ یونانی فیلانتروپیا یا انساندوستی (Philanthropeia)، بازسازی کردند تا آرمان هومانیتیس را پدید آورند، «ترکیبی از ویژگیهای انسانی و انساندوستانه، آن کیفیتی که انسان را انسان میسازد... این معنای جدید هومانیتیس تجلی بیرونی خود را در امپراتوری روم یافت که قیصر با احیای ایدۀ اسکندر آن را بنیان گذاشت». بدینترتیب، روم به تاریخ بعدی ملیگرایی عمدتاً «جهانگرایی امپراتوری» (universalism of the Empire) را به ارث گذاشت.
مسیحیت این امید را به خود اختصاص داد، اما آن را دگرگون کرد، تا حدی با بهکارگیری ایدۀ یهودی قوم برگزیده. در عین حال، مسیحیت بهصراحت چندملیتی تصور میشد. تفاوت بین ارتدکسی شرقی، با ساختار کلیساهای ملی، و لایه جهانگرایی کاتولیک غربی و مجموعهای از سیاستهای محلیتر قابلتوجه است. اندیشۀ سیاسی قرون وسطی با این باور مشخص میشد که بشریت یکی است و باید یک جامعه را تشکیل دهد.
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» (new world) به اوج خود میرسد. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
چشمانداز ملیگرایی مدنی برای همگرایی جهانی
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
در میان یونانیان و یهودیان، «احساس گروهی طبیعی قبیلهای» که در همۀ گروههای قومی مشترک است، به چیزی فراتر تبدیل شد. این «چیز فراتر» در ملیگرایی یونانی و یهودی بدون مشارکت فعالتر و کرامت هر عضو گروه بیمعنا است. یهودیان و یونانیان «آگاهی جدیدی» پدید آوردند که به هر عضو گروه دانش مأموریتی ویژه میداد که به او سپرده شده بود و او را از سایر مردمان متمایز میکرد. این آگاهی، که هر فرد در آن شریک بود، او را به کرامتی شخصیتی جدید ارتقا داد و پایههای معنوی دموکراسی را آماده کرد.
قرن هجدهم، قرن روشنگری و انقلابها بود؛ هر دو عمیقاً به هم مرتبط بودند. هر دو از باور جدید به وحدت بشریت، پیشرفت ذهن انسانی، حقوق انسان و شهروند، و قدرت عقل برای شکلدادن به سرنوشت بشری انگیزه میگرفتند. تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود میرسد.
انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت. ملیگرایی آمریکایی از آغاز نهتنها اینجهانباور (This-worldly) بود، بلکه بهعنوان مأموریتی جهانشمول تصور میشد، الگویی معتبر برای کل بشریت. «اصول اعلامیۀ استقلال نهتنها برای یک ملت خاص معتبر تلقی میشدند؛ آنها اصول حقوق بشر بودند که بهعنوان نمونهای برای سایر ملتها در نظر گرفته شده بودند».
ملیگرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. ... انقلاب فرانسه ملت را نهتنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی میکنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشدهاند، بهمثابۀ بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی میکرد. بااینحال، مانند ملیگرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهانشمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند. ملیگرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آنها در دولت ملی بود. عصر ملیگرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیلهای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید میدانست که در آن همۀ انسانها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
در میان یونانیان و یهودیان، «احساس گروهی طبیعی قبیلهای» که در همۀ گروههای قومی مشترک است، به چیزی فراتر تبدیل شد. این «چیز فراتر» در ملیگرایی یونانی و یهودی بدون مشارکت فعالتر و کرامت هر عضو گروه بیمعنا است. یهودیان و یونانیان «آگاهی جدیدی» پدید آوردند که به هر عضو گروه دانش مأموریتی ویژه میداد که به او سپرده شده بود و او را از سایر مردمان متمایز میکرد. این آگاهی، که هر فرد در آن شریک بود، او را به کرامتی شخصیتی جدید ارتقا داد و پایههای معنوی دموکراسی را آماده کرد.
قرن هجدهم، قرن روشنگری و انقلابها بود؛ هر دو عمیقاً به هم مرتبط بودند. هر دو از باور جدید به وحدت بشریت، پیشرفت ذهن انسانی، حقوق انسان و شهروند، و قدرت عقل برای شکلدادن به سرنوشت بشری انگیزه میگرفتند. تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود میرسد.
انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت. ملیگرایی آمریکایی از آغاز نهتنها اینجهانباور (This-worldly) بود، بلکه بهعنوان مأموریتی جهانشمول تصور میشد، الگویی معتبر برای کل بشریت. «اصول اعلامیۀ استقلال نهتنها برای یک ملت خاص معتبر تلقی میشدند؛ آنها اصول حقوق بشر بودند که بهعنوان نمونهای برای سایر ملتها در نظر گرفته شده بودند».
ملیگرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. ... انقلاب فرانسه ملت را نهتنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی میکنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشدهاند، بهمثابۀ بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی میکرد. بااینحال، مانند ملیگرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهانشمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند. ملیگرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آنها در دولت ملی بود. عصر ملیگرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیلهای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید میدانست که در آن همۀ انسانها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
تعریف ملیگرایی مدنی و قومی
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایده عقلگرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است. بااینحال، ملیگرایی همیشه و همهجا یکسان نبوده است. ملیگراییای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملیگرایی جهان غرب تفاوت داشت.
در جهان غرب، ملیگرایی بر پایۀ ایدههای لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آنها در دولت ملی بود. این ملیگرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیشتر به درجهای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملیگرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و بهطور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند. دو مفهوم متفاوت از ملت پدید آمد که بر دو مفهوم متفاوت از رابطۀ میان فرد و جامعه، میان انسان و شهروند استوار بودند. یکی اساساً عقلانی و جهانگرا بود؛ ملت را انجمنی آزاد از موجودات عاقل میدانست که با عملی آزادانه از اراده، از طریق قراردادی، برای تأمین خیر مشترک گرد هم آمدهاند و پس از ورود به این انجمن، همچنان افرادی با حقوق غیرقابلانتقال باقی میمانند. دیگری ملت را موجودیتی فرا-فردی، ارگانیسمی میدید که فرد در آن زاده میشود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار میگیرد.
این تضاد مطلق نبود؛ گذارها و همپوشانیهای بسیاری وجود داشت. بااینحال، این دو مفهوم در رویکردشان به مسئلۀ ملت اساساً متفاوت بودند و نتایج کاملاً متفاوتی در زندگی سیاسی و فرهنگی ملتها به بار آوردند. مفهوم غربی ملیگرایی، که میتوان آن را ملیگرایی سیاسی یا مدنی نامید، بر ایدۀ حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند استوار بود. هدف آن برقراری دولتی لیبرال و دموکراتیک بود که در آن همۀ شهروندان در برابر قانون برابر باشند و در زندگی سیاسی ملت مشارکت کنند. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی، که میتوان آن را ملیگرایی فرهنگی یا قومی نامید، بر ایدۀ ملت بهمثابۀ جامعهای فرهنگی و زبانی شکلگرفته از پیوندهای خونی و تاریخی استوار بود. هدف آن حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنتهای تاریخی بود.
مفهوم غربی ملیگرایی نگاهی جهانگرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگتر بشری میدانست و به همکاری ملتها در نظمی بینالمللی صلحآمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی نگاهی خاصگرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری میدید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملتها منجر میشد. مفهوم غربی ملیگرایی آیندهنگر بود؛ ملت را موجودیتی پویا میدانست که میتوان آن را با ارادۀ آزاد شهروندان شکل داد و بهبود بخشید. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی گذشتهنگر بود؛ ملت را موجودیتی ثابت میدید که توسط گذشته و میراث فرهنگیاش تعیین شده است.
مفهوم غربی ملیگرایی محصول روشنگری و خیزش طبقۀ متوسط بود؛ ریشه در ایدههای عقلگرا و لیبرال قرن هجدهم داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی محصول رمانتیسیسم (Romanticism) و واکنش علیه روشنگری (Enlightenment) بود؛ ریشه در ایدههای غیرعقلانی و ارگانیک اوایل قرن نوزدهم داشت. مفهوم غربی ملیگرایی تنها مفهومی از ملیگرایی بود که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار بود. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شد.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایده عقلگرایانه روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است. بااینحال، ملیگرایی همیشه و همهجا یکسان نبوده است. ملیگراییای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملیگرایی جهان غرب تفاوت داشت.
در جهان غرب، ملیگرایی بر پایۀ ایدههای لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آنها در دولت ملی بود. این ملیگرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیشتر به درجهای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملیگرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و بهطور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند. دو مفهوم متفاوت از ملت پدید آمد که بر دو مفهوم متفاوت از رابطۀ میان فرد و جامعه، میان انسان و شهروند استوار بودند. یکی اساساً عقلانی و جهانگرا بود؛ ملت را انجمنی آزاد از موجودات عاقل میدانست که با عملی آزادانه از اراده، از طریق قراردادی، برای تأمین خیر مشترک گرد هم آمدهاند و پس از ورود به این انجمن، همچنان افرادی با حقوق غیرقابلانتقال باقی میمانند. دیگری ملت را موجودیتی فرا-فردی، ارگانیسمی میدید که فرد در آن زاده میشود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار میگیرد.
این تضاد مطلق نبود؛ گذارها و همپوشانیهای بسیاری وجود داشت. بااینحال، این دو مفهوم در رویکردشان به مسئلۀ ملت اساساً متفاوت بودند و نتایج کاملاً متفاوتی در زندگی سیاسی و فرهنگی ملتها به بار آوردند. مفهوم غربی ملیگرایی، که میتوان آن را ملیگرایی سیاسی یا مدنی نامید، بر ایدۀ حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند استوار بود. هدف آن برقراری دولتی لیبرال و دموکراتیک بود که در آن همۀ شهروندان در برابر قانون برابر باشند و در زندگی سیاسی ملت مشارکت کنند. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی، که میتوان آن را ملیگرایی فرهنگی یا قومی نامید، بر ایدۀ ملت بهمثابۀ جامعهای فرهنگی و زبانی شکلگرفته از پیوندهای خونی و تاریخی استوار بود. هدف آن حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنتهای تاریخی بود.
مفهوم غربی ملیگرایی نگاهی جهانگرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگتر بشری میدانست و به همکاری ملتها در نظمی بینالمللی صلحآمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی نگاهی خاصگرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری میدید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملتها منجر میشد. مفهوم غربی ملیگرایی آیندهنگر بود؛ ملت را موجودیتی پویا میدانست که میتوان آن را با ارادۀ آزاد شهروندان شکل داد و بهبود بخشید. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی گذشتهنگر بود؛ ملت را موجودیتی ثابت میدید که توسط گذشته و میراث فرهنگیاش تعیین شده است.
مفهوم غربی ملیگرایی محصول روشنگری و خیزش طبقۀ متوسط بود؛ ریشه در ایدههای عقلگرا و لیبرال قرن هجدهم داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی محصول رمانتیسیسم (Romanticism) و واکنش علیه روشنگری (Enlightenment) بود؛ ریشه در ایدههای غیرعقلانی و ارگانیک اوایل قرن نوزدهم داشت. مفهوم غربی ملیگرایی تنها مفهومی از ملیگرایی بود که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار بود. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شد.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملیگرایی مدنی در انگلستان
ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را بهمثابۀ جامعهای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آنها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند بود. ملت انگلیسی، ملتی به معنای جامعهای فرهنگی یا زبانی نبود، بلکه به معنای جامعهای سیاسی بود، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش. ملت انگلیسی، ملتی از شهروندان آزاد بود که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند و در آن جامعه، حقوق و آزادیهای فردی خود را حفظ کرده بودند. ملیگرایی انگلیسی هرگز منحصراً فرهنگی یا زبانی نبود؛ همیشه سیاسی بود و هدفش برقراری دولتی آزاد و دموکراتیک بود.
در انگلستان، خیزش تودورها بارونهای فئودال را فرسوده کرد و تجارت یکپارچهای به ارمغان آورد. سپس در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، که شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقهگرایی» بود، «اولین موج بزرگ ملیگرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملیگرایی مدرن را مییابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملیگرایی سکولاریزهشدهای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بهنحوی مهم، بر عقل و ایمان تأکید داشتند. همچنین تصادفی نبود که انگلستان در همان دوره شاهد ظهور علم بود. علم، بهویژه برای آرمانگرایی مانند بیکن، نهتنها چشمانداز ثروت، بلکه دگرگونی شرایط زندگی بشری را در بر داشت. این نشانهای از جهتگیری جدید، آیندهنگر و پیشرو بود که ما میخواستیم آن را برای ملیگرایی لیبرال ادعا کنیم، انتظاری از جامعهای که بهطور مداوم بهبود مییابد. این بهنوبۀ خود، جهتگیری متفاوتی را نسبت به تاریخ رقم زد، بهگونهای که تاریخ ملت میتوانست عمدتاً بهعنوان چیزی تلقی شود که هنوز ساخته نشده است. این بیارتباط با این واقعیت نبود که ملیگرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملیگرایی قرار نداد و همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».
بااینحال، ملیگرایی انگلیسی زودتر از دیگران در صحنۀ اروپا ظاهر شد. در قارۀ اروپا، روند عمومی بهسوی تثبیت و سکولاریزاسیون دولتها پیش رفت، بدون سطح مشارکت مردمی که در انگلستان قرن هفدهم دیده شد. «دولتگرایی (Etatism)، نه ملیگرایی، از فروپاشی جهانگرایی (Universalism) قرون وسطایی پدید آمد». سیاست بهتدریج عقلانیتر شد، اما «تودهها همچنان در اشکال عاطفی دین زندگی میکردند». تنها در اواخر قرن هجدهم بود که ملیگرایی شروع به رقابت با دین بهعنوان منبعی برای «گرمای عاطفی» کرد. این نیاز دولتهای سکولار را برآورده کرد، که دیگر نمیتوانستند بهراحتی برای مشروعیت خود به دین تکیه کنند. «ملیگرایی دولت جدید را مشروع ساخت و آن را عمیقاً در قلبها و ارادههای شهروندانش کاشت».
مفهوم انگلیسی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم انگلیسی ملیگرایی تنها مفهوم ملیگرایی است که میتواند به نظمی بینالمللی صلحآمیز و همکاریجویانه منجر شود. ملیگرایی انگلیسی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهانشمول آزادی و برابری، تنها ملیگراییای است که میتواند بهعنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.
در اروپای غربی—انگلستان، فرانسه، ایالات متحده—ملیگرایی در ابتدا سیاسی بود، مرتبط با مفاهیم آزادی فردی و حقوق شهروندی. در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملیگرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنتهای تاریخی و زبان. در اولی، ملت بهمثابۀ جامعهای عقلانی تصور میشد، در دومی بهمثابۀ جامعهای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی میدانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعهای فرهنگی و زبانی میدید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را بهمثابۀ جامعهای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آنها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند بود. ملت انگلیسی، ملتی به معنای جامعهای فرهنگی یا زبانی نبود، بلکه به معنای جامعهای سیاسی بود، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش. ملت انگلیسی، ملتی از شهروندان آزاد بود که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند و در آن جامعه، حقوق و آزادیهای فردی خود را حفظ کرده بودند. ملیگرایی انگلیسی هرگز منحصراً فرهنگی یا زبانی نبود؛ همیشه سیاسی بود و هدفش برقراری دولتی آزاد و دموکراتیک بود.
در انگلستان، خیزش تودورها بارونهای فئودال را فرسوده کرد و تجارت یکپارچهای به ارمغان آورد. سپس در جنگ داخلی قرن هفدهم انگلستان، که شورشی علیه تلاش برای گسترش همان «مطلقهگرایی» بود، «اولین موج بزرگ ملیگرایی ... کل یک ملت را در بر گرفت». اینجا اولین نمونۀ ملیگرایی مدرن را مییابیم، که در عین حال دینی، سیاسی و اجتماعی بود، هرچند هنوز ملیگرایی سکولاریزهشدهای که در پایان قرن هجدهم پدید آمد، نبود. میلتون و کرامول هر دو عمیقاً مذهبی بودند، اما بهنحوی مهم، بر عقل و ایمان تأکید داشتند. همچنین تصادفی نبود که انگلستان در همان دوره شاهد ظهور علم بود. علم، بهویژه برای آرمانگرایی مانند بیکن، نهتنها چشمانداز ثروت، بلکه دگرگونی شرایط زندگی بشری را در بر داشت. این نشانهای از جهتگیری جدید، آیندهنگر و پیشرو بود که ما میخواستیم آن را برای ملیگرایی لیبرال ادعا کنیم، انتظاری از جامعهای که بهطور مداوم بهبود مییابد. این بهنوبۀ خود، جهتگیری متفاوتی را نسبت به تاریخ رقم زد، بهگونهای که تاریخ ملت میتوانست عمدتاً بهعنوان چیزی تلقی شود که هنوز ساخته نشده است. این بیارتباط با این واقعیت نبود که ملیگرایی انگلیسی «هرگز یکپارچگی کامل فرد در ملت را هدف ملیگرایی قرار نداد و همیشه تأکید زیادی بر فرد و بر جامعۀ انسانی فراتر از همۀ تقسیمات ملی داشت».
بااینحال، ملیگرایی انگلیسی زودتر از دیگران در صحنۀ اروپا ظاهر شد. در قارۀ اروپا، روند عمومی بهسوی تثبیت و سکولاریزاسیون دولتها پیش رفت، بدون سطح مشارکت مردمی که در انگلستان قرن هفدهم دیده شد. «دولتگرایی (Etatism)، نه ملیگرایی، از فروپاشی جهانگرایی (Universalism) قرون وسطایی پدید آمد». سیاست بهتدریج عقلانیتر شد، اما «تودهها همچنان در اشکال عاطفی دین زندگی میکردند». تنها در اواخر قرن هجدهم بود که ملیگرایی شروع به رقابت با دین بهعنوان منبعی برای «گرمای عاطفی» کرد. این نیاز دولتهای سکولار را برآورده کرد، که دیگر نمیتوانستند بهراحتی برای مشروعیت خود به دین تکیه کنند. «ملیگرایی دولت جدید را مشروع ساخت و آن را عمیقاً در قلبها و ارادههای شهروندانش کاشت».
مفهوم انگلیسی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم انگلیسی ملیگرایی تنها مفهوم ملیگرایی است که میتواند به نظمی بینالمللی صلحآمیز و همکاریجویانه منجر شود. ملیگرایی انگلیسی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهانشمول آزادی و برابری، تنها ملیگراییای است که میتواند بهعنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.
در اروپای غربی—انگلستان، فرانسه، ایالات متحده—ملیگرایی در ابتدا سیاسی بود، مرتبط با مفاهیم آزادی فردی و حقوق شهروندی. در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملیگرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنتهای تاریخی و زبان. در اولی، ملت بهمثابۀ جامعهای عقلانی تصور میشد، در دومی بهمثابۀ جامعهای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی میدانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعهای فرهنگی و زبانی میدید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملیگرایی مدنی در آمریکا و فرانسه
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود میرسد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
گرچه (یا بهتر است بگوییم، به این دلیل که) ملت آمریکایی قرار بود ملتی جهانشمول باشد، نهتنها به این معنا که آرمانی که دنبال میکرد جهانشمول، معتبر و قابلاجرا برای کل بشریت بود، بلکه به این معنا که ملتی متشکل از همۀ نژادها و ریشههای زبانی بود، باید حول وفاداری به ایدۀ آمریکایی بهشدت یکپارچه میشد، ایدهای که همه میتوانستند به آن جذب شوند، دقیقاً به این دلیل که ایدهای جهانشمول بود. بدینترتیب، آمریکا پیشگام بشریت شد، سرشار از ایمانی مغرور و سعادتمند به مأموریت خود. این ایمان مردم آمریکا به خود و مأموریتش بود که آن را به ملتی تبدیل کرد.
ملیگرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. مانند آمریکا، ملت منبع همۀ حاکمیت تلقی میشد و دولت ابزار ملت بود. انقلاب فرانسه ملت را نهتنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی میکنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشدهاند، بهمثابه بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی میکرد. بااینحال، مانند ملیگرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهانشمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.
ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، بهمثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور میشد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی و کرامت انسانی سازگار است.
در مستعمرات آمریکای شمالی، مبارزه برای آزادی مدنی میتوانست مستقیماً به تأسیس ملتی جدید منجر شود. اینجا نیز نقش تاریخی طبقۀ متوسط بهعنوان پیشگامان ملیگرایی لیبرال تجدید شد. میهنپرستی آمریکایی با جهانوطنی (Cosmopolitanism) توماس جفرسون و تام پین نمونهسازی شد. هر یک به شیوهای متفاوت تأکید داشتند که آزادیهای آمریکاییان صرفاً آزادیهای تاریخی انگلیسی نیستند، بلکه حقوق طبیعی همۀ انسانها هستند. «تا پایان انقلاب، مستعمرات آمریکایی چنان کاملاً خود را از گذشته رها کرده بودند که اصل و ریشۀ مشترک را بنیان جامعۀ خود تلقی نمیکردند». بنیان مشترک، قانون اساسی بود، عملی اینجهانی و بشری، مبتنی بر ایدهها و آرمانها و نشاندهندۀ کارآمدی آنها در جهان.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
تمدن مدرن در قرن هجدهم به شکل قطعی خود قالببندی شد. داستان ملیگرایی از اینرو در روایتی از توسعۀ تمدن غربی جای گرفته است. این روایت با تولید نوع جدیدی از جهانگرایی (Universalism) لیبرال و ساختارهای سیاسی مناسب برای آن از طریق انقلاب، دگرگونی پادشاهیهای مطلقه، و ایجاد کشورهای جدید در «جهان نو» به اوج خود میرسد. انقلابهای آمریکا و فرانسه نقشی محوری داشتند و عصر روشنگری (Enlightenment) را به اوج رساندند. قوانین اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۹ پایدار ماندند، زیرا ایدهای که نمایندگی میکردند چنان با وجود ملت آمریکا درآمیخته بود که بدون آن ایده، هیچ ملتی وجود نمیداشت.
گرچه (یا بهتر است بگوییم، به این دلیل که) ملت آمریکایی قرار بود ملتی جهانشمول باشد، نهتنها به این معنا که آرمانی که دنبال میکرد جهانشمول، معتبر و قابلاجرا برای کل بشریت بود، بلکه به این معنا که ملتی متشکل از همۀ نژادها و ریشههای زبانی بود، باید حول وفاداری به ایدۀ آمریکایی بهشدت یکپارچه میشد، ایدهای که همه میتوانستند به آن جذب شوند، دقیقاً به این دلیل که ایدهای جهانشمول بود. بدینترتیب، آمریکا پیشگام بشریت شد، سرشار از ایمانی مغرور و سعادتمند به مأموریت خود. این ایمان مردم آمریکا به خود و مأموریتش بود که آن را به ملتی تبدیل کرد.
ملیگرایی انقلاب فرانسه از نوع متفاوتی بود، هرچند آن هم بر ایدۀ آزادی و حاکمیت ملت استوار بود. مانند آمریکا، ملت منبع همۀ حاکمیت تلقی میشد و دولت ابزار ملت بود. انقلاب فرانسه ملت را نهتنها اتحاد همۀ افرادی که در یک زمان در مرزهای دولت زندگی میکنند، بلکه وحدتی ناگسستنی از مردگان، زندگان، و کسانی که هنوز زاده نشدهاند، بهمثابه بدنی عرفانی با زندگی خاص خود تلقی میکرد. بااینحال، مانند ملیگرایی آمریکایی، هدف آن مأموریتی جهانشمول بود و به پیروزی نهایی آزادی و عقل باور داشت.
ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، بهمثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور میشد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی و کرامت انسانی سازگار است.
در مستعمرات آمریکای شمالی، مبارزه برای آزادی مدنی میتوانست مستقیماً به تأسیس ملتی جدید منجر شود. اینجا نیز نقش تاریخی طبقۀ متوسط بهعنوان پیشگامان ملیگرایی لیبرال تجدید شد. میهنپرستی آمریکایی با جهانوطنی (Cosmopolitanism) توماس جفرسون و تام پین نمونهسازی شد. هر یک به شیوهای متفاوت تأکید داشتند که آزادیهای آمریکاییان صرفاً آزادیهای تاریخی انگلیسی نیستند، بلکه حقوق طبیعی همۀ انسانها هستند. «تا پایان انقلاب، مستعمرات آمریکایی چنان کاملاً خود را از گذشته رها کرده بودند که اصل و ریشۀ مشترک را بنیان جامعۀ خود تلقی نمیکردند». بنیان مشترک، قانون اساسی بود، عملی اینجهانی و بشری، مبتنی بر ایدهها و آرمانها و نشاندهندۀ کارآمدی آنها در جهان.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملیگرایی قومی در اروپای مرکزی و شرقی
ملیگرایی همیشه و همهجا یکسان نبوده است. ملیگراییای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملیگرایی جهان غرب تفاوت داشت. در جهان غرب، ملیگرایی بر پایۀ ایدههای لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آنها در دولت ملی بود. این ملیگرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیشتر به درجهای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملیگرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و بهطور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند.
در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملیگرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنتهای تاریخی و زبان. در غرب، ملت بهمثابۀ جامعهای عقلانی تصور میشد، در شرق بهمثابۀ جامعهای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی میدانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعهای فرهنگی و زبانی میدید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است. عصر ملیگرایی در غرب، عصر عقلگرایی (Rationalism) و لیبرالیسم بود؛ در اروپای مرکزی و شرقی، عصر رمانتیسیسم (Romanticism) و قبیلهگرایی جدید بود. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اساساً جنبشی فرهنگی بود که هدفش حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنتهای تاریخی بود.
در آلمان، ملیگرایی در درجۀ اول جنبشی سیاسی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی فرهنگی برای حفظ زبان آلمانی و سنتهای تاریخی آلمانی بود. در روسیه، ملیگرایی جنبشی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی برای حفظ کلیسای ارتدکس روسیه و سنتهای تاریخی روسی بود. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی بر مفهوم رمانتیک ملت بهمثابۀ جامعهای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود استوار بود که فرد در آن زاده میشود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار میگیرد. فرد بهمثابۀ عاملی آزاد که با دیگر عاملان آزاد گرد هم آمده تا جامعهای سیاسی تشکیل دهد، تلقی نمیشد، بلکه بخشی از کل بزرگتری بود که پیش از او وجود داشت و پس از او نیز وجود خواهد داشت.
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیتها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملیگرایی همیشه و همهجا یکسان نبوده است. ملیگراییای که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در اروپای مرکزی و شرقی شکل گرفت، عمیقاً با ملیگرایی جهان غرب تفاوت داشت. در جهان غرب، ملیگرایی بر پایۀ ایدههای لیبرال قرن هجدهم و بر خیزش اقتصادی و اجتماعی طبقۀ متوسط استوار بود. این جنبشی برای آزادی سیاسی، بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و همبستگی آنها در دولت ملی بود. این ملیگرایی در میان مردمانی پدید آمد که پیشتر به درجهای از وحدت سیاسی دست یافته بودند و به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار شده بودند. در اروپای مرکزی و شرقی، ملیگرایی در فضایی متفاوت از نظر سیاسی و اجتماعی شکل گرفت، در میان مردمانی که هنوز به وحدت سیاسی دست نیافته بودند و بهطور کامل به آگاهی سیاسی و اجتماعی بیدار نشده بودند.
در اروپای مرکزی و شرقی—آلمان، روسیه، کشورهای اسلاو—ملیگرایی در ابتدا فرهنگی بود، مرتبط با مفاهیم سنتهای تاریخی و زبان. در غرب، ملت بهمثابۀ جامعهای عقلانی تصور میشد، در شرق بهمثابۀ جامعهای ارگانیک. مفهوم غربی، ملت را واحدی سیاسی و سرزمینی میدانست که با ارادۀ آزاد شهروندانش شکل گرفته است؛ مفهوم مرکزی و شرقی، ملت را جامعهای فرهنگی و زبانی میدید که با پیوندهای خونی و تاریخی شکل گرفته است. عصر ملیگرایی در غرب، عصر عقلگرایی (Rationalism) و لیبرالیسم بود؛ در اروپای مرکزی و شرقی، عصر رمانتیسیسم (Romanticism) و قبیلهگرایی جدید بود. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اساساً جنبشی فرهنگی بود که هدفش حفظ یا احیای فرهنگ ملی مبتنی بر زبان، دین یا سنتهای تاریخی بود.
در آلمان، ملیگرایی در درجۀ اول جنبشی سیاسی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی فرهنگی برای حفظ زبان آلمانی و سنتهای تاریخی آلمانی بود. در روسیه، ملیگرایی جنبشی برای تأسیس دولتی لیبرال و دموکراتیک نبود، بلکه جنبشی برای حفظ کلیسای ارتدکس روسیه و سنتهای تاریخی روسی بود. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی بر مفهوم رمانتیک ملت بهمثابۀ جامعهای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود استوار بود که فرد در آن زاده میشود و در همۀ تفکرات و احساساتش تحت تأثیر آن قرار میگیرد. فرد بهمثابۀ عاملی آزاد که با دیگر عاملان آزاد گرد هم آمده تا جامعهای سیاسی تشکیل دهد، تلقی نمیشد، بلکه بخشی از کل بزرگتری بود که پیش از او وجود داشت و پس از او نیز وجود خواهد داشت.
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیتها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خطرات ملیگرایی قومی
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیتها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی تفرقهافکن بوده، ملیتها را در برابر یکدیگر قرار داده و به درگیریها و جنگها منجر شده است. افراطیترین شکل این ملیگرایی، ملیگرایی نژادی نازیها بود که ملت را نهتنها جامعهای فرهنگی و زبانی، بلکه جامعهای زیستی مبتنی بر پیوندهای خونی میدانست. ملیگرایی نازی نهتنها جنبشی فرهنگی، بلکه جنبشی سیاسی بود که هدفش تأسیس دولتی توتالیتر مبتنی بر برتری یک نژاد بر همۀ نژادهای دیگر بود. ملیگرایی نازی افراطیترین و خطرناکترین شکل ملیگرایی بود، زیرا اصول بنیادین برابری انسانی و کرامت انسانی را انکار میکرد.
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ ارگانیک، اغلب با اصول آزادی فردی و حقوق شهروندی ناسازگار بوده است. مفهوم رمانتیک ملت بهمثابۀ جامعهای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود، اغلب به سرکوب فرد و انکار حقوق او بهعنوان شهروند منجر شده است. مفهوم رمانتیک ملت اغلب توجیهی برای اقتدارگرایی و توتالیتاریسم بوده است. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی ارتجاعی بوده، مخالف اصول عقلگرایی (Rationalism) و لیبرالیسم. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب جنبشی برای حفظ گذشته بوده، نه جنبشی برای پیشرفت بشریت.
مفهوم غربی ملیگرایی نگاهی جهانگرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگتر بشری میدانست و به همکاری ملتها در نظمی بینالمللی صلحآمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی نگاهی خاصگرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری میدید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملتها منجر میشد.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ فرهنگی و زبانی، اغلب به نگرشی انحصاری و غیرمتحمل نسبت به دیگر ملیتها منجر شده است. تأکید بر جامعۀ ارگانیک (Organic community)، در برابر جامعۀ عقلانی، اغلب به انکار حقوق فرد و سرکوب آزادی او منجر شده است. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی تفرقهافکن بوده، ملیتها را در برابر یکدیگر قرار داده و به درگیریها و جنگها منجر شده است. افراطیترین شکل این ملیگرایی، ملیگرایی نژادی نازیها بود که ملت را نهتنها جامعهای فرهنگی و زبانی، بلکه جامعهای زیستی مبتنی بر پیوندهای خونی میدانست. ملیگرایی نازی نهتنها جنبشی فرهنگی، بلکه جنبشی سیاسی بود که هدفش تأسیس دولتی توتالیتر مبتنی بر برتری یک نژاد بر همۀ نژادهای دیگر بود. ملیگرایی نازی افراطیترین و خطرناکترین شکل ملیگرایی بود، زیرا اصول بنیادین برابری انسانی و کرامت انسانی را انکار میکرد.
ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی، با تأکیدش بر جامعۀ ارگانیک، اغلب با اصول آزادی فردی و حقوق شهروندی ناسازگار بوده است. مفهوم رمانتیک ملت بهمثابۀ جامعهای ارگانیک، بدنی عرفانی با زندگی خاص خود، اغلب به سرکوب فرد و انکار حقوق او بهعنوان شهروند منجر شده است. مفهوم رمانتیک ملت اغلب توجیهی برای اقتدارگرایی و توتالیتاریسم بوده است. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب نیرویی ارتجاعی بوده، مخالف اصول عقلگرایی (Rationalism) و لیبرالیسم. ملیگرایی اروپای مرکزی و شرقی اغلب جنبشی برای حفظ گذشته بوده، نه جنبشی برای پیشرفت بشریت.
مفهوم غربی ملیگرایی نگاهی جهانگرا داشت؛ ملت را بخشی از جامعۀ بزرگتر بشری میدانست و به همکاری ملتها در نظمی بینالمللی صلحآمیز و عقلانی هدف داشت. مفهوم مرکزی و شرقی ملیگرایی نگاهی خاصگرا داشت؛ ملت را موجودیتی یگانه و انحصاری میدید و اغلب به نگرشی غیرمتحمل و تهاجمی نسبت به دیگر ملتها منجر میشد.
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
برتری اخلاقی ملیگرایی مدنی
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را بهمثابۀ جامعهای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آنها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند بود. ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، بهمثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور میشد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم غربی ملیگرایی تنها مفهوم ملیگرایی است که میتواند به نظمی بینالمللی صلحآمیز و همکاریجویانه منجر شود. ملیگرایی غربی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهانشمول آزادی و برابری، تنها ملیگراییای است که میتواند بهعنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.
ملیگرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آنها در دولت ملی بود. عصر ملیگرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیلهای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید میدانست که در آن همۀ انسانها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
پایان
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ایدۀ نوین ملیگرایی که در قرن هجدهم پدیدار شد، عمیقاً با تأکید جدید بر آزادی فردی و با ایدۀ عقلگرایانۀ روشنگری (Enlightenment) و بشری آزاد که در عدالت و صلح متحد شده است، پیوند داشت. ریشههای این ایده در جهان غرب، بهویژه در انگلستان و فرانسه، بود و تا امروز در آنجا خصلت اصلی خود را بهعنوان مفهومی عقلانی و جهانگرا از آزادی حفظ کرده است. این ملیگرایی لیبرال و جهانگرا به اروپای غربی محدود نماند؛ بزرگترین پیروزیهای آن در خارج از اروپا، بهویژه در ایالات متحده، جشن گرفته شده است.
ملت انگلیسی اولین ملتی بود که خود را بهمثابۀ جامعهای سیاسی تصور کرد، مبتنی بر رضایت آزادانۀ شهروندانش و تعهد مشترک آنها به آزادی. انقلاب انگلستان در قرن هفدهم اولین جنبش بزرگ ملی در تاریخ مدرن بود و جنبشی برای آزادی سیاسی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند بود. ملت آمریکایی بر پایۀ زبان مشترک یا سنت تاریخی مشترک استوار نبود، بلکه بر تعهد مشترک به اصول آزادی و برابری بنا شده بود. ملت فرانسه، گرچه زبان مشترک و سنت تاریخی مشترکی داشت، بهمثابۀ ملتی از شهروندان آزاد تصور میشد که با ارادۀ خود گرد هم آمده بودند تا جامعهای سیاسی تشکیل دهند. مفهوم غربی ملیگرایی، با تأکیدش بر انجمن آزاد موجودات عاقل، تنها مفهوم ملیگرایی است که با اصول برابری انسانی (human equality) و کرامت انسانی (human dignity) سازگار است. مفهوم غربی ملیگرایی تنها مفهوم ملیگرایی است که میتواند به نظمی بینالمللی صلحآمیز و همکاریجویانه منجر شود. ملیگرایی غربی، با تأکیدش بر اصول عقلانی و جهانشمول آزادی و برابری، تنها ملیگراییای است که میتواند بهعنوان الگویی برای پیشرفت بشریت خدمت کند.
ملیگرایی در خاستگاه خود جنبشی برای آزادی فردی و بهرسمیتشناختن حقوق فرد بهعنوان شهروند، برای حاکمیت مردم (Sovereignty of the people) و برای همبستگی آنها در دولت ملی بود. عصر ملیگرایی در آغاز، دولت ملی را نه هدفی در خود، بلکه وسیلهای برای رهایی بشریت، به سوی عصری مسیحایی جدید میدانست که در آن همۀ انسانها آزاد باشند و در صلح و همکاری زندگی کنند.
از ایدههای عبری و یونانی، عصر ملیگرایی بسیاری از الهامات اولیه و بنیادین خود را گرفت، اما از اورشلیم و آتن همچنین ستارگان راهنمای ابدی میدرخشند که عصر ملیگرایی را فراتر از خود برمیکشند و به سوی آزادی عمیقتر و اشکال والاتر همگرایی راهنمایی میکنند.
پایان
📘 ایدۀ ملیگرایی: پژوهشی در ریشهها و پیشینۀ آن
✍🏻 هانس کون
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خاستگاه حوزهی عمومی بورژوایی
واژههای «عمومی» (public) و «حوزهی عمومی» (public sphere) طیف وسیعی از معانی را با خود حمل میکنند. ریشههای آنها به برهههای تاریخی مختلف برمیگردد. حوزهی عمومی تا قبل از قرن هجدهم در آلمان اصلاً به این اسم نامیده نشده بود و لذا میتوان تصور کرد که این حوزه، دستکم در آلمان، نخستینبار در همین دوران ظهور کرد و نقش خود را ایفا نمود. این حوزه مشخصاً بخشی از «جامعهی مدنی» (civil society) بود که در همین زمان به مثابه قلمروی مبادلهی کالا و «کار اجتماعی» و قلمروی تابع قوانین خاص خود رونق میگرفت.
مفاهیمی دال بر اینکه چه چیزی عمومی است و چه چیزی عمومی نیست، یعنی «خصوصی» (private)، از قدیم وجود داشتهاند و ریشههای آنها را میتوان تا گذشتههای دور دنبال کرد. در دولتشهرهای توسعهیافتهی یونانی، حوزهی «پولیس» (polis) که برای تمام شهروندان آزاد در دسترس بود، بهطور کامل از حوزهی «ایکوس» (oikos) جدا بود. حوزهی ایکوس همان قلمروی بود که در آن هر فرد حریم خصوصی خود را داشت. «حیات عمومی» در میدان کسبوکار (اگورا) جریان داشت. نظم سیاسی بر پایهی اقتصاد بردهداری استوار بود، لذا شهروندان از انجام کار تولیدی معاف بودند، اما استقلال شخصی آنها بهعنوان رئیس خانواده، اصلیترین عاملی بود که به آنها مجوز میداد در حیات عمومی مشارکت کنند.
حوزهی خصوصی به طرزی ناگسستنی به حوزهی عمومی پیوند خورده بود. برای مشارکت در حیات عمومی هیچچیز نمیتوانست جایگزین معیار رئیس خانه و خانواده شود. منزلت فرد در «پولیس» بر منزلت او در مقام رئیس تامالاختیار ایکوس استوار بود. بازتولید زندگی، کار بردگان و خدمات زنان تحت حاکمیت همین رئیس تامالاختیار انجام میپذیرفت. تولد و مرگ زیر سایهی او اتفاق میافتاد و قلمروی ضروریات و غیرضروریات زندگی بخشی جدانشدنی از حوزهی خصوصی تحت سیطرهی این رئیس بود.
در مقابل این حوزهی خصوصی، طبق تفسیری که یونانیها از خود و جامعهی خود داشتند، حوزهای عمومی قرار داشت که قلمرو آزادی و ثبات محسوب میشد. فقط در این حوزهی عمومی بود که هر آنچه وجود داشت، نمایان میشد و همهچیز برای همگان رویتپذیر میگشت. در بحث و گفتوگوی شهروندان، مسائل و موضوعات مطرح میشدند و دربارهی آنها تصمیمگیری میشد. در رقابت بین افراد برابر، یعنی شهروندان، بهترینها برنده میشدند و قابلیتهای ذاتی خود را نشان میدادند. حوزهی پولیس فضایی باز برای برهمکنش شهروندان شریف فراهم میساخت. شهروندان در این حوزه همچون افرادی برابر با هم رقابت میکردند، اما هر کدام سعی میکرد در این رقابت برنده شود. فضیلتهایی که ارسطو آنها را به زیبایی دستهبندی و تدوین کرده بود، در این حوزه تجلی مییافت.
📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
واژههای «عمومی» (public) و «حوزهی عمومی» (public sphere) طیف وسیعی از معانی را با خود حمل میکنند. ریشههای آنها به برهههای تاریخی مختلف برمیگردد. حوزهی عمومی تا قبل از قرن هجدهم در آلمان اصلاً به این اسم نامیده نشده بود و لذا میتوان تصور کرد که این حوزه، دستکم در آلمان، نخستینبار در همین دوران ظهور کرد و نقش خود را ایفا نمود. این حوزه مشخصاً بخشی از «جامعهی مدنی» (civil society) بود که در همین زمان به مثابه قلمروی مبادلهی کالا و «کار اجتماعی» و قلمروی تابع قوانین خاص خود رونق میگرفت.
مفاهیمی دال بر اینکه چه چیزی عمومی است و چه چیزی عمومی نیست، یعنی «خصوصی» (private)، از قدیم وجود داشتهاند و ریشههای آنها را میتوان تا گذشتههای دور دنبال کرد. در دولتشهرهای توسعهیافتهی یونانی، حوزهی «پولیس» (polis) که برای تمام شهروندان آزاد در دسترس بود، بهطور کامل از حوزهی «ایکوس» (oikos) جدا بود. حوزهی ایکوس همان قلمروی بود که در آن هر فرد حریم خصوصی خود را داشت. «حیات عمومی» در میدان کسبوکار (اگورا) جریان داشت. نظم سیاسی بر پایهی اقتصاد بردهداری استوار بود، لذا شهروندان از انجام کار تولیدی معاف بودند، اما استقلال شخصی آنها بهعنوان رئیس خانواده، اصلیترین عاملی بود که به آنها مجوز میداد در حیات عمومی مشارکت کنند.
حوزهی خصوصی به طرزی ناگسستنی به حوزهی عمومی پیوند خورده بود. برای مشارکت در حیات عمومی هیچچیز نمیتوانست جایگزین معیار رئیس خانه و خانواده شود. منزلت فرد در «پولیس» بر منزلت او در مقام رئیس تامالاختیار ایکوس استوار بود. بازتولید زندگی، کار بردگان و خدمات زنان تحت حاکمیت همین رئیس تامالاختیار انجام میپذیرفت. تولد و مرگ زیر سایهی او اتفاق میافتاد و قلمروی ضروریات و غیرضروریات زندگی بخشی جدانشدنی از حوزهی خصوصی تحت سیطرهی این رئیس بود.
در مقابل این حوزهی خصوصی، طبق تفسیری که یونانیها از خود و جامعهی خود داشتند، حوزهای عمومی قرار داشت که قلمرو آزادی و ثبات محسوب میشد. فقط در این حوزهی عمومی بود که هر آنچه وجود داشت، نمایان میشد و همهچیز برای همگان رویتپذیر میگشت. در بحث و گفتوگوی شهروندان، مسائل و موضوعات مطرح میشدند و دربارهی آنها تصمیمگیری میشد. در رقابت بین افراد برابر، یعنی شهروندان، بهترینها برنده میشدند و قابلیتهای ذاتی خود را نشان میدادند. حوزهی پولیس فضایی باز برای برهمکنش شهروندان شریف فراهم میساخت. شهروندان در این حوزه همچون افرادی برابر با هم رقابت میکردند، اما هر کدام سعی میکرد در این رقابت برنده شود. فضیلتهایی که ارسطو آنها را به زیبایی دستهبندی و تدوین کرده بود، در این حوزه تجلی مییافت.
📘 دگرگونی ساختاری حوزه عمومی
✍🏻 یورگن هابرماس
↔️ جمال محمدی
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader