۲۰۸. تاحالا شده معلوم بشه حق با تو بوده در صورتی که خیلیها با تو مخالفت میکردند؟ چه شرایطی بوده؟
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
روانشناس
شما رو نمیدونم ولی برای من همیشه «اوه اوه» یا «اوووه ش*» بهتر از «ای کاش» بوده و هست. اگر پیش خودت داری میگی «ای بابا! بازم یه نقلقول زرد انگیزشی دیگه»... درسته! درست متوجه شدی... اگر پیش خودت داری میگی «چه جمله عمیق و کاربردی بود! دقیقا به همین نیاز داشتم.»…
«هر نوع اعتیادی بد است، چه اون ماده مخدر، الکل باشد، چه مورفین یا آرمانگرایی.» - کارل گوستاو یونگ
فکر نمیکنم دقیقا درست گفته باشند...
من ۱۰۰ درصد با اعتیاد به مراقبت از دیگران و اعتیاد به داشتن نیت خوب از کارها، اعتیاد به عشق به «خود، خدا و خلق و خلقت» موافقم.
اعتیاد اگر معنای وقف چیزی مهمشدن داشته باشه: پایهام. 🪽
کمی با شجاعت بیشتر؛
حتی با چیزی که باقی روانشناسها بهش میگن وسواس هم موافقم...
در دفاع همینقدر فکر میکنم کافیه اگر بگیم که کلی از شاهکاری فلسفی، ادبی، هنری تو دنیا نتیجه درگیری وسواسی یک انسان با اون اثر بودن. نتیجه شبانه روز چسبیدن به ایده و عمل میشه کتابهای داستایوفسکی یا بوکفسکی. تو این مورد شاید فرقی بین فرشچیان یا پیکاسو نیست در عین دو سر قطب بودنشون در هنر!
البته من فکر میکنم فرشچیان بیشتر غرق بود در هنرش تا وسواسی، اما خوب میدونم تغییر کلمات کاری که از هر دو هنرمند سر زده رو متفاوت نمیکنه... به هر حال هر دو با رنگ و قلم به بوم چسبیده بودن...
اما مهم اینجاست:
چه چیزی ارزش وقف شدن رو داره؟
چه چیزی ارزش این همه وسواسی شدن رو داره؟
چه چیزی ارزش گرفتن برچسب بیمار روانی رو داره؟
موضوع چیه؟ چرا داریم از این چیزا حرف میزنیم؟ ابتدای رشته رو بخونید؛ چرا رنج میکشیم؟
۴/۷
● @minimalravan | CWA
مسیر آرامش: ۲/👾
سه تا قاعده درباره #نیاز:
- میخوای کسی رو تحت کنترلت در بیاری، بهش خوبی کن.
- میخوای اسیر کسی بشی، بهش نیازمند شو.
- میخوای عین یه نفر دیگه بشی، ازش بینیاز بشو.
سه تا قاعده درباره #نیاز:
- میخوای کسی رو تحت کنترلت در بیاری، بهش خوبی کن.
- میخوای اسیر کسی بشی، بهش نیازمند شو.
- میخوای عین یه نفر دیگه بشی، ازش بینیاز بشو.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
«خب، فکر میکنم ما به دلایل زیادی همون چیزی هستیم که هستیم. و شاید هیچوقت بیشترشون رو ندونیم. ولی حتی اگه قدرت انتخاب جایی که ازش اومدیم رو نداشته باشیم، هنوزم میتونیم انتخاب کنیم که از اینجا به بعد کجا بریم. هنوزم میتونیم کارهایی انجام بدیم. و میتونیم سعی کنیم باهاشون احساس خوبی داشته باشیم.»
- استیون چباسکی، مزایای منزوی بودن
● میتونی دوباره شروع کنی، خودتم اینو خوب میدونی. پس یادت بیاد چرا شروع کردی.
● @minimalravan|CWA
۲۱۰. آخرین باری که قایم موشک بازی کردی کی بوده؟ برامون تعریف کن.
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
لافکادیو: شیری که جواب گلوله را با گلوله داد
لافکادیو نوشتهی شل سیلورستاین یه داستان جذاب و عمیقه دربارهی شیری به اسم لافکادیو که توی جنگل زندگی میکنه. یه روز یه شکارچی بهش تیراندازی یاد میده و لافکادیو اینقدر حرفهای میشه که راهی شهر میشه و...
🦁 از نگاه روانشناسی، این داستان دربارهی جستوجوی هویت و تعارض بین خودِ اصیل و خودِ اجتماعی حرف میزنه. لافکادیو بین زندگی سادهی جنگل و جذابیتهای دنیای انسانها گیر میافته و این باعث میشه با سوالای عمیقی دربارهی «من کیام؟» و «کجا تعلق دارم؟» روبهرو بشه. این کتاب برای بچهها نوشته شده، ولی بزرگترا هم میتونن ازش درسایی دربارهی پذیرش خود و پیدا کردن تعادل توی زندگی بگیرن.
● @minimalravan|CWA
لافکادیو نوشتهی شل سیلورستاین یه داستان جذاب و عمیقه دربارهی شیری به اسم لافکادیو که توی جنگل زندگی میکنه. یه روز یه شکارچی بهش تیراندازی یاد میده و لافکادیو اینقدر حرفهای میشه که راهی شهر میشه و...
● @minimalravan|CWA
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
۲۱۲. بدترین خدماتی که از یه فروشنده یا شرکت دریافت کردی؟ برامون تعریف کن.
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
#اینهاروبپرس #یادگاریهایزمان #خودشناسی
سلام
اینا #یادداشتهای_ساده من درباره «بهتر زندگی کردن» است.
گاهی پیش مییاد که با خودم #برنامهریزی میکنم مثلا:
ساعت ۵ بیدار میشم
ساعت ۶ رسیدم سرکار و پشت میزمم
ساعت ۷-۱۲ کار اول رو تموم کردم
و...
اما از قضا، خواب میمونم یا بعد از سوار شدن به ماشین میبینم که صدای موتور فرق داره و بهتره اول برم تعمیرگاه...
و همه برنامهریزیهام بهم میخوره و اینطوری میشه که یک روز رو از دست میدم و تا شب میشینیم با دوستم #آقا_کمال سریال میبینیم.
شما هم مثل منید؟ وقتی برنامه بهم میخوره، میخوره تو ذوقتون؟ بعد تعمیرگاه رفتن یا تا ظهر خواب موندن کل روز رو هم شلکس میکنید که «مگه میخوام چه قدر زنده بمونم؟»
اگر آره، فکر میکنم یه راه حل خوب برای این وضعیت روانیِ «تمایل به شروع خوب و ادامه عالی» پیدا کردم!
راه حل #خیلی_ساده است:
- اگر فرض کنیم هر روز چهار قسمته و نه یک قسمت، اون وقت از دست دادن یک ربع از روز به معنی از دست دادن کل روز نیست.
درسته. من صبح (۶-۱۲) را از دست دادم تو تعمیرگاه اما چرا باید دو ربع بعدی رو از دست بدم؟
یک ربع روز که کل روز نیست؟ هست؟!
حالا فکر کنید اگر تو یه دنیای خیالی، تقسیمبندیم رو بیارم روی هر یک ساعت یا یک لحظه! چی میشه یعنی؟
فکر کنم اون موقع تبدیل میشم به یک انسان شکستناپذیر که قدر تکتک لحظات رو میدونه!
اینا #یادداشتهای_ساده من درباره «بهتر زندگی کردن» است.
گاهی پیش مییاد که با خودم #برنامهریزی میکنم مثلا:
ساعت ۵ بیدار میشم
ساعت ۶ رسیدم سرکار و پشت میزمم
ساعت ۷-۱۲ کار اول رو تموم کردم
و...
اما از قضا، خواب میمونم یا بعد از سوار شدن به ماشین میبینم که صدای موتور فرق داره و بهتره اول برم تعمیرگاه...
و همه برنامهریزیهام بهم میخوره و اینطوری میشه که یک روز رو از دست میدم و تا شب میشینیم با دوستم #آقا_کمال سریال میبینیم.
شما هم مثل منید؟ وقتی برنامه بهم میخوره، میخوره تو ذوقتون؟ بعد تعمیرگاه رفتن یا تا ظهر خواب موندن کل روز رو هم شلکس میکنید که «مگه میخوام چه قدر زنده بمونم؟»
اگر آره، فکر میکنم یه راه حل خوب برای این وضعیت روانیِ «تمایل به شروع خوب و ادامه عالی» پیدا کردم!
راه حل #خیلی_ساده است:
- اگر فرض کنیم هر روز چهار قسمته و نه یک قسمت، اون وقت از دست دادن یک ربع از روز به معنی از دست دادن کل روز نیست.
درسته. من صبح (۶-۱۲) را از دست دادم تو تعمیرگاه اما چرا باید دو ربع بعدی رو از دست بدم؟
یک ربع روز که کل روز نیست؟ هست؟!
حالا فکر کنید اگر تو یه دنیای خیالی، تقسیمبندیم رو بیارم روی هر یک ساعت یا یک لحظه! چی میشه یعنی؟
فکر کنم اون موقع تبدیل میشم به یک انسان شکستناپذیر که قدر تکتک لحظات رو میدونه!
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
چون بگذرد خیال تو در کوی سینهها
پای برهنه دل به در آید که جان کجاست!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
مرگ تدریجی یک رویا
از زبان #شازده_بزرگ (داداش بزرگتر شازده کوچولو)
آدم وقتی مسئول مراقبت از یه گل میشه، میتونه به حداقلها اکتفا کنه، میتونه سرچ کنه تو نت و بفهمه باید بهش هفتهای دو بار آب بده. و احتمالا در آینده هم میفهمه اگر بعضی وقتا یادش رفت اصلا گل وجود داره و یه ماهی بهش آب نداد، هیچی نمیشه...
در حالی که روز اول حتی از فرو رفتن خارهای گل تو دستش لذت میبرد و لبخند رو لب میگفت «ای جانم! گل بیخار کجاست؟»، روز دوم براش قصه میخوند که شب خوابش ببره، روز سوم میبردش کنار خودش چون میفهمه تنهایی خوابش نمیبره...
اما یه روز، روز شوم میرسه و یه چیزی تو آدم عوض میشه... معلوم نیست چی... فقط میشه حدس زد!
شاید دیگه خسته میشه از این همه خار و خونی که داره از دستش میچکه... شایدم گل بهتر پیدا میکنه... شاید اصلا از گلش پیشش بدگویی میکنن و دلش میگیره.
و بعد روز بیستوشوم میرسه و با خودش میگه چطوره یه ضبط صوت بذارم اینجا کنارش براش قصه بگه، شعر بخونه...
بعد روز هشتادوشوم میرسه و میگه چطوره بدمش به همسایه، شاید بهتر مراقبش باشه... تازه کی یه گل این همه تیغ تیغی و زشت رو میخواد؟ روز اول که گرفتمش اینطوری نبود... تر و تازه بود. برق میزد. دلم میخواست براش بمیرم. معلوم نشد چش شد این همه زشت شده...
و روز آخروشوم میرسه و گل میمیره.
آدم چرا اصلا خب میره تو فاز مراقبت از گل؟ میرفت خب یدونه مصنوعی و بدون خارش رو میخرید... یدونه که فقط ماهی یه بار نگاهش از روی کار و لپتاب بهش بیوفته و بگه «این گل برای منه، فقط من» و به خودش افتخار کنه...
اصلا چرا آدم تصمیم میگیره مراقب یه گل باشه وقتی تا این اندازه نسبت بهش بیتفاوته؟
از زبان #شازده_بزرگ (داداش بزرگتر شازده کوچولو)
آدم وقتی مسئول مراقبت از یه گل میشه، میتونه به حداقلها اکتفا کنه، میتونه سرچ کنه تو نت و بفهمه باید بهش هفتهای دو بار آب بده. و احتمالا در آینده هم میفهمه اگر بعضی وقتا یادش رفت اصلا گل وجود داره و یه ماهی بهش آب نداد، هیچی نمیشه...
در حالی که روز اول حتی از فرو رفتن خارهای گل تو دستش لذت میبرد و لبخند رو لب میگفت «ای جانم! گل بیخار کجاست؟»، روز دوم براش قصه میخوند که شب خوابش ببره، روز سوم میبردش کنار خودش چون میفهمه تنهایی خوابش نمیبره...
اما یه روز، روز شوم میرسه و یه چیزی تو آدم عوض میشه... معلوم نیست چی... فقط میشه حدس زد!
شاید دیگه خسته میشه از این همه خار و خونی که داره از دستش میچکه... شایدم گل بهتر پیدا میکنه... شاید اصلا از گلش پیشش بدگویی میکنن و دلش میگیره.
و بعد روز بیستوشوم میرسه و با خودش میگه چطوره یه ضبط صوت بذارم اینجا کنارش براش قصه بگه، شعر بخونه...
بعد روز هشتادوشوم میرسه و میگه چطوره بدمش به همسایه، شاید بهتر مراقبش باشه... تازه کی یه گل این همه تیغ تیغی و زشت رو میخواد؟ روز اول که گرفتمش اینطوری نبود... تر و تازه بود. برق میزد. دلم میخواست براش بمیرم. معلوم نشد چش شد این همه زشت شده...
و روز آخروشوم میرسه و گل میمیره.
آدم چرا اصلا خب میره تو فاز مراقبت از گل؟ میرفت خب یدونه مصنوعی و بدون خارش رو میخرید... یدونه که فقط ماهی یه بار نگاهش از روی کار و لپتاب بهش بیوفته و بگه «این گل برای منه، فقط من» و به خودش افتخار کنه...
اصلا چرا آدم تصمیم میگیره مراقب یه گل باشه وقتی تا این اندازه نسبت بهش بیتفاوته؟
به نام خدا
فکر میکنم بالاخره بعد از شاید دو سال کار رسانهای تو حوزه رسانههای علمی -از تولید محتوا، طراحی، تعیین استراتژی، مدیریت رسانه، تبلیغاتچی و...- شاید وقتش شده که از اصول و فنونِ جذب و حفظ مخاطب در انواع پلتفرمها و روانشناسی رسانه فراتر بروم.
همانطور که میدانید من موسس یک استارتاپ آموزشی نوپا هستم در حوزه علوم شناختی و روانشناسی به اسم «دنیای شناخت». از روزی که این مسیر را شروع کردم تا الان، با کمک دوستانم از هیچ چیز، چیزی را ساختیم که برای من فقط یک کسب وکار نیست. منشأ زندگی و شور و ایمان و رشد است. اما این چیز دنیای شناخت نیست...
روزی که تصمیم گرفتم یک کانال تلگرامی تاسیس کنم و اولین قدم را بردارم، یادم است. هدفم این بود: ساختن یک کسب و کار فردی برای درآمدزایی. و پیش خودم گفته بودم چرا عمرم را صرف مثلا کارآفرینی در حوزه سفال یا خوراکی بکنم؟ چرا رشته خودم و علم را مبنای این زندگی جدید پر از چالش اما مستقل و آزاد قرار ندهم؟
و اینکارو کردم. شروع کردم. از صبح تا غروب روی پروژههای آزمایشگاه شناختی که کارمندش بودم کار کردم. و بعد خستگیناپذیر -تا نیمه شب یا حتی صبح- سعی کردم این رویا را بسازم. برنامه ساده بود: ساخت محصول و رساندن محصول دست مشتری. محصول یک محتوا یا دوره علمی بود و مشتری دانشجویان و علاقهمندان به علم.
شش ماه را با لذت بینهایت و با پشتکار طی کردم. گلوبولهای قرمزم همراه اکسیژن، اعتماد به نفس و اشتیاق به زندگی حمل میکردند. واقعا اشتباه محض بود اگر این حالت ذهنی و این تعادل و عزم جزم را از دست میدادم. این زندگی جدید و «منمحور» واقعا حال میداد!
اما شاید شش ماه نگذشت و من که همیشه عاشق بودم نه بالغ و کاشف بودم نه کارآفرین، دوباره به اصل خودم برگشتم و اولویت من چیز دیگری شد: تیم دنیای شناخت با لقب نمادین و هیجانانگیزِ «کاگنیشن لجندز». اسمی که اولش شعار بود اما امکان ندارد الان هم شعار باشد. حالا میتوانم ادعا کنم که واقعا یک سیمرغ افسانهای شدیم از همدلی؛ خیره به اهداف فردی و مشترکی که داریم.
البته حالا که دارم داستان و روایت را از انتها تعریف میکنم شاید نتوانم هیچ وقت هیجان و تنش ذاتی مسیر یک تیم که خانواده دومم شده را شرح بدهم. شاید حتی نتوانم یک روز از روزهای موفقیت یا شکستمان را برای شما طوری تعریف کنم تا شما هم حس ما را تجربه کنید. فکر نمیکنم این زیست جمعی و این اشتراک قلبی-احساسی را اصلا بشود منتقل کرد.
اما میتوانم کمی از این حس و از مزایای داشتن یک جمع با یک روح مشترک برای شما تعریف کنم. شاید جرقهای باشد برای تمام کسانی که نیاز دارند به یک تغییر در زندگی. برای آنهایی که احساس تنهایی یا دست تنهایی میکنند. همچنین برای کسانی که به اشتباه فکر میکنند خروجی از تیم مهمتر است. قطعاً نیست. هیچ وقت اشیا و خدمات، از آدمها مهمتر نیستند، هیچ وقت.
به هر حال پیش خودم گفتم با یک فرم جدید و نگارش آرامشبخش کتابی و نه رسانهای، در ادامه از چیزهایی برای شما بنویسم که کمتر موضوع و دغدغه نویسندههاست؛ از داستان تیم برای تیم. از ساختن خود و رشد در کنار هم، نه در مقابل هم. و در نهایت از داستان دیگری، نه خود.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
فکر میکنم بالاخره بعد از شاید دو سال کار رسانهای تو حوزه رسانههای علمی -از تولید محتوا، طراحی، تعیین استراتژی، مدیریت رسانه، تبلیغاتچی و...- شاید وقتش شده که از اصول و فنونِ جذب و حفظ مخاطب در انواع پلتفرمها و روانشناسی رسانه فراتر بروم.
همانطور که میدانید من موسس یک استارتاپ آموزشی نوپا هستم در حوزه علوم شناختی و روانشناسی به اسم «دنیای شناخت». از روزی که این مسیر را شروع کردم تا الان، با کمک دوستانم از هیچ چیز، چیزی را ساختیم که برای من فقط یک کسب وکار نیست. منشأ زندگی و شور و ایمان و رشد است. اما این چیز دنیای شناخت نیست...
روزی که تصمیم گرفتم یک کانال تلگرامی تاسیس کنم و اولین قدم را بردارم، یادم است. هدفم این بود: ساختن یک کسب و کار فردی برای درآمدزایی. و پیش خودم گفته بودم چرا عمرم را صرف مثلا کارآفرینی در حوزه سفال یا خوراکی بکنم؟ چرا رشته خودم و علم را مبنای این زندگی جدید پر از چالش اما مستقل و آزاد قرار ندهم؟
و اینکارو کردم. شروع کردم. از صبح تا غروب روی پروژههای آزمایشگاه شناختی که کارمندش بودم کار کردم. و بعد خستگیناپذیر -تا نیمه شب یا حتی صبح- سعی کردم این رویا را بسازم. برنامه ساده بود: ساخت محصول و رساندن محصول دست مشتری. محصول یک محتوا یا دوره علمی بود و مشتری دانشجویان و علاقهمندان به علم.
شش ماه را با لذت بینهایت و با پشتکار طی کردم. گلوبولهای قرمزم همراه اکسیژن، اعتماد به نفس و اشتیاق به زندگی حمل میکردند. واقعا اشتباه محض بود اگر این حالت ذهنی و این تعادل و عزم جزم را از دست میدادم. این زندگی جدید و «منمحور» واقعا حال میداد!
اما شاید شش ماه نگذشت و من که همیشه عاشق بودم نه بالغ و کاشف بودم نه کارآفرین، دوباره به اصل خودم برگشتم و اولویت من چیز دیگری شد: تیم دنیای شناخت با لقب نمادین و هیجانانگیزِ «کاگنیشن لجندز». اسمی که اولش شعار بود اما امکان ندارد الان هم شعار باشد. حالا میتوانم ادعا کنم که واقعا یک سیمرغ افسانهای شدیم از همدلی؛ خیره به اهداف فردی و مشترکی که داریم.
البته حالا که دارم داستان و روایت را از انتها تعریف میکنم شاید نتوانم هیچ وقت هیجان و تنش ذاتی مسیر یک تیم که خانواده دومم شده را شرح بدهم. شاید حتی نتوانم یک روز از روزهای موفقیت یا شکستمان را برای شما طوری تعریف کنم تا شما هم حس ما را تجربه کنید. فکر نمیکنم این زیست جمعی و این اشتراک قلبی-احساسی را اصلا بشود منتقل کرد.
اما میتوانم کمی از این حس و از مزایای داشتن یک جمع با یک روح مشترک برای شما تعریف کنم. شاید جرقهای باشد برای تمام کسانی که نیاز دارند به یک تغییر در زندگی. برای آنهایی که احساس تنهایی یا دست تنهایی میکنند. همچنین برای کسانی که به اشتباه فکر میکنند خروجی از تیم مهمتر است. قطعاً نیست. هیچ وقت اشیا و خدمات، از آدمها مهمتر نیستند، هیچ وقت.
به هر حال پیش خودم گفتم با یک فرم جدید و نگارش آرامشبخش کتابی و نه رسانهای، در ادامه از چیزهایی برای شما بنویسم که کمتر موضوع و دغدغه نویسندههاست؛ از داستان تیم برای تیم. از ساختن خود و رشد در کنار هم، نه در مقابل هم. و در نهایت از داستان دیگری، نه خود.
مجتبی کوپایی
@minimalravan | CWA
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
یکی از دوستانم چند تا ابزار کاربردی برای شکستن شاخ غول پایاننامه بهم معرفی کرده:
🔹 اول Undermind؛ برای طوفان فکری و ایدهپردازی.
🔹 دوم Elicit؛ برای کمک به مرور ادبیات و پیدا کردن مقالات علمی مرتبط.
🔹 سوم Typeset؛ برای فرمتبندی مقالات و پایاننامه طبق استانداردهای علمی.
🔹 چهارم Storm (Stanford)؛ مناسب برای پژوهشهای خلاقانه و ایدههای نو.
🔹 پنجم RabbitAI؛ که یک دستیار تحقیقاتی هوشمنده.
🔹 و در آخر هم Perplexity معروف؛ برای جستوجوی دقیق و سریع همراه با منابع معتبر.
پیشنهاد میکنم سری به همه لینکهای درج شده بزنید و ببینید هر کدوم چه خدماتی را ارائه میدهند و یک جعبه ابزار شخصیسازی شده پژوهشی برای خودتون بسازید. علاوه بر این بررسی کنید آیا با رابط کاربری ارتباط میگیرید یا نه. مقایسه قابلیتهای نسخه رایگان و پرمیوم و نسبت خدمات و هزینه هم مهم است. اینطوری با خیال راحت اگر به صرفه بود یک اکانت دانشجویی، پلاس یا پرمیوم را فردی یا گروهی بخرید تا کلی در مصرف زمان، هزینه و انرژی صرفهجویی کنید.
در آخر و برای یادآوری: این ابزارها جایگزین پژوهش و تفکر شما نیستند، اما حتما میتوانند مسیر را برای شما هموارتر کنند و کلی زمان برای شما ذخیره کنند. اما بهتر است تا مهارت کار عمیق و تجارب زیادی در پژوهش ندارید خیلی خودتان را به این ابزارها وابسته نکنید. 🌱
مجتبی کوپایی
🌏 @cognitionworld | CWA
پیشنهاد میکنم سری به همه لینکهای درج شده بزنید و ببینید هر کدوم چه خدماتی را ارائه میدهند و یک جعبه ابزار شخصیسازی شده پژوهشی برای خودتون بسازید. علاوه بر این بررسی کنید آیا با رابط کاربری ارتباط میگیرید یا نه. مقایسه قابلیتهای نسخه رایگان و پرمیوم و نسبت خدمات و هزینه هم مهم است. اینطوری با خیال راحت اگر به صرفه بود یک اکانت دانشجویی، پلاس یا پرمیوم را فردی یا گروهی بخرید تا کلی در مصرف زمان، هزینه و انرژی صرفهجویی کنید.
در آخر و برای یادآوری: این ابزارها جایگزین پژوهش و تفکر شما نیستند، اما حتما میتوانند مسیر را برای شما هموارتر کنند و کلی زمان برای شما ذخیره کنند. اما بهتر است تا مهارت کار عمیق و تجارب زیادی در پژوهش ندارید خیلی خودتان را به این ابزارها وابسته نکنید. 🌱
مجتبی کوپایی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
امیرالمومنین علیه السلام:امام رضا علیهالسلام فرمودند:
با مرگ تو رشتهای پاره شد كه در مرگ ديگران چنين قطع نشد... مصيبت تو ديگر مصيبتديدگان را تسلّـــــیدهنده است، اگر نبود كه امر به صبر و شكيبايی فرمودهای و از بیتابی نهـــــی نمودهای، آنقدر گريه میكردم كه اشکهايم تمام شود. و اين درد جانكاه هميشه در من میماند و حزن و اندوهم دائمی میشد. كه همهی اينهـــــا در مصيبت تو كــم و ناچيز است...
«اَلْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِیحُهُ السُّؤَالُ»- دنیای شناخت، ایام عزای پیامبر مهربانی، امام حسن و امام رضا علیهما السلام را به شما تسلیت عرض میکند. 🖤
دانش گنجینهای دربسته است و کلید آن سؤال است.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۲۸
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کاگنیشن تایمز | اخبار علوم شناختی
تأثیر پدر شدن بر مغز
مطالعهای جدید در Human Brain Mapping نشان میدهد وقتی نو پدران ویدئوهای نوزادان خود را تماشا میکنند، مناطق خاصی از مغزشان به شکلی متفاوت از واکنش به نوزادان ناآشنا یا حتی همسر باردارشان فعال میشود. این پژوهش شواهدی ارائه میدهد که پدر شدن مغز را به گونهای بازسازی میکند که مراقبت حساس را تقویت میکند. مناطق مرتبط با درک اجتماعی، تنظیم احساسات و پردازش پاداش بهطور ویژه نسبت به فرزند فعال و تنظیم میشوند.
#هم_تنظیمی #پدر #نوزاد
✍️ @cognitiontimes | CWA
مطالعهای جدید در Human Brain Mapping نشان میدهد وقتی نو پدران ویدئوهای نوزادان خود را تماشا میکنند، مناطق خاصی از مغزشان به شکلی متفاوت از واکنش به نوزادان ناآشنا یا حتی همسر باردارشان فعال میشود. این پژوهش شواهدی ارائه میدهد که پدر شدن مغز را به گونهای بازسازی میکند که مراقبت حساس را تقویت میکند. مناطق مرتبط با درک اجتماعی، تنظیم احساسات و پردازش پاداش بهطور ویژه نسبت به فرزند فعال و تنظیم میشوند.
#هم_تنظیمی #پدر #نوزاد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM