روانشناس
2.27K subscribers
207 photos
27 videos
262 links
مجتبی کوپایی
روانشناس و روان‌درمانگر
موسس دنیای شناخت
معلم انشا و ادبیات

رزرو وقت مشاوره درمانی و شغلی (حضوری) ↓
09109519775
کلینیک راه برتر

مشاوره آنلاین ↓
@CWMediaManager

[email protected]
www.cognitionworld.ir
Download Telegram
اُبذُلْ لِصَدِيقِكَ كُلَّ المَوَدَّةِ، و لا تَبذُلْ لَهُ كُلَّ الطمأنِينَةِ، و أعْطِهِ مِن نَفسِكَ كُلَّ المُواساةِ، و لا تَقُصَّ إلَيهِ بِكُلِّ أسرارِكَ.

امام على عليه السلام:
همه محبّتت را نثار دوستت كن، اما همه اطمينانت را به پاى او مريز. هر گونه همدردى و كمك مالى به او بكن، ولى همه اسرارت را با او در ميان مگذار.

غررالحكم ۲۴۶۳
شکی نیست اکثر آدما دوست دارند تو تیم برنده باشن... اما من ترجیح می‌دهم تو تیم حق باشم. برنده یا بازنده فرقی ندارد.

مهم نیست اگر صدام می‌لرزه و دست‌هام خالیه، با تمام وجودم فریاد می‌زنم:

زنده باد فلسطین
در درمان هیجان‌مدار ۳ #سبک_دلبستگی اصلی داریم، که ریشه تمام مشکلات ما هستند. علاوه بر دلبستگی ایمن و سالم، دو مدل دلبستگی ناایمن و دردسرساز هم هست که اگر بتوانیم صدای واقعی و رنجی که می‌کشند را درست بشنویم، احتمالا بهترین راه برای حل مشکلات زوجی و خانوادگی و حتی فردی را پیدا کردیم!

کشف نوع سبک دلبستگی شما(=ریشه) و مشکل(=الگو) و بهبود(=مداخله) کار اصلی ماست در این رویکرد. اما ممکن است الان به هر دلیلی نتوانید به یک درمانگر هیجان‌مدار مراجعه کنید، پس بیاید ببینیم اگر سبک‌های دلبستگی می‌توانستند خودشان حرف بزنند، در ساده‌ترین حالت چی می‌گفتند؟!

دلبستگی اضطرابی می‌گوید:

«من سعی می‌کنم فاصله عاطفی را با تلاش بیشتر یا یک طرفه کم کنم. وگرنه رابطه نمی‌تواند کار کند. این راه من برای محافظت است.»

«من نسبت به طرد و رهاشدگی حساسم، چون درد طرد شدن و رها شدن را کشیدم. بدنم این احساسات را می‌شناسد و می‌خواهد به هر قیمتی شده از آن‌ها دوری کند.»

«من احساس درگیری ذهنی دارم، اما صحبت کردن و التیام احساسات زیرین این درگیری برایم سخت است. برای همین بیش از حد تلاش می‌کنم که محیط دور خودم را تا جای ممکن امن نگه دارم.»

«من از توصیه‌های خودیاری گیج می‌شوم. می‌گویند نباید سرزنشش کنم، اما شریک عاطفیم دائما ناامیدم می‌کند... چطوری با این کنار بیایم؟»

دلبستگی اجتنابی می‌گوید:

«من سعی می‌کنم شور و شوق احساسات را پایین بیاورم. وگرنه اوضاع بدتر می‌شود. این راه ناخودآگاه من برای محافظت از رابطه است.»

«من از احساسات دوری نمی‌کنم چون می‌خواهم تو را کنار بزنم یا از پیشت برم... این کار را می‌کنم چون در زندگی من، احساسات همیشه تهدیدی برای حس هویت من بوده‌اند. و برای اینکه بتوانم در این دنیا و جامعه دوام بیاورم -و برای تو کافی باشم- باید قوی بمانم و احساسات یعنی ضعف.»

«از نظر منطقی می‌دانم باید درباره احساساتم حرف بزنم ولی واقعاً نمی‌توانم به آن‌ها دسترسی پیدا کنم و حرف دلم را بزنم.»

«من از توصیه‌های خودیاری گیج می‌شوم چون از من خواسته می‌شود کاری بکنم که یا بلدش نیستم، یا برخلاف تمام باورهایم درباره امن ماندن در این جهان است.»

مجتبی کوپایی
روانشناس
در درمان هیجان‌مدار ۳ #سبک_دلبستگی اصلی داریم، که ریشه تمام مشکلات ما هستند. علاوه بر دلبستگی ایمن و سالم، دو مدل دلبستگی ناایمن و دردسرساز هم هست که اگر بتوانیم صدای واقعی و رنجی که می‌کشند را درست بشنویم، احتمالا بهترین راه برای حل مشکلات زوجی و خانوادگی…
∆ شاید دلتان بخواد دو بیت شعر هم دم دست داشته باشید برای توصیه شاعرانه به اضطرابی‌ها یا اجتنابی‌های زندگیتان:

چون خیالش دم به دم در اضطراب آرد تو را
پس وصالَش تا چه خواهد کرد با روز و شبت؟!


VS

آدمِ خاکی ز خامی دارد از می اجتناب...
کوزهٔ گِل پخته چون گردد، نمی‌ترسد ز آب
روانشناس
۲۱۴. تو زندگیت موفق به انجام چه کاری شدی که باعث تعجب خودت هم شده؟
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۵ توصیه‌ از نیچه برای زندگی ساده‌تر و بهتر

۱- پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.

۲- نسبت به چیزی که برای زمانه‌ی تو بسیار با اهمیت به نظر می‌رسد بی‌خبر باش.

۳- میان خود و زمانِ حال، حداقل سه قرن فاصله ایجاد کن، تا هیاهوی زمان حال و جار و جنجال جنگ‌ها و انقلاب‌ها تنها به صورت زمزمه به گوش تو رسد.

۴- تو نیز می‌خواهی کمک کنی، اما فقط به آن هایی که دردشان را کاملا درک می‌کنی کمک کن، زیرا آنها فقط یک غم و یک امید مشترک با تو دارند، یعنی به دوستان خود کمک کن.

۵- کمک تو به آن‌ها فقط به طریقی است که تو به خود کمک کرده‌ای؛ یعنی آن‌ها را شجاع‌تر، پر تحمل‌تر، #ساده‌‌تر و شادتر گردان. چیزی به آنها بیاموز که افراد اندکی در روزگار ما، خصوصا واعظان همبستگی در ترحم، از آن سر در می‌آورند؛ یعنی همبستگی و شادی را به آن‌ها بیاموز.

نیچه، حکمت‌شادان
دیروز روز خیلی بدی بود. من زمین خوردم.

در اصل باید بگم از پله‌ها افتادم. تو هپروت همیشگی خودم بودم و یهو پای چپم دو تا رفت و سهم پای راست رو خورد و از بالای پله‌ها سقوط آزاد کردم تا توی پاگرد.
ممنونم از سازنده پاگرد‌.
پاگرد نبود باید تا خود پارکینگ گرم جهنمی قل می‌خوردم و کله ملق زنان می‌رفتم.
روز واقعا بدی بود. ساعت ۴ بیدار شدم که زود برم سر کار که چی بشه؟ سقوط آزاد غیر ارادی کنم؟! واقعا چرا؟ کل روزم خراب شد و کل شب هم به این فکر کردم که چرا؟!
پس یک بار سقوط کردم اما هزار بار بهش فکر کردم و تمام روز شد روز سقوط عظیم.
البته ناراضی نیستم. حداقل بهونه‌ای شد برای نوشتن.

نوشتن از چی؟
از سقوط‌ها و پاگردها!

بالاخره هزار بار و هزار لحظه فکر کردن احتمالا خروجی داره، و شاید این ایده است که: بدون وجود سقوط فهمیدن ارزش نجات‌بخش پاگرد برای من معنی نداشت... پاگرد تا قبل از سقوط فقط برای استراحت بین پله‌ها بود و حالا احتمالا جونم را نجات داده بود!

و بعد به این فکر کردم که؛ پاگرد من تو زندگی کیه؟
بارها سقوط کردم اما چه کسی من را نجات داد؟
واقعا کی؟
خودم؟ فرشته نگهبانم؟ پدر و مادرم؟ همسرم؟ خدا؟ شانس؟ کی؟ واقعا کی؟

جوابش رو نمیدونم. اگر بگم خودم کمی مسخره است. خودم ناجی خودمم؟ چطوری ممکن است؟ خودم خودم رو داشتم به کشتن می‌دادم و بعدشم جبر جاذبه من رو به سمت پارکینگ بی‌اختیار داشت می‌برد! چطوری ممکنه من ناجی شده باشم حین سقوط؟

اگر بگم خدا منطقی‌تره. ولی اصلا از همون اول مگه کی باعث سقوط من شد؟ جز خدا؟
پس اگر خدا ناجی هست، همزمان عامل سقوط هم هست! اینکه اصلا خیلی وحشتناکه و ترجیح میدم بهش فکر نکنم.

دیگری غیر من هم مثل پدر و مادر نمی‌تونند ناجی باشن چون بارها شده کاری از دست کسی برنیومده تا خودم خواستم و تغییری ایجاد شده. حتی اگر دیگران خودشون رو هلاک کردن برای کمک!

فرشته و شانس هم که فرقی باهم ندارن انگار، به یک اندازه غیرمنطقی هستند که باید باشند.

اما واقعا ناجی کیه؟

اگر موجودات دنیا رو ساده کنم در موجودیت خودم و غیر خودم (=دیگری) اون وقت چی؟
منجی کیه؟

من؟ دیگری؟ شاید اصلا هر دو؛ من و دیگری (=ما)؟

- میشه «شما» بهم بگید؟ شما دیگرانی که حداقل ۵۰٪ منجی من هستید... میشه؟

مجتبی کوپایی
روانشناس
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۲۱۶. تا حالا کسی برنامه ریخته تا سوپرایزت کند؟ برامون تعریف کن.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حال قلبت خوبه؟! نگرانتم...

Credit: Teddy Has An Operation
وَ لاَ تُعَنِّنِي بِطَلَبِ مَا لَمْ تُقَدِّرْ لِي فِيهِ رِزْقاً.

و در جستجوی چيزى كه برایم مقدر نکرده‌ای، خسته‌ام مکن.
دیالوگی از فیلم در دنیای تو ساعت چند است...

همیشه حواسم پرت بود.
امّا نه از تو.
همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی.
اسم تو آرومم می کرد.
تو «الف» بودی؛ من«ی». «گیله گُلِ ابتهاج» ؛ «فرهادِ یروان».
سلیقه تو رو یادمه.
هرچی رو تو دوست داشتی دوست داشتم.
اون روز رو یادمه که خانوم معلّم پرسید هرکی از چی تو زمستون خوشش میاد. همایون خُله گفت از شیرِ سرد.
لاله گفت از دماغِ هویجی آدم برفی. آندره گفت از برف.
یاسمن گفت از هیچ چیش.
ناهید گفت از سرماخوردن.
علی گفت از صدای برف.
من گفتم از تعطیلی مدرسه به خاطر برف.
تو گفتی «از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی»
می دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست.
تو با بقیه فرق داشتی گُلی.



دل که هیچی، حتی تن هم نده به روابط کوتاه و موقتی با فریب‌هایی مثل زمونه عوض شده و تجربه می‌شه و همه همین کارو می‌کنند و...

یادت نره، هیچ وقت یادت نره؛

لیاقتت چیزی جز یه عشق ناب نیست.
هر چه قدر صبر بیشتر، شراب ناب‌تر.
از همان روزی که برای نخستین بار با واژه «کپی‌رایت» در فضای دانشگاهی روبه‌رو شدم، یک پرسش مدام توی سرم بود:

آیا دانش باید در انحصار فرد یا گروهی بماند یا باید مثل رودخانه‌ای آزاد باید برای همه جریان پیدا کند؟

در ظاهر، کپی‌رایت قانونی است برای دفاع از حقوق نویسنده و پژوهشگر؛ اما وقتی پای علم به میان می‌آید، ماجرا این‌قدر ساده نیست. گاهی قوانین مانع عدالت و رشد هستند نه ضامن آن.

به‌عنوان پژوهشگر و یک نویسنده نوپا، این تناقض را با گوشت و پوستم حس کرده‌ام. از یک طرف می‌خواهم حاصل سال‌ها تلاش و رنج فکری‌ام بی‌قدر نماند و یک دفعه کسی آن را به نام خودش مصادره نکند. از طرف دیگر، باور عمیقی دارم که علم اگر در قفس و گاو صندوق های خاص بماند، اصلا دیگر علم نیست. این کشاکش میان منفعت فردی و منفعت جمعی را اقتصاددانان بزرگی مثل هاردین و اوستروم در نظریه‌ها توضیح داده‌اند؛ اما برای من، جنس نظریه نیست این موضوع: تجربه‌ای زیست من است، دردی که بارها وجدانم در مسیر پژوهش و... عذابش را کشیده.

هر جا دانش آزادانه‌تر حرکت کرده، جهان جهش کرده است. جنبش «دسترسی آزاد» و پایگاه‌هایی مثل arXiv و PubMed Central میلیون‌ها مقاله را در اختیار همه گذاشتند؛ و همین، سرعت پژوهش در حوزه‌هایی مثل هوش مصنوعی و زیست‌فناوری را چند برابر کرده. کشورها هم انتخاب‌های متفاوتی داشته‌اند: چین با آزادسازی داده‌ها شتاب گرفته، در حالی که آمریکا همچنان هژمون و انحصار را به نفع سلطه خودش انتخاب کرده است.

اما آنچه بیشتر از این بحث‌های کلان آزارم می‌دهد، نابرابری در دسترسی است. در کشورهایی مثل کشور ما، گاهی خرید یک مقاله علمی به‌اندازه حقوق یک هفته ماست! این‌جاست که پلتفرم‌هایی مثل Sci-Hub یا Library Genesis برای بسیاری از پژوهشگران تنها راه نجات و بعد رشد شدند. بارها شنیده‌ام همکارانی می‌گفتند: «اگر این پلتفرم‌ها نبودند، شاید اصلاً نمی‌توانستیم پژوهش را ادامه دهیم.» برای من، این تجربه‌ها یک درس روشن داشت: گاهی اخلاق واقعی در شکستن همین دیوارهای حقوقی و غیرانسانی خودش را نشان می‌دهد.

اینجاست که با اعتماد به نفس در تمام این مدت خودم را یک عضو از جنبش ضد کپی رایت می‌دانم. اما انگار حل این دوگانه سخت است برایم. وقتی منفعت فردی را خالصانه نتوانم فدای منفعت جمعی بکنم؛ جمعی به اندازه بشریت پس شاید بهتره بارها و بارها از خودم بپرسم: آیا کپی‌رایت در قلمرو علم اخلاقی است؟ و جوابم را هر بار بهتر کنم. تا اینجا جواب من این است:

شاید در هنر یا سرگرمی بتوان از کپی رایت دفاع کرد، اما در علم، پای آینده جمعی بشریت در میان است. اگر دانش در انحصار بماند، همه ضرر می‌کنیم. من بیشتر به نگاه فایده‌گرایانه نزدیکم: دانشی که آزاد جریان داشته باشد، بیشترین سود را برای بیشترین انسان‌ها به ارمغان خواهد آورد.

وقتی به آینده فکر می‌کنم و هوش مصنوعی را پررنگ می‌بینم بیشتر می فهمم این قانون چه قدر به منسوخ شدن نزدیک است. شاید فردا هرکسی مربی شخصی هوش مصنوعی خودش را داشته باشد و آموزش سنتی به شکل امروز معنایش را از دست بدهد. در چنین جهانی، ارزش واقعی دیگر در فروش جزوات یا محتوا نخواهد بود؛ بلکه در اعتبار علمی، اعتماد اجتماعی و کیفیت دانشی خواهد بود که آزادانه هدیه داده شده، به همه ما. من باور دارم آزادی دانش، حتی اگر به معنای کاهش درآمد فردی باشد، آینده روشن‌تری برای همه ما خواهد ساخت. فکرش را بکنید اگر صد سال پیش علم در بند و زنجیر کپی‌رایت نبود، شاید امروز به‌جای بحث بر سر بحران‌ها و جنگ‌ها، مشغول ساختن خانه‌هایی روی ماه و مریخ بودیم.

پ.ن: منابع علمی و آکادمیکی هم برای مطالعه بیشتر درباره نقد کپی رایت و جنبش‌های ضد کپی رایت در کامنت تقدیم کردم.

مجتبی کوپایی

🌏 @cognitionworld | CWA
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
محکم بغلم کن.

خیلی وقت‌ها خستگی ما فقط با خواب یا استراحت رفع نمی‌شود. چیزی که بیشتر از همه آراممان می‌کند، احساس شنیده‌شدن و درک‌شدن توسط یک آدم امن است. درست مثل چیزی که بالا نوشتم: گاهی پشت یک «غرغر ساده» در واقع یک پیام عاطفی عمیق پنهان است:

«من خیلی خسته‌ام، منو ببین، منو بشنو، منو بغل کن.»

نگاه EFT همین است، هیجان پشت کلمات. تو رویکرد هیجان‌مدار (EFT) که توسط Sue Johnson و همکارانش توسعه یافته، بر این ایده تأکید داریم که در روابط صمیمانه، دعواها و غرزدن‌ها فقط ظاهر ماجرا هستند. در زیر این ظاهر، نیازهای عاطفی بنیادین دلبستگی مثل نیاز به امنیت، تعلق، و ارتباط هیجانی نهفته است.

اینجا لیست نیازهای دلبستگی را بخوانید.

وقتی یکی به ما غر می‌زند، در واقع دارد می‌گوید: «می‌ترسم تنها بمونم، به من توجه کن. منو ببین»

و وقتی دیگری فاصله می‌گیرد یا ساکت می‌شود، در واقع می‌گوید: «می‌ترسم کافی نباشم، یا ترس از درگیری دارم.»

این همان ماجرای اصلی است، هر دو نفر درد دارند، یک درد اصیل که باید شنیده بشود.
یکی #خواهان شده و دیگری #گریزان. و هیچکدام هم درد هم رو نمی‌فهمند. حافظ خیلی خوب این دردنفهمی را بیان می‌کند:


فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم، دَم می‌دهی تا کی
دَمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم!



تصور کنیم همسر من یا دوستم با صدای خسته می‌گوید:
«بازم خونه نامرتب گذاشتی، اصلاً برایت مهم نیست من چه قدر وقت گذاشتم مرتبش کردم!»

در نگاه اول ممکن است این فقط شکایت یا غر به نظر برسد. اما از دید EFT، پیام پنهان پشت این جمله می‌تواند این باشد:
«من نگرانم برایت مهم نباشم. نیاز دارم مطمئن بشم کنارمی.»

وقتی ما فقط به سطح کلمات واکنش نشان می‌دهیم و مثلا اگر من بگویم: «تو هم همیشه غر می‌زنی!»، دعوا و تنش بیشتر می‌شود. اما اگر به هیجان پنهان پشت کلمات گوش دهیم، ارتباط عمیق‌تر شکل می‌گیرد:
«می‌فهمم خیلی خسته‌ای. می‌خوای یکم با هم بشینیم و فقط حرف بزنیم؟ بعدش خودم خونه رو مرتب می‌کنم.»

اما یک سوال خیلی مهم؛ اصلا آدم امن یا «Secure Base» تو این مثال وجود دارد؟ یا ممکن نیست به اشتباه به کسی برچسب آدم امن زده باشند و با توقع ساختن دائما هیجانات را روش تخلیه کنند؟

برای جواب باید از نگاه EFT، ببینیم آدم امن کسی هست اصلا:

در یک کلمه کسی است که are است. یعنی؛

- در لحظات سخت در دسترس (Available) باشد.

ـ بتواند پاسخ‌گو (Responsive) به نیازهای عاطفی ما باشد.

- و حضورش برایمان پایدار (Engaged) و قابل اعتماد باشد.

این یعنی امنیت رابطه نه با شعار یا برچسب و تحمیل، بلکه با تجربه مکرر «شنیده‌شدن و حمایت‌شدن» ساخته می‌شود.

اما سوال آخر؛ آیا غر زدن اوکی است پس و آسیب نمی‌زند؟

غر زدن به خودی خود نه خوب است نه بد؛ مشکل وقتی پیش می‌آید که پیام اصلی پشت غرها دیده نشود. EFT نشان داده که وقتی زوج‌ها یاد می‌گیرند هیجان واقعی پشت کلماتشان را شناسایی و ابراز کنند، چرخه منفی غر–دفاع متوقف می‌شود. پس دفعه بعد که کسی غر زد، قبل از واکنش دفاعی، از خودمان بپرسیم: «پشت این کلمات چه نیازی پنهان شده؟»

اگر خودمان هم داریم غر می‌زنیم، تلاش کنیم مستقیم‌تر و شفاف‌تر نیازمان را بیان کنیم: به‌جای «همیشه منو خسته می‌کنی»، بگوییم: «خیلی خسته‌ام، دلم می‌خواد یکم بغلم کنی.»

مجتبی کوپایی
به نام خدا

چرا باید شبکه‌های اجتماعی را نه فقط مدیریت بلکه به شدت محدود کنیم!

اگر یادتان باشد من یک مدتی رفتم و دور شدم از شبکه‌های اجتماعی و کلا مجازی. برای دوستانم، خانواده و دوستان مینمالیست (گروه این کانال که کنج امن و گروهی از جنس آرامش شده) این موضوع شاید تعجب برانگیز بود و کمی هم ناراحت کننده. البته کلی اعتراض و سوال هم پیدا شد و باید پاسخگو می‌بودم مثلا؛ کوپایی که نزدیک حداقل ۱۵ تا کانال و گروه بزرگ دارد تو تلگرام و دو سالی هست تمرکزش روی ساخت و نگهداری شبکه‌های اجتماعی بوده چرا حالا این‌قدر با این قضیه زاویه پیدا کرده؟ الان اصلا مگه وقت برداشت نیست؟ این همه کاشته که الان از این شبکه برداشت کند چرا دارد می‌رود پس؟

اما جواب من چی بود؟ جواب کمی پیچیده‌تر از «زمانم دارد تلف می‌شود بود.» چون این رسانه‌ها شغل من هستند! به عنوان مدیر تیمی که تمام کار مادی و معنویش را در تلگرام راه اندازی کرده‌اند. پس تمام زمانی که می‌گذاشتم مستقیم یا غیر مستقیم خلق ارزش و اعتبار مالی و... بود. پس دلیل و پاسخ اصلی من باید چیز دیگری می‌بود؛ تمرکز.

من نیاز داشتم دارم و همیشه خواهم داشت به تمرکز و نه فقط به زمان. یعنی به هنر تمرکز یا Art of Focus.

در واقع فرمول کار با کیفیت و کار حال خوب کن برای من از سه سال پیش شاید این بوده است:

زمان × تمرکز = کار خوب برای روح و جسم

اما چطوری باید تمرکز می‌کردم با این همه توجه پراکنده و مولتی تسکر بودن در رسانه؟ شاید من مدیریت زمان خوبی داشته باشم، اما چطوری باید تمرکز را در خودم می‌ساختم؟

راه‌های زیادی را امتحان کردم (در اصل همان راه‌هایی که تو دوره رهایی از فضای مجازی گقتم)، اما در نهایت متوجه شدم تنها راه حل نهایی و تضمینی کنار گذاشتن کامل یا أعمال محدودیت شدید روی شبکه‌های اجتماعی است. و این کار را کردم و می‌کنم اگر خدا بخواد بازهم.

اما اینجا یک ترس همیشه هست...
ترس از دست دادن روابط و اخبار زندگی دیگران یا همان فومو.

مثلا چند ماه پیش من اکانت خیلی قدیمی اینستاگرامم را پاک کردم و برای همیشه از اینستاگرام رفتم. تصمیم راحتی نیست پاک کردن نه دی‌اکتیو کردن. همچنین از دست دادن نزدیک ۱۵۰۰تا فالوئر هم‌رشته و هم عقیده هم. جدای از این، تبعاتی هم داشت این رفتن، مثل از دست دادن آدمای فقط اینستاگرامی زندگیم و دلخوری‌ها و... شاید فکر می‌کردن -البته اگر این همهههه آدم دیگه و استوری و... گذاشته باشند که متوجه نبودنم بشوند- که رهاشون کردم. ولی این درست نبود و نیست. چون رفتن از یک پلتفرم به معنی رفتن از زندگی دیگران نیست. من همیشه در تلگرام و با زنگ و پیامک بودم اما فقط اینستاگرم نبودم و البته این بعدا برای من هم جالب شد که انگار دوستان واقعی را از آدمای صرف اینستاگرامی به صورت خودکار غربال کردم.

پس مسیر این شد:
نیاز به تمرکز را نداشتم و وقتی ایجاد شد، ترس را کنار زدم و انجامش دادم و نتایجش را هم دیدم و کلی فایده دیگر.

و حالا تصمیم گرفتم با جدیت و هوشمندی بیشتری این تصمیم را ادامه بدم. اما چطوری؟ همه می‌دانیم تغییر عادت چه قدر سخت است! و از آن سخت‌تر نگهداری از عادت مثبت جدید! و با توجه به مسئولیت‌های خیلی زیادم تو کار جدید و تصمیمات جدی ما برای موفقیت در تولید محصول تو دنیای شناخت، شاید اصلا راه دیگری ندارم جز ریختن یک نقشه عملی و مدیریت تمرکزم...

خلاصه، نقشه من این است؛

تصمیم گرفتم به جای تلگرام و باقی شبکه‌های اجتماعی از این به بعد در زمان کاری و فقط و فقط با ایمیل و پیامک خدمت همه آدم‌ها باشم. تعاملات مجازی هم با زنگ و میت هماهنگ شده جایگزین می‌شوند.

البته به شما هم توصیه میکنم مجازی را کنار بگذارید و یا حداقل شبکه‌های اجتماعی را. اما اگر اینکار را نکردید حداقل مثل زمان قدیم همیشه مجازی و ش‌.ا را تو جیبتان نداشته باشید، شاید جایش مثل ایمیل اگر فقط روی لپ‌تاب باشد برای روح و جسم شما بهتر باشد.

مجتبی کوپایی
در جستجوی خوشبختی؛ خانه لیلی کجاست؟

همه رنج‌های آدمیزاد سر این است که روی فقط یک «کار» تمرکز نکرده و باقی کارهای را در خدمت آن تنها کار مهم درنیاورده است. یک نگاه کنیم به سبک زندگی معمول این روزهای انسان مدرن: هر روز کلی کار پراکنده، اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی، روابط و دوستی‌های مجازی و واقعی بدون هدف و... معنی این مدل زندگی چیزی جز نداشتن یک و فقط یک هدف و اشتیاق اصلی در زندگی است؟

اگر تمام هم و غم آدمی -مثل یک عاشق- صرف فقط یک هدف، یک بنیادی‌ترین ارزش، حتی یک فرد بشود، من مطمئنم آن آدم، بالاخره معنی خوشبختی را درک می‌کند. این «کار» البته باید طوری باشد -مثل یک معشوق- که روان و جان آدم وقف آن کار بشود، باید این شایستگی را داشته باشد‌ که آدم برایش فداکاری کند. مثال پدر و مادری را در نظر بگیریم که بعد از سال‌ها کودک گمشده خودشان را پیدا یا متولد کردند، این بچه کلی نیاز و خواسته خواهد داشت اما این دو انسان خودشان را وقف بالیدنش خواهند کرد و احتمالا خیلی بیشتر از قبل احساس خوشبختی خواهند کرد.

شاید اینجا بد نباشد از #تناقض_خوشبختی حرف بزنیم. وضعیتی که در آن، والدین حاضرند به خاطر عزیز دلشان، هر رنجی را تحمل کنند و کاملا خوشبخت باشند، چون چیزی مهم‌تر است همین فرزند دلبند نیست! البته اگر خوشبختی را نبودن درد و رنج تعریف کنیم تناقضی خواهیم داشت که من فکر نمی‌کنم درست این تعریف درست باشد.

شاید تعریف درست‌تر خوشبختی، با تمام وجود عشق ورزیدن باشد.

اما چرا خوشبختی پاداش این #تمرکز_لیزری و هنرمندی در #هنر_تمرکز است؟

در جواب این حال و روز عشاق را در ادبیات مرور کنیم؛
مجنون در نهایت لذت و عشق قرار بود و رنج و دردش معنایی اصیل و زیبا گرفته بود، چون لیلی مجنون ارزشش را داشت، حتی اگر لیلی از نظر خیلی‌ها فرقی با هزاران زن دیگر نداشت!

می‌بینید؟ شاید اصلا مهم نیست به چیز چسبیدن و چه چیزی را تمنا کردن. مهم شاید این است که چیزی را با تمام وجود بخواهیم و سر آن صبوری و پایداری کنیم.

چی می‌شد اگر همین امشب لیلی خودمان را پیدا می‌کردیم؟ اگر این تعریف را بپذیرم برای خوشبخت شدن خیلی داریم دیر نمی‌کنیم؟ پیدا کردن یک «کار» یک «چیز» نباید آنقدرها هم سخت باشد؟ باید؟!

اگر حس می‌کنید روزگار هنوز طعم خوشبختی را به شما نچشانده بیاید امشب یک کم با خودمان فکر کنیم، شاید اولین قدم برای غرق شدن در خوشبختی بی‌نهایت را برداشتیم... چطوری؟ #خیلی_ساده از خودتان بپرسید لیلی شما چه کسی یا چه چیزی است؟

مجتبی کوپایی
🔺 سلسله‌مراتب سبک‌های تفکر


تا حالا فکر کرده‌اید که قدرت تفکر کردن چند تا سطح(=لول) دارد و فکر کردن شما در کدام سطح قرار گرفته است؟

این هرم پاسخ به همین سوال است و نشان می‌دهد که ما چطور می‌توانیم از پایین‌ترین شکل تفکر ـ یعنی مطلق‌گرایی ـ به بالاترین سطح ـ یعنی یادگیرندگی ـ رشد کنیم:

1️⃣ رهبر فرقه‌ (Cult Leader):
کسی که ایده‌های خودش را حقیقت مطلق می‌داند و هیچ نقدی را نمی‌پذیرد. (من همیشه درست می‌گویم!)

2️⃣ سیاستمدار (Politician):
فقط مشغول دفاع از عقاید خودش است و همه‌ی انرژی‌اش صرف حمله به طرف مقابل می‌شود. (ما درستیم، آن‌ها غلط‌اند!)

3️⃣ مخالف‌خوان (Contrarian):
به جای ساختن، بیشتر به دنبال پیدا کردن ایراد در حرف‌های دیگران است؛ اما محدودیت‌های تفکر خودش را نمی‌بیند. (همه‌تان اشتباه می‌کنید!)

4️⃣ متفکر نقاد (Critical Thinker):
به سراغ منابع متنوع می‌رود و اعتبار آن‌ها را می‌سنجد. او می‌گوید: «شاید این درست نباشد.»

5️⃣ یادگیرنده (Learner):
در بالاترین سطح قرار دارد. کسی که خود را در معرض چالش قرار می‌دهد، از دیدگاه‌های دیگران یاد می‌گیرد و می‌پذیرد: «ممکن است من اشتباه کنم.»

🧠 رشد واقعی یعنی حرکت از پایین هرم به سمت بالا.
هرچه بیشتر انتقادپذیر، منعطف و یادگیرنده باشیم، تفکر ما کامل‌تر و کارآمدتر خواهد شد.


✍️ شما فکر می‌کنید بیشتر وقت‌ها در کدام سطح این هرم قرار می‌گیرید؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
روانشناس
۲۱۵. بچه که بودی، حیوان خانگی داشتی؟ اسمش چی بود؟ الان چی؟
۲۱۷. تو زندگیتون، کی بیشترین تأثیر رو روی شما گذاشته؟ توضیح بدید دوست داشتید.
روانشناس
۲۱۷. تو زندگیتون، کی بیشترین تأثیر رو روی شما گذاشته؟ توضیح بدید دوست داشتید.
۲۱۸. تا حالا خواب پرواز، افتادن یا فرار کردن دیدید؟ اگر آره یدونه رو که هیچ وقت از یادت نمی‌ره برامون تعریف کن.