Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
از همان روزی که برای نخستین بار با واژه «کپیرایت» در فضای دانشگاهی روبهرو شدم، یک پرسش مدام توی سرم بود:
آیا دانش باید در انحصار فرد یا گروهی بماند یا باید مثل رودخانهای آزاد باید برای همه جریان پیدا کند؟
در ظاهر، کپیرایت قانونی است برای دفاع از حقوق نویسنده و پژوهشگر؛ اما وقتی پای علم به میان میآید، ماجرا اینقدر ساده نیست. گاهی قوانین مانع عدالت و رشد هستند نه ضامن آن.
بهعنوان پژوهشگر و یک نویسنده نوپا، این تناقض را با گوشت و پوستم حس کردهام. از یک طرف میخواهم حاصل سالها تلاش و رنج فکریام بیقدر نماند و یک دفعه کسی آن را به نام خودش مصادره نکند. از طرف دیگر، باور عمیقی دارم که علم اگر در قفس و گاو صندوق های خاص بماند، اصلا دیگر علم نیست. این کشاکش میان منفعت فردی و منفعت جمعی را اقتصاددانان بزرگی مثل هاردین و اوستروم در نظریهها توضیح دادهاند؛ اما برای من، جنس نظریه نیست این موضوع: تجربهای زیست من است، دردی که بارها وجدانم در مسیر پژوهش و... عذابش را کشیده.
هر جا دانش آزادانهتر حرکت کرده، جهان جهش کرده است. جنبش «دسترسی آزاد» و پایگاههایی مثل arXiv و PubMed Central میلیونها مقاله را در اختیار همه گذاشتند؛ و همین، سرعت پژوهش در حوزههایی مثل هوش مصنوعی و زیستفناوری را چند برابر کرده. کشورها هم انتخابهای متفاوتی داشتهاند: چین با آزادسازی دادهها شتاب گرفته، در حالی که آمریکا همچنان هژمون و انحصار را به نفع سلطه خودش انتخاب کرده است.
اما آنچه بیشتر از این بحثهای کلان آزارم میدهد، نابرابری در دسترسی است. در کشورهایی مثل کشور ما، گاهی خرید یک مقاله علمی بهاندازه حقوق یک هفته ماست! اینجاست که پلتفرمهایی مثل Sci-Hub یا Library Genesis برای بسیاری از پژوهشگران تنها راه نجات و بعد رشد شدند. بارها شنیدهام همکارانی میگفتند: «اگر این پلتفرمها نبودند، شاید اصلاً نمیتوانستیم پژوهش را ادامه دهیم.» برای من، این تجربهها یک درس روشن داشت: گاهی اخلاق واقعی در شکستن همین دیوارهای حقوقی و غیرانسانی خودش را نشان میدهد.
اینجاست که با اعتماد به نفس در تمام این مدت خودم را یک عضو از جنبش ضد کپی رایت میدانم. اما انگار حل این دوگانه سخت است برایم. وقتی منفعت فردی را خالصانه نتوانم فدای منفعت جمعی بکنم؛ جمعی به اندازه بشریت پس شاید بهتره بارها و بارها از خودم بپرسم: آیا کپیرایت در قلمرو علم اخلاقی است؟ و جوابم را هر بار بهتر کنم. تا اینجا جواب من این است:
شاید در هنر یا سرگرمی بتوان از کپی رایت دفاع کرد، اما در علم، پای آینده جمعی بشریت در میان است. اگر دانش در انحصار بماند، همه ضرر میکنیم. من بیشتر به نگاه فایدهگرایانه نزدیکم: دانشی که آزاد جریان داشته باشد، بیشترین سود را برای بیشترین انسانها به ارمغان خواهد آورد.
وقتی به آینده فکر میکنم و هوش مصنوعی را پررنگ میبینم بیشتر می فهمم این قانون چه قدر به منسوخ شدن نزدیک است. شاید فردا هرکسی مربی شخصی هوش مصنوعی خودش را داشته باشد و آموزش سنتی به شکل امروز معنایش را از دست بدهد. در چنین جهانی، ارزش واقعی دیگر در فروش جزوات یا محتوا نخواهد بود؛ بلکه در اعتبار علمی، اعتماد اجتماعی و کیفیت دانشی خواهد بود که آزادانه هدیه داده شده، به همه ما. من باور دارم آزادی دانش، حتی اگر به معنای کاهش درآمد فردی باشد، آینده روشنتری برای همه ما خواهد ساخت. فکرش را بکنید اگر صد سال پیش علم در بند و زنجیر کپیرایت نبود، شاید امروز بهجای بحث بر سر بحرانها و جنگها، مشغول ساختن خانههایی روی ماه و مریخ بودیم.
پ.ن: منابع علمی و آکادمیکی هم برای مطالعه بیشتر درباره نقد کپی رایت و جنبشهای ضد کپی رایت در کامنت تقدیم کردم.
مجتبی کوپایی
🌏 @cognitionworld | CWA
آیا دانش باید در انحصار فرد یا گروهی بماند یا باید مثل رودخانهای آزاد باید برای همه جریان پیدا کند؟
در ظاهر، کپیرایت قانونی است برای دفاع از حقوق نویسنده و پژوهشگر؛ اما وقتی پای علم به میان میآید، ماجرا اینقدر ساده نیست. گاهی قوانین مانع عدالت و رشد هستند نه ضامن آن.
بهعنوان پژوهشگر و یک نویسنده نوپا، این تناقض را با گوشت و پوستم حس کردهام. از یک طرف میخواهم حاصل سالها تلاش و رنج فکریام بیقدر نماند و یک دفعه کسی آن را به نام خودش مصادره نکند. از طرف دیگر، باور عمیقی دارم که علم اگر در قفس و گاو صندوق های خاص بماند، اصلا دیگر علم نیست. این کشاکش میان منفعت فردی و منفعت جمعی را اقتصاددانان بزرگی مثل هاردین و اوستروم در نظریهها توضیح دادهاند؛ اما برای من، جنس نظریه نیست این موضوع: تجربهای زیست من است، دردی که بارها وجدانم در مسیر پژوهش و... عذابش را کشیده.
هر جا دانش آزادانهتر حرکت کرده، جهان جهش کرده است. جنبش «دسترسی آزاد» و پایگاههایی مثل arXiv و PubMed Central میلیونها مقاله را در اختیار همه گذاشتند؛ و همین، سرعت پژوهش در حوزههایی مثل هوش مصنوعی و زیستفناوری را چند برابر کرده. کشورها هم انتخابهای متفاوتی داشتهاند: چین با آزادسازی دادهها شتاب گرفته، در حالی که آمریکا همچنان هژمون و انحصار را به نفع سلطه خودش انتخاب کرده است.
اما آنچه بیشتر از این بحثهای کلان آزارم میدهد، نابرابری در دسترسی است. در کشورهایی مثل کشور ما، گاهی خرید یک مقاله علمی بهاندازه حقوق یک هفته ماست! اینجاست که پلتفرمهایی مثل Sci-Hub یا Library Genesis برای بسیاری از پژوهشگران تنها راه نجات و بعد رشد شدند. بارها شنیدهام همکارانی میگفتند: «اگر این پلتفرمها نبودند، شاید اصلاً نمیتوانستیم پژوهش را ادامه دهیم.» برای من، این تجربهها یک درس روشن داشت: گاهی اخلاق واقعی در شکستن همین دیوارهای حقوقی و غیرانسانی خودش را نشان میدهد.
اینجاست که با اعتماد به نفس در تمام این مدت خودم را یک عضو از جنبش ضد کپی رایت میدانم. اما انگار حل این دوگانه سخت است برایم. وقتی منفعت فردی را خالصانه نتوانم فدای منفعت جمعی بکنم؛ جمعی به اندازه بشریت پس شاید بهتره بارها و بارها از خودم بپرسم: آیا کپیرایت در قلمرو علم اخلاقی است؟ و جوابم را هر بار بهتر کنم. تا اینجا جواب من این است:
شاید در هنر یا سرگرمی بتوان از کپی رایت دفاع کرد، اما در علم، پای آینده جمعی بشریت در میان است. اگر دانش در انحصار بماند، همه ضرر میکنیم. من بیشتر به نگاه فایدهگرایانه نزدیکم: دانشی که آزاد جریان داشته باشد، بیشترین سود را برای بیشترین انسانها به ارمغان خواهد آورد.
وقتی به آینده فکر میکنم و هوش مصنوعی را پررنگ میبینم بیشتر می فهمم این قانون چه قدر به منسوخ شدن نزدیک است. شاید فردا هرکسی مربی شخصی هوش مصنوعی خودش را داشته باشد و آموزش سنتی به شکل امروز معنایش را از دست بدهد. در چنین جهانی، ارزش واقعی دیگر در فروش جزوات یا محتوا نخواهد بود؛ بلکه در اعتبار علمی، اعتماد اجتماعی و کیفیت دانشی خواهد بود که آزادانه هدیه داده شده، به همه ما. من باور دارم آزادی دانش، حتی اگر به معنای کاهش درآمد فردی باشد، آینده روشنتری برای همه ما خواهد ساخت. فکرش را بکنید اگر صد سال پیش علم در بند و زنجیر کپیرایت نبود، شاید امروز بهجای بحث بر سر بحرانها و جنگها، مشغول ساختن خانههایی روی ماه و مریخ بودیم.
پ.ن: منابع علمی و آکادمیکی هم برای مطالعه بیشتر درباره نقد کپی رایت و جنبشهای ضد کپی رایت در کامنت تقدیم کردم.
مجتبی کوپایی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
محکم بغلم کن.
خیلی وقتها خستگی ما فقط با خواب یا استراحت رفع نمیشود. چیزی که بیشتر از همه آراممان میکند، احساس شنیدهشدن و درکشدن توسط یک آدم امن است. درست مثل چیزی که بالا نوشتم: گاهی پشت یک «غرغر ساده» در واقع یک پیام عاطفی عمیق پنهان است:
«من خیلی خستهام، منو ببین، منو بشنو، منو بغل کن.»
نگاه EFT همین است، هیجان پشت کلمات. تو رویکرد هیجانمدار (EFT) که توسط Sue Johnson و همکارانش توسعه یافته، بر این ایده تأکید داریم که در روابط صمیمانه، دعواها و غرزدنها فقط ظاهر ماجرا هستند. در زیر این ظاهر، نیازهای عاطفی بنیادین دلبستگی مثل نیاز به امنیت، تعلق، و ارتباط هیجانی نهفته است.
اینجا لیست نیازهای دلبستگی را بخوانید.
وقتی یکی به ما غر میزند، در واقع دارد میگوید: «میترسم تنها بمونم، به من توجه کن. منو ببین»
و وقتی دیگری فاصله میگیرد یا ساکت میشود، در واقع میگوید: «میترسم کافی نباشم، یا ترس از درگیری دارم.»
این همان ماجرای اصلی است، هر دو نفر درد دارند، یک درد اصیل که باید شنیده بشود.
یکی #خواهان شده و دیگری #گریزان. و هیچکدام هم درد هم رو نمیفهمند. حافظ خیلی خوب این دردنفهمی را بیان میکند:
فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم، دَم میدهی تا کی
دَمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم!
تصور کنیم همسر من یا دوستم با صدای خسته میگوید:
«بازم خونه نامرتب گذاشتی، اصلاً برایت مهم نیست من چه قدر وقت گذاشتم مرتبش کردم!»
در نگاه اول ممکن است این فقط شکایت یا غر به نظر برسد. اما از دید EFT، پیام پنهان پشت این جمله میتواند این باشد:
«من نگرانم برایت مهم نباشم. نیاز دارم مطمئن بشم کنارمی.»
وقتی ما فقط به سطح کلمات واکنش نشان میدهیم و مثلا اگر من بگویم: «تو هم همیشه غر میزنی!»، دعوا و تنش بیشتر میشود. اما اگر به هیجان پنهان پشت کلمات گوش دهیم، ارتباط عمیقتر شکل میگیرد:
«میفهمم خیلی خستهای. میخوای یکم با هم بشینیم و فقط حرف بزنیم؟ بعدش خودم خونه رو مرتب میکنم.»
اما یک سوال خیلی مهم؛ اصلا آدم امن یا «Secure Base» تو این مثال وجود دارد؟ یا ممکن نیست به اشتباه به کسی برچسب آدم امن زده باشند و با توقع ساختن دائما هیجانات را روش تخلیه کنند؟
برای جواب باید از نگاه EFT، ببینیم آدم امن کسی هست اصلا:
در یک کلمه کسی است که are است. یعنی؛
- در لحظات سخت در دسترس (Available) باشد.
ـ بتواند پاسخگو (Responsive) به نیازهای عاطفی ما باشد.
- و حضورش برایمان پایدار (Engaged) و قابل اعتماد باشد.
این یعنی امنیت رابطه نه با شعار یا برچسب و تحمیل، بلکه با تجربه مکرر «شنیدهشدن و حمایتشدن» ساخته میشود.
اما سوال آخر؛ آیا غر زدن اوکی است پس و آسیب نمیزند؟
غر زدن به خودی خود نه خوب است نه بد؛ مشکل وقتی پیش میآید که پیام اصلی پشت غرها دیده نشود. EFT نشان داده که وقتی زوجها یاد میگیرند هیجان واقعی پشت کلماتشان را شناسایی و ابراز کنند، چرخه منفی غر–دفاع متوقف میشود. پس دفعه بعد که کسی غر زد، قبل از واکنش دفاعی، از خودمان بپرسیم: «پشت این کلمات چه نیازی پنهان شده؟»
اگر خودمان هم داریم غر میزنیم، تلاش کنیم مستقیمتر و شفافتر نیازمان را بیان کنیم: بهجای «همیشه منو خسته میکنی»، بگوییم: «خیلی خستهام، دلم میخواد یکم بغلم کنی.»
مجتبی کوپایی
خیلی وقتها خستگی ما فقط با خواب یا استراحت رفع نمیشود. چیزی که بیشتر از همه آراممان میکند، احساس شنیدهشدن و درکشدن توسط یک آدم امن است. درست مثل چیزی که بالا نوشتم: گاهی پشت یک «غرغر ساده» در واقع یک پیام عاطفی عمیق پنهان است:
«من خیلی خستهام، منو ببین، منو بشنو، منو بغل کن.»
نگاه EFT همین است، هیجان پشت کلمات. تو رویکرد هیجانمدار (EFT) که توسط Sue Johnson و همکارانش توسعه یافته، بر این ایده تأکید داریم که در روابط صمیمانه، دعواها و غرزدنها فقط ظاهر ماجرا هستند. در زیر این ظاهر، نیازهای عاطفی بنیادین دلبستگی مثل نیاز به امنیت، تعلق، و ارتباط هیجانی نهفته است.
اینجا لیست نیازهای دلبستگی را بخوانید.
وقتی یکی به ما غر میزند، در واقع دارد میگوید: «میترسم تنها بمونم، به من توجه کن. منو ببین»
و وقتی دیگری فاصله میگیرد یا ساکت میشود، در واقع میگوید: «میترسم کافی نباشم، یا ترس از درگیری دارم.»
این همان ماجرای اصلی است، هر دو نفر درد دارند، یک درد اصیل که باید شنیده بشود.
یکی #خواهان شده و دیگری #گریزان. و هیچکدام هم درد هم رو نمیفهمند. حافظ خیلی خوب این دردنفهمی را بیان میکند:
فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم، دَم میدهی تا کی
دَمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم!
تصور کنیم همسر من یا دوستم با صدای خسته میگوید:
«بازم خونه نامرتب گذاشتی، اصلاً برایت مهم نیست من چه قدر وقت گذاشتم مرتبش کردم!»
در نگاه اول ممکن است این فقط شکایت یا غر به نظر برسد. اما از دید EFT، پیام پنهان پشت این جمله میتواند این باشد:
«من نگرانم برایت مهم نباشم. نیاز دارم مطمئن بشم کنارمی.»
وقتی ما فقط به سطح کلمات واکنش نشان میدهیم و مثلا اگر من بگویم: «تو هم همیشه غر میزنی!»، دعوا و تنش بیشتر میشود. اما اگر به هیجان پنهان پشت کلمات گوش دهیم، ارتباط عمیقتر شکل میگیرد:
«میفهمم خیلی خستهای. میخوای یکم با هم بشینیم و فقط حرف بزنیم؟ بعدش خودم خونه رو مرتب میکنم.»
اما یک سوال خیلی مهم؛ اصلا آدم امن یا «Secure Base» تو این مثال وجود دارد؟ یا ممکن نیست به اشتباه به کسی برچسب آدم امن زده باشند و با توقع ساختن دائما هیجانات را روش تخلیه کنند؟
برای جواب باید از نگاه EFT، ببینیم آدم امن کسی هست اصلا:
در یک کلمه کسی است که are است. یعنی؛
- در لحظات سخت در دسترس (Available) باشد.
ـ بتواند پاسخگو (Responsive) به نیازهای عاطفی ما باشد.
- و حضورش برایمان پایدار (Engaged) و قابل اعتماد باشد.
این یعنی امنیت رابطه نه با شعار یا برچسب و تحمیل، بلکه با تجربه مکرر «شنیدهشدن و حمایتشدن» ساخته میشود.
اما سوال آخر؛ آیا غر زدن اوکی است پس و آسیب نمیزند؟
غر زدن به خودی خود نه خوب است نه بد؛ مشکل وقتی پیش میآید که پیام اصلی پشت غرها دیده نشود. EFT نشان داده که وقتی زوجها یاد میگیرند هیجان واقعی پشت کلماتشان را شناسایی و ابراز کنند، چرخه منفی غر–دفاع متوقف میشود. پس دفعه بعد که کسی غر زد، قبل از واکنش دفاعی، از خودمان بپرسیم: «پشت این کلمات چه نیازی پنهان شده؟»
اگر خودمان هم داریم غر میزنیم، تلاش کنیم مستقیمتر و شفافتر نیازمان را بیان کنیم: بهجای «همیشه منو خسته میکنی»، بگوییم: «خیلی خستهام، دلم میخواد یکم بغلم کنی.»
مجتبی کوپایی
به نام خدا
چرا باید شبکههای اجتماعی را نه فقط مدیریت بلکه به شدت محدود کنیم!
اگر یادتان باشد من یک مدتی رفتم و دور شدم از شبکههای اجتماعی و کلا مجازی. برای دوستانم، خانواده و دوستان مینمالیست (گروه این کانال که کنج امن و گروهی از جنس آرامش شده) این موضوع شاید تعجب برانگیز بود و کمی هم ناراحت کننده. البته کلی اعتراض و سوال هم پیدا شد و باید پاسخگو میبودم مثلا؛ کوپایی که نزدیک حداقل ۱۵ تا کانال و گروه بزرگ دارد تو تلگرام و دو سالی هست تمرکزش روی ساخت و نگهداری شبکههای اجتماعی بوده چرا حالا اینقدر با این قضیه زاویه پیدا کرده؟ الان اصلا مگه وقت برداشت نیست؟ این همه کاشته که الان از این شبکه برداشت کند چرا دارد میرود پس؟
اما جواب من چی بود؟ جواب کمی پیچیدهتر از «زمانم دارد تلف میشود بود.» چون این رسانهها شغل من هستند! به عنوان مدیر تیمی که تمام کار مادی و معنویش را در تلگرام راه اندازی کردهاند. پس تمام زمانی که میگذاشتم مستقیم یا غیر مستقیم خلق ارزش و اعتبار مالی و... بود. پس دلیل و پاسخ اصلی من باید چیز دیگری میبود؛ تمرکز.
من نیاز داشتم دارم و همیشه خواهم داشت به تمرکز و نه فقط به زمان. یعنی به هنر تمرکز یا Art of Focus.
در واقع فرمول کار با کیفیت و کار حال خوب کن برای من از سه سال پیش شاید این بوده است:
زمان × تمرکز = کار خوب برای روح و جسم
اما چطوری باید تمرکز میکردم با این همه توجه پراکنده و مولتی تسکر بودن در رسانه؟ شاید من مدیریت زمان خوبی داشته باشم، اما چطوری باید تمرکز را در خودم میساختم؟
راههای زیادی را امتحان کردم (در اصل همان راههایی که تو دوره رهایی از فضای مجازی گقتم)، اما در نهایت متوجه شدم تنها راه حل نهایی و تضمینی کنار گذاشتن کامل یا أعمال محدودیت شدید روی شبکههای اجتماعی است. و این کار را کردم و میکنم اگر خدا بخواد بازهم.
اما اینجا یک ترس همیشه هست...
ترس از دست دادن روابط و اخبار زندگی دیگران یا همان فومو.
مثلا چند ماه پیش من اکانت خیلی قدیمی اینستاگرامم را پاک کردم و برای همیشه از اینستاگرام رفتم. تصمیم راحتی نیست پاک کردن نه دیاکتیو کردن. همچنین از دست دادن نزدیک ۱۵۰۰تا فالوئر همرشته و هم عقیده هم. جدای از این، تبعاتی هم داشت این رفتن، مثل از دست دادن آدمای فقط اینستاگرامی زندگیم و دلخوریها و... شاید فکر میکردن -البته اگر این همهههه آدم دیگه و استوری و... گذاشته باشند که متوجه نبودنم بشوند- که رهاشون کردم. ولی این درست نبود و نیست. چون رفتن از یک پلتفرم به معنی رفتن از زندگی دیگران نیست. من همیشه در تلگرام و با زنگ و پیامک بودم اما فقط اینستاگرم نبودم و البته این بعدا برای من هم جالب شد که انگار دوستان واقعی را از آدمای صرف اینستاگرامی به صورت خودکار غربال کردم.
پس مسیر این شد:
نیاز به تمرکز را نداشتم و وقتی ایجاد شد، ترس را کنار زدم و انجامش دادم و نتایجش را هم دیدم و کلی فایده دیگر.
و حالا تصمیم گرفتم با جدیت و هوشمندی بیشتری این تصمیم را ادامه بدم. اما چطوری؟ همه میدانیم تغییر عادت چه قدر سخت است! و از آن سختتر نگهداری از عادت مثبت جدید! و با توجه به مسئولیتهای خیلی زیادم تو کار جدید و تصمیمات جدی ما برای موفقیت در تولید محصول تو دنیای شناخت، شاید اصلا راه دیگری ندارم جز ریختن یک نقشه عملی و مدیریت تمرکزم...
خلاصه، نقشه من این است؛
تصمیم گرفتم به جای تلگرام و باقی شبکههای اجتماعی از این به بعد در زمان کاری و فقط و فقط با ایمیل و پیامک خدمت همه آدمها باشم. تعاملات مجازی هم با زنگ و میت هماهنگ شده جایگزین میشوند.
البته به شما هم توصیه میکنم مجازی را کنار بگذارید و یا حداقل شبکههای اجتماعی را. اما اگر اینکار را نکردید حداقل مثل زمان قدیم همیشه مجازی و ش.ا را تو جیبتان نداشته باشید، شاید جایش مثل ایمیل اگر فقط روی لپتاب باشد برای روح و جسم شما بهتر باشد.
مجتبی کوپایی
چرا باید شبکههای اجتماعی را نه فقط مدیریت بلکه به شدت محدود کنیم!
اگر یادتان باشد من یک مدتی رفتم و دور شدم از شبکههای اجتماعی و کلا مجازی. برای دوستانم، خانواده و دوستان مینمالیست (گروه این کانال که کنج امن و گروهی از جنس آرامش شده) این موضوع شاید تعجب برانگیز بود و کمی هم ناراحت کننده. البته کلی اعتراض و سوال هم پیدا شد و باید پاسخگو میبودم مثلا؛ کوپایی که نزدیک حداقل ۱۵ تا کانال و گروه بزرگ دارد تو تلگرام و دو سالی هست تمرکزش روی ساخت و نگهداری شبکههای اجتماعی بوده چرا حالا اینقدر با این قضیه زاویه پیدا کرده؟ الان اصلا مگه وقت برداشت نیست؟ این همه کاشته که الان از این شبکه برداشت کند چرا دارد میرود پس؟
اما جواب من چی بود؟ جواب کمی پیچیدهتر از «زمانم دارد تلف میشود بود.» چون این رسانهها شغل من هستند! به عنوان مدیر تیمی که تمام کار مادی و معنویش را در تلگرام راه اندازی کردهاند. پس تمام زمانی که میگذاشتم مستقیم یا غیر مستقیم خلق ارزش و اعتبار مالی و... بود. پس دلیل و پاسخ اصلی من باید چیز دیگری میبود؛ تمرکز.
من نیاز داشتم دارم و همیشه خواهم داشت به تمرکز و نه فقط به زمان. یعنی به هنر تمرکز یا Art of Focus.
در واقع فرمول کار با کیفیت و کار حال خوب کن برای من از سه سال پیش شاید این بوده است:
زمان × تمرکز = کار خوب برای روح و جسم
اما چطوری باید تمرکز میکردم با این همه توجه پراکنده و مولتی تسکر بودن در رسانه؟ شاید من مدیریت زمان خوبی داشته باشم، اما چطوری باید تمرکز را در خودم میساختم؟
راههای زیادی را امتحان کردم (در اصل همان راههایی که تو دوره رهایی از فضای مجازی گقتم)، اما در نهایت متوجه شدم تنها راه حل نهایی و تضمینی کنار گذاشتن کامل یا أعمال محدودیت شدید روی شبکههای اجتماعی است. و این کار را کردم و میکنم اگر خدا بخواد بازهم.
اما اینجا یک ترس همیشه هست...
ترس از دست دادن روابط و اخبار زندگی دیگران یا همان فومو.
مثلا چند ماه پیش من اکانت خیلی قدیمی اینستاگرامم را پاک کردم و برای همیشه از اینستاگرام رفتم. تصمیم راحتی نیست پاک کردن نه دیاکتیو کردن. همچنین از دست دادن نزدیک ۱۵۰۰تا فالوئر همرشته و هم عقیده هم. جدای از این، تبعاتی هم داشت این رفتن، مثل از دست دادن آدمای فقط اینستاگرامی زندگیم و دلخوریها و... شاید فکر میکردن -البته اگر این همهههه آدم دیگه و استوری و... گذاشته باشند که متوجه نبودنم بشوند- که رهاشون کردم. ولی این درست نبود و نیست. چون رفتن از یک پلتفرم به معنی رفتن از زندگی دیگران نیست. من همیشه در تلگرام و با زنگ و پیامک بودم اما فقط اینستاگرم نبودم و البته این بعدا برای من هم جالب شد که انگار دوستان واقعی را از آدمای صرف اینستاگرامی به صورت خودکار غربال کردم.
پس مسیر این شد:
نیاز به تمرکز را نداشتم و وقتی ایجاد شد، ترس را کنار زدم و انجامش دادم و نتایجش را هم دیدم و کلی فایده دیگر.
و حالا تصمیم گرفتم با جدیت و هوشمندی بیشتری این تصمیم را ادامه بدم. اما چطوری؟ همه میدانیم تغییر عادت چه قدر سخت است! و از آن سختتر نگهداری از عادت مثبت جدید! و با توجه به مسئولیتهای خیلی زیادم تو کار جدید و تصمیمات جدی ما برای موفقیت در تولید محصول تو دنیای شناخت، شاید اصلا راه دیگری ندارم جز ریختن یک نقشه عملی و مدیریت تمرکزم...
خلاصه، نقشه من این است؛
تصمیم گرفتم به جای تلگرام و باقی شبکههای اجتماعی از این به بعد در زمان کاری و فقط و فقط با ایمیل و پیامک خدمت همه آدمها باشم. تعاملات مجازی هم با زنگ و میت هماهنگ شده جایگزین میشوند.
البته به شما هم توصیه میکنم مجازی را کنار بگذارید و یا حداقل شبکههای اجتماعی را. اما اگر اینکار را نکردید حداقل مثل زمان قدیم همیشه مجازی و ش.ا را تو جیبتان نداشته باشید، شاید جایش مثل ایمیل اگر فقط روی لپتاب باشد برای روح و جسم شما بهتر باشد.
مجتبی کوپایی
در جستجوی خوشبختی؛ خانه لیلی کجاست؟
همه رنجهای آدمیزاد سر این است که روی فقط یک «کار» تمرکز نکرده و باقی کارهای را در خدمت آن تنها کار مهم درنیاورده است. یک نگاه کنیم به سبک زندگی معمول این روزهای انسان مدرن: هر روز کلی کار پراکنده، اعتیاد به شبکههای اجتماعی، روابط و دوستیهای مجازی و واقعی بدون هدف و... معنی این مدل زندگی چیزی جز نداشتن یک و فقط یک هدف و اشتیاق اصلی در زندگی است؟
اگر تمام هم و غم آدمی -مثل یک عاشق- صرف فقط یک هدف، یک بنیادیترین ارزش، حتی یک فرد بشود، من مطمئنم آن آدم، بالاخره معنی خوشبختی را درک میکند. این «کار» البته باید طوری باشد -مثل یک معشوق- که روان و جان آدم وقف آن کار بشود، باید این شایستگی را داشته باشد که آدم برایش فداکاری کند. مثال پدر و مادری را در نظر بگیریم که بعد از سالها کودک گمشده خودشان را پیدا یا متولد کردند، این بچه کلی نیاز و خواسته خواهد داشت اما این دو انسان خودشان را وقف بالیدنش خواهند کرد و احتمالا خیلی بیشتر از قبل احساس خوشبختی خواهند کرد.
شاید اینجا بد نباشد از #تناقض_خوشبختی حرف بزنیم. وضعیتی که در آن، والدین حاضرند به خاطر عزیز دلشان، هر رنجی را تحمل کنند و کاملا خوشبخت باشند، چون چیزی مهمتر است همین فرزند دلبند نیست! البته اگر خوشبختی را نبودن درد و رنج تعریف کنیم تناقضی خواهیم داشت که من فکر نمیکنم درست این تعریف درست باشد.
شاید تعریف درستتر خوشبختی، با تمام وجود عشق ورزیدن باشد.
اما چرا خوشبختی پاداش این #تمرکز_لیزری و هنرمندی در #هنر_تمرکز است؟
در جواب این حال و روز عشاق را در ادبیات مرور کنیم؛
مجنون در نهایت لذت و عشق قرار بود و رنج و دردش معنایی اصیل و زیبا گرفته بود، چون لیلی مجنون ارزشش را داشت، حتی اگر لیلی از نظر خیلیها فرقی با هزاران زن دیگر نداشت!
میبینید؟ شاید اصلا مهم نیست به چیز چسبیدن و چه چیزی را تمنا کردن. مهم شاید این است که چیزی را با تمام وجود بخواهیم و سر آن صبوری و پایداری کنیم.
چی میشد اگر همین امشب لیلی خودمان را پیدا میکردیم؟ اگر این تعریف را بپذیرم برای خوشبخت شدن خیلی داریم دیر نمیکنیم؟ پیدا کردن یک «کار» یک «چیز» نباید آنقدرها هم سخت باشد؟ باید؟!
اگر حس میکنید روزگار هنوز طعم خوشبختی را به شما نچشانده بیاید امشب یک کم با خودمان فکر کنیم، شاید اولین قدم برای غرق شدن در خوشبختی بینهایت را برداشتیم... چطوری؟ #خیلی_ساده از خودتان بپرسید لیلی شما چه کسی یا چه چیزی است؟
مجتبی کوپایی
همه رنجهای آدمیزاد سر این است که روی فقط یک «کار» تمرکز نکرده و باقی کارهای را در خدمت آن تنها کار مهم درنیاورده است. یک نگاه کنیم به سبک زندگی معمول این روزهای انسان مدرن: هر روز کلی کار پراکنده، اعتیاد به شبکههای اجتماعی، روابط و دوستیهای مجازی و واقعی بدون هدف و... معنی این مدل زندگی چیزی جز نداشتن یک و فقط یک هدف و اشتیاق اصلی در زندگی است؟
اگر تمام هم و غم آدمی -مثل یک عاشق- صرف فقط یک هدف، یک بنیادیترین ارزش، حتی یک فرد بشود، من مطمئنم آن آدم، بالاخره معنی خوشبختی را درک میکند. این «کار» البته باید طوری باشد -مثل یک معشوق- که روان و جان آدم وقف آن کار بشود، باید این شایستگی را داشته باشد که آدم برایش فداکاری کند. مثال پدر و مادری را در نظر بگیریم که بعد از سالها کودک گمشده خودشان را پیدا یا متولد کردند، این بچه کلی نیاز و خواسته خواهد داشت اما این دو انسان خودشان را وقف بالیدنش خواهند کرد و احتمالا خیلی بیشتر از قبل احساس خوشبختی خواهند کرد.
شاید اینجا بد نباشد از #تناقض_خوشبختی حرف بزنیم. وضعیتی که در آن، والدین حاضرند به خاطر عزیز دلشان، هر رنجی را تحمل کنند و کاملا خوشبخت باشند، چون چیزی مهمتر است همین فرزند دلبند نیست! البته اگر خوشبختی را نبودن درد و رنج تعریف کنیم تناقضی خواهیم داشت که من فکر نمیکنم درست این تعریف درست باشد.
شاید تعریف درستتر خوشبختی، با تمام وجود عشق ورزیدن باشد.
اما چرا خوشبختی پاداش این #تمرکز_لیزری و هنرمندی در #هنر_تمرکز است؟
در جواب این حال و روز عشاق را در ادبیات مرور کنیم؛
مجنون در نهایت لذت و عشق قرار بود و رنج و دردش معنایی اصیل و زیبا گرفته بود، چون لیلی مجنون ارزشش را داشت، حتی اگر لیلی از نظر خیلیها فرقی با هزاران زن دیگر نداشت!
میبینید؟ شاید اصلا مهم نیست به چیز چسبیدن و چه چیزی را تمنا کردن. مهم شاید این است که چیزی را با تمام وجود بخواهیم و سر آن صبوری و پایداری کنیم.
چی میشد اگر همین امشب لیلی خودمان را پیدا میکردیم؟ اگر این تعریف را بپذیرم برای خوشبخت شدن خیلی داریم دیر نمیکنیم؟ پیدا کردن یک «کار» یک «چیز» نباید آنقدرها هم سخت باشد؟ باید؟!
اگر حس میکنید روزگار هنوز طعم خوشبختی را به شما نچشانده بیاید امشب یک کم با خودمان فکر کنیم، شاید اولین قدم برای غرق شدن در خوشبختی بینهایت را برداشتیم... چطوری؟ #خیلی_ساده از خودتان بپرسید لیلی شما چه کسی یا چه چیزی است؟
مجتبی کوپایی
🔺 سلسلهمراتب سبکهای تفکر
تا حالا فکر کردهاید که قدرت تفکر کردن چند تا سطح(=لول) دارد و فکر کردن شما در کدام سطح قرار گرفته است؟
این هرم پاسخ به همین سوال است و نشان میدهد که ما چطور میتوانیم از پایینترین شکل تفکر ـ یعنی مطلقگرایی ـ به بالاترین سطح ـ یعنی یادگیرندگی ـ رشد کنیم:
1️⃣ رهبر فرقه (Cult Leader):
کسی که ایدههای خودش را حقیقت مطلق میداند و هیچ نقدی را نمیپذیرد. (من همیشه درست میگویم!)
2️⃣ سیاستمدار (Politician):
فقط مشغول دفاع از عقاید خودش است و همهی انرژیاش صرف حمله به طرف مقابل میشود. (ما درستیم، آنها غلطاند!)
3️⃣ مخالفخوان (Contrarian):
به جای ساختن، بیشتر به دنبال پیدا کردن ایراد در حرفهای دیگران است؛ اما محدودیتهای تفکر خودش را نمیبیند. (همهتان اشتباه میکنید!)
4️⃣ متفکر نقاد (Critical Thinker):
به سراغ منابع متنوع میرود و اعتبار آنها را میسنجد. او میگوید: «شاید این درست نباشد.»
5️⃣ یادگیرنده (Learner):
در بالاترین سطح قرار دارد. کسی که خود را در معرض چالش قرار میدهد، از دیدگاههای دیگران یاد میگیرد و میپذیرد: «ممکن است من اشتباه کنم.»
🧠 رشد واقعی یعنی حرکت از پایین هرم به سمت بالا.
هرچه بیشتر انتقادپذیر، منعطف و یادگیرنده باشیم، تفکر ما کاملتر و کارآمدتر خواهد شد.
✍️ شما فکر میکنید بیشتر وقتها در کدام سطح این هرم قرار میگیرید؟
تا حالا فکر کردهاید که قدرت تفکر کردن چند تا سطح(=لول) دارد و فکر کردن شما در کدام سطح قرار گرفته است؟
این هرم پاسخ به همین سوال است و نشان میدهد که ما چطور میتوانیم از پایینترین شکل تفکر ـ یعنی مطلقگرایی ـ به بالاترین سطح ـ یعنی یادگیرندگی ـ رشد کنیم:
1️⃣ رهبر فرقه (Cult Leader):
کسی که ایدههای خودش را حقیقت مطلق میداند و هیچ نقدی را نمیپذیرد. (من همیشه درست میگویم!)
2️⃣ سیاستمدار (Politician):
فقط مشغول دفاع از عقاید خودش است و همهی انرژیاش صرف حمله به طرف مقابل میشود. (ما درستیم، آنها غلطاند!)
3️⃣ مخالفخوان (Contrarian):
به جای ساختن، بیشتر به دنبال پیدا کردن ایراد در حرفهای دیگران است؛ اما محدودیتهای تفکر خودش را نمیبیند. (همهتان اشتباه میکنید!)
4️⃣ متفکر نقاد (Critical Thinker):
به سراغ منابع متنوع میرود و اعتبار آنها را میسنجد. او میگوید: «شاید این درست نباشد.»
5️⃣ یادگیرنده (Learner):
در بالاترین سطح قرار دارد. کسی که خود را در معرض چالش قرار میدهد، از دیدگاههای دیگران یاد میگیرد و میپذیرد: «ممکن است من اشتباه کنم.»
🧠 رشد واقعی یعنی حرکت از پایین هرم به سمت بالا.
هرچه بیشتر انتقادپذیر، منعطف و یادگیرنده باشیم، تفکر ما کاملتر و کارآمدتر خواهد شد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
روانشناس
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۲۱۷. تو زندگیتون، کی بیشترین تأثیر رو روی شما گذاشته؟ توضیح بدید دوست داشتید.
روانشناس
۲۱۷. تو زندگیتون، کی بیشترین تأثیر رو روی شما گذاشته؟ توضیح بدید دوست داشتید.
۲۱۸. تا حالا خواب پرواز، افتادن یا فرار کردن دیدید؟ اگر آره یدونه رو که هیچ وقت از یادت نمیره برامون تعریف کن.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
قبلاً به بهانه این نقل قول از جین وبستر کمی درباره عشق یک طرفه گفتگو کردیم.
تو اتاق درمان و زندگی شخصی خودم افراد زیادی رو شناختم و میشناسم که همچنین وضعیتی دردناکی را تحمل میکنند:
قلبی پر از عشق دارند که با تمام وجود جلوی معشوق گرفتنش و معشوق حتی نگاهی هم به آن نمیکند...
موقع صحبت کردن از عشق، مخصوصا همچنین عشقی -عشقی که بنبست جلوه میکند- ما آدمها دستههای مختلفی میشویم:
۲- قبلاً یک عاشق بودیم و به کام دل نرسیدیم. و چه بسا رفتیم دنبال معشوق دیگری...
عاقبت دست بدامان رقیب تو زدم
چه کنم؟ دست من او را بگریبان نرسید...
اینطور مواقع با فرد عاشق از طریق خاطرات همدلی میکنیم معمولا و شاید بتونیم کمی درکش کنیم.
۳- عاشق بودیم و هستیم و در کنار یاریم. شاید هم با یار یکی شدیم از شدت نزدیکی. که عطار گفت:
محبت درست نشود مگر در میان دو تن،
که یکی دیگری را گوید: ای من…
۴- عاشق بودیم و هستیم و رسیدیم و یار را از دست دادیم بعدش. مثل مرگ معشوق.
آری باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
اینجا احتمالا با فرد عاشق همدلی میکنیم اما برایش خوشحالیم که درد بزرگتری که کشیدیم را تجربه نکرده؛ درد از دست دادن همیشگی معشوق.
۵- عشق را باور نداریم.
۱- خودمان همین الان یک عاشق دلسوخته و نرسیده به یاریم. که حافظ گفت:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
البته حالات دیگری هم هست مثل خشم و دلخوری و تنفر از معشوق که تو روانشناسی و فلسفه عشق گاهی روی دیگر همان سکه عشق تعریف شدند. مثل وحشی که گفت:
وحشی! چه پرسش است که شد با که آشنا؟
خود گو که او به غیر تو بیگانهی که بود؟
یا:
ای با همهکس به صلح و با ما به خلاف!
با توام!
خلاصه حالات زیاد و متکثر است و با اجازه شما بگذریم از حالات گوناگون عشق که:
یک قصه نیست غم عشق و وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
اما تحلیل و راهحل چیست؟
تو همه این حالات به جز -حالت ناباوری-، به نظر من مهمتر از خود عشق، معشوق است...
چرا؟
اگر معشوق مناسب عاشق باشد و همچنین ظرفیت یک عشق ورزیدن بینهایت را داشته باشد، عاشق -چه رسیده به یار و چه نرسیده- احتمالا بهترین احساسات جهان و پاکترینشان را تجربه میکند.
اما اگر معشوق مثلا یک فرد متأهل یا مثلاً معتاد، خودشیفته یا حتی یک فردی باشد که خودش عاشق کس دیگری هست، آن وقت چون موضوع عشق (=معشوق) ظرفیت عشق عاشق را ندارد تجربه عاشق رو به تلخی و نابودی شادی و سلامتیش میرود...
اینجاست که روانشناس سختی کار خودش را یک بار دیگر درک میکند؛ سختی جدا کردن عاشق از معشوق و کشتن شعله زیبای عشق یا کمک به عاشق برای رسیدن و دمیدن در تنور عشقش.
اما معمولا هیچکدام از این دو حالت انتخاب روانشناس نیست. چون کار ما تسهیل تصمیمگیری است نه تصمیمگیری برای مراجع. پس برای ادامه فرایند مشاوره و تسهیل مسیر مراجع عاشق باید با صبر و حوصله و جذب و هضم درد مراجع پیش برویم تا روزی که خودش فرد عاشق تصمیم بگیرد... هر تصمیمی که گرفت.
البته بنده -که چیزی هم از عشق نمیدانم و فقط طرفدار فیلمها و داستانهای عاشقانهام- مثل صائب معتقدم باید بی وقفه برای یافتن عشق تلاش کنیم، که؛
عشق ما را پی کاری به جهان آوردهست
ادب این است که مشغول تماشا نشویم.
اما واقعا همیشه برایم سخت بوده و هست که تو اتاق درمان جدایی عاشق از معشوق نامناسبش را لحظه به لحظه ببینم یا حتی شاهد رنجش در زندگی با این عشق پاک باشم...
نظر شما چیه دوستان؟ اگر شما جای من بودید چی کار میکردید برای یک عاشق با معشوقی که به نظر میاد مناسبش نیست؟
قبلاً به بهانه این نقل قول از جین وبستر کمی درباره عشق یک طرفه گفتگو کردیم.
تو اتاق درمان و زندگی شخصی خودم افراد زیادی رو شناختم و میشناسم که همچنین وضعیتی دردناکی را تحمل میکنند:
قلبی پر از عشق دارند که با تمام وجود جلوی معشوق گرفتنش و معشوق حتی نگاهی هم به آن نمیکند...
موقع صحبت کردن از عشق، مخصوصا همچنین عشقی -عشقی که بنبست جلوه میکند- ما آدمها دستههای مختلفی میشویم:
۲- قبلاً یک عاشق بودیم و به کام دل نرسیدیم. و چه بسا رفتیم دنبال معشوق دیگری...
عاقبت دست بدامان رقیب تو زدم
چه کنم؟ دست من او را بگریبان نرسید...
اینطور مواقع با فرد عاشق از طریق خاطرات همدلی میکنیم معمولا و شاید بتونیم کمی درکش کنیم.
۳- عاشق بودیم و هستیم و در کنار یاریم. شاید هم با یار یکی شدیم از شدت نزدیکی. که عطار گفت:
محبت درست نشود مگر در میان دو تن،
که یکی دیگری را گوید: ای من…
۴- عاشق بودیم و هستیم و رسیدیم و یار را از دست دادیم بعدش. مثل مرگ معشوق.
آری باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.
اینجا احتمالا با فرد عاشق همدلی میکنیم اما برایش خوشحالیم که درد بزرگتری که کشیدیم را تجربه نکرده؛ درد از دست دادن همیشگی معشوق.
۵- عشق را باور نداریم.
۱- خودمان همین الان یک عاشق دلسوخته و نرسیده به یاریم. که حافظ گفت:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
البته حالات دیگری هم هست مثل خشم و دلخوری و تنفر از معشوق که تو روانشناسی و فلسفه عشق گاهی روی دیگر همان سکه عشق تعریف شدند. مثل وحشی که گفت:
وحشی! چه پرسش است که شد با که آشنا؟
خود گو که او به غیر تو بیگانهی که بود؟
یا:
ای با همهکس به صلح و با ما به خلاف!
با توام!
خلاصه حالات زیاد و متکثر است و با اجازه شما بگذریم از حالات گوناگون عشق که:
یک قصه نیست غم عشق و وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
اما تحلیل و راهحل چیست؟
تو همه این حالات به جز -حالت ناباوری-، به نظر من مهمتر از خود عشق، معشوق است...
چرا؟
اگر معشوق مناسب عاشق باشد و همچنین ظرفیت یک عشق ورزیدن بینهایت را داشته باشد، عاشق -چه رسیده به یار و چه نرسیده- احتمالا بهترین احساسات جهان و پاکترینشان را تجربه میکند.
اما اگر معشوق مثلا یک فرد متأهل یا مثلاً معتاد، خودشیفته یا حتی یک فردی باشد که خودش عاشق کس دیگری هست، آن وقت چون موضوع عشق (=معشوق) ظرفیت عشق عاشق را ندارد تجربه عاشق رو به تلخی و نابودی شادی و سلامتیش میرود...
اینجاست که روانشناس سختی کار خودش را یک بار دیگر درک میکند؛ سختی جدا کردن عاشق از معشوق و کشتن شعله زیبای عشق یا کمک به عاشق برای رسیدن و دمیدن در تنور عشقش.
اما معمولا هیچکدام از این دو حالت انتخاب روانشناس نیست. چون کار ما تسهیل تصمیمگیری است نه تصمیمگیری برای مراجع. پس برای ادامه فرایند مشاوره و تسهیل مسیر مراجع عاشق باید با صبر و حوصله و جذب و هضم درد مراجع پیش برویم تا روزی که خودش فرد عاشق تصمیم بگیرد... هر تصمیمی که گرفت.
البته بنده -که چیزی هم از عشق نمیدانم و فقط طرفدار فیلمها و داستانهای عاشقانهام- مثل صائب معتقدم باید بی وقفه برای یافتن عشق تلاش کنیم، که؛
عشق ما را پی کاری به جهان آوردهست
ادب این است که مشغول تماشا نشویم.
اما واقعا همیشه برایم سخت بوده و هست که تو اتاق درمان جدایی عاشق از معشوق نامناسبش را لحظه به لحظه ببینم یا حتی شاهد رنجش در زندگی با این عشق پاک باشم...
نظر شما چیه دوستان؟ اگر شما جای من بودید چی کار میکردید برای یک عاشق با معشوقی که به نظر میاد مناسبش نیست؟
روانشناس
۲۱۸. تا حالا خواب پرواز، افتادن یا فرار کردن دیدید؟ اگر آره یدونه رو که هیچ وقت از یادت نمیره برامون تعریف کن.
۲۱۹. چه درسی را «با خوردن سرت به سنگ» و «بهای زیادی دادن» یاد گرفتی؟
به نام خداوند بخشنده و مهربان
فارابی تو آثار خودش می گوید:
یک نوع بیماری جسمانی وجود دارد به نام بولیموس. فرد مبتلا به این بیماری، همواره احساس سیری می کند و با اینکه روز به روز افسرده تر می شود و رو به مرگ می رود، هرگاه از او پرسیده شود که آیا میل به غذا دارد یا نه؟
می گوید خیر سیر هستم!
عین همین بیماری ممکن است در بعد غیر مادی ما پیدا بشود، مثلا خدایی نکرده انسان احساس سیری از علم جویی یا بدتر، احساس سیری از عشق و محبت پیدا کند...
داشتم فکر می کردم اکثر ما روزهای سختی داریم. اما تو دوران کرونا، جنگ و... خوب یاد گرفتم که حتی تو سخت ترین شرایط و بدترین روزها هم میشه روزنه های عشق و نور را به روی خود و دیگری گشود.
مواظب باشیم که وابستگی های اعتباری و غیر انسانی باعث نشود که احساس سیری از عشق ورزیدن و یا حتی عشق گرفتن کنیم.
راستی اگر مثل من براتون عشق ورزیدن سخته، شاید بهتره کم کم شروع کنید... بارانی که نم نم روی گونه ها بوسه میزنه؛ کم اما لطیف و نازه... قدرت محبت های کم اما خالص مثل قطره های بارون را دست کم نگیریم.
فارابی تو آثار خودش می گوید:
یک نوع بیماری جسمانی وجود دارد به نام بولیموس. فرد مبتلا به این بیماری، همواره احساس سیری می کند و با اینکه روز به روز افسرده تر می شود و رو به مرگ می رود، هرگاه از او پرسیده شود که آیا میل به غذا دارد یا نه؟
می گوید خیر سیر هستم!
عین همین بیماری ممکن است در بعد غیر مادی ما پیدا بشود، مثلا خدایی نکرده انسان احساس سیری از علم جویی یا بدتر، احساس سیری از عشق و محبت پیدا کند...
داشتم فکر می کردم اکثر ما روزهای سختی داریم. اما تو دوران کرونا، جنگ و... خوب یاد گرفتم که حتی تو سخت ترین شرایط و بدترین روزها هم میشه روزنه های عشق و نور را به روی خود و دیگری گشود.
مواظب باشیم که وابستگی های اعتباری و غیر انسانی باعث نشود که احساس سیری از عشق ورزیدن و یا حتی عشق گرفتن کنیم.
راستی اگر مثل من براتون عشق ورزیدن سخته، شاید بهتره کم کم شروع کنید... بارانی که نم نم روی گونه ها بوسه میزنه؛ کم اما لطیف و نازه... قدرت محبت های کم اما خالص مثل قطره های بارون را دست کم نگیریم.
مقداری جنون یا نامتعارفی، با خارج کردن ما از مرکزیت خود، ما را سالم نگه میدارد و امکان حفظ رابطه با کل شخصیت را فراهم میکند. بخش بزرگی از روانپزشکی، به هر قیمتی سازگاری اجتماعی را ترویج میکند، و یونگ با هر نوع شرطیسازی که منجر به خیانت به روح شود، مخالف بود. او توصیه میکرد که ارزشهای جامعه باید مورد نقد قرار گیرند، نه اینکه تکرار شوند، و اینکه ما باید کمی دیوانگی و مقداری فضای مخفی را در خود پرورش دهیم تا روح بتواند شکوفا شود.
دیوید تیسی
چگونه یونگ را بخوانیم
دیوید تیسی
چگونه یونگ را بخوانیم
روانشناس
۲۲۰. تا الان کدوم یکی از رویاهات به حقیقت پیوسته؟
۲۲۱. آخرین بار کی براتون گل خرید؟
Forwarded from باب استفعال
یخچال خانه ی ما را که باز کنی اگر خالی از هرچیزی هم که باشد محال ممکن است که سیب در ان پیدا نکنی!انگار محکوممان کردند به سیب خوردن!یا رسم است هرروز سیب بخوریم! هرچند تنها مادرم پایبند این رسم عجیب است چون اعتقاد دارد سیب برای پوست مفید است . البته کاربرد دیگر سیب هم در خانمان اینست که یک نفر عطسه کند و مادرم شروع کند هرروز یک سیب ابپز به خوردش بدهد تا یکوقت سرما نخورد.
امروز هم کیسه ی دو کیلویی سیب روی کابینت مثل پتک روی سرم فرود امد و شکایت کردم:"ای بابا.. بازم سیب خریدی که مامان.اینهمه میوه ی خوب!"
بعد یکهو به نظرم سیبها مظلوم امدند. چرا این حرف را زدم انها که کاری به من نداشتند ارامو ساکت
توی کیسه شان نشسته بودند!.. حتی انقدر دلم برای سیبها سوخت که یکی را برداشتم خوردم تا فکر نکنند میوه بدی هستند یا خیلی ازشان بدم می اید!
اخر اصلا تقصیر سیبها نبود. اگر سیب ها هم مثله گوجه سبز میوه نوبرانه بودند و مارا منتظر میگذاشتند شاید حالا کمی بیشتر مورد توجه قرار میگرفتند. و ما بی صبرانه منتظر رسیدن فصل سیب میماندیم و بعد انرا با ذوق چندین برابر قیمت حالا میخریدیم. و چقدر هم راضی و خوشحال بودیم!
برای همین هم به نظرم بعضی ادمها شبیه سیب هستند.
همیشه درکنارمان می مانند و در هر شرایط کمکمان میکنند.کافیست اراده کنیم تا پیشمان باشند. وجودشان پر از خاصیت است و هزار بلاو مصیبت را از جانمان دور میکنند. اما مثل همان سیب به چشم نمی ایند. قدرشان را نمیدانیم
حالا در عوض قدر آن ادمهایی را میدانیم که هر از گاه وارد زندگیمان میشوند و میروند. مثل توت فرنگی.هیچ خاصیتی هم ندارند. مزه هایشان هم ابکی شده و طعمی ندارند. بعد ان سیب کیلو دوتومنی باوفا و پرخاصیت را میفروشیم به ان توت فرنگی بیخاصیت ابکی که هیچوقت نیست و تازه با قیمت کیلو چهل تومن برایش سرو دست هم میشکنیم!
حیف که سیب زا هرکار کنی سیب است و یاد نمیگیرد نوبرانه بودن را.کم بودن را.گران و دست نیافتنی بودن را.بد و بی خاصیت بودن را و همیشه خوب نبودن را!
وای که بعضی ادمها همان سیب هستند. و سیب را جان به جانش هم کنی سیب است!
ادم های نوبرانه هم هرکار که کنند باز برای دیگران عزیز هستند. اصلا ادمها عادت دارند هرچیز که زیاد نباشد را دوست داشته باشند. یک میوه هم حتی اگر در همه فصل ها باشد حالشان را بهم میزند. چه برسد به ادمش! اگر هروقت دلشان خواست دست دراز کنند و تو باشی از چشمشان خواهی افتاد. باید برای اینکه کنارشان باشی قیمت سنگینی پرداخت کنند تا قدرت را بدانند باید ماندنی نباشی تا پرستیده شوی. یک راز مهم درباره انسان ها را به تو بگویم؟ ادمها اصلا جنبه محبت زیادی.. ماندن زیادی.. عشق زیادی .. و هرچیز زیادی دیگر را ندارند. هیچوقت در زندگی مثل سیب در دسترس نباش. نوبرانه بودن را باد بگیر.
امروز هم کیسه ی دو کیلویی سیب روی کابینت مثل پتک روی سرم فرود امد و شکایت کردم:"ای بابا.. بازم سیب خریدی که مامان.اینهمه میوه ی خوب!"
بعد یکهو به نظرم سیبها مظلوم امدند. چرا این حرف را زدم انها که کاری به من نداشتند ارامو ساکت
توی کیسه شان نشسته بودند!.. حتی انقدر دلم برای سیبها سوخت که یکی را برداشتم خوردم تا فکر نکنند میوه بدی هستند یا خیلی ازشان بدم می اید!
اخر اصلا تقصیر سیبها نبود. اگر سیب ها هم مثله گوجه سبز میوه نوبرانه بودند و مارا منتظر میگذاشتند شاید حالا کمی بیشتر مورد توجه قرار میگرفتند. و ما بی صبرانه منتظر رسیدن فصل سیب میماندیم و بعد انرا با ذوق چندین برابر قیمت حالا میخریدیم. و چقدر هم راضی و خوشحال بودیم!
برای همین هم به نظرم بعضی ادمها شبیه سیب هستند.
همیشه درکنارمان می مانند و در هر شرایط کمکمان میکنند.کافیست اراده کنیم تا پیشمان باشند. وجودشان پر از خاصیت است و هزار بلاو مصیبت را از جانمان دور میکنند. اما مثل همان سیب به چشم نمی ایند. قدرشان را نمیدانیم
حالا در عوض قدر آن ادمهایی را میدانیم که هر از گاه وارد زندگیمان میشوند و میروند. مثل توت فرنگی.هیچ خاصیتی هم ندارند. مزه هایشان هم ابکی شده و طعمی ندارند. بعد ان سیب کیلو دوتومنی باوفا و پرخاصیت را میفروشیم به ان توت فرنگی بیخاصیت ابکی که هیچوقت نیست و تازه با قیمت کیلو چهل تومن برایش سرو دست هم میشکنیم!
حیف که سیب زا هرکار کنی سیب است و یاد نمیگیرد نوبرانه بودن را.کم بودن را.گران و دست نیافتنی بودن را.بد و بی خاصیت بودن را و همیشه خوب نبودن را!
وای که بعضی ادمها همان سیب هستند. و سیب را جان به جانش هم کنی سیب است!
ادم های نوبرانه هم هرکار که کنند باز برای دیگران عزیز هستند. اصلا ادمها عادت دارند هرچیز که زیاد نباشد را دوست داشته باشند. یک میوه هم حتی اگر در همه فصل ها باشد حالشان را بهم میزند. چه برسد به ادمش! اگر هروقت دلشان خواست دست دراز کنند و تو باشی از چشمشان خواهی افتاد. باید برای اینکه کنارشان باشی قیمت سنگینی پرداخت کنند تا قدرت را بدانند باید ماندنی نباشی تا پرستیده شوی. یک راز مهم درباره انسان ها را به تو بگویم؟ ادمها اصلا جنبه محبت زیادی.. ماندن زیادی.. عشق زیادی .. و هرچیز زیادی دیگر را ندارند. هیچوقت در زندگی مثل سیب در دسترس نباش. نوبرانه بودن را باد بگیر.
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
ببین لطفاً هیچ کاری نکن! خب؟
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
دنیای اطراف ما پر شده از محرک. آدمهای اطرافمون و نیازهاشون، دنیای مجازی و نوتیفهاش، وظایف و مسئولیتهامون، ترافیک، شهر با صداهای پر نویز و عصبیش و....
دنیای درون ما هم جای بهتری نیست شاید؛ وسوسههای بیپایان خریدن و مصرف، فشارهای بیامان آقا کمال (≈ لقب دیگر حضرت استاد کمالِ گرایی)، خاطرات گذشته، حسرتهای ناشی از دیدن ظاهر خوب دیگران، ترس از آینده و...
عجب جهنمیه! مگه نه؟!
اما خبر خوب اینه که این پست یه پست منفیبافی دیگه و گزارش آخرین غرغرهای من نیست! در واقع من فکر میکنم این جهنمی که ترسیم کردم؛ چه در درون و چه در بیرون ما، فقط حاصل توجه خود ماست! چطوری این حرف رو میزنم؟ دیوونه شدم یا حرفام علمی ممکنه باشند؟!
بذارید بریم سراغ نظریه ART یا Attention Restoration Theory
نظریه بازیابی توجه نظریهایه که به ما برای حل این مشکل کمک میکنه. اینطوری که بر اساس این نظریه ما باید یاد بگیریم کمی به مغزمون «فضا» و «جای بازی» بدیم. قبول دارم، ممکنه در نگاه اول فقط یه اسم فانتزی برای «هیچ کاری نکردن» به نظر برسه، اما این نظریه توسط علوم اعصاب پشتیبانی میشه! باورتون میشه؟!
نظریه بازیابی توجه اولین بار توسط روانشناسان راشل و استیون کاپلان در سال ۱۹۸۹ مطرح شد. اولش این دانشمندان این نظریه را مطرح کردند که «گذراندن وقت در طبیعت میتواند به بازیابی تمرکز و توجه کمک کند.» بعدش پیشنهاد کردند که دو نوع توجه متمایز وجود داره:
۱- توجه هدایتشده و ۲- توجه هدایتنشده.
توجه هدایتشده به تمرکز ارادی اشاره میکنه - مثل مطالعه، گردش تو یک مکان شلوغ یا ارسال مطلب در شبکههای اجتماعی. خلاصه، یعنی هر فعالیتی که در آن توجه مغز ما روی یک کار خاص متمرکز میشه.
توجه هدایت نشده هم همون موقعیایه که که ما آگاهانه (≈مایندفول) نمیخوایم روی چیزی تمرکز کنیم -به جاش به «چیزها» اجازه میدهیم بدون هیچ تلاشی به آرامی توجه ما را جلب کنند. مثلاً گوش دادن به جیکجیک پرندگان یا تماشای برگهایی که به آرامی در نسیم خشخش میکنند... در این موارد، توجه شما به طور طبیعی بدون نیاز به تمرکز کردن، به این موارد معطوف میشه.
پس فرض نظریه اینه که؛ ما "خستگی توجه" را تجربه میکنیم، اگر به مغزمون فضای حرکتی و رهایی ندیم. خستگی توجه یعنی حالتی که تمرکز و توجه ما به طور چشمگیری سخت شده، در حالی که محرکها بیشتر از قبل هم ممکن است توجه ما را جلب کنند. (خیلی بده خدایی! فکر کن هم خستهای، هم همش حواست پرت میشه!)
قدیم ندیمها، همه ما در طول روز با موقعیتهای زیادی روبرو میشدیم که ممکنه بهشون بگیم موقعیتهای کسلکننده. لحظاتی مثل انتظار برای اتوبوس یا ایستادن در صف سوپرمارکت، یا خواندن پست من:). اما این لحظات کسلکننده به ذهن ما فرصت خاموش شدن میدادند!
الان چی ولی؟ تلفنهای هوشمند این فرصت (یا ضدفرصت!) رو به ما میدهند که همش سرگرم باشیم. و همیشه هم برانگیخته و گوش به زنگ باشیم! و در نتیجه دائماً در معرض محرکهای «شدید و جذاب» بودن، فضای ذهنی کمی برای بازیابی توان مغزهای بیش از حد کار کرده ما فراهم کرده است.
پس خیلی خلاصه و جمع و جور نظریه بازیابی توجه رو بررسی کردیم و نه همهاش رو قاعدتاً؛ نظریه ای که به ما نشان میدهد ما نیاز داریم به:
زمانی برای «ول کردن»
و لحظاتی برای «کاری نکردن»
با هدف تنظیم مجدد و حفظ تعادل روانی
اما حالا چطوری این کار رو بکنیم؟ چطوری «ول کنیم و کاری نکنیم»؟
دو تا راه حل:
۱- به این پست ❤️ بدید تا انگیزه بگیرم و نسخه آپدیت شده وبینار رایگان «رهایی از وابستگی به فضای مجازی» را هفته بعد باهم داشته باشیم. وبیناری که درباره این نظریه و تکنیکهای مرتبطش هست.
۲- منتظر پست دوم #ART باشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس و رواندرمانگر
@cognitionworld | CWA
Talk less.
Learn daily.
Don't show off.
Help when asked.
Ignore nonsense.
Smile more.
Have faith.
Focus.
Learn daily.
Don't show off.
Help when asked.
Ignore nonsense.
Smile more.
Have faith.
Focus.
روانشناس
۲۲۱. آخرین بار کی براتون گل خرید؟
۲۲۲. فوت یا فقدان چه کسی خیلی روی زندگی شما اثر گذاشته؟
Forwarded from آکادمی دنیای شناخت
IMDb
Inside the Mind of a Cat (2022) ⭐ 6.9 | Documentary
1h 7m | TV-PG
در مغز یک پیشی چه میگذرد!؟
قبل از دیدن مستند «درون ذهن گربهها» این سؤال تو ذهنم بود که پشت اون نگاه سرد و خونسرد گربهها چی میگذره؟
ولی بعد از دیدنش، حس کردم انگار وارد یه جهان موازی شدم؛ جهانی که همیشه کنارمون بوده، ولی ما هیچوقت جدی نگاهش نکرده بودیم.
اولین نکته ای که متوجه شدم این بود که گربهها فقط مرموز نیستن اتفاقا خیلی هم دانشمندن و با یه نژاد آنالیزور واقعی طرفم!
خوبی مستند اینه که صرفا محتوای کتابخانهای و راز بقا نداره. تو این مستند دانشمندها از روشهای علمی مختلف مثل آزمایشهای رفتاری، آزمونهای شناختی، تصویربرداری حرکتی و تحلیل واکنش استفاده کردن تا به ما نشون بدن گربهها چطور فکر میکنند.
با دیدن این مستند چیزای خیلی زیادی رو درباره گربهها فهمیدم، مثلاً:
۱- گربهها قبل از واکنش، گزینهها رو تو ذهنشون بررسی میکنن، این یعنی برخلاف تصور عموم که میگن «غریزی رفتار میکنن»، در واقع یک پردازش شناختی واقعی انجام میدن.
۲- دانشمندا نشون دادن گربهها اطلاعات محیطی رو مثل «دیتا» جمعآوری و تحلیل میکنن.
۳- رفتارهایی مثل کمین، جهش و دنبالکردن، تمریناتیه که سیستم تصمیمگیریشون رو تنظیم میکنه. (معنی اون نگاه چپ چپشون چی میشه ینی!!؟)
۴- گربهها یک مدل دقیق از محیط در ذهن خودشون میسازن این همون ساختاری هست که در علوم شناختی بهش میگیم «نقشه سازی ذهنی».
یکی از بخشهای علمی و جذاب مستند هم توضیح دربارهٔ سیستم ارتباطی گربهها بود.
احتمالا براتون جالبه بدونید گربهها از ترکیب «حرکت بدن + حالت چشم + وضعیت دم» استفاده میکنن؛ این همون چیزیه که تو رفتارشناسی حیوانات بهش میگیم multimodal communication. این ویژگی قدرت ارتباطی سطح بالایی به این مخلوقات زیبا میده.
بذارید با یه مثال براتون توضیح بدم: (ببخشید دیگه طولانی شد، گربه دوست دارم راستش.)
😻 چشمبستن آهسته گربه یعنی: فعال شدن سیستم اعتماد و امنیت
😼 تکان دادن کنترلشدهٔ دمش یعنی: پردازش تهدید بالقوه یا تحلیل موقعیت
😾 ایستادن ناگهانیشون یعنی: فعال شدن سیستم هشدار محیطی
🐈 راه رفتن بیصدای گربهها یعنی: بررسی جزئیات فضا برای ساخت مدل ذهنی دقیق
با این که قبلاً این رفتار گربه ها برای من فقط یه سری حرکات بامزه به نظر میرسیدن، ولی الان متوجه شدم که دارم یه سیستم هوشمند و البته پیچیده نگاه میکنم. موراکامی هم قبلا اینارو فهمیده بود فکر کنم که تو تقریبا همه رمانهاش کلی گربه مرموز هست :)
حالا میدونیم گربهها: فکر میکنن، تحلیل میکنن، آیندهٔ رفتارها رو پیشبینی میکنن
و با یک زبان چندلایه (ولی بیصدا) با ما حرف میزنن.
اگر شما هم میخواین گربهها زیباتر از این ببینید و فقط دیگه ناز و دلبر نباشند براتون؛ به نظرم تماشای مستند «درون ذهن گربهها» خیلی زود در دستور کار پلیلیست پاییزی زیر پتوتون قرار بدید. 😼
اگر گربه دوست دارید، حتما گیفش هم دارید... تو کامنت برامون یه گیف گربه بفرستید ما هم یه نسخه از مستند رو براتون ارسال میکنیم. 🤝😸
✍ مینا علیپور و مجتبی کوپایی
@cognitionworld | CWA
قبل از دیدن مستند «درون ذهن گربهها» این سؤال تو ذهنم بود که پشت اون نگاه سرد و خونسرد گربهها چی میگذره؟
ولی بعد از دیدنش، حس کردم انگار وارد یه جهان موازی شدم؛ جهانی که همیشه کنارمون بوده، ولی ما هیچوقت جدی نگاهش نکرده بودیم.
اولین نکته ای که متوجه شدم این بود که گربهها فقط مرموز نیستن اتفاقا خیلی هم دانشمندن و با یه نژاد آنالیزور واقعی طرفم!
خوبی مستند اینه که صرفا محتوای کتابخانهای و راز بقا نداره. تو این مستند دانشمندها از روشهای علمی مختلف مثل آزمایشهای رفتاری، آزمونهای شناختی، تصویربرداری حرکتی و تحلیل واکنش استفاده کردن تا به ما نشون بدن گربهها چطور فکر میکنند.
با دیدن این مستند چیزای خیلی زیادی رو درباره گربهها فهمیدم، مثلاً:
۱- گربهها قبل از واکنش، گزینهها رو تو ذهنشون بررسی میکنن، این یعنی برخلاف تصور عموم که میگن «غریزی رفتار میکنن»، در واقع یک پردازش شناختی واقعی انجام میدن.
۲- دانشمندا نشون دادن گربهها اطلاعات محیطی رو مثل «دیتا» جمعآوری و تحلیل میکنن.
۳- رفتارهایی مثل کمین، جهش و دنبالکردن، تمریناتیه که سیستم تصمیمگیریشون رو تنظیم میکنه. (معنی اون نگاه چپ چپشون چی میشه ینی!!؟)
۴- گربهها یک مدل دقیق از محیط در ذهن خودشون میسازن این همون ساختاری هست که در علوم شناختی بهش میگیم «نقشه سازی ذهنی».
یکی از بخشهای علمی و جذاب مستند هم توضیح دربارهٔ سیستم ارتباطی گربهها بود.
احتمالا براتون جالبه بدونید گربهها از ترکیب «حرکت بدن + حالت چشم + وضعیت دم» استفاده میکنن؛ این همون چیزیه که تو رفتارشناسی حیوانات بهش میگیم multimodal communication. این ویژگی قدرت ارتباطی سطح بالایی به این مخلوقات زیبا میده.
بذارید با یه مثال براتون توضیح بدم: (ببخشید دیگه طولانی شد، گربه دوست دارم راستش.)
😻 چشمبستن آهسته گربه یعنی: فعال شدن سیستم اعتماد و امنیت
😼 تکان دادن کنترلشدهٔ دمش یعنی: پردازش تهدید بالقوه یا تحلیل موقعیت
😾 ایستادن ناگهانیشون یعنی: فعال شدن سیستم هشدار محیطی
🐈 راه رفتن بیصدای گربهها یعنی: بررسی جزئیات فضا برای ساخت مدل ذهنی دقیق
با این که قبلاً این رفتار گربه ها برای من فقط یه سری حرکات بامزه به نظر میرسیدن، ولی الان متوجه شدم که دارم یه سیستم هوشمند و البته پیچیده نگاه میکنم. موراکامی هم قبلا اینارو فهمیده بود فکر کنم که تو تقریبا همه رمانهاش کلی گربه مرموز هست :)
حالا میدونیم گربهها: فکر میکنن، تحلیل میکنن، آیندهٔ رفتارها رو پیشبینی میکنن
و با یک زبان چندلایه (ولی بیصدا) با ما حرف میزنن.
اگر شما هم میخواین گربهها زیباتر از این ببینید و فقط دیگه ناز و دلبر نباشند براتون؛ به نظرم تماشای مستند «درون ذهن گربهها» خیلی زود در دستور کار پلیلیست پاییزی زیر پتوتون قرار بدید. 😼
اگر گربه دوست دارید، حتما گیفش هم دارید... تو کامنت برامون یه گیف گربه بفرستید ما هم یه نسخه از مستند رو براتون ارسال میکنیم. 🤝😸
✍ مینا علیپور و مجتبی کوپایی
@cognitionworld | CWA
روانشناس
۲۲۲. فوت یا فقدان چه کسی خیلی روی زندگی شما اثر گذاشته؟
۲۲۳. اولین باری که کسی به اعتمادتون خیانت کرد کِی بود؟