اما انه گیمی مرغانه، شما چی گیدی؟!
امروز در فهرست غذاهای کافهای در تهران نام غذای جدیدی را دیدم که از هر نظر نوآورانه، بدیع، اشتهابرانگیز، خوشآوا و شگفتآور بود: اگ سندویچ.
مدتی به این نام زل زدم و در تلاش و تقلا برای تشخیص حرکت مناسب روی الف به تتهپته افتاده بودم که خدایا آگ است، اَگ است، اُگ است... که دوستان روشنم کردند: اِگ است، یعنی تخممرغ!
از اینهمه تجدد و نوگرایی حیرت کردم. از اینکه جوانان مترقی وطن، در عین پایبندی کامل به سنتهای اصیل سفرههای ایرانی چنین نوآوریهایی، هم در فرم و هم در محتوا، ارائه میکنند به خود بالیدم. واقعاً جای شگفتی است که با اینهمه محرومیت و مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ریشههای تمدنی ما به حدی در عرصههای جهانی پیشرفت کرده است که میتوانیم تخممرغ را آبپز کنیم، با گوجه و جعفری و کاهو و خیارشور لای نان بگذاریم، و در بشقابی سراسر خلاقیت و ابتکار پیش روی مشتریان قرار دهیم. آن لقمۀ تخممرغ سفت که درِ گاراژها و روی گاریها و در اغذیهفروشیها لای نانسفید میفروختند یا مامانها در صبحانههای سفر دست آدم میدادند، دون شأن ما، ملیت ما، و مایۀ شرم ارزشهای اصیل و ناب ملت متمدن ایران بود. «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمیتواند در کله داخل شود! ما جوانها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه میکند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه میکند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشتهام و با روشنی کورکنندهای ثابت نمودهام که هیچکس جرأت نمیکند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازهی پوسیبیلیتهاش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والّا دکادانس ما را تهدید میکند.»[1]
حالا ما، علاوه بر انرژی هستهای، اگسندویچ هم داریم، و تا جهانی شدنمان «آبسولومان» راه درازی نمانده است.
[1] فارسی شکر است، محمدعلی جمالزاده
https://t.iss.one/Sayehsaar
امروز در فهرست غذاهای کافهای در تهران نام غذای جدیدی را دیدم که از هر نظر نوآورانه، بدیع، اشتهابرانگیز، خوشآوا و شگفتآور بود: اگ سندویچ.
مدتی به این نام زل زدم و در تلاش و تقلا برای تشخیص حرکت مناسب روی الف به تتهپته افتاده بودم که خدایا آگ است، اَگ است، اُگ است... که دوستان روشنم کردند: اِگ است، یعنی تخممرغ!
از اینهمه تجدد و نوگرایی حیرت کردم. از اینکه جوانان مترقی وطن، در عین پایبندی کامل به سنتهای اصیل سفرههای ایرانی چنین نوآوریهایی، هم در فرم و هم در محتوا، ارائه میکنند به خود بالیدم. واقعاً جای شگفتی است که با اینهمه محرومیت و مشکلات اجتماعی و اقتصادی، ریشههای تمدنی ما به حدی در عرصههای جهانی پیشرفت کرده است که میتوانیم تخممرغ را آبپز کنیم، با گوجه و جعفری و کاهو و خیارشور لای نان بگذاریم، و در بشقابی سراسر خلاقیت و ابتکار پیش روی مشتریان قرار دهیم. آن لقمۀ تخممرغ سفت که درِ گاراژها و روی گاریها و در اغذیهفروشیها لای نانسفید میفروختند یا مامانها در صبحانههای سفر دست آدم میدادند، دون شأن ما، ملیت ما، و مایۀ شرم ارزشهای اصیل و ناب ملت متمدن ایران بود. «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمیتواند در کله داخل شود! ما جوانها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه میکند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه میکند، در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشتهام و با روشنی کورکنندهای ثابت نمودهام که هیچکس جرأت نمیکند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازهی پوسیبیلیتهاش باید خدمت بکند وطن را، که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والّا دکادانس ما را تهدید میکند.»[1]
حالا ما، علاوه بر انرژی هستهای، اگسندویچ هم داریم، و تا جهانی شدنمان «آبسولومان» راه درازی نمانده است.
[1] فارسی شکر است، محمدعلی جمالزاده
https://t.iss.one/Sayehsaar
❤2
دربارهی ویرایش و خبر، در گفتوگو با ایسنا بهمناسبت روز خبرنگار:
https://isna.ir/xdTT7f
https://t.iss.one/Sayehsaar
https://isna.ir/xdTT7f
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
❤2
اشکالات زبانی در سریال تاسیان
در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیشتر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستیهای زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیتها، یا حتی تاریخزدایی از زبان شخصیتها؛ بهطوری که قصه از دهۀ سی شمسی حکایت میکرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.
عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ میدهد اما شخصیتهایش با مصطلحات متأخر امروز حرف میزنند. مشتی نمونۀ خروار میآورم:
_ در قسمت هشتم، امیر دستهگلی تقدیم شیرین میکند و میگوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سالهای اخیر است! پیشترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چهبسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.
_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی میشنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامهنویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!
_ اصطلاح «براندازی» در سالهای اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی میگفتند. براندازی خیلی جدید است. بهعلاوه، اصلیترین تزی که مخالفان طیفهای چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند میداد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژهی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژههای انقلابیون نبود. کلیدواژههای اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشتهها، شنیدن سخنرانیها و مرور میتینگها بهراحتی در دسترس نویسنده قرار میگرفت.
_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بیسوادی که با زبان لاتی و کوچهبازاری صحبت میکند، میگوید: «کی بها میده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمیرفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.
_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده میگوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بیتحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت میشنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید میکنند که در دهۀ پنجاه «پیک» میزدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزیهاست!
_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت میشود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیشتر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.
از مثالهای بیشتر صرفنظر میکنم چون نشان دادن نوع اشکال مهمتر از تعدد شواهد است. بهعلاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعفهای روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسیهای قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار میدهد که از فیلمهای هندی دوران رام و شام الهام میگرفتند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیشتر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستیهای زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیتها، یا حتی تاریخزدایی از زبان شخصیتها؛ بهطوری که قصه از دهۀ سی شمسی حکایت میکرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.
عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ میدهد اما شخصیتهایش با مصطلحات متأخر امروز حرف میزنند. مشتی نمونۀ خروار میآورم:
_ در قسمت هشتم، امیر دستهگلی تقدیم شیرین میکند و میگوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سالهای اخیر است! پیشترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چهبسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.
_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی میشنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامهنویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!
_ اصطلاح «براندازی» در سالهای اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی میگفتند. براندازی خیلی جدید است. بهعلاوه، اصلیترین تزی که مخالفان طیفهای چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند میداد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژهی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژههای انقلابیون نبود. کلیدواژههای اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشتهها، شنیدن سخنرانیها و مرور میتینگها بهراحتی در دسترس نویسنده قرار میگرفت.
_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بیسوادی که با زبان لاتی و کوچهبازاری صحبت میکند، میگوید: «کی بها میده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمیرفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.
_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده میگوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بیتحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت میشنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید میکنند که در دهۀ پنجاه «پیک» میزدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزیهاست!
_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت میشود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیشتر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.
از مثالهای بیشتر صرفنظر میکنم چون نشان دادن نوع اشکال مهمتر از تعدد شواهد است. بهعلاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعفهای روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسیهای قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار میدهد که از فیلمهای هندی دوران رام و شام الهام میگرفتند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
در گفتوگو با خبرگزاری ایبنا از نقد ادبی در مطبوعات، دانشگاهها و فضای فکری حال حاضر سخن گفتیم و دربارهی تعدادی از جریانهای ادبی معاصر نیز صحبت کردیم.
از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفتوگو و تنظیم آن را صبورانه عهدهدار شدند.
همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانهشان روزی خوش در گرمای تهران جنگزده برایمان فراهم کردند.
https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفتوگو و تنظیم آن را صبورانه عهدهدار شدند.
همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانهشان روزی خوش در گرمای تهران جنگزده برایمان فراهم کردند.
https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
ایبنا
جدایی نقد دانشگاهی از نبض زنده جامعه، نگرانکننده است / نقد ژورنالیستی و دانشگاهی باید به هم نزدیک شوند
من جدایی نقد دانشگاهی از نبض زنده جامعه را نگرانکننده میبینم. نزدیکی نقد ادبی نظریهمحور به متون فارسی و آمیختن آن با جریان تولید ادبی و جلو بردن آن بهموازات جریان ادبی، چیزیست که من برای آینده نقد ادبی میخواهم. بهنظرم ساز و کارهای حاکم بر دانشگاههای…
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
مرگ فروغ، مرگ جلال
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر میکنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بیپا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بیسوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهاییاش روز و شب گرداند. با خود میاندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه میگفتند؟ چه میکردند؟ چه مینوشتند؟
از میان تمام چهرهها، دو سیما در نظرم تابانتر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چهبسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمیکرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیفتر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نهتنها توی کَتش نمیرفت، بلکه خونش را چنان به جوش میآورد که با آن زبان تیغوتیزش برای مصادرهکنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمیگذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چهبسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور میراند. نمیدانیم چه میشد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یکلب سعادت، یکلب شقاوت. اگر فروغ دیر میماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی میشد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمیآورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه میکنند نخبهنخ میکند. چهبسا آن نثرِ بهقول براهنی «عصبی»اش را کار میانداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگیبرگوریاش نیستند، به هم میدوخت. میبینمش که میرفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای میزند و به لب میگذارد، میزد زیر میز و کافه را به هم میریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود میگویم: نمیخواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و بهخودکِشنده نگاه داشت. اما میخواستم جلال بماند. از مرگ گلهمندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزنانگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر میماند جرئت و شهامتش با او بود که سکهبازانی را که زیر نام شریف او جمع شدهاند سکۀ یک پول کند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر میکنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بیپا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بیسوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهاییاش روز و شب گرداند. با خود میاندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه میگفتند؟ چه میکردند؟ چه مینوشتند؟
از میان تمام چهرهها، دو سیما در نظرم تابانتر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چهبسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمیکرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیفتر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نهتنها توی کَتش نمیرفت، بلکه خونش را چنان به جوش میآورد که با آن زبان تیغوتیزش برای مصادرهکنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمیگذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چهبسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور میراند. نمیدانیم چه میشد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یکلب سعادت، یکلب شقاوت. اگر فروغ دیر میماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی میشد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمیآورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه میکنند نخبهنخ میکند. چهبسا آن نثرِ بهقول براهنی «عصبی»اش را کار میانداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگیبرگوریاش نیستند، به هم میدوخت. میبینمش که میرفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای میزند و به لب میگذارد، میزد زیر میز و کافه را به هم میریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود میگویم: نمیخواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و بهخودکِشنده نگاه داشت. اما میخواستم جلال بماند. از مرگ گلهمندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزنانگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر میماند جرئت و شهامتش با او بود که سکهبازانی را که زیر نام شریف او جمع شدهاند سکۀ یک پول کند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
براهنی و مسئلهی ایران
براهنی مسئلهی ایران داشت. و به طریق اولی مسئلهی زبان داشت. مسئلهی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئلهی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئلهی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. میکوشم این گزارهها را باز کنم و توضیح دهم.
مسئلهی زبان، در ساحتی عام، مسئلهی همهی انسانهاست: لال یا گویا، یکزبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئلهی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همهی تلاشها و عرقریزانها و جانکندنهای ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقتسوزی کرد برای کشاندن مسئلهی عام زبان و هم مسئلهی خاص زبان مادریاش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیقهایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ همکناری ترکی و فارسی نزد او، بهویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئلهای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهدهی تحمل یا حلوفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئلهی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزهاش کند و نظریهای از دل آن بیرون بکشد. ثمرهی این کوششها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریهپرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریهاش در طول زمانهای آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریهپرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را میتوان گواه کامل و لاریبفیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوشاقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.
پرتابهها و تکانههای ناشی از هر دو این مسئلهها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درسها و گفتارها و مقالات و مصاحبهها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند میخورند و در هیئتی یگانه متجلی میشوند (مثلاً در اشعار دوزبانهی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا میکشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیتها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را میچشد و هم ناکامی را تجربه میکند، و به هر حال از روندگی باز نمیایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفتهی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»
در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بیغرض و مرض به دنیای پرمسئلهی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم میآید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئلهی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئلهی زبان از سر عشقی بیامان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوقالعاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادریاش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان میکنم که آن زبان بهمراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همهجا از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم.» آیا او در تبوتاب این دوستداریها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ بهویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمیگرفت، و همین روحیهی همزمان گزنده و آسیبپذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش میراند، دست او را بر خبط و خطاها میگشود.
سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعهی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همهی گفتههای او، مسئلهی او را جز به دوستداری تعبیر کند، یا غرضورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بیانصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را میدانستی.»
https://t.iss.one/Sayehsaar
براهنی مسئلهی ایران داشت. و به طریق اولی مسئلهی زبان داشت. مسئلهی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئلهی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئلهی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. میکوشم این گزارهها را باز کنم و توضیح دهم.
مسئلهی زبان، در ساحتی عام، مسئلهی همهی انسانهاست: لال یا گویا، یکزبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئلهی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همهی تلاشها و عرقریزانها و جانکندنهای ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقتسوزی کرد برای کشاندن مسئلهی عام زبان و هم مسئلهی خاص زبان مادریاش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیقهایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ همکناری ترکی و فارسی نزد او، بهویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئلهای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهدهی تحمل یا حلوفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئلهی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزهاش کند و نظریهای از دل آن بیرون بکشد. ثمرهی این کوششها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریهپرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریهاش در طول زمانهای آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریهپرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را میتوان گواه کامل و لاریبفیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوشاقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.
پرتابهها و تکانههای ناشی از هر دو این مسئلهها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درسها و گفتارها و مقالات و مصاحبهها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند میخورند و در هیئتی یگانه متجلی میشوند (مثلاً در اشعار دوزبانهی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا میکشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیتها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را میچشد و هم ناکامی را تجربه میکند، و به هر حال از روندگی باز نمیایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفتهی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»
در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بیغرض و مرض به دنیای پرمسئلهی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم میآید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئلهی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئلهی زبان از سر عشقی بیامان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوقالعاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادریاش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان میکنم که آن زبان بهمراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همهجا از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم.» آیا او در تبوتاب این دوستداریها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ بهویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمیگرفت، و همین روحیهی همزمان گزنده و آسیبپذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش میراند، دست او را بر خبط و خطاها میگشود.
سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعهی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همهی گفتههای او، مسئلهی او را جز به دوستداری تعبیر کند، یا غرضورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بیانصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را میدانستی.»
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
در پادکست ابدیت و یک روز، به یاد ابراهیم نبوی، دربارهی خودکشی نویسندگان و هنرمندان صحبت کردهام.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
ابدیت و یک روز - شماره دویست و شصت و یک - آداب بیقراری؛ مجموعه…
∆:@EternityAndADay
🅾️ پادکست ابدیت و یک روز
✅ شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بیقراری؛ مجموعه گفتوگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»
🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
✅ شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بیقراری؛ مجموعه گفتوگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»
🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
برای سفارش و ارسال رایگان کتاب، اینجا کلیک کنید:
https://nashreney.com/product/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b3%d9%85%db%8c%d8%b9%db%8c-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%a7/
https://nashreney.com/product/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b3%d9%85%db%8c%d8%b9%db%8c-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%a7/
❤1
Forwarded from اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سایه اقتصادینیا: زبان فارسی یکی از ارکان مهم هویت ملی ایرانیان است
ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
🔸سایه اقتصادینیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرجتاون واشنگتن دیسی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکدهی «ایراناندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاریهای پیشین خود با مؤسسهی آتوسا، اظهار داشت:
🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکدهی ایراناندیشی آتوسا شایسته است در برنامهها و فعالیتهای خود، این موضوع را بهطور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاشهای خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»
🔸اقتصادینیا همچنین افزود: «ایراناندیشی و ایرانشناسی مسیری دلانگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»
🔻ادامهی سخنان سایه اقتصادینیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.
@Atusa_thinktank
ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
🔸سایه اقتصادینیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرجتاون واشنگتن دیسی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکدهی «ایراناندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاریهای پیشین خود با مؤسسهی آتوسا، اظهار داشت:
🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکدهی ایراناندیشی آتوسا شایسته است در برنامهها و فعالیتهای خود، این موضوع را بهطور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاشهای خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»
🔸اقتصادینیا همچنین افزود: «ایراناندیشی و ایرانشناسی مسیری دلانگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»
🔻ادامهی سخنان سایه اقتصادینیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.
@Atusa_thinktank
👍1👏1
مستند ترانه
مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری میکند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزههای متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعملهای تلویزیونی یا قابهای گلدرشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنوارههایی که به جعفرهای پناهیهای همۀ دورانها جایزه میدهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.
پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبکها و با مقیاسها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فیفی از خوشحالی زوزه میکشد) و نمونههای دیگر.
اما این نمونههای دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه میشد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوانثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیتالله طالقانی؟ از مصدق؟ از دهها و صدها چهرهی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمیشود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر میافتد که از آن چهرهها، بهجای چشمهای بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمکهای بینور و جعبۀ قرصهای کنار رختخواب.
خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش میبیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.
فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز میکند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و بهویژه سرخ کردن لبها نشان میدهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش میآید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب میگیرد. کلوزآپهای مدام و نمای درشت از موها، دستها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.
در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلمهایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او میکند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتجها میخندد، میگرید، خود را میآراید، میهراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح میدهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایتهای نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدینسان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفهای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق مینمود، اتحاد و یگانگی ایجاد کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.
کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیادهروی و از هرآنچه چهبسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کردهاند. فیلم، بدون ذوقزدگی، شجاعت انتخاب را میستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمیآید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.
https://t.iss.one/Sayehsaar
مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری میکند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزههای متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعملهای تلویزیونی یا قابهای گلدرشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنوارههایی که به جعفرهای پناهیهای همۀ دورانها جایزه میدهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.
پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبکها و با مقیاسها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فیفی از خوشحالی زوزه میکشد) و نمونههای دیگر.
اما این نمونههای دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه میشد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوانثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیتالله طالقانی؟ از مصدق؟ از دهها و صدها چهرهی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمیشود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر میافتد که از آن چهرهها، بهجای چشمهای بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمکهای بینور و جعبۀ قرصهای کنار رختخواب.
خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش میبیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.
فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز میکند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و بهویژه سرخ کردن لبها نشان میدهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش میآید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب میگیرد. کلوزآپهای مدام و نمای درشت از موها، دستها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.
در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلمهایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او میکند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتجها میخندد، میگرید، خود را میآراید، میهراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح میدهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایتهای نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدینسان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفهای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق مینمود، اتحاد و یگانگی ایجاد کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.
کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیادهروی و از هرآنچه چهبسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کردهاند. فیلم، بدون ذوقزدگی، شجاعت انتخاب را میستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمیآید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.
https://t.iss.one/Sayehsaar
❤3👍2👏1
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
بهرام بیضایی
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانهای به اسم سلطانمار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصهی غریب از گذشتههای دور مانده است؛ و نویسندهی ما ـ که نیمهاستعدادیست غارتشده ـ در آن معانی تازهای دیده است که هم راه مضحکه میبرد و هم به نمایش اشکانگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقشپوشهای ما خود را سپر زخم زبان کردهاند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطانمار ـ [زنگ میزند] با بهترین مطالب عبرتآموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش میکنم توجه؛ که هماکنون شروع میکنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کلههای گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن مینوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجرهاش بدمد، آفتاب بریزد بر مژههای نقرهایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاکآلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوقها و دروغها در کارند و شیپورچیان تنبل تن میتکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشمبند میآورند و دهل، تازیانه و دلقک. مینشینیم دورتادور صحنهای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشهای تاریک میگرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را میزند و اعتراف آغاز میشود.
https://t.iss.one/Sayehsaar
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانهای به اسم سلطانمار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصهی غریب از گذشتههای دور مانده است؛ و نویسندهی ما ـ که نیمهاستعدادیست غارتشده ـ در آن معانی تازهای دیده است که هم راه مضحکه میبرد و هم به نمایش اشکانگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقشپوشهای ما خود را سپر زخم زبان کردهاند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطانمار ـ [زنگ میزند] با بهترین مطالب عبرتآموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش میکنم توجه؛ که هماکنون شروع میکنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کلههای گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن مینوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجرهاش بدمد، آفتاب بریزد بر مژههای نقرهایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاکآلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوقها و دروغها در کارند و شیپورچیان تنبل تن میتکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشمبند میآورند و دهل، تازیانه و دلقک. مینشینیم دورتادور صحنهای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشهای تاریک میگرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را میزند و اعتراف آغاز میشود.
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
❤2🙏2
یک مطالبۀ ملی: بازگرداندن پیکر بیضایی به ایران
دریغ که استاد بهرام بیضایی دور از وطن درگذشت. او نیز چون بسیاری از ادبا و هنرمندان دیگری که شیفتۀ ایران بودند، از جور جائران به مشقت غربت رفت. اینک سوگواری ما بیانتهاست و اندوه ما را حدی نیست.
تا زمان نوشتن این سطرها هنوز از وصیتنامۀ او سخنی در بین نیست. نمیدانیم برای تدفین یا هرگونه خداحافظی دیگری چه سفارشی داشته و تصمیم خانواده چه خواهد بود. قطعاً عمل به وصیت او و ترجیح خانواده بر هر مطالبهای اولویت دارد؛ اما در مرتبۀ بعدی، بازگرداندن پیکر او به ایران خواست و مطالبهای ملی است که باید با رایزنی مسئولان و خانواده انجام گیرد.
امروز نظامی در آذربایجان است و مولوی در ترکیه. نادرپور در امریکاست، خویی در انگلستان و کسرایی در اتریش. ساعدی و هدایت و رویایی در فرانسه، و دهها خاک پراکندۀ دیگر در خاکهای جهان. هنوز جای خوشحالی است که رودکی در تاجیکستان است و ناصرخسرو در افغانستان؛ دستکم در اقالیم فارسیزبان.
بیضایی به زبان فارسی خدمت کرده است، به فرهنگ ایران خدمت کرده است. او را به ایران برگردانید. نشان خاک او باید برای آیندگان در این سرزمین بماند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
دریغ که استاد بهرام بیضایی دور از وطن درگذشت. او نیز چون بسیاری از ادبا و هنرمندان دیگری که شیفتۀ ایران بودند، از جور جائران به مشقت غربت رفت. اینک سوگواری ما بیانتهاست و اندوه ما را حدی نیست.
تا زمان نوشتن این سطرها هنوز از وصیتنامۀ او سخنی در بین نیست. نمیدانیم برای تدفین یا هرگونه خداحافظی دیگری چه سفارشی داشته و تصمیم خانواده چه خواهد بود. قطعاً عمل به وصیت او و ترجیح خانواده بر هر مطالبهای اولویت دارد؛ اما در مرتبۀ بعدی، بازگرداندن پیکر او به ایران خواست و مطالبهای ملی است که باید با رایزنی مسئولان و خانواده انجام گیرد.
امروز نظامی در آذربایجان است و مولوی در ترکیه. نادرپور در امریکاست، خویی در انگلستان و کسرایی در اتریش. ساعدی و هدایت و رویایی در فرانسه، و دهها خاک پراکندۀ دیگر در خاکهای جهان. هنوز جای خوشحالی است که رودکی در تاجیکستان است و ناصرخسرو در افغانستان؛ دستکم در اقالیم فارسیزبان.
بیضایی به زبان فارسی خدمت کرده است، به فرهنگ ایران خدمت کرده است. او را به ایران برگردانید. نشان خاک او باید برای آیندگان در این سرزمین بماند.
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
❤12
آرش کسرایی و آرش بیضایی
کسرایی آرش کمانگیر را در اسفند ۱۳۳۷ سروده و در اردیبهشت ۱۳۳۸ منتشر کرده است. این منظومۀ نیمایی، از همان بدو انتشار، میدان ادبی را سراسر به تسخیر خود درمیآورد، بر دلها و زبانها مینشیند، دهها نقد و نظر بر آن نوشته میشود و کامیابی کلانی را از آن شاعر و البته حزب توده میکند. آرش کمانگیر، تا سالها پس از انتشار و تا همین امروز، نقطۀ کانونی انواع مباحث ادبی و فرهنگی بوده و این محوریت، به ویژه در مبحث تاریخ شعر نو، هرگز از آن ستانده نشده است.
اما بازتاب آرش کمانگیر در جامعۀ ادبی تنها محدود به نقدها و اظهار نظرها نبود؛ انتشار این کتاب بر خلق آثار هنری دیگر هم مستقیماً اثر گذاشت و اسباب توجه به این قصۀ باستانی شد. نه اینکه آفرینندگان بعدی، لزوماً اثرشان را بر گرتۀ روایت کسرایی و در موافقت با آن پدید آورند، ولی منکر نمیتوان شد که این روایت کسرایی بود که آرش باستانی را در مقیاس بسیار گستردهای یادآوری کرد و چون منبع الهامی همیشگی برای هنرمندان باز پیش چشم کشید. هرچند ویلیام هنوی، و به تبع او جلال متینی، معتقدند که کتاب داستانهای ایران باستان از احسان یارشاطر مسبب توجه فراگیر به اسطورۀ آرش شده، اما به نظر نگارنده آن کتاب اولاً بههیچوجه نمیتوانسته وسعت تأثیرگذاری شعر کسرایی را داشته باشد، ثانیاً در کتاب یارشاطر داستان شخصیتهای اساطیری دیگری چون جمشید، کاوۀ آهنگر و ... هم نقل شده، چرا از آن میان فقط آرش را باید الهامبخش فرض کرد؟
آرشهای دیگری که همه پس از آرش کسرایی در گونههای ادبی مختلف منتشر شدهاند عبارتاند از: آرش تیرانداز ارسلان پوریا (۱۳۳۸)، آرش در قلمرو تردید نادر ابراهیمی (۱۳۴۲)، حماسۀ آرش مهرداد اوستا (۱۳۴۴) و آرش بهرام بیضایی (۱۳۵۶). برجستهترین آنها آرش بیضایی است که بیضایی، هرچند نگارش نسخۀ اولیهاش را بین سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ شروع کرده، آن را در عکسالعمل به آرش کسرایی تمام و منتشر کرده است.
بیضایی در دو مصاحبه به ارتباط تقابلی آرش خود با آرش کسرایی میپردازد:
۱. در ۱۳۸۸ در گفتوگو با نوشابه امیری:
«نوشتن آرش حتی تا حدودی عکسالعمل من در مقابل آرش سیاوش کسرایی بود که آنموقع تازه چاپ شده بود و با همۀ خوبی و تازگی، از نظر فکری و ساختاری ضد خودش بود، هم در مقدمه و هم در متن. یکی با دامن زدن به این نظریه که هروقت زمانه نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را خلق میکند؛ که معنی عملیاش این است که ما وظیفهای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هروقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید، و دیگر اینکه در پایان به رغم نیت و خواست شاعر که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان میبرد... من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب میکند؟ این قصه که خوابآور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا میروند و برای همین آرش کسرایی ضد چیزی را میگوید که خودش میخواهد...
- به نظر شما چرا جامعۀ آن روز ما به آرش کسرایی جواب مثبت داد؟
- هنوز هم میدهد. خیلی نوشتههای دیگر هم آن روز جواب مثبت گرفتند. جامعه کمبودهای خود را باید یا با امیدهایی پر کند یا با اسطورههایی. ولی امروز چه؟ آیا شعر کسرایی از دیدگاه فکری همان اعتبار و کارکرد را دارد؟»
۲. در ۱۳۹۲ در گقتوگو با علیرضا اکبری:
«در سالهای آخر دبیرستان برگردان فارسی نوشتههای جانبهدربرده از دوران پیشاسلامی ایران را میخواندم. فهم ریشههای فرهنگ و زبانی که زندگی میکنیم برایم هیجانانگیز بود. اژدهاک را ناگهانی نوشتم که بیشتر آیینۀ خودم بود تا ضحاک. هنوز یادم است که اولین واژههایش چطوری و کجا بر سرم بارید. اما آرش واکنشی بود به منظومۀ سیاوش کسرایی و بازاندیشی آن... بسیار مهم بود که سیاوش کسرایی آرش کمانگیر را ساخت و از تنگنای چپ و سنتی و راست و امروزی سربلند درآمد. اما درست، شاید برای خلاصی از این تنگنا، بهنظرم تصویرش از مردم و قهرمان، هر دو فراآرمانی بود. اینهمه تقدس بخشیدن به مردم و قهرمان برایم قابل فهم نبود. و اگر مردم به همین سادگی از خود قهرمان میآفرینند، بیهیچ اشتباهی، چرا ما به این روز افتادهایم؟... در گیرودار این ستایش و نکوهش منظومۀ کسرایی بودم که دیدم آرش را نوشتهام.»
https://t.iss.one/Sayehsaar
کسرایی آرش کمانگیر را در اسفند ۱۳۳۷ سروده و در اردیبهشت ۱۳۳۸ منتشر کرده است. این منظومۀ نیمایی، از همان بدو انتشار، میدان ادبی را سراسر به تسخیر خود درمیآورد، بر دلها و زبانها مینشیند، دهها نقد و نظر بر آن نوشته میشود و کامیابی کلانی را از آن شاعر و البته حزب توده میکند. آرش کمانگیر، تا سالها پس از انتشار و تا همین امروز، نقطۀ کانونی انواع مباحث ادبی و فرهنگی بوده و این محوریت، به ویژه در مبحث تاریخ شعر نو، هرگز از آن ستانده نشده است.
اما بازتاب آرش کمانگیر در جامعۀ ادبی تنها محدود به نقدها و اظهار نظرها نبود؛ انتشار این کتاب بر خلق آثار هنری دیگر هم مستقیماً اثر گذاشت و اسباب توجه به این قصۀ باستانی شد. نه اینکه آفرینندگان بعدی، لزوماً اثرشان را بر گرتۀ روایت کسرایی و در موافقت با آن پدید آورند، ولی منکر نمیتوان شد که این روایت کسرایی بود که آرش باستانی را در مقیاس بسیار گستردهای یادآوری کرد و چون منبع الهامی همیشگی برای هنرمندان باز پیش چشم کشید. هرچند ویلیام هنوی، و به تبع او جلال متینی، معتقدند که کتاب داستانهای ایران باستان از احسان یارشاطر مسبب توجه فراگیر به اسطورۀ آرش شده، اما به نظر نگارنده آن کتاب اولاً بههیچوجه نمیتوانسته وسعت تأثیرگذاری شعر کسرایی را داشته باشد، ثانیاً در کتاب یارشاطر داستان شخصیتهای اساطیری دیگری چون جمشید، کاوۀ آهنگر و ... هم نقل شده، چرا از آن میان فقط آرش را باید الهامبخش فرض کرد؟
آرشهای دیگری که همه پس از آرش کسرایی در گونههای ادبی مختلف منتشر شدهاند عبارتاند از: آرش تیرانداز ارسلان پوریا (۱۳۳۸)، آرش در قلمرو تردید نادر ابراهیمی (۱۳۴۲)، حماسۀ آرش مهرداد اوستا (۱۳۴۴) و آرش بهرام بیضایی (۱۳۵۶). برجستهترین آنها آرش بیضایی است که بیضایی، هرچند نگارش نسخۀ اولیهاش را بین سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ شروع کرده، آن را در عکسالعمل به آرش کسرایی تمام و منتشر کرده است.
بیضایی در دو مصاحبه به ارتباط تقابلی آرش خود با آرش کسرایی میپردازد:
۱. در ۱۳۸۸ در گفتوگو با نوشابه امیری:
«نوشتن آرش حتی تا حدودی عکسالعمل من در مقابل آرش سیاوش کسرایی بود که آنموقع تازه چاپ شده بود و با همۀ خوبی و تازگی، از نظر فکری و ساختاری ضد خودش بود، هم در مقدمه و هم در متن. یکی با دامن زدن به این نظریه که هروقت زمانه نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را خلق میکند؛ که معنی عملیاش این است که ما وظیفهای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هروقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید، و دیگر اینکه در پایان به رغم نیت و خواست شاعر که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان میبرد... من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب میکند؟ این قصه که خوابآور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا میروند و برای همین آرش کسرایی ضد چیزی را میگوید که خودش میخواهد...
- به نظر شما چرا جامعۀ آن روز ما به آرش کسرایی جواب مثبت داد؟
- هنوز هم میدهد. خیلی نوشتههای دیگر هم آن روز جواب مثبت گرفتند. جامعه کمبودهای خود را باید یا با امیدهایی پر کند یا با اسطورههایی. ولی امروز چه؟ آیا شعر کسرایی از دیدگاه فکری همان اعتبار و کارکرد را دارد؟»
۲. در ۱۳۹۲ در گقتوگو با علیرضا اکبری:
«در سالهای آخر دبیرستان برگردان فارسی نوشتههای جانبهدربرده از دوران پیشاسلامی ایران را میخواندم. فهم ریشههای فرهنگ و زبانی که زندگی میکنیم برایم هیجانانگیز بود. اژدهاک را ناگهانی نوشتم که بیشتر آیینۀ خودم بود تا ضحاک. هنوز یادم است که اولین واژههایش چطوری و کجا بر سرم بارید. اما آرش واکنشی بود به منظومۀ سیاوش کسرایی و بازاندیشی آن... بسیار مهم بود که سیاوش کسرایی آرش کمانگیر را ساخت و از تنگنای چپ و سنتی و راست و امروزی سربلند درآمد. اما درست، شاید برای خلاصی از این تنگنا، بهنظرم تصویرش از مردم و قهرمان، هر دو فراآرمانی بود. اینهمه تقدس بخشیدن به مردم و قهرمان برایم قابل فهم نبود. و اگر مردم به همین سادگی از خود قهرمان میآفرینند، بیهیچ اشتباهی، چرا ما به این روز افتادهایم؟... در گیرودار این ستایش و نکوهش منظومۀ کسرایی بودم که دیدم آرش را نوشتهام.»
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
👍8❤1💯1
شخصی به نام مهدی مطهرنیا
من نیز مانند بسیاری از هموطنانم بخشی از اوقاتم را به شنیدن گفتگوها و مناظرات صاحبان فکر و نظر در عرصههای مختلف فرهنگی و اقتصادی و سیاسی میگذرانم. از این راه، با طیف گستردهای از چهرههای تأثیرگذار فکری آشنا شدهام که در عمل هرگز فرصت نمیکنم همۀ کتابها و مقالات آنان را بخوانم؛ مگر اینکه به دلیل مخصوصی که به حوزۀ مطالعات و کاروبار خودم هم مربوط باشد بخواهم در آثار قلمی آنان باریک شوم. انصافاً با بسیاری از آنان، بهویژه با جوانترهایی که در سالهای اخیر در ایران به میدان زدهاند، نوعی مشابهت فکری و پیوند نظری حس میکنم که آرامم میکند. میفهمم در هیاهو تنها نیستم. فراتر از آن، بعضی از این گفتگوها واضحاً تکاپوهای فکری و نظری نسلی از اندیشهوران ایرانی را به صحنه میآورند که بر پایههای متقنی استوارند. از استحکام فکری خبر میدهند، از مطالعۀ واقعی و جدی، از رشد اندیشه در ایرانی اسقاط، از شعلۀ دانایی در شبهای ظلمانی وطن، از ادبدانی و نزاکت و فرهیختگی، و از لنگرگاهی که تنها امید ما سرنشینان این کشتی توفانزده است.
در این میان اما با چهرههایی هم آشنا میشوم که مطلقاً نمیفهمم چه میگویند. وقتی نمیفهمم، بیشتر پیله میکنم. گفتگو پشت گفتگو میبینم، مناظره از پی مناظره، سخنرانی پشت سخنرانی، مصاحبه از پی مصاحبه. چون چیزی دستگیرم نمیشود، باز بیشتر بند میکنم: مقالههایشان، کتابهایشان، ترجمههایشان... همچنان نمیفهمم و این نفهمیدن مسئولیتی پیش رویم تعریف میکند؛ درست همچنانکه فهم ما را مسئول میکند. مسئولیتم این میشود که بپرسم آیا فقط منم که نمیفهمم یا پادشاه کلاً لخت است؟!
یکی از آنانی که هرچه به قدر وسع کوشیدم سخنانش را بفهمم، بیشتر در بادیه سرگردان شدم شخصی است به نام مهدی مطهرنیا. رطب و یابسش فراتر از هر قوۀ تعقلی است و دوغ و دوشابش ورای تحمل هر طبع سالمی. ایشان اندیشکدهای دارد به نام سیمرغ و گویا مدتی در دانشگاههای ایران تدریس میکرده است. خدا را به من بگویید آیا کجی عقل من سبب شده عمق نظریات ایشان را درنیابم یا فهم فارسیام معیوب و مختل شده؟ و اگر ایشان چهرۀ وجیهی نیستند، چطور به انواع گفتگوها دعوت میشوند و دائماً مصاحبه میکنند و آثار قلمیشان روانۀ بازار نشر میشود؟ آیا بنده اسکل گشتهام؟!
https://t.iss.one/Sayehsaar
من نیز مانند بسیاری از هموطنانم بخشی از اوقاتم را به شنیدن گفتگوها و مناظرات صاحبان فکر و نظر در عرصههای مختلف فرهنگی و اقتصادی و سیاسی میگذرانم. از این راه، با طیف گستردهای از چهرههای تأثیرگذار فکری آشنا شدهام که در عمل هرگز فرصت نمیکنم همۀ کتابها و مقالات آنان را بخوانم؛ مگر اینکه به دلیل مخصوصی که به حوزۀ مطالعات و کاروبار خودم هم مربوط باشد بخواهم در آثار قلمی آنان باریک شوم. انصافاً با بسیاری از آنان، بهویژه با جوانترهایی که در سالهای اخیر در ایران به میدان زدهاند، نوعی مشابهت فکری و پیوند نظری حس میکنم که آرامم میکند. میفهمم در هیاهو تنها نیستم. فراتر از آن، بعضی از این گفتگوها واضحاً تکاپوهای فکری و نظری نسلی از اندیشهوران ایرانی را به صحنه میآورند که بر پایههای متقنی استوارند. از استحکام فکری خبر میدهند، از مطالعۀ واقعی و جدی، از رشد اندیشه در ایرانی اسقاط، از شعلۀ دانایی در شبهای ظلمانی وطن، از ادبدانی و نزاکت و فرهیختگی، و از لنگرگاهی که تنها امید ما سرنشینان این کشتی توفانزده است.
در این میان اما با چهرههایی هم آشنا میشوم که مطلقاً نمیفهمم چه میگویند. وقتی نمیفهمم، بیشتر پیله میکنم. گفتگو پشت گفتگو میبینم، مناظره از پی مناظره، سخنرانی پشت سخنرانی، مصاحبه از پی مصاحبه. چون چیزی دستگیرم نمیشود، باز بیشتر بند میکنم: مقالههایشان، کتابهایشان، ترجمههایشان... همچنان نمیفهمم و این نفهمیدن مسئولیتی پیش رویم تعریف میکند؛ درست همچنانکه فهم ما را مسئول میکند. مسئولیتم این میشود که بپرسم آیا فقط منم که نمیفهمم یا پادشاه کلاً لخت است؟!
یکی از آنانی که هرچه به قدر وسع کوشیدم سخنانش را بفهمم، بیشتر در بادیه سرگردان شدم شخصی است به نام مهدی مطهرنیا. رطب و یابسش فراتر از هر قوۀ تعقلی است و دوغ و دوشابش ورای تحمل هر طبع سالمی. ایشان اندیشکدهای دارد به نام سیمرغ و گویا مدتی در دانشگاههای ایران تدریس میکرده است. خدا را به من بگویید آیا کجی عقل من سبب شده عمق نظریات ایشان را درنیابم یا فهم فارسیام معیوب و مختل شده؟ و اگر ایشان چهرۀ وجیهی نیستند، چطور به انواع گفتگوها دعوت میشوند و دائماً مصاحبه میکنند و آثار قلمیشان روانۀ بازار نشر میشود؟ آیا بنده اسکل گشتهام؟!
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
👏156👍110😁47❤46🤣35👎34🤷12😘5🤔3🍓3🙈3
به عارف
بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دقالباب کن. برایت کاسهای پسته میگذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پردهنشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسههای خالی. «همهجا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....»
حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در درههای همدان میچرخی و در سرت سرسام صدای یاران میبارد. خوابمان کن که ما از تو خرابتریم.
خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خرابآباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه میگردد که تو خواستی بگردانیاش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی میزنیم و جامی به یاد یاران نگونسار میکنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمیشود.
دیگر لال شدهام. نمیتوانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیمبسمل، همهجای خانه ریختهاند. صبح که بیدار میشوم نگاهشان نمیکنم و شب از رویشان رد میشوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگالهای نیمهجان. کلمات صدایم میکنند با حنجرههای خونی. روی برنمیگردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمیشان ناله میکنند که بنویس. ما را بنویس. نمیتوانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربهها را نگاه داشتهام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آبشان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایهسارِ تغافل و عدم.
این کلمات سرگشته تو را طلب میکنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را میجویند، این میوههای چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان میدهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
https://t.iss.one/Sayehsaar
بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دقالباب کن. برایت کاسهای پسته میگذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پردهنشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسههای خالی. «همهجا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....»
حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در درههای همدان میچرخی و در سرت سرسام صدای یاران میبارد. خوابمان کن که ما از تو خرابتریم.
خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خرابآباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه میگردد که تو خواستی بگردانیاش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی میزنیم و جامی به یاد یاران نگونسار میکنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمیشود.
دیگر لال شدهام. نمیتوانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیمبسمل، همهجای خانه ریختهاند. صبح که بیدار میشوم نگاهشان نمیکنم و شب از رویشان رد میشوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگالهای نیمهجان. کلمات صدایم میکنند با حنجرههای خونی. روی برنمیگردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمیشان ناله میکنند که بنویس. ما را بنویس. نمیتوانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربهها را نگاه داشتهام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آبشان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایهسارِ تغافل و عدم.
این کلمات سرگشته تو را طلب میکنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را میجویند، این میوههای چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان میدهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
https://t.iss.one/Sayehsaar
Telegram
سایهسار
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا
@Sayeheghtesadinia
@Sayeheghtesadinia
💔85❤63👏17👍10💩10😭5💯3🔥2❤🔥1🤔1😢1
«ما نمیخواستیم، اما هست...»
(سیمین بهبهانی، از دفتر خطی ز سرعت و آتش)
پارهدلی تقدیم به رزمندگان دلیر وطنم
ما نمیخواستیم، اما هست
جنگ، این دوزخ شررزا هست
گفته بودم که هان مبادا جنگ
دیدم اکنون که آن مبادا هست
خصم چون ساز کجمداری کرد
کی دگر فرصت مدارا هست؟
این وطن جان ماست، با دشمن
مسپارید، جان ما تا هست
آتشافزارتان بنامیزد
آتشافروز و آتشافزا هست
خود گرفتم نبود، گو که مباد
چنگ و دندان و سنگ خارا هست
دست یازید! تا توان باقیست
پای دارید، تا که یارا هست
ای عقابان آهنینپروبال
خود ز پروازتان چه پروا هست؟
(سرودۀ ۸ مهر ۱۳۵۹)
(سیمین بهبهانی، از دفتر خطی ز سرعت و آتش)
پارهدلی تقدیم به رزمندگان دلیر وطنم
ما نمیخواستیم، اما هست
جنگ، این دوزخ شررزا هست
گفته بودم که هان مبادا جنگ
دیدم اکنون که آن مبادا هست
خصم چون ساز کجمداری کرد
کی دگر فرصت مدارا هست؟
این وطن جان ماست، با دشمن
مسپارید، جان ما تا هست
آتشافزارتان بنامیزد
آتشافروز و آتشافزا هست
خود گرفتم نبود، گو که مباد
چنگ و دندان و سنگ خارا هست
دست یازید! تا توان باقیست
پای دارید، تا که یارا هست
ای عقابان آهنینپروبال
خود ز پروازتان چه پروا هست؟
(سرودۀ ۸ مهر ۱۳۵۹)
❤12👏4💩4❤🔥2