Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
چون بگذرد خیال تو در کوی سینهها
پای برهنه دل به در آید که جان کجاست!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
مرگ تدریجی یک رویا
از زبان #شازده_بزرگ (داداش بزرگتر شازده کوچولو)
آدم وقتی مسئول مراقبت از یه گل میشه، میتونه به حداقلها اکتفا کنه، میتونه سرچ کنه تو نت و بفهمه باید بهش هفتهای دو بار آب بده. و احتمالا در آینده هم میفهمه اگر بعضی وقتا یادش رفت اصلا گل وجود داره و یه ماهی بهش آب نداد، هیچی نمیشه...
در حالی که روز اول حتی از فرو رفتن خارهای گل تو دستش لذت میبرد و لبخند رو لب میگفت «ای جانم! گل بیخار کجاست؟»، روز دوم براش قصه میخوند که شب خوابش ببره، روز سوم میبردش کنار خودش چون میفهمه تنهایی خوابش نمیبره...
اما یه روز، روز شوم میرسه و یه چیزی تو آدم عوض میشه... معلوم نیست چی... فقط میشه حدس زد!
شاید دیگه خسته میشه از این همه خار و خونی که داره از دستش میچکه... شایدم گل بهتر پیدا میکنه... شاید اصلا از گلش پیشش بدگویی میکنن و دلش میگیره.
و بعد روز بیستوشوم میرسه و با خودش میگه چطوره یه ضبط صوت بذارم اینجا کنارش براش قصه بگه، شعر بخونه...
بعد روز هشتادوشوم میرسه و میگه چطوره بدمش به همسایه، شاید بهتر مراقبش باشه... تازه کی یه گل این همه تیغ تیغی و زشت رو میخواد؟ روز اول که گرفتمش اینطوری نبود... تر و تازه بود. برق میزد. دلم میخواست براش بمیرم. معلوم نشد چش شد این همه زشت شده...
و روز آخروشوم میرسه و گل میمیره.
آدم چرا اصلا خب میره تو فاز مراقبت از گل؟ میرفت خب یدونه مصنوعی و بدون خارش رو میخرید... یدونه که فقط ماهی یه بار نگاهش از روی کار و لپتاب بهش بیوفته و بگه «این گل برای منه، فقط من» و به خودش افتخار کنه...
اصلا چرا آدم تصمیم میگیره مراقب یه گل باشه وقتی تا این اندازه نسبت بهش بیتفاوته؟
از زبان #شازده_بزرگ (داداش بزرگتر شازده کوچولو)
آدم وقتی مسئول مراقبت از یه گل میشه، میتونه به حداقلها اکتفا کنه، میتونه سرچ کنه تو نت و بفهمه باید بهش هفتهای دو بار آب بده. و احتمالا در آینده هم میفهمه اگر بعضی وقتا یادش رفت اصلا گل وجود داره و یه ماهی بهش آب نداد، هیچی نمیشه...
در حالی که روز اول حتی از فرو رفتن خارهای گل تو دستش لذت میبرد و لبخند رو لب میگفت «ای جانم! گل بیخار کجاست؟»، روز دوم براش قصه میخوند که شب خوابش ببره، روز سوم میبردش کنار خودش چون میفهمه تنهایی خوابش نمیبره...
اما یه روز، روز شوم میرسه و یه چیزی تو آدم عوض میشه... معلوم نیست چی... فقط میشه حدس زد!
شاید دیگه خسته میشه از این همه خار و خونی که داره از دستش میچکه... شایدم گل بهتر پیدا میکنه... شاید اصلا از گلش پیشش بدگویی میکنن و دلش میگیره.
و بعد روز بیستوشوم میرسه و با خودش میگه چطوره یه ضبط صوت بذارم اینجا کنارش براش قصه بگه، شعر بخونه...
بعد روز هشتادوشوم میرسه و میگه چطوره بدمش به همسایه، شاید بهتر مراقبش باشه... تازه کی یه گل این همه تیغ تیغی و زشت رو میخواد؟ روز اول که گرفتمش اینطوری نبود... تر و تازه بود. برق میزد. دلم میخواست براش بمیرم. معلوم نشد چش شد این همه زشت شده...
و روز آخروشوم میرسه و گل میمیره.
آدم چرا اصلا خب میره تو فاز مراقبت از گل؟ میرفت خب یدونه مصنوعی و بدون خارش رو میخرید... یدونه که فقط ماهی یه بار نگاهش از روی کار و لپتاب بهش بیوفته و بگه «این گل برای منه، فقط من» و به خودش افتخار کنه...
اصلا چرا آدم تصمیم میگیره مراقب یه گل باشه وقتی تا این اندازه نسبت بهش بیتفاوته؟
به نام خدا
فکر میکنم بالاخره بعد از شاید دو سال کار رسانهای تو حوزه رسانههای علمی -از تولید محتوا، طراحی، تعیین استراتژی، مدیریت رسانه، تبلیغاتچی و...- شاید وقتش شده که از اصول و فنونِ جذب و حفظ مخاطب در انواع پلتفرمها و روانشناسی رسانه فراتر بروم.
همانطور که میدانید من موسس یک استارتاپ آموزشی نوپا هستم در حوزه علوم شناختی و روانشناسی به اسم «دنیای شناخت». از روزی که این مسیر را شروع کردم تا الان، با کمک دوستانم از هیچ چیز، چیزی را ساختیم که برای من فقط یک کسب وکار نیست. منشأ زندگی و شور و ایمان و رشد است. اما این چیز دنیای شناخت نیست...
روزی که تصمیم گرفتم یک کانال تلگرامی تاسیس کنم و اولین قدم را بردارم، یادم است. هدفم این بود: ساختن یک کسب و کار فردی برای درآمدزایی. و پیش خودم گفته بودم چرا عمرم را صرف مثلا کارآفرینی در حوزه سفال یا خوراکی بکنم؟ چرا رشته خودم و علم را مبنای این زندگی جدید پر از چالش اما مستقل و آزاد قرار ندهم؟
و اینکارو کردم. شروع کردم. از صبح تا غروب روی پروژههای آزمایشگاه شناختی که کارمندش بودم کار کردم. و بعد خستگیناپذیر -تا نیمه شب یا حتی صبح- سعی کردم این رویا را بسازم. برنامه ساده بود: ساخت محصول و رساندن محصول دست مشتری. محصول یک محتوا یا دوره علمی بود و مشتری دانشجویان و علاقهمندان به علم.
شش ماه را با لذت بینهایت و با پشتکار طی کردم. گلوبولهای قرمزم همراه اکسیژن، اعتماد به نفس و اشتیاق به زندگی حمل میکردند. واقعا اشتباه محض بود اگر این حالت ذهنی و این تعادل و عزم جزم را از دست میدادم. این زندگی جدید و «منمحور» واقعا حال میداد!
اما شاید شش ماه نگذشت و من که همیشه عاشق بودم نه بالغ و کاشف بودم نه کارآفرین، دوباره به اصل خودم برگشتم و اولویت من چیز دیگری شد: تیم دنیای شناخت با لقب نمادین و هیجانانگیزِ «کاگنیشن لجندز». اسمی که اولش شعار بود اما امکان ندارد الان هم شعار باشد. حالا میتوانم ادعا کنم که واقعا یک سیمرغ افسانهای شدیم از همدلی؛ خیره به اهداف فردی و مشترکی که داریم.
البته حالا که دارم داستان و روایت را از انتها تعریف میکنم شاید نتوانم هیچ وقت هیجان و تنش ذاتی مسیر یک تیم که خانواده دومم شده را شرح بدهم. شاید حتی نتوانم یک روز از روزهای موفقیت یا شکستمان را برای شما طوری تعریف کنم تا شما هم حس ما را تجربه کنید. فکر نمیکنم این زیست جمعی و این اشتراک قلبی-احساسی را اصلا بشود منتقل کرد.
اما میتوانم کمی از این حس و از مزایای داشتن یک جمع با یک روح مشترک برای شما تعریف کنم. شاید جرقهای باشد برای تمام کسانی که نیاز دارند به یک تغییر در زندگی. برای آنهایی که احساس تنهایی یا دست تنهایی میکنند. همچنین برای کسانی که به اشتباه فکر میکنند خروجی از تیم مهمتر است. قطعاً نیست. هیچ وقت اشیا و خدمات، از آدمها مهمتر نیستند، هیچ وقت.
به هر حال پیش خودم گفتم با یک فرم جدید و نگارش آرامشبخش کتابی و نه رسانهای، در ادامه از چیزهایی برای شما بنویسم که کمتر موضوع و دغدغه نویسندههاست؛ از داستان تیم برای تیم. از ساختن خود و رشد در کنار هم، نه در مقابل هم. و در نهایت از داستان دیگری، نه خود.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
فکر میکنم بالاخره بعد از شاید دو سال کار رسانهای تو حوزه رسانههای علمی -از تولید محتوا، طراحی، تعیین استراتژی، مدیریت رسانه، تبلیغاتچی و...- شاید وقتش شده که از اصول و فنونِ جذب و حفظ مخاطب در انواع پلتفرمها و روانشناسی رسانه فراتر بروم.
همانطور که میدانید من موسس یک استارتاپ آموزشی نوپا هستم در حوزه علوم شناختی و روانشناسی به اسم «دنیای شناخت». از روزی که این مسیر را شروع کردم تا الان، با کمک دوستانم از هیچ چیز، چیزی را ساختیم که برای من فقط یک کسب وکار نیست. منشأ زندگی و شور و ایمان و رشد است. اما این چیز دنیای شناخت نیست...
روزی که تصمیم گرفتم یک کانال تلگرامی تاسیس کنم و اولین قدم را بردارم، یادم است. هدفم این بود: ساختن یک کسب و کار فردی برای درآمدزایی. و پیش خودم گفته بودم چرا عمرم را صرف مثلا کارآفرینی در حوزه سفال یا خوراکی بکنم؟ چرا رشته خودم و علم را مبنای این زندگی جدید پر از چالش اما مستقل و آزاد قرار ندهم؟
و اینکارو کردم. شروع کردم. از صبح تا غروب روی پروژههای آزمایشگاه شناختی که کارمندش بودم کار کردم. و بعد خستگیناپذیر -تا نیمه شب یا حتی صبح- سعی کردم این رویا را بسازم. برنامه ساده بود: ساخت محصول و رساندن محصول دست مشتری. محصول یک محتوا یا دوره علمی بود و مشتری دانشجویان و علاقهمندان به علم.
شش ماه را با لذت بینهایت و با پشتکار طی کردم. گلوبولهای قرمزم همراه اکسیژن، اعتماد به نفس و اشتیاق به زندگی حمل میکردند. واقعا اشتباه محض بود اگر این حالت ذهنی و این تعادل و عزم جزم را از دست میدادم. این زندگی جدید و «منمحور» واقعا حال میداد!
اما شاید شش ماه نگذشت و من که همیشه عاشق بودم نه بالغ و کاشف بودم نه کارآفرین، دوباره به اصل خودم برگشتم و اولویت من چیز دیگری شد: تیم دنیای شناخت با لقب نمادین و هیجانانگیزِ «کاگنیشن لجندز». اسمی که اولش شعار بود اما امکان ندارد الان هم شعار باشد. حالا میتوانم ادعا کنم که واقعا یک سیمرغ افسانهای شدیم از همدلی؛ خیره به اهداف فردی و مشترکی که داریم.
البته حالا که دارم داستان و روایت را از انتها تعریف میکنم شاید نتوانم هیچ وقت هیجان و تنش ذاتی مسیر یک تیم که خانواده دومم شده را شرح بدهم. شاید حتی نتوانم یک روز از روزهای موفقیت یا شکستمان را برای شما طوری تعریف کنم تا شما هم حس ما را تجربه کنید. فکر نمیکنم این زیست جمعی و این اشتراک قلبی-احساسی را اصلا بشود منتقل کرد.
اما میتوانم کمی از این حس و از مزایای داشتن یک جمع با یک روح مشترک برای شما تعریف کنم. شاید جرقهای باشد برای تمام کسانی که نیاز دارند به یک تغییر در زندگی. برای آنهایی که احساس تنهایی یا دست تنهایی میکنند. همچنین برای کسانی که به اشتباه فکر میکنند خروجی از تیم مهمتر است. قطعاً نیست. هیچ وقت اشیا و خدمات، از آدمها مهمتر نیستند، هیچ وقت.
به هر حال پیش خودم گفتم با یک فرم جدید و نگارش آرامشبخش کتابی و نه رسانهای، در ادامه از چیزهایی برای شما بنویسم که کمتر موضوع و دغدغه نویسندههاست؛ از داستان تیم برای تیم. از ساختن خود و رشد در کنار هم، نه در مقابل هم. و در نهایت از داستان دیگری، نه خود.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
یکی از دوستانم چند تا ابزار کاربردی برای شکستن شاخ غول پایاننامه بهم معرفی کرده:
🔹 اول Undermind؛ برای طوفان فکری و ایدهپردازی.
🔹 دوم Elicit؛ برای کمک به مرور ادبیات و پیدا کردن مقالات علمی مرتبط.
🔹 سوم Typeset؛ برای فرمتبندی مقالات و پایاننامه طبق استانداردهای علمی.
🔹 چهارم Storm (Stanford)؛ مناسب برای پژوهشهای خلاقانه و ایدههای نو.
🔹 پنجم RabbitAI؛ که یک دستیار تحقیقاتی هوشمنده.
🔹 و در آخر هم Perplexity معروف؛ برای جستوجوی دقیق و سریع همراه با منابع معتبر.
پیشنهاد میکنم سری به همه لینکهای درج شده بزنید و ببینید هر کدوم چه خدماتی را ارائه میدهند و یک جعبه ابزار شخصیسازی شده پژوهشی برای خودتون بسازید. علاوه بر این بررسی کنید آیا با رابط کاربری ارتباط میگیرید یا نه. مقایسه قابلیتهای نسخه رایگان و پرمیوم و نسبت خدمات و هزینه هم مهم است. اینطوری با خیال راحت اگر به صرفه بود یک اکانت دانشجویی، پلاس یا پرمیوم را فردی یا گروهی بخرید تا کلی در مصرف زمان، هزینه و انرژی صرفهجویی کنید.
در آخر و برای یادآوری: این ابزارها جایگزین پژوهش و تفکر شما نیستند، اما حتما میتوانند مسیر را برای شما هموارتر کنند و کلی زمان برای شما ذخیره کنند. اما بهتر است تا مهارت کار عمیق و تجارب زیادی در پژوهش ندارید خیلی خودتان را به این ابزارها وابسته نکنید. 🌱
مجتبی کوپایی
🌏 @cognitionworld | CWA
پیشنهاد میکنم سری به همه لینکهای درج شده بزنید و ببینید هر کدوم چه خدماتی را ارائه میدهند و یک جعبه ابزار شخصیسازی شده پژوهشی برای خودتون بسازید. علاوه بر این بررسی کنید آیا با رابط کاربری ارتباط میگیرید یا نه. مقایسه قابلیتهای نسخه رایگان و پرمیوم و نسبت خدمات و هزینه هم مهم است. اینطوری با خیال راحت اگر به صرفه بود یک اکانت دانشجویی، پلاس یا پرمیوم را فردی یا گروهی بخرید تا کلی در مصرف زمان، هزینه و انرژی صرفهجویی کنید.
در آخر و برای یادآوری: این ابزارها جایگزین پژوهش و تفکر شما نیستند، اما حتما میتوانند مسیر را برای شما هموارتر کنند و کلی زمان برای شما ذخیره کنند. اما بهتر است تا مهارت کار عمیق و تجارب زیادی در پژوهش ندارید خیلی خودتان را به این ابزارها وابسته نکنید. 🌱
مجتبی کوپایی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
امیرالمومنین علیه السلام:امام رضا علیهالسلام فرمودند:
با مرگ تو رشتهای پاره شد كه در مرگ ديگران چنين قطع نشد... مصيبت تو ديگر مصيبتديدگان را تسلّـــــیدهنده است، اگر نبود كه امر به صبر و شكيبايی فرمودهای و از بیتابی نهـــــی نمودهای، آنقدر گريه میكردم كه اشکهايم تمام شود. و اين درد جانكاه هميشه در من میماند و حزن و اندوهم دائمی میشد. كه همهی اينهـــــا در مصيبت تو كــم و ناچيز است...
«اَلْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِیحُهُ السُّؤَالُ»- دنیای شناخت، ایام عزای پیامبر مهربانی، امام حسن و امام رضا علیهما السلام را به شما تسلیت عرض میکند. 🖤
دانش گنجینهای دربسته است و کلید آن سؤال است.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۲۸
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کاگنیشن تایمز | اخبار علوم شناختی
تأثیر پدر شدن بر مغز
مطالعهای جدید در Human Brain Mapping نشان میدهد وقتی نو پدران ویدئوهای نوزادان خود را تماشا میکنند، مناطق خاصی از مغزشان به شکلی متفاوت از واکنش به نوزادان ناآشنا یا حتی همسر باردارشان فعال میشود. این پژوهش شواهدی ارائه میدهد که پدر شدن مغز را به گونهای بازسازی میکند که مراقبت حساس را تقویت میکند. مناطق مرتبط با درک اجتماعی، تنظیم احساسات و پردازش پاداش بهطور ویژه نسبت به فرزند فعال و تنظیم میشوند.
#هم_تنظیمی #پدر #نوزاد
✍️ @cognitiontimes | CWA
مطالعهای جدید در Human Brain Mapping نشان میدهد وقتی نو پدران ویدئوهای نوزادان خود را تماشا میکنند، مناطق خاصی از مغزشان به شکلی متفاوت از واکنش به نوزادان ناآشنا یا حتی همسر باردارشان فعال میشود. این پژوهش شواهدی ارائه میدهد که پدر شدن مغز را به گونهای بازسازی میکند که مراقبت حساس را تقویت میکند. مناطق مرتبط با درک اجتماعی، تنظیم احساسات و پردازش پاداش بهطور ویژه نسبت به فرزند فعال و تنظیم میشوند.
#هم_تنظیمی #پدر #نوزاد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم
ما را به سختجانی خود این گمان نبود..
وقتی با یک خبر تکاندهنده روبهرو میشویم ـ بیماری، خیانت، ورشکستگی، جنگ ـ اولین چیزی که فرو میریزد خود ما هستیم؛ ما و شکستههای قلبی در درون ما. بدنمان یخ میزند، نفسهایمان سنگین میشود، شاید سرگیجه بگیریم و ذهنمان فریاد میزند: «نه! این نمیتونه حقیقت داشته باشه.» این همان لحظهایست که ما وارد مسیر مواجهه با رنج یا #سوگ میشویم. و این مسیر مرحله به مرحله ما را با خودش میبرد تا دوباره تعادل بدن و ذهن را در انتهای راه پیدا کنیم:
۱- انکار و شوک
شاید اولین قسمت سفر مثل یک کویر از نسخههای متعدد گمشده از ما باشد، کویری که درونش چیزی جز خالی بودن نیست، انگار درونمان پر از خالی شده و نمیتوانیم باور کنیم. «نه نه! امکان نداره.» اگر میتوانستیم و میشد واقعیت را پاک میکردیم. «حتما اشتباه شده!» این دفاع طبیعی بدن و روان ماست، تلاشی برای اینکه از شدت درد کمی فاصله بگیریم. دردی که میخواد روح ما را تسخیر کند و بهترین کار انکار این خرافات تسخیر و... است!
۲- خشم
وقتی پرده انکار کنار میرود، شعله خشم بالا میزند. هیجانی درون ما فریاد میزند: «چرا من؟ چرا این اتفاق باید برای من بیوفته؟»، «چطوری تونستی اینکارو با من بکنی؟» در این نقطه، درد به صورت حمله به دیگری، مود عصبی یا حتی سرزنش خود و دیگری بیرون میریزد. خشم، چهرهی زندهی زخمی است که تازه شروع به خونریزی کرده.
۳- چانهزنی و دست و پا زدن
وقتی هیجان خشم فروکش میکند، دلمان میخواهد گذشته را پس بگیریم. وقت میشود تو این اقیانوس دست و پا بزنیم، «هنوز که نمردم، باید تمام تلاشم رو بکنم.» به درون خود یا دیگری التماس میکنیم: «اگر این کار رو بکنم، اگر قول بدم، شاید درست بشه، شاید تغییر کنه.» اینجا هیجان مرکزی، «امید درمانده» است؛ امیدی که با تمام وجود میخواهد چیزی که از دسترفته را برگرداند.
۴- افسردگی و غم
وقتی میفهمیم هیچ چانهزنیای راه بازگشت را باز نمیکند، سنگینی غم روی قلبمان مینشیند و جا خوش میکند. بیت اول یادداشت را مرور کنید. چه غم عمیق و اصیلی درون خودش دارد. اینجاست که آدم درون خودش فرو میرود، شاید آرام میشود؛ شاید سِر و خنثی میشود، شاید هم دیگر رها میکند تا کمتر رنج بکشد. ممکن است تو این مرحله کابوسهای زندگی به دنیای خواب بخیزند و معنای «من» و «زندگی» خیلی خیلی دورتر از افق دید بایستند. این نقطه، لمس عمیقترین حقیقت است: «من چیزی رو از دست دادهام که خیلی برام مهم بود. و... هیچ وقت برنمیگرده.»
۵- پذیرش و آزمون دوبارهی زندگی
کمکم از دل، این خاک زیر و رو شده از خشم و آبیاری شده با غم، یک دانه شروع میکند به جوانه زدن: #پذیرش. پذیرش، تسلیم شدن نیست؛ پذیرش به آغوش کشیدن واقعیت است. «کسی که دوستش داشتم دیگه هیچ وقت برنمیگرده و آغوش خالی من حالا باید واقعیت نبودنش رو بغل بگیره.» اینجاست که میگوییم: «من زخمیام… اما هنوز زندهام.»
☑️ یادداشت درمانی
- این مراحل خطی نیستند؛ ما بارها میان آنها رفت و برگشت میکنیم.
- تنها جایی که زندگی دوباره جریان پیدا میکند، مرحلهی پذیرش است؛ جایی که انسان با بغل گرفتن هیجانهایش، امکان تغییر را خلق میکند.
- درمان هیجانمدار به ما کمک میکند که در هر مرحله، به جای فرار یا سرکوب، «احساس کنیم»؛ خشم را، غم را، درماندگی را. چرا؟ چون پشت هر هیجان دردناک، یک نیاز انسانی نهفته است: نیاز به امنیت، نیاز به مراقبت، نیاز به دلبستگی.
وقتی این نیازها را لمس میکنیم و میپذیریم، راهی به سمت شفای واقعی باز میشود؛ چه در مواجهه با جنگ، چه با از دست دادن عشق، چه با شکستهای دیگر.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
ما را به سختجانی خود این گمان نبود..
وقتی با یک خبر تکاندهنده روبهرو میشویم ـ بیماری، خیانت، ورشکستگی، جنگ ـ اولین چیزی که فرو میریزد خود ما هستیم؛ ما و شکستههای قلبی در درون ما. بدنمان یخ میزند، نفسهایمان سنگین میشود، شاید سرگیجه بگیریم و ذهنمان فریاد میزند: «نه! این نمیتونه حقیقت داشته باشه.» این همان لحظهایست که ما وارد مسیر مواجهه با رنج یا #سوگ میشویم. و این مسیر مرحله به مرحله ما را با خودش میبرد تا دوباره تعادل بدن و ذهن را در انتهای راه پیدا کنیم:
۱- انکار و شوک
شاید اولین قسمت سفر مثل یک کویر از نسخههای متعدد گمشده از ما باشد، کویری که درونش چیزی جز خالی بودن نیست، انگار درونمان پر از خالی شده و نمیتوانیم باور کنیم. «نه نه! امکان نداره.» اگر میتوانستیم و میشد واقعیت را پاک میکردیم. «حتما اشتباه شده!» این دفاع طبیعی بدن و روان ماست، تلاشی برای اینکه از شدت درد کمی فاصله بگیریم. دردی که میخواد روح ما را تسخیر کند و بهترین کار انکار این خرافات تسخیر و... است!
۲- خشم
وقتی پرده انکار کنار میرود، شعله خشم بالا میزند. هیجانی درون ما فریاد میزند: «چرا من؟ چرا این اتفاق باید برای من بیوفته؟»، «چطوری تونستی اینکارو با من بکنی؟» در این نقطه، درد به صورت حمله به دیگری، مود عصبی یا حتی سرزنش خود و دیگری بیرون میریزد. خشم، چهرهی زندهی زخمی است که تازه شروع به خونریزی کرده.
۳- چانهزنی و دست و پا زدن
وقتی هیجان خشم فروکش میکند، دلمان میخواهد گذشته را پس بگیریم. وقت میشود تو این اقیانوس دست و پا بزنیم، «هنوز که نمردم، باید تمام تلاشم رو بکنم.» به درون خود یا دیگری التماس میکنیم: «اگر این کار رو بکنم، اگر قول بدم، شاید درست بشه، شاید تغییر کنه.» اینجا هیجان مرکزی، «امید درمانده» است؛ امیدی که با تمام وجود میخواهد چیزی که از دسترفته را برگرداند.
۴- افسردگی و غم
وقتی میفهمیم هیچ چانهزنیای راه بازگشت را باز نمیکند، سنگینی غم روی قلبمان مینشیند و جا خوش میکند. بیت اول یادداشت را مرور کنید. چه غم عمیق و اصیلی درون خودش دارد. اینجاست که آدم درون خودش فرو میرود، شاید آرام میشود؛ شاید سِر و خنثی میشود، شاید هم دیگر رها میکند تا کمتر رنج بکشد. ممکن است تو این مرحله کابوسهای زندگی به دنیای خواب بخیزند و معنای «من» و «زندگی» خیلی خیلی دورتر از افق دید بایستند. این نقطه، لمس عمیقترین حقیقت است: «من چیزی رو از دست دادهام که خیلی برام مهم بود. و... هیچ وقت برنمیگرده.»
۵- پذیرش و آزمون دوبارهی زندگی
کمکم از دل، این خاک زیر و رو شده از خشم و آبیاری شده با غم، یک دانه شروع میکند به جوانه زدن: #پذیرش. پذیرش، تسلیم شدن نیست؛ پذیرش به آغوش کشیدن واقعیت است. «کسی که دوستش داشتم دیگه هیچ وقت برنمیگرده و آغوش خالی من حالا باید واقعیت نبودنش رو بغل بگیره.» اینجاست که میگوییم: «من زخمیام… اما هنوز زندهام.»
☑️ یادداشت درمانی
- این مراحل خطی نیستند؛ ما بارها میان آنها رفت و برگشت میکنیم.
- تنها جایی که زندگی دوباره جریان پیدا میکند، مرحلهی پذیرش است؛ جایی که انسان با بغل گرفتن هیجانهایش، امکان تغییر را خلق میکند.
- درمان هیجانمدار به ما کمک میکند که در هر مرحله، به جای فرار یا سرکوب، «احساس کنیم»؛ خشم را، غم را، درماندگی را. چرا؟ چون پشت هر هیجان دردناک، یک نیاز انسانی نهفته است: نیاز به امنیت، نیاز به مراقبت، نیاز به دلبستگی.
وقتی این نیازها را لمس میکنیم و میپذیریم، راهی به سمت شفای واقعی باز میشود؛ چه در مواجهه با جنگ، چه با از دست دادن عشق، چه با شکستهای دیگر.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
اُبذُلْ لِصَدِيقِكَ كُلَّ المَوَدَّةِ، و لا تَبذُلْ لَهُ كُلَّ الطمأنِينَةِ، و أعْطِهِ مِن نَفسِكَ كُلَّ المُواساةِ، و لا تَقُصَّ إلَيهِ بِكُلِّ أسرارِكَ.
امام على عليه السلام:
همه محبّتت را نثار دوستت كن، اما همه اطمينانت را به پاى او مريز. هر گونه همدردى و كمك مالى به او بكن، ولى همه اسرارت را با او در ميان مگذار.
غررالحكم ۲۴۶۳
امام على عليه السلام:
همه محبّتت را نثار دوستت كن، اما همه اطمينانت را به پاى او مريز. هر گونه همدردى و كمك مالى به او بكن، ولى همه اسرارت را با او در ميان مگذار.
غررالحكم ۲۴۶۳
شکی نیست اکثر آدما دوست دارند تو تیم برنده باشن... اما من ترجیح میدهم تو تیم حق باشم. برنده یا بازنده فرقی ندارد.
مهم نیست اگر صدام میلرزه و دستهام خالیه، با تمام وجودم فریاد میزنم:
زنده باد فلسطین
مهم نیست اگر صدام میلرزه و دستهام خالیه، با تمام وجودم فریاد میزنم:
زنده باد فلسطین
در درمان هیجانمدار ۳ #سبک_دلبستگی اصلی داریم، که ریشه تمام مشکلات ما هستند. علاوه بر دلبستگی ایمن و سالم، دو مدل دلبستگی ناایمن و دردسرساز هم هست که اگر بتوانیم صدای واقعی و رنجی که میکشند را درست بشنویم، احتمالا بهترین راه برای حل مشکلات زوجی و خانوادگی و حتی فردی را پیدا کردیم!
کشف نوع سبک دلبستگی شما(=ریشه) و مشکل(=الگو) و بهبود(=مداخله) کار اصلی ماست در این رویکرد. اما ممکن است الان به هر دلیلی نتوانید به یک درمانگر هیجانمدار مراجعه کنید، پس بیاید ببینیم اگر سبکهای دلبستگی میتوانستند خودشان حرف بزنند، در سادهترین حالت چی میگفتند؟!
• دلبستگی اضطرابی میگوید:
«من سعی میکنم فاصله عاطفی را با تلاش بیشتر یا یک طرفه کم کنم. وگرنه رابطه نمیتواند کار کند. این راه من برای محافظت است.»
«من نسبت به طرد و رهاشدگی حساسم، چون درد طرد شدن و رها شدن را کشیدم. بدنم این احساسات را میشناسد و میخواهد به هر قیمتی شده از آنها دوری کند.»
«من احساس درگیری ذهنی دارم، اما صحبت کردن و التیام احساسات زیرین این درگیری برایم سخت است. برای همین بیش از حد تلاش میکنم که محیط دور خودم را تا جای ممکن امن نگه دارم.»
«من از توصیههای خودیاری گیج میشوم. میگویند نباید سرزنشش کنم، اما شریک عاطفیم دائما ناامیدم میکند... چطوری با این کنار بیایم؟»
• دلبستگی اجتنابی میگوید:
«من سعی میکنم شور و شوق احساسات را پایین بیاورم. وگرنه اوضاع بدتر میشود. این راه ناخودآگاه من برای محافظت از رابطه است.»
«من از احساسات دوری نمیکنم چون میخواهم تو را کنار بزنم یا از پیشت برم... این کار را میکنم چون در زندگی من، احساسات همیشه تهدیدی برای حس هویت من بودهاند. و برای اینکه بتوانم در این دنیا و جامعه دوام بیاورم -و برای تو کافی باشم- باید قوی بمانم و احساسات یعنی ضعف.»
«از نظر منطقی میدانم باید درباره احساساتم حرف بزنم ولی واقعاً نمیتوانم به آنها دسترسی پیدا کنم و حرف دلم را بزنم.»
«من از توصیههای خودیاری گیج میشوم چون از من خواسته میشود کاری بکنم که یا بلدش نیستم، یا برخلاف تمام باورهایم درباره امن ماندن در این جهان است.»
مجتبی کوپایی
کشف نوع سبک دلبستگی شما(=ریشه) و مشکل(=الگو) و بهبود(=مداخله) کار اصلی ماست در این رویکرد. اما ممکن است الان به هر دلیلی نتوانید به یک درمانگر هیجانمدار مراجعه کنید، پس بیاید ببینیم اگر سبکهای دلبستگی میتوانستند خودشان حرف بزنند، در سادهترین حالت چی میگفتند؟!
• دلبستگی اضطرابی میگوید:
«من سعی میکنم فاصله عاطفی را با تلاش بیشتر یا یک طرفه کم کنم. وگرنه رابطه نمیتواند کار کند. این راه من برای محافظت است.»
«من نسبت به طرد و رهاشدگی حساسم، چون درد طرد شدن و رها شدن را کشیدم. بدنم این احساسات را میشناسد و میخواهد به هر قیمتی شده از آنها دوری کند.»
«من احساس درگیری ذهنی دارم، اما صحبت کردن و التیام احساسات زیرین این درگیری برایم سخت است. برای همین بیش از حد تلاش میکنم که محیط دور خودم را تا جای ممکن امن نگه دارم.»
«من از توصیههای خودیاری گیج میشوم. میگویند نباید سرزنشش کنم، اما شریک عاطفیم دائما ناامیدم میکند... چطوری با این کنار بیایم؟»
• دلبستگی اجتنابی میگوید:
«من سعی میکنم شور و شوق احساسات را پایین بیاورم. وگرنه اوضاع بدتر میشود. این راه ناخودآگاه من برای محافظت از رابطه است.»
«من از احساسات دوری نمیکنم چون میخواهم تو را کنار بزنم یا از پیشت برم... این کار را میکنم چون در زندگی من، احساسات همیشه تهدیدی برای حس هویت من بودهاند. و برای اینکه بتوانم در این دنیا و جامعه دوام بیاورم -و برای تو کافی باشم- باید قوی بمانم و احساسات یعنی ضعف.»
«از نظر منطقی میدانم باید درباره احساساتم حرف بزنم ولی واقعاً نمیتوانم به آنها دسترسی پیدا کنم و حرف دلم را بزنم.»
«من از توصیههای خودیاری گیج میشوم چون از من خواسته میشود کاری بکنم که یا بلدش نیستم، یا برخلاف تمام باورهایم درباره امن ماندن در این جهان است.»
مجتبی کوپایی
روانشناس
در درمان هیجانمدار ۳ #سبک_دلبستگی اصلی داریم، که ریشه تمام مشکلات ما هستند. علاوه بر دلبستگی ایمن و سالم، دو مدل دلبستگی ناایمن و دردسرساز هم هست که اگر بتوانیم صدای واقعی و رنجی که میکشند را درست بشنویم، احتمالا بهترین راه برای حل مشکلات زوجی و خانوادگی…
∆ شاید دلتان بخواد دو بیت شعر هم دم دست داشته باشید برای توصیه شاعرانه به اضطرابیها یا اجتنابیهای زندگیتان:
چون خیالش دم به دم در اضطراب آرد تو را
پس وصالَش تا چه خواهد کرد با روز و شبت؟!
VS
آدمِ خاکی ز خامی دارد از می اجتناب...
کوزهٔ گِل پخته چون گردد، نمیترسد ز آب
چون خیالش دم به دم در اضطراب آرد تو را
پس وصالَش تا چه خواهد کرد با روز و شبت؟!
VS
آدمِ خاکی ز خامی دارد از می اجتناب...
کوزهٔ گِل پخته چون گردد، نمیترسد ز آب
روانشناس
۲۱۴. تو زندگیت موفق به انجام چه کاری شدی که باعث تعجب خودت هم شده؟
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۵ توصیه از نیچه برای زندگی سادهتر و بهتر
۱- پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.
۲- نسبت به چیزی که برای زمانهی تو بسیار با اهمیت به نظر میرسد بیخبر باش.
۳- میان خود و زمانِ حال، حداقل سه قرن فاصله ایجاد کن، تا هیاهوی زمان حال و جار و جنجال جنگها و انقلابها تنها به صورت زمزمه به گوش تو رسد.
۴- تو نیز میخواهی کمک کنی، اما فقط به آن هایی که دردشان را کاملا درک میکنی کمک کن، زیرا آنها فقط یک غم و یک امید مشترک با تو دارند، یعنی به دوستان خود کمک کن.
۵- کمک تو به آنها فقط به طریقی است که تو به خود کمک کردهای؛ یعنی آنها را شجاعتر، پر تحملتر، #سادهتر و شادتر گردان. چیزی به آنها بیاموز که افراد اندکی در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگی در ترحم، از آن سر در میآورند؛ یعنی همبستگی و شادی را به آنها بیاموز.
نیچه، حکمتشادان
۱- پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.
۲- نسبت به چیزی که برای زمانهی تو بسیار با اهمیت به نظر میرسد بیخبر باش.
۳- میان خود و زمانِ حال، حداقل سه قرن فاصله ایجاد کن، تا هیاهوی زمان حال و جار و جنجال جنگها و انقلابها تنها به صورت زمزمه به گوش تو رسد.
۴- تو نیز میخواهی کمک کنی، اما فقط به آن هایی که دردشان را کاملا درک میکنی کمک کن، زیرا آنها فقط یک غم و یک امید مشترک با تو دارند، یعنی به دوستان خود کمک کن.
۵- کمک تو به آنها فقط به طریقی است که تو به خود کمک کردهای؛ یعنی آنها را شجاعتر، پر تحملتر، #سادهتر و شادتر گردان. چیزی به آنها بیاموز که افراد اندکی در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگی در ترحم، از آن سر در میآورند؛ یعنی همبستگی و شادی را به آنها بیاموز.
نیچه، حکمتشادان
دیروز روز خیلی بدی بود. من زمین خوردم.
در اصل باید بگم از پلهها افتادم. تو هپروت همیشگی خودم بودم و یهو پای چپم دو تا رفت و سهم پای راست رو خورد و از بالای پلهها سقوط آزاد کردم تا توی پاگرد.
ممنونم از سازنده پاگرد.
پاگرد نبود باید تا خود پارکینگ گرم جهنمی قل میخوردم و کله ملق زنان میرفتم.
روز واقعا بدی بود. ساعت ۴ بیدار شدم که زود برم سر کار که چی بشه؟ سقوط آزاد غیر ارادی کنم؟! واقعا چرا؟ کل روزم خراب شد و کل شب هم به این فکر کردم که چرا؟!
پس یک بار سقوط کردم اما هزار بار بهش فکر کردم و تمام روز شد روز سقوط عظیم.
البته ناراضی نیستم. حداقل بهونهای شد برای نوشتن.
نوشتن از چی؟
از سقوطها و پاگردها!
بالاخره هزار بار و هزار لحظه فکر کردن احتمالا خروجی داره، و شاید این ایده است که: بدون وجود سقوط فهمیدن ارزش نجاتبخش پاگرد برای من معنی نداشت... پاگرد تا قبل از سقوط فقط برای استراحت بین پلهها بود و حالا احتمالا جونم را نجات داده بود!
و بعد به این فکر کردم که؛ پاگرد من تو زندگی کیه؟
بارها سقوط کردم اما چه کسی من را نجات داد؟
واقعا کی؟
خودم؟ فرشته نگهبانم؟ پدر و مادرم؟ همسرم؟ خدا؟ شانس؟ کی؟ واقعا کی؟
جوابش رو نمیدونم. اگر بگم خودم کمی مسخره است. خودم ناجی خودمم؟ چطوری ممکن است؟ خودم خودم رو داشتم به کشتن میدادم و بعدشم جبر جاذبه من رو به سمت پارکینگ بیاختیار داشت میبرد! چطوری ممکنه من ناجی شده باشم حین سقوط؟
اگر بگم خدا منطقیتره. ولی اصلا از همون اول مگه کی باعث سقوط من شد؟ جز خدا؟
پس اگر خدا ناجی هست، همزمان عامل سقوط هم هست! اینکه اصلا خیلی وحشتناکه و ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
دیگری غیر من هم مثل پدر و مادر نمیتونند ناجی باشن چون بارها شده کاری از دست کسی برنیومده تا خودم خواستم و تغییری ایجاد شده. حتی اگر دیگران خودشون رو هلاک کردن برای کمک!
فرشته و شانس هم که فرقی باهم ندارن انگار، به یک اندازه غیرمنطقی هستند که باید باشند.
اما واقعا ناجی کیه؟
اگر موجودات دنیا رو ساده کنم در موجودیت خودم و غیر خودم (=دیگری) اون وقت چی؟
منجی کیه؟
من؟ دیگری؟ شاید اصلا هر دو؛ من و دیگری (=ما)؟
- میشه «شما» بهم بگید؟ شما دیگرانی که حداقل ۵۰٪ منجی من هستید... میشه؟
مجتبی کوپایی
در اصل باید بگم از پلهها افتادم. تو هپروت همیشگی خودم بودم و یهو پای چپم دو تا رفت و سهم پای راست رو خورد و از بالای پلهها سقوط آزاد کردم تا توی پاگرد.
ممنونم از سازنده پاگرد.
پاگرد نبود باید تا خود پارکینگ گرم جهنمی قل میخوردم و کله ملق زنان میرفتم.
روز واقعا بدی بود. ساعت ۴ بیدار شدم که زود برم سر کار که چی بشه؟ سقوط آزاد غیر ارادی کنم؟! واقعا چرا؟ کل روزم خراب شد و کل شب هم به این فکر کردم که چرا؟!
پس یک بار سقوط کردم اما هزار بار بهش فکر کردم و تمام روز شد روز سقوط عظیم.
البته ناراضی نیستم. حداقل بهونهای شد برای نوشتن.
نوشتن از چی؟
از سقوطها و پاگردها!
بالاخره هزار بار و هزار لحظه فکر کردن احتمالا خروجی داره، و شاید این ایده است که: بدون وجود سقوط فهمیدن ارزش نجاتبخش پاگرد برای من معنی نداشت... پاگرد تا قبل از سقوط فقط برای استراحت بین پلهها بود و حالا احتمالا جونم را نجات داده بود!
و بعد به این فکر کردم که؛ پاگرد من تو زندگی کیه؟
بارها سقوط کردم اما چه کسی من را نجات داد؟
واقعا کی؟
خودم؟ فرشته نگهبانم؟ پدر و مادرم؟ همسرم؟ خدا؟ شانس؟ کی؟ واقعا کی؟
جوابش رو نمیدونم. اگر بگم خودم کمی مسخره است. خودم ناجی خودمم؟ چطوری ممکن است؟ خودم خودم رو داشتم به کشتن میدادم و بعدشم جبر جاذبه من رو به سمت پارکینگ بیاختیار داشت میبرد! چطوری ممکنه من ناجی شده باشم حین سقوط؟
اگر بگم خدا منطقیتره. ولی اصلا از همون اول مگه کی باعث سقوط من شد؟ جز خدا؟
پس اگر خدا ناجی هست، همزمان عامل سقوط هم هست! اینکه اصلا خیلی وحشتناکه و ترجیح میدم بهش فکر نکنم.
دیگری غیر من هم مثل پدر و مادر نمیتونند ناجی باشن چون بارها شده کاری از دست کسی برنیومده تا خودم خواستم و تغییری ایجاد شده. حتی اگر دیگران خودشون رو هلاک کردن برای کمک!
فرشته و شانس هم که فرقی باهم ندارن انگار، به یک اندازه غیرمنطقی هستند که باید باشند.
اما واقعا ناجی کیه؟
اگر موجودات دنیا رو ساده کنم در موجودیت خودم و غیر خودم (=دیگری) اون وقت چی؟
منجی کیه؟
من؟ دیگری؟ شاید اصلا هر دو؛ من و دیگری (=ما)؟
- میشه «شما» بهم بگید؟ شما دیگرانی که حداقل ۵۰٪ منجی من هستید... میشه؟
مجتبی کوپایی
روانشناس
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۲۱۶. تا حالا کسی برنامه ریخته تا سوپرایزت کند؟ برامون تعریف کن.