📘اینسو و آنسوی متن
تاریخ در کتابخانهها خاک میخورد. اما عمر ادبیات خلاقه به دازای تاریخ است. نوشتن تاریخ کاری است پسندیده، اما تاریخ، هرگز داستان نمیشود. تفاوت ادبیات خلاقه با تاریخ و ریاضی و جغرافی و ادبیات و دستور زبان در همین است. تاریخ دیروز است و رمان امروز. و از یاد نبریم که نثر ابوالفضل بیهقی در کتاب تاریخش کاری کرد که تاریخ بیهقی خود را از قفسۀ تاریخ به قفسۀ ادبیات خلاقه ارتقا داد (معروفی، ۱۳۹۱: ۲۳۶).
کتاب «اینسو و آنسوی متن: درسها و تجربههای داستان و رمان» که عباس معروفی آن را حاصل یک عمر خواندن، نوشتن، تجربه، کار و حیثیت داستانیاش معرفی میکند (همان: ۳)، کتابی دربارۀ آشنایی با اصول نویسندگی و ادبیات است. اثری که میتوان آن را کشکولی خواند که از کتابها و نویسندگان مختلف جهان سخن میگوید.
عباس معرفی این کتاب خود را به ابراهیم گلستان تقدیم کرده و مینویسد:
به احترام دوست مهربانم، ابراهیم گلستان، این انسان خوب و شوقانگیز، این نویسندۀ روشنفکر و دورانساز کلاه از سر برمیدارم (همان: ۳). چنانکه در ادامه همۀ داستانهای گلستان را یکدست و بیافول شمرده (همان: ۳۱۸) و اذعان میکند که یکی از نامآورترین نویسندگان ما ابراهیم گلستان است. آدمی که بسیار خوانده و بسیار نوشته و تا اینجای کار توانسته یکی از شفافترین نثرهای فارسی معاصر را برای ما به یادگار بگذارد. بیجهت نیست که ابراهیم گلستان را نویسندهای دورانساز میدانم و معتقدم که عمر ادبیات او از قرنها برخواهد گذشت. شاید یکی از دلایلش این است که او صداقت کلمه و جایگاه کلمه و خاستگاه کلمه را میشناسد، چنانکه فروغ فرخزاد نیز به این مهم دست یافته بود (همان: ۵۰).
معروفی ضمن تمجید فراوان از هوشنگ گلشیری و اینکه همۀ آنها از زیر شنل گلشیری درآمدهاند، خود را تربیت شدۀ او میخواند و متذکر میشود که بیشک بیست داستان گلشیری جزو آثار جاودان جهان است (همان: ۳۹۳).
گلشیری همیشه به من میگفت: «اگر شاعرها نبودند، ما بیچاره بودیم»! و میخندید. یکی دو تا فحش زیرلفظی و چندتا متلک هم بارشان میکرد و بعد میگفت: «نباید این را بفهمند. راستی اگر شاعرها نبودند چه بلایی سر ما میآمد؟... شعر بخوان و داستان بنویس». و من تمام این سی سال، پندش را آویزۀ گوش کردم و تا بخواهی شعر خواندم. فرقی هم نمیکرد از کی و کجا. شاعران کلاسیک، یا شاعران امروز، ایرانی یا خارجی (همان: ۲۱۷-۲۱۸).
داستان و رمان متوسط به لعنت خدا هم نمیارزد (همان: ۹). نویسنده صد صفحه میخواند و یک صفحه مینویسد. هرچند این سالها سنت شده است که صد صفحه مینویسند و دریغ از اینکه حتا یک صفحه بخوانند (همان: ۸).
عباس معروفی در قسمتی دیگر از این کتاب، به مدح و تمجید از یدالله رؤیایی و احمد شاملو پرداخته و میافزاید که رؤیایی در نامهای به او نوشته است:
زمانی با شاملو برای شرکت در کنگرۀ نظامی به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد از اتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفتهای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شبهای ما به پرسه در کوچههای رم و بارهای ونیز، در کافهها و یا در هتل به مستی و بیخبری میگذشت، با ویسکی و آذوقهای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم و یک ذخیرۀ احتیاطی از شیرۀ ناب. و یا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین (همان: ۳۳۳).
در بازگشت به تهران، چند روز بعد مصاحبۀ مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ رستاخیز، حکایت از سفری پرملال، پر از تحمل و تلخی: «روزها در کوچههای رم فریاد میزدم آیدای من کجاست؟ و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاریاش از گورستان پشتِ رودخانه میآمد، از جلو ما میگذشت و به هم صبحبخیر میگفتیم»... فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم: احمد، ما که هرروز با هم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هر روز با گاری خالی به گورستان میرفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم؟ گفت: آره، لابد لوئیچی پیراندللو بوده (همان: ۳۳۴).
معروفی هرچند احمد شاملو را یک ادیب واقعی و جراح واژهها در زبان فارسی میشمرد، اما تأکید میکند که من خوب میدانم که شاملو زبان خارجی نمیدانست و با این حال کتابهایی از زبانهای روسی، آلمانی، اسپانیایی، انگلیسی، فرانسوی و چند زبان دیگر ترجمه و منتشر کرده است. جامعۀ بتپرست ما هرگز نپرسیده که شاملو اصلاً زبان خارجی نمیدانست، او به کمک یک لغتنامه و با یاری کسانی به ترجمۀ کتاب اقدام میکرد. او کلمه به کلمه ترجمه نمیکرد بلکه حس عبارات را میگرفت و با شامۀ تیزی که داشت واژهها را بو میکشید و آن را به زبان فارسی به زیباترین شکلی تغییر میداد (همان: ۳۳۷).
⬇
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
تاریخ در کتابخانهها خاک میخورد. اما عمر ادبیات خلاقه به دازای تاریخ است. نوشتن تاریخ کاری است پسندیده، اما تاریخ، هرگز داستان نمیشود. تفاوت ادبیات خلاقه با تاریخ و ریاضی و جغرافی و ادبیات و دستور زبان در همین است. تاریخ دیروز است و رمان امروز. و از یاد نبریم که نثر ابوالفضل بیهقی در کتاب تاریخش کاری کرد که تاریخ بیهقی خود را از قفسۀ تاریخ به قفسۀ ادبیات خلاقه ارتقا داد (معروفی، ۱۳۹۱: ۲۳۶).
کتاب «اینسو و آنسوی متن: درسها و تجربههای داستان و رمان» که عباس معروفی آن را حاصل یک عمر خواندن، نوشتن، تجربه، کار و حیثیت داستانیاش معرفی میکند (همان: ۳)، کتابی دربارۀ آشنایی با اصول نویسندگی و ادبیات است. اثری که میتوان آن را کشکولی خواند که از کتابها و نویسندگان مختلف جهان سخن میگوید.
عباس معرفی این کتاب خود را به ابراهیم گلستان تقدیم کرده و مینویسد:
به احترام دوست مهربانم، ابراهیم گلستان، این انسان خوب و شوقانگیز، این نویسندۀ روشنفکر و دورانساز کلاه از سر برمیدارم (همان: ۳). چنانکه در ادامه همۀ داستانهای گلستان را یکدست و بیافول شمرده (همان: ۳۱۸) و اذعان میکند که یکی از نامآورترین نویسندگان ما ابراهیم گلستان است. آدمی که بسیار خوانده و بسیار نوشته و تا اینجای کار توانسته یکی از شفافترین نثرهای فارسی معاصر را برای ما به یادگار بگذارد. بیجهت نیست که ابراهیم گلستان را نویسندهای دورانساز میدانم و معتقدم که عمر ادبیات او از قرنها برخواهد گذشت. شاید یکی از دلایلش این است که او صداقت کلمه و جایگاه کلمه و خاستگاه کلمه را میشناسد، چنانکه فروغ فرخزاد نیز به این مهم دست یافته بود (همان: ۵۰).
معروفی ضمن تمجید فراوان از هوشنگ گلشیری و اینکه همۀ آنها از زیر شنل گلشیری درآمدهاند، خود را تربیت شدۀ او میخواند و متذکر میشود که بیشک بیست داستان گلشیری جزو آثار جاودان جهان است (همان: ۳۹۳).
گلشیری همیشه به من میگفت: «اگر شاعرها نبودند، ما بیچاره بودیم»! و میخندید. یکی دو تا فحش زیرلفظی و چندتا متلک هم بارشان میکرد و بعد میگفت: «نباید این را بفهمند. راستی اگر شاعرها نبودند چه بلایی سر ما میآمد؟... شعر بخوان و داستان بنویس». و من تمام این سی سال، پندش را آویزۀ گوش کردم و تا بخواهی شعر خواندم. فرقی هم نمیکرد از کی و کجا. شاعران کلاسیک، یا شاعران امروز، ایرانی یا خارجی (همان: ۲۱۷-۲۱۸).
داستان و رمان متوسط به لعنت خدا هم نمیارزد (همان: ۹). نویسنده صد صفحه میخواند و یک صفحه مینویسد. هرچند این سالها سنت شده است که صد صفحه مینویسند و دریغ از اینکه حتا یک صفحه بخوانند (همان: ۸).
عباس معروفی در قسمتی دیگر از این کتاب، به مدح و تمجید از یدالله رؤیایی و احمد شاملو پرداخته و میافزاید که رؤیایی در نامهای به او نوشته است:
زمانی با شاملو برای شرکت در کنگرۀ نظامی به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد از اتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفتهای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شبهای ما به پرسه در کوچههای رم و بارهای ونیز، در کافهها و یا در هتل به مستی و بیخبری میگذشت، با ویسکی و آذوقهای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم و یک ذخیرۀ احتیاطی از شیرۀ ناب. و یا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین (همان: ۳۳۳).
در بازگشت به تهران، چند روز بعد مصاحبۀ مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ رستاخیز، حکایت از سفری پرملال، پر از تحمل و تلخی: «روزها در کوچههای رم فریاد میزدم آیدای من کجاست؟ و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاریاش از گورستان پشتِ رودخانه میآمد، از جلو ما میگذشت و به هم صبحبخیر میگفتیم»... فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم: احمد، ما که هرروز با هم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هر روز با گاری خالی به گورستان میرفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم؟ گفت: آره، لابد لوئیچی پیراندللو بوده (همان: ۳۳۴).
معروفی هرچند احمد شاملو را یک ادیب واقعی و جراح واژهها در زبان فارسی میشمرد، اما تأکید میکند که من خوب میدانم که شاملو زبان خارجی نمیدانست و با این حال کتابهایی از زبانهای روسی، آلمانی، اسپانیایی، انگلیسی، فرانسوی و چند زبان دیگر ترجمه و منتشر کرده است. جامعۀ بتپرست ما هرگز نپرسیده که شاملو اصلاً زبان خارجی نمیدانست، او به کمک یک لغتنامه و با یاری کسانی به ترجمۀ کتاب اقدام میکرد. او کلمه به کلمه ترجمه نمیکرد بلکه حس عبارات را میگرفت و با شامۀ تیزی که داشت واژهها را بو میکشید و آن را به زبان فارسی به زیباترین شکلی تغییر میداد (همان: ۳۳۷).
⬇
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
⬆ادامهٔ صفحهٔ قبل:
عباس معروفی بر آن باور است که در ادبیات کلاسیک و کهن، ایران یکی از غنیترین تصاویر و منابع را دارد. از تذکرةالاولیا گرفته تا آثار نظامی و مولانا و شمس و بایزید و ابوسعید و سهروردی و عینالقضاة سرشار از جادوهایی است که اگر با رئالیسم و زندگی امروز پیوند درست بخورد، چیزی به ادبیات جهان افزوده میشود (همان: ۱۰۹).
از چند کتاب عهد عتیق که خواندش بر هر نویسندهای واجب است، یکیش قرآن است. نویسنده نمیتواند به سادگی از کنار کتابهایی چون تورات، انجیل، اوستا، مزامیر و قرآن بگذرد، و شانه بالا بیندازد که به چه دردی میخورد این کتابها، برای عقد و عزا به کار میرود! سر هر طاقچهای هست، و هزارحرف و بهانۀ دیگر. در طاقچۀ ذهن نویسنده اگر این کتابهای عتیق ارجمند نباشد، کارش جایی خواهد لنگید (همان: ۱۳۹).
تورات، انجیل و قرآن منشأ قصههایی اسطورهایاند، بهویژه قرآن سرشار از قـصههایی است که هر یک میتواند آینهای از زندگی امروز انسان باشد (همان: ۱۳۹). با اینحال قرآن کتاب داستان یا رمان نیست. کتاب آموزش رمان هم نیست. کتابی است که آن را برای رستگاری بشر نگاشتهاند. قصههاش اما ساختار ویژه دارد. با ایجازی حیرتانگیز، و بافتی سخت ادیبانه. از قصهای میغلتد به قصهای، از یحیی به عیسی (همان: ۱۴۲).
معروفی در ادامه اذعان میکند که رمان «جای خالی سلوچ» هم به شیوۀ قصههای قرآن نوشته شده و با اینکه ایجاز در قصههای قرآنی یکی از برجستگیهای آن است، در جای خالی سلوچ اما نویسنده نتوانسته در برابر زیبایی نثرش تسلیم شود، و به نفع کل مجموعه چیزهای اضافی را حذف کند... جای خالی سلوچ اثر محمود دولتآبادی یکی از شاهکارهای ادبیات ایران است که اگر نوشته نمیشد ادبیات فارسی آن را کم داشت (همان: ۱۴۴).
منبع:
_ معروفی، عباس، ۱۳۹۱، اینسو و آنسوی متن: درسها و تجربههای داستان و رمان، برلین، نشر گردون.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
عباس معروفی بر آن باور است که در ادبیات کلاسیک و کهن، ایران یکی از غنیترین تصاویر و منابع را دارد. از تذکرةالاولیا گرفته تا آثار نظامی و مولانا و شمس و بایزید و ابوسعید و سهروردی و عینالقضاة سرشار از جادوهایی است که اگر با رئالیسم و زندگی امروز پیوند درست بخورد، چیزی به ادبیات جهان افزوده میشود (همان: ۱۰۹).
از چند کتاب عهد عتیق که خواندش بر هر نویسندهای واجب است، یکیش قرآن است. نویسنده نمیتواند به سادگی از کنار کتابهایی چون تورات، انجیل، اوستا، مزامیر و قرآن بگذرد، و شانه بالا بیندازد که به چه دردی میخورد این کتابها، برای عقد و عزا به کار میرود! سر هر طاقچهای هست، و هزارحرف و بهانۀ دیگر. در طاقچۀ ذهن نویسنده اگر این کتابهای عتیق ارجمند نباشد، کارش جایی خواهد لنگید (همان: ۱۳۹).
تورات، انجیل و قرآن منشأ قصههایی اسطورهایاند، بهویژه قرآن سرشار از قـصههایی است که هر یک میتواند آینهای از زندگی امروز انسان باشد (همان: ۱۳۹). با اینحال قرآن کتاب داستان یا رمان نیست. کتاب آموزش رمان هم نیست. کتابی است که آن را برای رستگاری بشر نگاشتهاند. قصههاش اما ساختار ویژه دارد. با ایجازی حیرتانگیز، و بافتی سخت ادیبانه. از قصهای میغلتد به قصهای، از یحیی به عیسی (همان: ۱۴۲).
معروفی در ادامه اذعان میکند که رمان «جای خالی سلوچ» هم به شیوۀ قصههای قرآن نوشته شده و با اینکه ایجاز در قصههای قرآنی یکی از برجستگیهای آن است، در جای خالی سلوچ اما نویسنده نتوانسته در برابر زیبایی نثرش تسلیم شود، و به نفع کل مجموعه چیزهای اضافی را حذف کند... جای خالی سلوچ اثر محمود دولتآبادی یکی از شاهکارهای ادبیات ایران است که اگر نوشته نمیشد ادبیات فارسی آن را کم داشت (همان: ۱۴۴).
منبع:
_ معروفی، عباس، ۱۳۹۱، اینسو و آنسوی متن: درسها و تجربههای داستان و رمان، برلین، نشر گردون.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
سید میرآقا کبریایی، متخلّص به مفتون همدانی (1334-1268) شاعری در سلک سلسله ی نعمت اللهی و کاسبی علاقه مند به ورزشِ باستانی بود. از آثار این شاعر همدانی می توان به مثنوی تقریباً ده هزار بیتیِ «مثنوی انسان کامل» که در فاصله ی سال های 1318 تا 1328 در شرح و ترجمه ی دعای کمیل سروده شد و همچنین «دیوان اشعار» که جناب سعید نفیسی آن را کتابی پر مغز و شاهکار نامیده است، اشاره کرد. این دیوان حجیم ابتدا به سال 1334 و سپس در سال 1364 با مقدمه ی فرزند وی رضا مفتون به چاپ رسیده است. (مفتون همدانی، 1364: 6-8-13-14-15)
از مطالب مورد توجه در این دیوان بسیار مذهبی و شیعی می توان به قصیده ای با مطلعِ «علی ای سمای وحدت تو چه مظهری خدا را / که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را» اشاره کرد که گویی شهریار در سرودن غزل مشهور «علی ای همای رحمت» از آن بهره برده است. (همان: 20 الی22) و همچنین به یک مسمّط چهل و دو بیتیِ فاقد حرفِ «الف» (همان: 218 الی220) و یک ترکیب بند سی و نه بیتیِ بدون «نقطه» نظر داشت. (همان: 282 الی284)
از دیگر اشعار مفتون غـزلِ «جذبهی احدیّت» از بـخشِ متفرقات است: (همان: 826-827)
آه از دمـی کـه آتـشِ وافــور مـا شــکـسـت/ کرّوبـیان ز غـصّـه گـزیـدنـد پـشـتِ دسـت/ آدم کـشید یک دو سه بـسـتی چو در بهشت/ شد توبه اش قبول و ز عـصیان خویش رست/ نـوح نـبـی اگـر دو سه بـسـتـی نـمـیـکشید/ در کـشـتی نـجات، بـه طـوفان نمی نشست/ از نــخـلِ طـور آتـشِ وافــور جـلوه کـرد/ مـوسی به رو فتاد و از آن نشئه گشت مست/ چـوب صـلـیـبِ دسـتـه ی وافـور گـر نـبـود/ عـیسی از آن بـه چـرخ چـهارم نمی نشست/ زردشـت گـشـت فــخـرِ تــمـام پـیـمـبـران/ زیـرا کـه داشـت آتـش وافــور روی دسـت/ احمد کشید یک دو سه بست و به عرش رفت/ با دست دوست در شـب مـعراج عـهد بست/ در جنگ بـدر یـک دو سه بستی عـلی کـشید/ آن شـد سبب که پشت همه کافران شکست/ در کــربـلا، حـسـیـنِ عـلـی، دادِ نـشـئـه داد/ چسباند و هی کشید ز بس بست روی بست/ مــقـصـود، جــذبـه ی احـدیّـت بـود از ایـن/ مفتون! نه آن عـصاره ی مفلوکِ زشتِ پست
مفتون همدانی (1364). دیوان اشعار، به کوشش رضا مفتون، تهران: کتابفروشی زوار.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
از مطالب مورد توجه در این دیوان بسیار مذهبی و شیعی می توان به قصیده ای با مطلعِ «علی ای سمای وحدت تو چه مظهری خدا را / که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را» اشاره کرد که گویی شهریار در سرودن غزل مشهور «علی ای همای رحمت» از آن بهره برده است. (همان: 20 الی22) و همچنین به یک مسمّط چهل و دو بیتیِ فاقد حرفِ «الف» (همان: 218 الی220) و یک ترکیب بند سی و نه بیتیِ بدون «نقطه» نظر داشت. (همان: 282 الی284)
از دیگر اشعار مفتون غـزلِ «جذبهی احدیّت» از بـخشِ متفرقات است: (همان: 826-827)
آه از دمـی کـه آتـشِ وافــور مـا شــکـسـت/ کرّوبـیان ز غـصّـه گـزیـدنـد پـشـتِ دسـت/ آدم کـشید یک دو سه بـسـتی چو در بهشت/ شد توبه اش قبول و ز عـصیان خویش رست/ نـوح نـبـی اگـر دو سه بـسـتـی نـمـیـکشید/ در کـشـتی نـجات، بـه طـوفان نمی نشست/ از نــخـلِ طـور آتـشِ وافــور جـلوه کـرد/ مـوسی به رو فتاد و از آن نشئه گشت مست/ چـوب صـلـیـبِ دسـتـه ی وافـور گـر نـبـود/ عـیسی از آن بـه چـرخ چـهارم نمی نشست/ زردشـت گـشـت فــخـرِ تــمـام پـیـمـبـران/ زیـرا کـه داشـت آتـش وافــور روی دسـت/ احمد کشید یک دو سه بست و به عرش رفت/ با دست دوست در شـب مـعراج عـهد بست/ در جنگ بـدر یـک دو سه بستی عـلی کـشید/ آن شـد سبب که پشت همه کافران شکست/ در کــربـلا، حـسـیـنِ عـلـی، دادِ نـشـئـه داد/ چسباند و هی کشید ز بس بست روی بست/ مــقـصـود، جــذبـه ی احـدیّـت بـود از ایـن/ مفتون! نه آن عـصاره ی مفلوکِ زشتِ پست
مفتون همدانی (1364). دیوان اشعار، به کوشش رضا مفتون، تهران: کتابفروشی زوار.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
جرج بارکلی (1753-1685) معمولاً با فلسفهی هیجانانگیز و قابل توجهاش یعنی انکار و نفی مادّه شناخته میشود. این فیلسوف و کشیش ایرلندی در ضمن نفی همهی موجودات مادّی مانند کوهها، رودها، خانهها و انسان، قائل به جوهر روحی است که این جوهر نیز متشکل از روح متناهی و انسانی، و یا روح غیرمتناهی و خدایی است. به عبارتی دیگر بارکلی معتقد است آنچه را که فیلسوفان و مردم مادّه مینامند، ظاهر و نمودی خارج از ذهن و تصوّر انسان نیست. و تنها چیزی را که میتوانیم موجود بنامیم، همین ادراک است. (بارکلی، 1375: 25-68)
بارکلی با آنکه به مانند وحدت وجودیان وجودِ مادّی را نفی میکند، اما نمیتوان او را موافق افرادی چون اسپینوزا بدانیم و از این رو بارکلی گویی معتقد به الحاد و تکفیر اسپینوزاها میباشد و خود را انسانی معتقد به خدا و پیرو دین مسیح معرّفی میکند. (همان: 112)
جرج بارکلی نه این که فلسفهی خویش را خلاف عقل نمیپندارد، بلکه بر آن اعتقاد است که عقیدهی او کاملاً عقلانی بوده و شایع بودنِ پذیرشِ موجودات مادّی در میان فیلسوفان و مردم در مخالفت با عقل سلیم است. او برای اثبات نظریهی خود به نوشتن دو کتاب با عناوینِ «اصول علم انسانی» و «سه گفت و شنود» پرداخت و با آنکه در اثبات مدّعایش با زیرکی محسوسی اقدام به توضیحات مختلف و بسیاری کرده است، اما در نهایت و در یک جمله علّت عدم وجود اجرام آسمانی و اجسام زمینی را بداهت این امر برشمرده است.
هیلاس [نماینده فیلسوفان]: چه میگویی؟ آیا هیچ چیز از این غریبتر و برخلاف عقل بیشتر هست که بگوییم مادّه وجود ندارد؟
فیلونوس [خودِ بارکلی]: هیلاس، آهستهتر، چه میگویی اگر ثابت شود که مخالفت تو با عقل سلیم شدیدتر است و بیشتر از من دچار تناقض و خلاف گویی هستی؟
(همان: 125)
بعضی از حقایق چنان بدیهی است و قریب به ذهن که برای دریافت آنها فقط باید دیدگان را گشود. این حقیقت مهم نیز به نظر من از جملهی آنهاست که همهی اجرام سماوی و جمیع اجسام زمینی و بالجمله تمام آنچه دستگاه عظیم عالَم از آنها ترکیب یافته است بی آنکه ذهنی وجود داشته باشد موجود نتوانند بود و وجود آنها عبارت از معلوم و مدرک شدن آنهاست. (همان: 25)
بارکلی، جرج (1375). رساله در اصول علم انسانی و سه گفت و شنود، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
بارکلی با آنکه به مانند وحدت وجودیان وجودِ مادّی را نفی میکند، اما نمیتوان او را موافق افرادی چون اسپینوزا بدانیم و از این رو بارکلی گویی معتقد به الحاد و تکفیر اسپینوزاها میباشد و خود را انسانی معتقد به خدا و پیرو دین مسیح معرّفی میکند. (همان: 112)
جرج بارکلی نه این که فلسفهی خویش را خلاف عقل نمیپندارد، بلکه بر آن اعتقاد است که عقیدهی او کاملاً عقلانی بوده و شایع بودنِ پذیرشِ موجودات مادّی در میان فیلسوفان و مردم در مخالفت با عقل سلیم است. او برای اثبات نظریهی خود به نوشتن دو کتاب با عناوینِ «اصول علم انسانی» و «سه گفت و شنود» پرداخت و با آنکه در اثبات مدّعایش با زیرکی محسوسی اقدام به توضیحات مختلف و بسیاری کرده است، اما در نهایت و در یک جمله علّت عدم وجود اجرام آسمانی و اجسام زمینی را بداهت این امر برشمرده است.
هیلاس [نماینده فیلسوفان]: چه میگویی؟ آیا هیچ چیز از این غریبتر و برخلاف عقل بیشتر هست که بگوییم مادّه وجود ندارد؟
فیلونوس [خودِ بارکلی]: هیلاس، آهستهتر، چه میگویی اگر ثابت شود که مخالفت تو با عقل سلیم شدیدتر است و بیشتر از من دچار تناقض و خلاف گویی هستی؟
(همان: 125)
بعضی از حقایق چنان بدیهی است و قریب به ذهن که برای دریافت آنها فقط باید دیدگان را گشود. این حقیقت مهم نیز به نظر من از جملهی آنهاست که همهی اجرام سماوی و جمیع اجسام زمینی و بالجمله تمام آنچه دستگاه عظیم عالَم از آنها ترکیب یافته است بی آنکه ذهنی وجود داشته باشد موجود نتوانند بود و وجود آنها عبارت از معلوم و مدرک شدن آنهاست. (همان: 25)
بارکلی، جرج (1375). رساله در اصول علم انسانی و سه گفت و شنود، ترجمه منوچهر بزرگمهر، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
📘وطن
📝فردوسی - ایرجمیرزا - اشمیت - شوپنهاور
بااینکه بسیاری از اندیشمندان به تمجید از مفهوم وطن پرداخته و با فردوسی میخوانند: همه سَر بسَر تَن به کُشتن دهیم / از آن به که گیتی به دشمن دهیم / دریغست ایران که ویران شود / کُنام پلنگان و شیران شود (فردوسی، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۱: ۲/ ۸۱ ؛ ۳/ ۲۶۲)، جمعی نیز مانند ایرجمیرزا، آرتور شوپنهاور و امانوئل اشمیت وطن را امری بیمعنی شمردهاند و برآن باورند که همهجای جهان وطنِ انسان است.
نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی، وطنپرستی را یک بیماری بچهگانه و آبلهمرغونه بشریت دانسته است (اشمیت، ۱۳۹۳: ۱۴-۱۷). چنانکه فیلسوف مشهور آلمانی معتقد است مبتذلترین نوع غرور، غرور ملّی است؛ زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار میکند در خود کیفیّت با ارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسّل نمیشد که با هزارانهزار نفر در آن مشترک است. هر نادانِ فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابۀ آخرین دستاویز به ملّتی متوسّل میشود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملّتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند (شوپنهاور، ۱۳۸۸: ۸۳).
فتنهها در سَر دیـن و وطـن است
این دو لفظ است که اصل فتن است
صحبت دین و وطن یـعـنی چه؟
دیـن تـو مـوطـن مـن یـعـنـی چه؟
همه عالَم همهکس را وطن است
همهجا مـوطـن هر مـرد و زن است (ایرجمیرزا، ۱۳۵۶: ۱۲۷)
منابع:
_ فردوسی، ابوالقاسم، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۱، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، کالیفرنیا و نیویورک، میراث ایران.
_ اشمیت، اریک امانوئل، ۱۲۹۳، خیانت اینشتین، ترجمه فهیمه موسوی، تهران، افراز.
_ شوپنهاور، آرتور، ۱۳۸۸، در باب حکمت زندگی، ترجمه محمد مبشّری، تهران، نیلوفر.
_ ایرجمیرزا، ۱۳۵۶، دیوان ایرجمیرزا، به اهتمام محمدجعفر محجوب، تهران، اندیشه.
https://t.iss.one/Minavash
📝فردوسی - ایرجمیرزا - اشمیت - شوپنهاور
بااینکه بسیاری از اندیشمندان به تمجید از مفهوم وطن پرداخته و با فردوسی میخوانند: همه سَر بسَر تَن به کُشتن دهیم / از آن به که گیتی به دشمن دهیم / دریغست ایران که ویران شود / کُنام پلنگان و شیران شود (فردوسی، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۱: ۲/ ۸۱ ؛ ۳/ ۲۶۲)، جمعی نیز مانند ایرجمیرزا، آرتور شوپنهاور و امانوئل اشمیت وطن را امری بیمعنی شمردهاند و برآن باورند که همهجای جهان وطنِ انسان است.
نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی، وطنپرستی را یک بیماری بچهگانه و آبلهمرغونه بشریت دانسته است (اشمیت، ۱۳۹۳: ۱۴-۱۷). چنانکه فیلسوف مشهور آلمانی معتقد است مبتذلترین نوع غرور، غرور ملّی است؛ زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار میکند در خود کیفیّت با ارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسّل نمیشد که با هزارانهزار نفر در آن مشترک است. هر نادانِ فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابۀ آخرین دستاویز به ملّتی متوسّل میشود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملّتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند (شوپنهاور، ۱۳۸۸: ۸۳).
فتنهها در سَر دیـن و وطـن است
این دو لفظ است که اصل فتن است
صحبت دین و وطن یـعـنی چه؟
دیـن تـو مـوطـن مـن یـعـنـی چه؟
همه عالَم همهکس را وطن است
همهجا مـوطـن هر مـرد و زن است (ایرجمیرزا، ۱۳۵۶: ۱۲۷)
منابع:
_ فردوسی، ابوالقاسم، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۱، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، کالیفرنیا و نیویورک، میراث ایران.
_ اشمیت، اریک امانوئل، ۱۲۹۳، خیانت اینشتین، ترجمه فهیمه موسوی، تهران، افراز.
_ شوپنهاور، آرتور، ۱۳۸۸، در باب حکمت زندگی، ترجمه محمد مبشّری، تهران، نیلوفر.
_ ایرجمیرزا، ۱۳۵۶، دیوان ایرجمیرزا، به اهتمام محمدجعفر محجوب، تهران، اندیشه.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
یکی از اصولی که اندیشمندان همواره در درستی گفته ی خویش به آن استناد کرده اند، منطقِ صوری و بداهت امتناع تناقض است. اصلی که موریس وینتر در کتابی با عنوان «فراسوی تناقض» به مخالفت با آن پرداخته و به زعم خود با طرح فرضیه ی تازه ای به درستی چنین اصلی خاتمه داده و آن را باطل کرده است.
نویسنده ی این کتاب بر آن باور است که انسان ها باید کوشش کنند تا خود را از راه کجِ منطق صوری نجات دهند و دریابند که راه و روشی بالاتر از استدلال و قیاس منطقی وجود دارد که از فراسوی تناقض می گذرد. (وینتر، 1363: 6)
موریس وینتر علاوه بر اشکالات متعدد بر منطق صوری (همان: 24) و ردّ مطلق انگاری اکثر فیلسوفان (همان: 17) حکم به نسبی گرایی در هستی و به اعتباری دیگر دستور به پذیرش اصل مشاهده ای داده است. (همان: 15-21)
این نویسنده ی فرانسوی در ادامه می آورد: اهل نظر [و فیلسوفان مشایی] بر آن اعتقادند که برای دست یابی به حقیقت باید به اصل عدم تناقض رسید، در غیر این صورت همه ی تفکرات ما باطل است. به عبارت ساده تر: آنچه هست هست. یک چیز نمی تواند در آن واحد هم باشد و هم نباشد. یک چیز نمی تواند در عین حال هم اثبات و هم انکار شود... [و حال آن که] اصلِ عدم تناقض، حقیقتی دروغین است. (همان: 14-15)
وینتر، موریس (1363). فراسوی تناقض: راز شیطان، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی، تهران: امیرکبیر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
نویسنده ی این کتاب بر آن باور است که انسان ها باید کوشش کنند تا خود را از راه کجِ منطق صوری نجات دهند و دریابند که راه و روشی بالاتر از استدلال و قیاس منطقی وجود دارد که از فراسوی تناقض می گذرد. (وینتر، 1363: 6)
موریس وینتر علاوه بر اشکالات متعدد بر منطق صوری (همان: 24) و ردّ مطلق انگاری اکثر فیلسوفان (همان: 17) حکم به نسبی گرایی در هستی و به اعتباری دیگر دستور به پذیرش اصل مشاهده ای داده است. (همان: 15-21)
این نویسنده ی فرانسوی در ادامه می آورد: اهل نظر [و فیلسوفان مشایی] بر آن اعتقادند که برای دست یابی به حقیقت باید به اصل عدم تناقض رسید، در غیر این صورت همه ی تفکرات ما باطل است. به عبارت ساده تر: آنچه هست هست. یک چیز نمی تواند در آن واحد هم باشد و هم نباشد. یک چیز نمی تواند در عین حال هم اثبات و هم انکار شود... [و حال آن که] اصلِ عدم تناقض، حقیقتی دروغین است. (همان: 14-15)
وینتر، موریس (1363). فراسوی تناقض: راز شیطان، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی، تهران: امیرکبیر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
کتاب «اراده ی قدرت» به تعبیری مهم ترین و به اعتباری پیچیده ترین اثر فریدریش نیچه است. (نیچه: 1386: 13) و تا آن جا که از مجموعه نظرات گردآورندگان و مترجمان و شارحان آثار نیچه بر می آید، اراده ی قدرت هرگز به عنوان یک کتاب توسط نیچه نوشته نشد و این اثر پس از مرگ وی جمع آوری و منتشر شده است. (همان: 14)
کتاب اراده ی قدرت بیش از نیم قرن پیش ابتدا توسط آقای دکتر محمدباقر هوشیار با عنوان اراده ی معطوف به قدرت ترجمه شد که البته کمتر از ده درصد این کتاب را شامل می شد تا آن که در سال 1377 دکتر مجید شریف آن را به صورت کامل از متن انگلیسی ترجمه نمود.
در ابتدای این اثر با هیچ انگاری مختوم به نیست انگاری مواجه می شویم: هیچ انگاری به آن معناست که هدفی در کار نیست؛ چرا که پاسخی نمی یابیم. (همان: 26) هیچ انگاری سازش ناپذیر عبارت از این اعتقاد است که ما به هیچ روی حق نداریم از برای اشیاء یک ماورا قائل گردیم، که خدایی یا اخلاق مجسّم باشد. (همان: 26) هیچ انگاری آرمانی است متعلّق به بالاترین درجه ی قدرتمندی روح و سرشارترین زندگی، گاهی ویرانگر و گاهی ریشخندآمیز. (همان: 34) افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد که هیچ دنیای واقعی در کار نیست... تا این حد، هیچ انگاری به عنوان انکار هستی ممکن است یک شیوه ی خداییِ اندیشیدن باشد. (همان: 34) هیچ انگاری، صورت اروپاییِ بوداییگری است که علمی ترینِ همه ی فرضیات ممکن است. (همان: 64) پس درمی یابیم در اینجا تلاش می شود که همه خدا انگاری [وحدت وجود] به دست آید. (همان: 65)
و شاید جالب باشد که از زبانِ اشو، عارف و فیلسوف هندی در کتاب «زبان فرشتگان» بخوانیم: کتاب اراده ی معطوف به قدرت، شاهکار نیچه است. با خواندن این کتاب خواننده در می یابد که قصد آن هایی که نیچه را دیوانه خطاب کردند و او را به تیمارستان فرستادند، رهایی از شرّ این عقاب تیز بین بوده است. هر کلمه ی نیچه، تیری ست که به سوی آن ابلهان و زبونان پرتاب شده است. من این کتاب نیچه را با ولع خوانده ام. او در کتاب اراده ی معطوف به قدرت، همه ی آن چیزهایی را که در کتاب های دیگر خود گفته یک جا گرد آورده است. این کتاب چنان ژرف و گسترده است که با خواندش مبهوت خواهی شد. (اشو، 1382: ج 2، 66 -67)
فریدریش نیچه در ادامه به نقد داوری ها و امور مسلّم از پیش مفروض گرفته مانند منطق و یقینی ترین اصول آن یعنی امتناع نقیضین می پردازد و می نویسد: آنچه به نام اصول مسلِّم منطق نامیده شده اند نه معیاری برای حقیقت، که الزام آمرانه ای را در باب آنچه باید حقیقتی به شمار آید در بر دارد... (نیچه: 1386: 408-409) و حال آن که هیچ حقیقتی در کار نیست (همان: 427) و حقیقت بیانی از برای اراده ی قدرت (همان: 436) و فرضیه ای است که رضایت پدید می آورد. (همان: 426)
این فیلسوف آلمانی ضمن نفی علت و معلول، و وهم و خیال پنداشتن فاعل و مفعول، جهان و هر آنچه در آن اخلاقی شمرده می شود را نیز منتفی دانسته (همان: 434-435) و معتقد است: همه ی قصدها، هدفها و معناها میل به نیرومندتر بودن و اراده ی قدرت است (همان: 519) هرچند چیزی به نام اراده به هیچ روی وجود ندارد و اراده تنها یک برداشت ساده سازِ مربوط به درک و فهم است... هدف یک انگیختار درونی است و نه بیشتر. (همان: 517)
نه روح، نه خِرَد، نه تفکّر، نه آگاهی، نه جان، نه اراده، نه حقیقت هیچ کدام وجود ندارند: همگی خیالاتی هستند که به هیچ کار نمی آیند. (همان: 390) مرا باید و شاید گفتن این که: نه، امـور واقـع دقـیـقاً همان چیزهایی هستند که وجود ندارند، تنها تـعابیرند [که وجود دارند] نمی توانیم هیچ امر واقع را فی النّفسه مسلّم و مقرّر بداریم.(همان: 391)
او به نظریه ی مشهور دکارت: «می اندیشم، پس هستم» معترض بوده و می آورد: چون اندیشه وجود دارد به ناچار چیزی یا کسی هم وجود دارد که می اندیشد صرفاً بیانی از عادت دستور زبانی ماست که به هر کرداری یک کننده ی کار میافزاید... در مسیری که دکارت دنبال کرد نه به چیزی مطلقاً قطعی بلکه تنها به واقعیت یک باور بسیار نیرومند می رسیم. (همان: 393)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
کتاب اراده ی قدرت بیش از نیم قرن پیش ابتدا توسط آقای دکتر محمدباقر هوشیار با عنوان اراده ی معطوف به قدرت ترجمه شد که البته کمتر از ده درصد این کتاب را شامل می شد تا آن که در سال 1377 دکتر مجید شریف آن را به صورت کامل از متن انگلیسی ترجمه نمود.
در ابتدای این اثر با هیچ انگاری مختوم به نیست انگاری مواجه می شویم: هیچ انگاری به آن معناست که هدفی در کار نیست؛ چرا که پاسخی نمی یابیم. (همان: 26) هیچ انگاری سازش ناپذیر عبارت از این اعتقاد است که ما به هیچ روی حق نداریم از برای اشیاء یک ماورا قائل گردیم، که خدایی یا اخلاق مجسّم باشد. (همان: 26) هیچ انگاری آرمانی است متعلّق به بالاترین درجه ی قدرتمندی روح و سرشارترین زندگی، گاهی ویرانگر و گاهی ریشخندآمیز. (همان: 34) افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد که هیچ دنیای واقعی در کار نیست... تا این حد، هیچ انگاری به عنوان انکار هستی ممکن است یک شیوه ی خداییِ اندیشیدن باشد. (همان: 34) هیچ انگاری، صورت اروپاییِ بوداییگری است که علمی ترینِ همه ی فرضیات ممکن است. (همان: 64) پس درمی یابیم در اینجا تلاش می شود که همه خدا انگاری [وحدت وجود] به دست آید. (همان: 65)
و شاید جالب باشد که از زبانِ اشو، عارف و فیلسوف هندی در کتاب «زبان فرشتگان» بخوانیم: کتاب اراده ی معطوف به قدرت، شاهکار نیچه است. با خواندن این کتاب خواننده در می یابد که قصد آن هایی که نیچه را دیوانه خطاب کردند و او را به تیمارستان فرستادند، رهایی از شرّ این عقاب تیز بین بوده است. هر کلمه ی نیچه، تیری ست که به سوی آن ابلهان و زبونان پرتاب شده است. من این کتاب نیچه را با ولع خوانده ام. او در کتاب اراده ی معطوف به قدرت، همه ی آن چیزهایی را که در کتاب های دیگر خود گفته یک جا گرد آورده است. این کتاب چنان ژرف و گسترده است که با خواندش مبهوت خواهی شد. (اشو، 1382: ج 2، 66 -67)
فریدریش نیچه در ادامه به نقد داوری ها و امور مسلّم از پیش مفروض گرفته مانند منطق و یقینی ترین اصول آن یعنی امتناع نقیضین می پردازد و می نویسد: آنچه به نام اصول مسلِّم منطق نامیده شده اند نه معیاری برای حقیقت، که الزام آمرانه ای را در باب آنچه باید حقیقتی به شمار آید در بر دارد... (نیچه: 1386: 408-409) و حال آن که هیچ حقیقتی در کار نیست (همان: 427) و حقیقت بیانی از برای اراده ی قدرت (همان: 436) و فرضیه ای است که رضایت پدید می آورد. (همان: 426)
این فیلسوف آلمانی ضمن نفی علت و معلول، و وهم و خیال پنداشتن فاعل و مفعول، جهان و هر آنچه در آن اخلاقی شمرده می شود را نیز منتفی دانسته (همان: 434-435) و معتقد است: همه ی قصدها، هدفها و معناها میل به نیرومندتر بودن و اراده ی قدرت است (همان: 519) هرچند چیزی به نام اراده به هیچ روی وجود ندارد و اراده تنها یک برداشت ساده سازِ مربوط به درک و فهم است... هدف یک انگیختار درونی است و نه بیشتر. (همان: 517)
نه روح، نه خِرَد، نه تفکّر، نه آگاهی، نه جان، نه اراده، نه حقیقت هیچ کدام وجود ندارند: همگی خیالاتی هستند که به هیچ کار نمی آیند. (همان: 390) مرا باید و شاید گفتن این که: نه، امـور واقـع دقـیـقاً همان چیزهایی هستند که وجود ندارند، تنها تـعابیرند [که وجود دارند] نمی توانیم هیچ امر واقع را فی النّفسه مسلّم و مقرّر بداریم.(همان: 391)
او به نظریه ی مشهور دکارت: «می اندیشم، پس هستم» معترض بوده و می آورد: چون اندیشه وجود دارد به ناچار چیزی یا کسی هم وجود دارد که می اندیشد صرفاً بیانی از عادت دستور زبانی ماست که به هر کرداری یک کننده ی کار میافزاید... در مسیری که دکارت دنبال کرد نه به چیزی مطلقاً قطعی بلکه تنها به واقعیت یک باور بسیار نیرومند می رسیم. (همان: 393)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
ادامهی صفحهی قبل:
فریدریش نیچه در این نوشتارهای خود نیز به مانند دیگر آثارش به تندی از مردم آلمان یاد نموده و به نقد بسیاری از فیلسوفان اقدام کرده است و فیلسوفان پیشین را همچون هرزگانِ خوار و بی مقداری می انگارد که در پوشش زنی به نام حقیقت پنهان شده اند. (همان: 376) او ضمن استفاده از واژگان متعددی چون: ابلهان، درازگوشان، جانوران گلّه خوی، موش کور، گوسفند و... به دین و خصوصاً مسیحیت تاخته است و می نویسد: من مسیحیت را به عنوان شوم ترین دروغ فریبنده که تا کنون وجود داشته است، به عنوان دروغ نامقدّس بزرگ تلقّی می کنم: من ریشه و جوانه ی آرمان آن را از زیر هر خاک بیرون می کشم، من هر موضع مصالحه آمیز را در برابر آن رد می کنم، من جنگی علیه آن به راه می اندازم. (همان: 174)
نیچه در ادامه سوسیالیسم را معادل غیر مذهبی یسوعی گری خوانده (همان: 576) و با مضحک دیدن سوسیالیست ها، (همان: 575) این مکتب را نتیجه ی منطقی جباریت پست ترین و ابله ترین کسان، یعنی سطحی نگران و حسودان و بازیگران دانسته و آن را امری نومیدی آور و خشم آمیز معرفی می کند: شادمانی گوسفندوار و بی آزار امیدواری های آنان از هر نمایشی سرگرم کننده تر است... در مکتب و دیدگاه سوسیالیسم، یک اراده ی نفی زندگی به گونه ای ناشایست نهفته است؛ آدمها یا نژادهایی که اندیشه ی چنین مکتبی را در سر پرورانده اند، باید سرهم بند و خامدست بوده باشند... در هر حال سوسیالیسم حتی به عنوان موش کورِ ناآرامی در زیر خاک جامعه ای که در حماقت غوطه ور است قادر خواهد بود چیز مفید و شفابخشی باشد: صلح و آرامش بر روی زمین و نرمش تام و تمام این جانورِ گلّه خویِ دموکراتیک را به تأخیر می اندازد؛ اروپائیان را ناچار می کند که روحیه ی خود را یعنی مراقبت زیرکانه و محتاطانه را حفظ کنند و از همهی فضایل مردانه و جنگجویانه چشم نپوشند. (همان: 117-118)
دوامِ این نقدهای متعدد تا جایی بود که داروین و داروینیسم نیز از چشم های تیز این فیلسوف طغیان کننده در امان نماند: در ارزیابی تأثیر اوضاع و احوال بیرونی، داروین تا حدّ ریشخندآمیزی راه زیاده روی را پیموده است. (همان: 501) آنچه مرا بیش از هر چیز شگفت زده می سازد این است که همواره در برابر خویش وارونه ی آنچه را داروین و مکتب او می بینند یا می خواهند امروز ببینند می بینم: حذف نمونه های خوشبخت، بیهودگی انواع توسعه یافته تر، سلطه ی اجتناب ناپذیر متوسط ها حتی انواع پایین تر از متوسط. (همان: 530)
من همه ی فیلسوفان را می بینم، علم را می بینم که زانو می زند در برابر واقعیتی که به وارونه ی تنازع بقا آن گونه که مکتب داروین می آموزد، می باشد؛ یعنی در هر کجا می بینم که کسانی که زندگی و ارزش زندگی را به خطر می اندازند سروری می کنند و باقی می مانند. خطای مکتب داروین برای من به صورت مسئله ای در می آید. چگونه می توان تا آن جا نابینا بود که بر این نکته به خطا نظر افکند؟ این که گونه ها نشانگر پیشرفتی هستند نامعقول ترین ادّعا در جهان است. این که اندامه های فراتر از فروتران تحوّل یافته باشند در یک مورد هم به اثبات نرسیده است. می بینیم که چگونه فروتران به خاطر تعدادشان، ترفندبازی¬شان و حیله گریشان میچربند. نمی بینم که چگونه یک تغییر تصادفی مزیّتی را به بار آورَد. (همان: 531-532)
با همه ی بهره برداری نازی ها از نیچه (همان: 714) و تمجید این فیلسوف نیست انگار از ماکیاولیسم (همان: 252) و دیوانه وار خواندن مفهوم برابری انسان ها (همان: 580) او به نفی نژادپرستی عمومی پرداخته و تنها حکم به برتری فردی و خونی برخی از انسان ها داده است: تنها والایی تبار، تنها اصالت خون در کار است. زیرا که روح به تنهایی والایی و اصالت نمی آورَد. (منظور من در این جا واژه ی کوچکِ فون: نژادگی یا سالنامه ی گوتا: شرح خانواده های شاهیِ اروپا نیست. این دو هلالی را بهر خران آوردم...) نه نوع بشر که اَبَر انسان هدف است. (همان: 713-746)
نیچه، فریدریش (1386). اراده ی قدرت، ترجمه مجید شریف، تهران: جامی.
اشو (1382). زبان فرشتگان: شرحی بر پیامبرِ جبران خلیل جبران، ترجمه مسیحا برزگر، تهران: نگارستان کتاب.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
فریدریش نیچه در این نوشتارهای خود نیز به مانند دیگر آثارش به تندی از مردم آلمان یاد نموده و به نقد بسیاری از فیلسوفان اقدام کرده است و فیلسوفان پیشین را همچون هرزگانِ خوار و بی مقداری می انگارد که در پوشش زنی به نام حقیقت پنهان شده اند. (همان: 376) او ضمن استفاده از واژگان متعددی چون: ابلهان، درازگوشان، جانوران گلّه خوی، موش کور، گوسفند و... به دین و خصوصاً مسیحیت تاخته است و می نویسد: من مسیحیت را به عنوان شوم ترین دروغ فریبنده که تا کنون وجود داشته است، به عنوان دروغ نامقدّس بزرگ تلقّی می کنم: من ریشه و جوانه ی آرمان آن را از زیر هر خاک بیرون می کشم، من هر موضع مصالحه آمیز را در برابر آن رد می کنم، من جنگی علیه آن به راه می اندازم. (همان: 174)
نیچه در ادامه سوسیالیسم را معادل غیر مذهبی یسوعی گری خوانده (همان: 576) و با مضحک دیدن سوسیالیست ها، (همان: 575) این مکتب را نتیجه ی منطقی جباریت پست ترین و ابله ترین کسان، یعنی سطحی نگران و حسودان و بازیگران دانسته و آن را امری نومیدی آور و خشم آمیز معرفی می کند: شادمانی گوسفندوار و بی آزار امیدواری های آنان از هر نمایشی سرگرم کننده تر است... در مکتب و دیدگاه سوسیالیسم، یک اراده ی نفی زندگی به گونه ای ناشایست نهفته است؛ آدمها یا نژادهایی که اندیشه ی چنین مکتبی را در سر پرورانده اند، باید سرهم بند و خامدست بوده باشند... در هر حال سوسیالیسم حتی به عنوان موش کورِ ناآرامی در زیر خاک جامعه ای که در حماقت غوطه ور است قادر خواهد بود چیز مفید و شفابخشی باشد: صلح و آرامش بر روی زمین و نرمش تام و تمام این جانورِ گلّه خویِ دموکراتیک را به تأخیر می اندازد؛ اروپائیان را ناچار می کند که روحیه ی خود را یعنی مراقبت زیرکانه و محتاطانه را حفظ کنند و از همهی فضایل مردانه و جنگجویانه چشم نپوشند. (همان: 117-118)
دوامِ این نقدهای متعدد تا جایی بود که داروین و داروینیسم نیز از چشم های تیز این فیلسوف طغیان کننده در امان نماند: در ارزیابی تأثیر اوضاع و احوال بیرونی، داروین تا حدّ ریشخندآمیزی راه زیاده روی را پیموده است. (همان: 501) آنچه مرا بیش از هر چیز شگفت زده می سازد این است که همواره در برابر خویش وارونه ی آنچه را داروین و مکتب او می بینند یا می خواهند امروز ببینند می بینم: حذف نمونه های خوشبخت، بیهودگی انواع توسعه یافته تر، سلطه ی اجتناب ناپذیر متوسط ها حتی انواع پایین تر از متوسط. (همان: 530)
من همه ی فیلسوفان را می بینم، علم را می بینم که زانو می زند در برابر واقعیتی که به وارونه ی تنازع بقا آن گونه که مکتب داروین می آموزد، می باشد؛ یعنی در هر کجا می بینم که کسانی که زندگی و ارزش زندگی را به خطر می اندازند سروری می کنند و باقی می مانند. خطای مکتب داروین برای من به صورت مسئله ای در می آید. چگونه می توان تا آن جا نابینا بود که بر این نکته به خطا نظر افکند؟ این که گونه ها نشانگر پیشرفتی هستند نامعقول ترین ادّعا در جهان است. این که اندامه های فراتر از فروتران تحوّل یافته باشند در یک مورد هم به اثبات نرسیده است. می بینیم که چگونه فروتران به خاطر تعدادشان، ترفندبازی¬شان و حیله گریشان میچربند. نمی بینم که چگونه یک تغییر تصادفی مزیّتی را به بار آورَد. (همان: 531-532)
با همه ی بهره برداری نازی ها از نیچه (همان: 714) و تمجید این فیلسوف نیست انگار از ماکیاولیسم (همان: 252) و دیوانه وار خواندن مفهوم برابری انسان ها (همان: 580) او به نفی نژادپرستی عمومی پرداخته و تنها حکم به برتری فردی و خونی برخی از انسان ها داده است: تنها والایی تبار، تنها اصالت خون در کار است. زیرا که روح به تنهایی والایی و اصالت نمی آورَد. (منظور من در این جا واژه ی کوچکِ فون: نژادگی یا سالنامه ی گوتا: شرح خانواده های شاهیِ اروپا نیست. این دو هلالی را بهر خران آوردم...) نه نوع بشر که اَبَر انسان هدف است. (همان: 713-746)
نیچه، فریدریش (1386). اراده ی قدرت، ترجمه مجید شریف، تهران: جامی.
اشو (1382). زبان فرشتگان: شرحی بر پیامبرِ جبران خلیل جبران، ترجمه مسیحا برزگر، تهران: نگارستان کتاب.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
📘نسخههای دیوان حافظ
📝حافظ
از «دیوان حافظ» تصحیحهای متعدّدی وجود دارد که از مهمترین آن میتوان به چاپِ پرویز ناتل خانلری، محمد قدسی شیرازی، محمد قزوینی، بهاءالدین خرمشاهی، هوشنگ ابتهاج و سلیم نیساری اشاره نمود. چاپ قزوینی از دیوان حافظ، که از مشهورترین و معتبرترین نسخهها بهشمار میرود، توسّط محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی بر اساس ۱۸ نسخه در سال ۱۳۲۰ و متشکّل از ۴۹۵ غزل است. چاپ خانلری توسط دکتر پرویز ناتل خانلری بر اساس ۱۴ نسخه در سال ۱۳۵۹ و متشکّل از ۴۸۶ غزل است. چاپ سایه توسّط هوشنگ ابتهاج در سال ۱۳۷۴ بر اساس ۳۱ نسخه و متشکّل از ۴۸۴ غزل است. چاپ سلیم نیساری توسّط دکتر سلیم نیساری در سال ۱۳۷۷ بر اساس ۴۸ نسخه و متشکّل از ۴۷۶ غزل است. چاپ قدسی هم توسط محمد حسینی قدسی شیرازی سالها قبل از تصحیح قزوینی در سال ۱۲۷۶ بر اساس ۵۰ نسخه و با مجموع ۶۰۰ غزل، هفت قصیده، چهلوپنج قطعه، سیونه رباعی، شش مثنوی، یک ترجیعبند و یک ترکیببند به چاپ رسیده است.
تصحیح قدسی در عصر حاضر به کوشش دکتر حسن ذوالفقاری و ابوالفضل علیمحمدی توسط نشر چشمه به طبع رسیده است که از محسّنات این چاپ میتوان به مقابلۀ چهار نسخۀ قزوینی، خانلری، سایه و نیساری با نسخۀ قدسی و ذکر اختلافات موجود در آن و همچنین دو فهرست الفباییِ مطلع و قافیه، کشفالابیات، فرهنگ لغات، توضیح برخی از ابیات مشکل و اعرابگذاری پارهای از واژگان و کلمات عربی اشاره کرد (حافظ، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمه»، ۲۶ الی۳۲).
منبع:
_ حافظ، شمسالدین محمد، ۱۳۸۱، دیوان حافظ، به تصحیح محمد قدسی، به کوشش حسن ذوالفقاری و ابوالفضل علیمحمدی، تهران، چشمه.
https://t.iss.one/Minavash
📝حافظ
از «دیوان حافظ» تصحیحهای متعدّدی وجود دارد که از مهمترین آن میتوان به چاپِ پرویز ناتل خانلری، محمد قدسی شیرازی، محمد قزوینی، بهاءالدین خرمشاهی، هوشنگ ابتهاج و سلیم نیساری اشاره نمود. چاپ قزوینی از دیوان حافظ، که از مشهورترین و معتبرترین نسخهها بهشمار میرود، توسّط محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی بر اساس ۱۸ نسخه در سال ۱۳۲۰ و متشکّل از ۴۹۵ غزل است. چاپ خانلری توسط دکتر پرویز ناتل خانلری بر اساس ۱۴ نسخه در سال ۱۳۵۹ و متشکّل از ۴۸۶ غزل است. چاپ سایه توسّط هوشنگ ابتهاج در سال ۱۳۷۴ بر اساس ۳۱ نسخه و متشکّل از ۴۸۴ غزل است. چاپ سلیم نیساری توسّط دکتر سلیم نیساری در سال ۱۳۷۷ بر اساس ۴۸ نسخه و متشکّل از ۴۷۶ غزل است. چاپ قدسی هم توسط محمد حسینی قدسی شیرازی سالها قبل از تصحیح قزوینی در سال ۱۲۷۶ بر اساس ۵۰ نسخه و با مجموع ۶۰۰ غزل، هفت قصیده، چهلوپنج قطعه، سیونه رباعی، شش مثنوی، یک ترجیعبند و یک ترکیببند به چاپ رسیده است.
تصحیح قدسی در عصر حاضر به کوشش دکتر حسن ذوالفقاری و ابوالفضل علیمحمدی توسط نشر چشمه به طبع رسیده است که از محسّنات این چاپ میتوان به مقابلۀ چهار نسخۀ قزوینی، خانلری، سایه و نیساری با نسخۀ قدسی و ذکر اختلافات موجود در آن و همچنین دو فهرست الفباییِ مطلع و قافیه، کشفالابیات، فرهنگ لغات، توضیح برخی از ابیات مشکل و اعرابگذاری پارهای از واژگان و کلمات عربی اشاره کرد (حافظ، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمه»، ۲۶ الی۳۲).
منبع:
_ حافظ، شمسالدین محمد، ۱۳۸۱، دیوان حافظ، به تصحیح محمد قدسی، به کوشش حسن ذوالفقاری و ابوالفضل علیمحمدی، تهران، چشمه.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
اِشتفان تِسوایگ (1942-1881) شاعر و نویسندهی مشهور اتریشی با قدرت یافتن نازیها مجبور به ترک وطن شد و در سال 1940 به ناچار دل از اروپا کند و به برزیل پناه برد. این حادثهی غمناک سبب انزوای او در غربت شد تا جایی که دو سال بعد به همراه همسرش خودکشی کرد. (سِوایگ، 1395: 11)
از مهمترین آثار این نویسندهی یهودی میتوان به «وجدان بیدار» و «حدیث شطرنج» اشاره نمود. حدیث شطرنج که آخرین اثر این زندگینامهنویسِ بنام وینی است، (همان: 10) برای نخستینبار در سال 1325 توسط خانم نیره سعیدی از زبان فرانسوی با نام شطرنج باز انتشار یافت. عنوانی که از سوی جناب محمود حدادی [مترجم این داستان از زبان اصلی آن] اسمی نه چندان منطبق خوانده شده است؛ (همان: 11) چرا که در پایان میبینیم که قهرمانِ داستان از روی جِد شطرنج بازی نمیکند. (همان: 125)
حدیث شطرنج، روایت یکی از قهرمانان بزرگ شطرنج جهان در مقابل یک زندانی سابقِ ارتش هیتلری است. شطرنج بازی کارگر و روستازاده که در عین بیسوادی و ناتوانی در نوشتن یک جمله ی بیغلط، یکباره متوجهی استعداد عجیب و تکبعدی خود در شطرنج شده است. مردی مغرور، کمحرف و پولپرست تا جایی که برای انجام بازی دوستانه با افراد عادی، طلب پول بسیاری میکند! و در مقابل این شطرنج باز، دکتری اندیشمند، باسواد، هنرمند و اخلاق مدار را مشاهده میکنیم که بیش از بیست سال است شطرنج بازی نکرده و در این رشته بازیکنی کاملاً معمولی میباشد.
تسوایگ با کتاب حدیث شطرنج به نمونهای از سرنوشت روشنفکران تـجسّم میبخشد که خواستند اما نتوانستند از سیطرهی فاشیسم جلوگیری کنند. و پایان داستان روایتگر پوچیِ حاکم بر این هستی است و طرح این پرسش که چرا قهرمان داستان در آخرین مسابقه، بازی را به آسانی به رقیب خودپسند خود واگذار کرد، آن هم جایی که از هر حیث بر قهرمان شطرنج برتری دارد؟!
این نویسندهی صلح جو و اومانیست در ابعاد پنهان این داستان علاوه بر نقد نازیسم گویی در فکر به چالش کشاندن مفهوم دانش و بزرگی است، و اینکه آیا سیاستمداران و هنرمندان تک بعدیِ عاری از فهم و اندیشه را میتوان بزرگ شمرد؟
ای برادر تو همان اندیشهای مابقی تو استخوان و ریشهای
تصور انسان، انسان متفکری که بیآنکه دیوانه شود، ده، بیست، سی، چهل سال تمام همهی نیرو و کشش فکر خود را پیوسته و هرباره بر سر این کار مسخره میگذارد که شاهی چوبی را بر صفحهای چوبی به حاشیه براند. (همان: 32)
متن بالا که هجوگونهای معتدل بر شطرنج حرفهای و احتمالاً سایر رشتههای ورزشی است، یادآور پارهای از اشعار حسین پناهی در نامههایی به آنا است: *شاید بیلیارد بهتر از خواندن رمانِ سقوط آلبر کامو باشد! *دانشگاه هاروارد در برابر فیفا و فیلا کم آورده است! *سانترهای دیوید بکهام از طرحِ بود و نبود شکسپیر قابل تأملتر شده است! *فرار از فلسفه و اندیشه، خود فلسفهی جدیدی است که تازه راه افتاده است! شاید...
سوایگ، اشتفان (1395). حدیث شطرنج و رسالهی سیسِرو، ترجمه محمود حدادی، تهران: نیلوفر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
از مهمترین آثار این نویسندهی یهودی میتوان به «وجدان بیدار» و «حدیث شطرنج» اشاره نمود. حدیث شطرنج که آخرین اثر این زندگینامهنویسِ بنام وینی است، (همان: 10) برای نخستینبار در سال 1325 توسط خانم نیره سعیدی از زبان فرانسوی با نام شطرنج باز انتشار یافت. عنوانی که از سوی جناب محمود حدادی [مترجم این داستان از زبان اصلی آن] اسمی نه چندان منطبق خوانده شده است؛ (همان: 11) چرا که در پایان میبینیم که قهرمانِ داستان از روی جِد شطرنج بازی نمیکند. (همان: 125)
حدیث شطرنج، روایت یکی از قهرمانان بزرگ شطرنج جهان در مقابل یک زندانی سابقِ ارتش هیتلری است. شطرنج بازی کارگر و روستازاده که در عین بیسوادی و ناتوانی در نوشتن یک جمله ی بیغلط، یکباره متوجهی استعداد عجیب و تکبعدی خود در شطرنج شده است. مردی مغرور، کمحرف و پولپرست تا جایی که برای انجام بازی دوستانه با افراد عادی، طلب پول بسیاری میکند! و در مقابل این شطرنج باز، دکتری اندیشمند، باسواد، هنرمند و اخلاق مدار را مشاهده میکنیم که بیش از بیست سال است شطرنج بازی نکرده و در این رشته بازیکنی کاملاً معمولی میباشد.
تسوایگ با کتاب حدیث شطرنج به نمونهای از سرنوشت روشنفکران تـجسّم میبخشد که خواستند اما نتوانستند از سیطرهی فاشیسم جلوگیری کنند. و پایان داستان روایتگر پوچیِ حاکم بر این هستی است و طرح این پرسش که چرا قهرمان داستان در آخرین مسابقه، بازی را به آسانی به رقیب خودپسند خود واگذار کرد، آن هم جایی که از هر حیث بر قهرمان شطرنج برتری دارد؟!
این نویسندهی صلح جو و اومانیست در ابعاد پنهان این داستان علاوه بر نقد نازیسم گویی در فکر به چالش کشاندن مفهوم دانش و بزرگی است، و اینکه آیا سیاستمداران و هنرمندان تک بعدیِ عاری از فهم و اندیشه را میتوان بزرگ شمرد؟
ای برادر تو همان اندیشهای مابقی تو استخوان و ریشهای
تصور انسان، انسان متفکری که بیآنکه دیوانه شود، ده، بیست، سی، چهل سال تمام همهی نیرو و کشش فکر خود را پیوسته و هرباره بر سر این کار مسخره میگذارد که شاهی چوبی را بر صفحهای چوبی به حاشیه براند. (همان: 32)
متن بالا که هجوگونهای معتدل بر شطرنج حرفهای و احتمالاً سایر رشتههای ورزشی است، یادآور پارهای از اشعار حسین پناهی در نامههایی به آنا است: *شاید بیلیارد بهتر از خواندن رمانِ سقوط آلبر کامو باشد! *دانشگاه هاروارد در برابر فیفا و فیلا کم آورده است! *سانترهای دیوید بکهام از طرحِ بود و نبود شکسپیر قابل تأملتر شده است! *فرار از فلسفه و اندیشه، خود فلسفهی جدیدی است که تازه راه افتاده است! شاید...
سوایگ، اشتفان (1395). حدیث شطرنج و رسالهی سیسِرو، ترجمه محمود حدادی، تهران: نیلوفر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
رمان «مسئله ی اسپینوزا» یکی دیگر از آثار زیبا و خواندنی اروین دیوید یالوم است که در آن به زندگی و اندیشه های اسپینوزا پرداخته و در کنار آن نیز نیم نگاهی به آلفرد روزنبرگ، تئوریسین حزب نازی داشته است. دکتر یالوم علّت علاقه اش به اسپینوزا را گرایش های سنّت شکنانه ی اسپینوزا و پیروی اینشتین از اسپینوزا و خدای اسپینوزا که کاملاً هم تراز با طبیعت است می داند. (یالوم، 1392: 19)
بنتو اسپینوزا (به زبان پرتغالی) خدا را همان طبیعت می دانست (همان: 183-297) و اولین صفحه از کتاب «رساله الهی سیاسیِ» او با این جمله شروع می شود: ترس، خرافات می پرورد. (همان: 238) لذا بندیکت (به زبان لاتینی) با رهایی از ترس، کتب مقدّس را کلام خداوند نشمرده و آن را چیزی بیش از تصوّرهای خیالی پیامبران نمی داند. (همان: 124-125)
زندگی اخروی را نفی کرده (همان: 180) و معتقد است که معجزه ها فقط به واسطه ی جهل انسان وجود دارند. چرا که در دوران باستان هر رویدادی که ممکن نبود با علّت های طبیعی آن را توضیح داد آن را معجزه در نظر می گرفتند. (همان: 174) مذهب بافتی از رموز مسخره و احمقانه است (همان: 238) و جنون کابالیست های بیگانه و کوته نظر سبب شگفتی بی وقفه ی من می شود. (همان: 265)
این سخنان سبب شد تا باروخ (به زبان عبری) در سنّ بیست و چهار سالگی از جامعه ی مذهبی آمستردام [پدر او گویی اهل اسپانیا بود که به پرتغال مهاجرت کرده و سپس به آمستردام آمده بود. (همان: 265)] رانده شده و توسط یهودیان تکفیر شود.
عالمان یهودی در ابتدا به اسپنوزا که سال ها مطالعات دینی داشت جایگاه پژوهشگری در زمینه ی تورات و دریافت مستمری مادام العمر پیشنهاد کردند تنها به شرط آن که سکوت کند، اما او نپذیرفت. (همان: 206-207) و این امر سبب طرد شدن اسپینوزا از جامعه و خانواده گردید تا جایی که برخی از نزدیکان او مانند خواهرش با خشم و نفرت وی را کافر می خواندند. و البته بعضی چون گوته نیز او را کافر نـمی دانستند و به تـمجید از او پرداختند. (همان: 84-85-88)
باروخ اسپینوزا که سال ها منزوی بود و با اشتغال به تراشیدن شیشه های عدسی ساده می زیست، (همان: 231) به نوشتن کتاب مشهور «اخلاق» اقدام نمود و سرانجام در سنّ چهل و پنج سالگی دیده از جهان فروبست بدون آن که تصویر و عکسی از خود به یادگار گذاشته باشد. (همان: 22)
یالوم، اروین (1392). مسئله ی اسپینوزا، ترجمه زهرا حسینیان، مشهد: ترانه.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
بنتو اسپینوزا (به زبان پرتغالی) خدا را همان طبیعت می دانست (همان: 183-297) و اولین صفحه از کتاب «رساله الهی سیاسیِ» او با این جمله شروع می شود: ترس، خرافات می پرورد. (همان: 238) لذا بندیکت (به زبان لاتینی) با رهایی از ترس، کتب مقدّس را کلام خداوند نشمرده و آن را چیزی بیش از تصوّرهای خیالی پیامبران نمی داند. (همان: 124-125)
زندگی اخروی را نفی کرده (همان: 180) و معتقد است که معجزه ها فقط به واسطه ی جهل انسان وجود دارند. چرا که در دوران باستان هر رویدادی که ممکن نبود با علّت های طبیعی آن را توضیح داد آن را معجزه در نظر می گرفتند. (همان: 174) مذهب بافتی از رموز مسخره و احمقانه است (همان: 238) و جنون کابالیست های بیگانه و کوته نظر سبب شگفتی بی وقفه ی من می شود. (همان: 265)
این سخنان سبب شد تا باروخ (به زبان عبری) در سنّ بیست و چهار سالگی از جامعه ی مذهبی آمستردام [پدر او گویی اهل اسپانیا بود که به پرتغال مهاجرت کرده و سپس به آمستردام آمده بود. (همان: 265)] رانده شده و توسط یهودیان تکفیر شود.
عالمان یهودی در ابتدا به اسپنوزا که سال ها مطالعات دینی داشت جایگاه پژوهشگری در زمینه ی تورات و دریافت مستمری مادام العمر پیشنهاد کردند تنها به شرط آن که سکوت کند، اما او نپذیرفت. (همان: 206-207) و این امر سبب طرد شدن اسپینوزا از جامعه و خانواده گردید تا جایی که برخی از نزدیکان او مانند خواهرش با خشم و نفرت وی را کافر می خواندند. و البته بعضی چون گوته نیز او را کافر نـمی دانستند و به تـمجید از او پرداختند. (همان: 84-85-88)
باروخ اسپینوزا که سال ها منزوی بود و با اشتغال به تراشیدن شیشه های عدسی ساده می زیست، (همان: 231) به نوشتن کتاب مشهور «اخلاق» اقدام نمود و سرانجام در سنّ چهل و پنج سالگی دیده از جهان فروبست بدون آن که تصویر و عکسی از خود به یادگار گذاشته باشد. (همان: 22)
یالوم، اروین (1392). مسئله ی اسپینوزا، ترجمه زهرا حسینیان، مشهد: ترانه.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
📘مقدمهٔ افسانههای هفتگنبد
📝احمد شاملو
کتاب «افسانههای هفتگنبد»، روایت شخصی احمد شاملو از هفتپیکرِ نظامی گنجوی است. شاملو در مقدمۀ این اثر خود، که تنها در چاپ اول آن در سال ۱۳۳۶ انتشار یافت و در چاپهای بعدی حذف شد، نظامی را مورد نوازش قرار داده است و دربارۀ این شاعر نامدار ایرانی مینویسد:
او سخندانی بزرگ و افسانهپردازی ادیب است. هفتگنبد یا هفتپیکر و یا بهرامنامه یک اثر شعری نیست. نظامیِ هفتپیکر، نظامیِ شاعر نبوده است. کار شعر، کار افسانهسرایی نیست (شاملو، ۱۳۸۴: ۲۲۴). هدف نظامی در افسانههای این منظومه بهجز دو داستانِ بشر پرهیزگار [گنبد سبز] و ماهان کوشیار [گنبد کبود] فقط این بوده است که مشتی صحنههای لاسولیس به هم ببافد. گویی نظامی بهشخصه با پرداختن اینگونه صحنهها، در ذهن خویش هوسبازی و کارسازی میکرده است... آنچه طول افسانه را باعث شده بازگفت نیاز عاشقانۀ مرد داستان نیست بلکه تمنای اوست به ارضای هوس جنسی خویش (همان: ۲۲۲):
مرد: قطرهیی را به تشنگی مگذار!
تشنهیی را به قطرهیی بنواز!
رطبی در فکنده گیر به شیر
سوزنی رفته درمیان حریر!
و جز اینها که سرانجام نیز با همبستر شدن عاشقِ نیازمند با یکی از کنیزکان معشوقۀ خویش موقتاً جوش عشق فرو مینشیند! شوق و عطش نظامی بهوصف دقیق صحنههای همآغوشی و همبستری بهحدی است که گویی انگیزۀ اصلی او به پرداختن هفتپیکر چیزی جز این نبوده است. تعارفات و احترامات فائقۀ مورد پسند میراثخواران ادبی ایران را که بهکنار بگذاریم، اغلب این داستانها بهقدری حقیر و بیمایه است که حتی سخنپردازی و قدرت کلامی نظامی نیز نمیتواند ارزشی برای آن بتراشد... در میان اینگونه داستانها، رسواتر از همه گنبد سفید است (همان: ۲۲۳). این داستان نقطۀ اوج عطش نظامی [عطش جنسی نظامی] است به شیرینکام شدن از وصف حلوا (همان: ۲۲۴)!
ما شاعر را پیامبر انسانیت ترجمه میکنیم (همان: ۲۱۹). شاعر نه خداشناس و نه ملحد است. نه ثروتمند است نه تهیدست. نه فاشیست است نه کمونیست. نه وطنپرست است و نه بیوطن. همهچیز هست و هیچچیز نیست. اگر چیزی بود شاعر نیست، و اگر شاعر بود هیچچیز دیگر نیست. شاید خود نداند، اما آنچه او میجوید تنها رهایی است... با این محک، حساب افراد بیشماری از گروه انبوه شاعران گذشته و امروز ما با خداست... چنین باد! چه نیاز هست که مقام روحانیت و تقدّس شعر را چندان فرود آوریم که اردوی ناظمانِ کاسب یا واعظانِ ناظم را نیز دربرگیرد (همان: ۲۲۰)؟
منبع:
_ شاملو، احمد، ۱۳۸۴، «مقدمۀ افسانههای هفتگنبد»، گوهران، شماره ۹ و ۱۰.
https://t.iss.one/Minavash
📝احمد شاملو
کتاب «افسانههای هفتگنبد»، روایت شخصی احمد شاملو از هفتپیکرِ نظامی گنجوی است. شاملو در مقدمۀ این اثر خود، که تنها در چاپ اول آن در سال ۱۳۳۶ انتشار یافت و در چاپهای بعدی حذف شد، نظامی را مورد نوازش قرار داده است و دربارۀ این شاعر نامدار ایرانی مینویسد:
او سخندانی بزرگ و افسانهپردازی ادیب است. هفتگنبد یا هفتپیکر و یا بهرامنامه یک اثر شعری نیست. نظامیِ هفتپیکر، نظامیِ شاعر نبوده است. کار شعر، کار افسانهسرایی نیست (شاملو، ۱۳۸۴: ۲۲۴). هدف نظامی در افسانههای این منظومه بهجز دو داستانِ بشر پرهیزگار [گنبد سبز] و ماهان کوشیار [گنبد کبود] فقط این بوده است که مشتی صحنههای لاسولیس به هم ببافد. گویی نظامی بهشخصه با پرداختن اینگونه صحنهها، در ذهن خویش هوسبازی و کارسازی میکرده است... آنچه طول افسانه را باعث شده بازگفت نیاز عاشقانۀ مرد داستان نیست بلکه تمنای اوست به ارضای هوس جنسی خویش (همان: ۲۲۲):
مرد: قطرهیی را به تشنگی مگذار!
تشنهیی را به قطرهیی بنواز!
رطبی در فکنده گیر به شیر
سوزنی رفته درمیان حریر!
و جز اینها که سرانجام نیز با همبستر شدن عاشقِ نیازمند با یکی از کنیزکان معشوقۀ خویش موقتاً جوش عشق فرو مینشیند! شوق و عطش نظامی بهوصف دقیق صحنههای همآغوشی و همبستری بهحدی است که گویی انگیزۀ اصلی او به پرداختن هفتپیکر چیزی جز این نبوده است. تعارفات و احترامات فائقۀ مورد پسند میراثخواران ادبی ایران را که بهکنار بگذاریم، اغلب این داستانها بهقدری حقیر و بیمایه است که حتی سخنپردازی و قدرت کلامی نظامی نیز نمیتواند ارزشی برای آن بتراشد... در میان اینگونه داستانها، رسواتر از همه گنبد سفید است (همان: ۲۲۳). این داستان نقطۀ اوج عطش نظامی [عطش جنسی نظامی] است به شیرینکام شدن از وصف حلوا (همان: ۲۲۴)!
ما شاعر را پیامبر انسانیت ترجمه میکنیم (همان: ۲۱۹). شاعر نه خداشناس و نه ملحد است. نه ثروتمند است نه تهیدست. نه فاشیست است نه کمونیست. نه وطنپرست است و نه بیوطن. همهچیز هست و هیچچیز نیست. اگر چیزی بود شاعر نیست، و اگر شاعر بود هیچچیز دیگر نیست. شاید خود نداند، اما آنچه او میجوید تنها رهایی است... با این محک، حساب افراد بیشماری از گروه انبوه شاعران گذشته و امروز ما با خداست... چنین باد! چه نیاز هست که مقام روحانیت و تقدّس شعر را چندان فرود آوریم که اردوی ناظمانِ کاسب یا واعظانِ ناظم را نیز دربرگیرد (همان: ۲۲۰)؟
منبع:
_ شاملو، احمد، ۱۳۸۴، «مقدمۀ افسانههای هفتگنبد»، گوهران، شماره ۹ و ۱۰.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
در نمایشنامهی «تبعیدیها» جیمز جویس (1941-1882) چهره ی مرد روشنفکری را ترسیم میکند که حامی آزادی در همه چیز است. ریچارد روان، نویسندهای دوبلینی است که همسرش برتا را عاشقانه دوست دارد. برتا نیازمند خشونت آمرانهی یک مرد است و از این رو از شوهر خود میخواهد که وسوسههای شهوت انگیز دوست خانوادگیشان رابرت را در او بیاثر کند. اما ریچارد که به آزادی خود پایبند است سخت اصرار میکند که برتا نیز به آزادی خود حرمت بگذارد و هر آنچه میپسندد انجام بدهد.
اصلاً من کی هستم که باید خودم را مالک قلب تو و یا مالک قلب هر زن دیگری بدانم؟ برتا، او [رابرت] را دوست داشته باش، مال او باش، و اگر میخواهی و یا اگر میتوانی خودت را به او تسلیم کن. (جویس، 1348: 96)
ریچارد از جزئیترین افکار و اعمال همسرش آگاه است و برتا نیز به سبب آموزههای شوهرش به راحتی از هر اندیشهی به اصطلاح غیراخلاقی خویش پرده برداشته و او را مطّلع میسازد. اما ریچارد با ترسیم این آزادی و نفی ارزشهای اخلاقی، محکوم به کشیدن بار سنگینِ شک و عذاب همیشگی تردید است: زخمی عمیق از شک در قلبم وجود دارد که هیچوقت شفا پیدا نمیکند. من هیچ وقت در این دنیا چیزی نمیفهمم... من در تاریکی اعتقاد، آرزومندِ تو نیستم. بلکه با شکّی بیقرار و دائمی تو را میخواهم. (همان: 150-151)
جویس، جیمز (1348). تبعیدیها، ترجمه همایون نور احمر، تهران: امیرکبیر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
اصلاً من کی هستم که باید خودم را مالک قلب تو و یا مالک قلب هر زن دیگری بدانم؟ برتا، او [رابرت] را دوست داشته باش، مال او باش، و اگر میخواهی و یا اگر میتوانی خودت را به او تسلیم کن. (جویس، 1348: 96)
ریچارد از جزئیترین افکار و اعمال همسرش آگاه است و برتا نیز به سبب آموزههای شوهرش به راحتی از هر اندیشهی به اصطلاح غیراخلاقی خویش پرده برداشته و او را مطّلع میسازد. اما ریچارد با ترسیم این آزادی و نفی ارزشهای اخلاقی، محکوم به کشیدن بار سنگینِ شک و عذاب همیشگی تردید است: زخمی عمیق از شک در قلبم وجود دارد که هیچوقت شفا پیدا نمیکند. من هیچ وقت در این دنیا چیزی نمیفهمم... من در تاریکی اعتقاد، آرزومندِ تو نیستم. بلکه با شکّی بیقرار و دائمی تو را میخواهم. (همان: 150-151)
جویس، جیمز (1348). تبعیدیها، ترجمه همایون نور احمر، تهران: امیرکبیر.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
خدا به ابراهیم فرمان می دهد تا پسرش اسحاق را به کوه موریه ببرد و آنجا قربانی اش کند. ابراهیم طی سفری سه روزه اسحاق را به کوه می بَرد و همین که با چاقوی خویش قصد بریدن گلوی فرزندش را می کند، خدا به او می گوید که به جای اسحاق، گوسفندی قربانی کن.
کتاب «ترس و لرز» روایت گر داستان فوق از کتاب مقدّس است. کتابی که سورِن کیِرکِگارد (1855-1813) آن را بهترین اثر خود می دانست و بر آن اعتقاد بود که این کتاب برای جاودانه کردن نام او کافی است. (کیرکگور، 1385: ذیل «مقدمه» 11)
سورن کیرکگار ابراهیمی را به تصویر می کشد که قربانی کردن فرزندش اسحاق را با ترس و لرز و همراه با اضطراب انتخاب می کند؛ چرا که زندگی مؤمن همواره در مخاطره است. (همان: 14) اما ابراهیم می توانست با این مسئله به اشکال دیگری برخورد کند. می توانست آن را فراموش کند و یا حداقل در آن تردید نماید. چه می شود اگر صدای شنیده شده توسط ابراهیم صدایی الهی نبوده باشد و صرفاً وهم و پنداری تاریک باشد؟
ابراهیم سرانجام در پیری پسری یافت و حالا می خواهد او را قربانی کند. آیا او دیوانه نیست؟ ای کاش لااقل می توانست دلیل عملش را بازگو کند، اما فقط تکرار می کند که این یک آزمون است. به راستی ابراهیم چیزی بیش از این نمی تواند بگوید. (همان: 105)
این ندای درونی و باطنی هیچ میزانی در دنیای بیرون ندارد و تنها خود فرد است که در درستی و نادرستی آن توان داوری دارد! پیام کیِرکگور در این کتاب فلسفی که ابتدا با نامی مستعار به چاپ رسید، این است که عقل و ایمان دو مقوله ی جدا از یکدیگر است و این تصمیم ابراهیم هیچ توجیه اخلاقی و عقلی نداشته و اساساً نمی توان آن را با عقل درک نمود. و ایمان را که شرابی مرد افکن است نباید با آب عقلانیّت یکی دانست. پس می نویسد: ایمان والاترین چیزهاست، و فلسفه نمی تواند و نباید ایمان بیافریند، بلکه باید خودش را درک کند و بداند چه چیزی را بایستی بی کم و کاست عرضه کند. (همان: 57)
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
این فیلسوف و پدرِ اگزیستانسیالیست دانمارکی که در اینجا بیشتر در نقش یک متکلّم ظاهر شده است خود را خدادوست و انسانی مذهبی معرّفی می کند بدون آن که خویش را مؤمن بداند. (همان: 58) او بر آن اعتقاد است که توان درک ابراهیم را ندارد و فقط می تواند او را تحسین کرده (همان: 145) و حیرانی را از او بیاموزد. (همان: 62) لذا در ستایش ایمان و مؤمنان می آورد: من هرگز از ستایش او خسته نمی شوم، چه ابراهیم باشد چه غلامی در خانه ی ابراهیم؛ خواه استاد فلسفه باشد خواه دخترکی خدمتکار. (همان: 63)
سورن کیرکگور در نهایت نیز متعرّض مسخره کنندگان ایمان و پدرِ ایمان یعنی ابراهیم شده و می نویسد: گویا فهمیدن هگل دشوار است، اما فهمیدن ابراهیم چیز پیش پا افتاده ای است! (همان: 56-57) سرگذشت ابراهیم و اسحاق پارادوکسی است که می تواند از یک جنایت، عملی مقدّس و خداپسندانه بسازد، پارادوکسی که هیچ استدلالی آن را نمی گشاید، زیرا ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می شود که عقل پایان می یابد. (همان: 80-81)
کیرکگور، سورن (1385). ترس و لرز، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران: نی.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
کتاب «ترس و لرز» روایت گر داستان فوق از کتاب مقدّس است. کتابی که سورِن کیِرکِگارد (1855-1813) آن را بهترین اثر خود می دانست و بر آن اعتقاد بود که این کتاب برای جاودانه کردن نام او کافی است. (کیرکگور، 1385: ذیل «مقدمه» 11)
سورن کیرکگار ابراهیمی را به تصویر می کشد که قربانی کردن فرزندش اسحاق را با ترس و لرز و همراه با اضطراب انتخاب می کند؛ چرا که زندگی مؤمن همواره در مخاطره است. (همان: 14) اما ابراهیم می توانست با این مسئله به اشکال دیگری برخورد کند. می توانست آن را فراموش کند و یا حداقل در آن تردید نماید. چه می شود اگر صدای شنیده شده توسط ابراهیم صدایی الهی نبوده باشد و صرفاً وهم و پنداری تاریک باشد؟
ابراهیم سرانجام در پیری پسری یافت و حالا می خواهد او را قربانی کند. آیا او دیوانه نیست؟ ای کاش لااقل می توانست دلیل عملش را بازگو کند، اما فقط تکرار می کند که این یک آزمون است. به راستی ابراهیم چیزی بیش از این نمی تواند بگوید. (همان: 105)
این ندای درونی و باطنی هیچ میزانی در دنیای بیرون ندارد و تنها خود فرد است که در درستی و نادرستی آن توان داوری دارد! پیام کیِرکگور در این کتاب فلسفی که ابتدا با نامی مستعار به چاپ رسید، این است که عقل و ایمان دو مقوله ی جدا از یکدیگر است و این تصمیم ابراهیم هیچ توجیه اخلاقی و عقلی نداشته و اساساً نمی توان آن را با عقل درک نمود. و ایمان را که شرابی مرد افکن است نباید با آب عقلانیّت یکی دانست. پس می نویسد: ایمان والاترین چیزهاست، و فلسفه نمی تواند و نباید ایمان بیافریند، بلکه باید خودش را درک کند و بداند چه چیزی را بایستی بی کم و کاست عرضه کند. (همان: 57)
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
این فیلسوف و پدرِ اگزیستانسیالیست دانمارکی که در اینجا بیشتر در نقش یک متکلّم ظاهر شده است خود را خدادوست و انسانی مذهبی معرّفی می کند بدون آن که خویش را مؤمن بداند. (همان: 58) او بر آن اعتقاد است که توان درک ابراهیم را ندارد و فقط می تواند او را تحسین کرده (همان: 145) و حیرانی را از او بیاموزد. (همان: 62) لذا در ستایش ایمان و مؤمنان می آورد: من هرگز از ستایش او خسته نمی شوم، چه ابراهیم باشد چه غلامی در خانه ی ابراهیم؛ خواه استاد فلسفه باشد خواه دخترکی خدمتکار. (همان: 63)
سورن کیرکگور در نهایت نیز متعرّض مسخره کنندگان ایمان و پدرِ ایمان یعنی ابراهیم شده و می نویسد: گویا فهمیدن هگل دشوار است، اما فهمیدن ابراهیم چیز پیش پا افتاده ای است! (همان: 56-57) سرگذشت ابراهیم و اسحاق پارادوکسی است که می تواند از یک جنایت، عملی مقدّس و خداپسندانه بسازد، پارادوکسی که هیچ استدلالی آن را نمی گشاید، زیرا ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می شود که عقل پایان می یابد. (همان: 80-81)
کیرکگور، سورن (1385). ترس و لرز، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران: نی.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
کتاب «پیر پرنیان اندیش» ماحصل مصاحبت چند صد ساعته ی میلاد عظیمی و عاطفه طَیِّه با هوشنگ ابتهاج از سال 1385 تا 1391 است. کتابی که در آن با افکار و اندیشه های جناب سایه آشنا می شویم، هرچند در برگیرنده ی همه ی آنچه در صحبت ابتهاج شنیده شده استنمی باشد؛ چرا که بنابر نظر نویسندگان آن نه حجم کتاب چنین اقتضایی داشت و نه روزگار و مصلحت سنجی های سایه و ما چنان مجالی می داد. (عظیمی و طیّه، 1391: ذیل «مقدمه» ج 1، 37)
امیرهوشنگ ابتهاج متولّد سال 1306 در محله ی استادسرایِ رشت است. (همان: ج 1، 3) او تحصیلات دانشگاهی نداشته و چنان که خود تصریح می کند، به زور تا دبیرستان و تا مقطع کلاس یازدهم [کلاس دوازدهم برابر با دیپلم نهایی بود] تحصیل می کند و خیلی حق به جانب این دروس را پرت و پلاهایی معرفی می کند که دوست نداشته است آن ها را بخواند. (همان: ج 1، 51)
در یازده سالگی کتاب «تمدن اسلام و عربِ» گوستاو لوبون درباره ی پیامبر اسلام را خوانده و از آن بسیار لذت برده است. علی بن ابی طالب را بسیار دوست داشته و او را صاحب ویژگی هایی چون پهلوانی، مهربانی و عدالت می دانسته است و با آن که گویی همچنان پایبند به افکار سوسیالیستی خود بوده و آن را کماکان بهترین راه می شمرَد، پیرامون کتاب های نوشته شده درباره ی امام اول شیعیان و نهج البلاغه ی منتسب به او می گوید: هر جا هر چیزی درباره ی حضرت علی پیدا کردم خوندم... [و اما نهج البلاغه را نیز] هزار بار و با ترجمه های مختلف. خیلی از این کتاب خوشم می اومد... خیلی کتاب عجیبیه؛ پره از حرفهای درخشان عدالت خواهانه... چقدر هم مطالب شاعرانه توش هست! (همان: ج 1، 20)
هوشنگ ابتهاج از سرک کشیدن خود در کارهای مـختلف و یاد نـگرفتن سه هـنرِ رانندگی، [چنان که اسماعیل جمشیدی گفته است که فریدون فرخزاد هم رانندگی بلد نبود و از این کار خوشش نمی آمد. (میرزاآقا عسگری، بیتا: 28)] شنا و نوازندگی سخن می گوید و در پاسخ به این که آیا از نیاموختن موسیقی پشیمان نیست، با تأکید اقرار می کند: چرا... خیلی... اصلاً باید به جای شعر می رفتم سمت موسیقی... واقعاً موسیقی را بیشتر از شعر دوست دارم. (همان: ج 1، 22-23) و این تکریم و تعظیم موسیقی از جانب کسی است که بنابر گفته ی خود در سنّ هجده نوزده سالگی به موسیقی شعر تسلّط داشته است تا آنجا که برخی از اشعار شهریار را تصحیح می کرده است. (همان: ج 1، 101-102)
حاصل ازدواج سایه با همسر ارمنی خود، آلما، دو فرزند دختر و دو فرزند پسر است. (همان: ج 1، 334) خانواده ای که پس از زندان رفتن یک ساله ی سایه از اردیبهشت 1362 تا اردیبهشت 1363 - و گویی آزاد شدن وی توسط نامه ی شهریار به سید علی خامنه ای با عنوان: وقتی شما سایه رو زندانی کردید فرشته ها بر عرش الهی گریه می کنند. (همان: ج 1، 308) - به کلنِ آلمان مهاجرت می کنند و با آن که نشانه ای از دلبستگی سایه به این کشور دیده نمی شود، عملاً بازگشت خود به ایران را غیرممکن می داند. سایه در این شهر تنهای تنهاست و درآمد زندگی اش را بسیار معمولی و متوسط می شمرَد. (همان: ج 1، 339 الی342)
ما در این کتاب همواره شاهد لطافت روح و سرازیر شدن اشک ها و البته احترام ویژه ی سایه نسبت به دوست صمیمی خود مرتضی کیوان هستیم. دوستی که پس از اعدام او در سال 1333 و سرودن یک رباعی [ای آتش افسرده ی افروختنی] سایه تا سال 1358 یعنی بیست و پنج سال بعد [تا سرودن شعر کیوان ستاره بود] شـعری نـسرود. هرچند عـلت این کار را تـکرار نشدن خود و نارسایی شعر خود می داند. (همان: ج 1، 222-223)
و اما در پاره ای از گفتارهای هوشنگ ابتهاج پیرامون دوستان و نزدیکان او می خوانیم: یکی از گلایه های همیشگی آلما به من اینه که چرا محبتم رو به زبون نمی آرم. من تا حالا به آلما نگفتم دوستت دارم برای این که گفتن این جمله برام بوی حقه بازی می ده... آلما اگه به من می گفت بمیر، می مردم؛ یعنی فراتر از حدّ دوست داشتن. حالا چه لزومی داره به زبون بیارم؟ (همان: ج 1، 329)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
امیرهوشنگ ابتهاج متولّد سال 1306 در محله ی استادسرایِ رشت است. (همان: ج 1، 3) او تحصیلات دانشگاهی نداشته و چنان که خود تصریح می کند، به زور تا دبیرستان و تا مقطع کلاس یازدهم [کلاس دوازدهم برابر با دیپلم نهایی بود] تحصیل می کند و خیلی حق به جانب این دروس را پرت و پلاهایی معرفی می کند که دوست نداشته است آن ها را بخواند. (همان: ج 1، 51)
در یازده سالگی کتاب «تمدن اسلام و عربِ» گوستاو لوبون درباره ی پیامبر اسلام را خوانده و از آن بسیار لذت برده است. علی بن ابی طالب را بسیار دوست داشته و او را صاحب ویژگی هایی چون پهلوانی، مهربانی و عدالت می دانسته است و با آن که گویی همچنان پایبند به افکار سوسیالیستی خود بوده و آن را کماکان بهترین راه می شمرَد، پیرامون کتاب های نوشته شده درباره ی امام اول شیعیان و نهج البلاغه ی منتسب به او می گوید: هر جا هر چیزی درباره ی حضرت علی پیدا کردم خوندم... [و اما نهج البلاغه را نیز] هزار بار و با ترجمه های مختلف. خیلی از این کتاب خوشم می اومد... خیلی کتاب عجیبیه؛ پره از حرفهای درخشان عدالت خواهانه... چقدر هم مطالب شاعرانه توش هست! (همان: ج 1، 20)
هوشنگ ابتهاج از سرک کشیدن خود در کارهای مـختلف و یاد نـگرفتن سه هـنرِ رانندگی، [چنان که اسماعیل جمشیدی گفته است که فریدون فرخزاد هم رانندگی بلد نبود و از این کار خوشش نمی آمد. (میرزاآقا عسگری، بیتا: 28)] شنا و نوازندگی سخن می گوید و در پاسخ به این که آیا از نیاموختن موسیقی پشیمان نیست، با تأکید اقرار می کند: چرا... خیلی... اصلاً باید به جای شعر می رفتم سمت موسیقی... واقعاً موسیقی را بیشتر از شعر دوست دارم. (همان: ج 1، 22-23) و این تکریم و تعظیم موسیقی از جانب کسی است که بنابر گفته ی خود در سنّ هجده نوزده سالگی به موسیقی شعر تسلّط داشته است تا آنجا که برخی از اشعار شهریار را تصحیح می کرده است. (همان: ج 1، 101-102)
حاصل ازدواج سایه با همسر ارمنی خود، آلما، دو فرزند دختر و دو فرزند پسر است. (همان: ج 1، 334) خانواده ای که پس از زندان رفتن یک ساله ی سایه از اردیبهشت 1362 تا اردیبهشت 1363 - و گویی آزاد شدن وی توسط نامه ی شهریار به سید علی خامنه ای با عنوان: وقتی شما سایه رو زندانی کردید فرشته ها بر عرش الهی گریه می کنند. (همان: ج 1، 308) - به کلنِ آلمان مهاجرت می کنند و با آن که نشانه ای از دلبستگی سایه به این کشور دیده نمی شود، عملاً بازگشت خود به ایران را غیرممکن می داند. سایه در این شهر تنهای تنهاست و درآمد زندگی اش را بسیار معمولی و متوسط می شمرَد. (همان: ج 1، 339 الی342)
ما در این کتاب همواره شاهد لطافت روح و سرازیر شدن اشک ها و البته احترام ویژه ی سایه نسبت به دوست صمیمی خود مرتضی کیوان هستیم. دوستی که پس از اعدام او در سال 1333 و سرودن یک رباعی [ای آتش افسرده ی افروختنی] سایه تا سال 1358 یعنی بیست و پنج سال بعد [تا سرودن شعر کیوان ستاره بود] شـعری نـسرود. هرچند عـلت این کار را تـکرار نشدن خود و نارسایی شعر خود می داند. (همان: ج 1، 222-223)
و اما در پاره ای از گفتارهای هوشنگ ابتهاج پیرامون دوستان و نزدیکان او می خوانیم: یکی از گلایه های همیشگی آلما به من اینه که چرا محبتم رو به زبون نمی آرم. من تا حالا به آلما نگفتم دوستت دارم برای این که گفتن این جمله برام بوی حقه بازی می ده... آلما اگه به من می گفت بمیر، می مردم؛ یعنی فراتر از حدّ دوست داشتن. حالا چه لزومی داره به زبون بیارم؟ (همان: ج 1، 329)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
ادامهی صفحهی قبل:
به نظرم صادق هدایت یه بیمار روانی بود که قلم خیلی خوب و درخشانی داشت. (همان: ج 1، 397) تو کارهای هدایت، بوف کور یه چیز دیگه است؛ با همه ی پیچیدگی و ابهامش زیباست. خیلی زیباست. (همان: ج 1، 398) ترانه های خیامِ هدایت هنوز برای ملاکِ خیامه، بی شک کارش از فروغی بهتره. (همان: ج 1، 398-399) [اما اخلاق او جاذبه ای برای من در تقلید کردن از وی نداشت] آدم بداخلاقی بود. بد زبان. (همان: ج 1، 399) حرف معمولش فحشهای مستهجن و چارواداری بود. (همان: ج 1، 400)
ایرج میرزا نظیر نداره. (همان: ج 2، 846) ما تعارف می کنیم می گیم بعد از سعدی کسی به این روانی شعر نگفت. واقعیت اینه که هیچ کس زبان ایرج رو نداشته. به نظرم [ایرج نسبت به سعدی] خیلی روان تره. (همان: ج 2، 847-848)
کارهای اولش [فروغ فرخزاد] خیلی پرت و پلا بودن. کتابهای اسیر و دیوار و عصیان خیلی شعرهای ابتدایی ای بودن... همه چیزش خرابه؛ وزن، فرم، تـصویر... با همه ی دستکاری هایی که بزرگان درش کردند و زحماتی که کشیدن (لبخند رندانه ای می زند!) واقعاً پرت و پلا بود. اما تو شعرهای اخیرش خیلی چیزهای قشنگ هست، خیلی قشنگن... این تولّدی دیگر یه مرتبه یه چیز دیگه شده... فروغ سواد و معلوماتی که نداشت... یعنی از یک شاعر درجه هشتم، درجه صدم در واقع رسید به این شعرها... به نظر من، تـولّدی دیگر بی شک تـحت تأثیر گلستان ساخته شده... نقش گلستان بیشتر از نقش یه معلّم و مربّی باید باشه. (همان: ج 2، 979-980)
وقتی از سایه پیرامون اشعارِ کارو پرسیده می شود، با نگاهی التماس آمیز می گوید: ولم کن تو رو خدا! (همان: ج 2، 943)
سایه اشعار روح الله خمینی را گویی ضعیف شمرده و ایشان را شاعری حرفه ای نمی داند و بر آن اعتقاد است که اوایل که شعرهای آقای خمینی منتشر شد، یک عدّه می گفتن که این شعرها رو برای آقای خمینی ساختن. طبری آتشین می شد و می گفت نه بابا! آقای خمینی از دوره ی جوانی اش شعر می گفت. (همان: ج 2، 1175)
دفعه ی اول و چند دفعه ی بعد با دکتر محمد امین ریاحی در سال 1326 یا 1327 پیش شهریار رفتیم... من روزها ساعت دو، دو نیم بعد از ظهر می رفتم خونه ی شهریار. او معمولاً خواب بود. کم کم بیدار می شد... یه دقیقه یه ربع شیره می کشید و بعد چشمش باز می شد می گفت: سلام. من جوابش رو نمی دادم. دوباره نیم ساعت یه ساعت شیره می کشید و بعد می نشست و می گفت: سلام. می گفتم سلام شهریار جان. از ساعت 3:30 تا 4 شهریار تازه آدمیزاد می شد. بعد هم مرتب شیره می کشید و تریاک می کشید... انصافاً حتی یک بار به من تعارف نکرد. هرگز. هرگز... (همان: ج 1، 99-100)
سایه در ادامه از زهد و کم غذا خوردن و حتی غذا نخوردن شهریار و نماز نخواندن او سخن می گوید (همان: ج 1، 109) و اذعان می کند: شهریار خیلی آدم عاطفی ای بود... خیلی مهربان بود... همه چیزش عجیب بود؛ مثلاً همین نیمه کار موندن درسش [دانشجوی پزشکی بود] و قصه ی اون خانوم که زن شهریار نشد. (همان: ج 1، 116-118) شهریار تخیّل عجیب و غریبی داشت... خیلی آدم لطیفی بود ولی خُب گاهی خُل می شد. می گفت: شبها وقتی سه تار می زنم، پری ها با من خوبن؛ من ساز می زنم اینها می آن تو استکانم می رقصن، رو طاقچه می رقصن، رو دوشم می رقصن. بعضی شبها با من لج هستن. (همان: ج 1، 131)
شهریار کلاً آدم بدبینی بود تا جایی که فکر می کرد روس و انگلیس دست به دست هم داده اند و می خوان بکشندش. (همان: ج 1، 124) شهریار توبه ی مضحکی کرد. از عاشق بودن و موسیقی و اینا [تریاک] توبه کرده و گفته اینها مانع رسیدن به حقّه... شهریار از وقتی که از تهران به تبریز برگشت دیگه افول بلکه سقوط شعرش شروع شد... (همان: ج 1، 132-133) شهریار بعد از توبه دیگه شعرو هم به یه معنا کنار گذاشت و دیگه شعر عاشقانه نگفت. می گفت این ها همه حجابه. (همان: ج 1، 134) به گمان من در سرتاسر تاریخ غزل ما، غزل شهریار بینظیره؛ این فوران عاطفی که در غزل شهریار و در شعر شهریار هست اصلاً ما حتی در سعدی هم سراغ نداریم. (همان: ج 1، 139) شهرت شهریار [قبل از انقلاب] بی نظیر بود... هیچ نشریه ای در نمی اومد حتی نشریه ی سیاسی، چپ و راست هم فرق نمی کرد، که یه غزل از شهریار چاپ نمی کرد، غزل شهریار اصلاً تضمین فروش نشریه بود. هیچ کس در روزگار ما چنین موقعیتی نداشت. (همان: ج 1، 144)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
به نظرم صادق هدایت یه بیمار روانی بود که قلم خیلی خوب و درخشانی داشت. (همان: ج 1، 397) تو کارهای هدایت، بوف کور یه چیز دیگه است؛ با همه ی پیچیدگی و ابهامش زیباست. خیلی زیباست. (همان: ج 1، 398) ترانه های خیامِ هدایت هنوز برای ملاکِ خیامه، بی شک کارش از فروغی بهتره. (همان: ج 1، 398-399) [اما اخلاق او جاذبه ای برای من در تقلید کردن از وی نداشت] آدم بداخلاقی بود. بد زبان. (همان: ج 1، 399) حرف معمولش فحشهای مستهجن و چارواداری بود. (همان: ج 1، 400)
ایرج میرزا نظیر نداره. (همان: ج 2، 846) ما تعارف می کنیم می گیم بعد از سعدی کسی به این روانی شعر نگفت. واقعیت اینه که هیچ کس زبان ایرج رو نداشته. به نظرم [ایرج نسبت به سعدی] خیلی روان تره. (همان: ج 2، 847-848)
کارهای اولش [فروغ فرخزاد] خیلی پرت و پلا بودن. کتابهای اسیر و دیوار و عصیان خیلی شعرهای ابتدایی ای بودن... همه چیزش خرابه؛ وزن، فرم، تـصویر... با همه ی دستکاری هایی که بزرگان درش کردند و زحماتی که کشیدن (لبخند رندانه ای می زند!) واقعاً پرت و پلا بود. اما تو شعرهای اخیرش خیلی چیزهای قشنگ هست، خیلی قشنگن... این تولّدی دیگر یه مرتبه یه چیز دیگه شده... فروغ سواد و معلوماتی که نداشت... یعنی از یک شاعر درجه هشتم، درجه صدم در واقع رسید به این شعرها... به نظر من، تـولّدی دیگر بی شک تـحت تأثیر گلستان ساخته شده... نقش گلستان بیشتر از نقش یه معلّم و مربّی باید باشه. (همان: ج 2، 979-980)
وقتی از سایه پیرامون اشعارِ کارو پرسیده می شود، با نگاهی التماس آمیز می گوید: ولم کن تو رو خدا! (همان: ج 2، 943)
سایه اشعار روح الله خمینی را گویی ضعیف شمرده و ایشان را شاعری حرفه ای نمی داند و بر آن اعتقاد است که اوایل که شعرهای آقای خمینی منتشر شد، یک عدّه می گفتن که این شعرها رو برای آقای خمینی ساختن. طبری آتشین می شد و می گفت نه بابا! آقای خمینی از دوره ی جوانی اش شعر می گفت. (همان: ج 2، 1175)
دفعه ی اول و چند دفعه ی بعد با دکتر محمد امین ریاحی در سال 1326 یا 1327 پیش شهریار رفتیم... من روزها ساعت دو، دو نیم بعد از ظهر می رفتم خونه ی شهریار. او معمولاً خواب بود. کم کم بیدار می شد... یه دقیقه یه ربع شیره می کشید و بعد چشمش باز می شد می گفت: سلام. من جوابش رو نمی دادم. دوباره نیم ساعت یه ساعت شیره می کشید و بعد می نشست و می گفت: سلام. می گفتم سلام شهریار جان. از ساعت 3:30 تا 4 شهریار تازه آدمیزاد می شد. بعد هم مرتب شیره می کشید و تریاک می کشید... انصافاً حتی یک بار به من تعارف نکرد. هرگز. هرگز... (همان: ج 1، 99-100)
سایه در ادامه از زهد و کم غذا خوردن و حتی غذا نخوردن شهریار و نماز نخواندن او سخن می گوید (همان: ج 1، 109) و اذعان می کند: شهریار خیلی آدم عاطفی ای بود... خیلی مهربان بود... همه چیزش عجیب بود؛ مثلاً همین نیمه کار موندن درسش [دانشجوی پزشکی بود] و قصه ی اون خانوم که زن شهریار نشد. (همان: ج 1، 116-118) شهریار تخیّل عجیب و غریبی داشت... خیلی آدم لطیفی بود ولی خُب گاهی خُل می شد. می گفت: شبها وقتی سه تار می زنم، پری ها با من خوبن؛ من ساز می زنم اینها می آن تو استکانم می رقصن، رو طاقچه می رقصن، رو دوشم می رقصن. بعضی شبها با من لج هستن. (همان: ج 1، 131)
شهریار کلاً آدم بدبینی بود تا جایی که فکر می کرد روس و انگلیس دست به دست هم داده اند و می خوان بکشندش. (همان: ج 1، 124) شهریار توبه ی مضحکی کرد. از عاشق بودن و موسیقی و اینا [تریاک] توبه کرده و گفته اینها مانع رسیدن به حقّه... شهریار از وقتی که از تهران به تبریز برگشت دیگه افول بلکه سقوط شعرش شروع شد... (همان: ج 1، 132-133) شهریار بعد از توبه دیگه شعرو هم به یه معنا کنار گذاشت و دیگه شعر عاشقانه نگفت. می گفت این ها همه حجابه. (همان: ج 1، 134) به گمان من در سرتاسر تاریخ غزل ما، غزل شهریار بینظیره؛ این فوران عاطفی که در غزل شهریار و در شعر شهریار هست اصلاً ما حتی در سعدی هم سراغ نداریم. (همان: ج 1، 139) شهرت شهریار [قبل از انقلاب] بی نظیر بود... هیچ نشریه ای در نمی اومد حتی نشریه ی سیاسی، چپ و راست هم فرق نمی کرد، که یه غزل از شهریار چاپ نمی کرد، غزل شهریار اصلاً تضمین فروش نشریه بود. هیچ کس در روزگار ما چنین موقعیتی نداشت. (همان: ج 1، 144)
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
ادامهی صفحهی قبل:
سایه به مانند شاملو بر آن اعتقاد است که حافظ معاد را قبول نداشته و نباید او را به یک آخوند تبدیل کرد. (همان: ج 1، 146) هرچند در ادامه ضمن مطرح کردن اعتیاد وحشتناک احمد شاملو (همان: ج 2، 907) می گوید: شاملو نه وسع علمی تصحیح حافظ داشت و نه به هیچ اصلی پایبندی داشت... بدون اینکه نسخه ای داشته باشه شعر حافظو عوض کرده! (همان: ج 2، 919) برای اینکه بدونیم شاملو چقدر با زبان فارسی آشنا بوده کافیه به همین نوارهایی که توش شعرهای حافظ و خیام و مولانا رو خونده توجه کنید که چقدر غلط لفظی و معنایی داره. (همان: ج 2، 938) شاملو در میان دوستان ما از نظر هنری از هیچ کس کمتر نبود ولی سواد کار نداشت. زندگی بهش مجال نداده بود که بشینه و کتاب بخونه. اگر شاملو شاملو شد به خاطر فوران استعدادش بود نه مطالعه و تحقیق. (همان: ج 1، 167) من به صراحت می گم که مایه ی شعری شاملو از همه ی ماها قوی تر بود، از همه باهوش تر بود... (همان: ج 2، 908)
سایه از اخلاق شاملو نیز چنین می گوید: شاملو در واقع با هیچ کس خوب نبود، در حالی که در ظاهر خیلی صمیمی بود و با همه رفتار خیلی خوب داشت ولی همه رو مسخره می کرد و کسی رو قبول نداشت. (همان: ج 2، 920) در صحبت کردن شاملو هیچ حریمی وجود نداشت... شاملو همان طور که از چشم کسی می تونست حرف بزنه از پایین تنه اش هم می تونست... به قول معروف عفّت بیان نداشت. (همان: ج 2، 915)
تختی [سایه با تختی آشنا بود و تختی چند مرتبه ای به خانه ی او رفته بود] خیلی آدم نجیب و سر به زیری بود. خیلی خجالتی بود... مصدقی هم بود... [و سرانجام به سبب] فشار فضای اجتماعی و ظاهراً مشکل خانوادگی خودکشی کرد. (همان: ج 1، 405-407)
لطفی هنرمندیه که هیچ وقت مثل او نبوده؛ هم از نظر تکنیک و هم از نظر احساس... اصلاً ساز لطفی یه چیز دیگه است؛ هیچ ربطی با نوازنده های دیگه نداره؛ هیچ کسی این صدا رو از تار در نمی آره. (همان: ج 1، 525)
شجریان یه مرحله ای از آواز شده که هر کی از این به بعد بخواد بیاد کار جدی تو آواز موسیقی ایرانی بکنه، باید یه دوره شجریانو مطالعه کرده باشه و بعد هم ازش بگذره. و این کار خیلی خیلی سخته... صدای شجریان یه چیز استثنائیه... بعد اون عطش یادگیری که از هر کی می تونسته یاد گرفته، هوش، نبوغ... خیلی آدم عجیبیه. زندگی سالم داشته؛ نه تریاکی بوده، نه مشروب می خورده، نه سیگار می کشه؛ هنوز هم همین طوره. (همان: ج 1، 582-583)
شفیعی [دکتر محمد¬رضا شفیعی کدکنی] به نظر من یک نمونه ای از بزرگان تاریخ فرهنگ ماست؛ یک مجموعه ای از تضاد؛ هر کی شفیعی رو در یک صراط تصوّر کنه، اشتباه کرده. یه ترکیب عجیب و غریبه؛ از عبودیّت مذهبی تا حریّت عرفانی. خیلی آدم عجیبیه. جاهایی از این مرد آزادگی هایی دیدم که باور کردنی نیست. به خودش هم گفتم که می خواستم دستتو ببوسم. چند وقت قبل بهش گفتم: رضا! اینکه تو شاعری، دانشمندی، محقّقی، همه به جای خود، من خودتو دوست دارم. شفیعی انسان خیلی نازنین و خیلی مغتنمیه؛ مجموعه ی عوامل استثنایی دست به دست هم داده تا یه آدمی مثل شفیعی ساخته شده... یک دوره طلبگی رو تا حدّ اجتهاد طی کرده و از این ور آشنایی با ادبیات معاصر و آگاهی از وضع امروز جهان. احتمالاً در آینده دیگه چنین چیزی اتّفاق نمی افته. (همان: ج 1، 393) به نظر من شفیعی در اصل شاعر است و در کنار شعرش محقّق است. (همان: ج 1، 420)
عظیمی، میلاد و طیّه، عاطفه (1391). پیر پرنیان اندیش: در صحبت سایه، تهران: سخن.
میرزاآقا عسگری (بیتا). خنیاگر در خون: در شناخت و بزرگداشت فریدون فرخزاد، بیجا: بینا.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
سایه به مانند شاملو بر آن اعتقاد است که حافظ معاد را قبول نداشته و نباید او را به یک آخوند تبدیل کرد. (همان: ج 1، 146) هرچند در ادامه ضمن مطرح کردن اعتیاد وحشتناک احمد شاملو (همان: ج 2، 907) می گوید: شاملو نه وسع علمی تصحیح حافظ داشت و نه به هیچ اصلی پایبندی داشت... بدون اینکه نسخه ای داشته باشه شعر حافظو عوض کرده! (همان: ج 2، 919) برای اینکه بدونیم شاملو چقدر با زبان فارسی آشنا بوده کافیه به همین نوارهایی که توش شعرهای حافظ و خیام و مولانا رو خونده توجه کنید که چقدر غلط لفظی و معنایی داره. (همان: ج 2، 938) شاملو در میان دوستان ما از نظر هنری از هیچ کس کمتر نبود ولی سواد کار نداشت. زندگی بهش مجال نداده بود که بشینه و کتاب بخونه. اگر شاملو شاملو شد به خاطر فوران استعدادش بود نه مطالعه و تحقیق. (همان: ج 1، 167) من به صراحت می گم که مایه ی شعری شاملو از همه ی ماها قوی تر بود، از همه باهوش تر بود... (همان: ج 2، 908)
سایه از اخلاق شاملو نیز چنین می گوید: شاملو در واقع با هیچ کس خوب نبود، در حالی که در ظاهر خیلی صمیمی بود و با همه رفتار خیلی خوب داشت ولی همه رو مسخره می کرد و کسی رو قبول نداشت. (همان: ج 2، 920) در صحبت کردن شاملو هیچ حریمی وجود نداشت... شاملو همان طور که از چشم کسی می تونست حرف بزنه از پایین تنه اش هم می تونست... به قول معروف عفّت بیان نداشت. (همان: ج 2، 915)
تختی [سایه با تختی آشنا بود و تختی چند مرتبه ای به خانه ی او رفته بود] خیلی آدم نجیب و سر به زیری بود. خیلی خجالتی بود... مصدقی هم بود... [و سرانجام به سبب] فشار فضای اجتماعی و ظاهراً مشکل خانوادگی خودکشی کرد. (همان: ج 1، 405-407)
لطفی هنرمندیه که هیچ وقت مثل او نبوده؛ هم از نظر تکنیک و هم از نظر احساس... اصلاً ساز لطفی یه چیز دیگه است؛ هیچ ربطی با نوازنده های دیگه نداره؛ هیچ کسی این صدا رو از تار در نمی آره. (همان: ج 1، 525)
شجریان یه مرحله ای از آواز شده که هر کی از این به بعد بخواد بیاد کار جدی تو آواز موسیقی ایرانی بکنه، باید یه دوره شجریانو مطالعه کرده باشه و بعد هم ازش بگذره. و این کار خیلی خیلی سخته... صدای شجریان یه چیز استثنائیه... بعد اون عطش یادگیری که از هر کی می تونسته یاد گرفته، هوش، نبوغ... خیلی آدم عجیبیه. زندگی سالم داشته؛ نه تریاکی بوده، نه مشروب می خورده، نه سیگار می کشه؛ هنوز هم همین طوره. (همان: ج 1، 582-583)
شفیعی [دکتر محمد¬رضا شفیعی کدکنی] به نظر من یک نمونه ای از بزرگان تاریخ فرهنگ ماست؛ یک مجموعه ای از تضاد؛ هر کی شفیعی رو در یک صراط تصوّر کنه، اشتباه کرده. یه ترکیب عجیب و غریبه؛ از عبودیّت مذهبی تا حریّت عرفانی. خیلی آدم عجیبیه. جاهایی از این مرد آزادگی هایی دیدم که باور کردنی نیست. به خودش هم گفتم که می خواستم دستتو ببوسم. چند وقت قبل بهش گفتم: رضا! اینکه تو شاعری، دانشمندی، محقّقی، همه به جای خود، من خودتو دوست دارم. شفیعی انسان خیلی نازنین و خیلی مغتنمیه؛ مجموعه ی عوامل استثنایی دست به دست هم داده تا یه آدمی مثل شفیعی ساخته شده... یک دوره طلبگی رو تا حدّ اجتهاد طی کرده و از این ور آشنایی با ادبیات معاصر و آگاهی از وضع امروز جهان. احتمالاً در آینده دیگه چنین چیزی اتّفاق نمی افته. (همان: ج 1، 393) به نظر من شفیعی در اصل شاعر است و در کنار شعرش محقّق است. (همان: ج 1، 420)
عظیمی، میلاد و طیّه، عاطفه (1391). پیر پرنیان اندیش: در صحبت سایه، تهران: سخن.
میرزاآقا عسگری (بیتا). خنیاگر در خون: در شناخت و بزرگداشت فریدون فرخزاد، بیجا: بینا.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
📘عقد تمهیدی
📝محمدعلی جمالزاده
در یکی از داستانهای کتاب «کهنه و نو» با عنوان «عقد تمهیدی» میخوانیم:
وقتی جوان بودم پدرم از طرف دولت در شهر مشهد مقدس مأموریت مهمی داشت و لولَهِنگش در آنجا خیلی آب میگرفت. من تازه مو درآورده بودم و پشت لبم سبز و صدایم دو رگه شده بود و خیلی سر و گوشم میجنبید و چون شنیده بودم که در مشهد بازار صیغه دادن و صیغه کردن سخت رواج است در انتظار تعطیلی تابستان بودم که مدارس بسته شود و به بهانۀ تجدید دیدار با پدر هر طور شده خود را به مشهد برسانم. تمام فکر و ذکرم این شده بود هرچه زودتر از میوه شاداب و هرگز نچشیدۀ صیغه و متعه علیهالسلام گلویی تر کنم. تعطیلی شروع شده و نشده خود را به مشهد رساندم. پدرم با پوزخندی گفت فرزند یک مطلب هست که لازم است با تو در میان بگذارم. هشدار مبادا در این شهر در پی صیغه و این قبیلچیزها بروی. چون بدان که هر زن و دختری صیغهات بشود ممکن است مادرت باشد (جمالزاده، ۱۳۸۸: ۷۳-۷۴).
منبع:
_ جمالزاده، محمدعلی، ۱۳۸۸، کهنه و نو، تهران، سخن.
https://t.iss.one/Minavash
📝محمدعلی جمالزاده
در یکی از داستانهای کتاب «کهنه و نو» با عنوان «عقد تمهیدی» میخوانیم:
وقتی جوان بودم پدرم از طرف دولت در شهر مشهد مقدس مأموریت مهمی داشت و لولَهِنگش در آنجا خیلی آب میگرفت. من تازه مو درآورده بودم و پشت لبم سبز و صدایم دو رگه شده بود و خیلی سر و گوشم میجنبید و چون شنیده بودم که در مشهد بازار صیغه دادن و صیغه کردن سخت رواج است در انتظار تعطیلی تابستان بودم که مدارس بسته شود و به بهانۀ تجدید دیدار با پدر هر طور شده خود را به مشهد برسانم. تمام فکر و ذکرم این شده بود هرچه زودتر از میوه شاداب و هرگز نچشیدۀ صیغه و متعه علیهالسلام گلویی تر کنم. تعطیلی شروع شده و نشده خود را به مشهد رساندم. پدرم با پوزخندی گفت فرزند یک مطلب هست که لازم است با تو در میان بگذارم. هشدار مبادا در این شهر در پی صیغه و این قبیلچیزها بروی. چون بدان که هر زن و دختری صیغهات بشود ممکن است مادرت باشد (جمالزاده، ۱۳۸۸: ۷۳-۷۴).
منبع:
_ جمالزاده، محمدعلی، ۱۳۸۸، کهنه و نو، تهران، سخن.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
📘یک توضیح درباره یک ابتذال مکرر
📝جواد طباطبایی
دکتر جواد طباطبایی، نویسنده و مترجم نامدار تبریزی، که از فارغ التحصیلان رشتۀ فلسفۀ سیاست است، در تاریخ ۲۰۲۲/۱۰/۳ در کانال تلگرامی خود طی پستی با عنوان «یک توضیح درباره یک ابتذال مکرر» اینگونه به نقد و هجو بهرام بیضایی پرداخت:
امروز در میان انبوه خبرهای بسیار بد، چند بیت از بهرام بیضایی [در حمایت از اعتراضات مردم ایران] در فضای مجازی منتشر شد. در معرفی سراینده نوشتهاند که او اعتبار فرهنگ و هنر ایران است. آنچه من تا کنون از بهرام بیضایی دیده یا خواندهام، بهعنوان یک علاقهمند به هنر و فرهنگ کشور، هیچچیزی نمییابم که چنین اغراقگویی درباره او را توجیه کند. البته این یک نظر شخصی است و میدانم که او سینهچاکان بسیاری دارد، اما با خواندن این بیتهایی که با سخیفترین شعرهای ادب فارسی پهلو میزند، فکر میکنم چرا ما هیچ اعتقادی به فضیلت سکوت نداریم و چرا گمان میکنیم میتوان هر مزخرفی را در هر زمان و مکانی گفت!
منبع:
_ طباطبایی، جواد، ۲۰۲۲، «یک توضیح درباره یک ابتذال مکرر»، کانال یادداشتها و جستارها، سوم اکتبر برابر با یازدهم مهرماه ۱۴۰۱.
https://t.iss.one/Minavash
📝جواد طباطبایی
دکتر جواد طباطبایی، نویسنده و مترجم نامدار تبریزی، که از فارغ التحصیلان رشتۀ فلسفۀ سیاست است، در تاریخ ۲۰۲۲/۱۰/۳ در کانال تلگرامی خود طی پستی با عنوان «یک توضیح درباره یک ابتذال مکرر» اینگونه به نقد و هجو بهرام بیضایی پرداخت:
امروز در میان انبوه خبرهای بسیار بد، چند بیت از بهرام بیضایی [در حمایت از اعتراضات مردم ایران] در فضای مجازی منتشر شد. در معرفی سراینده نوشتهاند که او اعتبار فرهنگ و هنر ایران است. آنچه من تا کنون از بهرام بیضایی دیده یا خواندهام، بهعنوان یک علاقهمند به هنر و فرهنگ کشور، هیچچیزی نمییابم که چنین اغراقگویی درباره او را توجیه کند. البته این یک نظر شخصی است و میدانم که او سینهچاکان بسیاری دارد، اما با خواندن این بیتهایی که با سخیفترین شعرهای ادب فارسی پهلو میزند، فکر میکنم چرا ما هیچ اعتقادی به فضیلت سکوت نداریم و چرا گمان میکنیم میتوان هر مزخرفی را در هر زمان و مکانی گفت!
منبع:
_ طباطبایی، جواد، ۲۰۲۲، «یک توضیح درباره یک ابتذال مکرر»، کانال یادداشتها و جستارها، سوم اکتبر برابر با یازدهم مهرماه ۱۴۰۱.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
کتابِ «برادرزاده ی رامو» گفت و گویی خیالی و فلسفی بین فیلسوف و دیوانه ای خردمند است. داستانی نسبتاً مختصر میان خالق این اثر، دُنی دیدِرو که نماینده ی فیلسوفان است و لولی وشی با فراست به نام رامو که برادرزاده ی آقای رامو، موسیقیدان مشهور این داستان است.
رامو با آن که خود را مردی نادان، گستاخ و تن پرور معرفی می کند، اما حکیم و خردمندی دیوانه نما و محصول دیگر فیلسوف است که واقعیت تلخ عصر خود را می نمایاند. رامو در حقیقت نماینده ی اندیشه های دیدرو است و اندیشه های ژرف این کتاب را باید در رامو سراغ گرفت. چنان که خود می نویسد: آن که همواره یکه و تنها روی نیمکت خیابان درختیِ آرژانسون در دریای خیال غوته ورش می بینند منم. با خود از سیاست، از عشق، از هنر و از فلسفه سخن می گویم. عنان اندیشه را رها می سازم و آزادش می گذارم تا نخستین فکر خردمندانه یا نابخردانه ای را که روی می نماید دنبال کند. به همان سان که جوانان هرزه و عیاش را توان دید که در خیابان درختیِ فوآ از پی معروفه ای سبک مغز، خنده رو، شوخ چشم و بینی سربالا روان اند، این یک را رها می کنند و به دنبال دیگری می شتابند، به همه روی می آورند و به هیچ یک پیوند نمی یابند. افکار من دلبران من اند. (دیدرو، 1368: 23)
آقای فیلسوف از نقش مهم علوم و موازین اخلاقی در تربیت انسان ها می گوید و رامو با مقایسه ی زندگی اندیشمندان و پیشه وران در این اصل تردید کرده و بر آن اعتقاد است که تاجران و کاسبان بر خود و نزدیکان خویش مفیدترند. (همان: 35) او در ادامه با به تصویر کشیدن تئوری «اراده ی قدرت» به نفی اخلاق پرداخته (همان: 61-62) و نقاب از چهره ی بسیاری از امور به اصطلاح اخلاقی بر می دارد. رامو با نقد سیستم آموزشی و تأکید بر این نکته که هیچ ندانستن بهتر از اشتباه دانستن است (همان: 62-63) به ماجرایی اشاره می کند که در آن به عنوان استاد به فریب شاگردان و دزدیدن پول آن ها اقدام کرده است! و فیلسوف به او می گوید: بی عذاب وجدانی آن را می دزدیدید؟ و رامو پاسخ می دهد: اوه! بی عذاب وجدانی. می گویند دزد که به دزد بزند، شیطان به خنده می افتد. بزرگترانِ شاگرد در مال و دولتی که خدا می داند چگونه به چنگ آورده بودند، غرقه بودند. اینان صرافان، درباریان، سوداگران، بازرگانان معتبر، بانکداران و ارباب داد و ستد بودند. من به آنان کمک می کردم که مال غصبی را به من و جمعی دیگر که مانند من مزدبگیر ایشان بودند، باز پس دهند. در طبیعت انواع گوناگون جانوران یکدیگر را می بلعند، در جامعه نیز اصناف مختلف یکدیگر را می درند. (همان: 70-71)
رامو مدام از خوردن و خوابیدن با زنان صحبت می کند و از نظر او مهم این است که آدمی براحتی، آزادانه، بدلخواه، با شکمی پُر هر شب به مستراح برود: ای مدفوع گرانمایه! این است حاصل و فرجام بزرگ زندگی در همه حال. (همان: 51-52) هرچند این پاره ای از پیام این کتاب است که با توجه به روند گفت و گوی دو طرفانه ی آن، زوایای پنهانی نیز دارد که گویی نتیجه اش شعر «داوری» از دفتر «زمستان» مهدی اخوان ثالث است:
هر که آمد بار خـود را بـست و رفـت ما هـمان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب
از دیگر نکات این کتاب می توان به تمجید چندباره ی دیدرو از نمایشنامه ی «محمد» اثر ولتر (همان: 38-78) و ترجمه ی جدید برادرزاده ی رامو به قلم خانم مینو مشیری اشاره کرد. مترجمی که در سال های پیشین دیگر اثر مهمّ این نویسنده و فیلسوف فرانسوی، یعنی کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» را نیز ترجمه کرده است.
دیدرو، دنی (1368). برادرزاده ی رامو، ترجمه احمد سمیعی، تهران: البرز.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash
رامو با آن که خود را مردی نادان، گستاخ و تن پرور معرفی می کند، اما حکیم و خردمندی دیوانه نما و محصول دیگر فیلسوف است که واقعیت تلخ عصر خود را می نمایاند. رامو در حقیقت نماینده ی اندیشه های دیدرو است و اندیشه های ژرف این کتاب را باید در رامو سراغ گرفت. چنان که خود می نویسد: آن که همواره یکه و تنها روی نیمکت خیابان درختیِ آرژانسون در دریای خیال غوته ورش می بینند منم. با خود از سیاست، از عشق، از هنر و از فلسفه سخن می گویم. عنان اندیشه را رها می سازم و آزادش می گذارم تا نخستین فکر خردمندانه یا نابخردانه ای را که روی می نماید دنبال کند. به همان سان که جوانان هرزه و عیاش را توان دید که در خیابان درختیِ فوآ از پی معروفه ای سبک مغز، خنده رو، شوخ چشم و بینی سربالا روان اند، این یک را رها می کنند و به دنبال دیگری می شتابند، به همه روی می آورند و به هیچ یک پیوند نمی یابند. افکار من دلبران من اند. (دیدرو، 1368: 23)
آقای فیلسوف از نقش مهم علوم و موازین اخلاقی در تربیت انسان ها می گوید و رامو با مقایسه ی زندگی اندیشمندان و پیشه وران در این اصل تردید کرده و بر آن اعتقاد است که تاجران و کاسبان بر خود و نزدیکان خویش مفیدترند. (همان: 35) او در ادامه با به تصویر کشیدن تئوری «اراده ی قدرت» به نفی اخلاق پرداخته (همان: 61-62) و نقاب از چهره ی بسیاری از امور به اصطلاح اخلاقی بر می دارد. رامو با نقد سیستم آموزشی و تأکید بر این نکته که هیچ ندانستن بهتر از اشتباه دانستن است (همان: 62-63) به ماجرایی اشاره می کند که در آن به عنوان استاد به فریب شاگردان و دزدیدن پول آن ها اقدام کرده است! و فیلسوف به او می گوید: بی عذاب وجدانی آن را می دزدیدید؟ و رامو پاسخ می دهد: اوه! بی عذاب وجدانی. می گویند دزد که به دزد بزند، شیطان به خنده می افتد. بزرگترانِ شاگرد در مال و دولتی که خدا می داند چگونه به چنگ آورده بودند، غرقه بودند. اینان صرافان، درباریان، سوداگران، بازرگانان معتبر، بانکداران و ارباب داد و ستد بودند. من به آنان کمک می کردم که مال غصبی را به من و جمعی دیگر که مانند من مزدبگیر ایشان بودند، باز پس دهند. در طبیعت انواع گوناگون جانوران یکدیگر را می بلعند، در جامعه نیز اصناف مختلف یکدیگر را می درند. (همان: 70-71)
رامو مدام از خوردن و خوابیدن با زنان صحبت می کند و از نظر او مهم این است که آدمی براحتی، آزادانه، بدلخواه، با شکمی پُر هر شب به مستراح برود: ای مدفوع گرانمایه! این است حاصل و فرجام بزرگ زندگی در همه حال. (همان: 51-52) هرچند این پاره ای از پیام این کتاب است که با توجه به روند گفت و گوی دو طرفانه ی آن، زوایای پنهانی نیز دارد که گویی نتیجه اش شعر «داوری» از دفتر «زمستان» مهدی اخوان ثالث است:
هر که آمد بار خـود را بـست و رفـت ما هـمان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب
از دیگر نکات این کتاب می توان به تمجید چندباره ی دیدرو از نمایشنامه ی «محمد» اثر ولتر (همان: 38-78) و ترجمه ی جدید برادرزاده ی رامو به قلم خانم مینو مشیری اشاره کرد. مترجمی که در سال های پیشین دیگر اثر مهمّ این نویسنده و فیلسوف فرانسوی، یعنی کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» را نیز ترجمه کرده است.
دیدرو، دنی (1368). برادرزاده ی رامو، ترجمه احمد سمیعی، تهران: البرز.
https://t.iss.one/khandanihayeminavash