📘مفلس کیمیافروش
📝محمدرضا شفیعی کدکنی
فریدالدین یا همان اوحدالدین محمد بن علی انوری غزنوی (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۲: ۲۲)، از شاعران قرن ششم هجری (همان: ۲۹)، در روستای باذنه در سرخسِ خراسان و ترکمنستانِ امروزی (همان: ۲۲-۲۳)، در خانوادهای نسبتاً مرفّه متولّد گشت (همان: ۲۶) و به احتمل قوی در بلخ و یا بنابر گفتۀ بعضی در تبریز به خاک سپرده شد (همان: ۳۸).
دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «مُفلِسِ کیمیافروش»، که آن را در نقد و تحلیل اشعار انوری نوشته و نام آن را وامدار مصرعی از اشعار اوست (همان: ۲۰۴)، اذعان میکند که در چشم صاحبنظران انوری و خاقانی در علم کیمیای اسرارِ شعر برتر از خیام و حافظ هستند و انوری خود میدانسته که کیمیاگر ماهری است، اما نمیدانسته که چرا در عین کیمیاگری مفلس است. البته امروز به آسانی میتوان دریافت که این افلاس نتیجۀ نیّت اوست؛ چراکه انوری چنان خویشتن را در برابر ممدوح خوار میکرد و خود را خامقَلتَبان میخواند که در تاریخ مدایح شعر فارسی به دشواری میتوان همانندی برای او یافت (همان: ۱۱۰-۱۱۴).
پس اگر از انوری در کنار فردوسی و سعدی بهعنوان سه پیامبر شعر فارسی یاد کردهاند، مقصود بهترین مدیحهسرای زبان فارسی و پیامبر اشعار باطل است والّا معرّفی او در ردیف یکی از سه پیامبر شعر فارسی با وجود سنایی، نظامی، مولوی، حافظ و خیام حکمی ظالمانه در حقّ این شاعران و حکمی به دور از انصاف است (همان: ۱۲۱-۱۲۲). چنانکه خود او نیز از گذشته و اشعار درباری و مدحگونهاش توبه کرده و آن اشعار را شعرهای باطل نامیده است (همان: ۱۲۹). و ملکالشعرای بهار نیز در قصیدهای بیان کرده است (همان: ۱۳۷):
من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند
در سخن، فردوسیِ فرزانه را بـا انوری
انـوری هـرچـنـد بـاشـد اوسـتـادی بیبـدیـل
کی زند با اوستادِ طوس، لاف همسری؟
شفیعی کدکنی در ادامه انوری را شاعری ملحد، نه به معنای آتئیسم (همان: ۱۱۵)، و حکمتدانی معرّفی میکند که حکیم نیست (همان: ۱۱۳). شاعری که همواره میان زهد و حرص، خردگرایی و خردستیزی و مفاخره به شعر و نفرت از شعر در نوسان و تناقض است. از یکسو دم از حکمت ابوعلی سینا میزند و خِرَد را میستاید و در برابر شفای بوعلی، شاهنامه را هیچ و بیارزش میداند و از سوی دیگر دم از شعرهای صوفیانه میزند و مذهب قلندر را، که در او کفر و دین یکسان است، میستاید (همان: ۱۱۲-۲۰۲).
انوری! بهر قبول عامه، چند از ننگِ شعر؟
راهِ حکمت رو، قبولِ عامه گو هرگز مباش!
در کـمال بـوعلی نـقـصان فردوسی نگر!
هر کجا آمد شفا، شهنامه گو هرگز مباش!
از یک طرف شعر را پست و ننگ و حیضالرجال میخواند و پایگاه شاعر در میان مردم را فروتر از کنّاس [تخلیهکننده چاه] قرار میدهد و معتقد است که در زندگی به وجود کنّاسان نیاز هست، اما اگر شاعران نباشند خللی در جامعه روی نخواهد داد و از سوی دیگر بدان فخر میکند (همان: ۱۱۲-۱۱۳-۱۵۰-۱۵۱-۱۵۲).
ای بـرادر بـشـنـوی رمـزی ز شـعـر و شـاعـری
تا ز ما مـشتی گـدا، کس را بـمردم نشمری!
دان که از کنّاس ناکس در مـمـالک چاره نـیست
حاش لله تا نـداری ایـن سـخـن را سرسری!
باز اگـر شـاعـر نـبـاشـد هـیـچ نـقـصـانی فـتـد
در نـظام عـالَـم از رویِ خِـرَد گـر بـنـگری؟
عـقـل را در هرچه بـاشی، پـیـشـوای خویش ساز
زانکه پـیـدا او کـند بـدبختی از نـیکاختری
شعر دانی چیست؟ دور از روی تو حیضالرجال!
قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری
مرد را حکمت هـمی بـایـد، که دامـن گــیـردش
تا شــفـای بــوعـلـی بـیـنـد نـه ژاژِ بُحـتری
عاقلان راضی به شـعـر از اهل حکمت کی شوند
تا گـهـر یابـنـد، مـیـنا کی خرند از گوهری؟
منبع:
_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۷۲، مفلس کیمیافروش: نقد و تحلیل شعر انوری، تهران، سخن.
https://t.iss.one/Minavash
📝محمدرضا شفیعی کدکنی
فریدالدین یا همان اوحدالدین محمد بن علی انوری غزنوی (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۲: ۲۲)، از شاعران قرن ششم هجری (همان: ۲۹)، در روستای باذنه در سرخسِ خراسان و ترکمنستانِ امروزی (همان: ۲۲-۲۳)، در خانوادهای نسبتاً مرفّه متولّد گشت (همان: ۲۶) و به احتمل قوی در بلخ و یا بنابر گفتۀ بعضی در تبریز به خاک سپرده شد (همان: ۳۸).
دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «مُفلِسِ کیمیافروش»، که آن را در نقد و تحلیل اشعار انوری نوشته و نام آن را وامدار مصرعی از اشعار اوست (همان: ۲۰۴)، اذعان میکند که در چشم صاحبنظران انوری و خاقانی در علم کیمیای اسرارِ شعر برتر از خیام و حافظ هستند و انوری خود میدانسته که کیمیاگر ماهری است، اما نمیدانسته که چرا در عین کیمیاگری مفلس است. البته امروز به آسانی میتوان دریافت که این افلاس نتیجۀ نیّت اوست؛ چراکه انوری چنان خویشتن را در برابر ممدوح خوار میکرد و خود را خامقَلتَبان میخواند که در تاریخ مدایح شعر فارسی به دشواری میتوان همانندی برای او یافت (همان: ۱۱۰-۱۱۴).
پس اگر از انوری در کنار فردوسی و سعدی بهعنوان سه پیامبر شعر فارسی یاد کردهاند، مقصود بهترین مدیحهسرای زبان فارسی و پیامبر اشعار باطل است والّا معرّفی او در ردیف یکی از سه پیامبر شعر فارسی با وجود سنایی، نظامی، مولوی، حافظ و خیام حکمی ظالمانه در حقّ این شاعران و حکمی به دور از انصاف است (همان: ۱۲۱-۱۲۲). چنانکه خود او نیز از گذشته و اشعار درباری و مدحگونهاش توبه کرده و آن اشعار را شعرهای باطل نامیده است (همان: ۱۲۹). و ملکالشعرای بهار نیز در قصیدهای بیان کرده است (همان: ۱۳۷):
من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند
در سخن، فردوسیِ فرزانه را بـا انوری
انـوری هـرچـنـد بـاشـد اوسـتـادی بیبـدیـل
کی زند با اوستادِ طوس، لاف همسری؟
شفیعی کدکنی در ادامه انوری را شاعری ملحد، نه به معنای آتئیسم (همان: ۱۱۵)، و حکمتدانی معرّفی میکند که حکیم نیست (همان: ۱۱۳). شاعری که همواره میان زهد و حرص، خردگرایی و خردستیزی و مفاخره به شعر و نفرت از شعر در نوسان و تناقض است. از یکسو دم از حکمت ابوعلی سینا میزند و خِرَد را میستاید و در برابر شفای بوعلی، شاهنامه را هیچ و بیارزش میداند و از سوی دیگر دم از شعرهای صوفیانه میزند و مذهب قلندر را، که در او کفر و دین یکسان است، میستاید (همان: ۱۱۲-۲۰۲).
انوری! بهر قبول عامه، چند از ننگِ شعر؟
راهِ حکمت رو، قبولِ عامه گو هرگز مباش!
در کـمال بـوعلی نـقـصان فردوسی نگر!
هر کجا آمد شفا، شهنامه گو هرگز مباش!
از یک طرف شعر را پست و ننگ و حیضالرجال میخواند و پایگاه شاعر در میان مردم را فروتر از کنّاس [تخلیهکننده چاه] قرار میدهد و معتقد است که در زندگی به وجود کنّاسان نیاز هست، اما اگر شاعران نباشند خللی در جامعه روی نخواهد داد و از سوی دیگر بدان فخر میکند (همان: ۱۱۲-۱۱۳-۱۵۰-۱۵۱-۱۵۲).
ای بـرادر بـشـنـوی رمـزی ز شـعـر و شـاعـری
تا ز ما مـشتی گـدا، کس را بـمردم نشمری!
دان که از کنّاس ناکس در مـمـالک چاره نـیست
حاش لله تا نـداری ایـن سـخـن را سرسری!
باز اگـر شـاعـر نـبـاشـد هـیـچ نـقـصـانی فـتـد
در نـظام عـالَـم از رویِ خِـرَد گـر بـنـگری؟
عـقـل را در هرچه بـاشی، پـیـشـوای خویش ساز
زانکه پـیـدا او کـند بـدبختی از نـیکاختری
شعر دانی چیست؟ دور از روی تو حیضالرجال!
قایلش گو خواه کیوان باش و خواهی مشتری
مرد را حکمت هـمی بـایـد، که دامـن گــیـردش
تا شــفـای بــوعـلـی بـیـنـد نـه ژاژِ بُحـتری
عاقلان راضی به شـعـر از اهل حکمت کی شوند
تا گـهـر یابـنـد، مـیـنا کی خرند از گوهری؟
منبع:
_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۷۲، مفلس کیمیافروش: نقد و تحلیل شعر انوری، تهران، سخن.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
❤2👍2
📘امیل یا آموزشوپرورش
📝ژانژاک روسو
ژانژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) فیلسوف و نویسندهای اهل ژنو است که با آثار مختلفی چون «اِمیل»، «قرارداد اجتماعی»، «هلوئیز جدید»، «اعترافات» و «تفکّرات تنهایی» شناخته میشود؛ اندیشمندی که در معجزات نسبت داده شده به پیامبران ابراز تردید میکرد (روسو، ۱۳۶۶: ۳۸۲-۳۸۳) و انجیل را مملوّ از چیزهای محال و باور نکردنی میشمرد که انسان عاقل نمیتواند آنها را بفهمد و قبول نماید (همان: ۳۹۲). هرچند به بخشی از عهد جدید علاقهمند بود و آن را کتاب مقدّسی میخواند که قلب او بدون شک آن را میپذیرد و کتابهای فیلسوفان را با تمام شکوه و جلالشان در برابر این کتاب آسمانی بیاندازه کوچک تصوّر میکرد (همان: ۳۸۹).
ژانژاک روسو در قسمتی از کتاب «اِمیل یا آموزشوپرورش»، که به عقاید مذهبیِ کشیش اهلِ ساووا شهرت یافته است، مخالفت خود با کشیشان را آشکار میکند و آنان نیز این کتاب را به جرم پشت کردن به مسیحیّت محکوم مینمایند. از اینرو ژانژاک روسو توسّط دوستان خود از فرانسه گریخت و تنها امیل او جمعآوری و سوزانده شد (همان: ۳۹۳).
کتاب امیل یا آموزشوپرورش که در سال ۱۷۶۲ انتشار یافت، دربارۀ شاگردی خیالی به نام امیل است که روسو آموزشوپرورش او و درحقیقت آموزشوپرورش بسیاری از انسانها را از مدّتی قبل از تولّد تا تقریباً بیستوپنج سالگی آنان که سنّ رشد عقلی و ازدواج است، بر عهده گرفته است.
روسو در امیل باآنکه بیش از همه بر نقش طبیعت، اخلاق و انسانیت تأکید داشته و در بخش نخستین آن متذکّر شده است فردی که قادر به انجام وظیفۀ پدری نیست حق ندارد پدر شود، در کتاب «اعترافات» اذعان میکند که همگی فرزندان خود را که پنج تَن بودهاند، به پرورشگاه کودکان سرراهی سپرده است (روسو، ۱۳۸۸: ۴۳۳).
ژانژاک روسو در کتاب امیل، که ارائه دهندۀ یک نظام جدید آموزشی است، ضمن تاختن به فیلسوفان و اشاره به اعتراض مردم نسبت به آموزشوپرورش عصر خود، متذکّر شده است که هیچکس تا کنون برای برطرف کردن این مشکل روش بهتری پیشنهاد نداده و تقریباً دربارۀ آن چیزی ننوشته است؛ چنانکه فیلسوفان هم که با لحنی استادانه به همهچیز اعتراض میکنند، پیشنهاد دادن در اینباره را کسر شأن خود میدانند (روسو، ۱۳۶۶: ۱۲).
روسو معتقد بود که آب و هوای مناطق در پرورش افراد اهمیت دارد و تنها افرادی که در مناطق نه بسیار سرد و نه بسیار گرم پرورش مییابند، میتوانند به سرحدّ کمال برسند. لذا او اگر بخواهد شاگردی داشته باشد، وی را از منطقهای معتدل و ترجیحاً از فرانسه انتخاب میکند و نه مثلاً سیاهپوستانی که فهم و شعور اروپائیان را ندارند (همان: ۴۳). هرچند روسو در قسمتی دیگر از همین کتاب، تناقضات مکرر خود را آشکارتر مینماید و مردم فرانسه را احمق خطاب میکند (همان: ۵۵۴).
این نویسنده و فیلسوف سوئیسی یکی از بهترین کارهای نیاکان را که باید سرمشق همه قرار بگیرد، روستانشین شدن میداند؛ زیرا بهزعم او کسی که قلبش فاسد نشده است، زندگی در روستا برای او آرامترین، طبیعیترین و شیرینترین نوع زندگی محسوب میشود (همان: ۵۶۴). چنانکه آنهایی را که از مساوات و برابری حقوق زن و مرد طرفداری میکنند، در اشتباه دانسته (همان: ۴۳۴) و در عباراتی سخیف مینویسد:
هر دختر باید مذهب مادرش و به طریق اولی هر زنِ شوهردار باید آیین شوهرش را بپذیرد (همان: ۴۵۵). زن باید از طرف شوهر همهچیز و حتی ظلم را تحمّل کند و شکایت ننماید و لازم است دختران همیشه مطیع باشند (همان: ۴۴۷). زن محدود به این است که باید در منزل بنشیند، به خانهداری و آشپزی بپردازد و درواقع نقش خدمتکارِ شوهر را ایفاء نماید (همان: ۴۷۳). زن اساساً برای خوشآیند مرد ساخته شده است. نیروی زن در جاذبهاش نهفته شده و فقط با استفاده از آن است که میتواند خودی نشان دهد و ضعف خویش را جبران نماید (همان: ۴۳۳).
از دیگر نکات مطرح شده در کتاب امیل، اعتقاد روسو به عالَم پس از مرگ، بازخواست شدن انسانها در آن دنیا و ارزندهتر پنداشتن و ترجیح دادن آخرت به این دنیاست (همان: ۹۱-۴۷۱). همچنین روسو آموختن زبانهای خارجی برای کودکان را مناسب ندانسته و بر آن تصوّر است که هیچ کودکی، مگر آنکه نابغه باشد، زودتر از سنّ دوازده سالگی نخواهد توانست دو زبان را به خوبی بیاموزد (همان: ۱۳۹).
https://t.iss.one/Minavash
📝ژانژاک روسو
ژانژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) فیلسوف و نویسندهای اهل ژنو است که با آثار مختلفی چون «اِمیل»، «قرارداد اجتماعی»، «هلوئیز جدید»، «اعترافات» و «تفکّرات تنهایی» شناخته میشود؛ اندیشمندی که در معجزات نسبت داده شده به پیامبران ابراز تردید میکرد (روسو، ۱۳۶۶: ۳۸۲-۳۸۳) و انجیل را مملوّ از چیزهای محال و باور نکردنی میشمرد که انسان عاقل نمیتواند آنها را بفهمد و قبول نماید (همان: ۳۹۲). هرچند به بخشی از عهد جدید علاقهمند بود و آن را کتاب مقدّسی میخواند که قلب او بدون شک آن را میپذیرد و کتابهای فیلسوفان را با تمام شکوه و جلالشان در برابر این کتاب آسمانی بیاندازه کوچک تصوّر میکرد (همان: ۳۸۹).
ژانژاک روسو در قسمتی از کتاب «اِمیل یا آموزشوپرورش»، که به عقاید مذهبیِ کشیش اهلِ ساووا شهرت یافته است، مخالفت خود با کشیشان را آشکار میکند و آنان نیز این کتاب را به جرم پشت کردن به مسیحیّت محکوم مینمایند. از اینرو ژانژاک روسو توسّط دوستان خود از فرانسه گریخت و تنها امیل او جمعآوری و سوزانده شد (همان: ۳۹۳).
کتاب امیل یا آموزشوپرورش که در سال ۱۷۶۲ انتشار یافت، دربارۀ شاگردی خیالی به نام امیل است که روسو آموزشوپرورش او و درحقیقت آموزشوپرورش بسیاری از انسانها را از مدّتی قبل از تولّد تا تقریباً بیستوپنج سالگی آنان که سنّ رشد عقلی و ازدواج است، بر عهده گرفته است.
روسو در امیل باآنکه بیش از همه بر نقش طبیعت، اخلاق و انسانیت تأکید داشته و در بخش نخستین آن متذکّر شده است فردی که قادر به انجام وظیفۀ پدری نیست حق ندارد پدر شود، در کتاب «اعترافات» اذعان میکند که همگی فرزندان خود را که پنج تَن بودهاند، به پرورشگاه کودکان سرراهی سپرده است (روسو، ۱۳۸۸: ۴۳۳).
ژانژاک روسو در کتاب امیل، که ارائه دهندۀ یک نظام جدید آموزشی است، ضمن تاختن به فیلسوفان و اشاره به اعتراض مردم نسبت به آموزشوپرورش عصر خود، متذکّر شده است که هیچکس تا کنون برای برطرف کردن این مشکل روش بهتری پیشنهاد نداده و تقریباً دربارۀ آن چیزی ننوشته است؛ چنانکه فیلسوفان هم که با لحنی استادانه به همهچیز اعتراض میکنند، پیشنهاد دادن در اینباره را کسر شأن خود میدانند (روسو، ۱۳۶۶: ۱۲).
روسو معتقد بود که آب و هوای مناطق در پرورش افراد اهمیت دارد و تنها افرادی که در مناطق نه بسیار سرد و نه بسیار گرم پرورش مییابند، میتوانند به سرحدّ کمال برسند. لذا او اگر بخواهد شاگردی داشته باشد، وی را از منطقهای معتدل و ترجیحاً از فرانسه انتخاب میکند و نه مثلاً سیاهپوستانی که فهم و شعور اروپائیان را ندارند (همان: ۴۳). هرچند روسو در قسمتی دیگر از همین کتاب، تناقضات مکرر خود را آشکارتر مینماید و مردم فرانسه را احمق خطاب میکند (همان: ۵۵۴).
این نویسنده و فیلسوف سوئیسی یکی از بهترین کارهای نیاکان را که باید سرمشق همه قرار بگیرد، روستانشین شدن میداند؛ زیرا بهزعم او کسی که قلبش فاسد نشده است، زندگی در روستا برای او آرامترین، طبیعیترین و شیرینترین نوع زندگی محسوب میشود (همان: ۵۶۴). چنانکه آنهایی را که از مساوات و برابری حقوق زن و مرد طرفداری میکنند، در اشتباه دانسته (همان: ۴۳۴) و در عباراتی سخیف مینویسد:
هر دختر باید مذهب مادرش و به طریق اولی هر زنِ شوهردار باید آیین شوهرش را بپذیرد (همان: ۴۵۵). زن باید از طرف شوهر همهچیز و حتی ظلم را تحمّل کند و شکایت ننماید و لازم است دختران همیشه مطیع باشند (همان: ۴۴۷). زن محدود به این است که باید در منزل بنشیند، به خانهداری و آشپزی بپردازد و درواقع نقش خدمتکارِ شوهر را ایفاء نماید (همان: ۴۷۳). زن اساساً برای خوشآیند مرد ساخته شده است. نیروی زن در جاذبهاش نهفته شده و فقط با استفاده از آن است که میتواند خودی نشان دهد و ضعف خویش را جبران نماید (همان: ۴۳۳).
از دیگر نکات مطرح شده در کتاب امیل، اعتقاد روسو به عالَم پس از مرگ، بازخواست شدن انسانها در آن دنیا و ارزندهتر پنداشتن و ترجیح دادن آخرت به این دنیاست (همان: ۹۱-۴۷۱). همچنین روسو آموختن زبانهای خارجی برای کودکان را مناسب ندانسته و بر آن تصوّر است که هیچ کودکی، مگر آنکه نابغه باشد، زودتر از سنّ دوازده سالگی نخواهد توانست دو زبان را به خوبی بیاموزد (همان: ۱۳۹).
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
❤1👍1
ادامهٔ صفحهٔ قبل:
روسو در این کتاب به نقد و هجو پزشکان نیز پرداخته است و ضمن بیهوده شمردن پزشکی، معتقد است که این علم در بین ما مُد شده است و حال آنکه تفریح افراد تنبل و بیکاری است که چون نمیدانند وقت خود را چگونه بگذرانند، آن را صرف مراقبت از بقای خود میکنند (همان: ۴۷).
ژانژاک روسو در ادامه باآنکه میپذیرد پزشکی درد برخی از انسانها را دوا میکند، اما نتیجۀ آن را برای بشر شوم و مضر میخواند و آن را فنّ قتل و دروغی میشمرَد که پزشکان با نسخههایشان در آن به مانند کشیشان با موعظههایشان هستند که قلب انسان را پست کرده و هنر خوب مردن را از یادشان میبرند. لذا او توصیه میکند جایی بروید که پزشک نباشد و جز در مواردی که زندگی آشکارا در خطر است و چارۀ دیگری ندارید، پزشک را احضار نکنید که در این صورت اگر هم به دست او کشته شوید ضرری نخواهید کرد (همان: ۴۸-۴۹).
منابع:
_ روسو، ژانژاک، ۱۳۶۶، امیل یا آموزشوپرورش، ترجمه منوچهر کیا، تهران، گنجینه.
_ روسو، ژانژاک، ۱۳۸۸، اعترافات، ترجمه مهستی بحرینی، تهران، نیلوفر.
https://t.iss.one/Minavash
روسو در این کتاب به نقد و هجو پزشکان نیز پرداخته است و ضمن بیهوده شمردن پزشکی، معتقد است که این علم در بین ما مُد شده است و حال آنکه تفریح افراد تنبل و بیکاری است که چون نمیدانند وقت خود را چگونه بگذرانند، آن را صرف مراقبت از بقای خود میکنند (همان: ۴۷).
ژانژاک روسو در ادامه باآنکه میپذیرد پزشکی درد برخی از انسانها را دوا میکند، اما نتیجۀ آن را برای بشر شوم و مضر میخواند و آن را فنّ قتل و دروغی میشمرَد که پزشکان با نسخههایشان در آن به مانند کشیشان با موعظههایشان هستند که قلب انسان را پست کرده و هنر خوب مردن را از یادشان میبرند. لذا او توصیه میکند جایی بروید که پزشک نباشد و جز در مواردی که زندگی آشکارا در خطر است و چارۀ دیگری ندارید، پزشک را احضار نکنید که در این صورت اگر هم به دست او کشته شوید ضرری نخواهید کرد (همان: ۴۸-۴۹).
منابع:
_ روسو، ژانژاک، ۱۳۶۶، امیل یا آموزشوپرورش، ترجمه منوچهر کیا، تهران، گنجینه.
_ روسو، ژانژاک، ۱۳۸۸، اعترافات، ترجمه مهستی بحرینی، تهران، نیلوفر.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
❤1👍1
📘ضحاک
📝علی حصوری- احمد شاملو- مهرداد بهار
احمد شاملو در سال ۱۳۶۹ شمسی طی سخنرانی جنجالبرانگیزی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، فردوسی را حامی منافع طبقاتی و ضحاک را فردی برخاسته از تودۀ مردم معرّفی نمود. ضحاکی که حکومتش بهخلاف آنچه فردوسی گفته است همراه با انصاف و خِرَد بوده و کاوهنامی در کودتایی ضدّ انقلابی برای بازگرداندن اوضاع به روال استثماری گذشته علیه او قیام میکند و یکی از تخم و ترکۀ جمشید را به جای وی مینشاند (شاملو، ۱۹۹۰: ۳۴-۳۵).
این نظر احمد شاملو، که نقدها و هجوهای متعدّدی را بههمراه داشت، گویی وام گرفته شده از نظریات علی حصوری است و شاید بتوان حصوری را آغازگر این مسیر دانست؛ چراکه حصوری نخستینبار در یکی از سخنرانیهای خود در دانشگاه شیراز به ضحاک پرداخت. موضوعی که در سال ۱۳۵۶ توسّط روزنامۀ کیهان با نام «ضحاک اصلاحگری که از میان مردم برخاست» به چاپ رسید. سپس در سال ۱۳۷۸ در قالب کتابی با نام «ضحاک» و در سال ۱۳۸۸ با عنوان «سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن» منتشر شد (حصوری، ۱۳۸۸: ۵).
علی حصوری معتقد است اودِن، که از خدایان اسکاندیناوی است، همانندهای بسیاری با ضحاک دارد (همان: ۸۳). لذا ضحاک را باید به مانند اودن اسطورهای نیکو و شمنی بزرگ نامید. بهعلاوۀ اینکه پایتخت ضحاک، خانۀ سفید یا بیتالمقدّس است و آنجا مرکز جهان و از مظاهر سپندینگی است. به این ترتیب ضحاک از مظاهر قدسی یا سپندینگی بوده است (همان: ۷۲).
حصوری معتقد است در اینکه شاهنامه در ردیف حماسههای بزرگ جهان و آفریدۀ هنرِ فردوسی است، تردید نداریم و میدانیم همین شاهنامه در بقای زبان و فرهنگ ما مؤثر بوده است. بااینحال فردوسی از دهقانان و مالکان است و نباید از او انتظار داشته باشیم که منافع خود یا ستایش شاهخدایان را فراموش کند و امتیازات زندگی طبقاتی را نادیده بگیرد (همان: ۷۹).
حصوری بر آن باور است که در منابع مختلفی ضحاک پرچمدار جامعۀ اشتراکی بوده است بهشکلیکه زمینها را از برگزیدگان گرفته و به تودۀ مردم داده است و حال آنکه فریدون، خلافِ ضحاک، پرچمدار جامعۀ طبقاتی بوده است. ادّعایی که برجستهترین و به اعتباری شاید تنهاترین دلیل آن، استناد به قطعۀ بسیار کوتاهی از کتاب آثارالباقیه است که به زعم حصوری، ابوریحان بیرونی محتاطانه پرده از کارهای ضحاک برداشته و نشان داده است که فریدون دربرابر ضحاک چه کاره است. و بدیهی است ابوریحان نمیتوانست موضوع را کاملاً روشن بگوید. بیشک او را مورد سؤال قرار میدادند که چرا در کتاب خود چنین مطلب کفرآمیز و حاکی از فساد را گنجانده است. (همان: ۶۷ الی۶۹).
این نظریۀ علی حصوری در آثار دکتر مهرداد بهار، ازجمله در مصاحبه با هوشنگ گلشیری، نیز آمده است (گلشیری، ۱۳۹۷: ۱۱۵). هرچند بهار، فردوسی را مقصّر ندانسته و در کتاب جستاری چند در فرهنگ ایران متذکر شده است که چنین برداشتی به اعصاری دور از زمان فردوسی مربوط میشود (بهار، ۱۳۷۶: ۲۵۶).
ما مجبوریم در تحلیل اجتماعی داستان ضحاک به هر دو روایت [مردی ستمگر یا مردی عدالتخواه] توجّه کنیم و انواع احتمالات را در نظر بگیریم و علیرغم شخصیّت ناپسندی که از او ساختهاند، به احتمال انقلابی بودن او هم فکر کنیم (همان: ۲۶۶). در شاهنامه، ضحاک یک شاه ستمگر است ولی در بعضی تاریخهای فارسی و عربی که گاه روایتی غیرشاهنامهای را برای ما به ارث گذاشتهاند، میبینیم که ضحاک میآید و خواسته و زن را بین مردم به اشتراک تقسیم میکند. در واقع احتمال قوی هست که داستان ضحاک در هستۀ خود بیانکنندۀ یک قیام دهقانی در دورۀ خیلی کهنی در تاریخ ایران باشد... ولی بعداً تاریخنویسهای اشرافیِ ایران ضحاک را بهصورت یک بیگانۀ پلیدی در تاریخ ما معرّفی میکنند (همان: ۲۵۶).
منابع:
_ حصوری، علی، ۱۳۸۸، سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن، تهران، چشمه.
_ شاملو، احمد، ۱۹۹۰، نگرانیهای من، نیوجرسی، مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران.
_ گلشیری، باربد، ۱۳۹۷، ما و جهان اساطیری: گفتوگوی هوشنگ گلشیری با مهرداد بهار، تهران، نیلوفر.
_ بهار، مهرداد، ۱۳۷۶، جستاری چند در فرهنگ ایران، تهران، فکر روز.
https://t.iss.one/Minavash
📝علی حصوری- احمد شاملو- مهرداد بهار
احمد شاملو در سال ۱۳۶۹ شمسی طی سخنرانی جنجالبرانگیزی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، فردوسی را حامی منافع طبقاتی و ضحاک را فردی برخاسته از تودۀ مردم معرّفی نمود. ضحاکی که حکومتش بهخلاف آنچه فردوسی گفته است همراه با انصاف و خِرَد بوده و کاوهنامی در کودتایی ضدّ انقلابی برای بازگرداندن اوضاع به روال استثماری گذشته علیه او قیام میکند و یکی از تخم و ترکۀ جمشید را به جای وی مینشاند (شاملو، ۱۹۹۰: ۳۴-۳۵).
این نظر احمد شاملو، که نقدها و هجوهای متعدّدی را بههمراه داشت، گویی وام گرفته شده از نظریات علی حصوری است و شاید بتوان حصوری را آغازگر این مسیر دانست؛ چراکه حصوری نخستینبار در یکی از سخنرانیهای خود در دانشگاه شیراز به ضحاک پرداخت. موضوعی که در سال ۱۳۵۶ توسّط روزنامۀ کیهان با نام «ضحاک اصلاحگری که از میان مردم برخاست» به چاپ رسید. سپس در سال ۱۳۷۸ در قالب کتابی با نام «ضحاک» و در سال ۱۳۸۸ با عنوان «سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن» منتشر شد (حصوری، ۱۳۸۸: ۵).
علی حصوری معتقد است اودِن، که از خدایان اسکاندیناوی است، همانندهای بسیاری با ضحاک دارد (همان: ۸۳). لذا ضحاک را باید به مانند اودن اسطورهای نیکو و شمنی بزرگ نامید. بهعلاوۀ اینکه پایتخت ضحاک، خانۀ سفید یا بیتالمقدّس است و آنجا مرکز جهان و از مظاهر سپندینگی است. به این ترتیب ضحاک از مظاهر قدسی یا سپندینگی بوده است (همان: ۷۲).
حصوری معتقد است در اینکه شاهنامه در ردیف حماسههای بزرگ جهان و آفریدۀ هنرِ فردوسی است، تردید نداریم و میدانیم همین شاهنامه در بقای زبان و فرهنگ ما مؤثر بوده است. بااینحال فردوسی از دهقانان و مالکان است و نباید از او انتظار داشته باشیم که منافع خود یا ستایش شاهخدایان را فراموش کند و امتیازات زندگی طبقاتی را نادیده بگیرد (همان: ۷۹).
حصوری بر آن باور است که در منابع مختلفی ضحاک پرچمدار جامعۀ اشتراکی بوده است بهشکلیکه زمینها را از برگزیدگان گرفته و به تودۀ مردم داده است و حال آنکه فریدون، خلافِ ضحاک، پرچمدار جامعۀ طبقاتی بوده است. ادّعایی که برجستهترین و به اعتباری شاید تنهاترین دلیل آن، استناد به قطعۀ بسیار کوتاهی از کتاب آثارالباقیه است که به زعم حصوری، ابوریحان بیرونی محتاطانه پرده از کارهای ضحاک برداشته و نشان داده است که فریدون دربرابر ضحاک چه کاره است. و بدیهی است ابوریحان نمیتوانست موضوع را کاملاً روشن بگوید. بیشک او را مورد سؤال قرار میدادند که چرا در کتاب خود چنین مطلب کفرآمیز و حاکی از فساد را گنجانده است. (همان: ۶۷ الی۶۹).
این نظریۀ علی حصوری در آثار دکتر مهرداد بهار، ازجمله در مصاحبه با هوشنگ گلشیری، نیز آمده است (گلشیری، ۱۳۹۷: ۱۱۵). هرچند بهار، فردوسی را مقصّر ندانسته و در کتاب جستاری چند در فرهنگ ایران متذکر شده است که چنین برداشتی به اعصاری دور از زمان فردوسی مربوط میشود (بهار، ۱۳۷۶: ۲۵۶).
ما مجبوریم در تحلیل اجتماعی داستان ضحاک به هر دو روایت [مردی ستمگر یا مردی عدالتخواه] توجّه کنیم و انواع احتمالات را در نظر بگیریم و علیرغم شخصیّت ناپسندی که از او ساختهاند، به احتمال انقلابی بودن او هم فکر کنیم (همان: ۲۶۶). در شاهنامه، ضحاک یک شاه ستمگر است ولی در بعضی تاریخهای فارسی و عربی که گاه روایتی غیرشاهنامهای را برای ما به ارث گذاشتهاند، میبینیم که ضحاک میآید و خواسته و زن را بین مردم به اشتراک تقسیم میکند. در واقع احتمال قوی هست که داستان ضحاک در هستۀ خود بیانکنندۀ یک قیام دهقانی در دورۀ خیلی کهنی در تاریخ ایران باشد... ولی بعداً تاریخنویسهای اشرافیِ ایران ضحاک را بهصورت یک بیگانۀ پلیدی در تاریخ ما معرّفی میکنند (همان: ۲۵۶).
منابع:
_ حصوری، علی، ۱۳۸۸، سرنوشت یک شمن از ضحاک به اودن، تهران، چشمه.
_ شاملو، احمد، ۱۹۹۰، نگرانیهای من، نیوجرسی، مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران.
_ گلشیری، باربد، ۱۳۹۷، ما و جهان اساطیری: گفتوگوی هوشنگ گلشیری با مهرداد بهار، تهران، نیلوفر.
_ بهار، مهرداد، ۱۳۷۶، جستاری چند در فرهنگ ایران، تهران، فکر روز.
https://t.iss.one/Minavash
Telegram
میناوش
یادداشتهای میثم موسوی
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
ارتباط با من:
@meysammousavi1363
👍3