Reference Library
26.4K subscribers
1.01K photos
122 videos
343K files
10.3K links
کتابخانه مرجع
مرجع تخصصی کتاب

لینک چنل آرشیو کتب:
@BOOKzMA
Download Telegram
@BankFilmkonkor.pdf
447.3 MB
کتاب جامع مساعل شیمی خیلی سبز نظامجدید
┏━━━━━━━━━━━
📗📘📔📕
┗━━━━━━━━━━━━
@mohandesyar.pdf
17.2 MB
📚 جزوه ریاضی مهندسی

👨‍🏫 استاد سیاف


Sireh.Pishvayan.zip
2.3 MB
کتاب سیره پیشوایان از مهدی پیشوائی
4_5967654438414846671.pdf
5 MB
کتاب زبان تخصصی مهندسی پزشکی
۱۳۸۱- تذکره شمع انجمن.pdf
41.3 MB
تذکره شمع انجمن
سید محمدصدیق حسن خان بهادر...
مینیمالیسم دیجیتالی .pdf
33.2 MB
مینیمالیسم دیجیتال
انتخاب زندگی متمرکز در دنیایی آشفته
 کال نیوپورت
مترجم: ناهید ملکی
combinepdf (3).pdf
1.5 MB
🇷🇺📚کتاب بافت شناسی دو زبانه فارسی روسی

۱. شامل تمامی مطالب تدریس شده در کلاس
۲. مورد استفاده برای دانشجویان پزشکی و دندان پزشکی و داروسازی
۳. در برداشتن برترین و کامل ترین مطالب و تصاویر جهت یادگیری هر چه بهتر پریپارات ها
۴. در برداشتن برترین شرح مطالب موضوعات بافت شناسی همراه با جزئیات و توضیح اشکال
۵. ترجمه سلیس و روان جهت یادگیری و فهم هر چه بهتر مطالب
@ketabZahra1369.pdf
53.6 MB
📕 روانشناسی تصویر ذهن
سایکوسیبرنتیک، علم کنترل ذهن

ماکسول مالتز

🔄 مترجم: مهدی قراچه داغی
1
قفس.pdf
7.7 MB
رمان : #قفس

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #روانشناسی #تراژدی

نویسنده : #راز_س {#شاهتوت}

خلاصه :
پرند زندگی خوبی داره ، کنار پدرش خیلی شاد زندگی میکنه ،
تا اینکه پدر عزیزش فوت میکنه ، بعد از مرگ پدرش برای دادن سرپناهی به خانواده اش ، مجبور میشه با پسر پدرش ازدواج کنه .

پایان تلخ
وقتی خاطرات دروغ میگویند@home_book.pdf
46.9 MB
|•📜توضیحات:
تریلری روانشناختی که میخکوبتان خواهد کرد! کتاب وقتی خاطرات دروغ می‌گویند رمانی جذاب و مهیج به قلم سی بل هاگ، نویسنده‌ی پرفروش نیویورک تایمز است. داستان این اثر بر پایه‌ی رازی آغشته به خون شکل گرفته، که حال، پس از سال‌ها در آستانه‌ی فاش شدن است...
✍🏻سی_بل_هاگ
📓وقتی خاطرات دروغ میگویند
#روانشناختی #معمایی
خاکستری @shahregoftegoo.pdf
4.8 MB
خاکستری


🎉🎉🎉ســـــــوپــــــرایــــــز🎉🎉🎉

رمان #خاکستری
خاکستری

نویسنده: #نگار_رازقندی

ژانر: #عاشقانه

خلاصه:
_ خاله؟ الان چشم های تو آبیه یعنی همه چیز رو آبی میبینی؟
به جسم ریز میزه درنا که روی پام نشسته بود خیره شدم و خندیدم.
- مگه چشم هاش تو که قهوه ایه همه چیو قهوه ای مبینی بچه؟
بهم خیره شد و دندون‌نما خندید.
- نه!
محکم تر بغلش کردم و از تاب پایین اومدم تا لبه باغچه حیاط بشینم و به محض بلند شدنم صدای باز شدن درب ناگهانی خونه اومد و قامت آبان تو چهارچوب ظاهر شد و پشتش مادرش اومد.
- واستا آبان؛ واسه چی الکی شلوغش میکنی؟ مگه قرآن خدا غلط میشه تو طعم بچه دار شدن رو بچشی؟
گوش های درنا رو گرفتم.
اون همش چهار سالش بود و نباید این حقیقت بزرگ زندگیش رو توی این سن می فهمید.
اون یک بچه پرورشگاهی بود که خواهر و شوهر خواهرم بعد از تلاش های پی در پی بی ثمرشون برای بچه دار شدن، اون رو به فرزندی گرفته بودند.
آبان عصبی سمتم چرخید و غرید:
- درنا رو آماده‌ش کن میبرمش.