قانون تقسیم ارث و تأثیرات عمیق آن بر برابری
اما قانون تقسیم ارث (Law of Descent) آخرین گام به سوی برابری بود. شگفتزدهام که حقوقدانان قدیم و جدید تأثیر بیشتری به این قانون در امور انسانی نسبت ندادهاند. درست است که این قوانین به امور مدنی تعلق دارند؛ اما با این حال باید در صدر همهی نهادهای سیاسی قرار گیرند؛ زیرا در حالی که قوانین سیاسی تنها نمادی از وضعیت یک ملت هستند، این قوانین تأثیر شگفتانگیزی بر وضعیت اجتماعی آن دارند. این قوانین، افزون بر این، شیوهای مطمئن و یکنواخت برای اثرگذاری بر جامعه دارند و گویی نسلهای هنوز زادهنشده را تحت تأثیر قرار میدهند.
به موجب قانون تقسیم ارث، مرگ هر مالک نوعی انقلاب در مالکیت بهوجود میآورد؛ نهتنها داراییهای او به دست دیگران میرسد، بلکه ماهیت آنها نیز تغییر میکند، زیرا به قطعات کوچکتر تقسیم میشوند که با هر تقسیم کوچکتر میشوند. این تأثیر مستقیم و بهاصطلاح فیزیکی قانون است. بنابراین، در کشورهایی که برابری در ارث بهوسیلهی قانون برقرار شده است، مالکیت، بهویژه مالکیت زمین، گرایشی به کاهش مداوم دارد. با این حال، اثرات چنین قانونی تنها پس از گذشت زمان قابلمشاهده خواهد بود، اگر قانون به حال خود رها شود؛ زیرا اگر فرض کنیم خانوادهای از دو فرزند تشکیل شده باشد (و در کشوری مانند فرانسه میانگین تعداد فرزندان بیش از سه نیست)، این فرزندان که ثروت هر دو والد را بین خود تقسیم میکنند، فقیرتر از پدر یا مادر خود نخواهند بود.
اما قانون تقسیم برابر نهتنها بر خود دارایی اثر میگذارد، بلکه بر ذهن و روان وارثان نیز تأثیر میگذارد و احساسات آنها را به بازی میگیرد. این پیامدهای غیرمستقیم بهطور قدرتمندی به نابودی ثروتهای بزرگ، بهویژه املاک بزرگ، منجر میشوند. وقتی قانون ارث اجازه میدهد، یا بهویژه وقتی مقرر میکند که دارایی پدر بهطور برابر میان همهی فرزندانش تقسیم شود، اثرات آن دو نوع است: مهم است که این دو را از یکدیگر متمایز کنیم، هرچند هر دو به یک هدف منجر میشوند.
وقتی تقسیم برابر دارایی بهوسیلهی قانون برقرار شود، ارتباط نزدیک میان احساس خانوادگی و حفظ املاک پدری از بین میرود؛ دارایی دیگر نمایندهی خانواده نیست؛ زیرا بهطور اجتنابناپذیری پس از یک یا دو نسل تقسیم میشود، آشکارا گرایشی به کاهش دارد و در نهایت کاملاً پراکنده میشود. فرزندان مالک بزرگ زمین، اگر تعدادشان کم باشد یا اگر بخت با آنها یار باشد، ممکن است امیدوار باشند که بهاندازهی پدرشان ثروتمند شوند، اما نه اینکه همان دارایی او را در اختیار داشته باشند؛ ثروتشان باید لزوماً از عناصر متفاوتی تشکیل شود.
از لحظهای که مالک زمین را از علاقهای که از پیوند، سنت و غرور خانوادگی به حفظ املاکش دارد محروم میکنید، میتوانید مطمئن باشید که دیر یا زود آن را واگذار خواهد کرد؛ زیرا منفعت مالی قویای در فروش وجود دارد، چون سرمایهی سیال سود بیشتری نسبت به املاک ثابت تولید میکند و برای ارضای امیال لحظهای بهراحتی در دسترس است. املاک بزرگ زمین که یکبار تقسیم شدهاند، هرگز دوباره یکجا نمیشوند؛ زیرا مالک کوچک نسبت به مالک بزرگ، درآمد بهتری از زمین خود بهدست میآورد و البته آن را با نرخ بالاتری میفروشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
اما قانون تقسیم ارث (Law of Descent) آخرین گام به سوی برابری بود. شگفتزدهام که حقوقدانان قدیم و جدید تأثیر بیشتری به این قانون در امور انسانی نسبت ندادهاند. درست است که این قوانین به امور مدنی تعلق دارند؛ اما با این حال باید در صدر همهی نهادهای سیاسی قرار گیرند؛ زیرا در حالی که قوانین سیاسی تنها نمادی از وضعیت یک ملت هستند، این قوانین تأثیر شگفتانگیزی بر وضعیت اجتماعی آن دارند. این قوانین، افزون بر این، شیوهای مطمئن و یکنواخت برای اثرگذاری بر جامعه دارند و گویی نسلهای هنوز زادهنشده را تحت تأثیر قرار میدهند.
به موجب قانون تقسیم ارث، مرگ هر مالک نوعی انقلاب در مالکیت بهوجود میآورد؛ نهتنها داراییهای او به دست دیگران میرسد، بلکه ماهیت آنها نیز تغییر میکند، زیرا به قطعات کوچکتر تقسیم میشوند که با هر تقسیم کوچکتر میشوند. این تأثیر مستقیم و بهاصطلاح فیزیکی قانون است. بنابراین، در کشورهایی که برابری در ارث بهوسیلهی قانون برقرار شده است، مالکیت، بهویژه مالکیت زمین، گرایشی به کاهش مداوم دارد. با این حال، اثرات چنین قانونی تنها پس از گذشت زمان قابلمشاهده خواهد بود، اگر قانون به حال خود رها شود؛ زیرا اگر فرض کنیم خانوادهای از دو فرزند تشکیل شده باشد (و در کشوری مانند فرانسه میانگین تعداد فرزندان بیش از سه نیست)، این فرزندان که ثروت هر دو والد را بین خود تقسیم میکنند، فقیرتر از پدر یا مادر خود نخواهند بود.
اما قانون تقسیم برابر نهتنها بر خود دارایی اثر میگذارد، بلکه بر ذهن و روان وارثان نیز تأثیر میگذارد و احساسات آنها را به بازی میگیرد. این پیامدهای غیرمستقیم بهطور قدرتمندی به نابودی ثروتهای بزرگ، بهویژه املاک بزرگ، منجر میشوند. وقتی قانون ارث اجازه میدهد، یا بهویژه وقتی مقرر میکند که دارایی پدر بهطور برابر میان همهی فرزندانش تقسیم شود، اثرات آن دو نوع است: مهم است که این دو را از یکدیگر متمایز کنیم، هرچند هر دو به یک هدف منجر میشوند.
وقتی تقسیم برابر دارایی بهوسیلهی قانون برقرار شود، ارتباط نزدیک میان احساس خانوادگی و حفظ املاک پدری از بین میرود؛ دارایی دیگر نمایندهی خانواده نیست؛ زیرا بهطور اجتنابناپذیری پس از یک یا دو نسل تقسیم میشود، آشکارا گرایشی به کاهش دارد و در نهایت کاملاً پراکنده میشود. فرزندان مالک بزرگ زمین، اگر تعدادشان کم باشد یا اگر بخت با آنها یار باشد، ممکن است امیدوار باشند که بهاندازهی پدرشان ثروتمند شوند، اما نه اینکه همان دارایی او را در اختیار داشته باشند؛ ثروتشان باید لزوماً از عناصر متفاوتی تشکیل شود.
از لحظهای که مالک زمین را از علاقهای که از پیوند، سنت و غرور خانوادگی به حفظ املاکش دارد محروم میکنید، میتوانید مطمئن باشید که دیر یا زود آن را واگذار خواهد کرد؛ زیرا منفعت مالی قویای در فروش وجود دارد، چون سرمایهی سیال سود بیشتری نسبت به املاک ثابت تولید میکند و برای ارضای امیال لحظهای بهراحتی در دسترس است. املاک بزرگ زمین که یکبار تقسیم شدهاند، هرگز دوباره یکجا نمیشوند؛ زیرا مالک کوچک نسبت به مالک بزرگ، درآمد بهتری از زمین خود بهدست میآورد و البته آن را با نرخ بالاتری میفروشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
پیامدهای اجتماعی و سیاسی برابری در آمریکا
وضعیت اجتماعی آمریکاییها بهطور برجستهای دموکراتیک است؛ این ویژگی در زمان تأسیس مستعمرات وجود داشت و امروزه حتی قویتر نمایان است. گفتهام که برابری بزرگی میان مهاجرانی که در سواحل نیوانگلند ساکن شدند وجود داشت. بذر اشرافیت هرگز در آن بخش از اتحادیه کاشته نشد. تنها نفوذی که در آنجا وجود داشت، نفوذ عقل بود؛ مردم عادت داشتند نامهای خاصی را بهعنوان نمادهای دانش و فضیلت احترام بگذارند. برخی از هموطنانشان قدرتی بر دیگران بهدست آوردند که اگر قابل انتقال از پدر به پسر بود، میتوانست واقعاً اشرافی نامیده شود.
در جنوب، یک نفر، با کمک بردگان، میتوانست زمینهای وسیعی را کشت کند: بنابراین، دیدن مالکان ثروتمند زمین امری رایج بود. اما نفوذ آنها کاملاً اشرافی بهمعنای اروپایی آن نبود، زیرا آنها هیچ امتیازی نداشتند؛ و از آنجا که کشت زمینهایشان توسط بردگان انجام میشد، مستأجرانی وابسته به آنها نداشتند و در نتیجه هیچ حمایتگریای وجود نداشت. با این حال، مالکان بزرگ جنوب رود هادسون طبقهای برتر تشکیل دادند که ایدهها و سلیقههای خاص خود را داشت و مرکز کنش سیاسی بود. این نوع اشرافیت با بدنهی مردم همدلی داشت و علایق و احساسات آنها را بهراحتی در بر میگرفت؛ اما آنقدر ضعیف و کوتاهمدت بود که نه عشقی برانگیخت و نه نفرتی.
آمریکا، بنابراین، در وضعیت اجتماعی خود پدیدهای بسیار شگفتانگیز را نشان میدهد. انسانها در آنجا از نظر ثروت و عقل، یا بهعبارت دیگر، در قدرتشان، برابرتر از هر کشور دیگری در جهان یا هر دورهای که تاریخ بهیاد دارد، دیده میشوند.
نهتنها ثروت انسانها در آمریکا برابر است؛ حتی نیازهایشان نیز تا حدی از یکنواختی برخوردار است. باور ندارم که کشوری در جهان وجود داشته باشد که در آن، بهنسبت جمعیت، افراد بیسواد و در عین حال افراد بسیار دانشمند به این تعداد کم باشند. آموزش ابتدایی در دسترس همه است؛ در آمریکا افراد بسیار کمی هستند که بهاندازهی کافی ثروتمند باشند تا بدون حرفه زندگی کنند. هر حرفهای نیاز به کارآموزی دارد که زمان آموزش را به سالهای اولیهی زندگی محدود میکند. در پانزدهسالگی وارد حرفهی خود میشوند و آموزششان در سنی پایان مییابد که آموزش ما آغاز میشود. هرچه پس از آن انجام میشود، با هدف شیء خاص و سودآوری است؛ علم بهعنوان یک کسبوکار انتخاب میشود و تنها شاخهای از آن مورد توجه قرار میگیرد که کاربرد عملی فوری داشته باشد.
پیامدهای سیاسی چنین وضعیت اجتماعیای بهراحتی قابل استنتاج است. باور اینکه برابری در نهایت راه خود را به جهان سیاسی، همانطور که در همهجا کرده، پیدا نکند، غیرممکن است. تصور اینکه انسانها برای همیشه در یک نقطه نابرابر بمانند، اما در همهی نقاط دیگر برابر باشند، غیرممکن است؛ آنها در نهایت باید در همهچیز برابر شوند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
وضعیت اجتماعی آمریکاییها بهطور برجستهای دموکراتیک است؛ این ویژگی در زمان تأسیس مستعمرات وجود داشت و امروزه حتی قویتر نمایان است. گفتهام که برابری بزرگی میان مهاجرانی که در سواحل نیوانگلند ساکن شدند وجود داشت. بذر اشرافیت هرگز در آن بخش از اتحادیه کاشته نشد. تنها نفوذی که در آنجا وجود داشت، نفوذ عقل بود؛ مردم عادت داشتند نامهای خاصی را بهعنوان نمادهای دانش و فضیلت احترام بگذارند. برخی از هموطنانشان قدرتی بر دیگران بهدست آوردند که اگر قابل انتقال از پدر به پسر بود، میتوانست واقعاً اشرافی نامیده شود.
در جنوب، یک نفر، با کمک بردگان، میتوانست زمینهای وسیعی را کشت کند: بنابراین، دیدن مالکان ثروتمند زمین امری رایج بود. اما نفوذ آنها کاملاً اشرافی بهمعنای اروپایی آن نبود، زیرا آنها هیچ امتیازی نداشتند؛ و از آنجا که کشت زمینهایشان توسط بردگان انجام میشد، مستأجرانی وابسته به آنها نداشتند و در نتیجه هیچ حمایتگریای وجود نداشت. با این حال، مالکان بزرگ جنوب رود هادسون طبقهای برتر تشکیل دادند که ایدهها و سلیقههای خاص خود را داشت و مرکز کنش سیاسی بود. این نوع اشرافیت با بدنهی مردم همدلی داشت و علایق و احساسات آنها را بهراحتی در بر میگرفت؛ اما آنقدر ضعیف و کوتاهمدت بود که نه عشقی برانگیخت و نه نفرتی.
آمریکا، بنابراین، در وضعیت اجتماعی خود پدیدهای بسیار شگفتانگیز را نشان میدهد. انسانها در آنجا از نظر ثروت و عقل، یا بهعبارت دیگر، در قدرتشان، برابرتر از هر کشور دیگری در جهان یا هر دورهای که تاریخ بهیاد دارد، دیده میشوند.
نهتنها ثروت انسانها در آمریکا برابر است؛ حتی نیازهایشان نیز تا حدی از یکنواختی برخوردار است. باور ندارم که کشوری در جهان وجود داشته باشد که در آن، بهنسبت جمعیت، افراد بیسواد و در عین حال افراد بسیار دانشمند به این تعداد کم باشند. آموزش ابتدایی در دسترس همه است؛ در آمریکا افراد بسیار کمی هستند که بهاندازهی کافی ثروتمند باشند تا بدون حرفه زندگی کنند. هر حرفهای نیاز به کارآموزی دارد که زمان آموزش را به سالهای اولیهی زندگی محدود میکند. در پانزدهسالگی وارد حرفهی خود میشوند و آموزششان در سنی پایان مییابد که آموزش ما آغاز میشود. هرچه پس از آن انجام میشود، با هدف شیء خاص و سودآوری است؛ علم بهعنوان یک کسبوکار انتخاب میشود و تنها شاخهای از آن مورد توجه قرار میگیرد که کاربرد عملی فوری داشته باشد.
پیامدهای سیاسی چنین وضعیت اجتماعیای بهراحتی قابل استنتاج است. باور اینکه برابری در نهایت راه خود را به جهان سیاسی، همانطور که در همهجا کرده، پیدا نکند، غیرممکن است. تصور اینکه انسانها برای همیشه در یک نقطه نابرابر بمانند، اما در همهی نقاط دیگر برابر باشند، غیرممکن است؛ آنها در نهایت باید در همهچیز برابر شوند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
اصل حاکمیت مردم در آمریکا
هرگاه بخواهیم دربارهی قوانین سیاسی ایالات متحده سخن بگوییم، باید با اصل حاکمیت مردم (sovereignty of the people) آغاز کنیم. این اصل، که کمابیش در بنیاد همهی نهادهای انسانی یافت میشود، معمولاً از دید پنهان میماند. بدون آنکه شناخته شود، از آن پیروی میشود، یا اگر لحظهای آشکار گردد، بهسرعت به تاریکی پناهگاه بازمیگردد. «ارادهی ملت» یکی از عباراتی است که در هر عصری از سوی سیاستمداران زیرک و مستبدان بهوفور مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. اما در آمریکا، اصل حاکمیت مردم نه بیثمر است و نه پنهان، چنانکه در برخی دیگر از ملتها دیده میشود؛ این اصل از سوی آدابورسوم بهرسمیت شناخته شده و از طریق قوانین اعلام شده است؛ آزادانه گسترش مییابد و بدون مانع به دورترین نتایج خود میرسد. اگر کشوری در جهان وجود داشته باشد که بتوان در آن اصل حاکمیت مردم را بهدرستی ارزیابی کرد، کاربرد آن را در امور جامعه بررسی نمود و خطرات و مزایای آن را پیشبینی کرد، آن کشور بیتردید آمریکاست.
مشاهده کردهام که از آغاز، حاکمیت مردم اصل بنیادین اکثر مستعمرات بریتانیایی در آمریکا بود. انقلاب آمریکا آغاز شد و دکترین حاکمیت مردم، که در شوراهای شهر و شهرداریها پرورش یافته بود، بر ایالت مسلط شد: هر طبقهای در این راه بهکار گرفته شد؛ نبردها برای آن انجام گرفت و پیروزیهایی بهدست آمد تا آنکه به قانون قوانین بدل شد. تغییری بههمان اندازه سریع در درون جامعه رخ داد، جایی که قانون وراثت به الغای تأثیرات محلی پایان داد. هنگامی که ملتی شرایط انتخابشوندگان را اصلاح میکند، بهراحتی میتوان پیشبینی کرد که دیر یا زود این شرایط بهکلی حذف خواهد شد. هیچ قاعدهای در تاریخ جامعه پایدارتر از این نیست: هرچه حقوق انتخاباتی گسترش یابد، نیاز به گسترش بیشتر آنها افزایش مییابد؛ زیرا پس از هر امتیازی، قدرت دموکراسی افزایش مییابد و خواستههای آن با نیرومندتر شدنش فزونی میگیرد.
امروزه، اصل حاکمیت مردم در ایالات متحده به تمامی توسعهی عملی که بتوان تصور کرد دست یافته است. این اصل از داستانسراییهایی که در دیگر کشورها بر آن سایه افکندهاند آزاد است و بسته به نیاز هر موقعیت، در هر شکل ممکن ظاهر میشود. گاهی قوانین از سوی مردم بهصورت جمعی، مانند آتن، وضع میشوند؛ و گاهی نمایندگان آنها، که از طریق رأیگیری عمومی انتخاب شدهاند، به نام مردم و تقریباً تحت نظارت مستقیم آنها امور را پیش میبرند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
هرگاه بخواهیم دربارهی قوانین سیاسی ایالات متحده سخن بگوییم، باید با اصل حاکمیت مردم (sovereignty of the people) آغاز کنیم. این اصل، که کمابیش در بنیاد همهی نهادهای انسانی یافت میشود، معمولاً از دید پنهان میماند. بدون آنکه شناخته شود، از آن پیروی میشود، یا اگر لحظهای آشکار گردد، بهسرعت به تاریکی پناهگاه بازمیگردد. «ارادهی ملت» یکی از عباراتی است که در هر عصری از سوی سیاستمداران زیرک و مستبدان بهوفور مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. اما در آمریکا، اصل حاکمیت مردم نه بیثمر است و نه پنهان، چنانکه در برخی دیگر از ملتها دیده میشود؛ این اصل از سوی آدابورسوم بهرسمیت شناخته شده و از طریق قوانین اعلام شده است؛ آزادانه گسترش مییابد و بدون مانع به دورترین نتایج خود میرسد. اگر کشوری در جهان وجود داشته باشد که بتوان در آن اصل حاکمیت مردم را بهدرستی ارزیابی کرد، کاربرد آن را در امور جامعه بررسی نمود و خطرات و مزایای آن را پیشبینی کرد، آن کشور بیتردید آمریکاست.
مشاهده کردهام که از آغاز، حاکمیت مردم اصل بنیادین اکثر مستعمرات بریتانیایی در آمریکا بود. انقلاب آمریکا آغاز شد و دکترین حاکمیت مردم، که در شوراهای شهر و شهرداریها پرورش یافته بود، بر ایالت مسلط شد: هر طبقهای در این راه بهکار گرفته شد؛ نبردها برای آن انجام گرفت و پیروزیهایی بهدست آمد تا آنکه به قانون قوانین بدل شد. تغییری بههمان اندازه سریع در درون جامعه رخ داد، جایی که قانون وراثت به الغای تأثیرات محلی پایان داد. هنگامی که ملتی شرایط انتخابشوندگان را اصلاح میکند، بهراحتی میتوان پیشبینی کرد که دیر یا زود این شرایط بهکلی حذف خواهد شد. هیچ قاعدهای در تاریخ جامعه پایدارتر از این نیست: هرچه حقوق انتخاباتی گسترش یابد، نیاز به گسترش بیشتر آنها افزایش مییابد؛ زیرا پس از هر امتیازی، قدرت دموکراسی افزایش مییابد و خواستههای آن با نیرومندتر شدنش فزونی میگیرد.
امروزه، اصل حاکمیت مردم در ایالات متحده به تمامی توسعهی عملی که بتوان تصور کرد دست یافته است. این اصل از داستانسراییهایی که در دیگر کشورها بر آن سایه افکندهاند آزاد است و بسته به نیاز هر موقعیت، در هر شکل ممکن ظاهر میشود. گاهی قوانین از سوی مردم بهصورت جمعی، مانند آتن، وضع میشوند؛ و گاهی نمایندگان آنها، که از طریق رأیگیری عمومی انتخاب شدهاند، به نام مردم و تقریباً تحت نظارت مستقیم آنها امور را پیش میبرند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نقش نهادهای محلی در دموکراسی مشارکتی
دهکده یا شورای شهر (township) تنها تشکلی است که چنان طبیعی است که هرگاه گروهی از انسانها گرد هم آیند، بهنظر میرسد خودبهخود شکل میگیرد. جلسات شورای شهر برای آزادی همانند مدارس ابتدایی برای علم هستند؛ آنها آزادی را در دسترس مردم قرار میدهند و به آنها میآموزند چگونه از آن استفاده کنند و از آن لذت ببرند. ملتی ممکن است نظام حکومتی آزاد برقرار کند، اما بدون روح نهادهای محلی، نمیتواند روح آزادی (liberty) را داشته باشد. در آمریکا، نهتنها نهادهای محلی وجود دارند، بلکه با روحیهی عمومی زنده نگه داشته شده و حمایت میشوند. شورای شهر نیوانگلند دو مزیت دارد که بیتردید توجه انسانها را به خود جلب میکند: استقلال و اقتدار. حوزهی عمل آنها کوچک و محدود است، اما در این حوزه، کنش آنها بیمانع است؛ و استقلال آنها اهمیتی واقعی به آنها میبخشد که وسعت و جمعیتشان همیشه تضمینکنندهی آن نیست.
در شورای شهر، مانند هر جای دیگر، مردم تنها منبع قدرت هستند؛ اما در هیچ مرحلهای از حکومت، جامعهی شهروندان تأثیر مستقیمتری اعمال نمیکند. در آمریکا، مردم اربابی هستند که خواستههایشان تا حد امکان باید اطاعت شود. نظام آمریکایی، که اقتدار محلی را میان شهروندان بسیار تقسیم میکند، از افزایش وظایف مأموران شورای شهر ابایی ندارد. زیرا در ایالات متحده باور دارند، و بهحق، که میهنپرستی نوعی فداکاری است که با رعایت آیینها تقویت میشود. به این ترتیب، فعالیت شورای شهر بهطور مداوم قابلمشاهده است؛ این فعالیت روزانه در انجام وظیفه یا اِعمال حق نمود مییابد و حرکتی مداوم اما آرام در جامعه حفظ میشود که آن را زنده میکند بدون آنکه آشوب بهپا کند.
بومی نیوانگلند به شورای شهر خود وابسته است، زیرا این شورا مستقل و آزاد است: همکاری او در امور شورا، دلبستگیاش را به منافع آن تضمین میکند؛ رفاهی که شورا برایش فراهم میکند، محبت او را جلب میکند؛ و بهروزی شورا هدف جاهطلبی و تلاشهای آیندهی اوست: او در هر رخداد محل مشارکت میکند؛ هنر حکومتداری را در حوزهی کوچک در دسترس خود تمرین میکند؛ و خود را به آن شکلهایی عادت میدهد که تنها میتوانند پیشرفت مداوم آزادی را تضمین کنند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
دهکده یا شورای شهر (township) تنها تشکلی است که چنان طبیعی است که هرگاه گروهی از انسانها گرد هم آیند، بهنظر میرسد خودبهخود شکل میگیرد. جلسات شورای شهر برای آزادی همانند مدارس ابتدایی برای علم هستند؛ آنها آزادی را در دسترس مردم قرار میدهند و به آنها میآموزند چگونه از آن استفاده کنند و از آن لذت ببرند. ملتی ممکن است نظام حکومتی آزاد برقرار کند، اما بدون روح نهادهای محلی، نمیتواند روح آزادی (liberty) را داشته باشد. در آمریکا، نهتنها نهادهای محلی وجود دارند، بلکه با روحیهی عمومی زنده نگه داشته شده و حمایت میشوند. شورای شهر نیوانگلند دو مزیت دارد که بیتردید توجه انسانها را به خود جلب میکند: استقلال و اقتدار. حوزهی عمل آنها کوچک و محدود است، اما در این حوزه، کنش آنها بیمانع است؛ و استقلال آنها اهمیتی واقعی به آنها میبخشد که وسعت و جمعیتشان همیشه تضمینکنندهی آن نیست.
در شورای شهر، مانند هر جای دیگر، مردم تنها منبع قدرت هستند؛ اما در هیچ مرحلهای از حکومت، جامعهی شهروندان تأثیر مستقیمتری اعمال نمیکند. در آمریکا، مردم اربابی هستند که خواستههایشان تا حد امکان باید اطاعت شود. نظام آمریکایی، که اقتدار محلی را میان شهروندان بسیار تقسیم میکند، از افزایش وظایف مأموران شورای شهر ابایی ندارد. زیرا در ایالات متحده باور دارند، و بهحق، که میهنپرستی نوعی فداکاری است که با رعایت آیینها تقویت میشود. به این ترتیب، فعالیت شورای شهر بهطور مداوم قابلمشاهده است؛ این فعالیت روزانه در انجام وظیفه یا اِعمال حق نمود مییابد و حرکتی مداوم اما آرام در جامعه حفظ میشود که آن را زنده میکند بدون آنکه آشوب بهپا کند.
بومی نیوانگلند به شورای شهر خود وابسته است، زیرا این شورا مستقل و آزاد است: همکاری او در امور شورا، دلبستگیاش را به منافع آن تضمین میکند؛ رفاهی که شورا برایش فراهم میکند، محبت او را جلب میکند؛ و بهروزی شورا هدف جاهطلبی و تلاشهای آیندهی اوست: او در هر رخداد محل مشارکت میکند؛ هنر حکومتداری را در حوزهی کوچک در دسترس خود تمرین میکند؛ و خود را به آن شکلهایی عادت میدهد که تنها میتوانند پیشرفت مداوم آزادی را تضمین کنند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
اثرات سیاسی نظام ادارهی محلی در آمریکا
در آمریکا، قدرتی که دولت را هدایت میکند، بسیار کمتر منظم، کمتر آگاه و کمتر داناست، اما صد برابر مقتدرتر از اروپاست. در هیچ کشوری در جهان، شهروندان چنین تلاشهایی برای خیر عمومی (common weal) انجام نمیدهند؛ و من مردمی را نمیشناسم که مدارسی به این تعداد و کارآمدی، مکانهای عبادت عمومی مناسبتر با نیازهای ساکنان، یا جادههایی با نگهداری بهتر تأسیس کرده باشند. اروپایی عموماً به مأمور دولتی تسلیم میشود، زیرا او نمایندهی نیرویی برتر است؛ اما برای آمریکایی، او نمایندهی حقی است. در آمریکا میتوان گفت که هیچکس به انسان اطاعت نمیکند، بلکه به عدالت و قانون اطاعت میکند. اگر نظری که شهروند دربارهی خودش دارد اغراقآمیز باشد، دستکم سودمند است؛ او بدون تردید به تواناییهای خود اعتماد دارد، تواناییهایی که به نظرش کاملاً کافی میآیند.
هنگامی که فردی خصوصی به طرحی میاندیشد، هرچند مستقیماً با بهروزی جامعه مرتبط باشد، هرگز به فکر درخواست همکاری از دولت نیست، بلکه طرح خود را منتشر میکند، پیشنهاد اجرای آن را خود میدهد، از کمک دیگر افراد استقبال میکند و با شجاعت با همهی موانع مبارزه میکند. بیتردید او اغلب کمتر از آنچه دولت در جایگاه او میتوانست موفق باشد؛ اما در نهایت، مجموع این تلاشهای خصوصی بسیار فراتر از آن چیزی است که دولت میتوانست انجام دهد. در آمریکا، ابزارهایی که مقامات برای کشف جرایم و دستگیری مجرمان در اختیار دارند اندک است. بااینحال، در هیچ کشوری جرم کمتر از مجازات فرار نمیکند. دلیلش این است که هر کس خود را علاقهمند به ارائهی شواهد جرم و متوقف کردن مجرم میداند.
من باور دارم که نهادهای محلی (provincial institutions) برای همهی ملتها مفیدند، اما در هیچجا به نظرم ضروریتر از میان مردمی دموکراتیک نمیآیند. دموکراسی بدون نهادهای محلی هیچ امنیتی در برابر این شرور ندارد. چگونه مردمی که به آزادی در امور کوچک عادت ندارند، میتوانند آن را در امور بزرگ بهاعتدال بهکار گیرند؟ کسانی که از هرجومرج تودهها میترسند و کسانی که از حاکمیت قدرت مطلقه هراس دارند، باید به یک اندازه خواهان رشد تدریجی آزادیهای محلی باشند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در آمریکا، قدرتی که دولت را هدایت میکند، بسیار کمتر منظم، کمتر آگاه و کمتر داناست، اما صد برابر مقتدرتر از اروپاست. در هیچ کشوری در جهان، شهروندان چنین تلاشهایی برای خیر عمومی (common weal) انجام نمیدهند؛ و من مردمی را نمیشناسم که مدارسی به این تعداد و کارآمدی، مکانهای عبادت عمومی مناسبتر با نیازهای ساکنان، یا جادههایی با نگهداری بهتر تأسیس کرده باشند. اروپایی عموماً به مأمور دولتی تسلیم میشود، زیرا او نمایندهی نیرویی برتر است؛ اما برای آمریکایی، او نمایندهی حقی است. در آمریکا میتوان گفت که هیچکس به انسان اطاعت نمیکند، بلکه به عدالت و قانون اطاعت میکند. اگر نظری که شهروند دربارهی خودش دارد اغراقآمیز باشد، دستکم سودمند است؛ او بدون تردید به تواناییهای خود اعتماد دارد، تواناییهایی که به نظرش کاملاً کافی میآیند.
هنگامی که فردی خصوصی به طرحی میاندیشد، هرچند مستقیماً با بهروزی جامعه مرتبط باشد، هرگز به فکر درخواست همکاری از دولت نیست، بلکه طرح خود را منتشر میکند، پیشنهاد اجرای آن را خود میدهد، از کمک دیگر افراد استقبال میکند و با شجاعت با همهی موانع مبارزه میکند. بیتردید او اغلب کمتر از آنچه دولت در جایگاه او میتوانست موفق باشد؛ اما در نهایت، مجموع این تلاشهای خصوصی بسیار فراتر از آن چیزی است که دولت میتوانست انجام دهد. در آمریکا، ابزارهایی که مقامات برای کشف جرایم و دستگیری مجرمان در اختیار دارند اندک است. بااینحال، در هیچ کشوری جرم کمتر از مجازات فرار نمیکند. دلیلش این است که هر کس خود را علاقهمند به ارائهی شواهد جرم و متوقف کردن مجرم میداند.
من باور دارم که نهادهای محلی (provincial institutions) برای همهی ملتها مفیدند، اما در هیچجا به نظرم ضروریتر از میان مردمی دموکراتیک نمیآیند. دموکراسی بدون نهادهای محلی هیچ امنیتی در برابر این شرور ندارد. چگونه مردمی که به آزادی در امور کوچک عادت ندارند، میتوانند آن را در امور بزرگ بهاعتدال بهکار گیرند؟ کسانی که از هرجومرج تودهها میترسند و کسانی که از حاکمیت قدرت مطلقه هراس دارند، باید به یک اندازه خواهان رشد تدریجی آزادیهای محلی باشند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ماهیت استبداد اکثریت در دموکراسیهای آمریکایی
جوهرهی اصلی دولت دموکراتیک در حاکمیت مطلق اکثریت (sovereignty of the majority) نهفته است؛ زیرا در دولتهای دموکراتیک چیزی وجود ندارد که بتواند در برابر آن مقاومت کند. اکثر قانونهای اساسی آمریکا کوشیدهاند این قدرت طبیعی اکثریت را با ابزارهای مصنوعی تقویت کنند. قوهی مقننه، از میان همهی نهادهای سیاسی، نهادی است که بهآسانی تحت تأثیر خواستههای اکثریت قرار میگیرد. آمریکاییها تصمیم گرفتند که اعضای قوهی مقننه مستقیماً توسط مردم و برای دورهای بسیار کوتاه انتخاب شوند تا نهتنها به اعتقادات کلی، بلکه حتی به احساسات روزمرهی رأیدهندگان خود وابسته باشند. اعضای هر دو مجلس از طبقهی یکسانی در جامعه انتخاب میشوند و به شیوهای یکسان نامزد میگردند؛ بهگونهای که تغییرات در نهادهای قانونگذاری تقریباً به همان سرعت و غیرقابلمقاومت مانند یک مجلس واحد است. تقریباً تمام اقتدار دولت به قوهی مقننهای با این ساختار واگذار شده است.
اما درحالیکه قانون قدرت نهادهایی را که خود به خود نیرومند بودند افزایش داد، نهادهایی را که بهطور طبیعی ضعیف بودند، بیشازپیش تضعیف کرد. این قانون نمایندگان قوهی مجریه را از هرگونه ثبات و استقلال محروم کرد و با تسلیم کامل آنها به هوسهای قوهی مقننه، تأثیر ناچیزی را که طبیعت دولت دموکراتیک ممکن بود به آنها اجازهی حفظ دهد، از آنها سلب نمود. در چندین ایالت، قوهی قضاییه نیز به اختیار انتخابی اکثریت واگذار شد و در همهی آنها، وجودش به رضایت قوهی مقننه وابسته شد، زیرا نمایندگان اختیار داشتند سالانه حقوق قضات را تعیین کنند.
بااینحال، عرف حتی بیش از قانون عمل کرده است. روشی که در نهایت همهی تضمینهای دولت نمایندگی را بیاثر میکند، در ایالات متحده روزبهروز عمومیتر میشود؛ اغلب اتفاق میافتد که رأیدهندگان، که نمایندهای را انتخاب میکنند، خطمشی خاصی را به او دیکته کرده و تعدادی تعهدات مثبت را بر او تحمیل میکنند که او متعهد به انجام آنهاست. بهجز آشوب، این همان چیزی است که گویی اکثریت مردم مذاکرات خود را در میدان بازار برگزار میکنند.
چندین عامل دیگر نیز در این امر همدست شدهاند تا قدرت اکثریت در آمریکا نهتنها غالب، بلکه غیرقابلمقاومت شود. اقتدار اخلاقی اکثریت تا حدی مبتنی بر این تصور است که در تعداد زیادی از انسانهای گردآمده، هوش و حکمت بیشتری نسبت به یک فرد وجود دارد و تعداد قانونگذاران مهمتر از کیفیت آنهاست. نظریهی برابری (equality) در واقع بر عقل انسان اعمال میشود: و غرور انسانی بدینسان در آخرین سنگر خود با دکترینی مورد هجوم قرار میگیرد که اقلیت در پذیرش آن تردید دارد و بسیار کند به آن میپیوندد. مانند همهی قدرتهای دیگر، و شاید بیش از همهی آنها، اقتدار اکثریت به تأیید زمان نیاز دارد؛ در ابتدا با اجبار اطاعت را تحمیل میکند، اما قوانینش تا زمانی که مدت طولانی برقرار نماندهاند، مورد احترام قرار نمیگیرند.
حق حاکمیت بر جامعه، که اکثریت گمان میکند از هوش برتر خود بهدست آورده است، توسط اولین مهاجران به ایالات متحده معرفی شد و این ایده، که بهخودیخود برای ایجاد ملتی آزاد کافی است، اکنون با آدابورسوم مردم و جزئیات تعاملات اجتماعی درآمیخته است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
جوهرهی اصلی دولت دموکراتیک در حاکمیت مطلق اکثریت (sovereignty of the majority) نهفته است؛ زیرا در دولتهای دموکراتیک چیزی وجود ندارد که بتواند در برابر آن مقاومت کند. اکثر قانونهای اساسی آمریکا کوشیدهاند این قدرت طبیعی اکثریت را با ابزارهای مصنوعی تقویت کنند. قوهی مقننه، از میان همهی نهادهای سیاسی، نهادی است که بهآسانی تحت تأثیر خواستههای اکثریت قرار میگیرد. آمریکاییها تصمیم گرفتند که اعضای قوهی مقننه مستقیماً توسط مردم و برای دورهای بسیار کوتاه انتخاب شوند تا نهتنها به اعتقادات کلی، بلکه حتی به احساسات روزمرهی رأیدهندگان خود وابسته باشند. اعضای هر دو مجلس از طبقهی یکسانی در جامعه انتخاب میشوند و به شیوهای یکسان نامزد میگردند؛ بهگونهای که تغییرات در نهادهای قانونگذاری تقریباً به همان سرعت و غیرقابلمقاومت مانند یک مجلس واحد است. تقریباً تمام اقتدار دولت به قوهی مقننهای با این ساختار واگذار شده است.
اما درحالیکه قانون قدرت نهادهایی را که خود به خود نیرومند بودند افزایش داد، نهادهایی را که بهطور طبیعی ضعیف بودند، بیشازپیش تضعیف کرد. این قانون نمایندگان قوهی مجریه را از هرگونه ثبات و استقلال محروم کرد و با تسلیم کامل آنها به هوسهای قوهی مقننه، تأثیر ناچیزی را که طبیعت دولت دموکراتیک ممکن بود به آنها اجازهی حفظ دهد، از آنها سلب نمود. در چندین ایالت، قوهی قضاییه نیز به اختیار انتخابی اکثریت واگذار شد و در همهی آنها، وجودش به رضایت قوهی مقننه وابسته شد، زیرا نمایندگان اختیار داشتند سالانه حقوق قضات را تعیین کنند.
بااینحال، عرف حتی بیش از قانون عمل کرده است. روشی که در نهایت همهی تضمینهای دولت نمایندگی را بیاثر میکند، در ایالات متحده روزبهروز عمومیتر میشود؛ اغلب اتفاق میافتد که رأیدهندگان، که نمایندهای را انتخاب میکنند، خطمشی خاصی را به او دیکته کرده و تعدادی تعهدات مثبت را بر او تحمیل میکنند که او متعهد به انجام آنهاست. بهجز آشوب، این همان چیزی است که گویی اکثریت مردم مذاکرات خود را در میدان بازار برگزار میکنند.
چندین عامل دیگر نیز در این امر همدست شدهاند تا قدرت اکثریت در آمریکا نهتنها غالب، بلکه غیرقابلمقاومت شود. اقتدار اخلاقی اکثریت تا حدی مبتنی بر این تصور است که در تعداد زیادی از انسانهای گردآمده، هوش و حکمت بیشتری نسبت به یک فرد وجود دارد و تعداد قانونگذاران مهمتر از کیفیت آنهاست. نظریهی برابری (equality) در واقع بر عقل انسان اعمال میشود: و غرور انسانی بدینسان در آخرین سنگر خود با دکترینی مورد هجوم قرار میگیرد که اقلیت در پذیرش آن تردید دارد و بسیار کند به آن میپیوندد. مانند همهی قدرتهای دیگر، و شاید بیش از همهی آنها، اقتدار اکثریت به تأیید زمان نیاز دارد؛ در ابتدا با اجبار اطاعت را تحمیل میکند، اما قوانینش تا زمانی که مدت طولانی برقرار نماندهاند، مورد احترام قرار نمیگیرند.
حق حاکمیت بر جامعه، که اکثریت گمان میکند از هوش برتر خود بهدست آورده است، توسط اولین مهاجران به ایالات متحده معرفی شد و این ایده، که بهخودیخود برای ایجاد ملتی آزاد کافی است، اکنون با آدابورسوم مردم و جزئیات تعاملات اجتماعی درآمیخته است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
👍2
تأثیر استبداد اکثریت بر افکار عمومی
در بررسی نمایش افکار عمومی در ایالات متحده بهوضوح درمییابیم که قدرت اکثریت تا چه حد از همهی قدرتهایی که در اروپا میشناسیم فراتر میرود. اصول فکری تأثیری چنان نامرئی و اغلب غیرقابلادراک دارند که ستم را ناکام میگذارند. در زمان حاضر، مطلقترین پادشاهان اروپا نمیتوانند مانع از گردش پنهانی برخی عقاید مخالف اقتدارشان در قلمروشان و حتی در دربارهایشان شوند. در آمریکا چنین نیست؛ تا زمانی که اکثریت هنوز تصمیم قطعی نگرفته است، بحث ادامه مییابد؛ اما بهمحض آنکه تصمیمش بهطور برگشتناپذیر اعلام شود، سکوتی فرمانبردارانه برقرار میگردد و دوستان و مخالفان این اقدام در تأیید درستی آن متحد میشوند. دلیل این امر کاملاً روشن است: هیچ پادشاهی چنان مطلق نیست که همهی قدرتهای جامعه را در دست خود متمرکز کند و با انرژی اکثریتی که حق وضع و اجرای قوانین را دارد، همهی مخالفان را مغلوب نماید.
اقتدار پادشاه صرفاً فیزیکی است و اعمال رعایا را کنترل میکند بدون آنکه ارادهی خصوصی آنها را تسخیر کند؛ اما اکثریت قدرتی دارد که همزمان فیزیکی و اخلاقی است؛ بر اراده و اعمال انسانها تأثیر میگذارد و نهتنها هرگونه منازعه، بلکه هرگونه جدال را سرکوب میکند. هیچ کشوری را نمیشناسم که در آن استقلال فکری واقعی و آزادی بحث تا این حد اندک باشد. در هر دولت قانوناساسی در اروپا، هر نوع نظریهی دینی و سیاسی میتواند مطرح و منتشر شود؛ زیرا هیچ کشوری در اروپا چنان تحت سلطهی یک اقتدار واحد نیست که شهروندانی نداشته باشد که آمادهی حمایت از کسی باشند که بهخاطر حقیقت صدایش را بلند کرده و از پیامدهای شجاعتش محافظت کنند. اگر او بهنحو ناگواری تحت حکومتی مطلقه زندگی کند، مردم در کنار او هستند؛ اگر در کشوری آزاد ساکن باشد، ممکن است در صورت نیاز، پشت اقتدار تاجوتخت پناه گیرد. در برخی کشورها، بخش اشرافی جامعه از او حمایت میکند و در دیگر کشورها، دموکراسی. اما در ملتی که نهادهای دموکراتیک مانند ایالات متحده وجود دارند، تنها یک اقتدار یگانه، یک عنصر واحد قدرت و موفقیت وجود دارد، بدون چیزی فراتر از آن.
در آمریکا، اکثریت موانع بسیار هولناکی برای آزادی عقیده (liberty of opinion) ایجاد میکند: در این محدودهها، نویسنده میتواند هرچه میخواهد بنویسد، اما اگر پا را فراتر بگذارد، پشیمان خواهد شد. نه آنکه در معرض وحشت سوزاندن در آتش قرار گیرد، بلکه با بیاعتناییها و آزارهای روزانهی سرزنش عمومی عذاب میکشد. حرفهی سیاسیاش برای همیشه پایان مییابد، زیرا تنها اقتداری را که قادر به ارتقای موفقیت اوست، آزرده است. هر نوع جبران، حتی شهرت، از او دریغ میشود. پیش از انتشار عقایدش، گمان میکرد که بسیاری با او همعقیدهاند؛ اما بهمحض اظهار علنی آنها، با سرزنش بلند مخالفان خودکامهاش روبهرو میشود، درحالیکه کسانی که مانند او فکر میکنند اما جرئت سخن گفتن ندارند، او را در سکوت رها میکنند. او سرانجام تسلیم میشود، تحت فشار تلاشهای روزانهای که کرده است، و به سکوت فرومیرود، گویی از گفتن حقیقت پشیمان است.
زنجیرها و جلادان ابزارهای خامی بودند که استبداد در گذشته بهکار میبرد؛ اما تمدن عصر ما هنرهای استبداد را که پیشتر بهنظر کافی کامل شده بودند، تصفیه کرده است. زیادهرویهای قدرت پادشاهی ابزارهای فیزیکی متنوعی برای ستم ابداع کرده بودند: جمهوریهای دموکراتیک امروزی آن را کاملاً به امری ذهنی تبدیل کردهاند، مانند ارادهای که قصد تسخیر آن را دارند. در سلطهی مطلق یک مستبد فردی، بدن مورد حمله قرار میگرفت تا روح تسخیر شود، و روح از ضرباتی که بهسویش نشانه رفته بودند میگریخت و بر این تلاش برتری میجست؛ اما در جمهوریهای دموکراتیک، چنین روشی در پیش گرفته نمیشود؛ در آنجا بدن آزاد گذاشته میشود و روح به بردگی کشیده میشود.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در بررسی نمایش افکار عمومی در ایالات متحده بهوضوح درمییابیم که قدرت اکثریت تا چه حد از همهی قدرتهایی که در اروپا میشناسیم فراتر میرود. اصول فکری تأثیری چنان نامرئی و اغلب غیرقابلادراک دارند که ستم را ناکام میگذارند. در زمان حاضر، مطلقترین پادشاهان اروپا نمیتوانند مانع از گردش پنهانی برخی عقاید مخالف اقتدارشان در قلمروشان و حتی در دربارهایشان شوند. در آمریکا چنین نیست؛ تا زمانی که اکثریت هنوز تصمیم قطعی نگرفته است، بحث ادامه مییابد؛ اما بهمحض آنکه تصمیمش بهطور برگشتناپذیر اعلام شود، سکوتی فرمانبردارانه برقرار میگردد و دوستان و مخالفان این اقدام در تأیید درستی آن متحد میشوند. دلیل این امر کاملاً روشن است: هیچ پادشاهی چنان مطلق نیست که همهی قدرتهای جامعه را در دست خود متمرکز کند و با انرژی اکثریتی که حق وضع و اجرای قوانین را دارد، همهی مخالفان را مغلوب نماید.
اقتدار پادشاه صرفاً فیزیکی است و اعمال رعایا را کنترل میکند بدون آنکه ارادهی خصوصی آنها را تسخیر کند؛ اما اکثریت قدرتی دارد که همزمان فیزیکی و اخلاقی است؛ بر اراده و اعمال انسانها تأثیر میگذارد و نهتنها هرگونه منازعه، بلکه هرگونه جدال را سرکوب میکند. هیچ کشوری را نمیشناسم که در آن استقلال فکری واقعی و آزادی بحث تا این حد اندک باشد. در هر دولت قانوناساسی در اروپا، هر نوع نظریهی دینی و سیاسی میتواند مطرح و منتشر شود؛ زیرا هیچ کشوری در اروپا چنان تحت سلطهی یک اقتدار واحد نیست که شهروندانی نداشته باشد که آمادهی حمایت از کسی باشند که بهخاطر حقیقت صدایش را بلند کرده و از پیامدهای شجاعتش محافظت کنند. اگر او بهنحو ناگواری تحت حکومتی مطلقه زندگی کند، مردم در کنار او هستند؛ اگر در کشوری آزاد ساکن باشد، ممکن است در صورت نیاز، پشت اقتدار تاجوتخت پناه گیرد. در برخی کشورها، بخش اشرافی جامعه از او حمایت میکند و در دیگر کشورها، دموکراسی. اما در ملتی که نهادهای دموکراتیک مانند ایالات متحده وجود دارند، تنها یک اقتدار یگانه، یک عنصر واحد قدرت و موفقیت وجود دارد، بدون چیزی فراتر از آن.
در آمریکا، اکثریت موانع بسیار هولناکی برای آزادی عقیده (liberty of opinion) ایجاد میکند: در این محدودهها، نویسنده میتواند هرچه میخواهد بنویسد، اما اگر پا را فراتر بگذارد، پشیمان خواهد شد. نه آنکه در معرض وحشت سوزاندن در آتش قرار گیرد، بلکه با بیاعتناییها و آزارهای روزانهی سرزنش عمومی عذاب میکشد. حرفهی سیاسیاش برای همیشه پایان مییابد، زیرا تنها اقتداری را که قادر به ارتقای موفقیت اوست، آزرده است. هر نوع جبران، حتی شهرت، از او دریغ میشود. پیش از انتشار عقایدش، گمان میکرد که بسیاری با او همعقیدهاند؛ اما بهمحض اظهار علنی آنها، با سرزنش بلند مخالفان خودکامهاش روبهرو میشود، درحالیکه کسانی که مانند او فکر میکنند اما جرئت سخن گفتن ندارند، او را در سکوت رها میکنند. او سرانجام تسلیم میشود، تحت فشار تلاشهای روزانهای که کرده است، و به سکوت فرومیرود، گویی از گفتن حقیقت پشیمان است.
زنجیرها و جلادان ابزارهای خامی بودند که استبداد در گذشته بهکار میبرد؛ اما تمدن عصر ما هنرهای استبداد را که پیشتر بهنظر کافی کامل شده بودند، تصفیه کرده است. زیادهرویهای قدرت پادشاهی ابزارهای فیزیکی متنوعی برای ستم ابداع کرده بودند: جمهوریهای دموکراتیک امروزی آن را کاملاً به امری ذهنی تبدیل کردهاند، مانند ارادهای که قصد تسخیر آن را دارند. در سلطهی مطلق یک مستبد فردی، بدن مورد حمله قرار میگرفت تا روح تسخیر شود، و روح از ضرباتی که بهسویش نشانه رفته بودند میگریخت و بر این تلاش برتری میجست؛ اما در جمهوریهای دموکراتیک، چنین روشی در پیش گرفته نمیشود؛ در آنجا بدن آزاد گذاشته میشود و روح به بردگی کشیده میشود.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ویژگیهای استبداد نوین در دموکراسیها
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد (despotism) ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. اولین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهایی است که همگی برابر و مشابهاند و بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز زندگی خود هستند. هرکدام از آنها، جدا از دیگران زندگی میکنند، و نسبت به سرنوشت دیگران بیگانهاند – فرزندان و دوستان نزدیکش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ در مورد دیگر هموطنانش، نزدیک آنهاست، اما آنها را نمیبیند – با آنها تماس دارد، اما آنها را احساس نمیکند؛ او تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر خویشاوندانی هنوز برایش باقی مانده باشند، میتوان گفت بههرحال کشورش را از دست داده است. بر فراز این نژاد انسانی، قدرتی عظیم و سرپرستگونه (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی عهدهدار تأمین لذتهای آنها و مراقبت از سرنوشتشان است. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، دوراندیش و ملایم است. مانند اقتدار والدینی است، اگر هدفش، مانند آن اقتدار، آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی دائمی نگه دارد: کاملاً راضی است که مردم شادی کنند، بهشرطی که به چیزی جز شادی فکر نکنند. برای شادی آنها، چنین حکومتی با میل و رغبت تلاش میکند، اما خود را تنها عامل و تنها داور آن شادی میداند: امنیت آنها را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی کرده و برآورده میسازد، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال اموال را تنظیم میکند و ارثیههایشان را تقسیم میکند – چه باقی میماند، جز اینکه آنها را از همهی زحمت فکر کردن و دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان، هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میسازد؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میسازد. اصل برابری (equality) انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل این شرایط کرده و اغلب اوقات باعث شده است که آنها را بهعنوان منافعی بنگرند.
پس از آنکه بدینگونه هریک از اعضای جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه خود شکل داده است، قدرت برتر بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکنواخت میپوشاند که حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند از آن عبور کنند تا از میان جمعیت سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل کردن باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، بلکه مانع وجود میشود؛ استبداد نمیکند، اما فشرده میسازد، تضعیف میکند، خاموش میکند و مردم را بیحس میکند، تا جایی که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا که دولت چوپان آنهاست، تبدیل نمیشود.
من همیشه فکر کردهام که بردگی منظم، آرام و ملایمی که توصیف کردم، میتواند آسانتر از آنچه معمولاً تصور میشود با برخی اشکال ظاهری آزادی (freedom) ترکیب شود؛ و حتی ممکن است تحت سایهی حاکمیت مردم (sovereignty of the people) برقرار گردد. معاصران ما پیوسته با دو اشتیاق متضاد برانگیخته میشوند؛ میخواهند هدایت شوند و درعینحال آزاد بمانند: چون نمیتوانند هیچیک از این دو گرایش متضاد را نابود کنند، میکوشند هر دو را همزمان ارضا کنند. آنها حکومتی یگانه، سرپرستگونه و همهقدرت را طراحی میکنند، اما توسط مردم انتخاب شده است. اصل تمرکزگرایی (centralization) و حاکمیت مردم را ترکیب میکنند؛ این به آنها مهلتی میدهد؛ با این اندیشه که خودشان نگهبانانشان را انتخاب کردهاند، خود را برای تحت سرپرستی بودن تسلی میدهند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد (despotism) ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. اولین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهایی است که همگی برابر و مشابهاند و بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز زندگی خود هستند. هرکدام از آنها، جدا از دیگران زندگی میکنند، و نسبت به سرنوشت دیگران بیگانهاند – فرزندان و دوستان نزدیکش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ در مورد دیگر هموطنانش، نزدیک آنهاست، اما آنها را نمیبیند – با آنها تماس دارد، اما آنها را احساس نمیکند؛ او تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر خویشاوندانی هنوز برایش باقی مانده باشند، میتوان گفت بههرحال کشورش را از دست داده است. بر فراز این نژاد انسانی، قدرتی عظیم و سرپرستگونه (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی عهدهدار تأمین لذتهای آنها و مراقبت از سرنوشتشان است. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، دوراندیش و ملایم است. مانند اقتدار والدینی است، اگر هدفش، مانند آن اقتدار، آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی دائمی نگه دارد: کاملاً راضی است که مردم شادی کنند، بهشرطی که به چیزی جز شادی فکر نکنند. برای شادی آنها، چنین حکومتی با میل و رغبت تلاش میکند، اما خود را تنها عامل و تنها داور آن شادی میداند: امنیت آنها را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی کرده و برآورده میسازد، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال اموال را تنظیم میکند و ارثیههایشان را تقسیم میکند – چه باقی میماند، جز اینکه آنها را از همهی زحمت فکر کردن و دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان، هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میسازد؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میسازد. اصل برابری (equality) انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل این شرایط کرده و اغلب اوقات باعث شده است که آنها را بهعنوان منافعی بنگرند.
پس از آنکه بدینگونه هریک از اعضای جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه خود شکل داده است، قدرت برتر بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکنواخت میپوشاند که حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند از آن عبور کنند تا از میان جمعیت سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل کردن باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، بلکه مانع وجود میشود؛ استبداد نمیکند، اما فشرده میسازد، تضعیف میکند، خاموش میکند و مردم را بیحس میکند، تا جایی که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا که دولت چوپان آنهاست، تبدیل نمیشود.
من همیشه فکر کردهام که بردگی منظم، آرام و ملایمی که توصیف کردم، میتواند آسانتر از آنچه معمولاً تصور میشود با برخی اشکال ظاهری آزادی (freedom) ترکیب شود؛ و حتی ممکن است تحت سایهی حاکمیت مردم (sovereignty of the people) برقرار گردد. معاصران ما پیوسته با دو اشتیاق متضاد برانگیخته میشوند؛ میخواهند هدایت شوند و درعینحال آزاد بمانند: چون نمیتوانند هیچیک از این دو گرایش متضاد را نابود کنند، میکوشند هر دو را همزمان ارضا کنند. آنها حکومتی یگانه، سرپرستگونه و همهقدرت را طراحی میکنند، اما توسط مردم انتخاب شده است. اصل تمرکزگرایی (centralization) و حاکمیت مردم را ترکیب میکنند؛ این به آنها مهلتی میدهد؛ با این اندیشه که خودشان نگهبانانشان را انتخاب کردهاند، خود را برای تحت سرپرستی بودن تسلی میدهند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
مفهوم فردگرایی در جوامع دموکراتیک
فردگرایی (individualism) عبارتی نوین است که ایدهای نو به آن جان بخشیده است. پدران ما تنها با خودپرستی (egotism) آشنا بودند. خودپرستی عشقی پرشور و اغراقآمیز به خویشتن است که انسان را وامیدارد همهچیز را با شخص خود مرتبط سازد و خود را بر هر چیز در جهان ترجیح دهد. فردگرایی احساسی بالغ و آرام است که هر عضو جامعه را ترغیب میکند خود را از تودهی همنوعانش جدا سازد و با خانواده و دوستانش کنارهگیری کند؛ بهگونهای که پس از تشکیل دایرهی کوچک خود، با میل و رغبت جامعهی بزرگتر را به حال خود رها میکند. خودپرستی از غریزهی کور سرچشمه میگیرد: فردگرایی بیش از آنکه از احساسات فاسد ناشی شود، از قضاوت نادرست سرچشمه میگیرد؛ به همان اندازه که از نقصانهای ذهن ناشی میشود، از فساد قلب نیز نشأت میگیرد. خودپرستی جوانهی همهی فضایل را میخشکاند؛ فردگرایی در ابتدا تنها فضایل زندگی عمومی را تضعیف میکند؛ اما در درازمدت، همهی فضایل دیگر را مورد حمله قرار داده و نابود میکند و سرانجام در خودپرستی کامل جذب میشود. خودپرستی رذیلتی به قدمت جهان است که به یک شکل خاص از جامعه بیش از دیگری تعلق ندارد: فردگرایی خاستگاهی دموکراتیک دارد و تهدید میکند که با همان نسبت برابری شرایط (equality of conditions) گسترش یابد.
در میان ملتهای اشرافی، از آنجا که خانوادهها برای قرنها در همان وضعیت، اغلب در همان مکان، باقی میمانند، همهی نسلها گویی همزمان هستند. انسان تقریباً همیشه اجداد خود را میشناسد و به آنها احترام میگذارد: او فکر میکند که از هماکنون نوادگان دوردست خود را میبیند و آنها را دوست دارد. او با میل و رغبت وظایفی را نسبت به پیشینیان و آیندگان بر خود تحمیل میکند؛ و اغلب لذتهای شخصی خود را بهخاطر کسانی که پیش از او بودند و کسانی که پس از او خواهند آمد، فدا میکند. نهادهای اشرافی، افزون بر این، اثر پیوند نزدیک هر انسان با چندین نفر از هموطنانش را دارند. از آنجا که طبقات در میان مردمان اشرافی به شدت مشخص و دائمی هستند، هر یک از آنها توسط اعضای خود بهمثابه کشوری کوچکتر، ملموستر و عزیزتر از کشور بزرگتر تلقی میشود. از آنجا که در جوامع اشرافی همهی شهروندان جایگاههای ثابتی دارند، یکی بالاتر از دیگری، نتیجه این است که هر یک از آنها همیشه انسانی را بالای خود میبیند که حمایت او برایش ضروری است، و انسانی را زیر خود میبیند که میتواند همکاری او را طلب کند. انسانهایی که در دورانهای اشرافی زندگی میکنند، بنابراین، تقریباً همیشه به چیزی خارج از حوزهی خودشان به شدت وابستهاند و اغلب آمادهاند خود را فراموش کنند. درست است که در آن دورانها مفهوم همبستگی انسانی ضعیف است و انسانها بهندرت به فداکاری برای بشریت فکر میکنند؛ اما اغلب برای دیگر انسانها خود را فدا میکنند. در دورانهای دموکراتیک، برعکس، هنگامی که وظایف هر فرد نسبت به نوع بشر بسیار روشنتر است، خدمت فداکارانه به یک فرد خاص نادرتر میشود؛ پیوند محبت انسانی گسترش مییابد، اما سست میشود.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
فردگرایی (individualism) عبارتی نوین است که ایدهای نو به آن جان بخشیده است. پدران ما تنها با خودپرستی (egotism) آشنا بودند. خودپرستی عشقی پرشور و اغراقآمیز به خویشتن است که انسان را وامیدارد همهچیز را با شخص خود مرتبط سازد و خود را بر هر چیز در جهان ترجیح دهد. فردگرایی احساسی بالغ و آرام است که هر عضو جامعه را ترغیب میکند خود را از تودهی همنوعانش جدا سازد و با خانواده و دوستانش کنارهگیری کند؛ بهگونهای که پس از تشکیل دایرهی کوچک خود، با میل و رغبت جامعهی بزرگتر را به حال خود رها میکند. خودپرستی از غریزهی کور سرچشمه میگیرد: فردگرایی بیش از آنکه از احساسات فاسد ناشی شود، از قضاوت نادرست سرچشمه میگیرد؛ به همان اندازه که از نقصانهای ذهن ناشی میشود، از فساد قلب نیز نشأت میگیرد. خودپرستی جوانهی همهی فضایل را میخشکاند؛ فردگرایی در ابتدا تنها فضایل زندگی عمومی را تضعیف میکند؛ اما در درازمدت، همهی فضایل دیگر را مورد حمله قرار داده و نابود میکند و سرانجام در خودپرستی کامل جذب میشود. خودپرستی رذیلتی به قدمت جهان است که به یک شکل خاص از جامعه بیش از دیگری تعلق ندارد: فردگرایی خاستگاهی دموکراتیک دارد و تهدید میکند که با همان نسبت برابری شرایط (equality of conditions) گسترش یابد.
در میان ملتهای اشرافی، از آنجا که خانوادهها برای قرنها در همان وضعیت، اغلب در همان مکان، باقی میمانند، همهی نسلها گویی همزمان هستند. انسان تقریباً همیشه اجداد خود را میشناسد و به آنها احترام میگذارد: او فکر میکند که از هماکنون نوادگان دوردست خود را میبیند و آنها را دوست دارد. او با میل و رغبت وظایفی را نسبت به پیشینیان و آیندگان بر خود تحمیل میکند؛ و اغلب لذتهای شخصی خود را بهخاطر کسانی که پیش از او بودند و کسانی که پس از او خواهند آمد، فدا میکند. نهادهای اشرافی، افزون بر این، اثر پیوند نزدیک هر انسان با چندین نفر از هموطنانش را دارند. از آنجا که طبقات در میان مردمان اشرافی به شدت مشخص و دائمی هستند، هر یک از آنها توسط اعضای خود بهمثابه کشوری کوچکتر، ملموستر و عزیزتر از کشور بزرگتر تلقی میشود. از آنجا که در جوامع اشرافی همهی شهروندان جایگاههای ثابتی دارند، یکی بالاتر از دیگری، نتیجه این است که هر یک از آنها همیشه انسانی را بالای خود میبیند که حمایت او برایش ضروری است، و انسانی را زیر خود میبیند که میتواند همکاری او را طلب کند. انسانهایی که در دورانهای اشرافی زندگی میکنند، بنابراین، تقریباً همیشه به چیزی خارج از حوزهی خودشان به شدت وابستهاند و اغلب آمادهاند خود را فراموش کنند. درست است که در آن دورانها مفهوم همبستگی انسانی ضعیف است و انسانها بهندرت به فداکاری برای بشریت فکر میکنند؛ اما اغلب برای دیگر انسانها خود را فدا میکنند. در دورانهای دموکراتیک، برعکس، هنگامی که وظایف هر فرد نسبت به نوع بشر بسیار روشنتر است، خدمت فداکارانه به یک فرد خاص نادرتر میشود؛ پیوند محبت انسانی گسترش مییابد، اما سست میشود.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
شدت گرفتن فردگرایی پس از انقلابهای دموکراتیک
دورهای که ساخت جامعهی دموکراتیک بر ویرانههای اشرافیت تازه به پایان رسیده است، بهویژه دورهای است که جدایی انسانها از یکدیگر و خودپرستی (egotism) ناشی از آن به شدت جلب توجه میکند. جوامع دموکراتیک نهتنها تعداد زیادی از شهروندان مستقل را در بر دارند، بلکه پیوسته پر از انسانهایی هستند که تازه دیروز به وضعیت استقلال خود وارد شدهاند و از قدرت جدیدشان سرمستاند. آنها اعتمادی مغرورانه به نیروی خود دارند و چون گمان نمیکنند که از این پس هرگز نیازی به کمک همنوعانشان داشته باشند، بیمحابا نشان میدهند که جز به خودشان به کسی اهمیت نمیدهند.
اشرافیت بهندرت بدون مبارزهای طولانی تسلیم میشود، مبارزهای که در جریان آن کینههای آشتیناپذیر میان طبقات مختلف جامعه شعلهور میشود. این احساسات پس از پیروزی نیز باقی میمانند و ردپای آنها در میان آشوب دموکراتیکی که به دنبال میآید، قابل مشاهده است. اعضای جامعه که در ردههای بالای سلسلهمراتب پیشین بودند، نمیتوانند عظمت پیشین خود را بلافاصله فراموش کنند؛ آنها برای مدت طولانی خود را بیگانه در میان جامعهی تازهتأسیس میپندارند. آنها به همهی کسانی که این وضعیت اجتماعی آنها را برابر خود ساخته است، بهچشم ستمگرانی مینگرند که سرنوشتشان هیچ همدلیای برنمیانگیزد؛ آنها برابرهای پیشین خود را از نظر دور داشتهاند و دیگر خود را با منفعتی مشترک به سرنوشت آنها متصل نمیبینند: هرکدام، جدا ایستاده، فکر میکنند که تنها باید به خودشان اهمیت دهند. برعکس، کسانی که پیشتر در پایین مقیاس اجتماعی بودند و با انقلابی ناگهانی به سطح عمومی ارتقا یافتهاند، نمیتوانند از استقلال تازهبهدستآمدهی خود بدون نگرانی پنهانی لذت ببرند؛ و اگر با برخی از اعلای پیشین خود در جایگاه برابر خودشان روبهرو شوند، با حالتی از پیروزی و ترس از آنها دوری میکنند. بنابراین، معمولاً در آغاز جامعهی دموکراتیک است که شهروندان بیش از همه تمایل به زندگی جداگانه دارند. دموکراسی انسانها را به نزدیک شدن به همنوعانشان سوق نمیدهد؛ اما انقلابهای دموکراتیک آنها را به دوری از یکدیگر وا میدارد و کینههایی را که وضعیت نابرابری ایجاد کرده بود، در وضعیت برابری (equality) تداوم میبخشد. مزیت بزرگ آمریکاییها این است که آنها بدون نیاز به تحمل انقلاب دموکراتیک به وضعیت دموکراسی رسیدهاند؛ و برابر زاده شدهاند، بهجای آنکه برابر شوند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
دورهای که ساخت جامعهی دموکراتیک بر ویرانههای اشرافیت تازه به پایان رسیده است، بهویژه دورهای است که جدایی انسانها از یکدیگر و خودپرستی (egotism) ناشی از آن به شدت جلب توجه میکند. جوامع دموکراتیک نهتنها تعداد زیادی از شهروندان مستقل را در بر دارند، بلکه پیوسته پر از انسانهایی هستند که تازه دیروز به وضعیت استقلال خود وارد شدهاند و از قدرت جدیدشان سرمستاند. آنها اعتمادی مغرورانه به نیروی خود دارند و چون گمان نمیکنند که از این پس هرگز نیازی به کمک همنوعانشان داشته باشند، بیمحابا نشان میدهند که جز به خودشان به کسی اهمیت نمیدهند.
اشرافیت بهندرت بدون مبارزهای طولانی تسلیم میشود، مبارزهای که در جریان آن کینههای آشتیناپذیر میان طبقات مختلف جامعه شعلهور میشود. این احساسات پس از پیروزی نیز باقی میمانند و ردپای آنها در میان آشوب دموکراتیکی که به دنبال میآید، قابل مشاهده است. اعضای جامعه که در ردههای بالای سلسلهمراتب پیشین بودند، نمیتوانند عظمت پیشین خود را بلافاصله فراموش کنند؛ آنها برای مدت طولانی خود را بیگانه در میان جامعهی تازهتأسیس میپندارند. آنها به همهی کسانی که این وضعیت اجتماعی آنها را برابر خود ساخته است، بهچشم ستمگرانی مینگرند که سرنوشتشان هیچ همدلیای برنمیانگیزد؛ آنها برابرهای پیشین خود را از نظر دور داشتهاند و دیگر خود را با منفعتی مشترک به سرنوشت آنها متصل نمیبینند: هرکدام، جدا ایستاده، فکر میکنند که تنها باید به خودشان اهمیت دهند. برعکس، کسانی که پیشتر در پایین مقیاس اجتماعی بودند و با انقلابی ناگهانی به سطح عمومی ارتقا یافتهاند، نمیتوانند از استقلال تازهبهدستآمدهی خود بدون نگرانی پنهانی لذت ببرند؛ و اگر با برخی از اعلای پیشین خود در جایگاه برابر خودشان روبهرو شوند، با حالتی از پیروزی و ترس از آنها دوری میکنند. بنابراین، معمولاً در آغاز جامعهی دموکراتیک است که شهروندان بیش از همه تمایل به زندگی جداگانه دارند. دموکراسی انسانها را به نزدیک شدن به همنوعانشان سوق نمیدهد؛ اما انقلابهای دموکراتیک آنها را به دوری از یکدیگر وا میدارد و کینههایی را که وضعیت نابرابری ایجاد کرده بود، در وضعیت برابری (equality) تداوم میبخشد. مزیت بزرگ آمریکاییها این است که آنها بدون نیاز به تحمل انقلاب دموکراتیک به وضعیت دموکراسی رسیدهاند؛ و برابر زاده شدهاند، بهجای آنکه برابر شوند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نقش انجمنهای مدنی در جوامع دموکراتیک
در اینجا تنها به انجمنهایی (associations) اشاره میشود که در زندگی مدنی، بدون ارجاع به اهداف سیاسی، تشکیل شدهاند. انجمنهای سیاسی که در ایالات متحده وجود دارند، تنها ویژگیای در میان انبوه عظیم انجمنها در آن کشور هستند. آمریکاییها در هر سن، هر شرایط و هر گرایشی، پیوسته انجمن تشکیل میدهند. آنها نهتنها شرکتهای تجاری و تولیدی دارند که همه در آن مشارکت میکنند، بلکه انجمنهایی از هزار نوع دیگر - مذهبی، اخلاقی، جدی، بیهوده، گسترده یا محدود، عظیم یا کوچک - دارند. آمریکاییها انجمنهایی تشکیل میدهند تا مراسم برگزار کنند، مؤسسات آموزشی تأسیس کنند، مهمانخانه بسازند، کلیساها برپا کنند، کتابها منتشر کنند، مبلغان را به آن سوی جهان بفرستند؛ و به این ترتیب بیمارستانها، زندانها و مدارس تأسیس میکنند. اگر پیشنهادی برای پیشبرد حقیقتی یا تقویت احساسی با تشویق نمونهای بزرگ مطرح شود، آنها جامعهای تشکیل میدهند. هرجا که در رأس برخی از ابتکارات جدید، در فرانسه دولت یا در انگلستان شخصیتی برجسته را میبینید، در ایالات متحده مطمئناً انجمنی خواهید یافت. من با انواع مختلفی از انجمنها در آمریکا مواجه شدم که اعتراف میکنم پیشتر هیچ تصوری از آنها نداشتم؛ و اغلب مهارت فوقالعادهی ساکنان ایالات متحده را در پیشنهاد هدفی مشترک برای تلاشهای تعداد زیادی از انسانها و ترغیب آنها به پیگیری داوطلبانهی آن تحسین کردهام.
بنابراین، دموکراتیکترین کشور روی زمین آنی است که در آن انسانها در زمان ما هنر پیگیری مشترک اهداف مشترکشان را به بالاترین درجهی کمال رساندهاند و این علم جدید را در بیشترین تعداد اهداف به کار بردهاند. آیا این نتیجهی تصادف است؟ یا در واقع ارتباط ضروری بین اصل انجمن (principle of association) و اصل برابری (equality) وجود دارد؟ جوامع اشرافی همیشه در میان انبوه افرادی که به خودی خود ناتواناند، تعداد کمی از شهروندان قدرتمند و ثروتمند را شامل میشوند که هرکدام بهتنهایی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند. در جوامع اشرافی، انسانها برای عمل کردن نیازی به اتحاد ندارند، زیرا به شدت به هم متصلاند. هر شهروند ثروتمند و قدرتمند، رأس انجمنی دائمی و اجباری را تشکیل میدهد که از همهی کسانی که به او وابستهاند یا او آنها را در خدمت اجرای طرحهایش قرار داده است، تشکیل شده است. در میان ملتهای دموکراتیک، برعکس، همهی شهروندان مستقل و ناتواناند؛ آنها بهتنهایی تقریباً هیچ کاری نمیتوانند انجام دهند و هیچیک از آنها نمیتواند همنوعانش را وادار به کمک به خود کند. بنابراین، اگر بهطور داوطلبانه به یکدیگر کمک نکنند، همه در وضعیت ناتوانی فرو میروند. اگر انسانهای ساکن در کشورهای دموکراتیک هیچ حق و تمایلی به تشکیل انجمن برای اهداف سیاسی نداشته باشند، استقلالشان به شدت در معرض خطر قرار میگیرد؛ اما ممکن است برای مدت طولانی ثروت و فرهنگشان را حفظ کنند: درحالیکه اگر هرگز عادت تشکیل انجمن در زندگی روزمره را کسب نکنند، خود تمدن در معرض خطر قرار میگیرد. مردمی که افرادش توانایی انجام کارهای بزرگ بهتنهایی را از دست بدهند، بدون کسب ابزار تولید آنها از طریق تلاشهای مشترک، بهزودی به بربریت بازمیگردند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در اینجا تنها به انجمنهایی (associations) اشاره میشود که در زندگی مدنی، بدون ارجاع به اهداف سیاسی، تشکیل شدهاند. انجمنهای سیاسی که در ایالات متحده وجود دارند، تنها ویژگیای در میان انبوه عظیم انجمنها در آن کشور هستند. آمریکاییها در هر سن، هر شرایط و هر گرایشی، پیوسته انجمن تشکیل میدهند. آنها نهتنها شرکتهای تجاری و تولیدی دارند که همه در آن مشارکت میکنند، بلکه انجمنهایی از هزار نوع دیگر - مذهبی، اخلاقی، جدی، بیهوده، گسترده یا محدود، عظیم یا کوچک - دارند. آمریکاییها انجمنهایی تشکیل میدهند تا مراسم برگزار کنند، مؤسسات آموزشی تأسیس کنند، مهمانخانه بسازند، کلیساها برپا کنند، کتابها منتشر کنند، مبلغان را به آن سوی جهان بفرستند؛ و به این ترتیب بیمارستانها، زندانها و مدارس تأسیس میکنند. اگر پیشنهادی برای پیشبرد حقیقتی یا تقویت احساسی با تشویق نمونهای بزرگ مطرح شود، آنها جامعهای تشکیل میدهند. هرجا که در رأس برخی از ابتکارات جدید، در فرانسه دولت یا در انگلستان شخصیتی برجسته را میبینید، در ایالات متحده مطمئناً انجمنی خواهید یافت. من با انواع مختلفی از انجمنها در آمریکا مواجه شدم که اعتراف میکنم پیشتر هیچ تصوری از آنها نداشتم؛ و اغلب مهارت فوقالعادهی ساکنان ایالات متحده را در پیشنهاد هدفی مشترک برای تلاشهای تعداد زیادی از انسانها و ترغیب آنها به پیگیری داوطلبانهی آن تحسین کردهام.
بنابراین، دموکراتیکترین کشور روی زمین آنی است که در آن انسانها در زمان ما هنر پیگیری مشترک اهداف مشترکشان را به بالاترین درجهی کمال رساندهاند و این علم جدید را در بیشترین تعداد اهداف به کار بردهاند. آیا این نتیجهی تصادف است؟ یا در واقع ارتباط ضروری بین اصل انجمن (principle of association) و اصل برابری (equality) وجود دارد؟ جوامع اشرافی همیشه در میان انبوه افرادی که به خودی خود ناتواناند، تعداد کمی از شهروندان قدرتمند و ثروتمند را شامل میشوند که هرکدام بهتنهایی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند. در جوامع اشرافی، انسانها برای عمل کردن نیازی به اتحاد ندارند، زیرا به شدت به هم متصلاند. هر شهروند ثروتمند و قدرتمند، رأس انجمنی دائمی و اجباری را تشکیل میدهد که از همهی کسانی که به او وابستهاند یا او آنها را در خدمت اجرای طرحهایش قرار داده است، تشکیل شده است. در میان ملتهای دموکراتیک، برعکس، همهی شهروندان مستقل و ناتواناند؛ آنها بهتنهایی تقریباً هیچ کاری نمیتوانند انجام دهند و هیچیک از آنها نمیتواند همنوعانش را وادار به کمک به خود کند. بنابراین، اگر بهطور داوطلبانه به یکدیگر کمک نکنند، همه در وضعیت ناتوانی فرو میروند. اگر انسانهای ساکن در کشورهای دموکراتیک هیچ حق و تمایلی به تشکیل انجمن برای اهداف سیاسی نداشته باشند، استقلالشان به شدت در معرض خطر قرار میگیرد؛ اما ممکن است برای مدت طولانی ثروت و فرهنگشان را حفظ کنند: درحالیکه اگر هرگز عادت تشکیل انجمن در زندگی روزمره را کسب نکنند، خود تمدن در معرض خطر قرار میگیرد. مردمی که افرادش توانایی انجام کارهای بزرگ بهتنهایی را از دست بدهند، بدون کسب ابزار تولید آنها از طریق تلاشهای مشترک، بهزودی به بربریت بازمیگردند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
ارتباط متقابل انجمنهای مدنی و سیاسی
تنها یک کشور روی زمین وجود دارد که شهروندانش از آزادی نامحدود تشکیل انجمن برای اهداف سیاسی برخوردارند. همین کشور تنها کشوری در جهان است که در آن تمرین مداوم حق تشکیل انجمن (right of association) به زندگی مدنی وارد شده و همهی مزایایی که تمدن میتواند ارائه دهد، از طریق آن بهدست آمده است. در همهی کشورهایی که انجمنهای سیاسی ممنوعاند، انجمنهای مدنی نادرند. بهسختی میتوان تصور کرد که این نتیجهی تصادف باشد؛ بلکه باید نتیجه گرفت که ارتباطی طبیعی و شاید ضروری بین این دو نوع انجمن وجود دارد. برخی افراد بهطور اتفاقی منفعتی مشترک در موضوعی دارند - یا باید کسبوکاری تجاری مدیریت شود یا آزمونی در تولید صنعتی انجام گیرد؛ آنها ملاقات میکنند، متحد میشوند و بدینسان بهتدریج با اصل انجمن آشنا میگردند. بنابراین، انجمنهای مدنی تشکیل انجمنهای سیاسی را تسهیل میکنند: اما از سوی دیگر، انجمن سیاسی بهطور خاص انجمنهای مدنی را تقویت و بهبود میبخشد. در زندگی مدنی، هر فرد ممکن است، بهطور دقیق، تصور کند که میتواند نیازهای خود را تأمین کند؛ در سیاست، او نمیتواند چنین تصوری داشته باشد. بنابراین، وقتی مردمی دانشی از زندگی عمومی دارند، مفهوم انجمن و تمایل به اتحاد هر روز در ذهن کل جامعه ظاهر میشود: هرگونه بیمیلی طبیعی که انسانها را از عمل مشترک بازمیدارد، آنها همیشه آمادهاند برای خاطر یک حزب متحد شوند. بدینسان، زندگی سیاسی عشق و عمل به انجمن را عمومیتر میکند؛ میل به اتحاد را القا میکند و ابزارهای اتحاد را به تعداد زیادی از انسانهایی که همیشه جدا از هم زندگی میکردند، میآموزد.
سیاست نهتنها به پیدایش انجمنهای متعدد، بلکه به انجمنهایی گسترده منجر میشود. در زندگی مدنی بهندرت پیش میآید که منفعتی واحد تعداد بسیار زیادی از انسانها را به عمل مشترک بکشاند؛ مهارت زیادی برای ایجاد چنین منفعتی لازم است: اما در سیاست، فرصتها هر روز خود را نشان میدهند. اکنون تنها در انجمنهای بزرگ است که ارزش عمومی اصل انجمن (principle of association) نمایان میشود. شهروندانی که بهتنهایی ناتواناند، بهوضوح نمیتوانند نیرویی را که از اتحاد با یکدیگر بهدست میآورند، پیشبینی کنند؛ باید این را به آنها نشان داد تا درک کنند. در سیاست، انسانها برای کارهای بزرگ متحد میشوند؛ و استفادهای که از اصل انجمن در امور مهم میکنند، عملاً به آنها میآموزد که به نفعشان است در امور کم اهمیتتر به یکدیگر کمک کنند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
تنها یک کشور روی زمین وجود دارد که شهروندانش از آزادی نامحدود تشکیل انجمن برای اهداف سیاسی برخوردارند. همین کشور تنها کشوری در جهان است که در آن تمرین مداوم حق تشکیل انجمن (right of association) به زندگی مدنی وارد شده و همهی مزایایی که تمدن میتواند ارائه دهد، از طریق آن بهدست آمده است. در همهی کشورهایی که انجمنهای سیاسی ممنوعاند، انجمنهای مدنی نادرند. بهسختی میتوان تصور کرد که این نتیجهی تصادف باشد؛ بلکه باید نتیجه گرفت که ارتباطی طبیعی و شاید ضروری بین این دو نوع انجمن وجود دارد. برخی افراد بهطور اتفاقی منفعتی مشترک در موضوعی دارند - یا باید کسبوکاری تجاری مدیریت شود یا آزمونی در تولید صنعتی انجام گیرد؛ آنها ملاقات میکنند، متحد میشوند و بدینسان بهتدریج با اصل انجمن آشنا میگردند. بنابراین، انجمنهای مدنی تشکیل انجمنهای سیاسی را تسهیل میکنند: اما از سوی دیگر، انجمن سیاسی بهطور خاص انجمنهای مدنی را تقویت و بهبود میبخشد. در زندگی مدنی، هر فرد ممکن است، بهطور دقیق، تصور کند که میتواند نیازهای خود را تأمین کند؛ در سیاست، او نمیتواند چنین تصوری داشته باشد. بنابراین، وقتی مردمی دانشی از زندگی عمومی دارند، مفهوم انجمن و تمایل به اتحاد هر روز در ذهن کل جامعه ظاهر میشود: هرگونه بیمیلی طبیعی که انسانها را از عمل مشترک بازمیدارد، آنها همیشه آمادهاند برای خاطر یک حزب متحد شوند. بدینسان، زندگی سیاسی عشق و عمل به انجمن را عمومیتر میکند؛ میل به اتحاد را القا میکند و ابزارهای اتحاد را به تعداد زیادی از انسانهایی که همیشه جدا از هم زندگی میکردند، میآموزد.
سیاست نهتنها به پیدایش انجمنهای متعدد، بلکه به انجمنهایی گسترده منجر میشود. در زندگی مدنی بهندرت پیش میآید که منفعتی واحد تعداد بسیار زیادی از انسانها را به عمل مشترک بکشاند؛ مهارت زیادی برای ایجاد چنین منفعتی لازم است: اما در سیاست، فرصتها هر روز خود را نشان میدهند. اکنون تنها در انجمنهای بزرگ است که ارزش عمومی اصل انجمن (principle of association) نمایان میشود. شهروندانی که بهتنهایی ناتواناند، بهوضوح نمیتوانند نیرویی را که از اتحاد با یکدیگر بهدست میآورند، پیشبینی کنند؛ باید این را به آنها نشان داد تا درک کنند. در سیاست، انسانها برای کارهای بزرگ متحد میشوند؛ و استفادهای که از اصل انجمن در امور مهم میکنند، عملاً به آنها میآموزد که به نفعشان است در امور کم اهمیتتر به یکدیگر کمک کنند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خطرات محدود کردن آزادی انجمنها و نقش آنها در تمدن
متأسفانه، همان شرایط اجتماعی که انجمنها را برای ملتهای دموکراتیک بسیار ضروری میسازد، تشکیل آنها را در میان این ملتها دشوارتر از همهی دیگر جوامع میکند. هنگامی که چندین عضو یک اشرافیت توافق میکنند که متحد شوند، بهراحتی در این کار موفق میشوند؛ زیرا هر یک از آنها نیروی بزرگی به مشارکت میآورد، تعداد اعضای آن ممکن است بسیار محدود باشد؛ و هنگامی که اعضای یک انجمن محدودند، بهراحتی میتوانند یکدیگر را بشناسند، درک کنند و مقررات ثابتی وضع کنند. چنین فرصتهایی در میان ملتهای دموکراتیک رخ نمیدهد، جایی که اعضای متحد باید همیشه بسیار زیاد باشند تا انجمنشان قدرتی داشته باشد.
احساسات و عقاید جذب میشوند، قلب گسترش مییابد و ذهن انسان تنها از طریق تأثیر متقابل انسانها بر یکدیگر رشد میکند. من نشان دادهام که این تأثیرات در کشورهای دموکراتیک تقریباً ناچیزند؛ بنابراین باید بهطور مصنوعی ایجاد شوند و این تنها از طریق انجمنها (associations) ممکن است. در کشورهای دموکراتیک، علم انجمن مادر علوم است؛ پیشرفت همهی علوم دیگر به پیشرفتی که آن کرده است بستگی دارد. در میان قوانینی که جوامع انسانی را اداره میکنند، قانونی وجود دارد که بهنظر دقیقتر و روشنتر از همهی دیگر قوانین میآید. اگر انسانها بخواهند متمدن بمانند یا متمدن شوند، هنر گردهمآمدن باید به همان نسبتی که برابری شرایط (equality of conditions) افزایش مییابد، رشد کرده و بهبود یابد.
وقتی میبینید که آمریکاییها آزادانه و پیوسته انجمنهایی برای ترویج برخی اصول سیاسی، ارتقای یک نفر به رأس امور یا گرفتن قدرت از دیگری تشکیل میدهند، درک اینکه انسانهایی تا این حد مستقل دائماً به سوءاستفاده از آزادی (freedom) نمیافتند دشوار است. از سوی دیگر، اگر تعداد بیشمار شرکتهای تجاری را که در ایالات متحده فعالیت میکنند بررسی کنید و ببینید که آمریکاییها در هر سو بیوقفه در اجرای طرحهای مهم و دشوار مشغولاند، طرحهایی که کوچکترین انقلابی آنها را به هم میریزد، بهراحتی درک خواهید کرد که چرا مردمی که چنین خوب مشغولاند، به هیچوجه وسوسه نمیشوند که دولت را مختل کنند یا آرامش عمومی را که همه از آن سود میبرند، نابود کنند.
بنابراین، این تصور خیالی است که روح انجمن، وقتی در یک نقطه سرکوب شود، همچنان در همهی نقاط دیگر همان vigor را نشان خواهد داد؛ و اینکه اگر به انسانها اجازه داده شود برخی از کارها را بهطور مشترک دنبال کنند، این برای آنها کافی است تا با اشتیاق به آنها بپردازند. هنگامی که اعضای یک جامعه اجازه و عادت دارند برای همهی اهداف متحد شوند، به همان آسانی برای کارهای کم اهمیتتر مانند کارهای مهمتر متحد میشوند؛ اما اگر فقط اجازه داشته باشند برای امور کوچک متحد شوند، نه تمایل خواهند داشت و نه قادر به انجام آن خواهند بود. من نمیگویم که در کشوری که انجمن سیاسی ممنوع است، هیچ انجمن مدنی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا انسانها هرگز نمیتوانند در جامعه زندگی کنند بدون اینکه در برخی کارهای مشترک شرکت کنند: اما من ادعا میکنم که در چنین کشوری، انجمنهای مدنی همیشه کمشمار، ضعیف برنامهریزیشده، و غیرماهرانه مدیریتشده خواهند بود، هرگز طرحهای بزرگی تشکیل نمیدهند یا در اجرای آنها شکست میخورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
متأسفانه، همان شرایط اجتماعی که انجمنها را برای ملتهای دموکراتیک بسیار ضروری میسازد، تشکیل آنها را در میان این ملتها دشوارتر از همهی دیگر جوامع میکند. هنگامی که چندین عضو یک اشرافیت توافق میکنند که متحد شوند، بهراحتی در این کار موفق میشوند؛ زیرا هر یک از آنها نیروی بزرگی به مشارکت میآورد، تعداد اعضای آن ممکن است بسیار محدود باشد؛ و هنگامی که اعضای یک انجمن محدودند، بهراحتی میتوانند یکدیگر را بشناسند، درک کنند و مقررات ثابتی وضع کنند. چنین فرصتهایی در میان ملتهای دموکراتیک رخ نمیدهد، جایی که اعضای متحد باید همیشه بسیار زیاد باشند تا انجمنشان قدرتی داشته باشد.
احساسات و عقاید جذب میشوند، قلب گسترش مییابد و ذهن انسان تنها از طریق تأثیر متقابل انسانها بر یکدیگر رشد میکند. من نشان دادهام که این تأثیرات در کشورهای دموکراتیک تقریباً ناچیزند؛ بنابراین باید بهطور مصنوعی ایجاد شوند و این تنها از طریق انجمنها (associations) ممکن است. در کشورهای دموکراتیک، علم انجمن مادر علوم است؛ پیشرفت همهی علوم دیگر به پیشرفتی که آن کرده است بستگی دارد. در میان قوانینی که جوامع انسانی را اداره میکنند، قانونی وجود دارد که بهنظر دقیقتر و روشنتر از همهی دیگر قوانین میآید. اگر انسانها بخواهند متمدن بمانند یا متمدن شوند، هنر گردهمآمدن باید به همان نسبتی که برابری شرایط (equality of conditions) افزایش مییابد، رشد کرده و بهبود یابد.
وقتی میبینید که آمریکاییها آزادانه و پیوسته انجمنهایی برای ترویج برخی اصول سیاسی، ارتقای یک نفر به رأس امور یا گرفتن قدرت از دیگری تشکیل میدهند، درک اینکه انسانهایی تا این حد مستقل دائماً به سوءاستفاده از آزادی (freedom) نمیافتند دشوار است. از سوی دیگر، اگر تعداد بیشمار شرکتهای تجاری را که در ایالات متحده فعالیت میکنند بررسی کنید و ببینید که آمریکاییها در هر سو بیوقفه در اجرای طرحهای مهم و دشوار مشغولاند، طرحهایی که کوچکترین انقلابی آنها را به هم میریزد، بهراحتی درک خواهید کرد که چرا مردمی که چنین خوب مشغولاند، به هیچوجه وسوسه نمیشوند که دولت را مختل کنند یا آرامش عمومی را که همه از آن سود میبرند، نابود کنند.
بنابراین، این تصور خیالی است که روح انجمن، وقتی در یک نقطه سرکوب شود، همچنان در همهی نقاط دیگر همان vigor را نشان خواهد داد؛ و اینکه اگر به انسانها اجازه داده شود برخی از کارها را بهطور مشترک دنبال کنند، این برای آنها کافی است تا با اشتیاق به آنها بپردازند. هنگامی که اعضای یک جامعه اجازه و عادت دارند برای همهی اهداف متحد شوند، به همان آسانی برای کارهای کم اهمیتتر مانند کارهای مهمتر متحد میشوند؛ اما اگر فقط اجازه داشته باشند برای امور کوچک متحد شوند، نه تمایل خواهند داشت و نه قادر به انجام آن خواهند بود. من نمیگویم که در کشوری که انجمن سیاسی ممنوع است، هیچ انجمن مدنی نمیتواند وجود داشته باشد؛ زیرا انسانها هرگز نمیتوانند در جامعه زندگی کنند بدون اینکه در برخی کارهای مشترک شرکت کنند: اما من ادعا میکنم که در چنین کشوری، انجمنهای مدنی همیشه کمشمار، ضعیف برنامهریزیشده، و غیرماهرانه مدیریتشده خواهند بود، هرگز طرحهای بزرگی تشکیل نمیدهند یا در اجرای آنها شکست میخورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
👍1
چرا ملتهای دموکراتیک به برابری بیش از آزادی عشق میورزند
نخستین و شدیدترین اشتیاقی که از برابری شرایط زاده میشود، بیتردید، عشق به همان برابری است. همه دریافتهاند که در زمانهی ما، و بهویژه در فرانسه، این اشتیاق به برابری هر روز در قلب انسانها گسترش مییابد. بارها گفته شده است که معاصران ما بسیار پرشورتر و سرسختانهتر به برابری دلبستهاند تا به آزادی؛ اما از آنجا که گمان میکنم علل این موضوع بهطور کافی تحلیل نشدهاند، تلاش میکنم آنها را نشان دهم. میتوان نقطهای نهایی را تصور کرد که در آن آزادی و برابری به هم میرسند و در هم میآمیزند. فرض کنیم همهی اعضای جامعه در ادارهی امور مشارکت دارند و هر یک حق برابر برای مشارکت در آن را داراست. از آنجا که هیچکس از همنوعانش متفاوت نیست، هیچکس نمیتواند قدرت استبدادی اعمال کند: انسانها کاملاً آزاد خواهند بود، زیرا همه کاملاً برابرند؛ و همه کاملاً برابر خواهند بود، زیرا کاملاً آزادند. ملتهای دموکراتیک به سوی این وضعیت ایدهآل گرایش دارند. این کاملترین شکلی است که برابری میتواند بر زمین به خود بگیرد؛ اما هزاران شکل دیگر وجود دارد که، اگرچه به همان اندازه کامل نیستند، کمتر از سوی این ملتها گرامی داشته نمیشوند.
اصل برابری ممکن است در جامعهی مدنی برقرار شود، بدون آنکه در جهان سیاسی غالب باشد. ذوق انسانها به آزادی و احساسی که به برابری دارند، در واقع دو چیز متفاوتاند؛ و من نمیترسم که بیفزایم در میان ملتهای دموکراتیک، این دو نابرابرند. با بررسی دقیق، دیده میشود که در هر عصری واقعیتی خاص و غالب وجود دارد که همهی چیزهای دیگر با آن مرتبطاند؛ این واقعیت تقریباً همیشه ایدهای پربار یا اشتیاقی حاکم به وجود میآورد که همهی احساسات و عقاید زمانه را به سوی خود جذب میکند و با خود میبرد: مانند رودی بزرگ که هر یک از جویبارهای اطراف به سوی آن جاری میشوند. آزادی در زمانها و اشکال گوناگون در جهان ظاهر شده است؛ به هیچ وضعیت اجتماعی خاصی منحصر نبوده و به دموکراسیها محدود نیست. بنابراین، آزادی نمیتواند ویژگی متمایزکنندهی عصرهای دموکراتیک باشد. واقعیت خاص و غالبی که آن عصرها را متعلق به خود میکند، برابری شرایط است؛ اشتیاق حاکم بر انسانها در آن دورهها عشق به این برابری است. نپرسید انسانهای عصرهای دموکراتیک چه جذابیتی در برابر بودن مییابند یا چه دلایل خاصی برای چسبیدن سرسختانه به برابری بهجای دیگر مزایایی که جامعه به آنها عرضه میکند دارند: برابری ویژگی متمایزکنندهی عصری است که در آن زندگی میکنند؛ همین بهتنهایی کافی است تا توضیح دهد که چرا آن را به همهچیز ترجیح میدهند.
اما جدای از این دلیل، دلایل دیگری نیز وجود دارند که همیشه انسانها را بهطور معمول به ترجیح برابری بر آزادی سوق میدهند. اگر مردمی بتوانند برابری حاکم بر جامعهی خود را نابود کنند یا حتی کاهش دهند، این تنها با تلاشهای طولانی و دشوار ممکن است. شرایط اجتماعی آن باید تغییر کند، قوانینش ملغی شود، عقایدش جایگزین گردد، عاداتش دگرگون شود، و آدابش فاسد گردد. اما آزادی سیاسی آسانتر از دست میرود؛ غفلت از حفظ آن، به فرار آن میانجامد. بنابراین، انسانها نهتنها به برابری میچسبند زیرا برایشان عزیز است؛ بلکه به آن پایبندند زیرا گمان میکنند برای همیشه پایدار خواهد بود.
اینکه آزادی سیاسی ممکن است در افراط خود آرامش، دارایی، و زندگی افراد را به خطر اندازد، برای محدودترین و بیفکرترین ذهنها نیز آشکار است. اما برعکس، تنها انسانهای هوشیار و تیزبین خطراتی را که برابری ما را تهدید میکند، درک میکنند و معمولاً از اشاره به آنها خودداری میورزند. آنها میدانند که مصیبتهایی که از آن بیم دارند دور است و خود را فریب میدهند که این مصیبتها تنها بر نسلهای آینده فرود خواهد آمد، نسلی که نسل کنونی چندان به آن نمیاندیشد. شرهای ناشی از برابری افراطی بهآرامی آشکار میشوند؛ بهتدریج به ساختار اجتماعی نفوذ میکنند؛ تنها بهصورت مقطعی دیده میشوند و در لحظهای که شدیدترین میشوند، عادت دیگر باعث میشود که حس نشوند. مزایای آزادی تنها در طول زمان نشان داده میشوند و همیشه آسان است که منشأ آنها را اشتباه گرفت. مزایای برابری فوریاند و میتوان آنها را پیوسته از منبعشان ردیابی کرد. آزادی سیاسی گهگاه لذتهای والایی به تعداد محدودی از شهروندان اعطا میکند. برابری هر روز تعداد زیادی لذت کوچک به هر انسان اعطا میکند. جذابیتهای برابری در هر لحظه حس میشوند و در دسترس همهاند؛ نجیبترین قلبها به آنها بیحس نیستند و پیشپاافتادهترین روحها در آنها شادماناند. بنابراین، اشتیاقی که برابری به وجود میآورد، باید همزمان نیرومند و عمومی باشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نخستین و شدیدترین اشتیاقی که از برابری شرایط زاده میشود، بیتردید، عشق به همان برابری است. همه دریافتهاند که در زمانهی ما، و بهویژه در فرانسه، این اشتیاق به برابری هر روز در قلب انسانها گسترش مییابد. بارها گفته شده است که معاصران ما بسیار پرشورتر و سرسختانهتر به برابری دلبستهاند تا به آزادی؛ اما از آنجا که گمان میکنم علل این موضوع بهطور کافی تحلیل نشدهاند، تلاش میکنم آنها را نشان دهم. میتوان نقطهای نهایی را تصور کرد که در آن آزادی و برابری به هم میرسند و در هم میآمیزند. فرض کنیم همهی اعضای جامعه در ادارهی امور مشارکت دارند و هر یک حق برابر برای مشارکت در آن را داراست. از آنجا که هیچکس از همنوعانش متفاوت نیست، هیچکس نمیتواند قدرت استبدادی اعمال کند: انسانها کاملاً آزاد خواهند بود، زیرا همه کاملاً برابرند؛ و همه کاملاً برابر خواهند بود، زیرا کاملاً آزادند. ملتهای دموکراتیک به سوی این وضعیت ایدهآل گرایش دارند. این کاملترین شکلی است که برابری میتواند بر زمین به خود بگیرد؛ اما هزاران شکل دیگر وجود دارد که، اگرچه به همان اندازه کامل نیستند، کمتر از سوی این ملتها گرامی داشته نمیشوند.
اصل برابری ممکن است در جامعهی مدنی برقرار شود، بدون آنکه در جهان سیاسی غالب باشد. ذوق انسانها به آزادی و احساسی که به برابری دارند، در واقع دو چیز متفاوتاند؛ و من نمیترسم که بیفزایم در میان ملتهای دموکراتیک، این دو نابرابرند. با بررسی دقیق، دیده میشود که در هر عصری واقعیتی خاص و غالب وجود دارد که همهی چیزهای دیگر با آن مرتبطاند؛ این واقعیت تقریباً همیشه ایدهای پربار یا اشتیاقی حاکم به وجود میآورد که همهی احساسات و عقاید زمانه را به سوی خود جذب میکند و با خود میبرد: مانند رودی بزرگ که هر یک از جویبارهای اطراف به سوی آن جاری میشوند. آزادی در زمانها و اشکال گوناگون در جهان ظاهر شده است؛ به هیچ وضعیت اجتماعی خاصی منحصر نبوده و به دموکراسیها محدود نیست. بنابراین، آزادی نمیتواند ویژگی متمایزکنندهی عصرهای دموکراتیک باشد. واقعیت خاص و غالبی که آن عصرها را متعلق به خود میکند، برابری شرایط است؛ اشتیاق حاکم بر انسانها در آن دورهها عشق به این برابری است. نپرسید انسانهای عصرهای دموکراتیک چه جذابیتی در برابر بودن مییابند یا چه دلایل خاصی برای چسبیدن سرسختانه به برابری بهجای دیگر مزایایی که جامعه به آنها عرضه میکند دارند: برابری ویژگی متمایزکنندهی عصری است که در آن زندگی میکنند؛ همین بهتنهایی کافی است تا توضیح دهد که چرا آن را به همهچیز ترجیح میدهند.
اما جدای از این دلیل، دلایل دیگری نیز وجود دارند که همیشه انسانها را بهطور معمول به ترجیح برابری بر آزادی سوق میدهند. اگر مردمی بتوانند برابری حاکم بر جامعهی خود را نابود کنند یا حتی کاهش دهند، این تنها با تلاشهای طولانی و دشوار ممکن است. شرایط اجتماعی آن باید تغییر کند، قوانینش ملغی شود، عقایدش جایگزین گردد، عاداتش دگرگون شود، و آدابش فاسد گردد. اما آزادی سیاسی آسانتر از دست میرود؛ غفلت از حفظ آن، به فرار آن میانجامد. بنابراین، انسانها نهتنها به برابری میچسبند زیرا برایشان عزیز است؛ بلکه به آن پایبندند زیرا گمان میکنند برای همیشه پایدار خواهد بود.
اینکه آزادی سیاسی ممکن است در افراط خود آرامش، دارایی، و زندگی افراد را به خطر اندازد، برای محدودترین و بیفکرترین ذهنها نیز آشکار است. اما برعکس، تنها انسانهای هوشیار و تیزبین خطراتی را که برابری ما را تهدید میکند، درک میکنند و معمولاً از اشاره به آنها خودداری میورزند. آنها میدانند که مصیبتهایی که از آن بیم دارند دور است و خود را فریب میدهند که این مصیبتها تنها بر نسلهای آینده فرود خواهد آمد، نسلی که نسل کنونی چندان به آن نمیاندیشد. شرهای ناشی از برابری افراطی بهآرامی آشکار میشوند؛ بهتدریج به ساختار اجتماعی نفوذ میکنند؛ تنها بهصورت مقطعی دیده میشوند و در لحظهای که شدیدترین میشوند، عادت دیگر باعث میشود که حس نشوند. مزایای آزادی تنها در طول زمان نشان داده میشوند و همیشه آسان است که منشأ آنها را اشتباه گرفت. مزایای برابری فوریاند و میتوان آنها را پیوسته از منبعشان ردیابی کرد. آزادی سیاسی گهگاه لذتهای والایی به تعداد محدودی از شهروندان اعطا میکند. برابری هر روز تعداد زیادی لذت کوچک به هر انسان اعطا میکند. جذابیتهای برابری در هر لحظه حس میشوند و در دسترس همهاند؛ نجیبترین قلبها به آنها بیحس نیستند و پیشپاافتادهترین روحها در آنها شادماناند. بنابراین، اشتیاقی که برابری به وجود میآورد، باید همزمان نیرومند و عمومی باشد.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
خطر استبداد نوین در جوامع دموکراتیک
در طول اقامتم در ایالات متحده، دریافته بودم که وضعیت اجتماعی دموکراتیک، مشابه آنچه در میان آمریکاییها وجود دارد، ممکن است امکانات ویژهای برای برقراری استبداد (despotism) فراهم کند؛ و پس از بازگشت به اروپا، دریافتم که بسیاری از حاکمان ما چگونه از مفاهیم، احساسات، و نیازهایی که از این وضعیت اجتماعی زاده شدهاند، برای گسترش دایرهی قدرت خود استفاده کردهاند. این مرا به این اندیشه واداشت که شاید ملتهای مسیحی در نهایت نوعی ستم را تجربه کنند که بر چندین ملت دنیای باستان سایه افکنده بود. بررسی دقیقتر موضوع و پنج سال تأمل بیشتر، نهتنها از نگرانیهایم نکاسته، بلکه موضوع آنها را تغییر داده است. در اعصار گذشته هیچ حاکمی چنان مطلق یا قدرتمند نبوده که بتواند بهتنهایی و بدون کمک قدرتهای واسطه، همهی بخشهای یک امپراتوری بزرگ را اداره کند: هیچکس هرگز تلاش نکرده همهی رعایای خود را بیتفاوت به قوانین یکسان و سختگیرانهای وادار کند و شخصاً هر عضو جامعه را هدایت و راهنمایی کند.
اما بهنظر میرسد اگر استبداد در میان ملتهای دموکراتیک زمانهی ما برقرار شود، گستردهتر و ملایمتر خواهد بود؛ انسانها را تحقیر میکند بدون آنکه عذابشان دهد. من گمان میکنم که گونهای از ستم که ملتهای دموکراتیک را تهدید میکند، با هرآنچه پیشتر در جهان وجود داشته متفاوت است: معاصران ما نمونهای از آن را در خاطراتشان نمییابند. خودم تلاش میکنم عبارتی برگزینم که بهدقت کل ایدهای را که از آن شکل دادهام منتقل کند، اما بیفایده؛ واژههای قدیمی «استبداد» و «ظلم» نامناسباند: خود این چیز نو است؛ و از آنجا که نمیتوانم نامی بر آن بگذارم، باید تلاش کنم آن را تعریف کنم.
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. نخستین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهاست که همه برابر و مشابهاند، بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز که زندگیشان را پر میکنند. هر یک از آنها، جدا از دیگران زندگی میکند، نسبت به سرنوشت دیگران بیگانه است - فرزندان و دوستان خصوصیاش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ نسبت به دیگر هموطنانش، نزدیکشان است، اما آنها را نمیبیند - با آنها تماس دارد، اما آنها را حس نمیکند؛ تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر هنوز خویشاوندانی دارد، میتوان گفت دستکم کشورش را از دست داده است. بالای این نژاد از انسانها قدرت عظیم و نگهبانی (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی خود را مسئول تأمین رضایت آنها و نظارت بر سرنوشتشان میداند. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، آیندهنگر و ملایم است. مانند اقتدار والدینی میماند اگر، مانند آن اقتدار، هدفش آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی همیشگی نگه دارد: خشنود است که مردم شاد باشند، مشروط بر اینکه به چیزی جز شادی نیندیشند. برای خوشبختی آنها، این دولت با میل خود تلاش میکند، اما میخواهد تنها عامل و تنها داور آن خوشبختی باشد: امنیتشان را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی و تأمین میکند، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال دارایی را تنظیم میکند، و ارثشان را تقسیم میکند - چه باقی میماند جز اینکه آنها را از همهی زحمت اندیشیدن و همهی دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میکند؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند، و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میکند. اصل برابری انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل آنها کرده و اغلب اوقات واداشته که آنها را بهعنوان منفعتی بنگرند. پس از آنکه بدینسان هر عضو جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه شکل داده، قدرت برتر سپس بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکسان میپوشاند که از طریق آنها حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند نفوذ کنند تا از میان جمع سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت توسط آن وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، اما مانع وجود میشود؛ ظلم نمیکند، اما فشرده میکند، سست میکند، خاموش میکند، و مردم را چنان گیج میکند که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا فروکاسته میشود که دولت چوپان آنهاست.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در طول اقامتم در ایالات متحده، دریافته بودم که وضعیت اجتماعی دموکراتیک، مشابه آنچه در میان آمریکاییها وجود دارد، ممکن است امکانات ویژهای برای برقراری استبداد (despotism) فراهم کند؛ و پس از بازگشت به اروپا، دریافتم که بسیاری از حاکمان ما چگونه از مفاهیم، احساسات، و نیازهایی که از این وضعیت اجتماعی زاده شدهاند، برای گسترش دایرهی قدرت خود استفاده کردهاند. این مرا به این اندیشه واداشت که شاید ملتهای مسیحی در نهایت نوعی ستم را تجربه کنند که بر چندین ملت دنیای باستان سایه افکنده بود. بررسی دقیقتر موضوع و پنج سال تأمل بیشتر، نهتنها از نگرانیهایم نکاسته، بلکه موضوع آنها را تغییر داده است. در اعصار گذشته هیچ حاکمی چنان مطلق یا قدرتمند نبوده که بتواند بهتنهایی و بدون کمک قدرتهای واسطه، همهی بخشهای یک امپراتوری بزرگ را اداره کند: هیچکس هرگز تلاش نکرده همهی رعایای خود را بیتفاوت به قوانین یکسان و سختگیرانهای وادار کند و شخصاً هر عضو جامعه را هدایت و راهنمایی کند.
اما بهنظر میرسد اگر استبداد در میان ملتهای دموکراتیک زمانهی ما برقرار شود، گستردهتر و ملایمتر خواهد بود؛ انسانها را تحقیر میکند بدون آنکه عذابشان دهد. من گمان میکنم که گونهای از ستم که ملتهای دموکراتیک را تهدید میکند، با هرآنچه پیشتر در جهان وجود داشته متفاوت است: معاصران ما نمونهای از آن را در خاطراتشان نمییابند. خودم تلاش میکنم عبارتی برگزینم که بهدقت کل ایدهای را که از آن شکل دادهام منتقل کند، اما بیفایده؛ واژههای قدیمی «استبداد» و «ظلم» نامناسباند: خود این چیز نو است؛ و از آنجا که نمیتوانم نامی بر آن بگذارم، باید تلاش کنم آن را تعریف کنم.
من در پی ردیابی ویژگیهای نوینی هستم که استبداد ممکن است در جهان با آنها ظاهر شود. نخستین چیزی که توجه را جلب میکند، انبوه بیشماری از انسانهاست که همه برابر و مشابهاند، بیوقفه در تلاش برای بهدستآوردن لذتهای کوچک و ناچیز که زندگیشان را پر میکنند. هر یک از آنها، جدا از دیگران زندگی میکند، نسبت به سرنوشت دیگران بیگانه است - فرزندان و دوستان خصوصیاش برای او کل بشریت را تشکیل میدهند؛ نسبت به دیگر هموطنانش، نزدیکشان است، اما آنها را نمیبیند - با آنها تماس دارد، اما آنها را حس نمیکند؛ تنها در خود و برای خود وجود دارد؛ و اگر هنوز خویشاوندانی دارد، میتوان گفت دستکم کشورش را از دست داده است. بالای این نژاد از انسانها قدرت عظیم و نگهبانی (tutelary power) ایستاده است که بهتنهایی خود را مسئول تأمین رضایت آنها و نظارت بر سرنوشتشان میداند. این قدرت مطلق، دقیق، منظم، آیندهنگر و ملایم است. مانند اقتدار والدینی میماند اگر، مانند آن اقتدار، هدفش آمادهسازی انسانها برای بلوغ بود؛ اما برعکس، در پی آن است که آنها را در کودکی همیشگی نگه دارد: خشنود است که مردم شاد باشند، مشروط بر اینکه به چیزی جز شادی نیندیشند. برای خوشبختی آنها، این دولت با میل خود تلاش میکند، اما میخواهد تنها عامل و تنها داور آن خوشبختی باشد: امنیتشان را تأمین میکند، نیازهایشان را پیشبینی و تأمین میکند، لذتهایشان را تسهیل میکند، امور اصلیشان را مدیریت میکند، صنعتشان را هدایت میکند، انتقال دارایی را تنظیم میکند، و ارثشان را تقسیم میکند - چه باقی میماند جز اینکه آنها را از همهی زحمت اندیشیدن و همهی دردسر زیستن معاف کند؟
بدینسان هر روز استفاده از اختیار آزاد انسان را کمتر مفید و کمتر مکرر میکند؛ اراده را در محدودهای تنگتر محصور میکند، و بهتدریج انسان را از همهی کاربردهای خودش محروم میکند. اصل برابری انسانها را برای این چیزها آماده کرده است: آنها را مستعد تحمل آنها کرده و اغلب اوقات واداشته که آنها را بهعنوان منفعتی بنگرند. پس از آنکه بدینسان هر عضو جامعه را در چنگ قدرتمند خود گرفته و به دلخواه شکل داده، قدرت برتر سپس بازوی خود را بر کل جامعه میگستراند. سطح جامعه را با شبکهای از قوانین کوچک و پیچیده، دقیق و یکسان میپوشاند که از طریق آنها حتی اصیلترین ذهنها و پرانرژیترین شخصیتها نمیتوانند نفوذ کنند تا از میان جمع سر برآورند. ارادهی انسان شکسته نمیشود، بلکه نرم، خمیده و هدایت میشود: انسانها بهندرت توسط آن وادار به عمل میشوند، اما پیوسته از عمل باز داشته میشوند: چنین قدرتی نابود نمیکند، اما مانع وجود میشود؛ ظلم نمیکند، اما فشرده میکند، سست میکند، خاموش میکند، و مردم را چنان گیج میکند که هر ملت به چیزی بهتر از گلهای از حیوانات ترسو و کوشا فروکاسته میشود که دولت چوپان آنهاست.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نظام فدرال و تعادل بین آزادی و برابری
نظام فدرال (Federal system) با نیت ترکیب مزایای گوناگونی که از گستردگی بیشتر یا کمتر ملتها ناشی میشود، ایجاد شد؛ و نگاهی گذرا به ایالات متحدهی آمریکا کافی است تا مزایایی که از پذیرش آن بهدست آمدهاند، کشف شود. در ملتهای بزرگ متمرکز، قانونگذار مجبور است ویژگی یکسانی به قوانین ببخشد که همیشه با تنوع آدابورسوم و مناطق سازگار نیست؛ چون او به موارد خاص توجهی ندارد، تنها میتواند بر اساس اصول کلی پیش رود؛ و جمعیت مجبور است خود را با نیازهای قانونگذاری تطبیق دهد، زیرا قانونگذاری نمیتواند خود را با نیازها و آدابورسوم جمعیت هماهنگ کند، که این باعث دردسرها و رنجهای بیپایان میشود. این نقص در کنفدراسیونها وجود ندارد. کنگره اقدامات اصلی دولت ملی را تنظیم میکند، و همهی جزئیات اداره به قانونگذاریهای ایالتی واگذار شده است. تصور اینکه این تقسیم حاکمیت (division of sovereignty) تا چه حد به رفاه هر یک از ایالتهایی که اتحادیه را تشکیل میدهند کمک میکند، ناممکن است. در این جوامع کوچک، که هرگز با میل به گسترش یا نگرانیهای دفاع از خود آشوبزده نمیشوند، همهی اقتدار عمومی و انرژی خصوصی در بهبود داخلی بهکار گرفته میشود.
دولت مرکزی هر ایالت، که در مجاورت بیواسطه با شهروندان است، روزانه از نیازهایی که در جامعه پدیدار میشود آگاه میگردد؛ و هر سال طرحهای جدیدی پیشنهاد میشود که یا در جلسات شهری یا توسط قانونگذار ایالت بحث میشوند و از طریق مطبوعات منتقل میشوند تا شور و اشتیاق شهروندان را برانگیزند و علاقهی آنها را جلب کنند. این روحیهی بهبود پیوسته در جمهوریهای آمریکایی زنده است، بدون آنکه آرامش آنها را به خطر اندازد؛ جاهطلبی قدرت به عشقی کمتر تصفیهشده و کمتر خطرناک به آسایش (comfort) واگذار میکند. در آمریکا بهطور کلی باور بر این است که وجود و پایداری شکل جمهوریخواهانهی دولت در دنیای جدید به وجود و پایداری نظام فدرال وابسته است؛ و معمول نیست که بخش بزرگی از بدبختیهایی که بر ایالتهای جدید آمریکای جنوبی وارد شده را به برپایی نسنجیدهی جمهوریهای بزرگ، بهجای حاکمیت تقسیمشده و کنفدراتیو، نسبت دهند.
بیتردید درست است که عشق و عادات دولت جمهوریخواهانه در ایالات متحده در شهرکها و مجالس ایالتی زاده شده و پرورش یافتهاند. در ایالتی کوچک، مانند کانتیکت بهعنوان مثال، جایی که حفر کانال یا احداث جاده سؤالی سیاسی مهم است، جایی که ایالت هیچ ارتشی برای پرداخت هزینه ندارد و هیچ جنگی برای پیشبرد، و جایی که ثروت و افتخار زیادی نمیتوان به شهروندان اصلی اعطا کرد، هیچ شکل حکومتی نمیتواند طبیعیتر یا مناسبتر از جمهوری باشد. اما همین روحیهی جمهوریخواهانه، همین آدابورسوم مردم آزاد است که در ایالتهای مختلف زاده شده و پرورش مییابد تا سپس در کل کشور اعمال شود. روح عمومی اتحادیه، بهبیانی، چیزی جز چکیدهای از غیرت میهنپرستانهی ایالات نیست. هر شهروند ایالات متحده دلبستگیاش به جمهوری کوچک خود را به ذخیرهی مشترک میهنپرستی آمریکایی تزریق میکند. در دفاع از اتحادیه، او از رونق روزافزون منطقهی خود، حق ادارهی امور آن، و امید به پذیرش اقداماتی برای بهبود که به نفع منافع خودش باشد، دفاع میکند؛ و اینها انگیزههاییاند که معمولاً انسانها را آسانتر از منافع کلی کشور و شکوه ملت برمیانگیزند.
قانون اساسی ایالات متحده مانند آن تولیدات نفیس صنعت انسانی است که برای مخترعانش ثروت و شهرت تضمین میکند، اما در دستان دیگران بیفایده است. این حقیقت با وضعیت کنونی مکزیک نشان داده میشود. مکزیکیها خواستار برقراری نظام فدرال بودند و قانون اساسی فدرال همسایگانشان، آنگلو-آمریکاییها، را بهعنوان الگو برگرفتند و با دقت قابلتوجهی آن را کپی کردند. اما اگرچه آنها متن قانون را قرض گرفتند، نتوانستند روح و معنایی را که به آن زندگی میبخشد، ایجاد کنند یا معرفی کنند. آنها در گرفتاریهای بیپایان بین مکانیزم دولت دوگانهشان گرفتار شدند؛ حاکمیت ایالتها و اتحادیه پیوسته از امتیازات مربوطهشان فراتر رفتند و با هم برخورد کردند؛ و تا امروز مکزیک بهطور متناوب قربانی هرجومرج و بردهی استبداد نظامی است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نظام فدرال (Federal system) با نیت ترکیب مزایای گوناگونی که از گستردگی بیشتر یا کمتر ملتها ناشی میشود، ایجاد شد؛ و نگاهی گذرا به ایالات متحدهی آمریکا کافی است تا مزایایی که از پذیرش آن بهدست آمدهاند، کشف شود. در ملتهای بزرگ متمرکز، قانونگذار مجبور است ویژگی یکسانی به قوانین ببخشد که همیشه با تنوع آدابورسوم و مناطق سازگار نیست؛ چون او به موارد خاص توجهی ندارد، تنها میتواند بر اساس اصول کلی پیش رود؛ و جمعیت مجبور است خود را با نیازهای قانونگذاری تطبیق دهد، زیرا قانونگذاری نمیتواند خود را با نیازها و آدابورسوم جمعیت هماهنگ کند، که این باعث دردسرها و رنجهای بیپایان میشود. این نقص در کنفدراسیونها وجود ندارد. کنگره اقدامات اصلی دولت ملی را تنظیم میکند، و همهی جزئیات اداره به قانونگذاریهای ایالتی واگذار شده است. تصور اینکه این تقسیم حاکمیت (division of sovereignty) تا چه حد به رفاه هر یک از ایالتهایی که اتحادیه را تشکیل میدهند کمک میکند، ناممکن است. در این جوامع کوچک، که هرگز با میل به گسترش یا نگرانیهای دفاع از خود آشوبزده نمیشوند، همهی اقتدار عمومی و انرژی خصوصی در بهبود داخلی بهکار گرفته میشود.
دولت مرکزی هر ایالت، که در مجاورت بیواسطه با شهروندان است، روزانه از نیازهایی که در جامعه پدیدار میشود آگاه میگردد؛ و هر سال طرحهای جدیدی پیشنهاد میشود که یا در جلسات شهری یا توسط قانونگذار ایالت بحث میشوند و از طریق مطبوعات منتقل میشوند تا شور و اشتیاق شهروندان را برانگیزند و علاقهی آنها را جلب کنند. این روحیهی بهبود پیوسته در جمهوریهای آمریکایی زنده است، بدون آنکه آرامش آنها را به خطر اندازد؛ جاهطلبی قدرت به عشقی کمتر تصفیهشده و کمتر خطرناک به آسایش (comfort) واگذار میکند. در آمریکا بهطور کلی باور بر این است که وجود و پایداری شکل جمهوریخواهانهی دولت در دنیای جدید به وجود و پایداری نظام فدرال وابسته است؛ و معمول نیست که بخش بزرگی از بدبختیهایی که بر ایالتهای جدید آمریکای جنوبی وارد شده را به برپایی نسنجیدهی جمهوریهای بزرگ، بهجای حاکمیت تقسیمشده و کنفدراتیو، نسبت دهند.
بیتردید درست است که عشق و عادات دولت جمهوریخواهانه در ایالات متحده در شهرکها و مجالس ایالتی زاده شده و پرورش یافتهاند. در ایالتی کوچک، مانند کانتیکت بهعنوان مثال، جایی که حفر کانال یا احداث جاده سؤالی سیاسی مهم است، جایی که ایالت هیچ ارتشی برای پرداخت هزینه ندارد و هیچ جنگی برای پیشبرد، و جایی که ثروت و افتخار زیادی نمیتوان به شهروندان اصلی اعطا کرد، هیچ شکل حکومتی نمیتواند طبیعیتر یا مناسبتر از جمهوری باشد. اما همین روحیهی جمهوریخواهانه، همین آدابورسوم مردم آزاد است که در ایالتهای مختلف زاده شده و پرورش مییابد تا سپس در کل کشور اعمال شود. روح عمومی اتحادیه، بهبیانی، چیزی جز چکیدهای از غیرت میهنپرستانهی ایالات نیست. هر شهروند ایالات متحده دلبستگیاش به جمهوری کوچک خود را به ذخیرهی مشترک میهنپرستی آمریکایی تزریق میکند. در دفاع از اتحادیه، او از رونق روزافزون منطقهی خود، حق ادارهی امور آن، و امید به پذیرش اقداماتی برای بهبود که به نفع منافع خودش باشد، دفاع میکند؛ و اینها انگیزههاییاند که معمولاً انسانها را آسانتر از منافع کلی کشور و شکوه ملت برمیانگیزند.
قانون اساسی ایالات متحده مانند آن تولیدات نفیس صنعت انسانی است که برای مخترعانش ثروت و شهرت تضمین میکند، اما در دستان دیگران بیفایده است. این حقیقت با وضعیت کنونی مکزیک نشان داده میشود. مکزیکیها خواستار برقراری نظام فدرال بودند و قانون اساسی فدرال همسایگانشان، آنگلو-آمریکاییها، را بهعنوان الگو برگرفتند و با دقت قابلتوجهی آن را کپی کردند. اما اگرچه آنها متن قانون را قرض گرفتند، نتوانستند روح و معنایی را که به آن زندگی میبخشد، ایجاد کنند یا معرفی کنند. آنها در گرفتاریهای بیپایان بین مکانیزم دولت دوگانهشان گرفتار شدند؛ حاکمیت ایالتها و اتحادیه پیوسته از امتیازات مربوطهشان فراتر رفتند و با هم برخورد کردند؛ و تا امروز مکزیک بهطور متناوب قربانی هرجومرج و بردهی استبداد نظامی است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
👍1🔥1
قدرت سیاسی قوهی قضائیه در ایالات متحده
کنفدراسیونها در کشورهای دیگری جز آمریکا نیز وجود داشتهاند، و جمهوریها تنها در سواحل دنیای جدید تأسیس نشدهاند؛ نظام نمایندگی حکومتی در چندین ایالت اروپا پذیرفته شده است، اما من آگاه نیستم که هیچ ملتی در جهان تا کنون قدرت قضایی را بر اصلی که اکنون آمریکاییها پذیرفتهاند، سازماندهی کرده باشد. سازمان قضایی ایالات متحده نهادی است که بیگانهای بیشترین دشواری را در فهم آن دارد.
نخستین ویژگی قدرت قضایی در همهی ملتها وظیفهی داوری است. اما حقوق باید مورد مناقشه قرار گیرند تا دخالت محکمهای را توجیه کنند؛ و باید اقامهی دعوایی شود تا رأی قاضی بهدست آید. بنابراین، تا زمانی که قانون مورد مناقشه نیست، اقتدار قضایی فراخوانده نمیشود تا دربارهی آن بحث کند، و ممکن است وجود داشته باشد بدون آنکه دیده شود. وقتی قاضی در موردی خاص قانونی مرتبط با آن مورد را مورد حمله قرار میدهد، دایرهی وظایف معمول خود را گسترش میدهد، بدون آنکه از آن فراتر رود؛ زیرا او تا حدی موظف است دربارهی قانون تصمیم بگیرد تا بتواند دربارهی پرونده قضاوت کند.
دومین ویژگی قدرت قضایی این است که دربارهی موارد خاص قضاوت میکند، و نه دربارهی اصول کلی. اگر قاضی در تصمیمگیری دربارهی نکتهای خاص، اصلی کلی را نابود کند، با صدور حکمی که تمایل به رد همهی استنباطها از آن اصل دارد و در نتیجه آن را باطل میکند، در محدودهی وظایف معمول خود باقی میماند. اما اگر او مستقیماً اصلی کلی را بدون درنظرگرفتن پروندهای خاص مورد حمله قرار دهد، از دایرهای که همهی ملتها برای محدودکردن اقتدار او توافق کردهاند، خارج میشود، تأثیر مهمتر و شاید مفیدتری از قاضی بهدست میآورد، اما دیگر نمایندهی قدرت قضایی نیست.
سومین ویژگی قدرت قضایی ناتوانی آن در اقدام است، مگر آنکه مورد درخواست قرار گیرد یا تا زمانی که از امری آگاه شود. قدرت قضایی بهطور ذاتی فاقد کنش است؛ باید به حرکت درآید تا نتیجهای تولید کند. وقتی برای سرکوب جرمی فراخوانده میشود، مجرم را مجازات میکند؛ وقتی حقی پایمال شده باید جبران شود، آمادهی جبران آن است؛ وقتی عملی نیاز به تفسیر دارد، آمادهی تفسیر آن است؛ اما خود به خود به دنبال مجرمان نمیرود، خطاها را جستوجو نمیکند، یا شواهد را به ابتکار خود بررسی نمیکند. کارگزار قضایی که اقداماتی را آغاز کند و سانسور قوانین را غصب نماید، تا حدی به طبیعت منفعل اقتدار خود تجاوز میکند.
آمریکاییها این سه ویژگی متمایزکنندهی قدرت قضایی را حفظ کردهاند؛ قاضی آمریکایی تنها زمانی میتواند تصمیم صادر کند که دعوایی مطرح شده باشد، تنها با موارد خاص سروکار دارد، و نمیتواند اقدام کند تا زمانی که موضوع بهطور رسمی به دادگاه ارائه شود. بنابراین، موقعیت او کاملاً مشابه قاضیهای سایر ملتهاست؛ و بااینحال، او از قدرت سیاسی عظیمی برخوردار است. اگر حوزهی اقتدار او و ابزارهای کنش او همانند سایر قضات باشد، میتوان پرسید او این قدرت را که دیگران ندارند، از کجا بهدست میآورد. دلیل این تفاوت در این واقعیت ساده نهفته است که آمریکاییها حق قضات را برای بنیاننهادن تصمیماتشان بر قانون اساسی بهجای قوانین به رسمیت شناختهاند. بهعبارت دیگر، آنها به قضات اجازه دادهاند که قوانینی را که بهنظرشان غیرقانونی (unconstitutional) میآیند، اعمال نکنند.
در آمریکا این حق توسط همهی مقامات به رسمیت شناخته شده است؛ و نه حزبی، و نه حتی فردی، یافت نمیشود که آن را به چالش بکشد. این واقعیت تنها با اصول قانون اساسی آمریکا قابل توضیح است. در فرانسه، قانون اساسی (یا دستکم فرض بر این است که) تغییرناپذیر است؛ و نظریهی پذیرفتهشده این است که هیچ قدرتی حق تغییر هیچ بخشی از آن را ندارد. در انگلستان، پارلمان حق شناختهشدهای برای اصلاح قانون اساسی دارد؛ بنابراین، از آنجا که قانون اساسی ممکن است دستخوش تغییرات مداوم شود، در واقع وجود ندارد؛ پارلمان همزمان مجمع قانونگذاری و مؤسسان است. نظریههای سیاسی آمریکا سادهتر و عقلانیترند. قانون اساسی آمریکا مانند فرانسه تغییرناپذیر فرض نمیشود، و نه مانند انگلستان توسط قدرتهای عادی جامعه قابل اصلاح است. آن یک کل منفصل را تشکیل میدهد، که از آنجا که ارادهی کل مردم را نمایندگی میکند، به همان اندازه برای قانونگذار الزامآور است که برای شهروند خصوصی، اما میتواند توسط ارادهی مردم در موارد ازپیشتعیینشده، طبق قواعد مستقر، تغییر یابد. در آمریکا، قانون اساسی ممکن است تغییر کند، اما تا زمانی که وجود دارد، منشأ همهی اقتدارهاست، و تنها وسیلهی نیروی غالب است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
کنفدراسیونها در کشورهای دیگری جز آمریکا نیز وجود داشتهاند، و جمهوریها تنها در سواحل دنیای جدید تأسیس نشدهاند؛ نظام نمایندگی حکومتی در چندین ایالت اروپا پذیرفته شده است، اما من آگاه نیستم که هیچ ملتی در جهان تا کنون قدرت قضایی را بر اصلی که اکنون آمریکاییها پذیرفتهاند، سازماندهی کرده باشد. سازمان قضایی ایالات متحده نهادی است که بیگانهای بیشترین دشواری را در فهم آن دارد.
نخستین ویژگی قدرت قضایی در همهی ملتها وظیفهی داوری است. اما حقوق باید مورد مناقشه قرار گیرند تا دخالت محکمهای را توجیه کنند؛ و باید اقامهی دعوایی شود تا رأی قاضی بهدست آید. بنابراین، تا زمانی که قانون مورد مناقشه نیست، اقتدار قضایی فراخوانده نمیشود تا دربارهی آن بحث کند، و ممکن است وجود داشته باشد بدون آنکه دیده شود. وقتی قاضی در موردی خاص قانونی مرتبط با آن مورد را مورد حمله قرار میدهد، دایرهی وظایف معمول خود را گسترش میدهد، بدون آنکه از آن فراتر رود؛ زیرا او تا حدی موظف است دربارهی قانون تصمیم بگیرد تا بتواند دربارهی پرونده قضاوت کند.
دومین ویژگی قدرت قضایی این است که دربارهی موارد خاص قضاوت میکند، و نه دربارهی اصول کلی. اگر قاضی در تصمیمگیری دربارهی نکتهای خاص، اصلی کلی را نابود کند، با صدور حکمی که تمایل به رد همهی استنباطها از آن اصل دارد و در نتیجه آن را باطل میکند، در محدودهی وظایف معمول خود باقی میماند. اما اگر او مستقیماً اصلی کلی را بدون درنظرگرفتن پروندهای خاص مورد حمله قرار دهد، از دایرهای که همهی ملتها برای محدودکردن اقتدار او توافق کردهاند، خارج میشود، تأثیر مهمتر و شاید مفیدتری از قاضی بهدست میآورد، اما دیگر نمایندهی قدرت قضایی نیست.
سومین ویژگی قدرت قضایی ناتوانی آن در اقدام است، مگر آنکه مورد درخواست قرار گیرد یا تا زمانی که از امری آگاه شود. قدرت قضایی بهطور ذاتی فاقد کنش است؛ باید به حرکت درآید تا نتیجهای تولید کند. وقتی برای سرکوب جرمی فراخوانده میشود، مجرم را مجازات میکند؛ وقتی حقی پایمال شده باید جبران شود، آمادهی جبران آن است؛ وقتی عملی نیاز به تفسیر دارد، آمادهی تفسیر آن است؛ اما خود به خود به دنبال مجرمان نمیرود، خطاها را جستوجو نمیکند، یا شواهد را به ابتکار خود بررسی نمیکند. کارگزار قضایی که اقداماتی را آغاز کند و سانسور قوانین را غصب نماید، تا حدی به طبیعت منفعل اقتدار خود تجاوز میکند.
آمریکاییها این سه ویژگی متمایزکنندهی قدرت قضایی را حفظ کردهاند؛ قاضی آمریکایی تنها زمانی میتواند تصمیم صادر کند که دعوایی مطرح شده باشد، تنها با موارد خاص سروکار دارد، و نمیتواند اقدام کند تا زمانی که موضوع بهطور رسمی به دادگاه ارائه شود. بنابراین، موقعیت او کاملاً مشابه قاضیهای سایر ملتهاست؛ و بااینحال، او از قدرت سیاسی عظیمی برخوردار است. اگر حوزهی اقتدار او و ابزارهای کنش او همانند سایر قضات باشد، میتوان پرسید او این قدرت را که دیگران ندارند، از کجا بهدست میآورد. دلیل این تفاوت در این واقعیت ساده نهفته است که آمریکاییها حق قضات را برای بنیاننهادن تصمیماتشان بر قانون اساسی بهجای قوانین به رسمیت شناختهاند. بهعبارت دیگر، آنها به قضات اجازه دادهاند که قوانینی را که بهنظرشان غیرقانونی (unconstitutional) میآیند، اعمال نکنند.
در آمریکا این حق توسط همهی مقامات به رسمیت شناخته شده است؛ و نه حزبی، و نه حتی فردی، یافت نمیشود که آن را به چالش بکشد. این واقعیت تنها با اصول قانون اساسی آمریکا قابل توضیح است. در فرانسه، قانون اساسی (یا دستکم فرض بر این است که) تغییرناپذیر است؛ و نظریهی پذیرفتهشده این است که هیچ قدرتی حق تغییر هیچ بخشی از آن را ندارد. در انگلستان، پارلمان حق شناختهشدهای برای اصلاح قانون اساسی دارد؛ بنابراین، از آنجا که قانون اساسی ممکن است دستخوش تغییرات مداوم شود، در واقع وجود ندارد؛ پارلمان همزمان مجمع قانونگذاری و مؤسسان است. نظریههای سیاسی آمریکا سادهتر و عقلانیترند. قانون اساسی آمریکا مانند فرانسه تغییرناپذیر فرض نمیشود، و نه مانند انگلستان توسط قدرتهای عادی جامعه قابل اصلاح است. آن یک کل منفصل را تشکیل میدهد، که از آنجا که ارادهی کل مردم را نمایندگی میکند، به همان اندازه برای قانونگذار الزامآور است که برای شهروند خصوصی، اما میتواند توسط ارادهی مردم در موارد ازپیشتعیینشده، طبق قواعد مستقر، تغییر یابد. در آمریکا، قانون اساسی ممکن است تغییر کند، اما تا زمانی که وجود دارد، منشأ همهی اقتدارهاست، و تنها وسیلهی نیروی غالب است.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
نقش محاکم در تعقیب مقامات عمومی و حفظ آزادی
هرگاه قانونی که قاضی آن را غیرقانونی (unconstitutional) میداند در محکمهای در ایالات متحده مطرح شود، او میتواند از پذیرش آن بهعنوان قاعده خودداری کند؛ این قدرت تنها قدرتی است که خاص قاضی آمریکایی است، اما تأثیر سیاسی عظیمی بهبار میآورد. اما از زمانی که قاضی از اعمال قانون معینی در پروندهای خودداری کرده است، آن قانون بخشی از اقتدار اخلاقی خود را از دست میدهد. افرادی که منافعشان از آن قانون زیان میبیند، میآموزند که ابزارهایی برای فرار از اقتدار آن وجود دارد، و دعاوی مشابه تکثیر میشوند تا آن قانون بیاثر شود. آنگاه یکی از دو گزینه باید انتخاب شود: مردم باید قانون اساسی را تغییر دهند، یا قانونگذار باید قانون را لغو کند. قدرت سیاسیای که آمریکاییها به محاکم قضایی خود سپردهاند، بنابراین، عظیم است، اما شرهای این قدرت بهطور قابلتوجهی با الزامی که برای حمله به قوانین تنها از طریق محاکم قضایی تحمیل شده، کاهش یافته است. اگر قاضی قادر بود قوانین را بر اساس کلیات نظری به چالش بکشد، اگر قادر بود حملهای را آغاز کند یا سانسوری بر قانونگذار بگذارد، نقش برجستهای در عرصهی سیاسی ایفا میکرد؛ و بهعنوان قهرمان یا مخالف یک حزب، احساسات خصمانهی ملت را در این منازعه برمیانگیخت. اما وقتی قاضی قانونی را که در پروندهای خاص در فرآیندی غیرشفاف اعمال شده به چالش میکشد، اهمیت حملهاش از نگاه عمومی پنهان میماند، تصمیمش بر منافع فردی اثر میگذارد، و اگر قانون نادیده گرفته شود، تنها بهصورت غیرمستقیم است. بهآسانی درک میشود که با ارتباط دادن سانسور قوانین با منافع خصوصی اعضای جامعه، و با اتحاد صمیمی تعقیب قانون با تعقیب فردی، قانونگذاری از مهاجمان بیپروا و از تهاجمهای روزانهی روحیهی حزبی محافظت میشود. خطاهای قانونگذار هرگاه پیامدهای زیانبارشان بیش از همه حس شود، افشا میشوند، و همیشه واقعیتی مثبت و ملموس است که پایهی تعقیب را تشکیل میدهد.
مایلم باور کنم که این رویهی محاکم آمریکایی بهطور همزمان برای آزادی (liberty) و نظم عمومی (public order) مطلوبترین است. اگر قاضی تنها میتوانست قانونگذار را آشکارا و مستقیماً مورد حمله قرار دهد، گاهی از مقاومت در برابر ارادهاش میترسید؛ و در لحظات دیگر، روحیهی حزبی ممکن بود او را به جسارت در برابر آن در هر نوبت تشویق کند. اما قاضی آمریکایی مستقل از ارادهی خود وارد عرصهی سیاسی میشود. او تنها قانون را قضاوت میکند زیرا موظف است پروندهای را قضاوت کند. سؤال سیاسیای که او فراخوانده شده تا حل کند با منافع مدعیان مرتبط است، و او نمیتواند از تصمیمگیری دربارهی آن خودداری کند بدون آنکه وظایف پست خود را ترک کند. او وظایف خود را بهعنوان شهروند با انجام دقیق وظایفی که به حرفهاش بهعنوان قاضی تعلق دارد، انجام میدهد. درست است که بر اساس این نظام، سانسور قضاییای که توسط محاکم قضایی بر قانونگذاری اعمال میشود، نمیتواند بهطور یکسان به همهی قوانین گسترش یابد، زیرا برخی از آنها هرگز نمیتوانند به آن نوع خاص مناقشه که دعوا نامیده میشود، منجر شوند؛ و حتی وقتی چنین مناقشهای ممکن است، ممکن است کسی علاقهای به آوردن آن به دادگاه عدالت نداشته باشد.
در ایالات متحده، همهی شهروندان حق دارند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند – چگونه از این حق استفاده میکنند – مادهی ۷۵ قانون اساسی فرانسه در سال هشتم – آمریکاییها و انگلیسیها نمیتوانند معنای این ماده را درک کنند. کاملاً طبیعی است که در کشوری آزاد مانند آمریکا، همهی شهروندان حق داشته باشند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند، و همهی قضات قدرت مجازات جرایم عمومی را داشته باشند. حقی که به محاکم قضایی برای قضاوت دربارهی کارگزاران دولت اجرایی، هنگامی که قوانین را نقض کردهاند، اعطا شده، چنان طبیعی است که نمیتوان آن را امتیازی غیرعادی دانست. آمریکاییها، برعکس، بهنظر میرسد که از این طریق احترامی را که به مقامات شایسته است افزایش دادهاند، و در عین حال کسانی را که در قدرتاند محتاطتر کردهاند تا افکار عمومی را نیازارند. دعوا، از هر نوع که باشد، همیشه کاری دشوار و پرهزینه است. حمله به یک شخصیت عمومی در روزنامه آسان است، اما انگیزههایی که میتوانند اقامهی دعوای قانونی را توجیه کنند، باید جدی باشند. بنابراین، باید مبنای محکمی برای شکایت وجود داشته باشد تا فردی را به تعقیب کارگزار عمومی ترغیب کند، و کارگزاران عمومی مراقباند که این مبنای شکایت را فراهم نکنند وقتی از تعقیب شدن میترسند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
هرگاه قانونی که قاضی آن را غیرقانونی (unconstitutional) میداند در محکمهای در ایالات متحده مطرح شود، او میتواند از پذیرش آن بهعنوان قاعده خودداری کند؛ این قدرت تنها قدرتی است که خاص قاضی آمریکایی است، اما تأثیر سیاسی عظیمی بهبار میآورد. اما از زمانی که قاضی از اعمال قانون معینی در پروندهای خودداری کرده است، آن قانون بخشی از اقتدار اخلاقی خود را از دست میدهد. افرادی که منافعشان از آن قانون زیان میبیند، میآموزند که ابزارهایی برای فرار از اقتدار آن وجود دارد، و دعاوی مشابه تکثیر میشوند تا آن قانون بیاثر شود. آنگاه یکی از دو گزینه باید انتخاب شود: مردم باید قانون اساسی را تغییر دهند، یا قانونگذار باید قانون را لغو کند. قدرت سیاسیای که آمریکاییها به محاکم قضایی خود سپردهاند، بنابراین، عظیم است، اما شرهای این قدرت بهطور قابلتوجهی با الزامی که برای حمله به قوانین تنها از طریق محاکم قضایی تحمیل شده، کاهش یافته است. اگر قاضی قادر بود قوانین را بر اساس کلیات نظری به چالش بکشد، اگر قادر بود حملهای را آغاز کند یا سانسوری بر قانونگذار بگذارد، نقش برجستهای در عرصهی سیاسی ایفا میکرد؛ و بهعنوان قهرمان یا مخالف یک حزب، احساسات خصمانهی ملت را در این منازعه برمیانگیخت. اما وقتی قاضی قانونی را که در پروندهای خاص در فرآیندی غیرشفاف اعمال شده به چالش میکشد، اهمیت حملهاش از نگاه عمومی پنهان میماند، تصمیمش بر منافع فردی اثر میگذارد، و اگر قانون نادیده گرفته شود، تنها بهصورت غیرمستقیم است. بهآسانی درک میشود که با ارتباط دادن سانسور قوانین با منافع خصوصی اعضای جامعه، و با اتحاد صمیمی تعقیب قانون با تعقیب فردی، قانونگذاری از مهاجمان بیپروا و از تهاجمهای روزانهی روحیهی حزبی محافظت میشود. خطاهای قانونگذار هرگاه پیامدهای زیانبارشان بیش از همه حس شود، افشا میشوند، و همیشه واقعیتی مثبت و ملموس است که پایهی تعقیب را تشکیل میدهد.
مایلم باور کنم که این رویهی محاکم آمریکایی بهطور همزمان برای آزادی (liberty) و نظم عمومی (public order) مطلوبترین است. اگر قاضی تنها میتوانست قانونگذار را آشکارا و مستقیماً مورد حمله قرار دهد، گاهی از مقاومت در برابر ارادهاش میترسید؛ و در لحظات دیگر، روحیهی حزبی ممکن بود او را به جسارت در برابر آن در هر نوبت تشویق کند. اما قاضی آمریکایی مستقل از ارادهی خود وارد عرصهی سیاسی میشود. او تنها قانون را قضاوت میکند زیرا موظف است پروندهای را قضاوت کند. سؤال سیاسیای که او فراخوانده شده تا حل کند با منافع مدعیان مرتبط است، و او نمیتواند از تصمیمگیری دربارهی آن خودداری کند بدون آنکه وظایف پست خود را ترک کند. او وظایف خود را بهعنوان شهروند با انجام دقیق وظایفی که به حرفهاش بهعنوان قاضی تعلق دارد، انجام میدهد. درست است که بر اساس این نظام، سانسور قضاییای که توسط محاکم قضایی بر قانونگذاری اعمال میشود، نمیتواند بهطور یکسان به همهی قوانین گسترش یابد، زیرا برخی از آنها هرگز نمیتوانند به آن نوع خاص مناقشه که دعوا نامیده میشود، منجر شوند؛ و حتی وقتی چنین مناقشهای ممکن است، ممکن است کسی علاقهای به آوردن آن به دادگاه عدالت نداشته باشد.
در ایالات متحده، همهی شهروندان حق دارند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند – چگونه از این حق استفاده میکنند – مادهی ۷۵ قانون اساسی فرانسه در سال هشتم – آمریکاییها و انگلیسیها نمیتوانند معنای این ماده را درک کنند. کاملاً طبیعی است که در کشوری آزاد مانند آمریکا، همهی شهروندان حق داشته باشند کارگزاران عمومی را در برابر محاکم عادی تحت تعقیب قرار دهند، و همهی قضات قدرت مجازات جرایم عمومی را داشته باشند. حقی که به محاکم قضایی برای قضاوت دربارهی کارگزاران دولت اجرایی، هنگامی که قوانین را نقض کردهاند، اعطا شده، چنان طبیعی است که نمیتوان آن را امتیازی غیرعادی دانست. آمریکاییها، برعکس، بهنظر میرسد که از این طریق احترامی را که به مقامات شایسته است افزایش دادهاند، و در عین حال کسانی را که در قدرتاند محتاطتر کردهاند تا افکار عمومی را نیازارند. دعوا، از هر نوع که باشد، همیشه کاری دشوار و پرهزینه است. حمله به یک شخصیت عمومی در روزنامه آسان است، اما انگیزههایی که میتوانند اقامهی دعوای قانونی را توجیه کنند، باید جدی باشند. بنابراین، باید مبنای محکمی برای شکایت وجود داشته باشد تا فردی را به تعقیب کارگزار عمومی ترغیب کند، و کارگزاران عمومی مراقباند که این مبنای شکایت را فراهم نکنند وقتی از تعقیب شدن میترسند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
برابری شرایط در آمریکا و تفاوت آن با اروپا
در میان موضوعات جدیدی که در طول اقامتم در ایالات متحده توجهم را جلب کرد، هیچچیز به اندازهی برابری عمومی شرایط (equality of conditions) بهطور قوی مرا تحت تأثیر قرار نداد. با القا کردن اصول جدید به قدرتهای حاکم و عادات خاص به مردمان تحت حاکمیت. بهسرعت دریافتم که تأثیر این واقعیت بسیار فراتر از ویژگیهای سیاسی و قوانین کشور است و بر جامعهی مدنی به همان اندازهی دولت تسلط دارد؛ این برابری، نظرات را خلق میکند، احساسات را بهوجود میآورد، شیوههای معمول زندگی را پیشنهاد میدهد و هرآنچه را تولید نمیکند، اصلاح میکند. هرچه بیشتر در مطالعهی جامعهی آمریکایی پیش میرفتم، بیشتر درمییافتم که برابری شرایط واقعیتی بنیادین است که بهنظر میرسد همهی دیگر امور از آن ناشی میشوند و نقطهی مرکزیای است که همهی مشاهداتم همواره به آن ختم میشد.
برای همه آشکار است که انقلاب دموکراتیک بزرگی در میان ما در جریان است؛ اما دو دیدگاه دربارهی ماهیت و پیامدهای آن وجود دارد. برای برخی، این انقلاب حادثهای نوظهور بهنظر میآید که هنوز میتوان آن را مهار کرد؛ برای دیگران، غیرقابل مقاومت بهنظر میرسد، زیرا یکنواختترین، قدیمیترین و پایدارترین گرایشی است که میتوان در تاریخ یافت. بیایید وضعیت فرانسه را هفتصد سال پیش به یاد آوریم، زمانی که سرزمین میان تعداد کمی از خانوادهها تقسیم شده بود که مالکان خاک و حاکمان ساکنان آن بودند؛ حق حاکمیت با ارث خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد؛ زور تنها وسیلهای بود که انسان میتوانست بر انسان اثر بگذارد، و مالکیت زمین تنها منبع قدرت بود. اما بهزودی، قدرت سیاسی روحانیون بنیان نهاده شد و شروع به اعمال خود کرد: برابری از طریق کلیسا به دولت نفوذ کرد، و کسی که بهعنوان رعیت باید در بردگی دائمی میزیست، بهعنوان کشیش در میان اشراف جای گرفت و نهبهندرت بالای سر پادشاهان.
روابط مختلف میان انسانها با پایدارتر و متمدنتر شدن جامعه پیچیدهتر و متعددتر شد. از اینرو نیاز به قوانین مدنی احساس شد؛ و طبقهی کارگزاران حقوقی بهزودی از تاریکی محاکم و اتاقهای غبارآلودشان برخاستند تا در دربار پادشاه، در کنار بارونهای فئودال با جامههای خز و زرههایشان ظاهر شوند. بهتدریج گسترش دستاوردهای ذهنی و افزایش علاقه به ادبیات و هنر، فرصتهای موفقیتی برای استعدادها گشود؛ علم وسیلهای برای حکومت شد، هوش به قدرت اجتماعی منجر شد، و انسان ادیب در امور دولت مشارکت کرد. ارزشی که به امتیازات تولد نسبت داده میشد، دقیقاً به همان نسبتی که مسیرهای جدیدی برای پیشرفت گشوده شد، کاهش یافت. در قرن یازدهم، اشرافیت قیمتی بیهمتا داشت؛ در قرن سیزدهم میتوانست خریداری شود؛ برای اولین بار در سال ۱۲۷۰ اعطا شد؛ و برابری بدینگونه توسط خود اشرافیت به دولت معرفی شد.
در طول این هفتصد سال، گاهی اتفاق میافتاد که برای مقاومت در برابر اقتدار تاج، یا برای کاهش قدرت رقبایشان، اشراف سهمی از حقوق سیاسی را به مردم اعطا میکردند. یا، بهطور معمولتر، پادشاه به طبقات پایینتر اجازه میداد تا درجهای از قدرت را داشته باشند، با نیت سرکوب اشرافیت. در فرانسه، پادشاهان همیشه فعالترین و ثابتقدمترین تسطیحکنندگان (levellers) بودهاند. وقتی قوی و جاهطلب بودند، هیچ تلاشی را برای بالا بردن مردم به سطح اشراف فروگذار نکردند؛ وقتی معتدل یا ضعیف بودند، به مردم اجازه دادند تا از خودشان فراتر روند. برخی با استعدادهایشان به دموکراسی کمک کردند، دیگران با رذایلشان. لویی یازدهم و لویی چهاردهم هر رتبهای را زیر تاج به تسلیم یکسان فروکاستند؛ لویی پانزدهم، خود و تمام دربارش، به خاک فرو رفتند.
بهمحض اینکه زمین به غیر از مالکیت فئودالی نگه داشته شد، و اموال شخصی به نوبهی خود نفوذ و قدرت اعطا کرد، هر بهبود در تجارت یا تولید عنصر جدیدی از برابری شرایط بود. از این پس، هر کشف جدید، هر نیاز جدیدی که ایجاد میکرد، و هر آرزوی جدیدی که خواستار ارضا بود، گامی به سوی سطح جهانی بود. علاقه به تجمل، عشق به جنگ، سلطهی مد، و سطحیترین و عمیقترین اشتیاقهای قلب انسان، همگی برای غنی کردن فقرا و فقیر کردن اغنیا همکاری کردند.
از زمانی که اعمال عقل منبع قدرت و ثروت شد، غیرممکن است که هر افزودن به علم، هر حقیقت تازه، و هر ایدهی جدید را بهعنوان جوانهای از قدرت که در دسترس مردم قرار گرفته، در نظر نگیریم. و حتی وقتی در اختیار مخالفانش بودند، باز هم به هدفش خدمت کردند با برجسته کردن عظمت طبیعی انسان؛ بنابراین، فتوحاتش با فتوحات تمدن و دانش گسترش یافت، و ادبیات به زرادخانهای تبدیل شد که فقیرترین و ضعیفترین همیشه میتوانستند در آن سلاحی به دست آورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
در میان موضوعات جدیدی که در طول اقامتم در ایالات متحده توجهم را جلب کرد، هیچچیز به اندازهی برابری عمومی شرایط (equality of conditions) بهطور قوی مرا تحت تأثیر قرار نداد. با القا کردن اصول جدید به قدرتهای حاکم و عادات خاص به مردمان تحت حاکمیت. بهسرعت دریافتم که تأثیر این واقعیت بسیار فراتر از ویژگیهای سیاسی و قوانین کشور است و بر جامعهی مدنی به همان اندازهی دولت تسلط دارد؛ این برابری، نظرات را خلق میکند، احساسات را بهوجود میآورد، شیوههای معمول زندگی را پیشنهاد میدهد و هرآنچه را تولید نمیکند، اصلاح میکند. هرچه بیشتر در مطالعهی جامعهی آمریکایی پیش میرفتم، بیشتر درمییافتم که برابری شرایط واقعیتی بنیادین است که بهنظر میرسد همهی دیگر امور از آن ناشی میشوند و نقطهی مرکزیای است که همهی مشاهداتم همواره به آن ختم میشد.
برای همه آشکار است که انقلاب دموکراتیک بزرگی در میان ما در جریان است؛ اما دو دیدگاه دربارهی ماهیت و پیامدهای آن وجود دارد. برای برخی، این انقلاب حادثهای نوظهور بهنظر میآید که هنوز میتوان آن را مهار کرد؛ برای دیگران، غیرقابل مقاومت بهنظر میرسد، زیرا یکنواختترین، قدیمیترین و پایدارترین گرایشی است که میتوان در تاریخ یافت. بیایید وضعیت فرانسه را هفتصد سال پیش به یاد آوریم، زمانی که سرزمین میان تعداد کمی از خانوادهها تقسیم شده بود که مالکان خاک و حاکمان ساکنان آن بودند؛ حق حاکمیت با ارث خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد؛ زور تنها وسیلهای بود که انسان میتوانست بر انسان اثر بگذارد، و مالکیت زمین تنها منبع قدرت بود. اما بهزودی، قدرت سیاسی روحانیون بنیان نهاده شد و شروع به اعمال خود کرد: برابری از طریق کلیسا به دولت نفوذ کرد، و کسی که بهعنوان رعیت باید در بردگی دائمی میزیست، بهعنوان کشیش در میان اشراف جای گرفت و نهبهندرت بالای سر پادشاهان.
روابط مختلف میان انسانها با پایدارتر و متمدنتر شدن جامعه پیچیدهتر و متعددتر شد. از اینرو نیاز به قوانین مدنی احساس شد؛ و طبقهی کارگزاران حقوقی بهزودی از تاریکی محاکم و اتاقهای غبارآلودشان برخاستند تا در دربار پادشاه، در کنار بارونهای فئودال با جامههای خز و زرههایشان ظاهر شوند. بهتدریج گسترش دستاوردهای ذهنی و افزایش علاقه به ادبیات و هنر، فرصتهای موفقیتی برای استعدادها گشود؛ علم وسیلهای برای حکومت شد، هوش به قدرت اجتماعی منجر شد، و انسان ادیب در امور دولت مشارکت کرد. ارزشی که به امتیازات تولد نسبت داده میشد، دقیقاً به همان نسبتی که مسیرهای جدیدی برای پیشرفت گشوده شد، کاهش یافت. در قرن یازدهم، اشرافیت قیمتی بیهمتا داشت؛ در قرن سیزدهم میتوانست خریداری شود؛ برای اولین بار در سال ۱۲۷۰ اعطا شد؛ و برابری بدینگونه توسط خود اشرافیت به دولت معرفی شد.
در طول این هفتصد سال، گاهی اتفاق میافتاد که برای مقاومت در برابر اقتدار تاج، یا برای کاهش قدرت رقبایشان، اشراف سهمی از حقوق سیاسی را به مردم اعطا میکردند. یا، بهطور معمولتر، پادشاه به طبقات پایینتر اجازه میداد تا درجهای از قدرت را داشته باشند، با نیت سرکوب اشرافیت. در فرانسه، پادشاهان همیشه فعالترین و ثابتقدمترین تسطیحکنندگان (levellers) بودهاند. وقتی قوی و جاهطلب بودند، هیچ تلاشی را برای بالا بردن مردم به سطح اشراف فروگذار نکردند؛ وقتی معتدل یا ضعیف بودند، به مردم اجازه دادند تا از خودشان فراتر روند. برخی با استعدادهایشان به دموکراسی کمک کردند، دیگران با رذایلشان. لویی یازدهم و لویی چهاردهم هر رتبهای را زیر تاج به تسلیم یکسان فروکاستند؛ لویی پانزدهم، خود و تمام دربارش، به خاک فرو رفتند.
بهمحض اینکه زمین به غیر از مالکیت فئودالی نگه داشته شد، و اموال شخصی به نوبهی خود نفوذ و قدرت اعطا کرد، هر بهبود در تجارت یا تولید عنصر جدیدی از برابری شرایط بود. از این پس، هر کشف جدید، هر نیاز جدیدی که ایجاد میکرد، و هر آرزوی جدیدی که خواستار ارضا بود، گامی به سوی سطح جهانی بود. علاقه به تجمل، عشق به جنگ، سلطهی مد، و سطحیترین و عمیقترین اشتیاقهای قلب انسان، همگی برای غنی کردن فقرا و فقیر کردن اغنیا همکاری کردند.
از زمانی که اعمال عقل منبع قدرت و ثروت شد، غیرممکن است که هر افزودن به علم، هر حقیقت تازه، و هر ایدهی جدید را بهعنوان جوانهای از قدرت که در دسترس مردم قرار گرفته، در نظر نگیریم. و حتی وقتی در اختیار مخالفانش بودند، باز هم به هدفش خدمت کردند با برجسته کردن عظمت طبیعی انسان؛ بنابراین، فتوحاتش با فتوحات تمدن و دانش گسترش یافت، و ادبیات به زرادخانهای تبدیل شد که فقیرترین و ضعیفترین همیشه میتوانستند در آن سلاحی به دست آورند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
چرا انقلابهای بزرگ در دموکراسیهای برابر کمتر رخ میدهند
تقریباً همهی انقلابهایی که چهرهی ملتها را تغییر دادهاند، برای تحکیم یا نابودی نابرابری اجتماعی انجام شدهاند. علل ثانویهای که تشنجهای بزرگ جهان را ایجاد کردهاند کنار بگذارید، و تقریباً همیشه اصل نابرابری را در ریشه خواهید یافت. یا فقرا تلاش کردهاند ثروتمندان را غارت کنند، یا ثروتمندان فقرا را به بردگی کشاندهاند. اگر بنابراین جامعهای بتواند بنیان نهاده شود که در آن هر انسان چیزی برای حفظ کردن داشته باشد و اندکی برای گرفتن از دیگران، کار بزرگی برای صلح جهان انجام شده است. آگاهم که در میان مردمان دموکراتیک بزرگ، همیشه برخی از اعضای جامعه در فقر شدید و برخی دیگر در ثروت فراوان خواهند بود؛ اما فقرا، بهجای تشکیل اکثریت عظیم ملت، همانگونه که همیشه در جوامع اشرافی صادق است، بهطور نسبی تعداد کمی دارند، و قوانین آنها را با پیوندهای فقر غیرقابلعلاج و ارثی به هم متصل نمیکنند. ثروتمندان، از سوی خود، کمیاب و ناتواناند؛ آنها هیچ امتیازی ندارند که توجه عمومی را جلب کند؛ حتی ثروتشان، چون دیگر با خاک پیوند نخورده و در آن ادغام نشده، نامحسوس و بهنوعی نامرئی است. چون دیگر نژادی از فقرا وجود ندارد، نژادی از ثروتمندان هم وجود ندارد؛ اینها روزانه از میان توده برمیخیزند و دوباره به آن بازمیگردند. از اینرو، آنها طبقهی متمایزی را تشکیل نمیدهند که بهآسانی بتوان آن را نشانه گرفت و غارت کرد؛ و علاوهبر این، چون با هزاران پیوند پنهانی با هموطنانشان مرتبطاند، مردم نمیتوانند به آنها حمله کنند بدون آنکه به خودشان آسیب برسانند. بین این دو نهایت جوامع دموکراتیک، انبوه بیشماری از انسانها تقریباً مشابه ایستادهاند که نه دقیقاً ثروتمندند و نه فقیر، دارای مالکیت کافی برای میل به حفظ نظماند، اما نه آنقدر که حسادت را برانگیزند. این انسانها دشمنان طبیعی تشنجهای خشونتآمیزند: آرامش آنها همهی آنهایی را که زیر و بالای آنها هستند آرام نگه میدارد و تعادل ساختار جامعه را تضمین میکند.
نهتنها انسانهای دموکراسیها بهطور طبیعی مشتاق انقلابها نیستند، بلکه از آنها میترسند. همهی انقلابها کموبیش مالکیت را تهدید میکنند: اما اکثر کسانی که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، دارای مالکیتاند - نهتنها دارای مالکیتاند، بلکه در شرایطی زندگی میکنند که بیشترین ارزش را برای مالکیت خود قائلاند. اگر هر یک از طبقات جامعه را با دقت در نظر بگیریم، بهآسانی میتوان دید که اشتیاقهای ناشی از مالکیت در میان طبقات میانی تندتر و پایدارتر است. فقرا اغلب برای آنچه دارند اهمیت کمی قائلاند، زیرا از کمبود آنچه ندارند بیشتر رنج میبرند تا از اندکی که دارند لذت میبرند. ثروتمندان اشتیاقهای بسیاری جز ثروت برای ارضا دارند؛ و علاوهبر این، لذت طولانی و دشوار از ثروتی بزرگ گاهی درنهایت آنها را نسبت به جذابیتهایش بیحس میکند. اما انسانهایی که دارای کفایتاند، بهدور از ثروت فراوان و فقر، ارزشی عظیم برای داراییهایشان قائلاند. چون هنوز تقریباً در دسترس فقرند، محرومیتهای آن را نزدیک میبینند و از آنها میترسند؛ بین فقر و خودشان جز ثروتی ناچیز نیست که فوراً ترسها و امیدهایشان را بر آن متمرکز میکنند. هر روز علاقهی آنها را به آن افزایش میدهد، بهواسطهی مراقبتهای مداومی که ایجاد میکند؛ و آنها با تلاشهای مداومشان برای افزایش مقدار آن، به آن وابستهتر میشوند.
هیچچیز را نمیشناسم که بیش از عادات تجاری با عادات انقلابی در تضاد باشد. تجارت بهطور طبیعی با همهی اشتیاقهای خشن مخالف است؛ دوست دارد تعلل کند، از سازش لذت میبرد، و بهدقت از تحریک پرهیز میکند. صبور، نفوذگر، انعطافپذیر است و تا زمانی که ضرورت مطلق آن را مجبور نکند، به اقدامات افراطی متوسل نمیشود. تجارت انسانها را از یکدیگر مستقل میکند، تصور والایی از اهمیت شخصیشان به آنها میدهد، آنها را به جستوجوی ادارهی امور خودشان وامیدارد، و به آنها میآموزد که چگونه آنها را بهخوبی اداره کنند؛ بنابراین انسانها را برای آزادی آماده میکند، اما آنها را از انقلابها حفظ میکند. در انقلاب، مالکان اموال شخصی بیش از همه چیز برای ترسیدن دارند؛ زیرا از یک سو اموالشان اغلب بهآسانی قابلتصرف است، و از سوی دیگر ممکن است هر لحظه کاملاً ناپدید شود - موضوعی نگرانکننده که مالکان اموال غیرمنقول کمتر در معرض آناند، زیرا اگرچه ممکن است درآمد املاکشان را از دست بدهند، میتوانند امیدوار باشند که خود زمین را در بزرگترین تحولات حفظ کنند. بنابراین، ملتها به همان اندازه که اموال شخصی در میانشان افزایش و توزیع میشود و تعداد کسانی که آن را دارند بیشتر میشود، کمتر تمایل به انجام انقلاب دارند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
تقریباً همهی انقلابهایی که چهرهی ملتها را تغییر دادهاند، برای تحکیم یا نابودی نابرابری اجتماعی انجام شدهاند. علل ثانویهای که تشنجهای بزرگ جهان را ایجاد کردهاند کنار بگذارید، و تقریباً همیشه اصل نابرابری را در ریشه خواهید یافت. یا فقرا تلاش کردهاند ثروتمندان را غارت کنند، یا ثروتمندان فقرا را به بردگی کشاندهاند. اگر بنابراین جامعهای بتواند بنیان نهاده شود که در آن هر انسان چیزی برای حفظ کردن داشته باشد و اندکی برای گرفتن از دیگران، کار بزرگی برای صلح جهان انجام شده است. آگاهم که در میان مردمان دموکراتیک بزرگ، همیشه برخی از اعضای جامعه در فقر شدید و برخی دیگر در ثروت فراوان خواهند بود؛ اما فقرا، بهجای تشکیل اکثریت عظیم ملت، همانگونه که همیشه در جوامع اشرافی صادق است، بهطور نسبی تعداد کمی دارند، و قوانین آنها را با پیوندهای فقر غیرقابلعلاج و ارثی به هم متصل نمیکنند. ثروتمندان، از سوی خود، کمیاب و ناتواناند؛ آنها هیچ امتیازی ندارند که توجه عمومی را جلب کند؛ حتی ثروتشان، چون دیگر با خاک پیوند نخورده و در آن ادغام نشده، نامحسوس و بهنوعی نامرئی است. چون دیگر نژادی از فقرا وجود ندارد، نژادی از ثروتمندان هم وجود ندارد؛ اینها روزانه از میان توده برمیخیزند و دوباره به آن بازمیگردند. از اینرو، آنها طبقهی متمایزی را تشکیل نمیدهند که بهآسانی بتوان آن را نشانه گرفت و غارت کرد؛ و علاوهبر این، چون با هزاران پیوند پنهانی با هموطنانشان مرتبطاند، مردم نمیتوانند به آنها حمله کنند بدون آنکه به خودشان آسیب برسانند. بین این دو نهایت جوامع دموکراتیک، انبوه بیشماری از انسانها تقریباً مشابه ایستادهاند که نه دقیقاً ثروتمندند و نه فقیر، دارای مالکیت کافی برای میل به حفظ نظماند، اما نه آنقدر که حسادت را برانگیزند. این انسانها دشمنان طبیعی تشنجهای خشونتآمیزند: آرامش آنها همهی آنهایی را که زیر و بالای آنها هستند آرام نگه میدارد و تعادل ساختار جامعه را تضمین میکند.
نهتنها انسانهای دموکراسیها بهطور طبیعی مشتاق انقلابها نیستند، بلکه از آنها میترسند. همهی انقلابها کموبیش مالکیت را تهدید میکنند: اما اکثر کسانی که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، دارای مالکیتاند - نهتنها دارای مالکیتاند، بلکه در شرایطی زندگی میکنند که بیشترین ارزش را برای مالکیت خود قائلاند. اگر هر یک از طبقات جامعه را با دقت در نظر بگیریم، بهآسانی میتوان دید که اشتیاقهای ناشی از مالکیت در میان طبقات میانی تندتر و پایدارتر است. فقرا اغلب برای آنچه دارند اهمیت کمی قائلاند، زیرا از کمبود آنچه ندارند بیشتر رنج میبرند تا از اندکی که دارند لذت میبرند. ثروتمندان اشتیاقهای بسیاری جز ثروت برای ارضا دارند؛ و علاوهبر این، لذت طولانی و دشوار از ثروتی بزرگ گاهی درنهایت آنها را نسبت به جذابیتهایش بیحس میکند. اما انسانهایی که دارای کفایتاند، بهدور از ثروت فراوان و فقر، ارزشی عظیم برای داراییهایشان قائلاند. چون هنوز تقریباً در دسترس فقرند، محرومیتهای آن را نزدیک میبینند و از آنها میترسند؛ بین فقر و خودشان جز ثروتی ناچیز نیست که فوراً ترسها و امیدهایشان را بر آن متمرکز میکنند. هر روز علاقهی آنها را به آن افزایش میدهد، بهواسطهی مراقبتهای مداومی که ایجاد میکند؛ و آنها با تلاشهای مداومشان برای افزایش مقدار آن، به آن وابستهتر میشوند.
هیچچیز را نمیشناسم که بیش از عادات تجاری با عادات انقلابی در تضاد باشد. تجارت بهطور طبیعی با همهی اشتیاقهای خشن مخالف است؛ دوست دارد تعلل کند، از سازش لذت میبرد، و بهدقت از تحریک پرهیز میکند. صبور، نفوذگر، انعطافپذیر است و تا زمانی که ضرورت مطلق آن را مجبور نکند، به اقدامات افراطی متوسل نمیشود. تجارت انسانها را از یکدیگر مستقل میکند، تصور والایی از اهمیت شخصیشان به آنها میدهد، آنها را به جستوجوی ادارهی امور خودشان وامیدارد، و به آنها میآموزد که چگونه آنها را بهخوبی اداره کنند؛ بنابراین انسانها را برای آزادی آماده میکند، اما آنها را از انقلابها حفظ میکند. در انقلاب، مالکان اموال شخصی بیش از همه چیز برای ترسیدن دارند؛ زیرا از یک سو اموالشان اغلب بهآسانی قابلتصرف است، و از سوی دیگر ممکن است هر لحظه کاملاً ناپدید شود - موضوعی نگرانکننده که مالکان اموال غیرمنقول کمتر در معرض آناند، زیرا اگرچه ممکن است درآمد املاکشان را از دست بدهند، میتوانند امیدوار باشند که خود زمین را در بزرگترین تحولات حفظ کنند. بنابراین، ملتها به همان اندازه که اموال شخصی در میانشان افزایش و توزیع میشود و تعداد کسانی که آن را دارند بیشتر میشود، کمتر تمایل به انجام انقلاب دارند.
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
تمرکز فزایندهی قدرت دولت در اروپا در مقایسه با آمریکا
با تأمل در آنچه تاکنون گفته شد، خواننده شگفتزده و نگران خواهد شد که در اروپا همهچیز بهنظر میرسد به گسترش نامحدود امتیازات دولت منجر میشود، و همهی آنهایی که از حقوق استقلال خصوصی برخوردار بودند را ضعیفتر، تابعتر و متزلزلتر میکند. ملتهای دموکراتیک اروپا همهی گرایشهای عمومی و پایداری را دارند که آمریکاییها را به تمرکز دولت سوق میدهد، و علاوهبر این، در معرض تعداد زیادی علل ثانویه و اتفاقی قرار دارند که آمریکاییها از آنها بیخبرند. بهنظر میرسد هر گامی که به سوی برابری برمیدارند، آنها را به استبداد (despotism) نزدیکتر میکند. در دوران اشرافی که پیش از زمان حاضر بود، فرمانروایان اروپا از بسیاری از حقوق ذاتی قدرتشان محروم شده بودند یا آنها را واگذار کرده بودند. کمتر از صد سال پیش، در اکثر کشورهای اروپایی، افراد و شرکتهای خصوصی متعددی به اندازهی کافی مستقل بودند تا عدالت را اجرا کنند، سرباز جمعآوری و نگهداری کنند، مالیات وضع کنند، و اغلب حتی قانون را وضع یا تفسیر کنند. دولت در همهجا این ویژگیهای طبیعی قدرت حاکمه را منحصراً به خود بازگرفته است؛ در همهی امور حکومتی، دولت هیچ واسطهای بین خود و مردم تحمل نمیکند، و در امور عمومی، مردم را با نفوذ مستقیم خود هدایت میکند.
در همان دوره، تعداد زیادی از قدرتهای ثانویه در اروپا وجود داشت که منافع محلی را نمایندگی میکردند و امور محلی را اداره میکردند. اکثر این مقامات محلی از بین رفتهاند؛ همه بهسرعت در حال محو شدن یا افتادن به وابستگی کاملاند. اروپا در طول نیمقرن گذشته، انقلابها و ضد-انقلابهای بسیاری را تحمل کرده که در جهتهای متضاد آن را متلاطم کردهاند: اما همهی این آشوبها در یک جنبه شبیه یکدیگرند - همهی آنها قدرتهای ثانویهی حکومتی را متزلزل یا نابود کردهاند. هدفم این است که خاطرنشان کنم، همهی این حقوق گوناگونی که در زمان ما بهطور متوالی از طبقات، شرکتها و افراد سلب شدهاند، برای برپایی قدرتهای ثانویهی جدید بر پایهای دموکراتیکتر بهکار نرفتهاند، بلکه بهطور یکنواخت در دستان حاکم متمرکز شدهاند.
تقریباً همهی مؤسسات خیریهی اروپا پیشتر در دست افراد یا شرکتهای خصوصی بودند؛ اکنون تقریباً همه به دولت عالی وابستهاند، و در بسیاری از کشورها در واقع توسط آن قدرت اداره میشوند. دولت تقریباً بهطور انحصاری وظیفهی تأمین نان برای گرسنگان، کمک و پناه برای بیماران، کار برای بیکاران، و عمل بهعنوان تنها تسکیندهندهی همهی انواع بدبختی را بر عهده میگیرد. آموزش، مانند خیریه، در اکثر کشورهای امروزی به امری ملی تبدیل شده است. دولت وظیفهی تربیت قلب و آموزش ذهن هر نسل را بر عهده میگیرد. یکسانی در دورههای آموزش عمومی، مانند همهچیز دیگر، غالب است؛ تنوع، مانند آزادی، روزبهروز ناپدید میشود.
من ادعا میکنم که هیچ کشوری در اروپا وجود ندارد که در آن ادارهی عمومی نهتنها متمرکزتر نشده باشد، بلکه کنجکاوتر و دقیقتر شده است؛ آن در همهجا بیش از پیش در امور خصوصی دخالت میکند؛ امور بیشتری را تنظیم میکند، و امور کوچکتری را؛ و هر روز جایگاه محکمتری در اطراف، بالای و میان همهی افراد خصوصی بهدست میآورد، تا به آنها کمک کند، مشاوره دهد، و آنها را مجبور کند. بدینترتیب دولت بهتدریج بدهکار اکثر اعضای ثروتمند جامعه میشود و بزرگترین مقادیر سرمایه را در دستان خود متمرکز میکند. سرمایهی کوچک با روش دیگری به نگهداری آن کشیده میشود. با درهمآمیختن انسانها و برابرتر شدن شرایط، فقرا منابع، آموزش و آرزوهای بیشتری دارند؛ آنها به فکر بهبود شرایطشان میافتند، و این به آنها میآموزد که پسانداز کنند.. اما بخش اعظم این پول اگر در دستان مالکانش پراکنده بماند، غیرمولد خواهد بود. این موضوع باعث ایجاد نهادی خیریه شده است که، اگر اشتباه نکنم، بهزودی به یکی از مهمترین نهادهای سیاسی ما تبدیل خواهد شد. برخی افراد خیرخواه به فکر جمعآوری پساندازهای فقرا و سرمایهگذاری آنها با سود افتادند. در برخی کشورها، این انجمنهای خیریه هنوز کاملاً از دولت متمایزند؛ اما در تقریباً همهی آنها بهوضوح تمایل به یکی شدن با دولت دارند؛ و در برخی از آنها، دولت جای آنها را گرفته است، و وظیفهی عظیم متمرکز کردن در یک مکان و سرمایهگذاری با مسئولیت خود، پساندازهای روزانهی میلیونها نفر از طبقات کارگر را بر عهده گرفته است. بدینترتیب دولت ثروت اغنیا را با وامها به خود میکشد، و اندک پسانداز فقیر (poor man’s mite) را در بانکهای پسانداز در اختیار دارد.
پایان
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader
با تأمل در آنچه تاکنون گفته شد، خواننده شگفتزده و نگران خواهد شد که در اروپا همهچیز بهنظر میرسد به گسترش نامحدود امتیازات دولت منجر میشود، و همهی آنهایی که از حقوق استقلال خصوصی برخوردار بودند را ضعیفتر، تابعتر و متزلزلتر میکند. ملتهای دموکراتیک اروپا همهی گرایشهای عمومی و پایداری را دارند که آمریکاییها را به تمرکز دولت سوق میدهد، و علاوهبر این، در معرض تعداد زیادی علل ثانویه و اتفاقی قرار دارند که آمریکاییها از آنها بیخبرند. بهنظر میرسد هر گامی که به سوی برابری برمیدارند، آنها را به استبداد (despotism) نزدیکتر میکند. در دوران اشرافی که پیش از زمان حاضر بود، فرمانروایان اروپا از بسیاری از حقوق ذاتی قدرتشان محروم شده بودند یا آنها را واگذار کرده بودند. کمتر از صد سال پیش، در اکثر کشورهای اروپایی، افراد و شرکتهای خصوصی متعددی به اندازهی کافی مستقل بودند تا عدالت را اجرا کنند، سرباز جمعآوری و نگهداری کنند، مالیات وضع کنند، و اغلب حتی قانون را وضع یا تفسیر کنند. دولت در همهجا این ویژگیهای طبیعی قدرت حاکمه را منحصراً به خود بازگرفته است؛ در همهی امور حکومتی، دولت هیچ واسطهای بین خود و مردم تحمل نمیکند، و در امور عمومی، مردم را با نفوذ مستقیم خود هدایت میکند.
در همان دوره، تعداد زیادی از قدرتهای ثانویه در اروپا وجود داشت که منافع محلی را نمایندگی میکردند و امور محلی را اداره میکردند. اکثر این مقامات محلی از بین رفتهاند؛ همه بهسرعت در حال محو شدن یا افتادن به وابستگی کاملاند. اروپا در طول نیمقرن گذشته، انقلابها و ضد-انقلابهای بسیاری را تحمل کرده که در جهتهای متضاد آن را متلاطم کردهاند: اما همهی این آشوبها در یک جنبه شبیه یکدیگرند - همهی آنها قدرتهای ثانویهی حکومتی را متزلزل یا نابود کردهاند. هدفم این است که خاطرنشان کنم، همهی این حقوق گوناگونی که در زمان ما بهطور متوالی از طبقات، شرکتها و افراد سلب شدهاند، برای برپایی قدرتهای ثانویهی جدید بر پایهای دموکراتیکتر بهکار نرفتهاند، بلکه بهطور یکنواخت در دستان حاکم متمرکز شدهاند.
تقریباً همهی مؤسسات خیریهی اروپا پیشتر در دست افراد یا شرکتهای خصوصی بودند؛ اکنون تقریباً همه به دولت عالی وابستهاند، و در بسیاری از کشورها در واقع توسط آن قدرت اداره میشوند. دولت تقریباً بهطور انحصاری وظیفهی تأمین نان برای گرسنگان، کمک و پناه برای بیماران، کار برای بیکاران، و عمل بهعنوان تنها تسکیندهندهی همهی انواع بدبختی را بر عهده میگیرد. آموزش، مانند خیریه، در اکثر کشورهای امروزی به امری ملی تبدیل شده است. دولت وظیفهی تربیت قلب و آموزش ذهن هر نسل را بر عهده میگیرد. یکسانی در دورههای آموزش عمومی، مانند همهچیز دیگر، غالب است؛ تنوع، مانند آزادی، روزبهروز ناپدید میشود.
من ادعا میکنم که هیچ کشوری در اروپا وجود ندارد که در آن ادارهی عمومی نهتنها متمرکزتر نشده باشد، بلکه کنجکاوتر و دقیقتر شده است؛ آن در همهجا بیش از پیش در امور خصوصی دخالت میکند؛ امور بیشتری را تنظیم میکند، و امور کوچکتری را؛ و هر روز جایگاه محکمتری در اطراف، بالای و میان همهی افراد خصوصی بهدست میآورد، تا به آنها کمک کند، مشاوره دهد، و آنها را مجبور کند. بدینترتیب دولت بهتدریج بدهکار اکثر اعضای ثروتمند جامعه میشود و بزرگترین مقادیر سرمایه را در دستان خود متمرکز میکند. سرمایهی کوچک با روش دیگری به نگهداری آن کشیده میشود. با درهمآمیختن انسانها و برابرتر شدن شرایط، فقرا منابع، آموزش و آرزوهای بیشتری دارند؛ آنها به فکر بهبود شرایطشان میافتند، و این به آنها میآموزد که پسانداز کنند.. اما بخش اعظم این پول اگر در دستان مالکانش پراکنده بماند، غیرمولد خواهد بود. این موضوع باعث ایجاد نهادی خیریه شده است که، اگر اشتباه نکنم، بهزودی به یکی از مهمترین نهادهای سیاسی ما تبدیل خواهد شد. برخی افراد خیرخواه به فکر جمعآوری پساندازهای فقرا و سرمایهگذاری آنها با سود افتادند. در برخی کشورها، این انجمنهای خیریه هنوز کاملاً از دولت متمایزند؛ اما در تقریباً همهی آنها بهوضوح تمایل به یکی شدن با دولت دارند؛ و در برخی از آنها، دولت جای آنها را گرفته است، و وظیفهی عظیم متمرکز کردن در یک مکان و سرمایهگذاری با مسئولیت خود، پساندازهای روزانهی میلیونها نفر از طبقات کارگر را بر عهده گرفته است. بدینترتیب دولت ثروت اغنیا را با وامها به خود میکشد، و اندک پسانداز فقیر (poor man’s mite) را در بانکهای پسانداز در اختیار دارد.
پایان
📘 دموکراسی در آمریکا
✍🏻 الکسی دو توکویل
📚 گروه کتابخوانی علمی
@SciBookReader