4_5913414997240711910.pdf
3.5 MB
🎼 برای من بخون برای من بمون 💖1⃣
🖌 نویسنده: هاوین
🔖 خلاصه
رمان برای من بخون برای من بمون، داستان زندگی یه دختر نوزده ساله به نام عاطفه است که عشق شدید وعجیبی به یک خواننده داره.
تا اینکه یک روز اتفاقی از قاب تلویزیون برق حلقه ازدواج رو تو دست خواننده محبوبش میبینه و بعد متوجه میشه که همون روز، روزه عقد اون خواننده بوده.
دقیقا توی اولین سال و اولین ترم به طور اتفاقی با پسری همکلاس میشه که …(ای بابا همچین میخونی که انگار انتظار داری کل رمان همینجا باشه...همه روکه نمیتونم همینجا بگم.خودتون بوخونید…) تااینکه توی یه شب فوق العاده، قشنگترین و زیباترین اتفاق زندگی عاطفه با یه تلفن رقم می خوره
#⃣#برای_من_بخون_برای_من_بمون
ژانر🔆#طنز #کلکلی #همخونه_ای
🖌 نویسنده: هاوین
🔖 خلاصه
رمان برای من بخون برای من بمون، داستان زندگی یه دختر نوزده ساله به نام عاطفه است که عشق شدید وعجیبی به یک خواننده داره.
تا اینکه یک روز اتفاقی از قاب تلویزیون برق حلقه ازدواج رو تو دست خواننده محبوبش میبینه و بعد متوجه میشه که همون روز، روزه عقد اون خواننده بوده.
دقیقا توی اولین سال و اولین ترم به طور اتفاقی با پسری همکلاس میشه که …(ای بابا همچین میخونی که انگار انتظار داری کل رمان همینجا باشه...همه روکه نمیتونم همینجا بگم.خودتون بوخونید…) تااینکه توی یه شب فوق العاده، قشنگترین و زیباترین اتفاق زندگی عاطفه با یه تلفن رقم می خوره
#⃣#برای_من_بخون_برای_من_بمون
ژانر🔆#طنز #کلکلی #همخونه_ای
کنیزک زشت من.pdf
1.8 MB
#کنیزک_زشت_من
🌼نویسنده : #samira_1000
💫ژانر : #عاشقانه #طنز
🌼خلاصه :
داستان در مورد دختری از قشر بسیار ضعیفه که به طریقی به کامپیوتر دسترسی پیدا میکنه و از طریق چت با رسا آشنا میشه و این وسط اتفاقاتی میفته که زندگیشو کلا عوض میکنه و تحت شعاع قرار میده و باعث میشه بزرگترین راز زندگشو بعد از ۲۲ سال بفهمه …
🌼نویسنده : #samira_1000
💫ژانر : #عاشقانه #طنز
🌼خلاصه :
داستان در مورد دختری از قشر بسیار ضعیفه که به طریقی به کامپیوتر دسترسی پیدا میکنه و از طریق چت با رسا آشنا میشه و این وسط اتفاقاتی میفته که زندگیشو کلا عوض میکنه و تحت شعاع قرار میده و باعث میشه بزرگترین راز زندگشو بعد از ۲۲ سال بفهمه …
همکارم میشی @romane_sahnedar_r.pdf
4.7 MB
#همکارم_میشی
🌼نویسنده : #ستاره_چشمک_زن
💫ژانر : #عاشقانه #طنز
🌼خلاصه :
ساتی با خواهرِ 5 ساله اش تو یکی از محله های فقیر نشینِ کرج زندگی می کنه و پدر و مادرش و از دست داده. اون برای امرار معاش دست به دزدی می زنه. هیچ کاری براش نیست از ترس اینکه نکنه یه وقت گیر بیفته و خواهرش تنها شه دزدی های بزرگ و پر از ریسک و کنار می ذاره و میفته به دله دزدی…
دکتر هاویارِ مهدوی بنا به دلایلی به این محل پا می ذاره و سعی داره که به ساتی نزدیک بشه و شاید یجورایی کمکش کنه.....
🌼نویسنده : #ستاره_چشمک_زن
💫ژانر : #عاشقانه #طنز
🌼خلاصه :
ساتی با خواهرِ 5 ساله اش تو یکی از محله های فقیر نشینِ کرج زندگی می کنه و پدر و مادرش و از دست داده. اون برای امرار معاش دست به دزدی می زنه. هیچ کاری براش نیست از ترس اینکه نکنه یه وقت گیر بیفته و خواهرش تنها شه دزدی های بزرگ و پر از ریسک و کنار می ذاره و میفته به دله دزدی…
دکتر هاویارِ مهدوی بنا به دلایلی به این محل پا می ذاره و سعی داره که به ساتی نزدیک بشه و شاید یجورایی کمکش کنه.....
در آغوش یک قاتل.pdf
2.5 MB
#در_آغوش_یک_قاتل (#کشتن_سارای)
#In_the_arms_of_a_killer
#killing_Sarai
#جلد_اول #مجموعه #کمپانی_قاتلان
🌼ژانر: #معمایی #جنایی #اروتیک #بزرگسال #عاشقانه #خارجی #مافیایی #صحنه_دار
💫نویسنده: J.A.Redemerski
🌼خلاصه:
سارای تنها چهارده سال داشت که مادرش او را مجبور به زندگی در مکزیک با یک ارباب بدنام مواد مخدر کرد.با گذشت زمان او زندگی عادی را فراموش کرد.اما هرگز امیدش را برای فرار از مجتمع جایی که در طی 9 سال گذشته در آن زندگی کرده بود از دست نداد.ویکتور یک قاتل خونسرد است که مانند سارای ، از زمان کودکی تنها مرگ و خشونت را می شناسد.هنگامی که ویکتور برای معامله ای به مجتمع می آید ، سارای او را تنها فرصت فرار خود می داند. اما اوضاع طبق برنامه پیش نمی رود.او از اسارت یک مرد خطرناک رها شده و در چنگال دیگری گرفتار می شود
#In_the_arms_of_a_killer
#killing_Sarai
#جلد_اول #مجموعه #کمپانی_قاتلان
🌼ژانر: #معمایی #جنایی #اروتیک #بزرگسال #عاشقانه #خارجی #مافیایی #صحنه_دار
💫نویسنده: J.A.Redemerski
🌼خلاصه:
سارای تنها چهارده سال داشت که مادرش او را مجبور به زندگی در مکزیک با یک ارباب بدنام مواد مخدر کرد.با گذشت زمان او زندگی عادی را فراموش کرد.اما هرگز امیدش را برای فرار از مجتمع جایی که در طی 9 سال گذشته در آن زندگی کرده بود از دست نداد.ویکتور یک قاتل خونسرد است که مانند سارای ، از زمان کودکی تنها مرگ و خشونت را می شناسد.هنگامی که ویکتور برای معامله ای به مجتمع می آید ، سارای او را تنها فرصت فرار خود می داند. اما اوضاع طبق برنامه پیش نمی رود.او از اسارت یک مرد خطرناک رها شده و در چنگال دیگری گرفتار می شود
پسر چشم آبی.pdf
1.5 MB
# پسر_چشم_آبی
💫 نوشته: نسا
🌼ژانر:#عاشقانه #اجتماعی
💫تعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۱۲۹
🌼 قسمتی از رمان :
وای خدا بازم جاوید حاضرم قسم بخورم من اخر اینو میکشم !!هی هی هی منحرف نشید جاوید استادمونه مرتضی جاوید هر روز خدا ما امتحان داریم اخلاقش که خوش بختانه زیر خط خوبه والا بوخودا راستی من چرا خودمو معرفی نمیکنم؟؟؟بنده باران هستم فامیلمکک هم راضی هست چشم هام قهوه ای و تقریبا درشته پوستم هم سفیده ولی سفید ماستی نیس راستی من قدرت ....
💫 نوشته: نسا
🌼ژانر:#عاشقانه #اجتماعی
💫تعداد صفحات کتاب: پی دی اف ۱۲۹
🌼 قسمتی از رمان :
وای خدا بازم جاوید حاضرم قسم بخورم من اخر اینو میکشم !!هی هی هی منحرف نشید جاوید استادمونه مرتضی جاوید هر روز خدا ما امتحان داریم اخلاقش که خوش بختانه زیر خط خوبه والا بوخودا راستی من چرا خودمو معرفی نمیکنم؟؟؟بنده باران هستم فامیلمکک هم راضی هست چشم هام قهوه ای و تقریبا درشته پوستم هم سفیده ولی سفید ماستی نیس راستی من قدرت ....
و بار دیگر عشق.pdf
3.3 MB
#و بار دیگر عشق
💫نویسنده: زهرا فاطمی
🌼تعداد صفحات 384
💫قسمتی از رمان
باعشق تمام نگاش کردم این چشم ها با من چیکار کرده بود.... دستمو نوازش کرد... بوسید... لبخند نشست کنج
لبش... ی نفس عمیق کشید چشماشو بست..... اینقدر دوسش داشتم ک حتی وقتی چشماشو میبست دلتنگ این
ی جفت چشم سیاه میشدم.... دست راستمو گذاشتم روی گونه اش.... چشماشو باز کرد... زل زد تو چشمام....
عادت کرده بودیم با نگاهمون حرف بزنیم.... اگه صدای تقه در اتاق نیومده بود حاال حاال غرق در دنیای هم بودیم......
-یا الله صابخونه.... اجازه هست.. از سعيد فاصله گرفتم با دو وجب فاصله نشستم روی تخت.. خنده اش گرفت....
نگاهشو از من گرفت و خیره شد ب در.
. -بیا تو سودابه... در ب آرومی باز شد..
-به به دوتا گل نوشکفته.. حال و احوالتون چطور مطوره... سرخ شدم سرمو گرفتم پایین.. -داری خواهر شوهر بازی
در میاری، زن خوشکل من باید هی از دست متلک های تو سرخ و.سفید بشه...
💫نویسنده: زهرا فاطمی
🌼تعداد صفحات 384
💫قسمتی از رمان
باعشق تمام نگاش کردم این چشم ها با من چیکار کرده بود.... دستمو نوازش کرد... بوسید... لبخند نشست کنج
لبش... ی نفس عمیق کشید چشماشو بست..... اینقدر دوسش داشتم ک حتی وقتی چشماشو میبست دلتنگ این
ی جفت چشم سیاه میشدم.... دست راستمو گذاشتم روی گونه اش.... چشماشو باز کرد... زل زد تو چشمام....
عادت کرده بودیم با نگاهمون حرف بزنیم.... اگه صدای تقه در اتاق نیومده بود حاال حاال غرق در دنیای هم بودیم......
-یا الله صابخونه.... اجازه هست.. از سعيد فاصله گرفتم با دو وجب فاصله نشستم روی تخت.. خنده اش گرفت....
نگاهشو از من گرفت و خیره شد ب در.
. -بیا تو سودابه... در ب آرومی باز شد..
-به به دوتا گل نوشکفته.. حال و احوالتون چطور مطوره... سرخ شدم سرمو گرفتم پایین.. -داری خواهر شوهر بازی
در میاری، زن خوشکل من باید هی از دست متلک های تو سرخ و.سفید بشه...