این قسمتِ مقاله که در فرسته ی بعد ارسال می شود، بهنظر میرسد که میتواند به یکی از پرتکرارترین پرسشهای همکاران در این شرایط پاسخ بدهد:
در این روزها و در جلسات، روانکاو بهتر است چگونه بودنی داشته باشد؟
آیا باید وفادار بماند به آنچه در ساختارِ مرسومِ جلساتِ روانکاوانه و در آموزشها توصیه شده است؟
یا تغییر برخی از اصولی که در شرایطِ عادی بهعنوانِ خطاها و محرّماتِ روانکاوی از آنها یاد میشود، جایز است و قرار نیست عذابی الیم به واسطه ی این عدول بر ما نازل شود
فکر میکنم
امّا شاید خواندنِ این صفحات، بتواند تا حدّی از بارِ سنگینِ شرم و گناهِ ناشی از «روانکاوِ سابق نبودن» را در ما بکاهد.
دعوت میکنم این بخش از مقاله را هم مطالعه کنید.
از طولانی بودنِ مطالب پوزش میطلبم؛ تلاش شده است تا آنجا که ممکن است، متنها کوتاه تر شوند.
امّا بهنظر میرسد همراهی با جهانِ درونیِ نویسنده و درگیر شدن با فراز و نشیبهای تجربهشده در آن لحظات، ایجاب میکند که با بخشِ بیشتری از متن همراه باشیم.
@Psychoanalysis_Philosophy
در این روزها و در جلسات، روانکاو بهتر است چگونه بودنی داشته باشد؟
آیا باید وفادار بماند به آنچه در ساختارِ مرسومِ جلساتِ روانکاوانه و در آموزشها توصیه شده است؟
یا تغییر برخی از اصولی که در شرایطِ عادی بهعنوانِ خطاها و محرّماتِ روانکاوی از آنها یاد میشود، جایز است و قرار نیست عذابی الیم به واسطه ی این عدول بر ما نازل شود
فکر میکنم
نباید این نکته را فراموش کنیم که اگر در رسالهی فقهیِ فقها، بخشی بهنامِ «استثنائات» وجود دارد، رسالهی روانکاوی نیز باید جایی برای استثناها قائل شود و خالی از آن نیست،ردپای این کنش متفاوت با شیوه ی مرسوم را در تاریخ روانکاوی به فراوانی می بینم که پرداختن به آن از حوصله ی این نوشته و ایام خارج استهمانطور که نویسنده میگوید، پذیرشِ این امکان که برخلافِ رویههای تثبیتشدهای عمل کنیم که سالها در ما درونی شدهاند، بههیچوجه ساده نیست و احساساتِ متناقضی را در ما برمیانگیزد؛
امّا شاید خواندنِ این صفحات، بتواند تا حدّی از بارِ سنگینِ شرم و گناهِ ناشی از «روانکاوِ سابق نبودن» را در ما بکاهد.
دعوت میکنم این بخش از مقاله را هم مطالعه کنید.
از طولانی بودنِ مطالب پوزش میطلبم؛ تلاش شده است تا آنجا که ممکن است، متنها کوتاه تر شوند.
امّا بهنظر میرسد همراهی با جهانِ درونیِ نویسنده و درگیر شدن با فراز و نشیبهای تجربهشده در آن لحظات، ایجاب میکند که با بخشِ بیشتری از متن همراه باشیم.
@Psychoanalysis_Philosophy
❤13
روانكاوی
این قسمتِ مقاله که در فرسته ی بعد ارسال می شود، بهنظر میرسد که میتواند به یکی از پرتکرارترین پرسشهای همکاران در این شرایط پاسخ بدهد: در این روزها و در جلسات، روانکاو بهتر است چگونه بودنی داشته باشد؟ آیا باید وفادار بماند به آنچه در ساختارِ مرسومِ جلساتِ…
از دغدغههای عمیقم این بود که چه نوع روانکاویای را در دل این ویرانی اجرایی کنم
آیا هنوز میشد به آنچه فروید «طلای روانکاوی» مینامید وفادار ماند؟
یا شرایط مرا واداشته بود تا به چیزی کمفروغتر، «مس روانکاوی»، تن بدهم
آیا تمرکز اصلیام باید بر مدیریت نشانههای مرتبط با استرس و توسعهی راهبردهای بقا در بحران میبود؟
پذیراتر شدم نسبت به دریافت و پاسخدادن به پیامهای بیماران بین جلسات، به تنظیم مجدد وقت آنها، و به بیان آشکار حمایت و دلگرمیام نسبت به آنها.
نمونهی بالینی زیر، این تغییرات را در کارم نشان میدهد.
در نخستین جلسهی یکی از بیماران زن پس از تهاجم روسیه،اوگریه میکرد، در حالی که از دوستانش صحبت میکرد که با خودرو از شهر گریخته بودند اما او را جا گذاشته بودند، نه با او تماسی گرفته بودند و نه دعوتش کرده بودند که همراهشان برود.
گذشته ی او شامل طیفی از خیانتهای ناعادلانه از سوی والدین و دوستانش بود که برایش آسیبزا بودند.
کار روانکاوانهی ما، در سالهای پیش از تهاجم، بر همین تاریخچه متمرکز بود.
میدانستم که این تجربه برای او دشوار است، چون نجات دادن خود برایش از نظر روانی چالشبرانگیز بود، طبق به شکستهای مکرر و اولیهای که از سوی دیگران مهم زندگیاش در تأمین مراقبت لازم تجربه کرده بود.تصمیم گرفتم بر این نکته تأکید کنم که او میخواست برود، و اینکه خواست او مهم است، حتی اگر دوستانش او را به همراهی با خود در فرار دعوت نکرده باشند.
وقتی رسید، با جمعیت عظیمی از مردم روبهرو شد که همه در تلاش برای فرار بودند، و او نتوانست وارد هیچ واگنی شود.
او گفت که جمعیت فقط او را پس زده و نتوانسته به سکو نزدیک شود.
در همان لحظه بود که با من تماس گرفت، صدایش آشفته و ترسیده بود.
بهعنوان تحلیلگرش، از خودم پرسیدم بهترین پاسخ چه میتواند باشد؟
اما تأکید میکنم که باید جلسهی روانکاوی را بهعنوان فضایی نگهدارنده برای مدیریت وضعیت حفظ کنیم، مثلاً با دعوتی مانند: «بیایید در جلسهی بعدیمان دربارهاش صحبت کنیم.
اما در این موقعیت، ارائهی یک پاسخ حرفهایِ «عادی» واقعاً غیرعادی میبود.
در عوض، با او در تماس ماندم.
به او اطمینان دادم که هر کاری لازم بود انجام داده است...
به او گفتم که رفتن به ایستگاه قطار و تلاشش، واقعاً کار خوبی بود.
همدلیام را با او در میان گذاشتم بابت اینکه نتوانسته بود سوار قطار تخلیه شود.
دربارهی این صحبت کردیم که او چه برنامهای دارد و چقدر زود میتواند تلاش دیگری برای سوار شدن بر قطار بعدی انجام دهد.
در حالی که با هم در تماس تلفنی بودیم، او در ایستگاه شلوغ حرکت کرد تا به مرکز اطلاعات برسد.
همچنان در حال صحبت با هم بودیم، و پیش از آنکه به مرکز اطلاعات ایستگاه برسد، ناگهان صدای بلند اعلانی را شنیدیم که اعلام میکرد قطار بعدی و آخرین قطار تخلیه برای آن روز تا ۱۰ دقیقهی دیگر وارد میشود.
بیمارم به من گفت که چقدر احساس ترس دارد، از اینکه جمعیتِ در انتظار تخلیه، دوباره او را کنار بزند.
من هم همان ترس را برای او احساس میکردم، و بنابراین نگرانیاش را بازتاب دادم، اما همچنان به او دلگرمی دادم که تلاش کند:
و سپس، پس از آنچه که بهنظر خیلی طول کشید، شنیدم که گفت بالاخره سوار قطار شده است.گفت که جایی برای نشستن ندارد و دارد روی چمدانش چمباتمه زده، بین دیگر پناهجویانی که موفق شده بودند سوار شوند، درهم فشرده شده بود.با وجود اینکه شرایط اصلاً ایدهآل نبود، اما او سوار شده بود، و داشت خودش را نجات میداد.جلسهمان همانجا تمام شد.
در آن لحظه، احساس خوشی و آرامشی عمیق داشتم از اینکه او گریخته بود؛ اما همچنین احساس شرمی عمیق که این جلسه چقدر از چارچوب معمول روانکاوی فاصله گرفته بود نیز داشتم
A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime
Mariana Velykodna
@Psychoanalysis_Philosophy
آیا هنوز میشد به آنچه فروید «طلای روانکاوی» مینامید وفادار ماند؟
یا شرایط مرا واداشته بود تا به چیزی کمفروغتر، «مس روانکاوی»، تن بدهم
آیا تمرکز اصلیام باید بر مدیریت نشانههای مرتبط با استرس و توسعهی راهبردهای بقا در بحران میبود؟
در روزهای ابتدایی تهاجم، دریافتم که هدفِ حفظ رابطهی تحلیلی و فراهم کردن یک ابژهی خوب و باثبات برای بیماران، اولویتی بالاتر از چارچوب یا تکنیک روانکاوانه دارد.
پذیراتر شدم نسبت به دریافت و پاسخدادن به پیامهای بیماران بین جلسات، به تنظیم مجدد وقت آنها، و به بیان آشکار حمایت و دلگرمیام نسبت به آنها.
نمونهی بالینی زیر، این تغییرات را در کارم نشان میدهد.
در نخستین جلسهی یکی از بیماران زن پس از تهاجم روسیه،اوگریه میکرد، در حالی که از دوستانش صحبت میکرد که با خودرو از شهر گریخته بودند اما او را جا گذاشته بودند، نه با او تماسی گرفته بودند و نه دعوتش کرده بودند که همراهشان برود.
گذشته ی او شامل طیفی از خیانتهای ناعادلانه از سوی والدین و دوستانش بود که برایش آسیبزا بودند.
کار روانکاوانهی ما، در سالهای پیش از تهاجم، بر همین تاریخچه متمرکز بود.
میدانستم که این تجربه برای او دشوار است، چون نجات دادن خود برایش از نظر روانی چالشبرانگیز بود، طبق به شکستهای مکرر و اولیهای که از سوی دیگران مهم زندگیاش در تأمین مراقبت لازم تجربه کرده بود.تصمیم گرفتم بر این نکته تأکید کنم که او میخواست برود، و اینکه خواست او مهم است، حتی اگر دوستانش او را به همراهی با خود در فرار دعوت نکرده باشند.
در جلسهی بعدی، او بهطور غیرمنتظرهای با من تماس تلفنی گرفت.توضیح داد که حدود یک ساعت پیش از زمان تعیینشدهی جلسهمان، از طریق شبکههای اجتماعی مطلع شده که قطارهای تخلیهای به مقصد لهستان در حال حرکتاند، و بلافاصله کیفش را برداشته و به ایستگاه قطار شتافته است.
او گفت که در ایستگاه قطار است، منتظر قطاری برای ترک شهر، و پرسیدآیا میتوانیم بهجای جلسهی آنلاین یا حضوری، با تلفن صحبت کنیم؟
وقتی رسید، با جمعیت عظیمی از مردم روبهرو شد که همه در تلاش برای فرار بودند، و او نتوانست وارد هیچ واگنی شود.
او گفت که جمعیت فقط او را پس زده و نتوانسته به سکو نزدیک شود.
در همان لحظه بود که با من تماس گرفت، صدایش آشفته و ترسیده بود.
بهعنوان تحلیلگرش، از خودم پرسیدم بهترین پاسخ چه میتواند باشد؟
معمولاً، در زمان یک «بحرانِ عادی»، من بهعنوان روانکاو بحران را به رسمیت میشناسم،
اما تأکید میکنم که باید جلسهی روانکاوی را بهعنوان فضایی نگهدارنده برای مدیریت وضعیت حفظ کنیم، مثلاً با دعوتی مانند: «بیایید در جلسهی بعدیمان دربارهاش صحبت کنیم.
اما در این موقعیت، ارائهی یک پاسخ حرفهایِ «عادی» واقعاً غیرعادی میبود.
در عوض، با او در تماس ماندم.
به او اطمینان دادم که هر کاری لازم بود انجام داده است...
به او گفتم که رفتن به ایستگاه قطار و تلاشش، واقعاً کار خوبی بود.
همدلیام را با او در میان گذاشتم بابت اینکه نتوانسته بود سوار قطار تخلیه شود.
دربارهی این صحبت کردیم که او چه برنامهای دارد و چقدر زود میتواند تلاش دیگری برای سوار شدن بر قطار بعدی انجام دهد.
در حالی که با هم در تماس تلفنی بودیم، او در ایستگاه شلوغ حرکت کرد تا به مرکز اطلاعات برسد.
همچنان در حال صحبت با هم بودیم، و پیش از آنکه به مرکز اطلاعات ایستگاه برسد، ناگهان صدای بلند اعلانی را شنیدیم که اعلام میکرد قطار بعدی و آخرین قطار تخلیه برای آن روز تا ۱۰ دقیقهی دیگر وارد میشود.
بیمارم به من گفت که چقدر احساس ترس دارد، از اینکه جمعیتِ در انتظار تخلیه، دوباره او را کنار بزند.
من هم همان ترس را برای او احساس میکردم، و بنابراین نگرانیاش را بازتاب دادم، اما همچنان به او دلگرمی دادم که تلاش کند:
«الان باید از تمام نیرو و میلت استفاده کنی، و از این نترسی که در برابر دیگران کمی تهاجمیتر باشی. تو هم حق داری سوار این قطار شوی تا خودت را نجات بدهی.»صدای دویدنش را میشنیدم.صداهای زیادی میشنیدم.
و سپس، پس از آنچه که بهنظر خیلی طول کشید، شنیدم که گفت بالاخره سوار قطار شده است.گفت که جایی برای نشستن ندارد و دارد روی چمدانش چمباتمه زده، بین دیگر پناهجویانی که موفق شده بودند سوار شوند، درهم فشرده شده بود.با وجود اینکه شرایط اصلاً ایدهآل نبود، اما او سوار شده بود، و داشت خودش را نجات میداد.جلسهمان همانجا تمام شد.
در آن لحظه، احساس خوشی و آرامشی عمیق داشتم از اینکه او گریخته بود؛ اما همچنین احساس شرمی عمیق که این جلسه چقدر از چارچوب معمول روانکاوی فاصله گرفته بود نیز داشتم
A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime
Mariana Velykodna
@Psychoanalysis_Philosophy
❤20👍3
روانكاوی
امشب مروری خواهیم داشت بر مقالهی «تجربهی یک روانکاو از کار کردن در زمان جنگ: انتخاب میان گزینههای بد» نوشتهی ماریانا ولیکودنا، روانکاو اوکراینی. این مقاله را از این جهت انتخاب کردهام که به مسائلی میپردازد که تقریباً جزو رایجترین پرسشها و ابهامات…
موضوع سوم:
پرداخت پول و روانکاوی زیر آتش:
مسئله ی پرداخت رایگان و پرداخت نمادین
چالش دیگری که داشتم این بود چگونه با
مراجعینی که بهدلیل جنگ، شغل خود و منابع مالیشان را از دست داده بودند کار کنم
در اوکراین، همهی بیماران هزینهی درمان را بهطور مستقیم از جیب خود پرداخت میکنند، چراکه هیچ پوشش بیمهای برای رواندرمانی وجود ندارد. جنگ برای بسیاری از بیماران خطر کاهش توان پرداخت را به همراه داشت؛ بهگونهای که درمان آنها نه بهدلیل تصمیم طبیعی برای پایان دادن، بلکه بهخاطر محدودیتهای مالی قطع میشد.
ماهها پس از آغاز تهاجم تمامعیار طول کشید تا رواندرمانگران بتوانند با پروژههای حمایتی یا مبتنی بر کمکهزینهی خارجی ارتباط برقرار کنند—پروژههایی که برای خدمات روانشناختی ارائهشده از سوی آنان پشتیبانی مالی فراهم میکردند (برای نمونه: Palii و همکاران، ۲۰۲۳).
در ابتدای شروع جنگ، روانکاوان اوکراینی ناچار بودند که مصالحه کنند، راهحلهایی ابداع کنند، و برای ادامهی مراقبت رواندرمانگرانه دستوپنجه نرم کنند.
آنچه بهویژه نگرانکننده بود، غیبت ناگهانی مراقبت روانشناختی برای افرادی بود که حتی پیش از جنگ نیز دچار علائم ناتوانکنندهای از جمله افسردگی، اضطراب یا روانپریشی بودند.
پیش از جنگ، در بسیاری از موارد، توافقهای مالی مجددا بر اساس دشواری یا بهبودهایی غیرمنتظرهی مالی بیماران مجدد تنظیم و تعدیل میشدند.
پس از تهاجم تمامعیار روسیه، این سیاست را به بیمارانم یادآوری کردم و در صورت لزوم، به آنها پیشنهادهای جدید مالی دادم.
«تصمیم گرفتم بخشی از ساعات کاریام را به افرادی که از جنگ رنج میبرند، بدون دریافت پول، اختصاص بدهم.
اما همانطور که پیشتر با هم صحبت کرده بودیم، پرداخت برای فرایند درمان اهمیت دارد.
پیشنهاد من این است که کارمان را بدون پرداخت ادامه دهیم، تا زمانی که نیاز باشد؛ اما اگر دیدید که منابع آزادی در اختیار دارید، از جمله مقداری پول یا زمان، میتوانید آن را به کسی اهدا کنید—و آن، پرداخت شما برای درمان خواهد بود.»
این ایده را فرانسواز دولتو (۲۰۱۷) مطرح کرده بود، کسی که بهعنوان روانکاو کودک و نوجوان در زمان و پس از جنگ جهانی دوم فعالیت میکرد.
او این را «پرداخت نمادین» مینامید، و توضیح میداد که هر بیمار باید برای درمانش هزینهای بپردازد، اما در قالبی که برایش ممکن باشد.
در کار روانکاوانهام در دوران جنگ، این پیشنهاد الزامی نبود، بلکه بیماران را دعوت میکرد تا راهی برای پرداخت پیدا کنند که در توانشان باشد—تا اگر پیشنهاد درمان رایگان موجب پیامدهای ناخواستهای مانند برانگیختن احساس گناه در آنها میشد، از آن جلوگیری شود.
نمونهی بالینی زیر این انتخاب را نشان میدهد:
یکی از بیماران مردِ من، بهدلیل جنگ شغلش را از دست داده بود، اما بهدلیل مشکلات پزشکی نمیتوانست به نیروهای مسلح اوکراین بپیوندد.
پس از آنکه دربارهی تغییرات در توافق مالیمان صحبت کردیم، او شروع کرد به خدمات داوطلبانه در جابهجایی و باربری ،که به اوکراینیهایی کمک میکرد که مجبور بودند به کشورهای دیگر پناه ببرند.
او جعبهها را از آپارتمانهای مردم به ماشینهایشان میبرد—و این خدمت ارزشمند را بهصورت رایگان ارائه میداد، چرا که اغلب این خدمات را زنانی با کودکان یا سالمندان نیاز داشتند.
او به اینکه به شیوهای که دیگران واقعاً به آن نیاز داشتند خدمت میکرد، افتخار میکرد، و «پرداخت» درمانش را از طریق همین کار داوطلبانه انجام میداد.
چند ماه پس از آغاز جنگ، وضعیت مالی او بهتر شد، و به شیوهی پرداخت معمولمان بازگشتیم.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
پرداخت پول و روانکاوی زیر آتش:
مسئله ی پرداخت رایگان و پرداخت نمادین
چالش دیگری که داشتم این بود چگونه با
مراجعینی که بهدلیل جنگ، شغل خود و منابع مالیشان را از دست داده بودند کار کنم
در اوکراین، همهی بیماران هزینهی درمان را بهطور مستقیم از جیب خود پرداخت میکنند، چراکه هیچ پوشش بیمهای برای رواندرمانی وجود ندارد. جنگ برای بسیاری از بیماران خطر کاهش توان پرداخت را به همراه داشت؛ بهگونهای که درمان آنها نه بهدلیل تصمیم طبیعی برای پایان دادن، بلکه بهخاطر محدودیتهای مالی قطع میشد.
ماهها پس از آغاز تهاجم تمامعیار طول کشید تا رواندرمانگران بتوانند با پروژههای حمایتی یا مبتنی بر کمکهزینهی خارجی ارتباط برقرار کنند—پروژههایی که برای خدمات روانشناختی ارائهشده از سوی آنان پشتیبانی مالی فراهم میکردند (برای نمونه: Palii و همکاران، ۲۰۲۳).
در ابتدای شروع جنگ، روانکاوان اوکراینی ناچار بودند که مصالحه کنند، راهحلهایی ابداع کنند، و برای ادامهی مراقبت رواندرمانگرانه دستوپنجه نرم کنند.
آنچه بهویژه نگرانکننده بود، غیبت ناگهانی مراقبت روانشناختی برای افرادی بود که حتی پیش از جنگ نیز دچار علائم ناتوانکنندهای از جمله افسردگی، اضطراب یا روانپریشی بودند.
خوشحال بودم که بر اساس سیاستها و مدل شخصیام، همیشه با بیماران توافقهایی را از پیش برقرار کرده بودم مبنی بر اینکه اگر تغییرات چشمگیری در وضعیت مالیشان ایجاد شود، با یکدیگر گفتوگو کرده و بهدنبال راهحلهای مناسبی خواهیم گشت تا انسجام فرایند درمانی حفظ شود.
پیش از جنگ، در بسیاری از موارد، توافقهای مالی مجددا بر اساس دشواری یا بهبودهایی غیرمنتظرهی مالی بیماران مجدد تنظیم و تعدیل میشدند.
پس از تهاجم تمامعیار روسیه، این سیاست را به بیمارانم یادآوری کردم و در صورت لزوم، به آنها پیشنهادهای جدید مالی دادم.
برای مثال، با سه تن از بیمارانم، بهطور کامل و رایگان، به مدت چندین ماه کار کردم.
در تلاش برای آنکه پایهای نمادین برای این تصمیم فراهم کنم، به این بیماران چنین گفتم:
«تصمیم گرفتم بخشی از ساعات کاریام را به افرادی که از جنگ رنج میبرند، بدون دریافت پول، اختصاص بدهم.
اما همانطور که پیشتر با هم صحبت کرده بودیم، پرداخت برای فرایند درمان اهمیت دارد.
پیشنهاد من این است که کارمان را بدون پرداخت ادامه دهیم، تا زمانی که نیاز باشد؛ اما اگر دیدید که منابع آزادی در اختیار دارید، از جمله مقداری پول یا زمان، میتوانید آن را به کسی اهدا کنید—و آن، پرداخت شما برای درمان خواهد بود.»
این ایده را فرانسواز دولتو (۲۰۱۷) مطرح کرده بود، کسی که بهعنوان روانکاو کودک و نوجوان در زمان و پس از جنگ جهانی دوم فعالیت میکرد.
او این را «پرداخت نمادین» مینامید، و توضیح میداد که هر بیمار باید برای درمانش هزینهای بپردازد، اما در قالبی که برایش ممکن باشد.
در کار روانکاوانهام در دوران جنگ، این پیشنهاد الزامی نبود، بلکه بیماران را دعوت میکرد تا راهی برای پرداخت پیدا کنند که در توانشان باشد—تا اگر پیشنهاد درمان رایگان موجب پیامدهای ناخواستهای مانند برانگیختن احساس گناه در آنها میشد، از آن جلوگیری شود.
نمونهی بالینی زیر این انتخاب را نشان میدهد:
یکی از بیماران مردِ من، بهدلیل جنگ شغلش را از دست داده بود، اما بهدلیل مشکلات پزشکی نمیتوانست به نیروهای مسلح اوکراین بپیوندد.
پس از آنکه دربارهی تغییرات در توافق مالیمان صحبت کردیم، او شروع کرد به خدمات داوطلبانه در جابهجایی و باربری ،که به اوکراینیهایی کمک میکرد که مجبور بودند به کشورهای دیگر پناه ببرند.
او جعبهها را از آپارتمانهای مردم به ماشینهایشان میبرد—و این خدمت ارزشمند را بهصورت رایگان ارائه میداد، چرا که اغلب این خدمات را زنانی با کودکان یا سالمندان نیاز داشتند.
او به اینکه به شیوهای که دیگران واقعاً به آن نیاز داشتند خدمت میکرد، افتخار میکرد، و «پرداخت» درمانش را از طریق همین کار داوطلبانه انجام میداد.
چند ماه پس از آغاز جنگ، وضعیت مالی او بهتر شد، و به شیوهی پرداخت معمولمان بازگشتیم.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤5👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#لغزش_فرویدی یا اشتباهی ساده؟؟🤔
سفیر آمریکا در سازمان ملل، درسخنرانی خود که با هدف حمله به ایران انجام می گرفت، به جنایات رژیم صهیونیستی به طور غیرعمد اعتراف کرد، او گفت: «دولت اسرائیل باعث گسترش هرجومرج، ترور و رنج در منطقه شده…» اما او فوراًسخن خود را تصحیح کرد و گفت منظورش «دولت ایران» بوده است
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
سفیر آمریکا در سازمان ملل، درسخنرانی خود که با هدف حمله به ایران انجام می گرفت، به جنایات رژیم صهیونیستی به طور غیرعمد اعتراف کرد، او گفت: «دولت اسرائیل باعث گسترش هرجومرج، ترور و رنج در منطقه شده…» اما او فوراًسخن خود را تصحیح کرد و گفت منظورش «دولت ایران» بوده است
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
👍15❤1
روانكاوی
امشب مروری خواهیم داشت بر مقالهی «تجربهی یک روانکاو از کار کردن در زمان جنگ: انتخاب میان گزینههای بد» نوشتهی ماریانا ولیکودنا، روانکاو اوکراینی. این مقاله را از این جهت انتخاب کردهام که به مسائلی میپردازد که تقریباً جزو رایجترین پرسشها و ابهامات…
تغییر موقعیت جغرافیائی روانکاو و توجه به اثر متفاوتی که می تواند بر مراجع داشته باشد
(با توجه به تمرکز عمده روان درمانگران روانکاوانه در تهران و جابه جایی های این چند وقت اخیر در این شهر، توجه به آثار این جابه جایی و تغییر موقعیت روانکاو بر مراجعینش اهمیت بیشتری دارد)
بسیاری از مردم، از جمله روانکاوان، مجبور بودند با این انتخاب روبهرو شوند که آیا بهعنوان پناهنده به کشورهای دیگر فرار کنند یا به شهرهای دیگر تغییر موقعیت بدهند یا اینکه در شهرهایشان بمانند.
علاوه بر آنکه به صورت مداوم تحتفشار آژیرهای حملهی هوایی، انفجارها، فقدانهای فراوان و سردرگمی شناختی در تصمیمهای روزمره بودم، بهعنوان یک روانکاو، دربارهی بیمارانم هم نگران بودم.
در تجربهی آنها از من، دو چیز بیشتر مسهود بود،یا بهنظر میرسید که از نظر آنها خطر کشته شدن را پذیرفتهام، یا آنها تشویق به دور شدن از منطقهی جنگی را به صورت واضح در من میدیدند.
اکثر بیمارانم بهطور واضح دربارهی انتخابهای خود برای ماندن یا رفتن بحث میکردند، و پس از جابهجایی من، چند نفر از آنها تصمیم مشابهی گرفتند تا از مرز عبور کرده و به امنیت برسند.
برای مثال، یکی از بیمارانم که کارکرد ایگوی او بهشدت آسیب دیده بود، و معمولاً نمیتوانست تصمیمهایی در راستای تمامیت روانی خود بگیرد، نقلمکان من به لهستان را اینگونه پردازش کرد و گفت:
«
بیماران دیگری هم بودند که تصمیم من برای ترک کشور، در تجربهی شخصی خودشان اهمیتی خاص داشت.
با این حال، این تنش میتوانست در کار تحلیلیام با آن دسته از بیمارانی که در اوکراین مانده بودند پدیدار شود، چرا که ممکن بود مرا بهچشم یک خائن و ترسو ببینند
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
(با توجه به تمرکز عمده روان درمانگران روانکاوانه در تهران و جابه جایی های این چند وقت اخیر در این شهر، توجه به آثار این جابه جایی و تغییر موقعیت روانکاو بر مراجعینش اهمیت بیشتری دارد)
بسیاری از مردم، از جمله روانکاوان، مجبور بودند با این انتخاب روبهرو شوند که آیا بهعنوان پناهنده به کشورهای دیگر فرار کنند یا به شهرهای دیگر تغییر موقعیت بدهند یا اینکه در شهرهایشان بمانند.
علاوه بر آنکه به صورت مداوم تحتفشار آژیرهای حملهی هوایی، انفجارها، فقدانهای فراوان و سردرگمی شناختی در تصمیمهای روزمره بودم، بهعنوان یک روانکاو، دربارهی بیمارانم هم نگران بودم.
از نگاه من، یکی از مهمترین اهداف کار روانکاوانه این است که از سائق زندگی، شادابی، و میل به زایش و خلاقیت حمایت کند، و در صورت نیاز، از «خود» در برابر تجربههای ناایمن و مزاحم محافظت نماید.چیزی که در خلال کارم در این جنگ متوجه شدم، این بود که برخی از بیمارانم، بر پایهی انتقال، دچار همانندسازی شدیدی با من، بهعنوان روانکاوشان، شده بودند—و این همانندسازی مستقیم آنها را بگونه ای تنظیم وهدایت میکرد تا بهطور فردی تصمیمهایی بگیرند که بازتابی از آن چیزی بود که آنها بهعنوان تصمیمهای من در قبال جنگ فهم میکردند.
در تجربهی آنها از من، دو چیز بیشتر مسهود بود،یا بهنظر میرسید که از نظر آنها خطر کشته شدن را پذیرفتهام، یا آنها تشویق به دور شدن از منطقهی جنگی را به صورت واضح در من میدیدند.
همانطور که متوجه شدم، آنها ممکن بود با من در انکار مرگ همداستان شوند و چنان رفتار کنند که انگار همهچیز خوب است.دشوارترین لحظات من بهعنوان یک روانکاو، در قبال تأثیرم بر بیماران، تقریبا مربوط به تصمیمم برای نقلمکان به لهستان در زمانی از سال ۲۰۲۲ بود.
همچنین ممکن بود به صورت واقعی تصمیم من برای رفتن به بخش غربی اوکراین را دنبال کنند—با اینکه کل کشور همچنان تحت تهدید جدی تخریب قرار داشت.
اکثر بیمارانم بهطور واضح دربارهی انتخابهای خود برای ماندن یا رفتن بحث میکردند، و پس از جابهجایی من، چند نفر از آنها تصمیم مشابهی گرفتند تا از مرز عبور کرده و به امنیت برسند.
برای مثال، یکی از بیمارانم که کارکرد ایگوی او بهشدت آسیب دیده بود، و معمولاً نمیتوانست تصمیمهایی در راستای تمامیت روانی خود بگیرد، نقلمکان من به لهستان را اینگونه پردازش کرد و گفت:
«
خیلی از تو الهام گرفتهام! تو مثل گربهای هستی که همیشه روی پاهایش فرود میآید.»بهنظر میرسید که جابهجایی من به او کمک کرده بود تا یک ابژهی درونی جدید را در خود ادغام کند: کسی که میتواند برای بقا بجنگد و «فرود بیاید».
توضیح:منظورش این است که تو خیلی منعطف و توانا در تطبیق با شرایط سخت هستی
بیماران دیگری هم بودند که تصمیم من برای ترک کشور، در تجربهی شخصی خودشان اهمیتی خاص داشت.
با این حال، این تنش میتوانست در کار تحلیلیام با آن دسته از بیمارانی که در اوکراین مانده بودند پدیدار شود، چرا که ممکن بود مرا بهچشم یک خائن و ترسو ببینند
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤6
روانكاوی
امشب مروری خواهیم داشت بر مقالهی «تجربهی یک روانکاو از کار کردن در زمان جنگ: انتخاب میان گزینههای بد» نوشتهی ماریانا ولیکودنا، روانکاو اوکراینی. این مقاله را از این جهت انتخاب کردهام که به مسائلی میپردازد که تقریباً جزو رایجترین پرسشها و ابهامات…
موضوع ِپذیرش یا نپذیرفتن مراجعین جدید در این شرایط ،تعداد جلسات هفتگی- کاهش یا افزایش آن
سؤال دشوار دیگری که با آن مواجه بودم این بود که چگونه به افرادی که برای آغاز درمان تماس میگرفتند پاسخ بدهم.
پس از تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، چندین بیمار درخواست کردند که درمانشان متوقف یا معلق شود تا بتوانند فکر کنند که چگونه میخواهند با انتخابهای زندگی و نیازهای بقایشان کنار بیایند.آنها اغلب، پس از چند ماه، به درمان بازمیگشتند.
در این میان، افراد جدیدی هم برای دریافت کمک تماس میگرفتند.
برای مثال، پس از آنکه شهر بوچا (در منطقهی کییف) از اشغال آزاد شد و جهان با شواهدی از جنایات وحشتناک نیروهای روسیه علیه غیرنظامیان مواجه شد، بسیاری از اوکراینیها بهدنبال یک روانشناس یا روانکاو بودند.
در میان این افراد، کسانی بودند که تجربهی پیشین آنها از تجاوز، اکنون در تجاوزهای جنگی خشونتآمیز و شکنجههای جنسی سربازان روسی بازتاب یافته بود.
در تمام این مدت، تمام ساعتهای کاری من پر شده بود.
افزون بر این، تعدادی از بیمارانی که سالها پیش از جنگ درمانشان را تمام کرده بودند، حالا تمایل داشتند دوباره به درمان بازگردند.
برخی از این بیماران بازگشته، در قلمروهایی زندگی میکردند که اکنون تحت اشغال نیروهای روسی بودند.
شروع کردم به ارجاع دادن بیماران جدید به همکارانم و تصمیم گرفتم تمرکز خود را بر کار با بیماران فعلی و پیشینم بگذارم.
با این حال، همکارانم اغلب با همان مشکل کمبود ظرفیت برای پذیرش بیماران جدید روبهرو بودند.
در بسیاری موارد، تنها تحلیلگران در حال آموزش و کارآموزان روانکاوی بودند که ظاهراً وقت بیشتری برای پذیرش بیماران داشتند.
از خودم میپرسیدم که آیا برگزاری کار روانکاوانهی دو تا چهار بار در هفته، وقتی این همه بیمار نیاز به تماس درمانی دارند، اصلاً ممکن است؟
چالش دیگری که در آن ماهها با آن روبهرو بودم، تواناییام در ارزیابی و مفهومپردازی پویاییها و نیازهای بیماران بود—در حالی که جلسات بهصورت آنلاین برگزار میشدند یا موقعیت مکانی بیماران در کشوری دیگر بود.
یکی از نکات مهمی که باید در ارزیابی در نظر میگرفتم، این بود که فقط تمرکز روی تشخیصها یا ظرفیت آنها برای کار کردن در چارچوب درمانی (یعنی قرارداد ما) کافی نبود، بلکه باید تجربههای پیشین آنها از تروما را نیز در نظر میگرفتم—چراکه این تجربهها میتوانستند در صورت زندگی و کار روانکاو در منطقهی جنگی فعال، منجر به بازآسیبزایی شوند.
اگر روانکاوشان مجبور شود درمان را بهدلیل خاموشیها یا آژیرهای حملهی هوایی تعلیق کند—یا حتی اگر من در حملهی موشکی کشته شوم.
این ارزیابی اغلب مرا بهسمت نپذیرفتن درمان هدایت میکرد، در حالی که فرد را به کار متمرکز و کوتاهمدتِ تروما یا ارجاع حضوری به درمانگری در منطقهای دور از خطر فعال (برای مثال، خارج از اوکراین) راهنمایی میکردم.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
سؤال دشوار دیگری که با آن مواجه بودم این بود که چگونه به افرادی که برای آغاز درمان تماس میگرفتند پاسخ بدهم.
پس از تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، چندین بیمار درخواست کردند که درمانشان متوقف یا معلق شود تا بتوانند فکر کنند که چگونه میخواهند با انتخابهای زندگی و نیازهای بقایشان کنار بیایند.آنها اغلب، پس از چند ماه، به درمان بازمیگشتند.
در این میان، افراد جدیدی هم برای دریافت کمک تماس میگرفتند.
برای مثال، پس از آنکه شهر بوچا (در منطقهی کییف) از اشغال آزاد شد و جهان با شواهدی از جنایات وحشتناک نیروهای روسیه علیه غیرنظامیان مواجه شد، بسیاری از اوکراینیها بهدنبال یک روانشناس یا روانکاو بودند.
در میان این افراد، کسانی بودند که تجربهی پیشین آنها از تجاوز، اکنون در تجاوزهای جنگی خشونتآمیز و شکنجههای جنسی سربازان روسی بازتاب یافته بود.
در تمام این مدت، تمام ساعتهای کاری من پر شده بود.
افزون بر این، تعدادی از بیمارانی که سالها پیش از جنگ درمانشان را تمام کرده بودند، حالا تمایل داشتند دوباره به درمان بازگردند.
برخی از این بیماران بازگشته، در قلمروهایی زندگی میکردند که اکنون تحت اشغال نیروهای روسی بودند.
شروع کردم به ارجاع دادن بیماران جدید به همکارانم و تصمیم گرفتم تمرکز خود را بر کار با بیماران فعلی و پیشینم بگذارم.
با این حال، همکارانم اغلب با همان مشکل کمبود ظرفیت برای پذیرش بیماران جدید روبهرو بودند.
در بسیاری موارد، تنها تحلیلگران در حال آموزش و کارآموزان روانکاوی بودند که ظاهراً وقت بیشتری برای پذیرش بیماران داشتند.
یکی دیگر از تصمیمات دشواری که باید میگرفتم این بود که آیا با افزایش دفعات جلسات با بیماران فعلی (یعنی ارائهی جلسات بیشتر به افراد دچار پریشانی و تنش) کار کنم، یا اینکه جلسات را پراکندهتر برگزار کنم و بیماران جدیدی بپذیرم (یعنی ارائهی جلسات کمتر به تعداد بیشتری بیمار).
از خودم میپرسیدم که آیا برگزاری کار روانکاوانهی دو تا چهار بار در هفته، وقتی این همه بیمار نیاز به تماس درمانی دارند، اصلاً ممکن است؟
حتی با در نظر گرفتن انتخابهایی برای ایجاد یک کار حرفهای پایدار که تا جای ممکن به نیازها پاسخ دهد، بین ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز و چهار روز در هفته کار میکردم تا به سطح بالای درخواست های جلسه پاسخ دهم.در آن زمان، فهرستی از بیماران در انتظار داشتم که تمایل شدیدی برای کار کردن با من ابراز کرده بودند و ترجیح داده بودند تا زمان آزاد شدن نوبت، منتظر بمانند.
چالش دیگری که در آن ماهها با آن روبهرو بودم، تواناییام در ارزیابی و مفهومپردازی پویاییها و نیازهای بیماران بود—در حالی که جلسات بهصورت آنلاین برگزار میشدند یا موقعیت مکانی بیماران در کشوری دیگر بود.
یکی از نکات مهمی که باید در ارزیابی در نظر میگرفتم، این بود که فقط تمرکز روی تشخیصها یا ظرفیت آنها برای کار کردن در چارچوب درمانی (یعنی قرارداد ما) کافی نبود، بلکه باید تجربههای پیشین آنها از تروما را نیز در نظر میگرفتم—چراکه این تجربهها میتوانستند در صورت زندگی و کار روانکاو در منطقهی جنگی فعال، منجر به بازآسیبزایی شوند.
باید در نظر میگرفتم که آیا تروماهای قبلی آنها ممکن است آسیب را تشدید کند (یعنی منجر به تروماهای پیچیده یا انباشته شود)
اگر روانکاوشان مجبور شود درمان را بهدلیل خاموشیها یا آژیرهای حملهی هوایی تعلیق کند—یا حتی اگر من در حملهی موشکی کشته شوم.
این ارزیابی اغلب مرا بهسمت نپذیرفتن درمان هدایت میکرد، در حالی که فرد را به کار متمرکز و کوتاهمدتِ تروما یا ارجاع حضوری به درمانگری در منطقهای دور از خطر فعال (برای مثال، خارج از اوکراین) راهنمایی میکردم.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤5👍2
روانكاوی
امشب مروری خواهیم داشت بر مقالهی «تجربهی یک روانکاو از کار کردن در زمان جنگ: انتخاب میان گزینههای بد» نوشتهی ماریانا ولیکودنا، روانکاو اوکراینی. این مقاله را از این جهت انتخاب کردهام که به مسائلی میپردازد که تقریباً جزو رایجترین پرسشها و ابهامات…
تجربههای ی شخصی نویسنده از فضای جنگ زده
مایلم بر تأثیر تجربههای شخصیام از زندگی در زمان جنگ و نقش آن بر تواناییام برای کار روانکاوانه تأکید کنم.
بهطور کلی، اغلب احساس میکنم موظفم که خیلی سریع با هرچیزی کنار بیایم ،یابا استفاده از راهبردهای دفاعی یا کنارآمدن و مهارتهای مراقبت از خود تا واکنشهای خودم به رویدادهای جنگ را در سریعترین زمان ممکن مدیریت کنم، و بتوانم برای بیمارانم فضایی فراهم کنم تا احساساتشان را در آن بیان کنند و در عین حال همدلیام را نیز به آنها ارائه دهم.
میدانم که چنین راهبردی غیرواقعبینانه و در درازمدت ناپایدار است.
بنابراین، گاه خود را در حالتی مییابم که از احساساتم در طول کار منفصل، گسسته یا منحرف شدهام—و بهدنبال آن، از احساسات بیمارانم نیز فاصله گرفتهام.
از یک سو، چنین گسستی از تجربههای خودِ روانکاو، او را از گشودگی اصیل نسبت به احساسات دیگران بازمیدارد (Schimmenti & Caretti, 2016).
اما از سوی دیگر، همانگونه که پژوهشهای اخیر نشان دادهاند، این نوع انحراف عاطفی و شناختی، همراه با رفتارهای گریز از درگیری، یکی از مؤثرترین راهبردهای کنارآمدن در میان بزرگسالان اوکراینی بوده است (Xu et al., 2023).
دریافتهام که برنامهریزی دقیق روزانه و فرصتهایی برای منحرف کردن پاسخهای هیجانی و شناختیام—از طریق غرق شدن در داستانهای بیمارانم—به من کمک کردهاند تا واقعیت جنگ را تحملپذیرتر سازم.
با این حال، کاملاً آگاه هستم از نمودهای آگاهانه و ناآگاهانهی جنگ که بر من تأثیر گذاشتهاندبه شکلی که هیچ چیزِ دیگری پیشتر چنین اثر قوی ای بر من نداشته است.
این دگرگونیها را نوعی آسیب درونی (Shay, 2014) تجربه میکنم، چراکه خود را در برابر احساسات ضعف، ترس، پوچی، ناتوانی، خشم و نفرت قرار میدهم.
خوشبختانه، همکاران متعدد اوکراینی و همچنین همکارانی از کشورهای دیگر، حمایت چشمگیری به من ارائه دادهاند، و با تشویق و دلگرمی، به حفظ کار بالینیام کمک کردهاند
افزون بر این، بهویژه قدردان حمایت غیرمستقیم افرادی هستم که حقایق جنگ را برای مخاطبان جهانی روایت میکنند (Benvenuto)
همانطور که خواننده از مثالهای من متوجه شده است، جنگ، عواطف و سائقهای دردناک و شدیدی را فعال میکند.
رگرشن و تروما هم از سوی بیماران و هم از سوی درمانگران تجربه میشود، و از رهگذر دگرگونیهای گوناگونِ بقا در جنگ، شیوههای حرفهای ما را دگرگون میکند.
علاوه بر آن، در خلال جنگ، انسان نمیتواند صرفاً مکث کند یا استراحت داشته باشد ،نه بهعنوان یک انسان، و نه بهعنوان یک متخصص.
ما بهطور مداوم و اجباری در موقعیتی درگیر هستیم که هرگز خودمان آن را انتخاب نکردهایم.
افزون بر این، بر خلاف دوران همهگیریهایی مانند کووید-۱۹ ما هیچ دستورالعمل تخصصی یا واکسنی برای بقا در اختیار نداریم و حتی خانهمان هم دیگر مکان امنی نیست.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
مایلم بر تأثیر تجربههای شخصیام از زندگی در زمان جنگ و نقش آن بر تواناییام برای کار روانکاوانه تأکید کنم.
بهطور کلی، اغلب احساس میکنم موظفم که خیلی سریع با هرچیزی کنار بیایم ،یابا استفاده از راهبردهای دفاعی یا کنارآمدن و مهارتهای مراقبت از خود تا واکنشهای خودم به رویدادهای جنگ را در سریعترین زمان ممکن مدیریت کنم، و بتوانم برای بیمارانم فضایی فراهم کنم تا احساساتشان را در آن بیان کنند و در عین حال همدلیام را نیز به آنها ارائه دهم.
میدانم که چنین راهبردی غیرواقعبینانه و در درازمدت ناپایدار است.
بنابراین، گاه خود را در حالتی مییابم که از احساساتم در طول کار منفصل، گسسته یا منحرف شدهام—و بهدنبال آن، از احساسات بیمارانم نیز فاصله گرفتهام.
از یک سو، چنین گسستی از تجربههای خودِ روانکاو، او را از گشودگی اصیل نسبت به احساسات دیگران بازمیدارد (Schimmenti & Caretti, 2016).
اما از سوی دیگر، همانگونه که پژوهشهای اخیر نشان دادهاند، این نوع انحراف عاطفی و شناختی، همراه با رفتارهای گریز از درگیری، یکی از مؤثرترین راهبردهای کنارآمدن در میان بزرگسالان اوکراینی بوده است (Xu et al., 2023).
دریافتهام که برنامهریزی دقیق روزانه و فرصتهایی برای منحرف کردن پاسخهای هیجانی و شناختیام—از طریق غرق شدن در داستانهای بیمارانم—به من کمک کردهاند تا واقعیت جنگ را تحملپذیرتر سازم.
با این حال، کاملاً آگاه هستم از نمودهای آگاهانه و ناآگاهانهی جنگ که بر من تأثیر گذاشتهاندبه شکلی که هیچ چیزِ دیگری پیشتر چنین اثر قوی ای بر من نداشته است.
این دگرگونیها را نوعی آسیب درونی (Shay, 2014) تجربه میکنم، چراکه خود را در برابر احساسات ضعف، ترس، پوچی، ناتوانی، خشم و نفرت قرار میدهم.
اغلب احساس میکنم که انگار در برابر فشارهای گوناگون ناشی از جنگ، سوراخسوراخ و آزار دیده هستم.
غم و اندوه و تروما را در اطرافم، در همهجا، در مقیاس و شدتی فراگیر، تجربه میکنم.
خوشبختانه، همکاران متعدد اوکراینی و همچنین همکارانی از کشورهای دیگر، حمایت چشمگیری به من ارائه دادهاند، و با تشویق و دلگرمی، به حفظ کار بالینیام کمک کردهاند
افزون بر این، بهویژه قدردان حمایت غیرمستقیم افرادی هستم که حقایق جنگ را برای مخاطبان جهانی روایت میکنند (Benvenuto)
همانطور که خواننده از مثالهای من متوجه شده است، جنگ، عواطف و سائقهای دردناک و شدیدی را فعال میکند.
رگرشن و تروما هم از سوی بیماران و هم از سوی درمانگران تجربه میشود، و از رهگذر دگرگونیهای گوناگونِ بقا در جنگ، شیوههای حرفهای ما را دگرگون میکند.
علاوه بر آن، در خلال جنگ، انسان نمیتواند صرفاً مکث کند یا استراحت داشته باشد ،نه بهعنوان یک انسان، و نه بهعنوان یک متخصص.
ما بهطور مداوم و اجباری در موقعیتی درگیر هستیم که هرگز خودمان آن را انتخاب نکردهایم.
افزون بر این، بر خلاف دوران همهگیریهایی مانند کووید-۱۹ ما هیچ دستورالعمل تخصصی یا واکسنی برای بقا در اختیار نداریم و حتی خانهمان هم دیگر مکان امنی نیست.
وقتی ابژههای "والدانهی" بیرونی و درونیِ محافظت، از کار میافتند یا سقوط میکنند،
این حمایت پیوسته از سوی انجمنهای حرفهای داخلی و بینالمللی (و همچنین از سوی جوامع و گروههای گستردهتر) است که برای من و برای ما، درمانگران اوکراینی
شانهای محکم و قابلاعتماد فراهم میکند، شانهای از جنس «خانواده» که بتوانیم به آن تکیه کنیم.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤10
در یکی از ارائهها و سخنرانی های اخیرم، روانکاوی آمریکایی از من پرسید :
مهمترین درسی که از زمان شدتگرفتن جنگ روسیه در سال ۲۰۲۲ گرفتهام، چه بوده است.
پاسخ من این بودکه :
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
این پیام آخرین مطلب از سلسله مطالب مستخرج شده از این مقاله بود،سعی شد نکات کاربردی تر مقاله که در شرایط کنونی می تواند محل توجه روان درمانگران ایرانی و مفید باشد،در کانال درج شود.
از روزهای آینده ، بررسی مقاله ی دیگری را متناسب با اوضاع این روزها آغاز خواهیم کرد
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
مهمترین درسی که از زمان شدتگرفتن جنگ روسیه در سال ۲۰۲۲ گرفتهام، چه بوده است.
پاسخ من این بودکه :
چنین تروماهای جمعی نیازمند تلاشهای جمعی برای کاهش اثرات هولناک آن است.
From:A Psychoanalyst’s Experience of Working in Wartime: On Choosing Between Bad Options
Mariana Velykodna,
این پیام آخرین مطلب از سلسله مطالب مستخرج شده از این مقاله بود،سعی شد نکات کاربردی تر مقاله که در شرایط کنونی می تواند محل توجه روان درمانگران ایرانی و مفید باشد،در کانال درج شود.
از روزهای آینده ، بررسی مقاله ی دیگری را متناسب با اوضاع این روزها آغاز خواهیم کرد
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤19👍4🙏2
هیچچیز [پس از جنگ] بدون تغییر باقی نماند جز ابرها که همانطور مانده بودند. زیر این ابرها، در میان نیروهای ویرانگر و انفجارها، تنها بدن کوچک و آسیبپذیر انسان باقی مانده بود.
والتر بنیامین
Benjamin, Walter. Illuminations.
New York: Shocken Books, 1968.
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
والتر بنیامین
Benjamin, Walter. Illuminations.
New York: Shocken Books, 1968.
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤11👍3👏1
روانكاوی
در روزهای پُرتنش اکنون، عمده توجه ها بر احوالات مراجعین و مردم عادی است. هرچند که این موضوع طبیعی و در جایگاه خود ضروری است، اما تمرکز بر این موضوع، بههمراه تصویر بهغلط ایجادشده در ذهن برخی همکاران از روانکاو بهمثابه اَبَرانسان و انسانی آهنین ـ که فاقد…
مقالهی
Psychoanalytic Pure War:
Interactions with the Post-Apocalyptic Unconscious
درنگی روانکاوانه و میان رشته ای بر تأثیر عمیق زندگی در دنیایی است که همواره در معرض تهدید نابودی کامل قرار دارد؛ مفهومی که Virilio Paul و Lotringer Sylvere آن را «جنگ ناب-محض» (Pure War) مینامند. نویسنده مقاله جناب بورگ، بنای این مقاله را بر زمین اندیشههای ویریلیو و لوترنجر، ژیل دلوز و فلیکس گاتاری نهاده و اندکی هم به سراغ نظریات برایان ماسومی رفته است. هرچند نویسنده، روانکاو است و از فارغالتحصیلان مؤسسهی مشهور ویلیام النسون وایت ، اما احتمالاً اگر حوصله و میلی برای خواندن این مقاله دارید، در همان پاراگرافهای اول متوجه خواهید شد با متنی متفاوت از فضای رایج مقالاتِ روانکاوانه ی خصوصا معاصر طرف هستید و بیشتر این مقاله طعم نوشتههای علوم اجتماعی-فلسفی را میدهد. هرچند که با ورود و مطرح شدن کیس جویس،محتوا رنگ و لعاب روانکاوانهتری به خود میگیرد و شباهت بیشتری با مقالاتِ روانکاوی تکنیکال پیدا می کند
جویس زنی است با تاریخچهای از آشوبناکی، بستریهای فراوان و… که زندگی اوبا مرگ والدینش و فروپاشی خانواده، بهشدت متأثر از مفهوم جنگ ناب شده است. مادر جویس بهدلیل بیماری فوت کرده است و کمی بعد، تیزی و تلخی واقعیت زندگی، پدرش را نیز از او گرفته شده است. پس از این اتفاقات، خواهر و برادر جویس او را به بیمارستان روانی فرستادند و بدینترتیب مجدداً فروپاشیهای روانی و اجتماعی برای او آغاز شده است. اتفاق ۱۱ سپتامبر و لحظهی فروریختن برجهای دوقلو که جویس از بدحادثه آنها را به چشم دیده، از نقاط پررنگ روایتهای این مقاله است.
جویس نه تنها در رابطه با دیگران، بلکه در رابطه با خود نیز انسجام روانیاش را از دست داده و مدام خود را همچون موجودی تکهتکهشده تجربه میکند.
جویس در دفاع در برابر تهدید جنگ ناب و اضطرابهای فراگیرش، رفتارهایی وسواسی و خیالپردازیهای جنسی پیچیدهای دارد. او تصویرسازیهایی دارد که در آن مردانی با آلتهای چاقویی قصد تجاوز به او را دارند و همزمان از بیماریهای جنسی زنان دیگر میترسد. او هرگز تجربهی جنسی واقعی نداشته و حتی در خیال نیز از تماس فیزیکی مستقیم میگریزد و به جای آن به خیالپردازیهای موازی (parallel masturbation) روی میآورد. این خیالپردازیها بخشی از تلاش روانی اوست تا بتواند خود را از خطر فروپاشی روانی و واقعیتهای دردناک زندگیاش محافظت کند.
ارتباط جویس با بورگ پر از پیچیدگی و تنش است. او بین وابستگی شدید به روانکاوش و ترس از همان وابستگی، مدام در نوسان است. هرگاه احساس نزدیکی بیش از حد کند، بلافاصله روانکاوش را در ذهنش «تکهتکه» میکند و حتی او را در صحنههایی مثل حملهی یازده سپتامبر زیر آوار تصور میکند. در عین حال، این تکهتکه کردن روانکاوش، به شکلی متناقض، احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری میان آنها ایجاد میکند؛ زیرا جویس تنها با کسی که مثل خودش شکسته و متلاشی است، احساس امنیت میکند.
Psychoanalytic Pure War:
Interactions with the Post-Apocalyptic Unconscious
درنگی روانکاوانه و میان رشته ای بر تأثیر عمیق زندگی در دنیایی است که همواره در معرض تهدید نابودی کامل قرار دارد؛ مفهومی که Virilio Paul و Lotringer Sylvere آن را «جنگ ناب-محض» (Pure War) مینامند. نویسنده مقاله جناب بورگ، بنای این مقاله را بر زمین اندیشههای ویریلیو و لوترنجر، ژیل دلوز و فلیکس گاتاری نهاده و اندکی هم به سراغ نظریات برایان ماسومی رفته است. هرچند نویسنده، روانکاو است و از فارغالتحصیلان مؤسسهی مشهور ویلیام النسون وایت ، اما احتمالاً اگر حوصله و میلی برای خواندن این مقاله دارید، در همان پاراگرافهای اول متوجه خواهید شد با متنی متفاوت از فضای رایج مقالاتِ روانکاوانه ی خصوصا معاصر طرف هستید و بیشتر این مقاله طعم نوشتههای علوم اجتماعی-فلسفی را میدهد. هرچند که با ورود و مطرح شدن کیس جویس،محتوا رنگ و لعاب روانکاوانهتری به خود میگیرد و شباهت بیشتری با مقالاتِ روانکاوی تکنیکال پیدا می کند
ویریلیو و سیلوره لوترنجر بیان میکنند که جنگ ناب-محض، صرفاً به درگیریهای نظامی محدود نیست، بلکه وضعیتی روانی-فرهنگی است که در آن تهدید نابودی، چه از طریق جنگ هستهای، چه حملات تروریستی و چه فروپاشی اجتماعی یا غلبهی فناوری و تکنولوژی، دائماً بر ذهن افراد سایه میافکند. حتی در غیاب جنگ واقعی، انسانها در جهانی زندگی میکنند که تهدید نابودی کامل، به واقعیتی دائمی در زندگی روانیشان تبدیل شده است.بورگ این وضعیت را به حیطهی روانکاوی وارد میکند و بیان میکند که چنین شرایطی چگونه بر کار روانکاو تأثیر میگذارد. او تأکید میکند که بسیاری از بیماران دیگر قادر نیستند احساسات شدید ترس و تهدید را سرکوب یا انکار کنند و درنتیجه، این حالت بهعنوان محتوای انتقال و موارد دیگر در فرایند تحلیلی آشکار میشود. برای شفاف شدن بیشتر ارتباط این مقاله با فضای روانکاوی، بورگ تجربهی جلسات درمانی خود و اتفاقات مرتبط را با بیماری به نام جویس شرح میدهد.
جویس زنی است با تاریخچهای از آشوبناکی، بستریهای فراوان و… که زندگی اوبا مرگ والدینش و فروپاشی خانواده، بهشدت متأثر از مفهوم جنگ ناب شده است. مادر جویس بهدلیل بیماری فوت کرده است و کمی بعد، تیزی و تلخی واقعیت زندگی، پدرش را نیز از او گرفته شده است. پس از این اتفاقات، خواهر و برادر جویس او را به بیمارستان روانی فرستادند و بدینترتیب مجدداً فروپاشیهای روانی و اجتماعی برای او آغاز شده است. اتفاق ۱۱ سپتامبر و لحظهی فروریختن برجهای دوقلو که جویس از بدحادثه آنها را به چشم دیده، از نقاط پررنگ روایتهای این مقاله است.
جویس نه تنها در رابطه با دیگران، بلکه در رابطه با خود نیز انسجام روانیاش را از دست داده و مدام خود را همچون موجودی تکهتکهشده تجربه میکند.
نویسنده از تجربیات جویس به سمت بهرهگیری از نظریهی دلوز و گاتاری میرود که در کتاب آنتی-ادیپ (Anti-Oedipus) بیان میکنند انسان مدرن در جهانی از «ابژههای جزئی» (partial objects) زندگی میکند؛ جهانی که همچون آجرهای خردشده است و آنچه اصالت بیشتری دارد، عدم انسجام است نه انسجام. دلوز و گاتاری ذهن انسان را همانند مدار الکتریکی میدانند که در آن جریان میل یا انرژی روانی (flow) جاری میشود و سپس با موانع اجتماعی یا روانی (break) قطع میشود. در ذهن جویس، میل جنسی یا خیالپردازیهای اروتیک جریان پیدا میکند، اما فوراً توسط ترس، شرم یا یادآوری رنجها متوقف میشود. این بازی مدام تکرار میشود و ذهن او بین میل و سرکوب در نوسان است.
جویس در دفاع در برابر تهدید جنگ ناب و اضطرابهای فراگیرش، رفتارهایی وسواسی و خیالپردازیهای جنسی پیچیدهای دارد. او تصویرسازیهایی دارد که در آن مردانی با آلتهای چاقویی قصد تجاوز به او را دارند و همزمان از بیماریهای جنسی زنان دیگر میترسد. او هرگز تجربهی جنسی واقعی نداشته و حتی در خیال نیز از تماس فیزیکی مستقیم میگریزد و به جای آن به خیالپردازیهای موازی (parallel masturbation) روی میآورد. این خیالپردازیها بخشی از تلاش روانی اوست تا بتواند خود را از خطر فروپاشی روانی و واقعیتهای دردناک زندگیاش محافظت کند.
ارتباط جویس با بورگ پر از پیچیدگی و تنش است. او بین وابستگی شدید به روانکاوش و ترس از همان وابستگی، مدام در نوسان است. هرگاه احساس نزدیکی بیش از حد کند، بلافاصله روانکاوش را در ذهنش «تکهتکه» میکند و حتی او را در صحنههایی مثل حملهی یازده سپتامبر زیر آوار تصور میکند. در عین حال، این تکهتکه کردن روانکاوش، به شکلی متناقض، احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری میان آنها ایجاد میکند؛ زیرا جویس تنها با کسی که مثل خودش شکسته و متلاشی است، احساس امنیت میکند.
❤7
روانكاوی
مقالهی Psychoanalytic Pure War: Interactions with the Post-Apocalyptic Unconscious درنگی روانکاوانه و میان رشته ای بر تأثیر عمیق زندگی در دنیایی است که همواره در معرض تهدید نابودی کامل قرار دارد؛ مفهومی که Virilio Paul و Lotringer Sylvere آن را «جنگ…
بورگ می گوید که در جلسات تحلیل، نمیداند آیا جویس دوباره بهعنوان یک «من» یکپارچه منسجم می شود یا او (خود بورگ) است که دارد تکهتکه میشود
بورگ خود را بین نقش درمانگری که انسجام را بازمیگرداند و انسانی که در تعامل با جویس خُرد و پارهپاره میشود، گرفتار میبیند. بورگ به اثر این نوع بودن جویس و اتفاقات پیرامونی مثل جنگ و ۱۱ سپتامبر بر درنگ و تأملات شخصی خودش اشاره میکند ،اینکه چگونه ساحت اندیشهورزی و نظریات او دربارهی ماهیت انسان دگرگون شده است.
بورگ از اشتراک وضعیت مراجع و خودش تمثیلی از گربه شرودینگر را مطرح می کند. او میگوید وضعیت او و جویس شبیه گربه شرودینگر است که در جعبهای بسته محبوس است و تا زمانی که جعبه باز نشود، هم زنده و هم مرده محسوب میشود. او و جویس نیز در بلاتکلیفی مداوم میان احساس زنده بودن یا مرده بودن، میان واقعیت و خیال، و میان فروپاشی و بقا، سرگردان هستند. حتی نگاه کردن به ساختمان امپایر استیت که از پنجرهی دفتر بورگ قابل مشاهده است، به نمادی از Pure War تبدیل شده است؛ چرا که پس از فروپاشی برجهای مرکز تجارت جهانی، همه در نیویورک چشم به امپایر استیت دوخته بودند و هر لحظه انتظار داشتند که این برج هم هدف حملهی بعدی باشد. بورگ این نگرانی مداوم و توجه به این برج را تأییدی بر وضعیت جنگ محض و ناب میداند. نگاه مشترک بورگ و جویس به این ساختمان، لحظهای است که Pure War وارد آگاهی آنها میشود.
در ادامهی مقاله، بورگ به دیدگاه لین لیتن (Layton) اشاره میکند که در کتاب خود:
Who’s That Boy? Who’s That Girl? Clinical Practice Meets Postmodern Gender Theory
نقدی بر نظریهپردازان پستمدرن مانند دلوز و گاتاری وارد میکند. لیتن معتقد است این نظریهپردازان تکهتکه شدن هویت و سیالیت را تحسین میکنند و آن را بهصورت رمانتیک توصیف میکنند، در حالیکه نادیده میگیرند که این وضعیت اغلب ریشه در تروماهای شدید، از جمله سوءاستفادههای جنسی یا جسمی دارد. او از روانکاوان میخواهد که مراقب باشند مبادا با اصرار بر انسجام هویت، بیماران خود را بهسوی همرنگی اجتماعی سوق دهند و در عین حال، از آنها میخواهد راههایی کمتر خودویرانگر برای مقاومت در برابر همرنگی اجتماعی پیدا کنند تا بیماران از دو آسیب عمده در امان بمانند. بهنوعی او به رمانتیسم و سادهسازی استفاده از استعارهها و تمثیلهایی چون اسکیزوفرنی بهعنوان نماد رهایی و قیام علیه چهارچوبهای سفتوسخت اجتماعی و نظم موجود اعتراض میکند و هشدار میدهد میان وجوه مختلف این موارد باید مرز و تبیینی شفاف صورت بگیرد. او میگوید شورشهای افراطی علیه جامعه که به روانپریشی یا پارانویا ختم میشود، و تسلیم شدن کامل در برابر جامعه که به اختلالاتی همچون دلسردی، بیانگیزگی، انفعال و همرنگی مزمن میانجامد، باید بهوضوح تبیین و بررسی شود.
مقاله با این جملات به پایان میرسد که هرچند هیچ پاسخ قطعی برای این مشکلات وجود ندارد
برای خود من، خواندن این مقاله جدا از جنبههای اجتماعی-فلسفی آن، از منظر روانکاوانه و با نگاهی تقلیل گرایانه بیشتر تداعیکنندهی برخی از نظریات فیلیپ برومبرگ در قسمتهایی از کتاب ایستادن در فاصلهها:
Standing in the Spaces: Essays on Clinical Process, Trauma, and Dissociation
Philip M. Bromberg
و توجه و اهمیت به مقولهی تلخ اما مهم عدم انسجام بود،اینکه اصالت داشتنِ حرکت و شکاف در قطبهای گوناگون وجود و خود، را بپذیریم و از رویای انسجام کامل دست بکشیم
برداشتی از:
From: Psychoanalytic Pure War: Interactions with the Post-Apocalyptic Unconscious
Mark B. Borg, Jr
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
بورگ خود را بین نقش درمانگری که انسجام را بازمیگرداند و انسانی که در تعامل با جویس خُرد و پارهپاره میشود، گرفتار میبیند. بورگ به اثر این نوع بودن جویس و اتفاقات پیرامونی مثل جنگ و ۱۱ سپتامبر بر درنگ و تأملات شخصی خودش اشاره میکند ،اینکه چگونه ساحت اندیشهورزی و نظریات او دربارهی ماهیت انسان دگرگون شده است.
بورگ از اشتراک وضعیت مراجع و خودش تمثیلی از گربه شرودینگر را مطرح می کند. او میگوید وضعیت او و جویس شبیه گربه شرودینگر است که در جعبهای بسته محبوس است و تا زمانی که جعبه باز نشود، هم زنده و هم مرده محسوب میشود. او و جویس نیز در بلاتکلیفی مداوم میان احساس زنده بودن یا مرده بودن، میان واقعیت و خیال، و میان فروپاشی و بقا، سرگردان هستند. حتی نگاه کردن به ساختمان امپایر استیت که از پنجرهی دفتر بورگ قابل مشاهده است، به نمادی از Pure War تبدیل شده است؛ چرا که پس از فروپاشی برجهای مرکز تجارت جهانی، همه در نیویورک چشم به امپایر استیت دوخته بودند و هر لحظه انتظار داشتند که این برج هم هدف حملهی بعدی باشد. بورگ این نگرانی مداوم و توجه به این برج را تأییدی بر وضعیت جنگ محض و ناب میداند. نگاه مشترک بورگ و جویس به این ساختمان، لحظهای است که Pure War وارد آگاهی آنها میشود.
در ادامهی مقاله، بورگ به دیدگاه لین لیتن (Layton) اشاره میکند که در کتاب خود:
Who’s That Boy? Who’s That Girl? Clinical Practice Meets Postmodern Gender Theory
نقدی بر نظریهپردازان پستمدرن مانند دلوز و گاتاری وارد میکند. لیتن معتقد است این نظریهپردازان تکهتکه شدن هویت و سیالیت را تحسین میکنند و آن را بهصورت رمانتیک توصیف میکنند، در حالیکه نادیده میگیرند که این وضعیت اغلب ریشه در تروماهای شدید، از جمله سوءاستفادههای جنسی یا جسمی دارد. او از روانکاوان میخواهد که مراقب باشند مبادا با اصرار بر انسجام هویت، بیماران خود را بهسوی همرنگی اجتماعی سوق دهند و در عین حال، از آنها میخواهد راههایی کمتر خودویرانگر برای مقاومت در برابر همرنگی اجتماعی پیدا کنند تا بیماران از دو آسیب عمده در امان بمانند. بهنوعی او به رمانتیسم و سادهسازی استفاده از استعارهها و تمثیلهایی چون اسکیزوفرنی بهعنوان نماد رهایی و قیام علیه چهارچوبهای سفتوسخت اجتماعی و نظم موجود اعتراض میکند و هشدار میدهد میان وجوه مختلف این موارد باید مرز و تبیینی شفاف صورت بگیرد. او میگوید شورشهای افراطی علیه جامعه که به روانپریشی یا پارانویا ختم میشود، و تسلیم شدن کامل در برابر جامعه که به اختلالاتی همچون دلسردی، بیانگیزگی، انفعال و همرنگی مزمن میانجامد، باید بهوضوح تبیین و بررسی شود.
مقاله با این جملات به پایان میرسد که هرچند هیچ پاسخ قطعی برای این مشکلات وجود ندارد
، اما او و جویس در درمان به یک نقطهی مشترک رسیدهاند: هر دو پذیرفتهاند که Pure War نه تنها در ذهن جویس وجود دارد، بلکه در شهر نیویورک و جهان و حتی گاهی در روان خود بورگ نیز حضور دارد. او اذعان میکند که درمان روانکاوانه در دنیای Pure War، نه به معنای رسیدن به انسجام کامل است و نه به معنای پذیرش کامل فروپاشی؛ بلکه دائماً تلاشی است برای حرکت میان این دو قطب، در جستجوی لحظههایی هرچند گذرا از آرامش، اتصال و انسجام.مقالهی بورگ تلفیقی است از نگاهی بالینی-روانکاوانه، تحلیل اجتماعی و بینشی فلسفی در باب شرایط روان انسان معاصر که در جهانی مملو از تهدید و اضطراب با سایه جنگ درمعنای علمزندگی میکند. Pure War دیگر مفهومی فلسفی یا سیاسی و روشنفکرانه نیست، بلکه واقعیتی ملموس در ساختار روانی انسان ها ست که در پستوهای ذهن انسانها جا خوش کرده است و حتی در امنترین مکانها، مانند اتاق درمان، نفوذ میکند. مقالهی بورگ تلاشی است برای درک این واقعیت پیچیده و برای یافتن مسیرهایی هرچند شکننده، برای بقا و معنا در دل جنگ ناب،هرچند که به اذعان خودش گریزی از واقعیت رعب آور آن نیست
برای خود من، خواندن این مقاله جدا از جنبههای اجتماعی-فلسفی آن، از منظر روانکاوانه و با نگاهی تقلیل گرایانه بیشتر تداعیکنندهی برخی از نظریات فیلیپ برومبرگ در قسمتهایی از کتاب ایستادن در فاصلهها:
Standing in the Spaces: Essays on Clinical Process, Trauma, and Dissociation
Philip M. Bromberg
و توجه و اهمیت به مقولهی تلخ اما مهم عدم انسجام بود،اینکه اصالت داشتنِ حرکت و شکاف در قطبهای گوناگون وجود و خود، را بپذیریم و از رویای انسجام کامل دست بکشیم
برداشتی از:
From: Psychoanalytic Pure War: Interactions with the Post-Apocalyptic Unconscious
Mark B. Borg, Jr
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤5🙏5👏3👍1
روانكاوی
در روزهای پُرتنش اکنون، عمده توجه ها بر احوالات مراجعین و مردم عادی است. هرچند که این موضوع طبیعی و در جایگاه خود ضروری است، اما تمرکز بر این موضوع، بههمراه تصویر بهغلط ایجادشده در ذهن برخی همکاران از روانکاو بهمثابه اَبَرانسان و انسانی آهنین ـ که فاقد…
پریمو لِوی، علاوه بر خاطرات مشهورش با عنوان :اگر این نیز یک انسان است که در آن تجربهی خود در آشویتس را روایت میکند، کتابی دیگر نیز به نام آتشبس نوشته است.
این کتاب، داستان سفر طولانی او را از لحظه آزادی از اردوگاه کار اجباری تا بازگشت به خانهاش در ایتالیا بازگو میکند. لِوی در این اثر، از همراه وهمسفری یونانی سخن میگوید که در ماجراهای پس از آزادی، مدام تکرار میکرد: «جنگ همیشه هست!»
او این جمله را در حالی به زبان میآورد که جنگ ظاهراً بهطور کامل پایان یافته بود
قابل تأمل است که لِوی عنوان کتاب خود را آتشبس انتخاب کرده است؛ چرا که زندگی عادی و صلحآمیز، چیزی جز آتشبسی موقت در دل جنگی بیپایان نیست.
شاید دو تحلیل مهم درباره رابطهی میان سیاست بهعنوان نماد صلح و جنگ را بتوان در سخنان کارل فون کلاوزویتس و میشل فوکو یافت.
کلاوزویتس گفته بود:
»؛ در حالی که فوکو عنوان کرد:
». اگر تصور کنیم این دو جمله متناقضاند، دچار اشتباه شدهایم؛ زیرا هر دو در حقیقت یک ایده را از دو زاویه متفاوت بیان میکنند. اماخوانش و تفسیر وارونه فوکو بر یک حقیقت تراژیک تأکید میگذارد:
برخلاف آنچه تصور میکنیم، جنگ وضعیت دائمی جوامع است و سیاست چیزی نیست جز نمایان شدن یک آتشبس موقت
سرجیو بنونوتو روانکاو نامدار ایتالیایی
From:
During the War, Thinking About the After
SERGIO BENVENUTO
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
این کتاب، داستان سفر طولانی او را از لحظه آزادی از اردوگاه کار اجباری تا بازگشت به خانهاش در ایتالیا بازگو میکند. لِوی در این اثر، از همراه وهمسفری یونانی سخن میگوید که در ماجراهای پس از آزادی، مدام تکرار میکرد: «جنگ همیشه هست!»
او این جمله را در حالی به زبان میآورد که جنگ ظاهراً بهطور کامل پایان یافته بود
قابل تأمل است که لِوی عنوان کتاب خود را آتشبس انتخاب کرده است؛ چرا که زندگی عادی و صلحآمیز، چیزی جز آتشبسی موقت در دل جنگی بیپایان نیست.
شاید دو تحلیل مهم درباره رابطهی میان سیاست بهعنوان نماد صلح و جنگ را بتوان در سخنان کارل فون کلاوزویتس و میشل فوکو یافت.
کلاوزویتس گفته بود:
«جنگ، صرفاً ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است
»؛ در حالی که فوکو عنوان کرد:
«سیاست، ادامه جنگ با ابزارهای دیگر است
». اگر تصور کنیم این دو جمله متناقضاند، دچار اشتباه شدهایم؛ زیرا هر دو در حقیقت یک ایده را از دو زاویه متفاوت بیان میکنند. اماخوانش و تفسیر وارونه فوکو بر یک حقیقت تراژیک تأکید میگذارد:
برخلاف آنچه تصور میکنیم، جنگ وضعیت دائمی جوامع است و سیاست چیزی نیست جز نمایان شدن یک آتشبس موقت
سرجیو بنونوتو روانکاو نامدار ایتالیایی
From:
During the War, Thinking About the After
SERGIO BENVENUTO
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤8👍1
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
✳️ صحنههای پاکنشدنی
🔸محمدکاظم کاظمی
🔻خداوند از او درگذرد. نام «کریم غول» در اوایل دههٔ هفتاد لرزه بر تن مهاجرین افغانستان در مشهد میانداخت، مأمور خشن و بیرحم «افغانیبگیر». سپس او در روزهایی که گرفتار سرطان شد، بسیار از مهاجرین حلالیت طلبید. سرطان او را برد اما نام او در تاریخ مناسبات دو کشور ماند.
مأمور از قهار عاصی شاعر توانای افغانستان که در دههٔ هفتاد به ایران سفر کرده بود، پاسپورت طلب کرد. عاصی پاسپورتش را به او نشان داد که هنوز یک روز ویزا داشت. مأمور به او سیلی زد و در مقابل اعتراض قهار گفت: این سیلی را برای این زدم که بدانی فقط یک روز وقت داری. قهار کشور را ترک کرد و در موشکبارانهای کابل کشته شد، در سال ۱۳۷۳. یادم نمیرود که در همان ایام رئیس ادارهٔ گذرنامه در مشهد باری با چه لحن تند و خشنی با شاعر ما صحبت میکرد.
اکنون نه قهار عاصی هست و نه کریم غول، ولی این روایتها مانده است. اینها رسوب میکند و تا این دو کشور باقی هستند، سینه به سینه و صفحه به صفحه میچرخد.
🔻در جریان اخراج شمار زیادی از مهاجرین در این روزها هم وقایعی از این قبیل دیده شده است. صحنههای خشنی از دستگیری اشخاص، وضعیت اسفبار اردوگاههای گردآوری اتباع و نیز اوضاع مرز دوغارون در این روزها. اینها هیچ وقت پاک نمیشود. اینها نه قابل انکار است و نه قابل توجیه.
🔻اما از سویی دیگر، در همین روزهای سخت بسیاری از اهالی رسانه، فعالان فرهنگی و اجتماعی، دستاندرکاران خیریه و تعداد بیشماری از مردم ایران، با مهاجرین همدلی کردند، یاری رساندند. وکلایی بودند که داوطلبانه اعلام آمادگی کردند برای وصول مطالبات مردم بابت رهن منزل و... شاعرانی شعر گفتند. نخبگانی به مقامات نامه نوشتند. کسانی حتی اعلام آمادگی کردند برای کمکرسانی در این سوی مرز.
در آن سوی مرز نیز، مردم هرات نیکنامی بزرگی برای خود خریدند با استقبال و خدماترسانی برای اخراجشدگان. گروه گروه و کاروان کاروان کمک و مواد غذایی رساندند برای مردمی که یک روز قبل در این سوی مرز از یک «سایه» بیبهره مانده بودند در گرمای طاقتسوز تیرماه دوغارون. آنها سینیهای غذا آوردند برای مردمی که در اردوگاه و در مسیر، گاهی یک بطری آب را به چند برابر قیمت خریده بودند. اینها هم میماند و پاک نمیشود.
🔻مسئولان و دستاندرکاران محترم امور. منکر وضعیت جنگی نیستم. منکر خرابکاریها هم نیستم. منکر لزوم ساماندهی و قانونمندسازی امور مهاجرین هم نیستم. تهدیدها البته بسیارند. ولی مسئولان امور میتوانستند از این تهدیدها یک فرصت بسازند. میتوانستند با سبک و طرز رفتار خودشان نشان دهند که با مهاجرستیزان فضای مجازی همراه و همسو نیستند. میتوانستند با این جو ضد مهاجری که عمدتاً هم به شکل یک پروژه از جاهایی تأمین میشود، فاصلهگذاری کنند. این میشد فرصتی کمنظیر باشد برای خنثیکردن ذهنیتهایی که در سالهای اخیر به جامعه تزریق شده است. ولی این کار را نکردند متأسفانه. حتی از این جو مهاجرستیزی به عنوان «پیشران» برنامهها استفاده شد.
صدا و سیما میتوانست راوی صادق وضعیت اردوگاهها و وضعیت دوغارون و برخوردها و دستگیرشدنهای گاه خشن باشد. میتوانست شایعات اغراقشدهٔ امنیتی را صحتسنجی کند و اعلام کند. آنگاه میتوانست مدعی باشد که با پروژهبگیران مهاجرستیز همسو نیست.
شاید بگویید شرایط جنگی است و «نمیشود». ولی من دیدهام که میشود. من از برخورد رئیس ادارهٔ گذرنامه در سال ۱۳۷۳ گفتم. ولی در همین ایام رئیس دیگری از همان ادارهٔ گذرنامه را هم دیدهام که در سالن اداره، پشت میزی مینشیند و شخصاً مثل یک کارمند معمولی به امور مراجعهکنندگان رسیدگی میکند، با صبر و حوصله و خُلق خوش و نهایت همکاری ممکن.
🔻افزون بر رفتارها، گفتارها هم پاک نمیشوند. اشخاص بسیاری به خصوص در فضای مجازی و رسانهای از هر دو جانب نفرتآفرینی کردند و تعمیم دادند و حکم کلی صادر کردند. به خاطر چند بزهکاری، ملتی را بزهکار خواندند و به خاطر چند نژادگرایی، ملتی را نژادپرست نامیدند. ما آنقدر همدلی دوسویه دیدهایم که هر حکم کلی و قطعیای را چالشپذیر میکند. و ما سعی کنیم آنچه از ما میماند خدمت باشد نه دشنام. چون دشنام هم میماند و پاک نمیشود.
🔻هیچ قیچیای وجود ندارد که دو کشور را از کنار هم بردارد و دو گوشه از این کرهٔ خاکی بچسباند. هیچ پاککنی هم وجود ندارد که وقایعی را که ثبت دفتر تاریخ شده است، پاک کند و دوباره بنویسد. در این میان فرصتهایی هست که میتواند که با تلخی به هدر برود و صحنههایی ساخته شود که تا دههها در ذهن و ضمیر همه بماند، یا هم میتواند سرشار باشد از خاطرات نیک و درخشان. بستگی به این دارد که تو کدام را بخواهی و کدام را انتخاب کنی. عمل سخت نیست، بلکه فقط انتخاب ما را به کار دارد. به نظرم خیلیها در انتخاب خوب، کامیاب نبودند.
@mkazemkazemi
🔸محمدکاظم کاظمی
🔻خداوند از او درگذرد. نام «کریم غول» در اوایل دههٔ هفتاد لرزه بر تن مهاجرین افغانستان در مشهد میانداخت، مأمور خشن و بیرحم «افغانیبگیر». سپس او در روزهایی که گرفتار سرطان شد، بسیار از مهاجرین حلالیت طلبید. سرطان او را برد اما نام او در تاریخ مناسبات دو کشور ماند.
مأمور از قهار عاصی شاعر توانای افغانستان که در دههٔ هفتاد به ایران سفر کرده بود، پاسپورت طلب کرد. عاصی پاسپورتش را به او نشان داد که هنوز یک روز ویزا داشت. مأمور به او سیلی زد و در مقابل اعتراض قهار گفت: این سیلی را برای این زدم که بدانی فقط یک روز وقت داری. قهار کشور را ترک کرد و در موشکبارانهای کابل کشته شد، در سال ۱۳۷۳. یادم نمیرود که در همان ایام رئیس ادارهٔ گذرنامه در مشهد باری با چه لحن تند و خشنی با شاعر ما صحبت میکرد.
اکنون نه قهار عاصی هست و نه کریم غول، ولی این روایتها مانده است. اینها رسوب میکند و تا این دو کشور باقی هستند، سینه به سینه و صفحه به صفحه میچرخد.
🔻در جریان اخراج شمار زیادی از مهاجرین در این روزها هم وقایعی از این قبیل دیده شده است. صحنههای خشنی از دستگیری اشخاص، وضعیت اسفبار اردوگاههای گردآوری اتباع و نیز اوضاع مرز دوغارون در این روزها. اینها هیچ وقت پاک نمیشود. اینها نه قابل انکار است و نه قابل توجیه.
🔻اما از سویی دیگر، در همین روزهای سخت بسیاری از اهالی رسانه، فعالان فرهنگی و اجتماعی، دستاندرکاران خیریه و تعداد بیشماری از مردم ایران، با مهاجرین همدلی کردند، یاری رساندند. وکلایی بودند که داوطلبانه اعلام آمادگی کردند برای وصول مطالبات مردم بابت رهن منزل و... شاعرانی شعر گفتند. نخبگانی به مقامات نامه نوشتند. کسانی حتی اعلام آمادگی کردند برای کمکرسانی در این سوی مرز.
در آن سوی مرز نیز، مردم هرات نیکنامی بزرگی برای خود خریدند با استقبال و خدماترسانی برای اخراجشدگان. گروه گروه و کاروان کاروان کمک و مواد غذایی رساندند برای مردمی که یک روز قبل در این سوی مرز از یک «سایه» بیبهره مانده بودند در گرمای طاقتسوز تیرماه دوغارون. آنها سینیهای غذا آوردند برای مردمی که در اردوگاه و در مسیر، گاهی یک بطری آب را به چند برابر قیمت خریده بودند. اینها هم میماند و پاک نمیشود.
🔻مسئولان و دستاندرکاران محترم امور. منکر وضعیت جنگی نیستم. منکر خرابکاریها هم نیستم. منکر لزوم ساماندهی و قانونمندسازی امور مهاجرین هم نیستم. تهدیدها البته بسیارند. ولی مسئولان امور میتوانستند از این تهدیدها یک فرصت بسازند. میتوانستند با سبک و طرز رفتار خودشان نشان دهند که با مهاجرستیزان فضای مجازی همراه و همسو نیستند. میتوانستند با این جو ضد مهاجری که عمدتاً هم به شکل یک پروژه از جاهایی تأمین میشود، فاصلهگذاری کنند. این میشد فرصتی کمنظیر باشد برای خنثیکردن ذهنیتهایی که در سالهای اخیر به جامعه تزریق شده است. ولی این کار را نکردند متأسفانه. حتی از این جو مهاجرستیزی به عنوان «پیشران» برنامهها استفاده شد.
صدا و سیما میتوانست راوی صادق وضعیت اردوگاهها و وضعیت دوغارون و برخوردها و دستگیرشدنهای گاه خشن باشد. میتوانست شایعات اغراقشدهٔ امنیتی را صحتسنجی کند و اعلام کند. آنگاه میتوانست مدعی باشد که با پروژهبگیران مهاجرستیز همسو نیست.
شاید بگویید شرایط جنگی است و «نمیشود». ولی من دیدهام که میشود. من از برخورد رئیس ادارهٔ گذرنامه در سال ۱۳۷۳ گفتم. ولی در همین ایام رئیس دیگری از همان ادارهٔ گذرنامه را هم دیدهام که در سالن اداره، پشت میزی مینشیند و شخصاً مثل یک کارمند معمولی به امور مراجعهکنندگان رسیدگی میکند، با صبر و حوصله و خُلق خوش و نهایت همکاری ممکن.
🔻افزون بر رفتارها، گفتارها هم پاک نمیشوند. اشخاص بسیاری به خصوص در فضای مجازی و رسانهای از هر دو جانب نفرتآفرینی کردند و تعمیم دادند و حکم کلی صادر کردند. به خاطر چند بزهکاری، ملتی را بزهکار خواندند و به خاطر چند نژادگرایی، ملتی را نژادپرست نامیدند. ما آنقدر همدلی دوسویه دیدهایم که هر حکم کلی و قطعیای را چالشپذیر میکند. و ما سعی کنیم آنچه از ما میماند خدمت باشد نه دشنام. چون دشنام هم میماند و پاک نمیشود.
🔻هیچ قیچیای وجود ندارد که دو کشور را از کنار هم بردارد و دو گوشه از این کرهٔ خاکی بچسباند. هیچ پاککنی هم وجود ندارد که وقایعی را که ثبت دفتر تاریخ شده است، پاک کند و دوباره بنویسد. در این میان فرصتهایی هست که میتواند که با تلخی به هدر برود و صحنههایی ساخته شود که تا دههها در ذهن و ضمیر همه بماند، یا هم میتواند سرشار باشد از خاطرات نیک و درخشان. بستگی به این دارد که تو کدام را بخواهی و کدام را انتخاب کنی. عمل سخت نیست، بلکه فقط انتخاب ما را به کار دارد. به نظرم خیلیها در انتخاب خوب، کامیاب نبودند.
@mkazemkazemi
❤18👎5👍3👏1😱1😢1
Forwarded from روانپزشکی پویاییشناختی
هشتم اکتبر (١۶ مهر) سالروز درگذشت هاینز کوهوت است. چه او را آنگونه ببینیم که برخی از علاقهمنداناش مینگرند و جریان فکری روانکاوی در سالهای اخیر را ثمرهی اندیشههای او بدانیم، و چه آنگونه که برخی مخالفاناش میگویند و افکارش را در کنار گذاشته شدن آن نوع روانکاویای که منتقدان «عمیق» میخوانند بپذیریم، در هر صورت، نمیتوان در نقش جریانساز او در تفکر روانکاوانهی معاصر تردید کرد.
به مناسبت ۸ اکتبر، بخشی خواندنی و تأثربرانگیز از روایت چارلز استرویزر را مرور میکنیم: تصویری از آخرین حضور کوهوت در کنفرانس روانشناسی «خود» و روزهای پیش از مرگ او.
این روایت چهرهی انسانی کوهوت را پیش روی ما میگذارد؛ از تعاملات روزمرهاش با همسر و دوستان و همکاراناش گرفته تا نگاه علمی و حرفهایاش به تعهدات آکادمیک، آن هم در سختترین لحظات زندگی. روایتی که سیمای مردی را وصف میکند که تا واپسین روزها به اندیشیدن، شنیدن و سخن گفتن دربارهی روانکاوی ادامه داد و پاسِ دوست داشتن و دوستان و زندگی را هم فراموش نکرد.
🔉 کانال تلگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
🌄 صفحهی اینستاگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
به مناسبت ۸ اکتبر، بخشی خواندنی و تأثربرانگیز از روایت چارلز استرویزر را مرور میکنیم: تصویری از آخرین حضور کوهوت در کنفرانس روانشناسی «خود» و روزهای پیش از مرگ او.
این روایت چهرهی انسانی کوهوت را پیش روی ما میگذارد؛ از تعاملات روزمرهاش با همسر و دوستان و همکاراناش گرفته تا نگاه علمی و حرفهایاش به تعهدات آکادمیک، آن هم در سختترین لحظات زندگی. روایتی که سیمای مردی را وصف میکند که تا واپسین روزها به اندیشیدن، شنیدن و سخن گفتن دربارهی روانکاوی ادامه داد و پاسِ دوست داشتن و دوستان و زندگی را هم فراموش نکرد.
مهدی قاسمزاده
🔉 کانال تلگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
🌄 صفحهی اینستاگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
❤2
Forwarded from روانپزشکی پویاییشناختی
14040719. Kohut. Mahdi Ghasemzadeh.pdf
772.2 KB
به نرمی پای در آن شبِ نیکو مگذار،
بگذار پیریات شعله برکشد و غُرّان شود در واپسین دمِ روز؛
خروشان شو! خروشان شو بر خاموشیِ نور...
به مناسبت ۸ اکتبر (١۶ مهر)، بخشی خواندنی و تأثربرانگیز از روایت چارلز استرویزر را مرور میکنیم: تصویری از آخرین حضور کوهوت در کنفرانس روانشناسی «خود» و روزهای پیش از مرگ او.
ترجمهی مهدی قاسمزاده
🔉 کانال تلگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
🌄 صفحهی اینستاگرامی روانپزشکی پویاییشناختی
❤1🙏1
روایت مایکل ایگن از دیدار با آندره گرین و ویلفرد بیون
گویا ایگن زمزمه می کند:
آیگن توضیح میدهد که این [تجربه] صرفاً یک اتفاق گذرا و آنی نبود، بلکه زندگی [او] را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد.
«دیدارم با آندره گرین نیز بر من تأثیر گذاشت. تجربهی شگفتانگیزی بود. اما مانند [تجربهام] با بیون نبود؛ آن طنین آشنای «حقیقت، حقیقت» در آن نبود. با بیون، حسی عمیقتر از - چه بگویم؟ واژهای که این روزها چندان طرفداری ندارد - «ذات» به من دست داد. [ارتباطی] از ذات به ذات در آن لحظهی گذرا. انگار او تا اعماق وجودم را دید. از گرین هم بهره بردم، اما «منیت» او را نیز میدیدم. آن «جنبهی دیگرش» خودنمایی میکرد؛ البته نه خیلی آزاردهنده.»
آن دو دیدار، زندگی مرا دگرگون کرد. من ازدواجم را مدیون بیون هستم. بیون به من گفت: «ازدواج آنطور که تو فکر میکنی نیست. [ازدواج] یعنی کسی باشد که «حقیقت» را با او در میان بگذاری و کمتر به خودت سخت بگیری.»
نمیتوانم تأثیر آن لحظه را توصیف کنم. حرفش را باور کردم. حسی شبیه به [مواجهه با] خودِ حقیقت بود. در جوانی، زمانی که با سقراط آشنا شدم، چنین حسی به من دست داد — او اولین کسی بود که وقتی از واژههایی مانند «حقیقت» استفاده میکرد، میتوانستم حرفش را باور کنم. وقتی اغلبِ مردم از حقیقت حرف میزنند، آدم به نیات پنهان و ناراستی در کلامشان پی می برد ،اما در دیدار با بیون، گویی با سقراطی زنده روبهرو شدهام.
بیون اولین کسی نبود که به من میگفت ازدواج کنم، اما حرفشان هرگز تا آن زمان در عمق جانم ننشسته بود اما این بار، [حرفش] جنس دیگری داشت؛ ورای همهی آن خودفریبیها بود.
ترجمه ی: مهدی قاسمزاده
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
گویا ایگن زمزمه می کند:
یك نفس با ما نشستي خانه بوي گُل گرفت
خانه ات آباد كين ويرانه بوي گُل گرفت
آیگن توضیح میدهد که این [تجربه] صرفاً یک اتفاق گذرا و آنی نبود، بلکه زندگی [او] را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد.
«دیدارم با آندره گرین نیز بر من تأثیر گذاشت. تجربهی شگفتانگیزی بود. اما مانند [تجربهام] با بیون نبود؛ آن طنین آشنای «حقیقت، حقیقت» در آن نبود. با بیون، حسی عمیقتر از - چه بگویم؟ واژهای که این روزها چندان طرفداری ندارد - «ذات» به من دست داد. [ارتباطی] از ذات به ذات در آن لحظهی گذرا. انگار او تا اعماق وجودم را دید. از گرین هم بهره بردم، اما «منیت» او را نیز میدیدم. آن «جنبهی دیگرش» خودنمایی میکرد؛ البته نه خیلی آزاردهنده.»
آن دو دیدار، زندگی مرا دگرگون کرد. من ازدواجم را مدیون بیون هستم. بیون به من گفت: «ازدواج آنطور که تو فکر میکنی نیست. [ازدواج] یعنی کسی باشد که «حقیقت» را با او در میان بگذاری و کمتر به خودت سخت بگیری.»
نمیتوانم تأثیر آن لحظه را توصیف کنم. حرفش را باور کردم. حسی شبیه به [مواجهه با] خودِ حقیقت بود. در جوانی، زمانی که با سقراط آشنا شدم، چنین حسی به من دست داد — او اولین کسی بود که وقتی از واژههایی مانند «حقیقت» استفاده میکرد، میتوانستم حرفش را باور کنم. وقتی اغلبِ مردم از حقیقت حرف میزنند، آدم به نیات پنهان و ناراستی در کلامشان پی می برد ،اما در دیدار با بیون، گویی با سقراطی زنده روبهرو شدهام.
بیون اولین کسی نبود که به من میگفت ازدواج کنم، اما حرفشان هرگز تا آن زمان در عمق جانم ننشسته بود اما این بار، [حرفش] جنس دیگری داشت؛ ورای همهی آن خودفریبیها بود.
ترجمه ی: مهدی قاسمزاده
کانال روانکاوی:
@Psychoanalysis_Philosophy
❤5👏2
فرانسیس بیکن قرنها پیش اشاره کرد که وقتی افراد دلبسته ی ایده یا مفهومی خاص میشوند، ذهنشان دیگر پذیرای اندیشه های جدید نخواهد بود. آنها همچنان در پی شواهدی، هرچند سست و بیاساس، برای تقویت باورهای پیشین خود خواهند بود و هر نشانه ای را که با آن باورها مغایرت داشته باشد،نادیده می گیرند
ایده بیکن تا حد زیادی معتبر است. این قانون در مورد همگان، در تمام عرصههای فعالیت بشر، از جمله روانکاوی، صدق میکند.
در نگاه نخست، این امر نباید شگفتانگیز باشد؛ بههرحال، روانکاوی، بهعنوان راهی بهسوی خودشناسی و خودشفابخشی، بهطور طبیعی از دلِ استعدادها و گرایشهای ذاتی موجود در ساختار روانی انسان سر برآورده است.
این قابلیتها و تمایلات روزمره و فراگیر برای همدلی و دروننگری، دیر یا زود میبایست به یک روش علمی نظاممند، یعنی روانکاوی، بدل میشد.
اما با تعمقی بیشتر، این ایده که قضاوت بیکن شامل حال روانکاوان نیز میشود، بسیار شگفتیآور است.
آیا روانکاوان روشی ابداع نکردهاند که دقیقاً برای از میان برداشتنِ همین اسارت آنها از بند یک ایده، مفهوم، خیالپردازی، یا باور پیشین طراحی شده باشد؟ آیا انتظار نمیرود روانکاوی بهطور عام و «تحلیل آموزشی» روانکاو بهطور خاص این گرایش بشری به بردگی ایدئولوژیک را به سطحی از آزادی شناختی-عاطفی برساند؟ آزادیای که دستاوردِ فردِ «تحلیلشده» تلقی میشود.
موفقیتهای روانکاوان در این خصوص تاکنون بسیار ناامیدکننده بوده است؛ حتی با وجود اینکه روانکاوان، روشی برای کاهش بردگی ایدئولوژیک در اختیار دارند. این دوقطبی میان بردگی ایدئولوژیک و آزادی ایدئولوژیک در روانکاوان، خود برخاسته از آن «بستر اجتماعی-روانشناختی» است که کلِ نهاد روانکاوی در آن ریشه دوانده است.
قرار بود گشودگیِ حاصل از تحلیل یا همان آزادی ایدئولوژیک، در ما چنان «نگرش شنیداری» را بپروراند که نظریههایمان نقشِ «ابزارهای مشاهده» (کوهات، ۱۹۷۳) را ایفا کنند.
From:
Clinical Understanding and Explaining: The Empathic Vantage Point
Paul H. Ornstein and Anna Ornstein
ترجمه:مهدی قاسم زاده
@Psychoanalysis_Philosophy
ایده بیکن تا حد زیادی معتبر است. این قانون در مورد همگان، در تمام عرصههای فعالیت بشر، از جمله روانکاوی، صدق میکند.
در نگاه نخست، این امر نباید شگفتانگیز باشد؛ بههرحال، روانکاوی، بهعنوان راهی بهسوی خودشناسی و خودشفابخشی، بهطور طبیعی از دلِ استعدادها و گرایشهای ذاتی موجود در ساختار روانی انسان سر برآورده است.
این قابلیتها و تمایلات روزمره و فراگیر برای همدلی و دروننگری، دیر یا زود میبایست به یک روش علمی نظاممند، یعنی روانکاوی، بدل میشد.
اما با تعمقی بیشتر، این ایده که قضاوت بیکن شامل حال روانکاوان نیز میشود، بسیار شگفتیآور است.
آیا روانکاوان روشی ابداع نکردهاند که دقیقاً برای از میان برداشتنِ همین اسارت آنها از بند یک ایده، مفهوم، خیالپردازی، یا باور پیشین طراحی شده باشد؟ آیا انتظار نمیرود روانکاوی بهطور عام و «تحلیل آموزشی» روانکاو بهطور خاص این گرایش بشری به بردگی ایدئولوژیک را به سطحی از آزادی شناختی-عاطفی برساند؟ آزادیای که دستاوردِ فردِ «تحلیلشده» تلقی میشود.
موفقیتهای روانکاوان در این خصوص تاکنون بسیار ناامیدکننده بوده است؛ حتی با وجود اینکه روانکاوان، روشی برای کاهش بردگی ایدئولوژیک در اختیار دارند. این دوقطبی میان بردگی ایدئولوژیک و آزادی ایدئولوژیک در روانکاوان، خود برخاسته از آن «بستر اجتماعی-روانشناختی» است که کلِ نهاد روانکاوی در آن ریشه دوانده است.
قرار بود گشودگیِ حاصل از تحلیل یا همان آزادی ایدئولوژیک، در ما چنان «نگرش شنیداری» را بپروراند که نظریههایمان نقشِ «ابزارهای مشاهده» (کوهات، ۱۹۷۳) را ایفا کنند.
هنگامی که نظریهها در نقش ابزار مشاهده به کار میروند، «عمر محدودی» دارند؛ طول این عمر نیز به مدتی بستگی دارد که «قدرت اکتشاف و تبیین» خود را حفظ میکنند.چنین نگرشی، اگر به دست آید و حفظ شود، شاید بتواند روانکاوان را از قاعدهی کلی بیکن مستثنا کند و جایگاه علمیِ آرمانیِ روانکاوی را بهتر تضمین نماید.
From:
Clinical Understanding and Explaining: The Empathic Vantage Point
Paul H. Ornstein and Anna Ornstein
ترجمه:مهدی قاسم زاده
@Psychoanalysis_Philosophy
❤6👌6👍3
روانكاوی
Photo
اوایل دههٔ چهل، زمانی که هنوز مرحوم بهرام بیضائی نام پررنگی پیدا نکرده و جوانی است در آستانهٔ شدن، بررسی و نقدی مینویسد بر آثار ابراهیم گلستان؛
گلستانی که در آن سالها چهرهای تثبیتشده و نسبتاً پرآوازه به شمار میآید.
داوریهای محتوایی و هنری ـ سینمایی این نوشته هرچه باشد، موضوع این یادداشت نیست.
آنچه قصد دارم از دل آن نوشته برکشم، جملهای است که بیضائی در پایان یکی از نوشتههایش دربارهٔ مستند «موج و مرجان و خارا» میآورد؛ جملهای که فراتر از نقد یک مستند میرود و به وضعیتی ساختاری و کلان اشاره میکند.
بیضایی مینویسد:
«این فیلم چهلدقیقهای، با همهٔ نکات مثبت و منفیاش، شاید یکی از بهترین فیلمهایی است که ــ در ایران ــ ممکن است به سفارش یک شرکت دستودلباز و ولخرج [شرکت نفت]، اما از کیسهٔ خلیفه، روی تأسیسات و برنامههای ساختمانی و صنعتی جزیرهٔ خارک ساخته شود. و در عین حال، بعدها وجود این فیلمِ ماندنی و گران، معرف ملتی خواهد بود که کار نمیکرد، اما حماسههای دو میلیونتومانی دربارهٔ کار میساخت.»
جملهای که تناقضی قدیمی و دیرپا را در لایههای تصمیمگیر این مُلک از دیرباز آشکار میکند.
دیشب، هنگام مرور بودجهٔ سال ۱۴۰۵ و فهرست مطوّل نهادها، ردیفها و عناوین فرهنگی، مذهبی، اخلاقی و ادبی، این جملهٔ بیضایی دوباره در ذهنم زنده و تداعی شد.
گویی همان منطق، با صورتی دیگر، همچنان ادامه دارد.
انبوه نهادها، تکثر اسامی و فربهی بودجهها، اما عدم کفایت و اثربخشی آنها، گویی تکرار و بازتولید موضوعی واحد در لباسی متفاوت است.
احتمالاً اگر مرحوم بیضائی اکنون در قید حیات بود و بودجهٔ سال کنونی و اسامی و نهادهای متنوع و متکثرِ حوزههای فرهنگی، مذهبی، اخلاقی و ادبی جامعه را میدید که چنین مطوّل و خوشاشتها سردمدار نهاد فرهنگ و ادب و اخلاق این مُلک و ملتاند، احتمالاً چنین چیزی مینوشت که:
شاید بعدها این نهادها و تورم آنها معرف ملت و ساختاری باشد که از فرهنگ، خرد، معنویت، مذهب، انسانیت و اخلاق هزاران بار مینویسد و چون مادری خوشزا هزاران فرزند، مؤسسه و نهاد میزاید، اما کاری رندانه و جانانه در حوزهٔ فرهنگ، ادب و اندیشه انجام نمیدهد.
@Psychoanalysis_Philosophy
مهدی قاسم زاده
گلستانی که در آن سالها چهرهای تثبیتشده و نسبتاً پرآوازه به شمار میآید.
داوریهای محتوایی و هنری ـ سینمایی این نوشته هرچه باشد، موضوع این یادداشت نیست.
آنچه قصد دارم از دل آن نوشته برکشم، جملهای است که بیضائی در پایان یکی از نوشتههایش دربارهٔ مستند «موج و مرجان و خارا» میآورد؛ جملهای که فراتر از نقد یک مستند میرود و به وضعیتی ساختاری و کلان اشاره میکند.
بیضایی مینویسد:
«این فیلم چهلدقیقهای، با همهٔ نکات مثبت و منفیاش، شاید یکی از بهترین فیلمهایی است که ــ در ایران ــ ممکن است به سفارش یک شرکت دستودلباز و ولخرج [شرکت نفت]، اما از کیسهٔ خلیفه، روی تأسیسات و برنامههای ساختمانی و صنعتی جزیرهٔ خارک ساخته شود. و در عین حال، بعدها وجود این فیلمِ ماندنی و گران، معرف ملتی خواهد بود که کار نمیکرد، اما حماسههای دو میلیونتومانی دربارهٔ کار میساخت.»
جملهای که تناقضی قدیمی و دیرپا را در لایههای تصمیمگیر این مُلک از دیرباز آشکار میکند.
دیشب، هنگام مرور بودجهٔ سال ۱۴۰۵ و فهرست مطوّل نهادها، ردیفها و عناوین فرهنگی، مذهبی، اخلاقی و ادبی، این جملهٔ بیضایی دوباره در ذهنم زنده و تداعی شد.
گویی همان منطق، با صورتی دیگر، همچنان ادامه دارد.
انبوه نهادها، تکثر اسامی و فربهی بودجهها، اما عدم کفایت و اثربخشی آنها، گویی تکرار و بازتولید موضوعی واحد در لباسی متفاوت است.
احتمالاً اگر مرحوم بیضائی اکنون در قید حیات بود و بودجهٔ سال کنونی و اسامی و نهادهای متنوع و متکثرِ حوزههای فرهنگی، مذهبی، اخلاقی و ادبی جامعه را میدید که چنین مطوّل و خوشاشتها سردمدار نهاد فرهنگ و ادب و اخلاق این مُلک و ملتاند، احتمالاً چنین چیزی مینوشت که:
شاید بعدها این نهادها و تورم آنها معرف ملت و ساختاری باشد که از فرهنگ، خرد، معنویت، مذهب، انسانیت و اخلاق هزاران بار مینویسد و چون مادری خوشزا هزاران فرزند، مؤسسه و نهاد میزاید، اما کاری رندانه و جانانه در حوزهٔ فرهنگ، ادب و اندیشه انجام نمیدهد.
@Psychoanalysis_Philosophy
مهدی قاسم زاده
👍27❤3👎1