شعر: #نیایش
دفتر: #آوار_آفتاب
نور را پیمودیم
دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم
و پلاسیده فکندیم
کنار شنزار آفتابی، سایهوار ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز
رویاها را سر بریدیم
ابری رسید
و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت
زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد
و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم
خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت:
از در همدلی بودیم
سیاهی رفت
سر به آبی آسمان ستودیم
در خور آسمانها شدیم
سایه را به دره رها کردیم
لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست
و ما ؛ ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم
و خنده زدیم
نهفتیم
و سوختیم
هر چه بهمتر
تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم
و بنده شدم
تو بالا رفتی
و خدا شدی ...
#سهراب_سپهری
#شعر
@Roshanfkrane
دفتر: #آوار_آفتاب
نور را پیمودیم
دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم
و پلاسیده فکندیم
کنار شنزار آفتابی، سایهوار ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز
رویاها را سر بریدیم
ابری رسید
و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت
زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد
و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم
خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت:
از در همدلی بودیم
سیاهی رفت
سر به آبی آسمان ستودیم
در خور آسمانها شدیم
سایه را به دره رها کردیم
لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست
و ما ؛ ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم
و خنده زدیم
نهفتیم
و سوختیم
هر چه بهمتر
تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم
و بنده شدم
تو بالا رفتی
و خدا شدی ...
#سهراب_سپهری
#شعر
@Roshanfkrane